تبا لكم ، فانتظروا اللعنة والعذاب ، فكاءن قد حل بكم ، و تواترت من السماء نقمات ، فيسحتكم بعذاب و يذيق بعضكم باءس بعض ثم
تخلدون فى العذاب الاءليم يوم القيامة بما ظلمتمونا، اءلا لعنة الله على الظالمين .
ويلكم ، اءتدرون اءية يد طاعنتنا منكم ؟! و اءية نفس نزعت الى قتالنا؟! اءم باءية
رجل مشيتم الينا تبغون محاربتنا؟!
قست و الله قلوبكم ، و غلظت اءكبادكم ، و طبع على اءفئدتكم ، و ختم على اءسماعكم و اءبصاركم
(سول لكم الشيطان و اءملى لكم و جعل على بصركم) غشاوة فاءنتم لا تهتدون .
فتبا لكم يا اءهل الكوفة ، اءى ترات لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) قبلكم و
ذحول له لديكم بما غدرتم باءخيه على بن اءبى طالب جدى و بنيه و عترة النبى الاءخيار صلوات الله و سلامه عليهم ، وافتخر بذلك مفتخركم
فقال :
آنكه زمين را بيافرينم در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براى خدا آسان است . اين به خاطر آن است كه براى آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد و
به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد و خداوند هيچ متكبر فخر فروشى را دوست ندارد! زيان و هلاكت بر شما باد! منتظر باشيد لعنت
و عذاب الهى را چنان عذابى كه گويا الآن بر شما رسيده و نعمت هايى را كه گويا پى در پى از آسمان
نازل مى شود؛ پس ريشه وجود شما را به تيشه هاى عذاب بيرون خواهد افكند و گروهى از شما خواهد كه مسلط شود بر گروهى ديگر (كه سختى
عذاب را براى همديگر بچشانيد) از آن پس همگى در عذاب دردناك جاويدان خواهيد بود؛ زيرا بر ماستم كرديد و لعنت خدا مر ستمكاران راشت . واى بر
شما باد! آيا مى دانيد كه چه دستى از شما و چه نفسى شايق گرديده كه با ما
قتال كنيد و با كدام پا به جنگ ما آمديد؟ به خدا سوگند قلبهايتان سخت و جگرهايتان پر غيظ و كينه گشته و مهر ظلالت بر دلهايتان و بر
گوشها و ديدگانتان زده شده و شيطان با وسوسه ها و آرزوها شما را در انداخته و پرده بر چشمانتان كشيده ؛ پس هرگز هدايت نخواهيد شد. اى
اهل كوفه ! زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مى دانيد چند خون از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و فرزندان و عترت پاك او را در
دل داريد تا به حدى كه به كشتن ما اهل بيت ، فخر و مباهات مى كنيد!؟ و به اين مضمون گويا هستيد كه :
|
نحن قتلنا عليا و بنى على | |
بسيوف هندية و رماح | |
و سبينا نساءهم سبى ترك | |
و نطحناهم فاءى نطاح |
بفيك اءيها القائل الكثكث و الاءثلب ، افتخرت بقتل قوم زكاهم الله و اءذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا، فاكظم واقع كما اءقعى اءبوك ، فانما
لكل امرء ما اكتسب و ما قدمت يداه .
اءحسدتمونا - ويلا لكم - على ما فضلنا الله .
شعر:
|
فما ذنبنا ان جاش دهرا بحورنا | |
و بحرك ساج لا يوارى الدعامصا |
((ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم و من لم يجعل الله نورا فماله من نور.))
قال : وارتفعت الاءصوات بالبكاء والنحيب ، و قالوا: حسبك يابنة الطيبين ، فقد اءحرقت قلوبنا (و اءنضحت نحورنا) و اءضرمت اءجوافنا، فسكتت .
((نحن قتلنا...))؛ يعنى ما كشتيم على و فرزندان على را با شمشيرهاى هندى و نيزه ها و زنان ايشان را اسير نموديم مانند اسيران ترك و ايشان را
شكست داديم چه شكستى !
اى گوينده چنين سخنان ، خاك بر دهانت باد! آيا فخر مى كنى به كشتن گروهى كه خداوند تعالى ايشان را پاك و پاكيزه گردانيده است و رجس و
پليدى را از ايشان برداشته . اى شخص پليد! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشين چنانكه پدرت نشست . همانا براى هر كسى همان
جزاى است كه كسب نموده و به دست خويش به سوى قيامت پيش فرستاده است . آيا بر ما حسد مى برديد؟ واى بر شما به واسطه آنچه كه خداى
تعالى ما را فضيلت داده و اين شعر را ذكر فرمود: ((فما ذنبنا....))؛ يعنى ما را چه گناه است اگر چند روزى (به امر الهى) درياى شوكت و
جلال و فضيلت ما به جوش آيد و درياى اقبال تو آرام باشد به قسمى كه كه كفچليز (دعموص)(29) در آن نتواند پنهان بماند. ((ذللك
فضل ....))(30) ((و من لم ....))(31)؛ اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مى دهد و خداوند صاحب
فضل عظيم است . و هر كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده ، نورى براى او نيست . راوى گويد: چون آن مخدره مكرمه اين كلمات را ادا فرمود،
صداها به گريه بلند شد و اهل كوفه عرضه داشتند: كافى است اين فرمايشات اى دختر طيبين ! به تحقيق كه دلهاى ما را كباب نمودى و گردنهاى
ما را نرم كردى و آتش اندوه به اندرون و باطن ما افروختى .
قال : و خطبت اءم كلثوم ابنة على (عليه السلام) فى ذلك اليوم من وراء كلتها، رافعة صوتها بالبكاء، فقالت :
يا اءهل الكوفة ، سوءا لكم ، ما لكم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم اءمواله وورثتموه و سبيتم نساءه و نكبتموه ؟! فتبا لكم و سحقا.
ويلكم ، اءتدرون اءى دواة دهتكم ؟ و اءى وزر على ظهوركم حملتم ؟ (و اءى دماء سفكتموها؟) قتلتم خير رجالات بعد النبى (صلى الله عليه و آله و
سلم)، و نزعت الرحمة من قلوبكم ، اءلا ان حزب الله هم الغالبون و حزب الشيطان هم الخاسرون .
ثم قالت :
|
قتلتم اءخى صبرا فويل لاءمكم | |
ستجزون نارا حرها يتوقد | |
سفكتم دماء حرم الله سفكها | |
و حرمها القرآن ثم محمد | |
اءلا فابشروا بالنار انكم غدا | |
لفى سقر حقا يقينا تخلدوا |
پس آن مخدره مكرمه خاموش گرديد.
سخنرانى ام كلثوم (عليه السلام)
رواى گويد: عليا مكرمه ام كلثوم دختر امير مؤ منان على (عليه السلام) در همان روز از پشت پرده خطبه خواند در حالتى كه صدا به گريه بلند
كرده بود فرمود: اى اهل كوفه ! رسوايى بر شما باد! چه شد كه حسين (عليه السلام) را خوار ساختيد و او را بكشتيد و اموالش را به غارت بدريد
و آن را متصرف شديد مانند تصرف ميراث و زنان او را اسير نموديد و ايشان را به رنج و سختى افكنديد؛ پس زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مى
دانيد چه داهيه و جنايت بزرگى مرتكب شديد و چه بارگناه بر دوش گرفتيد و چه خونها كه ريختيد و چه حرمى را مصيبت زده نموديد و چه دخترانى
را غارت نموديد و چه اموالى را به تارج برديد، كشتيد آن مردانى را كه بعد از
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بهترين خلق بودند و ترحم از دلهايتان كنده شده . آگاه باشيد كه رستگارى براى لشكر خداست و لشكر
شيطان خاسر و زيانكارند. آنگاه اين ابيات را خواند:
((قتلتم اءخى ....))؛ برادر عزيزم را بى تقصير با آزار و شكنجه كشتيد همانطور كه پرنده را با چوب و سنگ آزار دهند و بكشند. مادرتان در
عزايتان واويلا گويد! زود است كه جزاى شما آتش جهنم خواهد بود؛ آتشى كه شعله اش فرو نمى نشيند و خونهايى را ريختيد كه خدا ريختن آنها را
حرام كرده و قرآن مجيد و رسول حميد (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز به حرمت آن ناطق اند. بشارت باد شما را به آتش جهنم كه در فرداى
|
و انى لاءبكى فى حياتى على اءخى | |
على خير من بعد النبى سيولد | |
بدمع غريز مستهل مكفكف | |
على الخد منى دائما ليس يحمد |
قال الراوى : فضج الناس بالبكاء والنحيب والنوح ، و نشر النساء شعورهن ووضعن التراب على رؤ وسهن ، و خمش وجوههن ، و لطمن خدودهن ،
ودعون بالويل والثبور، و بكى الرجال و نتفوا لحاهم ، فلم ير باكية و باك اءكثر من ذلك اليوم .
ثم اءن زين العابدين (عليه السلام) اءوماء الى الناس اءن اسكتوا، فسكتوا، فقام قائما، فحمد الله و اءثنى عليه و ذكر النبى بما هو اءهله فصلى
عليه ، ثم قال :
((اءيها الناس من عرفنى فقد عرفنى ، و من لم يعرفنى فاءنا اءعرفه بنفسى :
اءنا على بن الحسين بن على بن اءبى طالب .
اءنا ابن المذبوح بشط الفرات من غير ذحل و لا ترات .
قيامت در دوزخ سقر، به يقين و حق ، جاويدان خواهيد بود و اينك من در مدت زندگانى خود گريانم و در تمام عمر خود بر برادرم حسين (عليه السلام)
اشك خواهم ريخت ، بر آن كس گريه مى كنم كه پس از رسول (صل الله عليه و آله و سلم) بهترين مردم روى زمين بود. پيوسته از چشمانم اشك
مانند باران بر گونه هايم جارى است كه آن را تمامى نيست .
راوى گويد: مردم همگى صداها به گريه و نوحه بلند نمودند و زنان كوفه موها پريشان و خاك مصيبت بر سر ريختند و صورتها خراشيدند و
لطمه بر روى خود زدند و فرياد واويلا بر آوردند و مردان كوفى نيز به گريه افتادند و ريش ها را كندند. هيچ روزى به مانند آن روز در
گريه و ناله نبودند.
سخنرانى امام سجاد (عليه السلام)
سپس امام سجاد (عليه السلام) به اهل كوفه اشاره نمود كه ساكت باشيد. پس همه ساكت شدند. پس امام سجاد (عليه السلام) حمد و ثناى الهى به
جا آورد و نام نامى رسول گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم) بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمد محمود (صلى الله عليه و آله و سلم)
فرستاد؛ سپس فرمود: اى مردم ! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و آنكه نمى شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براى او معرفى مى كنم : منم
على بن حسين بن على بن ابى طالب ! منم فرزند آن كسى كه او را در كنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بدون آنكه گناهى مرتكب شده باشد
يا آنكه سبب قتل كسى گرديده باشد؛ منم فرند كسى كه هتك حرمت او را نمودند
اءنا ابن من انتهك حريمه و سلب نعيمه وانتهب ماله و سبى عياله .
اءنا ابن من قتل صبرا و كفى بذلك فخرا.
اءيها الناس ، ناشدتكم الله هل تعلمون اءنكم كتبتم الى اءبى و خدعتموه و اءعطيتموه من اءنفسكم العهد والميثاق والبيعة و قاتلتموه و خذلتموه ؟!
فتبا لما قدمتم لاءنفسكم و سوءا لراءيكم باءية عين تنظرون الى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اذ
يقول لكم : قتلتم عترتى وانتهكتم حرمتى فلستم من اءمتى ؟!
قال الراوى : فارتفعت اءصوات من كل ناحية ، و يقول بعضهم لبعض : هلكتم و ما تعلمون .
فقال : ((رحم الله امرءا قبل نصيحتى و حفظ وصيتى فى الله و فى رسوله و
اءهل بيته ، فان لنا فى رسول الله اءسوة حسنة)).
فقالوا باءجمعهم : نحن كلنا يابن رسول الله سامعون مطيعون حافظون لذمامك غير زاهدين فيك و لا راغبين عنك ، فمرنا باءمرك يرحمك الله ، فانا
و حق نعمتش را ناسپاسى كردند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند؛ منم فرزند آن كسى كه به
شكل ((صبر)) او را كشتند.
اين قدر زخم بر بدنش زدند كه طاقت و توانائيش برفت و همين شهيد شدنش با ظلم و ستم در فخريه ما
اهل بيت كفايت مى كند.
اى مردم ! شما را به خدا سوگند كه آيا بر اين مدعا آگاه و معترفيد كه نامه ها به پدرم نوشتيد و با او غدر كرديد و مكر نموديد و عهد و ميثاق به
او داديد (كه او را يارى كنيد و با دشمنانش جنگ نماييد) و در عوض ، با او
قتال كرديد تا او را شهيد نموديد. پس بدى و زيان باد مر آنچه را كه از براى آخرت خود از پيش فرستايد. و قبيح باد راءى شما! به كدام ديده
به سوى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نظر خواهيد نمود، كه در روز قيامت به شما خواهد گفت : شما عترت ما را كشتيد و هتك حرمت من
نموديد؛ پس شما از امت من نيستيد.
رواى گويد: از هر جايى صداى ناله بلند شد و گروهى از كوفيان به گروهى ديگر همى گفتند كه هلاك شديد و خود نمى دانيد.
پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند آن مرد را كه اندرز مرا بپذيرد و وصيتم را در راه رضاى خدا و رسولش و
اهل بيتش قبول نمايد؛ زيرا ما را در تاءسى به رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) كردار نيكو است .
مردم كوفه همگى گفتند: اى فرزند رسول ! ما همه ، گوش به فرمان توييم و حرمت تو را نگهبانيم و از خدمت رو بر نمى گردانيم ؛ آنچه امر است
رجوع بفرما، خدايت رحمت كند؛ ما با دشمنانت
حرب لحربك و سلم لسلمك ، لناءخذن يزيد و نبراء ممن ظلمك و ظلمنا.
فقال (عليه السلام): ((هيهات هيهات ، اءيتها الغدرة المكرة ، حيل بينكم و بين شهوات اءنفسكم ، اءتريدون اءن تاءتوا الى كما اءتيتم الى اءبى من
قبل ؟!
كلا و رب الراقصات ، فان الجرح لما يندمل ، قتل اءبى صلوات الله عليه بالاءمس و
اءهل بيته معه ، و لم ينس ثكل رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و
ثكل اءبى و بنى اءبى ، و وجده بين لهاتى و مرارته بين حناجرى و حلقى ، و غصصه تجرى فى فراش صدرى .
و مساءلتى اءن لا تكونوا لنا و لا علينا)).
ثم قال :
|
لا غرو ان قتل الحسين و شيخه | |
قد كان خيرا من حسين و اءكرما | |
فلا تفرحوا يا اءهل كوفان بالذى | |
اءصاب حسينا كان ذلك اءعظما | |
قتيل بشط النهر روحى فداؤ ه | |
جزاء الذى اءرداه نار جهنما |
ثم قال (عليه السلام): رضينا منكم راءسا براءس ، فلا يوم لنا و لا علينا.
دشمنيم و با دوستانت دوستيم . ما يزيد پليد را به فتراك بسته به خدمتت آورديم و از آن كسى كه بر تو و در حقيقت بر ما ستم روا داشت از او
بيزارى مى جوييم . امام سجاد (عليه السلام) فرمود: ((هيهات هيهات ....))؟! يعنى هيهات هيهات ! اى مردم غدار مكار، آنچه نفس شما به آن
ميل نموده ، نخواهيد رسيد؛ تصميم داريد همانطور كه به پدرانم ستم نموديد بر من نيز همان سلوك روا داريد؟ كلا ورب الراقصات (32)؛
به پروردگار شتران هروله كننده سوگند! كه چنين امرى واقع نخواهد شد؛ زيرا هنوزم جراحت مصيبت پدر بهبودى نيافته . ديروز پدرم با يارانش
به دست شما كشته شد. هنوز مصيبت شهادت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و على (عليه السلام) و فرزندان پدرم فراموشم نگرديده و اين
غم غصه ها هنوز در كام من باقى است و تلخى آن راه نفس و گلويم را گرفته و در سينه ام گره بسته . اكنون در خواستم آن است كه نه ياور من
باشيد و نه دشمن ما. آنگاه امام سجاد (عليه السلام) اين ابيات را خواند: ((لا غرو ان ...))؛ يعنى عجب نيست اگر حسين (عليه السلام) را كشتند؛
زيرا پدر او على (عليه السلام) را نيز كه بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنود نباشيد اى كوفيان كه حسين (عليه السلام) شهيد شد؛
زيرا گناه اين خوشحالى و خشنودى ، بسيار بزرگ است . فرزند رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در كنار نهر فرات به شهادت
نائل آمد، جانم به فدايش باد! جزاى آن كس كه او را شهيد كرده ، آتش جهنم است . سپس امام سجاد (عليه السلام) فرمود: ((رضينا....))؛ ما
خشنوديم از شما سر به سر، نه به يارى ما باشيد و نه به ضرر ما.
قال الراوى :
ثم اءن ابن زياد جلس فى القصر، و اءذن اذنا عاما، و جى ء براءس الحسين (عليه السلام) فوضع بين يديه ، و
اءدخل نساء الحسين و صبيانه اليه .
فجلست زينب ابنة على متنكرة ، فساءل عنها، فقيل : هذه زينب ابنة على .
فاءقبل عليها و قال :
اءلحمد الذى فضحكم و اءكذب اءحدوثتكم !!!
فقالت :
انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر، و هو غيرنا.
فقال ابن زياد: كيف راءيت صنع الله باءخيك و اءهل بيتك ؟
فقالت : ما راءيت الا جميلا، هؤ لاء قوم كتب الله عليهم القتل ، فبرزوا الى مضاجعهم ، و سيجمع الله بينك و بينهم ، فتحاج و تخاصم ، فانظر لمن
الفلج يومئذ، هبلتك اءمك يابن مرجانة .
اهل بيت (عليه السلام) امام در مجلس ابو زياد
راوى گويد: پس از ورود اهلى بيت (عليه السلام)، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم
اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران
اهل بيت حضرت امام (عليه السلام) و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت مآب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون (عليه السلام)
به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند بنشست . ابن زياد شقى از
حال آن مخدره سؤ ال كرد، به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المؤ منين (عليه السلام) است . ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و به
زبان بريده اين كلمات را بگفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت . خانم زينب در جواب ابن زياد نانجيب ، فرمود:
رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى در شاءن فاجران است و ما خاندان
رسول خدا چنين نيستيم . باز ابن زياد گفت : ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد! زينب كبرى فرمود: من بجز خوبى از پروردگارم نديدم ،
شهداى كربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند
و به زودى خداى تعالى بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسى پردازد و آنان عليه تو حجت آورند و با تو دشمنى نمايند؛ پس نظر نما كه در
روز رستاخيز رستگارى و پيروزى از آن كيست ؟ اى ابن مرجانه ! مادرت به عزايت بنشيند.
قال الراوى : فغضب و كاءنه هم بها.
فقال له عمرو بن حريث : اءيها الاءمير انها امراة ، والمراءة لا تؤ خذ بشى ء من منطقها.
فقال : لها ابن زياد: لقد شفى الله قلبى من طاغيتك الحسين و العصاة المردة من
اءهل بيتك !!!
فقالت : لعمرى لقد قتلت كهلى ، و قطعت فرعى ، و اجتثثت اءصلى ، فان كان هذا شفاؤ ك فقد اشتفيت .
فقال ابن زياد - لعنه الله - هذه سجاعة ، و لعمرى لقد كان اءبوك شاعرا.
فقالت : يابن زياد ما للمراءة و السجاعة .
ثم التفت ابن زياد - لعنه الله - الى على بن الحسين فقال : من هذا؟
فقيل : على بن الحسين .
فقال : اءليس قد قتل الله عليا بن الحسين ؟!
فقال له على : ((قد كان لى اءخ يسمى على بن الحسين قتله الناس .
راوى گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابن زياد بدركردار در خشم شد چون مار، چنانكه مى نمود كه تصميم به
قتل آن مخدره دارد. پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت :
اى ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مؤ اخذه نمى كنند.
باز ابن زياد شقى بى حيا، زبان بريده به اين سخنان گويا نمود كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين و سركشان
اهل بيتش .
زينب كبرى (عليها السلام) فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا كشتى و شاخه هاى درخت خاندان مرا بريدى و ريشه زندگى مرا
قطع كردى ، پس اگر اينها مايه شفاى درد تو است ، اكنون شفا يافته اى !؟
ابن زياد پليد گفت : اين زن قافيه گواست ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود.
زينب كبرى (عليها السلام) فرمود: اى ابن زياد! زنان را با قافيه سازى و شعرپردازى چه كار است !
سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين (عليه السلام) گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اين على بن الحسين است .
ابن زياد گفت : مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟
امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسين كه به دست مردم در كربلا كشته شد.
فقال : بل الله قتله .
فقال على (عليه السلام): اءلله يتوفى الاءنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها.
فقال ابن زياد: وبك جراءة على جوابى ، اذهبوا به فاضربوا عنقه .
فسمعت به عمته زينب ، فقالت : يا ابن زياد انك لم تبق منا اءحدا، فان كنت عزمت على قتله فاقتلنى معه .
فقال على لعمته : ((اءسكتى يا عمة حتى اءكلمه)). ثم اءقبل اليه فقال ((اءبا
لقتل تهددنى يا ابن زياد، اءما علمت اءن القتل لنا عادة و كرامتتنا الشهادة)).
ثم اءمر ابن زياد بعلى بن الحسين (عليه السلام) و اءهل بيته فحملوا الى بيت فى جنب المسجد الاءعظم .
فقالت زينب ابنة على : لا يدخلن علينا عربية الا اءم ولد اءو مملوكة ، فانهن سبين كما سبينا. ثم اءمر ابن زياد براءس الحسين (عليه السلام)، فطيف
به فى سكك الكوفة .
ابن زياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد.
آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: ((الله يتوفى ...))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام
خواب مى گيرد.
ابن زياد گفت : آيا تو را جراءت بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش را بزنيد.
زينب خاتون (عليه السلام) فرمود: اى پسر زياد! از ما احدى را زنده نگذاشتى ، اگر مى خواهى او را بكشى پس مرا هم به
قتل برسان !
حضرت سيد الساجدين (عليه السلام) به عمه مكرمه خود، فرمود: اى عمه ! لحظه اى آرام باش تا با اين لعين سخن گويم . سپس متوجه ابن زياد
شد و فرمود: اى پسر زياد! همانا مرا به كشتن مى ترسانى ، آيا نمى دانى كشته شدن براى ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟
آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم نمود كه سيد سجاد (عليه السلام) و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند.
زينب خاتون (عليه السلام) فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاى اسيرى مبتلا
شده بودند و به اين مرد لعين حكم نمود كه سر مطهر امام مبين و فرزند سيد المرسلين را در كوچه هاى شهر كوفه بگردانند و چه مناسب است كه
اشعار يكى از دانشمندان را كه در مصيبت فرزند
و يحق لى اءن اءتمثل هنا اءبياتا لبعض ذوى العقول ، يرثى بها قتيلا من
آل الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فقال :
|
راءس ابن بنت محمد و وصيه | |
للناظرين على قناة يرفع | |
و المسلمون بمنظر و بمسمع | |
لا منكر منهم و لا متفجع | |
كحلت بمنظرك العيون عماية | |
و اءصم رزؤ ك كل اءذن تسمع | |
اءيقظت اءجفانا و كنت لها كرى | |
و اءنمت عينا لم تكن بك تهجع | |
ما روضة الا تمنت اءنها | |
لك حفرة و لخظ قبرك مضجع |
قال الراوى :
ثم اءن ابن زياد - لعنه الله - صعد المنبر فحمد الله و اءثنى عليه ، و قال فى بعض كلامه : اءلحمد الله الذى اءظهر الحق و اءهله و نصر اءمير
المؤ منين و اءشياعه ، و قتل الكذاب بن الكذاب !!!
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) انشاء نموده در اينجا ذكر كنيم : ((راءس ابن ....))؛ يعنى بسيار شگفت است كه سر فرزند دختر پيامبر
و نور ديده وصى پيامبر را بر بالاى نيزه نمايند تا مردم به آن نظاره كنند و در همان
حال آنانكه خود را از اهل اسلام مى دانند اين داهيه عظمى را ببيند و به گوش خود بشنوند و مع ذلك نه در مقام انكار اين امر شنيع باشند و نه بر اين
مصيبت عظمى گريه و ناله نمايند. اى نور چشم زهراء، ديدار رؤ يت چشمان كور را بينا و اندون ذكر مصيبت تو گوشهاى شنوا را كر نموده .
تو با شهادتت چشمان دوستانت را كه از خيال تو راحت بودند، بيدار كردى و چشمان دوستانت را كه هرگز از ترس شوكت تو به خواب نمى رفت ،
خوابانيدى . اى حسين ! هيچ بقعه اى در روى زمين نيست مگر آنكه تمنا مى كند كه كاش
محل قبر و آرامگاه ابدى تو باشد.
شهادت عبد الله عفيف ازدى
راوى گويد: سپس ابن زياد بر بالاى منبر رفت و آن خناس ناسپاس در آغاز سخن ، سپاس و حمد الهى را از راه افسون بگفت و از جمله سخنان كه بر
زبان بريده براند اين بود كه حمد خدا را كه حق و اهل حق را ظاهر نمود و امير المؤ منين يزيد و پيروانش را نصرت بخشيد و كذاب فرزند كذاب را
بكشت .
فما زاد على هذا الكلام شيئا، حتى قام اليه عبد الله بن عفيف الاءزدى - و كان من خيار الشيعة و زهادها، و كانت عينه اليسرى ذهبت فى يوم
الجمل والاءخرى يوم صفين ، و كان يلازم المسجد الاءعظم فيصلى فيه الى
الليل - فقال : يا بن مرجانة ، ان الكذاب ابن الكذاب اءنت و اءبوك ، و من استعملك و اءبوه ، يا عدوالله ، اءتقتلون اءولاد النبيين و تتكلمون بهذا
الكلام على منابرالمؤ منين .
قال الراوى : فغضب ابن زياد و قال : من هذا المتكلم ؟
فقال : اءنا المتكلم يا عدو الله ، اءتقتل الذرية الطاهرة التى قد اءذهب الله عنها الرجس و تزعم اءنك على دين الاسلام .
|