پس از آن ، امام جعفر (عليه السلام) فرمود: خدا رحمت كناد شيعيان ما را، به خدا سوگند كه ايشان مؤ منان بر حق اند. به خدا قسم ! آنها به واسطه
درازى حزن و اندوه و حسرتشان ، در مصيبت با ما شريكند. و از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: چون قيامت شود
فاطمه زهرا (عليها السلام) در حالى كه زنان اطرافش را گرفته اند، مى آيد، پس به او گفته مى شود
داخل بهشت شو! فاطمه (عليها السلام) مى گويد: من داخل بهشت نمى شوم تا آنكه بدانم بعد از رحلت من از دنيا، با فرزندم حسين (عليه السلام)
چگونه رفتار كرده اند.
پس به او گفته مى شود: اءنظرى فى قلب القيامة ؛ يعنى به وسط صحراى محشر نظر نما! چون نظر نمايد حسين (عليه السلام) را مى بيند
ايستاده و سر در بدن ندارد.
در اين هنگام فرياد بر مى آورد و من نيز از فرياد او به فرياد مى آيم و فرشتگان هم به فرياد مى افتند.
و در روايت ديگر چنين وارد شده كه فاطمه زهرا (عليها السلام) نداى واولداه ، واثمرة فؤ اداه بر مى آورد.
قال : ((فيغضب الله عزوجل لها عند ذلك ، فياءمر نارا يقال لها هبهب قد اءوقد عليها اءلف عام حتى اسودت ، لا يدخلها روح اءبدا و لا يخرج منها غم
اءبدا.
فيقال لها: التقطى قتله الحسين (عليه السلام)، فتلتقطهم ، فاذا صاروا فى حوصلتها صهلت و صهلوا بها و شهقت و شهقوا بها و زفرت و
زفروا بها.
فينطقون باءلسنة ذلقة ناطقة : يا رب بم اءوجبت لنا النار قبل عبدة الاءوثان ؟
فياءتيهم الجواب عن الله عزوجل : ليس من علم كمن لا يعلم)).
روى هذه الحديثين ابن بابويه فى كتاب ((عقاب الاءعمال)).
و راءيت فى المجلد الثلاثين من ((تذييل)) شيخ المحدثين ببغداد محمد بن النجار فى ترجمة فاطمة بنت اءبى العباس الاءزدى باسناده عن طلحة
قال : سمعت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يقول : ان موسى بن عمران
سئل ربه قال : يا رب ! ان اءخى هارون مات فاغفر له
در آن هنگام خداى عزوجل از براى داد خواهى فاطمه (عليها السلام)، به غضب مى آيد، پس امر مى كند آتشى را كه نام او ((هب هب)) است و هزار
سال افروخته شده تا آنكه به غايت سياه گرديده كه هرگز نسيم روحى در آن
داخل نمى گردد و هيچ غم و اندوهى از درون آن خارج نمى شود. پس خطاب به آن آتش مى رسد كه به مانند دانه ، آن كسانى را كه حسين (عليه
السلام) را كشتند، بر چين ؛ آتش آنان را از ميان مردم بر مى چيند و چون در ميان آتش هب هب جاى گرفتند، آن آتش مانند اسب شيهه مى كشد و ايشان نيز
به شيهه او، شيهه مى كشند و ((هب هب)) به نعره مى آيد و آنان هم به نعره او، نعره مى كشند و ((هب هب)) به شعله خويش به فرياد مى آيد
و آنها نيز به فرياد او، فرياد مى كنند. پس ايشان به زبان گويا به سخن مى آيند كه پروردگارا، به چه علت ما را
قبل از بت پرستان (25)، مستوجب آتش نمودى ؟
از جانب رب العزة جواب به ايشان مى رسد كه آن كس كه مى داند مانند كسى كه نمى داند، نيست .
سيد ابن طاوس - اءعلى الله مقامه - مى گويد: اين خبر را ابن بابويه در كتاب (( عقاب
الاعمال)) ذكر نموده و فرموده كه آن را در مجلد سوم كتاب ((تذييل)) شيخ محدثين بغداد محمدبن نجار، كه در شرح حالات فاطمه بنت ابى
العباس اءزدى است ، ديده ام . شيخ مزبور به اسناد خود از طلحه روايت نموده كه او گفت : شنيدم از
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمود: موسى بن عمران - على نبينا و عليه السلام -
فاءوحى الله اليه : يا موسى بن عمران ! لو سئلتنى فى الاءولين و الآخرين لاءجبتك ، ما خلا
قاتل الحسين بن على بن اءبى طالب - صلوات الله و سلامه عليهما-.
از پروردگار خود سؤ ال نمود كه پروردگارا، برادرم هارون از دنيا رفته او را بيامرز. پس خداى
عزوجل وحى به سوى موسى فرستاد كه اى موسى بن عمران ! اگر از من درخاست نمايى كه اولين و آخرين مردم را بيامرزم ، مى آمرزم مگر كشندگان
حسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام).
المسلك الثالث
فى الاءمور المتاءخرة عن قتله (عليه السلام)
و هى تمام ما اءشرنا اليه .
قال : ثم ان عمر بن سعد - لعنه الله - بعث براءس الحسين - عليه الصلاه و السلام - فى ذلك اليوم - و هو يوم عاشوراء - مع خولى بن يزيد
الاءصبحى و حميد بن مسلم الاءزدى الى عبيد الله بن زياد، و اءمر برؤ وس الباقين من اءصحابه و
اءهل بيته فنظفت و سرح بها شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و قيس بن الاءشعث و عمرو بن الحجاج ، فاءقبلوا بها حتى قدموا الكوفة .
و اءقام ابن سعد بقية يومه و اليوم الثانى الى زوال الشمس ، ثم رحل بمن تخلف من
عيال الحسين ، و حمل نساءه على اءحلاس اءقتاب الجمال بغير وطاء
مسلك سوم
اين بخش در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عبا حضرت سيد الشهداء عليه آلاف التحية و الثناء واقع گرديده و در اين قسمت مدعاى ما از
اين كتاب و آنچه را كه در اول كتاب اشاره به آن نموديم به انجام خواهد رسيد.
رواى گويد: عمر سعد لعين پس از قتل فرزندم خاتم النبيين ، سر مطهر امام شهيد را در همان روز عاشورا به همراه خولى بن يزيد اصبحى و حميد
بن مسلم ازدى - لعنهما الله - به نزد عبيدالله بن زياد بد نهاد، روانه داشت و نيز حكم داد كه سرهاى انور ساير شهداء - رضوان الله عليهم اجمعين
- چه از اصحاب و ياران و چه از اهل بيت و جان نثاران آن حضرت را پاك و پاكيزه نمودند و آنان را با شمر بن ذى الجوشن پليد و قيس بن اشعث عنيد
و عمروبن حجاج لجوج ، روانه كوفه نمود؛ پس آن اشقيا با سرهاى مطهر به سوى كوفه رفتند و عمر سعد خود نيز روز عاشورا و روز يازدهم را
تا هنگام زوال در زمين كربلا اقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بيت غم آمال و آن كسانى را كه از طوفان ستم آن اشقيا در سرزمين محنت و بلا، باقى
مانده بودند از عيالات حسين (عليه السلام)، را بر روى پلاسهاى
و لا غطاء مكشفات الوجوه بين الاءءعداء، و هن ودائع خير الاءنبياء، و ساقوهن كما يساق سبى الترك و الروم فى اءشد المصائب و الهموم .
و لله در قائله :
|
يصلى على المبعوث من آل هاشم | |
و يغزى بنوه ان ذا لعجيب |
و قال آخر:
|
اءترجو اءمة قتلت حسينا | |
شفاعة جده يوم الحساب |
و روى : اءن رؤ وس اءصحاب الحسين (عليه السلام) كانت ثمانية و سبعين راءسا، فاقتسمتها
القبائل ، لتتقرب بذلك الى عبيد الله بن زياد و الى يزيد بن معاوية :
فجاءت كندة بثلاثة عشر راءسا، و صاحبهم قيس بن الاءشعث .
و جاءت هوازن باثنى عشر راءسا، و صاحبهم شمر بن ذى الجوشن .
و جاءت تميم بسبعة عشر راءسا.
بى هودج شتران ، سوار نمودند زنان آل عصمت و طهارت را كه امانتهاى انبياء بودند مانند اسيران ترك و روم با شدت مصيبت و كثرت غم و غصه ،
به اسيرى مى بردند.
شاعر عرب اين مصيبت عظمى را به رشته نظم در آورده :
يصلى على المبعوث من ...؛ اين قضيه بسيار شگفت آور است كه مردم بر پيغمبر مبعوث كه از
آل هاشم است ، تحيت و درود بر روح پاكش مى فرستند و از طرف ديگر، فرزندان و خاندان او را به
قتل مى رسانند!!
آيا آن امتى كه امام حسين (عليه السلام) را به ظلم و ستم به شهادت رساندند، مى توانند در روز قيامت از جد بزرگوارش اميد شفاعت داشته باشند!؟
روايت است كه سرهاى مطهر اصحاب امام حسين (عليه السلام)، هفتاد و هشت سر نورانى بودند قبيله هاى اعراب براى تقرب جستن به ابن زياد پست
فطرت و يزيد حرام زاده بد طينت ، در ميان خود قسمت نمودند به اين نحو كه طايفه ((كنده)) سيزده سر مطهر را برداشتند و رئيس ايشان قيس
بن اشعث پليد بود. قبيله ((هوازن)) دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سركردگى شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و گروه تميم هفده سر
عنبر شميم را برداشتند و بنى اسد شانزده سر از آن بندگان خداى احد، را بردند و قبيله مذحج هفت سر و باقى مردم پرشر سيزده سر انور را
قسمت نمودند و با خود به كوفه آوردند.
و جاءت بنو اءسد بستة عشر راءسا.
و جاءت مذحج بسبعة رؤ وس .
و جاء سائرالناس بثلاثة عشر راءسا.
قال الراوى : و لما انفصل ابن سعد عن كربلاء، خرج قوم من بنى اءسد، فصلوا على تلك الجثث الطواهر المرملة بالدماء، و دفنوها على ما هى الآن عليه
. و سار ابن سعد بالسبى المشار اليه ، فلما قاربوا الكوفة اجتمع اءهلها للنظر اليهن .
قال الراوى : فاءشرفت امراءة من الكوفيات ، فقالت : من اءى الاءسارى اءنتن ؟
فقلن نحن اءسارى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).
فنزلت من سطحها، فجمعت ملاء و اءزرا و مقانع ، فاءعطتهن ، فتغطين . قال الراوى : و كان مع النساء على بن الحسين (عليه السلام)، قد نهكته العلة
، والحسن بن الحسن المثنى ، و كان قد واسى عمه و امامه فى الصبر على ضرب السيوف و طعن الرماح ، و انما اءرتث و قد اءثخن بالجراح .
به خاكسپارى شهداى گلگون كفن
راوى گويد: چون ابن سعد لعين بيرون آمد از آن سرزمين ، رفت به سوى كوفه با دستهاى خونين ، جماعتى از طايفه بنى اسد از خانه هاى خود
بيرون آمدند و بر آن اجساد طيبه و طاهره ، نماز گزاردند و آن شهدا را به خاك سپردند. در همان مكانى كه اينك قبرهاى آنهاست . ابن سعد لعين ،
اسيران آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را برداشت و به همراه خود به كوفه رسانيد و چون
اهل بيت نزديك كوفه رسيدند، مردم براى تماشاى اسيران به اطراف شهر آمدند. در اين هنگام زنى از زنان كوفه بر پشت بام آمد و فرياد زد: من
اءى الاءسارى اءنتن ؟، شما اسيران از كدام قبيله و خاندانيد؟ اسيران گفتند: نحن اءسارى
آل محمد! ما اسيران از آل محمد هستيم !
در اين موقع آن زن از پشت بام پائين آمد و چندين قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقديمشان نمود. آنان آن لباس و پوشاكها را
پذيرفتند و آنها را حجاب و پرده خويش نمودند.
راوى گويد: امام سجاد (عليه السلام) هم همراه زنان اهل بيت ، اسير اشقياء لئام ، بود، در
حال يكه مرض او را ضعيف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنى فرزند امام حسن (عليه السلام) نيز با زنان اسير بود و او شرط مواسات در خدمت عموى
بزگوار و امام عالى قدر خود به جاى آورده و صبر بسيار بر ضربت شمشير و زخم نيزه نموده بود و در اثر زخمهاى بسيار كه بر بدن شريفش
رسيده بود، ضعيف و ناتوان گرديد.
و روى مصنف كتاب ((المصابيح)):
اءن الحسن بن الحسن المثنى قتل بين يدى عمه الحسين (عليه السلام) فى ذلك اليوم سبعة عشر نفسا و اءصابه ثمانية عشر جراحا، فاءخذه خاله
اءسماء بن خارجة ، فحمله الى الكوفة و داواه حتى برء، و حمله الى المدينة .
و كان معهم اءيضا زيد و عمرو ولدا الحسن السبط (عليه السلام).
فجعل اءهل الكوفة ينوحون و يبكون .
فقال على بن الحسين (عليه السلام):
((اءتنوحون و تبكون من اءجلنا؟!! فمن الذى قتلنا؟!!)).
قال بشير بن الاءسدى و نظرت الى زينب ابنة على (عليه السلام) يومئذ، فلم اءر خفرة قط اءنطق منها، كاءنها تفرغ من لسان اءمير المؤ منين (عليه
السلام)، و قد اءوماءت الى الناس اءن اسكتوا، فارتدت الاءنفاس و سكنت الاءجراس ، ثم قالت :
اءلحمد لله ، و الصلاة على جدى محمد و آله الطيبين الاءخيار.
اءما بعد: يا اءهل الكوفة ، يا اءهل الختل و الغدر،
مصنف كتاب ((مصابيح)) روايت كرده كه حسن مثنى فرزند امام حسن (عليه السلام) در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقيا را به جهنم فرستاد و
هيجده زخم بر بدن شريفش وارد آمد و در آن حال ، دايى او اسماء بن خارجه او را از ميان معركه برداشت و به سوى كوفه آورد و زخمهاى بدنش را
معالجه و مداوا نمود تا بهبود يافت و او را روانه مدينه ساخت . همچنين در ميان اسيران ، زيد و عمرو، فرزندان امام حسن (عليه السلام) بودند. هنگامى
كه اهل كوفه اهل بيت را ديدند، شروع به گريه و زارى نمودند. امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: ((اءتنوحون و تبكون ...)) اى
اهل كوفه ! در اينجا اجتماع نموده ايد و بر حال ما گريه مى كنيد؟ و چه كسى عزيزان ما را به
قتل رسانيده ؟!
سخنرانى زينب (عليها السلام) در كوفه
بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز به سوى زينب دختر امير المؤ منين (عليه السلام) متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عين
حال كه سخنورى توانا و بى نظيرى بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار على (عليه السلام) از زبان
رساى او فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند. به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند. در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاى
شتران از صدا افتاد. پس زينب كبرى (عليها السلام) شروع به سخنرانى نمود:
((الحمد لله ....)) اما بعد، اى مردم كوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد!
اءتبكون ؟! فلا رقاءت الدمعة ، و لا هداءت الرنة ، انما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة اءنكاثا، تتخذون اءيمانكم دخلا بينكم .
اءلا و هل فيكم الا الصلف و النطف ، والصدر الشنف ، و ملق الاماء، و غمز الاءعداء؟!
اءو كمرعى على دمنة .
اءو كفضة على ملحودة ، اءلا ساء ما قدمتم لاءنفسكم اءن سخط الله عليكم و فى العذاب اءنتم خالدون .
اءتبكون و تنتحبون ؟!
اى و الله فابكوا كثيرا، واضحكوا قليلا.
فلقد ذهبتم بعارها و شنارها، و لن ترحضوها بغسل بعدها اءبدا.
و اءنى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ، و معدن الرسالة ، و سيد شباب اءهل الجنة ، و ملاذ خيرتكم ، و مفزع نازلتكم ، و منار حجتكم ، و مدرة سنتكم .
اءلا ساء ما تزرون ، و بعدا لكم و سحقا، فلقد
و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را بازگرداند.
شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد؛ آيا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز
آلايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين .(26)
يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند.
|
ظاهرت چون گور كافر پر حلل | |
باطنت قهر خدا عزوجل (27) |
آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاى شما براى شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد
خواهيد بود.
ايا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين
پليدى را به هيچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و سيد شباب
اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسى كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام
نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماى شما و در آموختن سنت
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) را، بزرگ شما بود.(28)
خاب السعى ، و تبت الاءيدى ، و خسرت الصفقة ، و بؤ تم بغضب من الله ، و ضربت عليكم الذلة والمسكنة .
ويلكم يا اءهل الكوفة ، اءتدرون اءى كبد لرسول الله فريتم ؟!
و اءى كريمة له اءبرزتم ؟! و اءى دم له سفكتم ؟!
و اءى حرمة له انتهكتم ؟! لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء.
و فى بعضها: خرقاء شوهاء، كطلاع الاءرض و ملاء السماء.
اءفعجبتم اءن مطرت السماء دما، و لعذاب الآخرة اءخزى و اءنتم لا تنصرون ، فلا يستخفنكم
المهل ، فاءنه لا يحفزه البدار و لا يخاف فوت الثار، و ان ربكم لبالمرصاد.
قال الراوى :
فو الله لقد راءيت الناس يومئذ حيارى يبكون ، و قد وضعوا اءيديهم فى اءفواههم .
آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار
شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت ؛ واى بر شما باد، اى
اهل كوفه !
آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد،
كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟ به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و
ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.
آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى
نخواهد بود؛ پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام ، خداى را به شتاب نمى آورد و او
با بى تاب نمى كند كه بر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود.
به درستى كه پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند).
راوى گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حيران ، دستها بر دهان گرفته و گريه مى كردند.
و راءيت شيخا واقفا الى جنبى يبكى حتى اخضلت لحيته و هو يقول :
باءبى اءنتم و اءمى كهولكم خير الكهول ، و شبابكم خير الشباب و نساؤ كم خير النساء، و نسلكم خير
نسل ، لا يخزى و لا يبزى .
و روى زيد بن موسى قال :
حدثنى اءبى ، عن جدى (عليهما السلام) قال :
خطبت فاطمة الصغرى (عليها السلام) بعد اءن وردت من كربلاء، فقالت :
اءلحمد لله عدد الرمل والحصى ، وزنة العرش الى الثرى ، اءحمده و اءومن به و اءتو
كل عليه .
و اءشهد اءن لا اله الا الله وحده لا شريك له ، و اءن محمدا عبده و رسوله ، و اءن ذريته ذبحوا بشط الفرات بغير
ذحل و لا ترات .
اللهم انى اءعوذ بك اءن اءفترى عليك الكذب ، و اءن اءقول عليك خلاف ما اءنزلت من اءخذ العهود لوصية على بن اءبى طالب (عليه السلام)،
المسلوب حقه ، المقتول بغير
پير مردى را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مى كرد كه ريشش از اشك چشمانش ، تر شده بود و همى گفت : پدر و مادرم به فداى شما باد؛
پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و
نسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمى گردد.
سخنرانى فاطمه صغرى سلام الله عليها
زيد بن موسى بن جعفر (عليهما السلام) گفت : پدرم به من خبر داد كه از جدم روايت نموده بود كه چنين فرمود: فاطمه صغرى پس از آنكه از كربلا
به شهر كوفه رسيد، خطبه اى به اين مضمون خواند: ((الحمد لله ....))؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را سزاست به شماره ريگها و سنگهاى
بيابان و به اندازه سنگينى عرش خداوند مهربان ، تا سطح زمين و آسمان ! او را سپاس مى گويم و ايمان به خداونديش دارم و خويش را به او مى
سپارم و شهادت مى دهم كه بجز او خدايى نيست و او يگانه و بى نياز و شريك ، است و گواهى مى دهم بر آن كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم
) بنده خاص و رسول مخصوص اوست و نيز شهادت مى دهم بر آنكه فرزندان پيامبر را در كنار آب فرات مانند گوسفندان سر از بدن جدا نمود، و
بدون آنكه كسى را به قتل رسانده باشند و كسى خونى از آنها طلبكار باشد. پروردگارا، به تو پناه مى برم از اينكه بر تو دروغ بسته
باشم يا آنكه سخنى گويم بر خلاف آنچه نازل فرمودى بر پيغمبر كه از امت ، عهد و پيمان گرفت از براى وصى خويش على (عليه السلام)،
ذنب - كما قتل ولده بالاءمس - فى بيت من بيوت الله ، فيه معشر مسلمة باءلسنتهم ، تعسا لرؤ وسهم ، ما دفعت عنه ضيما فى حياته و لا عند مماته
، حتى قبضته اليك محمود النقيبة ، طيب العريكة ، معروف المناقب ، مشهور المذاهب ، لم تاءخذه اللهم فيك لومة لائم و لا
عذل عاذل .
هديته يا رب للاسلام صغيرا، و حمدت مناقبة كبيرا، و لم يزل ناصحا لك ولرسولك صلواتك عليه و آله حتى قبضته اليك ، زاهدا فى الدنيا، غير
حريص عليها، راغبا فى الآخرة مجاهدا لك فى سبيلك ، رضيته فاخترته و هديته الى صراط مستقيم .
اءما بعد، يا اءهل الكوفة ، يا اءهل المكر و الغدر و الخيلاء.
فانا اءهل بيت ابتلانا الله بكم ، و ابتلاكم بنا، فجعل بلاءنا حسنا، و جعل علمه عندنا و فهمه لدينا.
فنحن عيبة علمه و وعاء فهمه و حكمته و حجته على اءهل الاءرض فى بلاده لعباده .
آن على كه مردم حق او را از دستش گرفتند و او را بى گناه مانند فرزندش حسين (عليه السلام) كه در روز گذشته كشته اند، به
قتل رسانيدند.
(قتل على (عليه السلام)) در خانه اى از خانه هاى خدا (يعنى مسجد كوفه) واقع گرديد كه در آن مسجد جماعتى بودند كه به زبان اظهار اسلام مى
نمودند كه هلاكت و دورى از رحمت الهى بر ايشان باد! زيرا تا در حيات بود ظلمى را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام كه از اين دنياى فانى به
سراى جاودانى رسيد و از اين دار فانى او را به سوى رحمت خويش انتقال دادى در حالتى كه پسنديده نفس و پاكيزه طبيعت بود و مناقبش معروف و
راه سلوكش مشهور بود.
خداوندا، او چنان بود كه هيچ گاه ملامت ملامت كنندگان او را در حق بندگى ات و رضايت مانع نمى آمد هنگام كودكى او را به سوى اسلام هدايت نمودى و
در حال بزرگى مناقبش را پسنديدى و همواره نصيحت را براى رضاى تو و خشنودى پيغمبرت ، فرو نمى گذاشت تا آنكه روح پاكش را قبض نمودى
.
او لذائذ دنياى فانى را پشت پا زده و به آن مايل و حريص نبود بلكه رغبتش به سوى آخرت بود و همتش معروف در جهاد كردن در راه پسنديده تو
بود.
تو از او راضى شدى و اختيارش نمودى سپس به راه راست هدايتش كردى . ((اءما بعد...))؛ اى جماعت كوفه ! اى
اهل مكارى و خدعه و تكبر! ماييم اهل بيت عصمت و طهارت كه خداى عزوجل
اءكرمنا الله بكرامته و فضلنا بنبيه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) على كثير ممن خلق تفضيلا بينا.
فكذبتمونا، و كفرتمونا.
و راءيتم قتالنا حلالا و اءموالنا نهبا.
كاءننا اءولاد ترك اءو كابل كما قتلتم جدنا بالاءمس ، و سيوفكم تقطر من دمائنا
اءهل البيت ، لحقد متقدم .
قرت لذلك عيونكم ، و فرحت قلوبكم .
افتراء على الله و مكرا مكرتم ، و الله خير الماكرين .
فلا تدعونكم اءنفسكم الى الجذل بما اءصبتم من دمائنا و نالت اءيديكم من اءموالنا.
فان ما اءصابنا من المصائب الجليلة و الرزايا العظيمة فى كتاب من قبل اءن نبراءها، ان ذلك على الله يسير.
لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم ، و الله لا يحب كل
مختال فخور.
ما را (به تحمل و صبورى و ظلم هاى شما) مبتلا ساخت و شما را به وجود ما (كه جز حق گفتار و كردار نداريم) امتحان نمود و امتحان ما را نيكو مقرر
فرمود و علم و فهم را در نزد ما قرار داد؛ پس ماييم صندوق علم الله و ظرف فهم و حكمت بارى تعالى و ماييم حجت حق بر روى زمين در بلاد او از
براى بندگان . خدا ما را به كرامت خويش گرامى داشته و به واسطه محمد مصطفى
(صل الله عليه و آله و سلم) بر بسيارى از مخلوقات فضيلت داد به فضيلت داد به فضيلتى ظاهر و هويدا؛ پس شما امت ما را به دروغ نسبت داديد
و از دين ما را خارج دانستيد و چنين پنداشتيد كه كشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنيمت است ،
مصل آنكه ما از اسيران ترك و تاتاريم . همچنان كه در روز گذشته جد ما على (عليه السلام) راكشتيد و هنوز خونهاى ما
اهل بيت ، از دم شمشيرهاى شما مى چكد به واسطه عدوات و كينه ديرينه كه از زمان جاهليت داشتيد و براى همين نيز چشمانتان و دلهايتان شاد گرديده
از روى افتراء بر خداى عزوجل و از جهت مكرى كه انگيختيد و خدا بهترين مكر كنندگان است ؛ پس نشايد كه نفس شما دعوت كند شما را به سوى
فرح و سرور به واسطه رسيدن به آرزوهايتان . اكنون خون ما را ريختيد و دست شما به
اموال ما رسيد. به درستى كه اين مصيبت هاى بزرگ كه به ما رسيده است خداند
متعال پيش از خلفت در كتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده و در قرآن مى فرمايد: ما اءصاب من مصيبة ....؛ يعنى هيچ مصيبتى در زمين و نه در وجود
شما روى نمى دهد مگر اينكه همه آنها قبل از
|