next page

fehrest page

back page

فقالت : باءبى اءنت واءمى اءستقتل ؟ نفسى لك الفداء.
فرد غصته و ترقرقت عيناه بالدموع ، ثم قال : ((لو ترك القطا لنام)).
فقالت : يا ويلتاه ، اءفتغتصب نفسك اغتصابا، فذلك اءقرح لقلبى و اءشد على نفسى ، ثم اءهوت الى جيبها فشقته وخرت مغشية عليها.
فقام (عليه السلام) فصب على وجهها الماء حتى اءفاقت ،

و در روايت ديگر به اين طريق وارد شده كه عليا مكرمه زينب خاتون با ساير زنان و دختران در گوشه اى نشسته بودند و چون آن مخدره مضمون اين ابيات را از برادر خود شنيد بى اختيار بيرون آمد در حالتى كه مقنعه بر سر نداشت لباس خود را بر روى زمين مى كشيد تا آنكه بر بالاى سر امام (عليه السلام) بايستاد و فرياد برآورد: ((واثكلاه ليت ...))؛ يعنى اى كاش مرگ من مى رسيد و زندگانى من تمام مى شد! امروز است كه احساس مى كنم مادرم فاطمه زهرا و پدرم على مرتضى و برادرم حسن مجتبى (عليه السلام) از دنيا رفتند؛ اى جانشين رفتگان و پناه باقى ماندگان ! چون امام حسين (عليه السلام) خواهر خود را به اين حال مشاهده فرمود: نظرى به جانب آن مخدره نمود و فرمود: اى خواهر عزيز! مراقب باش شيطان ، حلم و بردبارى تو را نبرد. آن مكرمه عرضه داشت : جانم به فدايت ، آيا كشته خواهى شد؟ پس آن امام مظلوم با همه غم و اندوه ، دم از اندوه در كشيد و چشمان مبارك او پر از اشك گرديد و اين مثل را فرمود: لو ترك القطا لنام ؛ يعنى اگر ((مرغ قطا)) را به حال خويش مى گذاردند البته به خواب مى رفت . زينب خاتون وقتى اين كلام از امام (عليه السلام) شنيد به گريه در آمد و فرياد برآورد كه يا ويلتاه ! برادر، همانا خود را به چنگ خصم چيره مقهور يافتى و روز خويش را تيره ؛ همانا از زندگانى خويش ماءيوس شده اى . اينك اين سخن بيشتر دل مرا مى خراشد و نمك بر زخم افزون مى پاشد. سپس دست در آورده گريبان شق نمود تا بى هوش بر روى در افتاد.
ثم عزاها (عليه السلام) بجهده و ذكرها المصيبة بموت اءبيه وجده صلوات الله عليهم اءجمعين .
ومما يمكن اءن يكون سببا لحمل الحسين (عليه السلام) لحرمه معه ولعياله :
اءنه لو تركهن بالحجاز اءو غيرها من البلاد كان يزيد بن معاوية لعنه الله - قد اءنفذت لياءخذهن اليه ، وصنع بهن من الاستيصال وسيى الاءعمال ما يمنع الحسين (عليه السلام) من الجهاد والشهادة ، ويمتنع (عليه السلام) - باءخذ يزيد بن معاوية لهن - عن مقامات السعادة .

پس امام (عليه السلام) برخاست كه خواهر را به هوش آورد و آب بر صورت او پاشيد تا به حال افاقه برگرديد و با كمال جهد و كوشش خواهر را تسلى مى داد و او را موعظه فرمود و پند داد و مصيبت شهادت پدر بزرگوار و وفات جد عالى مقدار را به ياد او آورد تا تسلى يابد. صلوات الله عليهم اءجمعين .
از جمله امورى كه مى توان سبب بوده باشد از براى آنكه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) و سرور اتقياء امام مظلوم (عليه السلام) حرم مطهر و عترت اءطهر خود را باخود به كربلاى پر بلا آورده باشد يكى آن است كه اگر آن جناب اهل بيت را در حجاز يا در غير حجاز از ساير بلاد باز مى گذاشت و خود متوجه عراق پرنفاق مى گرديد، يزيد پليد گماشتگان خود را مقرر مى نمود كه استيصالشان نمايند و صدمات بى نهايات و سوء رفتار و كردار با عترت سيد ابرار، به جاى آورند و سراپرده حرم محترم و اهل بيت سيد امم را ماءخوذ مى داشت و به اين واسطه فوز جهاد و درك سعادت شهادت از براى آن امام عباد غير ميسور و آن حضرت را رسيدن به اين مقام عاليه غير مقدور بود.
المسلك الثانى فى وصف حال القتال وما يقرب من تلك الحال
قال الراوى :
وندب عبيد الله بن زياد اءصحابه الى قتال الحسين (عليه السلام)، فاءتبعوه ، واستخف قومه فاءطاعوه ، واشترى من عمر بن سعد آخرته بدنياه ودعاه الى ولاية الحرب فلباه .
وخرج لقتال الحسين (عليه السلام) فى اءربعة آلاف فارس ، واءتبعه ابن زياد بالعساكر لعنهم الله ، حتى تكاملت عنده الى ست ليال خلون من المحرم عشرون اءلف فارس .
فضيقوا على الحسين (عليه السلام) حتى نال منه العطش ومن اءصحابه .

مسلك دوم : گزارش از حوادث عاشورا و شهادت امام (عليه السلام) و ياران با وفايش
راوى گويد: عبيدالله زبان به دعوت اصحاب خويش برگشود كه با نور چشم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، ستيزند وخون آن مظلوم را بريزند. آن بدنهادان نيز متابعت كردند و حلقه فرمانش در گوش نهادند و آن شيطان مردود از قوم خود طلب نمود كه در طاعتش در آيند و زنگ غبار از خاطر بزدايند. آن بى دينان نيز انگشت اطاعت بر ديده نهادند و سر به فرمانش دادند و آن زيانكار از عمر تبهكار، آخرت را به دنياى خود خريدار شد. آن غدار نابكار هم دين به دنيا فروخت و فرمان ايالت رى را بياندوخت خواستش كه امير لشكر كند و عهد خدا و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را بشكند، عمر سعد نيز لبيكى بگفت و كفر باطنى را نتوانست نهفت . با چهار هزار لشكر خونخوار از كوفه بيرون آمد و جنگ فرزند سيد ابرار و نور ديده حيدر كرار را مصمم گرديد. پس از آن ، عبيدالله بن زياد لشكر پس از لشكر به دنبال آن بدبنياد روانه نمود تا آنكه در روز ششم محرم الحرام بيست هزار سواره لشكر بى دين بد آئين در كربلا جمع آمدند و كار را بر حسين مظلوم (عليه السلام) تنگ گرفتند تا به حدى كه تشنگى بر خود و اصحابش استيلا يافت .
فقام (عليه السلام) واءتكى على قائم سيفه و نادى باءعلى صوته ، فقال : ((اءنشدكم الله هل تعرفوننى ؟)).
قالوا: اءللهم نعم ، اءنت ابن رسول الله و سبطه .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن اءمى فاطمة بنت محمد؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن اءبى على بن اءبى طالب ؟)). قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن جدتى خديجة بنت خويلد اءول نساء هذه الاءمة اسلاما؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن حمزه سيد الشهداء عم اءبى ؟)).
قالوا: اللهم نعم .

نخستين سخنرانى امام (عليه السلام) در كربلا
پس از آن ، امام مظلوم برپاخاست و تكيه بر قائمه شمشير خود نمود و به آواز بلند اين كلمات را ادا فرمود:
اى مردم ! شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا مرا مى شناسيد و عارف به حق من هستيد؟ در جواب آن جناب همگى گفتند: بلى تو را مى شناسيم ، تويى فرزند رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و قرة عين البتول كه دختر پيغمبر است . پس تويى سبط آن جناب .
امام حسين (عليه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مى دانيد كه جدبزرگوار من رسول پروردگار عالميان است ؟
گفتند: خدا شاهد است كه مى دانيم !
امام عليه السلام فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه جده من خديجه بنت خويلد است و او اول زنى بود در اين امت كه اسلام را اختيار و تصديق احمد مختار (صلى الله عليه و آله و سلم) نمود؟
گفتند: خدايا تو گواهى كه مى دانيم !
امام (عليه السلام) فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مى دانيد كه حمزه سيدالشهداء عموى پدرم على بن ابى طالب (عليه السلام) است ؟
گفتند: خدايا شاهدى كه اين را هم مى دانيم !
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن جعفر الطيار فى الجنة عمى ؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن هذا سيف رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنا متقلده ؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن هذه عمامة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنا لابسها؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((اءنشدكم الله هل تعلمون اءن عليا (عليه السلام) كان اءول الناس ‍ اسلاما و اءعلمهم علما و اءعظمهم حلما و اءنه ولى كل مؤ من و مؤ منة ؟)).
قالوا: اءللهم نعم .
قال : ((فبم تستحلون دمى و اءبى صلوات الله عليه الذائد عن الحوض ، يذود عنه رجالا كما يذاد البعير الصادر على الماء، ولواء الحمد بيد اءبى يوم القيامة ؟!!
.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم ، آيا مى دانيد كه جعفر طيار در بهشت عنبر سرشت ، عموى من است ؟
گفتند: خداوندا ما مى دانيم كه چنين است !
باز آن امام برگزيده خداوند بى نياز به آن گروه ستم پرداز، فرمود: شما را به خدا سوگند كه مى دانيد اين شمشيرى كه در ميان بسته ام همان شمشير سيد ابرار است ؟
گفتند: بلى ، به خدا اين را هم مى دانيم !
امام حسين (عليه السلام) فرمود: شما را به خدا قسم ، اطلاع داريد كه عمامه اى كه بر سر من است همان عمامه احمد مختار (صلى الله عليه و آله و سلم) و رسول پروردگار است ؟
گفتند: به خدا كه اين را هم مى دانيم !
حضرت فرمود: به خدا كه مى دانيد شاه ولايت على (عليه السلام) اول كسى بود كه قبول دعوت اسلام از سيد انام نمود و او است آن كس كه پايه علمش والا و درجه حلمش از همه كس ارفع و اعلى است و اوست ولى هر مؤ من و مؤ منه ؟
گفتند: به خدا كه اين فضيلت را هم مى دانيم !
اباعبدالله (عليه السلام) فرمود: پس به چه جهت ريختن خون مرا حلال شمرديد و حال آنكه پدرم در روز رستاخيز مردمانى را از حوض كوثر دور خواهد نمود چنانكه شتران را از سر آب برانند ولواء حمد در آن روز به دست اوست .
قالوا: قد علمنا ذلك كله ونحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشانا!!!
فلما خطب هذه الخطبة و سمع بناته و اءخته زينب كلامه بكين و ندبن ولطمن و ارتفعت اءصواتهن .
فوجه اليهن اءخاه العباس و عليا ابنه و قال لهما: ((سكتاهن فلعمرى ليكثرن بكاؤ هن)).
قال الراوى : وورد كتاب عبيد الله على عمر بن سعد يحثه على تعجيل القتال ، و يحذره من التاءخير والاهمال ، فركبوا نحو الحسين (عليه السلام).
و اءقبل شمر بن ذى الجوشن لعنه الله - فنادى : اءين بنو اءختى عبد الله و جعفر و العباس و عثمان ؟
فقال الحسين (عليه السلام): ((اءجيبوه وان كان فاسقا، فانه بعض ‍ اءخوالكم)).
فقالوا له : ما شاءنك ؟
فقال : يا بنى اءختى اءنتم آمنون ، فلا تقتلوا اءنفسكم مع اءخيكم الحسين ، و اءلزموا طاعة اءميرالمؤ منين يزيد بن معاوية .

گفتند: همه اين فضايل كه شمردى بر آنها علم و اقرار داريم و با وجود اين دست از تو بر نمى داريم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ را بچشى !؟ چون آن سيد مظلومان و آن امام انس و جان ، خطبه خويش را اتمام نمود خواهران و دخترانش استماع كلام او را كردند، صداها به گريه و ندبه برآوردند و سيلى به صورت خود نواختند و صداها به ناله بلند نمودند. امام (عليه السلام) برادر خود حضرت عباس و فرزندش على اكبر عليهماالسلام را به سوى اهل حرم فرستاد و فرمود: ايشان را ساكت نماييد، به جان خودم قسم كه آنها گريه هاى بسيار در پيش دارند.
جواب دندانشكن عباس (عليه السلام) به شمر لعين
راوى گويد: فرمان عبيدالله بن زياد پليد به عمربن سعد نحس ، به اين مضمون رسيد كه او را تحريص مى نموده به تعجيل در قتال و بيم داده بود از تاءخير و اهمال . پس لشكر شيطان به امر آن بى ايمان ، رو به جانب امام انس و جان آوردند و شمرذى الجوشن ، آن سرور اهل فتن ، ندا در داد كه كجايند خواهرزادگان من : عبدالله ، جعفر، عباس ، و عثمان ؟ امام حسين (عليه السلام) به برادران گرامى خويش فرمود: جواب اين شقى را بدهيد گرچه او فاسق و بى دين است ولى از زمره دائى هاى شماست . آن جوانان برومند حيدر كرار به آن كافر غدار، فرمودند: تو را با ما چه كار است ؟ آن ملعون نابكار عرضه داشت : اى نورديدگان خواهرم ! شما در مهد امان به راحت باشيد و خود را با برادرتان حسين ، به كشتن ندهيد و ملتزم قيد طاعت يزيد پليد اميرالمؤ منين (؟!) باشيد تا به سلامت برهيد.
قال : فناداه العباس بن على :
تبت يداك ولعن ما جئت به من اءمانك يا عدو الله ، اءتامرنا اءن نترك اءخانا و سيدنا الحسين بن فاطمة و ندخل فى طاعة اللعناء اءولاد اللعناء.
قال : فرجع الشمر الى عسكره مغضبا.
قال الراوى : ولما راءى الحسين (عليه السلام) حرص القوم على تعجيل القتال و قلة انتفاعهم بالمواعظ الفعال والمقال قال لاءخيه العباس :
((ان استطعت اءن تصرفهم عنا فى هذا اليوم فافعل ، لعلنا نصلى لربنا فى هذه الليلة ، فانه يعلم اءنى اءحب الصلاة له و تلاوة كتابه)).
قال الراوى : فساءلهم العباس ذلك ، فتوقف عمر بن سعد.
فقال له عمرو بن الحجاج الزبيدى :
والله لو اءنهم من الترك و الديلم وساءلوا مثل ذلك لاءجبناهم ، فكيف و هم آل محمد، فاءجابوهم الى ذلك .

پس حضرت عباس (عليه السلام) به آن پليد، فرياد برآورد كه دستت بريده باد وخدا لعنت كناد مر اماننامه ترا! اى دشمن خدا؛ ما را امر مى كنى كه برادر و سيد خود حسين فرزند فاطمه عليهماالسلام را وابگذاريم و بنده طاعت لعينان و اولاد لعينان باشيم ؟! راوى گويد: شمر بى باك پس از استماع اين كلام از فرزند امام ، مانند خوك خشمناك به جانب لشكريان شتافت و بازگشت به سوى نيروهاى خود نمود. راوى گويد: چون آن فرزند سيد انام ، حسين (عليه السلام)، مشاهده نمود كه لشكر شقاوت اثر حريص اند كه به زودى نائره جنگ را مشتعل سازند و به امر قتال بپردازند و كلام حق و موعظه آن صدق مطلق ، اصلا بر دلهاى سخت ايشان اثر ندارد و نه مشاهده صدور افعال حميده و اقوال جميله آن جناب براى ايشان انتفاعى حاصل است ، به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر تو را قدرت است در اين روز، شر اين اشقيا را از ما بگردان و ايشان را باز گردان كه شايد امشب را از براى رضاى پروردگار نماز بگزارم ؛ زيرا خداى عزوجل مى داند كه نماز از براى او و تلاوت كتاب او را بسيار دوست مى دارم . راوى گويد: حضرت عباس (عليه السلام) از آن گروه حق نشناس مهلت يك شب را درخواست كرد. عمرسعد لعين تاءمل كرد و جواب نداد. عمرو بن حجاج زبيدى به سخن آمد و گفت : به خدا سوگند كه اگر به جاى ايشان ، تركان و ديلمان مى بودند و اين تقاضا را از ما مى كردند، البته ايشان را اجابت مى نموديم ، حال چه شده كه آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را مهلت نمى دهيد؟! پس آن مردم بى حيا، يك شب را به
قال الراوى : و جلس الحسين (عليه السلام) فرقد، ثم استيقظ وقال : ((يا اءختاه انى راءيت الساعة جدى محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اءبى عليا و اءمى فاطمة و اءخى الحسن وهم يقولون : يا حسين انك رائح الينا عن قريب)).
وفى بعض الروايات : ((غدا)).
قال الراوى : فلطمت زينب وجهها وصاحت وبكت .
فقال لها الحسين (عليه السلام): ((مهلا، لا تشمتى القوم بنا)).
ثم جاء الليل ، فجمع الحسين (عليه السلام) اءصحابه ، فحمد الله و اءثنى عليه ، ثم اءقبل عليهم و قال : ((اءما بعد، فانى لا اءعلم اءصحابا اءصلح منكم ، ولا اءهل بيت اءفضل من اءهل بيتى ، فجزاكم الله عنى جميعا خيرا، و هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملا، ولياءخذ كل رجل منكم بيد رجل من اءهل بيتى ، و تفرقوا فى سواد هذا الليل و ذرونى و هؤ لاء القوم ، فانهم لا يريدون غيرى
.
خامس آل عبا، مهلت دادند. راوى گويد: امام حسين (عليه السلام) بر روى زمين بنشست و لحظه اى او را خواب ربود، پس بيدار شد و به خواهر خود فرمود: اى خواهر! اينك در همين ساعت جد بزرگوار خود حضرت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و پدر عالى مقدار خويش على مرتضى و مادرم فاطمه و برادرم حسن عليهم السلام را در خواب ديدم كه فرمودند: اى حسين ! عنقريب نزد ما خواهى بود. و در بعضى روايات چنين آمده است كه فردا به نزد ما خواهى بود. راوى گويد: علياى مخدره زينب خاتون پس از شنيدن اين سخنان از آن امام انس و جان ، سيلى به صورت خود نواخت و صيحه كشيد و گريه نمود. امام حسين (عليه السلام) فرمود: اى خواهر مهربان ، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن مساز.
آخرين شب زندگى امام حسين (عليه السلام)
چون شب عاشورا در رسيد، حضرت سيدالشهداء (عليه السلام)، اصحاب و ياران خود را جمع نمود و شرايط حمد وثناء الهى را به جا آورد و رو به ياران خود نمود و فرمود: ((اما بعد،...))؛يعنى من هيچ اصحابى را صالح تر و بهتر از شما و نه اهل بيتى را فاضل تر و شايسته تر از اهل بيت خويش نمى دانم . خدا به همگى شما جزاى خير دهاد. اينك تاريكى شب شما را فرا گرفته است ؛ پس اين شب را مركب خويشتن نماييد و هر يك از شما دست يكى از مردان اهل بيت مرا بگيريد و در اين شب تار از دور من ، متفرق شويد و مرا به اين گروه دشمن وا بگذاريد؛ زيرا ايشان را اراده اى بجز من نيست .
فقال له اخوته و اءبناوه و اءبناء عبد الله بن جعفر: ولم نفعل ذلك لنبقى بعدك ! لا اءرانا الله ذلك اءبدا، وبداءهم بهذا القول العباس بن على ، ثم تابعوه .
قال الراوى : ثم نظر الى بنى عقيل فقال : ((حسبكم من القتل بصاحبكم مسلم ، اذهبوا فقد اءذنت لكم)).
و روى من طريق آخر قال :
فعندها تكلم اخوته و جميع اءهل بيته و قالوا: يابن رسول الله فماذا يقول الناس لنا و ماذا نقول لهم ، نقول انا تركنا شيخنا و كبيرنا و سيدنا و امامنا و ابن بنت نبينا، لم نرم معه بسهم ولم نطعن معه برمح ولم نضرب معه بسيف .
لا والله يابن رسول الله لا نفارقك اءبدا، ولكنا نقيك باءنفسنا حتى نقتل بين يديك و نرد موردك ، فقبح الله العيش بعدك .
ثم قام مسلم بن عوسجة و قال : نحن نخليك هكذا و ننصرف عنك و قداء حاط بك هذا العدو،

حضرت چون اين سخنان را فرمود، برادران و فرزندانش و فرزندان عبدالله بن جعفر، به سخن در آمدند و عرضه داشتند: به چه سبب اين كار را بكنيم ؛ آيا از براى آنكه بعد از تو در دنيا زنده بمانيم ؟ هرگز خدا چنين روزى را به ما نشان ندهاد. و اول كسى كه اين سخن بر زبان راند عباس (عليه السلام) بود و ساير برادران نيز تابع او شدند. راوى گويد: سپس از آن ، حضرت نظرى به جانب فرزندان عقيل نمود و به ايشان فرمود: مصيبت مسلم شما را بس است ؛ من شما را اذن دادم به هر جا كه خواهيد برويد. و از طريق ديگر چنين روايت گرديده كه چون آن امام انس ‍ و جان اين گونه سخنان بر زبان هدايت ترجمان ادا فرمود، يك مرتبه برادران و جميع اهل بيت آن جناب با دل كباب ، در جواب گفتند: اى فرزند رسول خدا، هرگاه تو را وابگذاريم و برويم ، مردم به ما چه خواهند گفت و ما به ايشان چه پاسخى بگوييم ؟ آيا بگوييم كه ما بزرگ و آقاى خود و فرزند دختر پيغمبر خويش را در ميان گروه دشمنان تنها گذاشتيم و نه در يارى او تيرى به سوى دشمن افكنديم و نه طعن نيزه به اعداى او زديم و نه ضربت شمشيرى به كار برديم ؛ به خدا سوگند كه چنين امرى نخواهد شد؛ ما هرگز از تو جدا نمى شويم و لكن خويش را سپر بلا مى نماييم و به نفس خود، تو را نگاهدارى مى كنيم تا آنكه در پيش روى تو كشته شويم و در هر مورد كه تو باشى ما هم بوده باشيم . خدا زندگانى را بعد از تو زشت و قبيح گرداند! در اين هنگام مسلم بن عوسجه از جاى برخاست با دل محزون اين گونه
لا والله لا يرانى الله اءبدا واءنا اءفعل ذلك حتى اءكسر فى صدورهم رمحى و اءضربهم بسيفى ما اءثبت قائمه بيدى ، ولو لم يكن لى سلاح اءقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة ، ولم اءفارقك اءو اءموت معك .
قال : وقام سعيد بن عبد الله الحنفى فقال :
لا والله يابن رسول الله لا نخليك اءبدا حتى يعلم الله اءنا قد حفظنا فيك وصية رسوله محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، ولو علمت اءنى اءقتل فيك ثم اءحيى ثم اءخرج حيا ثم اءذرى - يفعل بى ذلك سبعين مرة - ما فارقتك حتى اءلقى حمامى دونك ، فكيف و انما هى قتلة واحدة ثم اءنال الكرامة التى لا انقضاء لها اءبدا؟!
ثم قام زهير بن القين وقال : والله يابن رسول الله لوددت اءنى قتلت ثم نشرت اءلف مرة وان الله تعالى قد دفع القتل عنك وعن هؤ لاء الفتية من اخوانك و ولدك و اءهل بيتك .
قال : وتكلم جماعة من اءصحابه بمثل ذلك وقالوا: اءنفسنا لك الفداء نقيك باءيدينا ووجوهنا، فاذا

در مكنون بسفت ، گفت : آيا همين طور تو را بگذاريم و از تو بر گرديم و برويم با آنكه اين همه دشمنان اطراف تو را فرا گرفته باشند؟! هرگز! به خدا سوگند! چنين نخواهد شد؛ خدا به من چنين امرى را نشان ندهاد؛ من خود به ياريت مى كوشم تا آنكه نيزه خود را در سينه اعداء بزنم ، تا شكسته گردد و تا قائمه شمشير به دست من است ايشان را ضربت مى زنم و اگر مرا سلاحى نباشد كه با آن مقاتله كنم ، سنگ به سوى آنها پرتاب خواهم كرد و از خدمت شما جدا نمى شوم تا با تو بميرم . راوى گويد: سعيدبن عبد الله حنفى برخاست و عرض نمود: نه والله ، ما تو را هرگز تنها نمى گذاريم و ملازم ركاب شما هستيم تا خدا بداند كه ما در حق تو وصيت محمد پيغمبرش را محافظت كرديم و اگر بدانم كه من در راه تو كشته مى شوم ، پس مرا زنده مى كنند و بعد از آن مى سوزانند و خاكستر مرا بر باد مى دهند و تا هفتاد مرتبه چنين كنند از تو جدا نخواهم شد تا آنكه مرگ خودم را در پيش روى تو ببينم چگونه يارى تو نكنم و حال آنكه يك مرتبه كشته شدن بيش نيست و بعد از آن به كرامتى خواهم رسيد كه هرگز انتها ندارد. پس از آن زهير بن قين برپاى خاست و گفت : يابن رسول الله ! دوست مى دارم كه كشته شوم و بعد از آن دوباره زده شوم تا هزار مرتبه چنين باشم و خداى عزوجل كشته شدن را از تو و اين جوانان و برادران و اولاد و اهل بيت تو بردارد.
و گروهى از اصحاب آن امام بر حق بر همين نسق ، سخنان گفتند
نحن قتلنا بين يديك نكون قد و فينا لربنا و قضينا ما علينا.
وقيل لمحمد بن بشير الحضرمى فى تلك الحال ، قد اءسر ابنك بثغر الرى .
فقال : عند الله اءحتسبه ونفسى ، ما كنت اءحب اءن يوسر واءنا اءبقى بعده .
فسمع الحسين (عليه السلام) قوله فقال :
((رحمك الله ، اءنت فى حل من بيعتى ، فاعمل فى فكاك ابنك)).
فقال : اءكلتنى السباع حيا ان فارقتك .
قال : فاءعط ابنك هذه الاءثواب البرود يستعين بها فى فداء اءخيه .
فاءعطاه خمسة اءثواب قيمتها اءلف دينار.
قال الراوى : و بات الحسين (عليه السلام) و اءصحابه تلك الليلة و لهم دوى كدوى النحل ، ما بين راكع و ساجد و قائم و قاعد.
فعبر اليهم فى تلك الليلة من عسكر عمر بن

و عرضه ها داشتند كه جانهاى ما به فداى تو باد، ما تو را به دستها و روى هاى خويش حراست مى كنيم تا آنكه در حضور تو كشته شويم و به عهد پروردگار خود وفا نموده و آنچه بر ذمت ما واجب است به جاى آورده باشيم . و در اين حال ، محمدبن بشير حضرمى را گفتند كه فرزند تو در سرحد رى اسير كفار گرديده . حضرمى گفت : او را و خود را در نزد خدا احتساب مى كنم و مرا محبوب نيست كه او اسير باشد و من بعد از او زندگانى نمايم . چون امام حسين (عليه السلام) اين سخن را از او بشنيد فرمود: خدا تو را رحمت كناد؛ تو را از بيعت خود، حلال نمودم برو و كوشش نما كه فرزندت را از اسيرى برهانى .
آن مؤ من پاك دين به خدمت امام (عليه السلام) عرض كرد: جانوران صحرا مرا پاره پاره كنند بهتر است از اينكه از خدمت مفارقت جويم . امام (عليه السلام) فرمود: پس اين چند جامه برد يمانى را به فرزند ديگرت بده كه او به وسيله آنها برادر خود را از اسيرى نجات دهد. پس پنج جامه قيمتى كه هزار اشرفى بهاى آنها بود به او عطا فرمود.

next page

fehrest page

back page