next page

fehrest page

back page

فرجع ، ولم يزل يقاتل حتى قطعت يداه ، فاءخذت امراءته عمودا، فاءقبلت نحوه و هى تقول : فداك اءبى واءمى قاتل دون الطيبين حرم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، فاءقبل ليردها الى النساء، فاءخذت بثوبه ، وقالت : لن اءعود دون اءن اءموت معك .
فقال الحسين (عليه السلام): ((جزيتم من اءهل بيتى خيرا، ارجعى الى النساء يرحمك الله))، فانصرفت اليهن .
ولم يزل الكلبى يقاتل حتى قتل ، رضوان الله عليه .
ثم خرج مسلم بن عوسجة ، فبالغ فى قتال الآعداء، و صبر على اءهوال البلاء، حتى سقط الى

خود گفت : آيا تو از من راضى شدى ؟ مادرش گفت : من از تو راضى نخواهم شد تا آنكه در حضور امام (عليه السلام) كشته شوى .
زوجه اش نيز گفت : تو را به خدا سوگند مى دهم مرا به عزاى خودت منشان . مادرش گفت : اى فرزندم ! به سخن او گوش مده و از راءى همسرت كناره جستن را اولى بدان و به سوى ميدان برگرد تا در حضور پسر دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كشته شوى كه در روز قيامت به شفاعت جد بزرگوار او برسى ؛ پس ((وهب)) رو به ميدان بلا آورده و جنگ جانانه نمود تا آنكه دستهايش از بدن جدا گرديد.
در اين هنگام همسر او عمودى برداشت و به يارى ((وهب)) شتافت در حالى كه مى گفت : پدر و مادرم فدايت باد! تو همچنان در حضور اهل بيت عصمت و طهارت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جنگ و جلادت نما. وهب برگشت تا او را به خيمه زنان برگرداند، همسرش گفت : برنمى گردم مگر آنكه با تو بميرم ! حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) به آن عفيفه ، فرمود: خدا تو را رحمت كناد و در عوض ‍ احسان تو به ما اهل بيت ، جزاى خيرت دهاد، برگرد.
پس آن زن اطاعت كرد و برگشت . وهب دوباره مشغول جنگ شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد. پس از او، مسلم بن عوسجه رحمه الله قدم به ميدان مردى نهاد و مهيا گرديد كه تا جان خود را نثار قدم فرزند سيد ابرار نمايد. او با كمال جهد و مبالغه ، كوشش در جهاد با اهل عناد، فرمود و بر تحمل سختى هاى بلا، صبر بى منتها نمود تا
الاءرض وبه رمق ، فمشى اليه الحسين (عليه السلام) ومعه حبيب بن مظاهر.
فقال له الحسين (عليه السلام): ((رحمك الله يا مسلم ، فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا)).
و دنا منه حبيب ، فقال : عز على مصرعك يا مسلم اءبشر بالجنة .
فقال له مسلم قولا ضعيفا: بشرك الله بخير.
ثم قال له حبيب :
لولا اءننى اءعلم اءنى فى الاءثر لاءحببت اءن توصى الى بكل ما اءهمك .
فقال له مسلم : فانى اءوصيك بهذا و اءشار بيده الى الحسين (عليه السلام) فقاتل دونه حتى تموت .
فقال له حبيب : لاءنعمنك عينا.
ثم مات رضوان الله عليه .
فخرج عمرو بن قرظة الاءنصارى ، فاستاءذن الحسين (عليه السلام)، فاءذن له .

آنكه از صدمه جراحات بر روى زمين افتاد و هنوزش رمقى در تن بود كه امام مؤ تمن بر بالين آن مؤ من ممتحن ، پياده قدم رنجه فرمود و حبيب بن مظاهر نيز در خدمت آن جناب بود. پس جناب ابى عبدالله (عليه السلام) به او فرمود: خدا تو را رحمت كناد. آنگاه امام حسين (عليه السلام) اين آيه را تلاوت فرمود: ((فمنهم ...))(17)؛ يعنى كسانى از مردمان هستند كه مدت زندگانى را به سر بردند و در راه خدا شهادت را اختيار نمودند و بعضى ديگر در انتظارند و نعمتهاى الهى را تبديل نكردند. حبيب بن مظاهر نزديك مسلم بن عوسجه آمد گفت : اى مسلم بن عوسجه ! بر من دشوار است تو را به اين حال بر روى زمين ببينم ؛ اى مسلم ! بشارت باد تو را به بهشت عنبر سرشت .
مسلم بن عوسجه در جواب او به آواز ضعيف گفت : خدا تو را بشارت دهاد به جنت . حبيب گفت : اگر نه اين بود كه به يقين مى دانم من نيز به زودى به تو ملحق مى شوم ، البته دوست داشتم كه وصيت خود را به من نمايى و آنچه كه در نظرت مهم است وصيت كنى . مسلم بن عوسجه گفت : وصيت من به تو، خدمت به اين بزرگوار است و اشاره به سوى امام (عليه السلام) نمود كه در حضورش جهاد كن تا كشته شوى . حبيب بن مظاهر گفت : دل خوش دار كه به وسيله به جاآوردن اين كار، چشمت را روشن خواهم نمود. در اين لحظه روح پاك مسلم بن عوسجه به شاخسار جنان پرواز كرد. سپس عمرو بن قرظه (18) انصارى به قصد جانثارى از لشكرگاه شاه مظلومان با دل و جان ،
فقاتل قتال المشتاقين الى الجزاء وبالغ فى خدمة سلطان السماء حتى قتل جمعا كثيرا من حزب ابن زياد، وجمع بين سداد و جهاد.
و كان لا ياءتى الى الحسين (عليه السلام) سهم الا اتقاه بيده ولا سيف الا تلقاه بمهجته .
فلم يكن يصل الى الحسين (عليه السلام) سوء، حتى اءثخن بالجراح .
فالتفت الى الحسين (عليه السلام) وقال :
يابن رسول الله اءوفيت ؟
قال :
((نعم ، اءنت اءمامى فى الجنة ، فاقراء رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) عنى السلام واعلم اءنى فى الاءثر)).
فقاتل حتى قتل رضوان الله عليه .

پس ((عمرو)) همچون شيرشكار در ميان گروه نابكار، در افتاد و مشتاقانه همچو عاشقان بى باك ، مردانه و چالاك ، به اميد ثواب روز جزاء و به قصد خدمتگذارى سلطان سماء، يك و تنها، خويش را به درياى لشكر دشمن زد و جمعى از نيروهاى ابن زياد غدار را به دار البوار فرستاد. آن بزرگوار گاهى با تيغ زبان ، زيان آن گروه بى ايمان را منع مى نمود و آنها را به نصايح مشفقانه موعظه مى فرمود و گاهى هم به كار جنگ مشغول بود و هيچ تيرى به جانب امام (عليه السلام) پرتاب نمى شد مگر اينكه آن تير را به دست خود مى گرفت و هيچ شمشيرى به سوى امام فرود نمى آورد مگر آكه به تن و جان خويش آن را مى خريد و تا جان در بدن داشت خود را سپر بلاگردان امام مظلومان سيدالشهداء وارد نگرديد تا آنكه از كثرت جراحات ، ضعف بدن آن بزرگوار مستولى گرديد. پس نگاه مشتاقانه اى به جانب امام حسين (عليه السلام) نمود و عرضه داشت : يابن رسول الله ! آيا خدمت من قبول و وفاى به عهد خويش ، مقبول درگاه است ؟
امام حسين (عليه السلام) به منطق صواب در جواب او، بلى فرمود و او را مژده به بهشت داد و فرمود: فرداى قيامت چون به سوى من شتابى ، و بدان كه من نيز در دنبال تو روانم و به زودى به نزد شما مى آيم .
ثم برز جون مولى اءبى ذر، وكان عبدا اءسود.
فقال له الحسين (عليه السلام):
((اءنت فى اذن منى ، فانما تبعتنا طلبا للعافية ، فلا تبتل بطريقنا.
فقال : يابن رسول الله اءنا فى الرخاء اءلحس قصاعكم وفى الشدة اءخذلكم .
والله ان ريحى لمنتن وان حسبى للئيم ولونى لاءسود، فتنفس على بالجنة ، فيطيب ريحى و يشرف حسبى ويبيض وجهى ، لا والله لا اءفارقكم حتى يختلط هذا الدم الاءسود مع دمائكم . ثم قاتل حتى قتل ، رضوان الله عليه .
ثم برز عمر بن خالد الصيداوى ، فقال للحسين :
يا اءبا عبد الله ، جعلت فداك قد هممت اءن اءلحق باءصحابك ، وكرهت اءن اءتخلف فاءراك وحيدا فريدا بين اءهلك قتيلا.
فقال له الحسين (عليه السلام):

عمرو بن قرظه جنگ را ادامه داد تا اينكه شربت شهادت سركشيد و به سراى ديگر پر كشيد. پس از او، ((جون)) مولاى ابوذر كه غلامى سياه بود شرفياب حضور سيدالشهدا گرديد و اذن جهاد طلبيد. آن حضرت فرمود: به هر جا كه خواهى برو؛ زيرا تو با ما آمده اى براى طلب عافيت ، چون قدم در ميدان جنگ نهادى حالا در راه ما خود را در آتش ‍ بلا ميفكن . ((جون)) عرض نمود: يابن رسول الله ! من در زمان خوشى و هنگام آسايش ، كاسه ليس خوان نعمتت بودم اكنون كه هنگام سختى و دشوارى است چگونه توانم شما را تنها گذاشته و بروم ؟! به خدا سوگند كه رايحه من بد و حسبم پست و رنگم سياه است ، اينكه بر من منت گذار تا من نيز اهل بهشت شوم و رايحه ام نيكو و جسمم شريف و روى من هم سفيد گردد. به خدا كه هرگز از خدمت شما جدا نشوم تا آنكه اين خون سياه خود را با خونهاى شما مخلوط نسازم . سپس همچون نهنگ خود را به درياى لشكر زد و جنگ نمايان بود كه تا به امتياز خاص ‍ شهادت ممتاز و مرغ روحش به ذروه اعلى پرواز نمود. راوى گويد: پس از آن ، عمروبن خالد صيداوى قصد جان باختن كرد و خواست كه مردانه به ميدان محاربه مبادرت نمايد. پس به خدمت سيدالشهداء آمد عرض ‍ نمود: يا اباعبدالله ، جانم به فدايت باد! همت بر آن گماشته ام كه به اصحاب حضرتت ملحق گردم و مرا ناگوار است كه زنده باشم و تو را تنها و بى كس ببينم يا آنكه در حضور اهل بيت ، شما را مقتول مشاهده نمايم .
تقدم فانا لاحقون بك عن ساعة)).
فتقدم فقاتل حتى قتل رضوان الله عليه .
قال الراوى :
وجاء حنظلة بن سعد الشبامى ، فوقف بين يدى الحسين (عليه السلام) يقيه السهام و السيوف و الرماح بوجهه ونحره .
واءخذ ينادى :
يا قوم انى اءخاف عليكم مثل يوم الاءحزاب مثل داءب قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم ، وما الله يريد ظلما للعباد.
ويا قوم انى اءخاف عليكم مثل يوم التناد، يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم ، يا قوم لا تقتل حسينا فيسحتكم الله بعذاب و قد خاب من افترى .
ثم التفت الى الحسين (عليه السلام) وقال :
اءفلا نروح الى ربنا و نلحق باءصحابنا؟

حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) به او فرمود: قدم به ميدان بنه كه ما نيز پس از ساعتى ديگر، به شما ملحق خواهيم شد. پس آن مخلص پاك دين در مقابل لشكر كين ، آمد و جهاد نمود تا گوى شهادت ربود. رضوان الله عليه . راوى گويد: حنظله بن اسعد شامى رضوان الله عليه در مقابل نور ديده رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و قرة العين بتول ، بايستاد و هر چه تير و نيزه و شمشير به سوى آن حضرت مى آمد، صورت و گردن خود را در مقابل باز مى داشت و آنها را به دل و جان در راه حسين (عليه السلام) خريدار بود و به آواز بلند فرياد مى زد و آيات قرآن را تلاوت مى نمود:((... يا قوم انى ...))(19)؛ اى قوم من ! بر شما مى ترسم از روزى همانند روزهاى امت هاى پيشين چون قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ايشان بودند و كافر شدند، خداى تعالى عذاب بر شما نازل كند (همانطور كه بر آنها نازل كرده بود) و خداى عزوجل اراده ظلم در حق بندگان خود ندارد؛ اى گروه ! مى ترسم بر شما از عذاب روز قيامت ، و آن روزى است كه روى مى گردانيد و فرار مى كنيد اما بجز خداى تعالى پناهگاه و حفظ كننده اى براى خود نخواهيد ديد.)) اى مردم ! حسين را به شهادت نرسانيد كه خداى عزوجل شما را هلاك خواهد نمود و از رحمت خدا نوميد خواهد شد آن كسى كه به خدا افترا ببندد.
فقال له :
بلى رح الى ما هو خير لك من الدنيا و ما فيها والى ملك لا يبلى)).
فتقدم ، فقاتل قتال الاءبطال ، و صبر على احتمال الاءهوال ، حتى قتل ، رضوان الله عليه .
قال : وحضرت صلاة الظهر، فاءمر الحسين (عليه السلام) زهيرا بن القين و سعيدا بن عبد الله الحنفى اءن يتقدما اءمامه بنصف من تخلف معه ، ثم صلى بهم صلاة الخوف .
فوصل الى الحسين (عليه السلام) سهم ، فتقدم سعيد بن عبد الله الحنفى ، و وقف يقيه بنفسه ما زال ، ولا تخطى حتى سقط الى الاءرض و هو يقول :
اءللهم العنهم لعن عاد و ثمود.
اءللهم اءبلغ نبيك عنى السلام ، و اءبلغه ما لقيت من اءلم الجراح ، فانى اءردت ثوابك فى نصرة ذرية نبيك .

پس از موعظه ، ملتفت كعبه مراد و امام عباد، گرديد و عرض نمود: آيا وقت آن نشده كه به سوى پروردگار خود رويم و به برادران خويش ملحق شويم ؟ سيدالشهداء (عليه السلام) در جواب آن يار با وفا، فرمود: بلى ، برو به سوى آنچه كه از دنيا و مافيها براى تو بهتراست و به سوى سلطنت آخرت كه هرگز آن را زوال و نابودى نباشد. پس حنظلة بن اسعد چون شير شكار، قدم در مضمار كارزار نهاد و جنگ پهلوانان را پيشنهاد خاطره هاى سعادتمند خود ساخت و شكيبايى را بر ترسهاى بلا، شعار خويش نمود تا آنكه به دست فرقه اشقيا به شهادت نائل آمد.
برگزارى نماز ظهر عاشورا
راوى گويد: وقت نماز ظهر رسيد، حضرت امام (عليه السلام) زهير بن قين و سعيد بن عبدالله حنفى را به فرمان خاص ، عز اختصاص داد كه در پيش روى آن كعبه مقصود عالميان به عنوان جانبازى بايستند و آنگاه امام حسين (عليه السلام) با جمعى از ياران باقيمانده خود نماز خوف را خواندند، در اين حال ، تيرى از جانب اهل وبال به سوى فرزند ساقى آب زلال ، آمد. سعيدبن عبدالله قدم جانبازى پيش نهاد و آن تير بلا را به دل و جان بر تن خود قبول نمود. به همين منوال پاى مردانگى استوار شد و قدم ازقدم بر نمى داشت تا خود هدف آنچه جراحات به سوى آن حضرت رسيده بود، گرديد و از بسيارى زخم ها كه بر بدن آن عاشق باوفاء، وارد شده بود، بر روى زمين غلطيد و در آن حال مى گفت : خدايا! اين گروه بى حيا را، لعنت كن چون قوم عاد و ثمود.
ثم قضى نحبه رضوان الله عليه ، فوجد به ثلاثة عشر سهما سوى ما به من ضرب السيوف و طعن الرماح .
قال الراوى :
وتقدم سويد بن عمرو بن اءبى المطاع ، وكان شريفا كثير الصلاة ، فقاتل قتال الاءسد الباسل ، وبالغ فى الصبر على الخطب النازل ، حتى سقط بين القتلى وقد اءثخن بالجراح ، ولم يزل كذلك و ليس به حراك حتى سمعهم يقولون : قتل الحسين ، فتحامل و اءخرج من خفه سكينا، وجعل يقاتلهم بها حتى قتل ، رضوان الله عليه .
قال : وجعل اءصحاب الحسين (عليه السلام) يسارعون الى القتل بين يديه ، وكانوا كما قيل :

1- قوم اذا نودوا لدفع ملمة والخيل بين مدعس ومكردس
خدايا! سلام مرا به پيغمبر ودود خود، برسان و آنچه كه از درد زخم ها بر من رسيده ، ايشان را آگاه ساز؛ زيرا قصد و نيت من ، يارى ذريه پيغمبر تو بود تا به ثوابهاى تو نائل گردم . اين كلمات را بگفت و جان به جان آفرين تسليم نمود. راوى گويد: ((سويد بن عمرو بن ابى مطاع )) خريدار متاع جانبازى گرديد و به قدم شجاعت راه كعبه شهادت پيمود و او مردى شريف بود و نماز بسيار مى خواند پس مانند شير خشمناك در ميان آن روباه صفتان ناپاك ، درافتاد و جنگ مردانه نمود و پيه صبورى بر تحمل صدمات وارده از گروه بى دين ، گوى سعادت ربود.
تا آنكه از جهت ضعف و سستى كه از زخم هاى بى شمار بربدن آن شجاع نامدار رسيده بود در ميان كشته شدگان بر زمين افتاد و به همين منوال بود و قدرت بر هيچ حركتى نداشت تا زمانى كه شنيد مردم همى گفتند: حسين مقتول اشقيا گشت . پس با همان حال ناتوانى ، با مشقت بسيار بر آن گروه نابكار، حمله آورد و از ميان كفش خويش كاردى را بيرون آورد و با آن حربه بالشكر كوفه ، قتال نمود تا به درجه شهادت مفتخر گشت . راوى گويد: يكايك ياران و جان نثاران آن امام مظلومان ، در حضورش به سوى مرگ شتابان مى دويدند؛ چنانكه شاعر در وصف حال ايشان گفته :
1- يعنى ياران باوفاى سيدالشهداء (عليه السلام) كسانى اند كه وقتى كسى آنها را به يارى طلبد، دفع سختى دشمن از او نمايند.
1- لبسوا القلوب على الدروع كاءنهم يتهافتون الى ذهاب الاءنفس ‍
فلما لم يبق معه سوى اءهل بيته ، خرج على بن الحسين (عليه السلام) و كان من اءصبح الناس وجها (و اءحسنهم خلقا) فاستاءذن اءباه فى القتال ، فاءذن له .
ثم نظر اليه نظر آيس منه ، و اءرخى (عليه السلام) عينيه و بكى .
ثم قال : ((اءللهم اشهد، فقد برز اليهم غلام اءشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولك (صلى الله عليه و آله و سلم)، وكنا اذا اشتقنا الى نبيك نظرنا اليه)).
فصاح و قال : ((يابن سعد قطع الله رحمك كما قطعت رحمى)).
فتقدم (عليه السلام) نحو القوم ، فقاتل قتالا شديدا و قتل جمعا كثيرا.

1- در حالتى كه لشكر دشمن دو فرقه باشند، فرقه اى با نيزه هاى افراشته روى آورند و فرقه اى ديگر صف آراسته شده بيايند، آن ياران با وفا بدون هيچ واهمه و خوف ، دلهاى قوى را چو آهن گويا كه بر روى زره مى پوشند، و مانند پروانه ، خود را بر آتش بلا مى افكنند و در دادن جانهاى خويش بى اختيارند. خلاصه ، چون همه ياران و اصحاب امام شربت شهادت نوشيدند و مقتول اشقيا گشتند و كسى از اصحاب باقى نماند مگر اهل بيت و خويشان آن حضرت ، پس فرزند دلبند امام مستمند و نوجوان رشيد آن مظلوم وحيد كه نام ناميش على بن الحسين بود و در صباحت منظرگوى سبقت از همه خلق ربوده و در زمانه بى عديل و بى نظير بود، اذن جهاد از پدر بزرگوار درخواست نمود، پدر نيز اذنش بداد؛ پس نظر حسرت و ماءيوسى به سوى جوان خود نمود و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت و گفت : پروردگارا! بر اين گروه شاهد باش كه جوانى به جنگ آنان مى رود كه شبيه ترين مردم است در خلقت ظاهرى واخلاص باطنى و سخن سرايى به پيامبر تو و ما هرگاه مشتاق ديدار پيغمبر تو مى شديم ، به سوى اين جوان نظر مى نموديم ، سپس ‍ صيحه اى كشيد و به آواز بلند فرمود: اى ابن سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع كردى .
جهاد و شهادت حضرت على اكبر (عليه السلام)
آن شبيه رسول ، قدم شجاعت در ميدان سعادت نهاد و با آن گروه بى باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانيد و نونهال بوستان امامت جنگى كرد به غايت سخت و جمعى كثير از آن اشقياء
ثم رجع الى اءبيه وقال : يا اءبت ، اءلعطش قد قتلنى ، وثقل الحديد قد اءجهدنى ، فهل الى شربة من الماء سبيل ؟
فبكى الحسين (عليه السلام) وقال : ((واغوثاه ، يا بنى قاتل قليلا، فما اءسرع ما تلقى جدك محمدا (عليه السلام)، فيسقيك بكاءسه الاءوفى شربة لا تظماء بعدها اءبدا)).
فرجع (عليه السلام) الى موقف النزال ، وقاتل اءعظم القتال ، فرماه منقذ بن مرة العبدى بسهم فصرعه ، فنادى : يا اءبتاه عليك منى السلام ، هذا جدى يقروك السلام و يقول لك : عجل القدوم علينا، ثم شهق شهقة فمات .
فجاء الحسين (عليه السلام) حتى وقف عليه ، ووضع خده على خده وقال :
((قتل الله قوما قتلوك ، ما اءجراءهم على الله و على انتهاك حرمة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، على الدنيا بعدك العفاء
.
نگونبخت را به خاك هلاك انداخت . سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت : اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگينى اسلحه آهنين مرا به تعب افكند، آيا راهى به سوى حصول شربتى از آب هست ؟ حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) هم به گريه افتاد و فرياد واغوثاه برآورد و فرمود: اى فرزند عزيزم ! اندكى ديگر به كار جنگ باش كه به زودى جدت حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را ملاقات خواهى نمود و ايشان از جام سرشار كوثر شربتى به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روى تشنگى نبينى و احساس عطش ننمايى .
حضرت على اكبر به سوى ميدان برگشت و جنگى عظيم نمود كه بالاتر از آن تصور نتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال ((منقذ بن مره عبدى)) تيرى به جانب آن فرزند رشيد سيدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تير بر روى زمين افتاد و فرياد برآورد: ((يا ابت -اه ! عليك ...))؛ يعنى پدر جان ، سلام من بر تو باد! اينك جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: زود به نزد ما بيا. على اكبر اين بگفت و فرياد زد و جان برجان آفرين تسليم نمود. چون آن جوان اين دنياى فانى را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) بر بالين ايشان آمد و گونه صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكشد آن كسانى را كه تو را كشتند، چه بسيار جراءت و گستاخى نمودند برخداى عزوجل و بر شكستن حرمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، على الدنيا بعدك العفا؛ پس از تو، خاك بر سر اين دنيا!
قال الراوى : وخرجت زينب ابنة على تنادى : يا حبيباه يابن اءخاه ، وجاءت فاءكبت عليه .
فجاء الحسين (عليه السلام) فاءخذها وردها الى النساء.
ثم جعل اءهل بيته يخرج منهم الرجل بعد الرجل ، حتى قتل القوم منهم جماعة ، فصاح الحسين (عليه السلام) فى تلك الحال : صبرا يا بنى عمومتى ، صبرا يا اءهل بيتى صبرا، فوالله لا راءيتم هوانا بعد هذا اليوم اءبدا.
قال الراوى : وخرج غلام كاءن وجهه شقة قمر، فجعل يقاتل ، فضربه ابن فضيل الاءزدى على راءسه ، ففلقه ، فوقع الغلام لوجهه و صاح : يا عماه .
فجلى الحسين (عليه السلام) كما يجلى الصقر، وشد شدة ليث اءغضب ، فضرب ابن فضيل بالسيف ، فاتقاها بساعده فاءطنها من لدن المرفق ، فصاح صيحة سمعه اءهل العسكر، فحمل اءهل الكوفة ليستنقذوه ، فوطاءته الخيل حتى هلك .

راوى گويد: در اين هنگام زينب خاتون (عليها السلام) از خيمه بيرون دويد در حالتى كه ندا مى كرد: يا حبيباه يابن اءخاه ! پس آن مخدره آمد و خود را بر روى بدن پاره پاره على اكبر افكند، امام حسين (عليه السلام) تشريف آورد و خواهر را از روى جنازه على اكبر بلند كرد به نزد زنان برگردانيد.
پس از آن يكايك مردان اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يكى بعد از ديگرى روانه ميدان گرديدند تا آنكه جماعتى از ايشان به دست آن بدكيشان به درجه رفيع شهادت رسيدند. پس حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) آواز به صيحه و فرياد بلند نمود و فرمود: اى عموزادگان من ! و اى اهل بيت من ! صبورى و شكيبايى را شعار خود سازيد و متحمل بار محنت ، باشيد؛ به خدا سوگند كه پس از اين روز هرگز روى خوارى به خود نخواهيد ديد. راوى گويد: در اين هنگام جوانى بيرون خراميد كه در حسن صورت و درخشندگى منظر به مثابه پاره ماه بود، با آن گروه بدخواه و بى دين ، به كار جنگ پرداخت . ابن فضيل ازدى ميشوم ضربتى بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او را شكافت و آن جوان از مركب به صورت ، روى زمين افتاد و فرياد يا عماه برآورد. پس ‍ امام (عليه السلام) مانند باز شكارى ، خود را به ميدان رسانيد و همچون شير خشمناك بر آن لعين بى باك ، حمله نمود و با شمشير، ضربتى بر آن ناپاك ، فرود آورد و آن ولدالزنا بازوى خود را سپر شمشير امام (عليه السلام) نموده و دست نحس اش از مرفق قطع گرديد و آن لعين فرياد بلندى برآورد كه همه لشكر فرياد او را شنيدند.
قال : وانجلت الغبرة ، فراءيت الحسين (عليه السلام) قائما على راءس ‍ الغلام و هو يفحص برجله ، والحسين (عليه السلام) يقول : ((بعدا لقوم قتلوك ، ومن خصمهم يوم القيامة فيك جدك)).
ثم قال : عز والله على عمك اءن تدعوه فلا يجيبك ، اءو يجيبك فلا ينفعك صوته ، هذا يوم و الله كثر واتره و قل ناصره)).
ثم حمل الغلام على صدره حتى اءلقاه بين القتلى من اءهل بيته .
قال الراوى :
ولما راءى الحسين (عليه السلام) مصارع فتيانه و اءحبته ، عزم على لقاء القوم بمهجته ، و نادى :
((هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ؟
هل من موحد يخاف الله فينا؟
هل من مغيث يرجو الله باغاثتنا؟
هل من معين يرجو ما عند الله فى اعانتنا؟)).
فارتفعت اءصوات النساء بالعويل ، فتقدم الى

كوفيان بى دين بر امام مبين ، حمله آوردند تا آن لعين را از چنگال شير بيشه هيجا رها نمايند ولى آن ملعون پايمال سم اسبان گرديد و روح نحس اش به جانب نيران دويد. راوى گويد: چون غبار فرو نشست ديدم كه حسين (عليه السلام) بر بالاى سر آن جوان ايستاده و او پاهاى خود را بر زمين مى ماليد و امام مى فرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهى كه تو را كشتند و آنان كه در روز قيامت جد و پدر تو با ايشان دشمنى خواهند نمود. سپس فرمود: به خدا قسم ! گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد ديگر دير شده و فايده اى نبخشد. به خدا قسم كه امروز آن روزى است كه خون ريزى در آن بسيار و فرياد رسى ، اندك است . سپس حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) جنازه آن جوان را بر سينه خود گرفت و در ميان شهداى بنى هاشم بر روى زمين قرار داد.

next page

fehrest page

back page