next page

fehrest page

back page

قال : فخرجت بين الصفين ، فوقفت عليه ، فانه ليجود بنفسه ، فو الله ما راءيت قتيلا مضمخا بدمه اءحسن منه و لا اءنور وجها، و لقد شغلنى نور وجهه و جمال هياءته عن الفكرة فى قتله .
فاستسقى فى تلك الحال ماء، فسمعت رجلا يقول له :
و الله لا تذوق الماء حتى ترد الحامية فتشرب من حميمها!!
فقال له الحسين (عليه السلام):
يا ويلك ! اءنا لا اءرد الحامية و لا اءشرب من حميمها، بل اءرد على جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و اءسكن معه فى داره فى مقعد صدق عند مليك مقتدر، و اءشرب من ماء غير آسن ، و اءشكو اليه ما ارتكبتم منى و فعلتم بى .

دشمن گمان كرد كه عذاب خدا بر آنان نازل گرديده و ساعتى بر اين حال بودند تا آنكه غبار فرو نشست و اوضاع به حال اول برگشت .
هلال بن نافع روايت كرده كه مى گفت : من با لشكر عمر سعد نحس ‍ ايستاده بودم كه شنيدم كسى را كه فرياد مى زند: اءيها الاءمير! تو را بشارت باد كه اينكه شمر بن ذى الجوشن ، حسين را به قتل رسانيد.
هلال گفت : من در ميان دو صف لشكر آمدم و بر بالاى سر آن جناب ايستادم در حالتى كه آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ به خدا سوگند كه هرگز نديده بودم هيچ كشته به خون خويش آغشته را كه در خوشرويى و نورانيت وجه ، بهتر از حسين (عليه السلام) باشد و به تحقيق كه نور صورت و جمال هيئت او مرا از تفكر در كيفيت قتل آن جناب باز داشت و در آن حال خواهش جرعه آبى مى نمود، شنيدم كه كافرى بى دين به آن سبط سيدالمرسلين (عليه السلام) به زبان بريده اين گونه جسارت نمود كه به خدا آب نخواهى چشيد تا آنكه خود وارد دوزخ گردى و از آب گرم و سوزان جهنم بياشامى !؟ سپس من به گوش خود شنيدم كه حضرت امام (عليه السلام) در جواب او فرمود: واى بر تو باد! من وارد بر دوزخ نمى شوم و از حميم دوزخ نمى آشامم بلكه به خدمت جد بزرگوارم و رسول عالى مقام خواهم رسيد و در خانه بهشتى كه از احمد مختار است با آن بزرگوار در منزلگاه صدق در نزد مليك مقتدر ساكن خواهم بود و از آبهاى بهشت كه خداى عزوجل در كتاب مجيد خود وصف فرمود كه گنديده و ناگوار نمى شود، خواهم آشاميد و به خدمتش
قال : فغضبوا باءجمعهم ، حتى كاءن الله لم يجعل فى قلب اءحد منهم من الرحمة شيئا، فاجتزوا راءسه و اءنه ليكلمهم ، فتعجبت من قلة رحمتهم وقلت : و الله لا اءجامعكم على اءمر اءبدا.
قال :
ثم اءقبلوا على سلب الحسين (عليه السلام)، فاءخذ قميصه اءسحاق بن حوبة (حيوه) الحضرمى ، لعنه الله فلبسه فصار اءبرص وامتعط شعره .
و روى :
اءنه وجد فى قميصه ماءة و بضع عشرة ما بين رمية و ضربة و طعنة .
قال الصادق (عليه السلام):
وجد بالحسين (عليه السلام) ثلاث و ثلاثون طعنة و اءربع و ثلاثون ضربة)).
و اءخذ سراويله بحر بن كعب التيمى لعنه الله وروى :
اءنه صار زمنا مقعدا من رجليه .

شكايت مى كنم از آنكه دست خود را به خون من آلوديد و از كردار زشت كه به جا آورديد. هلال گفت : آن بدكيشان همگى آن چنان به خشم و طغيان آمدند كه گويا خداى عزوجل در قلب يكى از آن بى دينان رحم قرار نداده است ؛ پس سر مطهر نور ديده حيدر و پاره جگر پيغمبر را از بدن جدا نمودند در حالتى كه با ايشان به تكلم مشغول بود - لعنهم الله و خذلهم الله . پس من از بى رحمى آن گروه به شگفت آمدم و گفتم : به خدا سوگند كه من هرگز در هيچ امرى با شما اتفاق نخواهم نمود راوى گويد: پس از آنكه آن گروه لعين ، سبط سيدالمرسلين (عليه السلام) را به تيغ ظلم مقتول كردند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، لشكر شقاوت آثار و آن جماعت قساوت كردار روى آوردند براى غارت لباسها و السلحه امام مظلومان و سرور شهيدان ، پيراهن آن يوسف زندان محنت و ابتلاء را اسحاق بن حويه حضرمى پرجفا، ربود و آن را به قامت نارساى نحس خود پوشانيد و از اعجاز آن شهيد راه بى نياز، بدن نحس آن روسياه به مرض برص سفيد مبتلا شد، به قسمى كه جميع موهاى بدن آن بدبخت پليد فرو ريخت و در روايت است كه دو پيراهن آن عزيز مصر شهادت ، جاى زياده از يك صد و ده جراحت از زخم تير و نيزه و شمشير، يافتند. امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود: در جسد مطهر آن سرور جاى سى و سه طعنه نيزه و سى چهار ضربت شمشير يافتند.
بحربن كعب تميمى بد نهاد، شلوار حضرت را به غارت برد و هم
و اءخذ عمامته اءخنس بن مرثد بن علقمة الحضرمى لعنه الله فاعتم بها فصار معتوها.
و اءخذ نعليه الاسود بن خالد.
و اءخذ خاتمه بجدل بن سليم الكلبى ، لعنه الله فقطع اءصبعه (عليه السلام) مع الخاتم .
و هذا اءخذه المختار فقطع يديه و رجليه و تركه يتشحط فى دمه حتى هلك .
و اءخذ قطيفة له (عليه السلام) كانت من خز قيس بن الاءشعث لعنه الله .
و اءخذ درعه البتراء، عمر بن سعد لعنه الله فلما قتل عمر بن سعد وهبها المختار لاءبى عمرة قاتله .
و اءخذ سيفه جميع بن الخلق الاءودى .
و قيل : رجل من بنى تميم يقال له الاءسود بن حنظلة لعنه الله .
و فى رواية ابن سعد اءنه :
اءخذ سيفه الفلافس النهشلى .

در روايت است كه آن كافر شرير از معجزه فرزند بشير و نذير، پاهاى نحسش فلج شد و خود نيز زمين گير گرديد. عمامه آن سرور را كه رشك خورشيد انور بود ملعونى كه او را اخنس بن مرثد بن علقمه حضرمى ابتر مى گفتند از سر آن سرفراز منصب شهادت و فرزند ساقى كوثر برداشت و بعضى گفتند كه جابربن يزيد اودى ، عمامه امام را در بود و آن را بر سر خود پيچيد و از اثر ضياى آن عمامه مهر آسا، خفاش عقل و هوشش به ظلمتگاه عدم فرار نمود و آن ملعون ديوانه شد. نعلين بيضاى آن كليم طور سعادت را اسود بن خالد مردود بدتر از فرعون و نمرود، از پاى حضرت بربود. انگشتر سليمان ملك شهادت را بجدل بن سليم كلبى بيرون آورد و آن ظالم يهودى ، انگشت مبارك حضرت را - كه مدار عوالم امكان منوط به اشاره اراده حضرتش بود - با انگشتر قطع نمود! مختاربن ابى عبيده ، همين لعين را گرفته و دستها و پاهاى نحسش را بريد و آن سگ پليد در خون خود مى غلطيد تا روح جبينش تسليم مالك دوزخ شده هلاك گرديد. - لعنه الله -. قطيفه از خز كه با آن پرده دار حريم اسرار لدنى بود، قيس بن اشعث ظالم جحود ربود. زره آن شير بيشه شجاعت را كه موسوم به ((بتراء)) بود، عمر سعد ابتر ببرد و چون آن سگ بدكردار به انتقام خون فرزند احمد مختار مقتول مختار گرديد، همان زره را به ((ابى عمره)) قاتل آن لعين ، بخشيد. شمشير آن يكه تاز ميدان شفاعت را، ((جميع بن خلق اودى)) شقاوت انباز، باز نمود و بعضى گفته اند كه
و زاد محمد بن زكريا: اءنه وقع بعد ذلك الى بنت حبيب بن بديل .
و هذا السيف المنهوب ليس بذى الفقار، فان ذلك كان مذخورا و مصونا مع اءمثاله من ذخائر النبوة و الامامة ، و قد نقل الرواة تصديق ما قلناه و صورة ما حكيناه .
قال الراوى : و جاءت جارية من ناحية خيم الحسين (عليه السلام).
فقال لها رجل : يا اءمة الله ان سيدك قتل .
قالت الجارية : فاءسرعت الى سيداتى و اءنا اءصيح ، فقمن فى وجهى و صحن .
قال : و تسابق القوم على نهب بيوت آل الرسول و قرة عين الزهراء البتول ، حتى جعلوا ينتزعون ملحفة المراءة عن ظهرها، و خرج بنات رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و حريمه يتساعدن على البكاء و يندبن لفراق الحماة والاءحباء.
فروى حميد بن مسلم قال : راءيت امراءة من بنى

مردى از بنى تميم كه نام آن روسياه ((اسودبن حنظله)) دين تباه بود شمشير را از ميان فرزند صاحب ذوالفقار باز نمود و به روايت ابن بى سعد، شمشير را ((فلافس نهشلى)) برداشت و محمد بن زكريا گفته كه عاقبت آن شمشير به دختر حبيب بن بديل رسيد. البته شايان ذكر است كه آن شمشيرى كه از جناب سيدالشهداء - عليه آلاف التحية والثناء - در كربلا به غارت رفت سواى ذوالفقار حيدر كرار است ؛ زيرا ذوالفقار با ساير ذخاير و ودايع نبوت و امامت در خدمت امام زمان (عليه السلام) مصون و محفوظ است و تصديق اين مدعا و صورت ما حكيناه را راويان اخبار و آثار بيان نموده اند.
راوى گويد: كنيزكى از ناحيه خيمه هاى حرم محترم امام حسين (عليه السلام) بيرون آمد. مردى به او رسيد گفت : يا امة الله ! اقايت كشته شد! آن كنيزك گفت : من صيحه زنان به سرعت نزد خانم خود رفتم و اين خبر وحشتناك را به ايشان دادم پس همه زنان برخاستند و در مقابل من آغاز ناله و فرياد بر آوردند.
راوى گويد: لشكر اشقيا، مسارعت در غارت اموال آل رسول و قرت العين بتول نمودند و كار غارت به جايى رسيد كه از سر زنها، چادر مى ربودند. دختران آل رسول و حريم آن جناب به اتفاق هم به گريه و ناله مشغول شدند و گريه در فراق كسان و احبا و دوستان خود مى نمودند. حميد بن مسلم گويد: ديدم زنى از قبيله بكربن وائل كه با همسر خود در ميان اصحاب عمر سعد لعين بود، وقتى ديد كه
بكر بن وائل كانت مع زوجها فى اءصحاب عمر بن سعد.
فلما راءت القوم قد اقتحموا على نساء الحسين (عليه السلام) فى فسطاطهن و هم يسلبونهن ، اءخذت سيفا و اءقبلت نحو الفسطاط و قالت :
يا آل بكر بن وائل اءتسلب بنات رسول الله ؟!
لا حكم الا لله ، يا لثارات رسول الله ، فاءخذها زوجها فردها الى رحله .
قال الراوى :
ثم اءخرجوا النساء من الخيمة واءشعلوا فيها النار، فخرجن حواسر مسلبات حافيات باكيات يمشين سبايا فى اءسر الذلة .
و قلن :
بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين ، فلما نظر النسوة الى القتلى صحن و ضربن وجوههن .
قال : فو الله لا اءنسى زينب ابنة على و هى تندب الحسين (عليه السلام) و تنادى بصوت حزين و قلب كئيب :

لشكريان بر سر زنان و حرم حسين (عليه السلام) هجوم آورده اند و در خيمه ها داخل شده اند و به غارت اهل بيت مشغولند، شمشيرى برداشته و به جانب خيمه ها شتافت و فرياد استغاثه بر آورد كه اى آل بكربن وائل ! آيا سزاوار است كه دختران رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را برهنه نمايند؟!! غيرت شما كجاست ؟! لا حكم الا الله ، يالثارات رسول الله !!
شوهر اين زن او را گرفته و به خيمه اش برگردانيد.
راوى گويد: پس از غارت خيمه ها طاهرات ، آن گروه شقاوت سمات ، زنان آل طاها را از خيمه ها بيرون نمودند و آتش ظلم و عدوان بر آن خيمه ها كه مهد امان و پناهگاه عالميان بود، بر افروختند و زنان با سر و پاى برهنه و غارت زده گريه كنان بيرون آمدند و در حالى كه با خوارى به اسارت گرفته شده بودند مى گفتند: شما را به خدا قسم مى دهيم كه ما را بر قتلگاه حسين (عليه السلام) بگذرانيد، دشمنان نيز اين تقاضا را قبول كردند و چون چشم زنان به آن شهيدان افتاد، فرياد صيحه بر آوردند و سيلى به صورت خود زدند راوى گويد: به خدا سوگند كه فراموش ‍ نمى كنم كه عليا مكرمه زينب خاتون (عليها السلام) دختر على مرتضى را كه بر حسين (عليه السلام) ندبه مى نمود و به آواز حزين و قلبى غمگين صدا مى زد: اى خواجه كائنات كه پيوسته هديه ها و تحفه ها با درود نامحدود فرشتگان آسمان تقديم سده جلالت مى گردد، اينك اين حسين است كه به خون خود آغشته شده و اعضايش قطعه قطعه گرديده است و اينها دختران تو هستند كه اسير شده اند از اين ظلم
وامحمداه ، صلى عليك ملائكة السماء. هذا حسين بالعراء، مرمل بالدماء، مقطع الاءعضاء، واثكلاه ، و بناتك سبايا، الى الله المشتكى و الى محمد المصطفى و الى على المرتضى و الى فاطمة الزهراء، و الى حمزة سيدالشهداء. وامحمداه ، و هذا حسين بالعراء، تسفى عليه ريح الصباء، قتيل اءولاد البغايا. واحزناه ، واكرباه عليك يا اءبا عبد الله ، اءليوم مات جدى رسول الله (عليه السلام).
يا اءصحاب محمد، هؤ لاء ذرية المصطفى يساقون سوق السبايا. و فى بعض الروايات : وامحمداه ، بناتك سبايا، و ذريتك مقتلة تسفى عليهم ريح الصباء، و هذا حسين محزوز الراءس من القفا، مسلوب العمامة والرداء. باءبى من اءضحى عسكره فى يوم الاثنين نهبا. باءبى من فسطاطه مقطع العرى .
باءبى من لا غائب فيرتجى ، و لا جريح فيداوى .
باءبى من نفسى له الفداء.
باءبى المهموم حتى قضى .
باءبى العطشان حتى مضى .

و ستم ها به خداوند و به خدمت محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) شكايت مى برم . يا محمد! اين حسين است كه در گوشه بيابان افتاده و باد صبا بر او مى گذرد و او به دست زنازادگان كشته شده است . اى بسا حزن و اندوه من ! امروز احساس مى كنم كه جد بزرگوارم احمد مختار از دنيا رحلت نمود!
كجاييد اى اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)!؟ اينك اين بى كسان ، ذريه مصطفى را به اسيرى مى برند و در روايت ديگر وارد شده است كه مى گفت : يا محمد!
اينك دختران تو اسير و ذريه تو كشته شده اند و باد صبا بر اجساد ايشان مى وزد و اينك حسين سر از قفا جدا گرديده عمامه و ردايش را از سر دوشش كشيده اند.
پدرم فداى آن حسين كه در روز دوشنبه لشكرش به تاراج رفت .
شايد اين كلمه اشاره باشد به روز سقيفه بنى ساعده .
پدرم به فداى آن حسين كه طناب خيمه هاى حرمش را بريدند.
پدرم به فداى آن حسين كه به سفر نرفته تا اميد بازگشتش را داشته باشم و زخم بدنش طورى نيست كه مداوا توانم نمود. جانم به فدايش كه با بار غم و اندوه از دنيا رفت .
پدرم به فداى او كه با لب تشنه از دار دنيا رفت . پدرم به فداى او كه جدش محمد مصطفى است .
باءبى من شيبته تقطر بالدماء، باءبى من جده رسول اله السماء، باءبى من هو سبط نبى الهدى ، باءبى محمد المصطفى ، باءبى على المرتضى ، باءبى خديجة الكبرى ، باءبى فاطمة الزهراء سيدة النساء، باءبى من ردت عليه الشمس حتى صلى .
قال الراوى : فاءبكت و الله كل عدو و صديق ! ثم اءن سكينة اعتنقت جسد الحسين (عليه السلام) فاجتمع عدة من الاءعراب حتى جروها عنه .
قال الراوى : ثم نادى عمر بن سعد فى اءصحابه : من ينتدب للحسين فيوطى الخيل ظهره ؟ فانتدب منهم عشرة فوارس و هم : اسحاق بن حوبة الذى سلب الحسين (عليه السلام) قميصه ، واءخنس بن مرثد، و حكيم بن طفيل السنبسى ، و عمر بن صبيح الصيداوى ، و رجاء بن منقذ العبدى ، و سالم بن خثيمة الجعفى ، و صالح بن وهب الجعفى ، و واحظ بن ناعم ، و هانى بن شبث الحضرمى ، و اءسيد بن مالك لعنهم الله ، فداسوا الحسين (عليه السلام) بحوافر خيلهم حتى رضوا ظهره و صدره .

پدرم به فداى او كه فرزند زاده رسول الله آسمانهاست .
پدرم به فداى او كه سبط نبى هدى است . جانم به فداى محمد مصطفى و خديجه كبرى و على مرتضى و فاطمه زهراء سيده زنان . جانم به فداى آن كس كه آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع ديگر نمود تا او نماز گزارد.
راوى گفت : به خدا سوگند! زينب كبرى (عليها السلام) با اين سخنان سوزناك دوست و دشمن را بگرياند. سپس سكينه خاتون ، جنازه پدر خود حسين (عليه السلام) را در آغوش كشيد، پس گروهى از اعراب جمع شدند و آن مظلومه را از روى نعش پدر جدا نمودند.
راوى گويد: پس از شهادت امام مبين ، عمر سعد لعين در ميان اصحاب و ياران بى دين خود ندا در داد: كيست كه اجابت كند دعوت امير خود ابن زياد را درباره حسين به جا آورد و بر بدن او بتازد؟ پس ده نفر ولدالزنا اجابت آن لعين را نمودند و نامهاى نحس آن ملعونها عبارت است از: اسحاق بن حويه بى دين و او همان ملعون بود كه پيراهن از بدن شريف امام (عليه السلام)، بيرون آورد؛ اخنس بن مرثد بدآئين ؛ حكيم بن طفيل سنبسى لعين ؛ عمرو بن صبيح صيداوى كافر؛ رجاء بن منفذ عبدى ؛ سالم بن خثيمه جعفى پليد؛ واحظ بن ناعم شقى ، صالح بن وهب جعفى جفاگر، هانى بن شبث حضرمى عنيد و اسيد بن مالك هالك - لعنهم الله اجمعين - پس آن لعينان ، سينه و پشت فرزند رسول را به سم اسبها خود پايمال كردند و در هم شكستند.
قال الراوى : و جاء هؤ لاء العشرة حتى وقفوا على ابن زياد لعنه الله فقال اءسيد بن مالك اءحد العشرة :
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوب شديد الاءسر
فقال ابن زياد لعنه الله من اءنتم ؟
قالوا: نحن الذين وطئنا بخيولنا ظهر الحسين حتى طحنا حناجر صدره .
قال : فاءمر لهم بجائزة يسيرة .
قال : اءبو عمر الزاهد: فنظرنا فى هؤ لاء العشرة ، فوجدناهم جميعا اءولاد زنا.
و هؤ لاء اءخذهم المختار، فشد اءيديهم و اءرجلهم بسكك الحديد، و اءوطاء الخيل ظهورهم حتى هلكوا.
و روى ابن رباح قال : لقيت رجلا مكفوفا قد شهد قتل الحسين (عليه السلام).
فسئل عن ذهاب بصره ؟
فقال : كنت شهدت قتله عاشر عشرة ، غير اءنى

راوى گويد: ده نفرى كه جراءت نموده و اسب بر بدن مطهر نور چشم حيدر تاختند به نزد ابن زياد بدنهاد آمدند و در بارگاه آن لعين ايستادند يكى از آن روسياهان كه نام نحسش اسيد بن مالك بود اين بيت را بخواند: ((نحن رضضنا...))؛ يعنى ماييم آن ده نفر كه اول پشت حسين و سپس سينه اش را به وسيله اسبهاى تيزرو، بلند قامت و قوى هيكل ، در هم شكستيم و خرد ساختيم . ابن زياد پرسيد: شما چه كسانيد؟ گفتند: ماييم آن كسانى كه اسبها را بر بدن حسين تاختيم و او را پايمال مركبهاى خود نموديم به حدى كه استخوانهاى سينه اش را نرم و خرد كرديم . راوى گويد: عبيدالله بن زياد حكم نمود كه جايزه اى ناچيز به آنها دادند. از ابو عمرو زاهد مروى است كه گفت : آن ده نفر ملعون را چون نيك نظر نموديم همه آنها را حرام زاده يافتيم و وقتى مختار اين ده نفر را دستگير نمود، امر كرد تا دست و پاى آنها را با ميخهاى آهنين به زمين فروبستند و اسبها را بر پشت نحس آنها تاختند تا جان به مالك دوزخ سپردند.
از ابن رباح روايت است كه گفت : مرد كورى را ديدم كه در روز شهادت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) در لشكر ابن زياد حضور داشت ، از او سؤ ال مى كردند از سبب نابينا شدنش ، او در جواب گفت : من با نه نفر ديگر از لشكريان در روز عاشورا در كربلا حاضر بودم جز آنكه من ته شمشير زدم نه تير انداختم و چون آن حضرت به شهادت رسيد، من به سوى خانه خود برگشتم و نماز عشا را به جاى
لم اءطعن و لم اءضرب و لم اءرم ، فلما قتل رجعت الى منزلى و صليت العشاء الآخرة و نمت .
فاءتانى آت فى منامى ، فقال : اءجب رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)!
فقلت : ما لى وله ؟
فاءخذ بتلابيبى و جرنى اليه ، فاءذا النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) جالس فى صحراء، حاسر عن ذراعيه ، آخذ بحربة ، و ملك قائم بين يديه و فى يده سيف من نار فقتل اءصحابى التسعة ، فلما ضرب ضربة التهبت اءنفسهم نارا.
فدنوت منه و جثوت بين يديه و قلت : اءلسلام عليك يا رسول الله ، فلم يرد على ، و مكث طويلا.
ثم رفع راءسه و قال : يا عدو الله انتهكت حرمتى و قتلت عترتى و لم ترع حقى و فعلت ما فعلت .
فقلت : يا رسول الله ، و الله ما ضربت بسيف ، و لا طعنت برمح و لا رميت بسهم .

آوردم و به خواب رفتم پس در عالم رؤ يا شخصى به نزد من آمد و به من گفت :
رسول خدا (عليه السلام) تو را طلب نموده ، به نزد پيامبر بيا.
گفتم : مرا با رسول چه كار است !؟
پس آن شخص گريبان مرا گرفت و كشان كشان تا به خدمت پيامبر آورد.
پس آن جناب را ديدم در صحرايى نشسته و آستين هاى خود را تا مرفق بالا زده و حربه اى در دست دارد و فرشته اى در پيش روى آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) ايستاده و شمشيرى از آتش در دست دارد و آن نه نفر ديگر هم حاضر بودند.
آن فرشته آن نه نفر را به اين كيفيت به قتل رسانيد كه هر يك را ضربتى كه مى زد شعله آتش او را فرو مى گرفت و به درك مى رفت .
پس من نزديك خدمت شدم و در حضور آن جناب به دو زانو نشستم و گفتم : السلام عليك يا رسول الله !
آن حضرتت جواب سلام مرا نفرمود.
مدتى دراز سر مبارك را به زير افكند سپس سرش را بلا نمود و فرمود: اى دشمن خدا! حرمت مرا شكستى و عترت مرا به قتل رسانيدى و رعايت حق را ننمودى و كردى آنچه كردى ؟!!
پس من گفتم : يا رسول الله ! به خدا سوگند كه من نه شمشير زدم و نه نيزه به كار بردم و نه تير انداختم .
فقال : صدقت ، و لكن كثرت السواد، اءدن منى . فدنوت منه ، فاذا طشت مملو دما.
فقال لى : هذا دم ولدى الحسين (عليه السلام)، فكحلنى من ذلك الدم ، فانتبهت حتى الساعة لا اءبصر شيئا.
و روى عن الصادق (عليه السلام)، يرفعه ال ى النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنه قال :
((اذا كان يوم القيامة نصب لفاطمة (عليها السلام) قبة من نور، و يقبل الحسين (عليه السلام) و راءسه فى يده .
فاذا راءته شهقت شهقة لا يبقى فى الجمع ملك مقرب و لا نبى مرسل الا بكى لها.
فيمثله الله عزوجل لها فى احسن صورة (23) و هو يخاصم قتلته بلا راءس .
فيجمع الله لى قتلته و المجهزين عليه و من شرك فى دمه ، فاءقتلهم حتى آتى على آخرهم
ثم ينشرون فيقتلهم اءمير المؤ منين (عليه السلام).
ثم ينشرون فيقتلهم الحسن (عليه السلام)

رسول خدا فرمود: راست مى گويى و لكن سياهى لشكر بودى و بر تعداد آنها افزودى . آنگاه فرمود: به نزديك من بيا و چون نزديك شدم در خدمتش طشتى پر از خون ديدم ، پس حضرت فرمود: اين خون فرزندم حسين است و سپس از آن خون مانند سرمه در چشمانم كشيد و وقتى از خواب بيدار گشتم ، ديدم ديگر چشمم جايى را نمى بيند. از حضرت صادق (عليه السلام) مروى است كه مرفوعا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت نموده كه چون روز قيامت شود از براى فاطمه زهرا قبه اى از نور نصب مى نمايند و حسين (عليه السلام) به محشر مى آيد در حالتى كه سر خود را بر روى دست گرفته و سر بر بدن ندارد و چون فاطمه (عليها السلام) او را به اين شكل ببيند يك نعره مى زند كه هيچ فرشته مقرب و نه پيغمبر مرسل نمى ماند مگر آنكه همى به گريه مى افتند. سپس خداى عزوجل ، حسين (عليه السلام) را به بهترين صورتها از براى فاطمه زهرا (عليها السلام) ممثل مى نمايد و در آن حال ، حسين (عليه السلام) در حالى كه سر بر بدن ندارد به قاتلان خود مخاصمه مى كند. سپس خداوند، كشندگان او را و آنانكه سر از بدن اطهرش جدا نمودند و يا به نحوى در ريختن خون آن مظلوم شركت داشته اند در مكانى جمع مى كند و من همه آنان را به قتل مى رسانم .
سپس خداى عزوجل آنان را زنده مى كند باز جناب امير مؤ منان (عليه السلام) همه ايشان را مقتول مى نمايد؛ باز زنده مى شوند و امام حسن (عليه السلام) آن اشقيا را به قتل مى رساند و باز خدا ايشان را زنده مى كند پس امام
ثم ينشرون فيقتلهم الحسين (عليه السلام).
ثم ينشرون فلا يبقى من ذريتنا اءحد الا قتلهم . فعند ذلك يكشف الغيظ وينسى الحزن)).
ثم قال الصادق (عليه السلام):
((رحم الله شيعتنا، هم و الله المؤ منون و هم المشاركون لنا فى المصيبة بطول الحزن و الحسرة))
و عن النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنه قال :
((اذا كان يوم القيامة تاءتى فاطمة (عليها السلام) فى لمة من نسائها.
فيقال لها: اءدخلى الجنة .
فتقول : لا اءدخل حتى اءعلم ما صنع بولدى من بعدى .
فيقال : لها اءنظرى فى قلب القيامة ، فتنظر الى الحسين (عليه السلام) قائما ليس عليه راءس ، فتصرخ صرخة ، فاءصرخ لصراخها و تصرخ الملائكة لصراخها)).
و فى رواية اءخرى : ((و تنادى وا ولداه ، واثمرة فؤ اداه .

حسين (عليه السلام) آنان را به قتل مى آورد و باز زنده مى گردند. پس ‍ احدى از ذريه ما باقى نمى ماند مگر آنكه هر كدام يك مرتبه آنها را به قتل مى رساند. در اين هنگام غيظ و خشم ما فرو مى نشيند و اندوه و مصيبت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از خاطرها رفته و به فراموشى سپرده مى شود(24).

next page

fehrest page

back page