next page

fehrest page

back page

امام (عليه السلام) فرمود: ويحك ! اى اباهره ، به درستى كه بنى اميه لعنهم الله - مال مرا گرفتند صبر نمودم و عرض مرا ضايع نمودند صبر كردم و خواستند كه خون مرا بريزند فرار كردم و به خدا، اين گروه ستمكار مرا خواهند كشت و خداى عزوجل لباس ذلتى كه ايشان را فرا گيرد به ايشان خواهد پوشانيد و هم شمشير برنده را بر آنها فرود خواهد آورد و خدا مسلط خواهد نمود بر ايشان كسى را كه آنها را خوار و ذليل گرداند تا در مذلت بدتر از قوم سبا باشند آن هنگام كه زنى بر ايشان پادشاه شد، پس ‍ حكمرانى در مالها و خونهاى آنها، مى نمود.
ملكتهم امراءة منهم فحكمت فى اءموالهم ودمائهم .
ثم سار (عليه السلام)، وحدث جماعة من بنى فزارة و بجيلة قالوا: كنا مع زهيربن القين لما اءقبلنا من مكة ، فكنا نساير الحسين (عليه السلام) حتى لحقناه فكان اذا اءراد النزول اعتزلناه فنزلنا ناحية .
فلما كان فى بعض الاءيام نزل فى مكان ، فلم نجد بدا من اءن ننازله فيه ، فبينما نحن نتغدى من طعام لنا اذ اءقبل رسول الحسين (عليه السلام) حتى سلم علينا.
ثم قال : يا زهير بن القين ان اءبا عبد الله (عليه السلام) بعثنى اليك لتاءتيه ، فطرح كل انسان منا ما فى يده حتى كاءنما على رؤ وسنا الطير.
فقالت له زوجته - و هى ديلم بنت عمرو -: سبحان الله ، اءيبعث اليك ابن رسول الله ثم لا تاءتيه ، فلو اءتيته فسمعت من كلامه .
فمضى اليه زهير، فما لبث اءن جاء مستبشرا قد اءشرق وجهه ، فاءمر بفسطاطه و ثقله و متاعه فحول الى الحسين (عليه السلام).

پس از اين فرمايش ، از آن منزل نيز كوچ نموده و روانه راه شد.
روايت كرده اند: جماعتى از بنى فزاره و طائفه بجيله گفتند: ما با زهير از مكه معظمه بيرون آمديم و در راه بر اثر و دنبال امام حسين راه مى رفتيم تا آنكه به آن جناب ملحق نگرديم . و چون به منزلى مى رسيديم كه امام (عليه السلام) اراده نزول مى فرمود ما از اردوى آن جناب كناره گيرى مى نموديم و در گوشه اى دور از ديد آنها مى گزيدم . تا اينكه اردوى همايونى آن حضرت در يكى از منزلها فرود آمد و ما نيز چاره اى نداشتيم جز آنكه با آنها هم منزل شويم . پس از مدتى ، هنگامى كه طعام براى خود ترتيب نموده و مشغول خوردن چاشت بوديم ناگهان ديديم فرستاده اى از جانب امام حسين (عليه السلام) به سوى ما آمد و سلام كرد و خطاب به زهير بن قين نمود و گفت : اى زهير! امام (عليه السلام) مرا به نزد تو فرستاده كه به خدمتش آيى . پس هر كس از ما كه لقمه اى در دست داشت (از وحشت اين پيام) آن را بينداخت كه گويا پرنده بر سر ما نشسته بود (كه هيچ حركتى نمى توانستيم بكنيم).(16) زوجه زهير كه نامش ‍ ((ديلم)) دختر عمرو بود به او گفت : سبحان الله ! فرزند رسول خدا تو را دعوت مى كند و تو به خدمتش نمى شتابى !؟ سپس زوجه اش گفت : اى كاش به خدمت آن جناب مى رفتى و فرمايش ايشان را مى شنيدى . زهير بن قين روانه خدمت آن جناب شد. اندكى بيش نگذشت كه زهير با بشارت و شادمان و روى درخشان باز آمد. آنگاه امر نمود كه خيمه و خرگاه و ثقل و متاع او را نزديك به خيمه هاى
و قال لامراته : اءنت طالق ، فانى لا احب اءن يصيبك بسببى الا خير، وقد عزمت على صحبة الحسين (عليه السلام) لاءفديه بروحى و اءقيه بنفسى .
ثم اءعطاها مالها و سلمها الى بعض بنى عمها ليوصلها الى اءهلها.
فقامت اليه وبكت وودعته .
وقالت : كان الله عونا ومعينا، خار الله لك ، اءساءلك اءن تذكرنى فى القيامة عند جد الحسين (عليه السلام).
ثم قال لاءصحابه : من اءحب منكم اءن يصحبنى ، والا فهو آخر العهد منى به .
ثم سار الحسين (عليه السلام) حتى بلغ زبالة ، فاءتاه فيها خبر مسلم بن عقيل ، فعرف بذلك جماعة ممن تبعه ، فتفرق عنه اءهل الاءطماع والارتياب ، وبقى معه اءهله و خيار الاءصحاب .
قال الراوى : وارتج الموضع بالبكاء والعويل لقتل مسلم بن عقيل ، وسالت الدموع عليه كل مسيل .
ثم ان الحسين (عليه السلام) سار قاصدا لما دعاه الله اليه ،

فلك احتشام حضرت امام حسين (عليه السلام) زدند و به زوجه خود گفت : من تو را طلاق دادم ؛ زيرا دوست نمى دارم كه از جهت من جز خير و خوبى به تو رسد و من عازم شده ام كه مصاحبت امام حسين (عليه السلام) را اختيار نمايم تا آنكه جان خود را فداى او كنم و روح را سپر بلا گردانش نمايم . سپس اموال آن زن را به او داد و او را به دست بعضى عموزاده هايش سپرد كه به اهلش رسانند. آن زن مؤ منه برخاست و گريه كرد و او را وداع نمود و گفت : خدا يار و معين تو باد و خيرخواه تو در امور، از تو مسئلت دارم كه مرا روز قيامت در نزد جد حسين (عليه السلام)، ياد نمايى . سپس زهير به اصحاب خويش گفت : هر كس خواهد به همراه من بيايد و اگر نه اين آخرين عهد من است با او. امام حسين (عليه السلام) از آن منزل كوچ نمود و روانه راه گرديد تا آنكه به منزل ((زباله)) رسيد و در ((زباله)) خبر شهادت مسلم بن عقيل (رحمه الله) مسموع امام (عليه السلام) گرديد. گروهى كه از اهل طمع و ريبه و دنيا پرستان كه از حقيقت حال مطلع گرديدند اختيار مفارقت نموده از او جدا شدند و كسى در ركاب سعادت انتساب فرزند حضرت ختمى مآب باقى نماند مگر اهل بيت و عشيره و خويشان آن جناب و گروهى از اخيار كه در سلك اصحاب كبار منخرط بودند. راوى گفت : از شدت گريه و ناله كه در مصيبت جناب مسلم رضى الله عنه و فرياد و افغان كه واقع شد، آن مكان به تزلزل در آمد و اشكها چون رود جيحون از چشمان جارى شد. پس از آن ، آن امام انس و جن با نيت صادق و اعتقاد كامل و به قصد اجابت
فلقيه الفرزدق الشاعر، فسلم عليه وقال :
يابن رسول الله ، كيف تركن الى اءهل الكوفة وهم الذين قتلوا ابن عمك مسلم بن عقيل وشيعته ؟
قال : فاءستعبر الحسين (عليه السلام) باكيا، ثم قال :
((رحم الله مسلما، فلقد صار الى روح الله وريحانه وجنته ورضوانه ، اءما اءنه قد قضى ما عليه وبقى ما علينا)).
ثم اءنشاء يقول :
1- ((فان تكن الدنيا تعد نفيسة فان ثواب الله اءعلا و اءنبل
2- وان تكن الاءبدان للموت اءنشئت فقتل امرء بالسيف فى الله اءفضل
3- وان تكن الاءرزاق قسما مقدرا فقلة حرص المرء فى السعى اءجمل
4- وان تكن الاءموال للترك جمعها فما بال متروك به المرء يبخل
قال الراوى : وكتب الحسين (عليه السلام) كتابا الى

داعى حق جل و علا از آن منزل كوچ كرده و روانه راه گرديد. فرزذق شاعر به شرف خدمتش فايز شد و بر آن حضرت سلام كرد و عرضه داشت : يابن رسول الله ، چگونه اعتماد به سخن اهل كوفه نمودى و حال آنكه ايشان پسر عمويت جناب مسلم بن عقيل و ياران او را مقتول ساختند؟!
راوى گفت : سيلاب اشك از ديده مبارك آن جناب روان گرديد و فرمود: خدا رحمت كناد مسلم را، به درستى كه رفت به سوى روح و ريحان و جنت و رضوان پروردگار و به درستى كه او به جا آورد آنچه را كه بر او مكتوب و مقدر گرديده بود و باقى مانده است بر ما كه به جا آوريم . سپس ‍ اين ابيات را انشاء فرمود:
1- يعنى اگر دنيا متاع نفيس شمرده شده باشد، ثواب الهى از آن برتر و اعلى خواهد بود.
2- و اگر بدنها براى مرگ خلق شده اند، پس كشته شدن مرد با شمشير در راه رضاى الهى افضل است .
3- و اگر روزى ها در تقدير پروردگار در ميان خلق قسمت گرديده ، پس ‍ حرص كم داشتن درطلب رزق نيكوتر است .
4- و اگر جمع كردن مالهاى دنيا از براى گذاشتن است ، پس چه شده است كه مرد در انفاق كرد بخيل باشد مالى را كه آن را در اين دنيا باز خواهد گذاشت . راوى گويد: پس از آن ، از جانب امام حسين (عليه السلام) نامه اى به جمعى از شيعيان كوفه شرف صدور يافت از جمله :
سليمان بن صرد والمسيب بن نجبة ورفاعة بن شداد وجماعة من الشيعة بالكوفة ، و بعث به مع قيس بن مسهر الصيداوى .
فلما قارب دخول الكوفة اعترضه الحصين بن نمير صاحب عبيد الله بن زياد ليفتشه ، فاءخرج الكتاب ومزقه ، فحمله الحصين الى ابن زياد.
فلما مثل بين يديه قال له : من اءنت ؟
قال : اءنا رجل من شيعة اءمير المؤ منين على بن اءبى طالب وابنه عليهماالسلام .
قال : فلماذا خرقت الكتاب ؟
قال : لئلا تعلم ما فيه !
قال : ممن الكتاب والى من ؟
قال : من الحسين بن على عليهماالسلام الى جماعة من اءهل الكوفة لا اءعرف اءسماءهم .
فغضب ابن زياد وقال : والله لا تفارقنى حتى تخبرنى باءسماء هؤ لاء القوم ، اءو تصعد المنبر فتلعن الحسين واءباه واءخاه ، والا قطعتك اربا اربا.

سليمان بن صرد خزاعى ، مسيب بن نجبه ، رفاعة بن شداد و عده اى ديگر از گروه شيعه و محبان و آن فرمان را به وسيله قيس بن مصهر (= مسهر در نسخه بدل) صيداوى به كوفه ارسال فرمود؛ قيس به حوالى شهر كوفه رسيد حصين بن نمير - لعنة الله عليه - گماشته ابن زياد - لعنة الله عليه - به او برخورد تا از حال او تفتيش نمايد.
قيس پس از اطلاع از غرض حصين ، آن نامه عنبر شمامه را پاره پاره نمود.
حصين لعين ، آن مؤ من پاك دين را گرفته در حضور ابن زياد بد نهاد آورد؛ چون در حضور آن لعين بايستاد، آن شقى از او سؤ ال نمود: تو كيستى ؟
قيس در جواب فرمود: مردى از شيعيان و اخلاص كيشان مولاى متقيان امير مؤ منان على بن ابى طالب (عليه السلام) و پيرو فرزند دلبند آن جناب ، ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) هستم .
آن لعين گفت : چرا نامه را پاره نمودى ؟
قيس فرمود: آن نامه از ناحيه مقدسه امامت صادر گرديده به سوى جماعتى از اهل كوفه كه نامهاى ايشان را نمى دانم .
ابن زياد گفت : به خدا قسم ، از دست من رهايى نخواهى يافت مگر آنكه خبر دهى به نام جماعتى كه نامه براى ايشان ارسال شده و يا آنكه بر منبر بالا روى و حسين بن على و پدر و برادر او را ناسزا گويى و اگر چنين نكنى بدنت را پاره پاره نمايم .
فقال قيس : اءما القوم فلا اءخبرك باءسمائهم ، و اءما لعن الحسين واءبيه واءخيه فاءفعل .
فصعد المنبر، فحمد الله واءثنى عليه و صلى على النبى (صلى الله عليه و آله و سلم)، واءكثر من الترحم على على والحسن والحسين صلوات الله عليهم ، ثم لعن عبيد الله بن زياد واءباه ، ولعن عتاة بنى اءمية عن آخرهم .
ثم قال : اءيها الناس ، اءنا رسول الحسين بن على عليهماالسلام اليكم ، و قد خلفته بموضع كذا وكذا، فاءجيبوه .
فاءخبر ابن زياد بذلك ، فاءمر بالقائه من اءعلا القصر، فاءلقى من هناك ، فمات (رحمه الله).
فبلغ الحسين (عليه السلام) موته ، فاستعبر بالبكاء، ثم قال : ((اءللهم اجعل لنا و لشيعتنا منزلا كريما واجمع بيننا وبينهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شى ء قدير)).
و روى اءن هذا الكتاب كتبه الحسين (عليه السلام) من الحاجز.

قيس فرمود: اما نام آن گروه را اظهار نخواهم كرد و از ناسزا گفتن بر امام حسين و پدر و برادر او، مضايقه ندارم و به جا خواهم آورد!؟ سپس آن مؤ من ممتحن بر منبر بالا رفت شرايط حمد و ثناى الهى و صلوات بر حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه و آله و سلم) را به جاى آورد، پس از آن ، از خداى عزوجل طلب نزول رحمت بر روح مطهر و روان انور برگزيده داور، جناب اميرالمؤ منان و دو فرزند دلبند او نمود و بعد از آن ، عبيدالله و پدر آن لعين و عتاة و باغيان بنى اميه را به لعن بسيار ياد نمود و آنچه را كه شرط مطاعن ايشان بود فرو گذار ننمود. سپس فرمود: اى گروه مردم ! منم فرستاده و رسول امام انام حضرت حسين (عليه السلام) به سوى شما، آن حضرت را در فلان منزل گذاردم و به اينجا آمدم ، اينك فرمانش را اجابت و به خدمتش مسارعت نماييد.
شهادت قيس بن مسهر
پس چون ابن زياد از اين واقعه اطلاع يافت ، حكم نمود كه آن بزرگوار را از بالاى قصر دار الاماره به زير انداختند و طاير روح پاكش به ذروه افلاك پرواز نمود رضى الله عنه . و چون خبر شهادت قيس بن مصهر به سمع شريف امام (عليه السلام) رسيد، چشمان آن جناب گريان شد دست به دعا برداشت و گفت : خداوند، از براى شيعيان ما منزلى كريم در آخرت بگزين و ميانه ما و ايشان در قرارگاه رحمت خويش جمع فرما، به درستى كه تويى بر هر چيزى قادر.
در روايتى ديگر چنين وارد است كه صدور آن فرمان هدايت ترجمان از امام انس و جان از منزل ((حاجز)) بود و به غير از اين خبر.
و قيل : غير ذلك .
قال الراوى : و سار الحسين (عليه السلام) حتى صار على مرحلتين من الكوفة ، فاذا بالحر بن يزيد فى اءلف فارس .
فقال له الحسين (عليه السلام): ((اءلنا اءم علينا؟)).
فقال : بل عليك يا اءبا عبد الله .
فقال : ((لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم)).
ثم تردد الكلام بينهما، حتى قال له الحسين (عليه السلام): ((فاذا كنتم على خلاف ما اءتتنى به كتبكم وقدمت به على رسلكم ، فانى اءرجع الى الموضع الذى اءتيت منه)).
فمنعه الحر و اءصحابه من ذلك ، وقال : لا، بل خذ يابن رسول الله طريقا لا يدخلك الكوفة ولا يوصلك الى المدينة لاءعتذر اءنا الى ابن زياد باءنك خالفتنى فى الطريق .
فتياسر الحسين (عليه السلام)، حتى وصل الى عذيب الهجانات .

روايات ديگر نيز وارد است .
راوى چنين گويد: حضرت امام (عليه السلام) از آن منزل كوچ فرموده روانه راه گرديد تا آنكه به دو منزلى شهر كوفه رسيد. در آن مكان حر بن يزيد رياحى را با هزار سوار ملاقات كرد؛ چون حر به خدمتش رسيد امام حسين (عليه السلام) فرمود: آيا به يارى ما آمده اى يا براى دشمنى با ما؟ حر عرضه داشت كه بر ضرر و عداوت شما ماءمورم . آن حضرت فرمود: ((لاحول ...))! بين آن جناب و حر سخنان بسيارى رد و بدل گرديد تا آنكه خطاب به حرنموده و فرمود: اكنون كه شما بر آنيد كه خلاف آنچه نامه ها و عرايض شما مشعر و متضمن آن است و فرستادگان و رسولان شما به تواتر به نزد من آمده اند، من نيز از آن مكان كه آمده ام عنان عزيمت به مقام خويش منعطف نموده مراجعت را اختيار خواهم نمود. حر و اصحابش بر اين مدعى راضى نگرديده حضرتش را از مراحعت منع نمودند و عرضه داشتند: اى فرزند رسول (صلى الله عليه و آله و سلم)! و نور ديده بتول ! صلاح چنان است كه راهى را پيش گيرى كه نه وارد كوفه و نه واصل به سوى مدينه باشد تا به اين جهت توانم به نزد ابن زياد اين عذر را بخواهم كه آن جناب را در راه ملاقات ننمودم ، شايد به اين اعتذار از سخط آن كافر غدار در امان مانم و از خدمتش تخلف ورزم . حضرت امام به اين خاطر، سمت چپ را مسير قرار داد و از آن طريق مسافت را طى فرمود تا آنكه بر سرابى رسيد كه موسوم بود به ((عذيب الهجانات)) يعنى آبى مشرعه مركبها و اشتران بود.
قال : فورد كتاب عبيد الله بن زياد الى الحر يلومه فى اءمر الحسين (عليه السلام)، وياءمره بالتضييق عليه .
فعرض له الحر و اءصحابه و منعوه من المسير.
فقال له الحسين (عليه السلام): ((اءلم تاءمرنا بالعدول عن الطريق ؟)).
فقال الحر: بلى ، ولكن كتاب الاءمير عبيد الله بن زياد قد وصل ياءمرنى فيه بالتضييق عليك ، وقد جعل على عينا يطالبنى بذلك .
قال الراوى : فقام الحسين (عليه السلام) خطيبا فى اءصحابه ، فحمد الله واءثنى عليه و ذكر جده فصلى عليه ، ثم قال :
((انه قد نزل بنا من الاءمر ما قد ترون ، وان الدنيا قد تنكرت وتغيرت واءدبرم عروفها واستمرت حذاء، ولم تبق منها الا صبابة كصبابة الاناء، وخسيس عيش كالمرعى الوبيل .
اءلا ترون الى الحق لا يعمل به ، والى الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المؤ من فى لقاء ربهم حقا، فانى

راوى گويد: در آن هنگام نامه ابن زياد بد فرجام به حر بن يزيد رياحى رسيد و اين نامه مشتمل بود بر ملامت و سرزنش حر كه در امر فرزند امام (عليه السلام)، مسامحه نموده و در آن نامه ، لعنت ضميمه ، امر اكيد نموده كه كار را بر فرزند سيد ابرار سخت و مجال را بر او دشوار گيرد. پس ‍ حر با اصحاب خود دوباره سر راه بر نور ديده حيدر كرار گرفتند و او را از رفتن مانع گرديدند. امام (عليه السلام) فرمود: مگر نه اين است كه ما را امر كردى از راه مرسوم عدول نماييم ؟! حر عرضه داشت : بلى ! و لكن اينك نامه عبيدالله به من رسيده و ماءمورم نموده كه امر را بر حضرت سخت گيرم و جاسوس بر من گماشته تا از فرمانش تخلف نورزم .
سخنرانى امام (عليه السلام) بعد از گفتگو با حر راوى چنين گفته كه پس ‍ از مكالمه امام (عليه السلام) با حر بن يزيد، آن جناب برخاست در ميان اصحاب سعادت انتساب خطبه اى ادا نمود و شرايط حمد و ثناء الهى را به جاى آورد و جد بزرگوار خويش را بستود و درود نامحدود بر روان پاك حضرتش نثار نمود سپس فرمود: اى گروه مردم ! به تحقيق مشاهده مى نماييد آنچه را كه بر ما نازل گرديده و به راستى كه روزگار تغيير پذيرفته و بدى خود را آشكار نموده و نيكى و معرفت آن باز پس رفته و در مقابل ، شيوه تلخ كامى و نامرادى شتابان و بر استمرار است و از كاءس روزگار باقى نمانده مگر دردى از آن درته پيمانه حيات و از گلستان عيش بجز خار و زمين شوره زار بى آب و گياه ؛ آيا نمى بينيد كه حق را كسى معمول نمى دارد و احدى از باطل نهى نمى نمايد؟!
لا اءرى الموت الا سعادة والحياة مع الظالمين الا برما)).
فقام زهير بن القين ، فقال :
لقد سمعنا - هداك الله - يابن رسول الله مقالتك ، ولو كانت الدنيا باقية و كنا فيها مخلدين لآثرنا النهوض معك على الاقامة فيها.
قال الراوى : وقام هلال بن نافع البجلى ، فقال :
والله ما كرهنا لقاء ربنا، وانا على نياتنا وبصائرنا، نوالى من والاك ونعادى من عاداك .
قال : وقام برير بن خضير، فقال :
والله يابن رسول الله لقد من الله بك علينا اءن نقاتل بين يديك فتقطع فيك اءعضاونا، ثم يكون جدك شفيعنا يوم القيامة .
قال : ثم ان الحسين (عليه السلام) قام وركب وسار.
كلما اءراد المسير يمنعونه تارة ويسايرونه اءخرى ، حتى بلغ كربلاء.
و كان ذلك فى اليوم الثانى من المحرم .

نتيجه اين وضعيت ، اين است كه مؤ من راغب گردد به ملاقات پروردگارش به طريق حق و به درستى كه من مرگ را نمى بينم مگر سعادت و نيكبختى و زندگانى را با ستمكاران الا دلتنگى و سستى .
سخنرانى زهير و جمعى از اصحاب امام (عليه السلام)
در اين هنگام زهير بن قين از جاى برخاست و عرضه داشت : اى فرزند رسول ! ما همه فرمايشات شما را شنيديم و گوش دل به آن سپرديم . خدا تو را بر جاده هدايت مستقيم دارد. اگر كه دنيا از براى ما پاينده بودى و ما در آن جاويدان ، البته كشته شدن را با تو بر زندگانى هميشگى دنيا، ترجيح مى داديم ، چه جاى آنكه دنيا را بقايى نيست . همچنين راوى گفته كه هلال بن نافع بجلى هم برخاست و عرض نمود: به خدا سوگند كه ما ملاقات پروردگار خود را ناخوشايند نمى دانيم و بر نيت هاى صادق و بصيرت مخلصانه خويش ثابت و پاينده ايم ؛ دوستيم با دوستانت و دشمنيم با دشمنانت . آنگاه برير بن خضير از جاى برخاست و گفت : يابن رسول ...! به تحقيق كه خداى عزوجل بر ما منت گذارده است كه در مقابل تو كشته گرديم و اعضاى ما پاره پاره شود و در عوض جد بزرگوار تو در روز قيامت شفيع ما بوده باشد. راوى گفت : آن جناب پس از استماع اين كلمات از ياران و جانثاران ، برپاخاست و قامت زيبا بياراست و بر مركب خويش سوار گرديد و از هر طرفى كه خواست مركب براند، حر و اصحابش ، آن جناب را ممانعت مى كردند و گاهى ديگر ملازم ركابت مى بودند و به همين منوال بود تا آنكه به زمين كربلا رسيدند و آن ، روز دوم محرم
فلما وصلها قال : ((ما اسم هذه الاءرض ؟)).
فقيل : كربلاء.
فقال (عليه السلام): اءللهم انى اءعوذ بك من الكرب والبلاء.
ثم قال : هذا موضع كرب وبلاء اءنزلوا، هاهنا محط رحالنا و مسفك دمائنا، و هاهنا والله محل قبورنا، و هاهنا والله ، بهذا حدثنى جدى رسول الله صلى الله عليه وآله .
فنزلوا جميعا، و نزل الحر واءصحابه ناحية ، وجلس الحسين (عليه السلام) يصلح سيفه و يقول :

يا دهر اءف لك من خليل كم لك بالاشراق والاءصيل
من طالب وصاحب قتيل والدهر لا يقنع بالبديل
وكل حى سالك سبيل ما اءقرب الوعد الى الرحيل
وانما الاءمر الى الجليل
بود و چون به كربلا رسيد، فرمود: نام اين زمين چيست ؟
عرضه داشتند كه اين زمين كربلا است .
فرمود: خداوندا! به تو پناه مى برم از ((كرب)) و ((بلاء)).
پس از آن فرمود: اين كرب و بلا است .
انزلوا، هاهنا محط رحالنا ومسفك دمائنا؛ پياده شويد كه اينجاست محل افتادن بارهاى ما و مكان ريخته شدن خونهاى ما؛ اينجاست آرامگاه ما.
جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا از اين واقعه آگاه ساخته ...
ياران امام حسين (عليه السلام) پس از شنيدن اين سخنان همگى از مركبهاى خود فرود آمدند و حر با اصحابش نيز در كنارى منزل گرفتند و جناب سيد مظلومان عليه الصلاة والسلام بر روى زمين بنشست كه شمشير خود را اصلاح و آماده نمايد و اين اشعار را زمزمه فرمود:
يا دهر اءف لك من خليل ...؛ اى روزگار! اف باد مر تو را، چه بد دوستى هستى چه بسيار كه تو در صبحگاهان و شامگاهان كه طالبان و مصاحبان خويش را به قتل رسانيدى و روزگار در بلاهايى كه بر شخص ‍ نازل مى شود به بدلى قانع و راضى نيست و هر زنده سبيل مرگ را رهسپار است چه بسيار وعده كوچ نمودن از اين دار فنا نزديك شده و بجز اين نيست كه نهايت امر هر كسى به سوى خداوند جليل است .
قال الراوى : فسمعت زينب بنت فاطمة عليهماالسلام ذلك ، فقالت : يا اءخى هذا كلام من قد اءيقن بالقتل .
فقال : ((نعم يا اءختاه)).
فقالت زينب : واثكلاه ، ينعى الى الحسين نفسه .
قال : و بكى النسوة ، ولطمن الخدود، و شققن الجيوب .
وجعلت اءم كلثوم تنادى : و امحمداه و اعلياه و ااءماه و ااءخاه و احسيناه و اضيعتاه بعدك يا اءبا عبد الله .
قال : فعزاهن الحسين (عليه السلام) وقال لها: ((يا اءختاه ! تعزى بعزاء الله ، فان سكان السموات يفنون ، واءهل الاءرض كلهم يموتون ، وجميع البرية يهلكون)).
ثم قال : ((يا اءختاه يا ام كلثوم ، واءنت يا زينب ، واءنت يا فاطمة ، واءنت يا رباب ، اءنظرن اذا اءنا قتلت فلا تشققن على جيبا ولا تخمشن على وجها ولا تقلن على هجرا
.
راوى گفته كه عليا مكرمه زينب خاتون دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام ، اين كلمات را از برادر خود شنيد، عرضه داشت : اين سخنان از آن كسى است كه يقين به كشته شدن خويش دارد.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: بلى چنين است ! اى خواهر، من هم در قتل خود بر يقينم .
آن مخدره فرياد و اثكلاه بر آورد كه حسين (عليه السلام) دل از زندگانى برگرفته و خبر مرگ خويشتن را به من مى دهد.
راوى گويد: زنان حرم يك مرتبه همگى به گريه و الم افتادند و لطمه به صورت زدند و گريبانها پاره نمودند و جناب ام كلثوم فرياد برآورد ((وا محمداه ، وا علياه ، واحسناه)) كه ما بعد از تو اى اباعبدالله به خوارى اندر خاك مذلت برگيريم . و اين گونه سخنان مى گفتند.
راوى گويد: امام حسين (عليه السلام) خواهر خويش را دلدارى مى داد و مى فرمود:
اى خواهر! به آداب خدايى آراسته باش و پيراسته بردبارى را شعار خويش ساز؛ به درستى كه ساكنان ملكوت اعلى ، فانى مى گردند و اهل زمين همه مى ميرند و جميع خلق و همه مخلوقات جهان هستى در معرض هلاك خواهند بود.
سپس فرمود: اى خواهرم ام كلثوم ، و تو زينب و هم تو اى فاطمه و تو اى رباب ! نظر نماييد كه چون من كشته شوم ، زنهار كه گريبان پاره نكنيد و صورت بر مرگ من مخراشيد و سخن بيهوده نگوئيد.
وروى من طريق آخر: اءن زينب لما سمعت مضمون الاءبيات - وكانت فى موضع آخر منفردة مع النساء والبنات - خرجت حاسرة تجر ثوبها، حتى وقفت عليه وقالت : واثكلاه ، ليت الموت اءعدمنى الحياة ، اليوم ماتت اءمى فاطمة الزهراء، واءبى على المرتضى ، واءخى الحسن الزكى ، يا خليفة الماضين و ثمال الباقين .
فنظر الحسين (عليه السلام) اليها وقال : ((يا اءختاه لا يذهبن حلمك الشيطان)).

next page

fehrest page

back page