next page

fehrest page

back page

واغوثاه ، اءين اءولاد المهاجرين و الاءنصار ينتقمون من طاغيتك اللعين بن اللعين على لسان محمد رسول رب العالمين ؟
قال الراوى : فازداد غضب ابن زياد - لعنه الله -،
پس مجال زياده از اين سخنان بر ابن زياد نماند كه عبد الله بن عفيف اءزدى - رضوان الله عليه - از جاى برخاست - و او مردى بود از اءخيار شيعه شاه اولياء على مرتضى (عليه السلام) و از جمله زهاد بود و چشم چپ او در ركاب حضرت امير (عليه السلام) در جنگ جمل از دستش ‍ رفته بود و ديده ديگرش را هم در جنگ صفين تقديم امير المؤ منين (عليه السلام) نموده بود و پيوسته ايام را در مسجد جامع كوفه تا شب به عبادت مشغول بود - و فرمود: اى ابن زياد! كذاب تويى و پدرت و آن كسى كه تو را امير كرده و پدر آن لعين .
همانا اى دشمن خدا، اولاد انبيا را مقتول ساخته و بر بالاى منبر مؤ منان اين چنين سخنان مى رانيد؟
راوى گويد: ابن زياد بدبنياد در غضب شد گفت : اين سخنگو كيست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اى دشمن خدا، آيا به قتل مى رسانى ذريه طاهره رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را كه خداى عزوجل رجس و پليدى را از آنان برداشته و با اين همه گمان دارى كه بر دين اسلام هستى و مسلمانى ؟ آنگاه عبدالله فرياد و اغوثاه بر آورد كه كجايند فرزندان مهاجرين و انصار كه داد آل رسول را از جبار متكبر لعين يزيد بن معاويه بى دين ، بستانند. انتقام از آن ناستوده بى دين كه رسول رب العالمين او را لعنت كرده است ، بگيرند.
راوى گويد: از سخنان آتشين عبدالله عفيف ، رگهاى گردن ابن زياد ملعون باد كرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : اين مرد
حتى انتفخت اءوداجه ، و قال : على به ، فتبادرت الجلاوزة من كل ناحية لياءخذوه ، فقامت الاءشراف من الاءزد من بنى عمه ، فخلصوه من اءيدى الجلاوزة و اءخرجوه من باب المسجد و انطلقوا به الى منزله .
فقال ابن زياد : اذهبوا الى هذا الاءعمى - اءعمى الاءزد، اءعمى الله قلبه كما اءعمى عينه - فاءتونى به .
قال : فانطلقوا اليه ، فلما بلغ ذلك الاءزد اجتمعوا و اجتمعت معهم قبائل اليمن ليمنعوا صاحبهم .
قال : و بلغ ذلك ابن زياد، فجمع قبائل مضر و ضمهم الى محمد بن الاءشعث و اءمرهم بقتال القوم .
قال الراوى : فاقتتلوا قتالا شديدا حتى قتل بينهم جماعة من العرب .
قال : و وصل اءصحاب ابن زياد - لعنه الله - الى دار عبد الله بن عفيف فكسروا الباب واقتحموا عليه .
فصاحت ابنته : اءتاك القوم من حيث تحذر.
فقال لا عليك ناولينى سيفى ، فناولته اياه ،

جسور را به نزد من بياوريد!
در اين هنگام ماءموران ابن زياد از هر جانبى دويدند كه عبدالله را بگيرند و از سمت ديگر بزرگان و اشراف قبيله بنى اءزد كه عمو زادگان وى بودند به حمايت او برخاستند و عبد الله را از دست ايشان رهايى دادند و از در مسجد بيرونش بردند و به خانه اش رسانيدند.
ابن زياد لعين گفت : برويد آن كور قبيله اءزد را به نزد من آورديد كه خداوند قلب او را نيز چون چشمانش كور كرده است .
راوى گفت : ماءموران ابن زياد به سوى او رفتند تا دستگيرش نمايند اين خبر به طائفه اءزد رسيد و آنها جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنها پيوستند تا عبدالله را از آن مهلكه ها برهانند.
راوى گويد: چون ابن زياد از اين اجتماع و وحدت مطلع شد، قبايل ((مضر)) را جمع كرده و محمد بن اشعث را فرمانده آنها كرده و امر نمود كه با قبيله اءزد بجنگند.
راوى گويد: جنگ عظيمى فيمابين ايشان در گرفت تا آنكه جمع كثيرى از قبايل عرب به قتل رسيد و لشكر ابن زياد تا درب خانه عبدالله پيشروى كرده و در را شكسته و داخل خانه شدند و بر سر عبدالله بن عفيف هجوم آوردند. دختر عبدالله فرياد بر آورد كه پدرجان ، مواظب باش لشكر دشمن از آنجايى كه بيم داشتى اينك وارد شدند.
عبدالله گفت : اى دخترم نترس و شمشير مرا به من برسان . چون
فجعل يذب عن نفسه و يقول :
اءنا ابن ذى الفضل عفيف الطاهر عفيف شيخى و ابن اءم عامر
كم دارع من جمعكم و حاسر و بطل جدلته مغاور
قال : و جعلت ابنته تقول : يا اءبت ليتنى كنت رجلا اءخاصم بين يديك هؤ لاء القوم الفجرة ، قاتلى العترة البررة
قال : و جعل القوم يدورون عليه من كل جهة ، و هو يذب عن نفسه و ليس ‍ يقدر عليه اءحد، و كلما جاؤ وه من جهه قالت : يا ؤ بت جاؤ وك من جهه كذا، حتى تكاثروا عليه و اءحاطوا به .
فقالت ابنته : واذلاه يحاط باءبى و ليس له ناصر يستعين به .
فجعل يدير سيفه و يقول :

اءقسم لو يفسح لى عن بصرى ضاق عليكم موردى و مصدرى
شمشير را به دست گرفت ماءموران را از خود دور مى ساخت و اين ابيات را به رجز مى خواند: ((اءنا ابن ذى ....))؛ يعنى منم فرزند عفيف كه پاك از عيوب است و صاحب فضيلتهاست . پدرم ((عفيف)) و من فرزند ام عامرم (كه در نجابت و اصالت معروف است). چه بسيار اوقات در صفين و غيره با مردان شجاع و زره پوش شما جنگيدم (و ايشان را به خاك هلاكت انداختم).
راوى گويد: دخترش در مقام افسوس به پدر همى گفت : اى كاش من نيز مرد بودم و امروز در حضور چون تو پدر غيور، با دشمنان بدتر از كافر، مى جنگيدم !
راوى گويد: آن قوم بى حيا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهايى دشمن را از خود دفع مى نمود و آنها را قدرتى نبود كه بر او دست يابند و از هر طرف كه مى خواستند هجوم آوردند، دختر به پدر مى گفت : دشمن از فلان سمت به تو رسيد و او فورا آنها را دفع مى نمود تا اينكه همگى در يك آن بر سر او هجوم آوردند و او را مانند نگين در ميان گرفتند. دختر فرياد وا اءذلاه بر آورد كه پدرم را دشمن در ميان گرفته و ياورى ندارد كه به او كمك نمايد. عبدا پاك دين دفع آن جماعت بى دين از خويش مى نمود و شمشير را به هر سمت دوران مى داد و اين شعر را مى خواند: ((اقسم لو....))؛ يعنى به خدا سوگند كه اگر مرا بينايى بود البته كار را بر شما تنگ گرفته بودم ولى چه حاصل كه از نعمت بينايى محرومم .
قال الراوى : فما زالوا به حتى اءخذوه ، ثم حمل فاءدخل على ابن زياد. فلما رآه قال : اءلحمد الذى اءخزاك . فقال له عبد الله بن عفيف : يا عدو الله ، بماذا اءخزانى الله .
اءقسم لو فرج لى عن بصرى ضاق عليكم موردى و مصدرى
فقال له ابن زياد: ماذا تقول يا عبد الله فى اءمير المؤ منين عثمان بن عفان ؟
فقال : يا عبد بنى علاج ، يا ابن مرجانة - و شتمه - ما اءنت و عثمان بن عفان اءساء اءم اءحسن ، و اءصلح اءم اءفسد، و الله تعالى ولى خلقه يقضى بينهم و بين عثمان بالعدل و الحق ، و لكن سلنى عنك و عن اءبيك و عن يزيد و اءبيه .
فقال ابن زياد: و الله لا ساءلتك عن شى ء اءو تذوق الموت غصة بعد غصة . فقال عبد الله بن عفيف : اءلحمد لله رب العالمين ، اءما اءنى قد كنت اءساءل الله ربى اءن يرزقنى الشهادة من قبل اءن تلدك اءمك ،

رواى گويد: لشكر دست از احاطه او بر نداشتند تا آنكه آن مؤ من متقى را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند. عبيدالله لعين چون چشمش به عبداافتاد گفت : حمد خدا را كه تو را خوار نمود!
عبدالله گفت : اى دشمن خدا! از چه جهت خدا مرا خوار نمود؟
والله ! اگر چشمان من بينا بود، راه را بر شما تنگ مى كردم و روزگار را بر شما سياه مى ساختم .
ابن زياد گفت : اى دشمن خدا! اعتقاد تو درباره عثمان بن عفان چيست ؟ عبدالله گفت : اى پسر غلام قبيله بنى علاج واى پسر مرجانه و فحش ‍ ديگر داده و گفت : تو را با عثمان چه كار است بدكار يا نيكوكردار باشد امر امت را به صلاح آورده باشد يا آنكه فاسد نموده و خداوند تبارك و تعالى والى و حاكم خلق خويش است او خود در ميان مردم و عثمان حكم به حق صادر خواهد كرد ولكن مرا از حال خود و پدرت و يزيد و پدرش ‍ بپرس . ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين هيچ چيز سؤ ال نخواهم نمود تا آنكه جرعه جرعه مرگ را بچشى .
عبد الله گفت : اءلحمد لله رب العالمين ! من هميشه از درگاه بارى تعالى استدعا كرده ام كه شهادت را نصيبم سازد پيش از آنكه تو از مادر متولد شوى ؛ و همچنين از خدا درخواست كرده ام كه شهادت من به دست بدترين و لعين ترين خلق باشد. چون (در ميدان جنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم) از رسيدن به فيض شهادت
و ساءلت الله اءن يجعل ذلك على يدى اءلعن خلقه و اءبغضهم اليه ، فلما كف بصرى يئست من الشهادة ، و الآن فالحمد لله الذى رزقنيها بعد الياس ‍ منها، و عرفنى الاجابه بمنه فى قديم دعائى .
فقال ابن زياد: اضربوا عنقه ، فضربت عنقه و صلب فى السبخة . قال الروى : و كتب عبيد الله بن زياد الى يزيد بن معاوية يخبره بقتل الحسين و خبر اءهل بيته و كتب اءيضا الى عمرو بن سعيد بن العاص اءمير المدينة بمثل ذلك . فاءما عمرو، فحين و صله الخبر صعد المنبر و خطب الناس و اءعلمهم ذلك ، فعظمت و اعية بنى هاشم ، و اءقاموا سنن المصائب و المآتم ، و كانت زينب بنت عقيل بن اءبى طالب تندب الحسين (عليه السلام) و تقول :

ماذا تقولون اذ قال النبى لكم ماذا فعلتم و اءنتم آخر الاءمم
بعترتى و باءهلى مفتقدى منهم اءسارى و منهم ضرجوا بدم
نوميد شدم و حمد خدا را كه الآن شهادت را نصيبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنكه دعايت را كه در زمان ديرين نمودى به اجابت مقرون فرمودم .
ابن زياد حكم نمود كه گردنش را بزنيد. پس به حكم آن لعين ، آن مؤ من پاك اهل يقين را شربت شهادت چشانيدند و در موضعى كه آن را ((سبخه)) و زمين شوره زار گويند بردارش كشيدند.
راوى گويد: عبيدالله بن زياد لعين يك نامه به جانب يزيد بن معاويه روانه داشت متشمل بر خبر قتل سيد شباب اهل جنت امام حسين (عليه السلام) و اسيرى اهل بيت آن حضرت ؛ و نامه ديگر متضمن همين خبر به سوى مدينه به عمروبن سعيد بن عاص - والى مدينه - فرستاد و چون اين خبر وحشت اثر به آن ملعون رسيد بر بالاى منبر رفت و خطبه در حضور مردم بخواند وايشان را به مصيبت سيدالشهداء (عليه السلام) آگاه گردانيد، با شنيدن اين خبر، فرياد ناله بنى هاشم عظيم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزادارى و سوگوارى پرداختند.
زينب دختر عقيل بن ابى طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگوارى نمود و اين ابيات را در عزاى امام حسين (عليه السلام) همى خواند:
((ماذا تقولون ....))؛ يعنى اى گروه اشقياء كه مرتكب قتل حسين (عليه السلام) شده ايد در فرداى قيامت چه جوابى براى رسول خدا (صلى ا لله عليه و آله و سلم) داريد آن زمان كه شما را فرمايد: اى امت آخر الزمان ! پس از رحلت من ، با عترت و اهل بيت من اين چگونه رفتارى بود كه به جا آورديد، بعضى
ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم اءن تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى
قال :
فلما جاء الليل سمع اءهل المدينة هاتفا ينادى و يقول :
اءيها القاتلون جهلا حسينا اءبشروا بالعذاب و التنكيل
كل اءهل السماء يدعوا عليكم من نبى و مالك و قتيل
و اءما يزيد بن معاوية ، فانه لما وصل اليه كتاب عبيد ابن زياد و وقف عليه ، اءعادالجواب اليه ياءمره فيه بحمل راءس الحسين (عليه السلام) وروؤ س من قتل معه ، و بحمل اءثقاله و نسائه و عياله .
فاستدعى ابن زياد بمحفر بن ثعلبة العائذى ، فسلم اليه الرؤ وس و الاءسارى والنساء.
فسار بهم محفر الى الشام كما يسار بسبايا الكفار، يتصفح وجوههن اءهل الاءقطار.

را اسير و دستگير كرديد و برخى را به خونشان آغشته ساختيد؛ اين قسم رفتار پاداش نصيحت هاى من نبود كه شما را پند دادم به اينكه مبادا بعد از من با خويشان من رفتار بد و ناخوشايند نماييد! چون آن روز به شب رسيد، جميع اهل مدينه صداى هاتفى را شنيدند كه اين ابيات را به آواز بلند مى خواند: ((اءيها.....))؛ يعنى اى گروهى كه حسين بن على را كشتيد و به حق او جاهل بوديد، بشارت باد مر شما را به عذاب و شكنجه روز قيامت ؛ همه اهل آسمان از پيغمبران و مالك دوزخ و همه قبايل ملائكه براى شما نفرين مى كنند. شما لعنت كرده شديد بر زبان سليمان بن داود و موسى بن عمران و عيسى بن مريم .
فرستادن اسيران به شام
اما يزيد بن معاويه - عليهما الهاوية -، چون نامه ابن زياد بدنها به دست آن سر كرده اهل عناد رسيد بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زياد، نوشت كه سر مطهر فرزند ساقى كوثر را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيد شده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بيت و عيالات آن جناب ، روانه شام نمايد.
ابن زياد پليد نيز به موجب طاعت امر يزيد، محفر بن ثعليه عائذى را طلب نمود و سرهاى مقدس و اسيران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقى ، اهل بيت عصمت طهارت را مانند اسيران كفار، ديار به ديار با ذلت و انكسار به قسمى كه مردم به تماشاى آنها مى آمدند، به شام خراب شده آورد.
روى ابن لهيعة و غيره حديثا اءخذنا منه موضع الحاجة ، قال :
كنت اءطوف بالبيت ، فاذا اءنا برجل يقول : اءللهم اغفر لى و ما اءراك فاعلا.
فقلت له : يا عبد الله ! اتق الله و لا تقل هذا، فان ذنوبك لو كانت مثل قطر الاءمصار و ورق الاءشجار فاستغفرت الله غفرها لك ، انه غفور رحيم .
قال : فقال لى :
اءدن منى حتى اءخبرك بقصتى ، فاءتيته ، فقال : اعلم اءننا كنا خمسين نفرا ممن سار مع راءس الحسين الى الشام ، فكنا اذا اءمسينا وضعنا الراءس فى تابوت و شربنا الخمر حول التابوت ، فشرب اءصحابى ليلة حتى سكروا، و لم اءشرب معهم . فلما جن الليل سمعت رعدا و راءيت برقا، فاذا اءبواب السماء قد فتحت ، و نزل آدم و نوح و ابراهيم و اسحاق و اسماعيل و نبينا محمد صلى الله عليه و آله و عليهم اءجمعين ، و معهم جبرئيل و خلق من الملائكة .

((ابن لهيعه)) و غير او روايت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است كه مى گويد: در بيت الله الحرام طواف مى كردم ناگاه مردى را ديدم كه گفت : خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزى ! من به او گفتم :
اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگر گناهانت به مثابه قطرات باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايى ، خداى عزوجل گناهانت را مى بخشد كه غفور و رحيم است .
آن مرد گفت : به نزد من بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم .
من به نزدش رفتم گفت :
بدان كه من با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام (عليه السلام) به شام رفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مى شد آن سر مبارك را در ميان تابوت مى گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مى شديم و به شرابخوارى مى پرداختيم . پس شبى از شبها رفيقان من به عادت شبهاى پيش به شرب خمر مشغول شدند و مستت گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، آواز رعدى به گوشم رسيد و برقى را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاى آسمان باز گرديد، حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و حضرت اسحاق و پيغمبر ما حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهى از ملائكه در خدمت ايشان بودند.
فدنا جبرئيل من التابوت ، فاءخرج الراءس و ضمه الى نفسه و قبله ، ثم كذلك فعل الاءنبياء كلهم ، و بكى النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) على راءس الحسين و عزاه الاءنبياء.
و قال له جبرئيل : يا محمد، ان الله تعالى اءمرنى اءن اءطيعك فى اءمتك ، فان اءمرتنى زلزلت الاءرض بهم ، و جعلت عاليها سافلها كما فعلت بقوم لوط.
فقال النبى : لا يا جبرئيل ، فان لهم معى موقفا بين يدى الله يوم القيامة .
ثم جاء الملائكة نحونا ليقتلونا.
فقلت : اءلاءمان ، اءلاءمان يا رسول الله .
فقال : اذهب ، فلا غفر الله لك .
و راءيت فى ((تذييل)) محمد بن النجار شيخ المحدثين ببغداد فى ترجمة على بن نصر الشبوكى باسناده زيادة فى هذا الحديث ما هذا لفظه :
قال : لما قتل الحسين بن على و حملوا براءسه جلسوا يشربون و يجيى ء بعضهم بعضا بالراءس فخرجت يد و كتبت بقلم حديد على الحائط:

جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته و آن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد. ساير انبياء (عليهم السلام) هم مانند جبرئيل ، آن سر مبارك را زيارت مى كردند و حضرت رسول به محض ديدن سر نازنين ، گريه مى نمود و انبياء (عليهم السلام) به او تعزيت مى گفتند.
جبرئيل به خدمتش عرضه داشت : يا محمد! به درستى كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق امت خود بفرمايى به جا آورم ؛ اگر مى فرمايى زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنين كردم . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چنين منما؛ زيرا مرا با امت و عده گاهى است در روز قيامت در حضور پروردگار عالميان . پس ملائكه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رسانند، من فرياد الامان به سوى پيامبر عالميان ، بر آوردم . رسول الله (صلى ا لله عليه و آله و سلم) فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد! در كتاب ((تذييل)) محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد ديدم كه در ذكر حالات على بن نصر شبوكى ، به اسناد خود همين روايت را ذكر نموده بود زيادتى اين الفاظ كه مذكور مى گردد كه گفت : چون حضرت امام حسين به درجه شهادت نائل آمد، سر مطهر آن جناب را به سوى شام خراب ، مى بردند و در هر منزلى كه فرود مى آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس ، مى نشستند و شراب زهر مار مى كردند و بعضى از ايشان آن سر انور را به نزد بعضى ديگر مى آورد، پس ‍ در آن حين دستى از غيب بيرون آمد و با قلم آهنى اين شعر را بر ديوار نوشت :
اءترجو اءمة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب
قال فلما سمعوا بذلك تركوا الراءس و هزموا.
قال الراوى : و سار القوم براءس الحسين (عليه السلام) و نسائه والاءسرى من رجاله ، فلما قربوا من دمشق دنت اءم كلثوم من الشمر - و كان من جملتهم - فقالت :
لى اليك حاجة .
فقال : و ما حاجتك ؟
قالت : اذا دخلت بنا البلد فاحملنا فى درب قليل النظارة ، و تقدم اليهم اءن يخرجوا هذه الرؤ وس من بين المحامل و ينحونا عنها، فقد خزينا من كثرة النظرالينا و نحن فى هذه الحال .
فاءمر فى جواب سؤ الها: اءن تجعل الرؤ وس على الرماح فى اءوساط المحامل - بغيا منه و كفرا - و سلك بهم النظارة على تلك الصفة ، حتى اءتى بهم الى باب دمشق ، فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السبى .

اءتر جو اءمة ....؛ يعنى آيا امتى كه حسين (عليه السلام) را كشتند چون در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟!
ماءموران ابن زياد چون اين صحنه را ديدند، همگى بگريختند.(33)
راوى گويد: گماشتگان ابن زياد، اسيران و اهل بيت عصمت (عليهم السلام) و سر مبارك امام (عليه السلام) را به سمت شام شوم حركت دادند همين كه به نزديك دمشق رسيدند، ام كلثوم (عليها السلام) به شمر بن ذى الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتى است .
شمر گفت : حاجتت چيست ؟
ام كلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مى نماييد از دروازه اى ببريد كه تماشاچيان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكريان خود بسپار كه سرها را از ميان محمل ها و كجاوه ها بيرون آورند و اندكى از ما دور ببرند؛ تا خوارى و خفت ما مقدارى كم شود.
آن نانجيب از راه بغى و عدوان و كفر و طغيان بر ضد خواهش آن مكرمه دوران ، امر نمود كه سرها را بر بالاى نيزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همين حال از راهى وارد دمشق نمودند كه ازدحام خلق در آن بسيار بود.
سپس ايشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مكانى كه اسيران كفار را نگاه مى داشتند!
و روى اءن بعض التابعين لما شاهد راءس الحسين (عليه السلام) بالشام اءخفى نفسه شهرا من جميع اءصحابه ، فلما وجدوه بعد اذ فقدوه ساءلوه عن سبب ذلك ، فقال : اءلا ترون ما نزل بنا، ثم اءنشاء يقول :
جاؤ ا براءسك يابن بنت محمد مترملا بدمائه ترميلا
و كاءنما بك يابن بنت محمد قتلوا جهارا عامدين رسولا
قتلوك عطشانا و لما يترقبوا فى قتلك التنزيل و التاءويلا
و يكبرون باءن قتلت و اءنما قتلوا بك التكبير والتهليلا
قال الراوى : جاء شيخ ، فدنا من نساء الحسين (عليه السلام) و عياله - و هم فى ذلك الموضع - و قال : اءلحمد لله الذى قتلكم و اءهلككم و اءراح البلاد من رجالكم و اءمكن اءمير المؤ منين منكم !!!
فقال له على بن الحسين (عليه السلام): ((يا شيخ ! هل

روايت شده است كه يكى از فضلاى تابعين اصحاب رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) چون سر مطهر حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) را در ميان آن جمع مشاهده كرد، مدت يك ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متوارى گشته و پنهان شد؛ چون او را يافتند و علت اختفايش را پرسيدند، گفت : آيا نمى بينيد كه چه خاك بر سر ما ريخته شد و چه مصيبت بزرگى بر ما نازل گرديد! بعد از آن اشعارى را انشاء نمود كه معنى اش چنين است : اى دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنين به خون آغشته ات را آوردند و اين عمل چنان است كه آشكارا و از روى عمد، رسول خدا را كشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهيد نمودند كه نه ظاهر قرآن را در حق تو رعايت كردند و نه باطن آن را.(34)
اينك مردم براى اظهار شادى در كشتن تو، الله اكبر مى گويند در حالى كه با كشتن تو، قول الله اكبر والا اله الا الله را كشته اند و اثرى از آن باقى نگذاشته اند.
توبه و شهادت پير مرد شامى
راوى گويد: در ان اثناء كه اهل بيت را نزديك درب مسجد نگاه داشته بودند، پير مردى به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و اين سخنان را به زبان راند: حمد خدا را كه شما را بكشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص نمود امير المؤ منين يزيد را بر شما مسلط ساخت حضرت .
سيد الساجدين (عليه السلام) در جواب او، فرمود: اى شيخ ! آيا قرآن
قراءت القرآن ؟)).
قال : نعم .
قال : ((فهل عرفت هذه الآية : (قل لا اءساءلكم عليه اءجرا الا المودة فى القربى))؟.
قال الشيخ : قد قراءت ذلك .
فقال له على (عليه السلام): ((نحن القربى يا شيخ ، فهل قراءت فى بنى اسرائيل : (و آت ذاالقربى حقه)؟.
فقال الشيخ : قد قراءت ذلك .
فقال : ((فنحن القربى يا شيخ ، فهل قراءت هذه الآية : (واعلموا اءنما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى).
قال : نعم .
فقال (عليه السلام): ((فنحن القربى يا شيخ ، و هل قراءت هذه الآية : (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اءهل البيت و يطهركم تطهيرا)؟.
قال الشيخ : قد قراءت ذلك . فقال على (عليه السلام): ((نحن اءهل البيت الذين خصنا الله بآية الطهارة يا شيخ .

خوانده اى ؟ گفت : بلى . حضرت فرمود: اين آيه را ديده اى كه خداوند متعال فرموده : (قل لا اسئلكم ...(35))؛ يعنى اى پيغمبر! به اين امت بگو كه من از شما براى ابلاغ رسالتم اجرى نمى خواهم مگر آنكه درباره اقرباء و خاندانم دوستى نماييد)).
آن شيخ عرض كرد: بلى ، اين آيه شريفه را تلاوت نموده ام .
امام سجاد (عليه السلام) فرموده : ماييم ((ذوى القربى)) كه خدا در قرآن فرموده است . سپس فرمود: اى شيخ ! آيا اين آيه را خوانده اى : (و آت ذالقربى حقه (36)؛) يعنى اى پيغمبر ما، حق اقرباء خود را به ايشان برسان . آن پير مرد گفت : بلى ، اين آيه را هم قرائت كرده ام .

next page

fehrest page

back page