امام حسين (عليه السلام) [از شنيدن اين سخنان ] در غضب شد، فرمود: واى بر تو، اى پسر زن [كبود چشم ] زناكار! تو را چه يارا كه حكم نمايى مرا
گردن زنند؟! به خدا سوگند! دروغ گفتى و خود را [با اين سخنان جسارت آميز] خوار داشتى .
سپس آن حضرت (عليه السلام) روى مبارك به جانب وليد نمود.
فرمود: اى امير! ماييم خانواده نبوت و معدن رسالت و خانه ما محل آمد و شد ملائكه است و خداى
عزوجل به ما ابتداى خلقت و رحمت را فرمود و به ما ختم خواهد نمود و يزيد مرديست فاسق
الخمر قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق ليس له هذه المنزلة ، و مثلى لا يبايع بمثله ، ولكن نصبح وتصبحون و ننظر و تنظرون اءينا اءحق
بالخلافة والبيعة)).
ثم خرج الحسين (عليه السلام)، فقال مروان للوليد: عصيتنى .
فقال : ويحك يا مروان ، انك اءمرت بذهاب دينى ودنياى ، والله ما اءحب اءن ملك الدنيا باءسرها لى واننى قتلت حسينا، والله ما اءظن اءحدا يلقى الله
بدم الحسين عليه السلام الا و هو خفيف الميزان ، لا ينظر الله اليه يوم القيامة و لا يزكيه و له عذاب اءليم .
قال : و اءصبح الحسين (عليه السلام)، فخرج من منزله يستمع الاءخبار، فلقيه مروان ،
فقال : يا اءبا عبد الله ، انى لك ناصح فاءطعنى ترشد.
فقال الحسين (عليه السلام): ((و ما ذاك ، قل حتى اءسمع)).
فقال مروان : انى آمرك ببيعة يزيد بن معاوية ،
و شرابخوار و كشنده نفس محترمه ، آشكارا به فسق مشغول است ، مانند من ، كسى با او بيعت نخواهد نمود و لكن چون صبح فردا شود، ما و شما - هر دو
- نظر در امور خويش نماييم كه چه كس از ميان ما سزاوار به خلافت و بيعت خلق با او باشد.
پس از اداى اين كلمات ، امام (عليه السلام) از نزد وليد، بيرون آمد.
مروان لعين به وليد گفت : با راءى من مخالفت كردى و عصيان نمودى .
وليد گفت : واى بر تو باد! به من اشاره كردى به امرى كه دين و دنياى مرا از دست بدهى ؛ برو، به خدا سوگند! كه دوست نمى دارم كه تمام
دنيا را مالك باشم و حال آنكه قاتل امام حسين (عليه السلام) بوده باشم ؛ به خدا سوگند! گمان ندارم كسى خدا را ملاقات كند و خون حسين (عليه
السلام) در گردن او باشد مگر آنكه ميزان اعمال او سبك خواهد بود و خداى
عزوجل نظر رحمت به سوى او نخواهد نمود و او را از گناه پاك نخواهد كرد و عذابى دردناك او را خواهد بود.
راوى گويد: چون صبح شد آن حضرت كه از منزل خود مى آمد، اخبار مختلف از مردم مى شنيد، پس مروان پليد را در راه ملاقات نمود. مروان عرض كرد:
اى ابا عبد الله ، من تو را نصيحت مى كنم ، از من بپذير كه به راه راست خواهى رسيد!؟
امام (عليه السلام) فرمود: آن راءى [خير خواهانه ] كدام است ؟ بگو تا بشنوم .
مروان گفت : از براى تو چنين صلاح مى دانم كه با يزيد بيعت نمايى
فانه خير لك فى دينك و دنياك .
فقال الحسين (عليه السلام): ((انا لله وانا اليه راجعون ، و على الاسلام السلام ، اذ قد بليت الاءمة براع
مثل يزيد، ولقد سمعت جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يقول : اءلخلافة محرمة على
آل اءبى سفيان)).
و طال الحديث بينه و بين مروان حتى انصرف مروان و هو غضبان .
يقول على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس مؤ لف هذا الكتاب : والذى تحققناه اءن الحسين (عليه السلام) كان عالما بما انتهت حاله اليه ، و
كان تكليفه ما اعتمد عليه .
اءخبرنى جماعة - و قد ذكرت اءسماءهم فى كتاب غياث سلطان الورى لسكان الثرى - باسنادهم الى اءبى جعفر محمد بن بابويه القمى فيما ذكر
فى اءماليه ، باسناده الى المفضل بن عمر، عن الصادق (عليه السلام)، عن اءبيه ، عن جده عليهم السلام :
اءن الحسين بن على بن اءبى طالب (عليه السلام) دخل يوما
كه از براى دين و دنياى تو بهتر خواهد بود!؟
امام حسين (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: ((انا لله ...)) و در اين صورت ، بايد با اسلام ، سلام و وداع نمود كه از دست ما خواهد رفت ؛
زمانى كه امت مبتلا به ((راعى)) و ((اميرى)) چون يزيد شوند. به درستى كه شنيدم از جد بزرگوار خود
رسول مجيد (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرمود: ((خلافت حرام است بر
آل ابوسفيان)).
سخن در ميان آن حضرت (عليه السلام) و مروان پليد به طول انجاميد تا آنكه مروان خشمناك گشت و رفت .
چنين گويد سيد بزرگوار على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس - عليه الرحمة - كه مؤ لف اين كتاب ((لهوف)) است - آنچه به تحقيق نزد
ما پيوسته ، آن است كه حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) عالم بود به سرانجام كار خود و دانا بوده است كه به درجه شهادت خواهد رسيد و
تكليف آن جناب همان بوده كه تكيه و اعتمادش بر شهادت بود و جماعتى از راويان اخبار مرا خبر دادند كه نامهاى ايشان را در كتاب ((غياث سلطان
الورى لسكان الثرى)) مذكور داشته ام و سندهاى ايشان به شيخ جليل ابى جعفر محمد بن بابويه قمى - اءعلى الله مقامه - مى رسيد به موجب
آنچه كه در كتاب ((امالى)) خود ذكر نموده و سند به مفضل بن عمر و او از حضرت امام بحق ناطق جعفربن محمد الصادق (عليه السلام) مى رسد
كه حضرت امام حسين (عليه السلام) در يكى از روزها به خدمت برادر بزرگوار خود امام حسن (عليه السلام) رسيد،
على الحسن (عليه السلام)، فلما نظر اليه بكى ، فقال : ما يبكيك ؟ قال : اءبكى لما يصنع بك ،
فقال الحسن (عليه السلام): ان الذى يؤ تى الى سم يدس الى فاءقتل به ، ولكن لا يوم كيومك يا اءبا عبدالله ، يزدلف اليك ثلاثون اءلف
رجل يدعون اءنهم من اءمة جدنا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، و ينتحلون الاسلام ، فيجتمعون على قتلك و سفك دمك وانتهاك حرمتك وسبى ذراريك و
نسائك وانتهاب ثقلك ، فعندها يحل الله ببنى اءمية اللعنة وتمطر السماء دما ورمادا، ويبكى عليك
كل شى ء حتى الوحوش والحيتان فى البحار.
وحدثنى جماعة منه من اءشرت اليه ، باسنادهم الى عمرى النسابة - رضوان الله عليه - فيما ذكره فى آخر ((كتاب الشافى فى النسب))،
باسناده الى جده محمد بن عمر قال : سمعت اءبى عمر بن على بن اءبى طالب (عليه السلام) يحدث اءخوالى
آل عقيل قال :
لما امتنع اءخى الحسين (عليه السلام) عن البيعة ليزيد بالمدينة ، دخلت عليه فوجدته خاليا، فقلت له :
چون چشم امام حسن (عليه السلام) به برادر خود افتاد گريه نمود! امام حسين (عليه السلام) عرض نمود: سبب گريه شما چيست ؟ امام حسن (عليه
السلام) فرمود: گريه مى كنم از جهت آنچه كه بر سر تو مى آيد! سپس فرمود كه شهادت من به آن زهرى است كه به سوى من مى آورند و به
پنهانى به من مى خورانند و من به آن زهر كشته مى شوم و لكن هيچ روزى به مانند روز تو نخواهد بود، اى اباعبدالله ؛ براى اينكه سى هزار كس
دور تو را خواهد گرفت كه همه ادعا مى كنند از امت جد ما (صلى الله عليه و آله و سلم) هستند و خود را مسلمان و معتقد به اسلام مى دانند، پس اجتماع
مى كنند بر كشتن و ريختن خون تو و ضايع ساختن حرمت تو و اسير نمودن ذريه و زنان و دختران تو و تاراج كردن بنه بارگاه تو و چون چنين
شود، خداى عزوجل بر بنى اميه ، لعنت دائم فرو فرستد و آسمان خون با خاكستر خواهد باريد و همه چيز بر مظلوميت تو گريه مى كند حتى
حيوانات وحشى صحرا و ماهيان دريا! خبر داد مرا جماعتى از راويان كه در سابق به اسم بعضى از آنها اشاره نمودم و سندهاى ايشان به عمر نسابه
- رضوان الله عليه - كه در كتاب ((شافى)) خودش - كه در علم نسب است - ذكر نموده و سند آن را به جد خود محمد بن عمر مى رساند. محمد
گويد: شنيدم از پدر خود عمر بن على بن ابى طالب عليه السلام كه اين حديث را از براى دايى هاى من از
آل عقيل ، نقل مى نمود و گفت : چون برادر من امام حسين (عليه السلام) از بيعت با يزيد پليد، امتناع نمود من در مدينه طيبه به
منزل او رفتم و او را تنها يافتم ، گفتم :
جعلت فداك يا اءباعبدالله حدثنى اءخوك اءبو محمد الحسن ، عن اءبيه عليهما السلام ، ثم سبقتنى الدمعة و علا شهيقى .
فضمنى اليه و قال : حدثك اءنى مقتول ؟
فقلت له : حوشيت يا بن رسول الله .
فقال : ساءلتك بحق اءبيك بقتلى خبرك ؟
فقلت : نعم ، فلولا ناولت و بايعت .
فقال : حدثنى اءبى :
اءن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اءخبره بقتله و قتلى ، و اءن تربتى تكون بقرب تربته ، فتظن اءنك علمت ما لم اءعلمه ، والله لا
اعطى الدنية من نفسى اءبدا، ولتلقين فاطمة اءباها شاكية ما لقيت ذريتها من اءمته ، ولا
يدخل الجنة اءحد آذاها فى ذريتها.
اءقول اءنا:
ولعل بعض من لا يعرف حقائق شرف السعادة بالشهادة يعتقد اءن الله لايتعبد
بمثل هذه الحالة .
اءما سمع فى القرآن الصادق المقال اءنه تعبد قوما
فداى تو گردم ، اى ابا عبدالله ! برادرت امام حسن (عليه السلام) به من خبر داده حديثى را كه از پدر بزرگوار خود شنيده بود. چون سخن را به
اينجا رسانيدم گريه بر من پيشى گرفت و نگذاشت كه سخن را تمام كنم و صداى من به گريه بلند گرديد پس آن جناب مرا در آغوش كشيد و
فرمود كه آيا برادر من به تو چنين خبر داده كه من كشته خواهم شد؟
گفتم : چنين امرى بر تو مبادا.
پس فرمود: تو را به حق پدرت سوگند مى دهم كه آيا برادرم به تو خبر داده از كشته شدن من ؟ گفتم : چنين است . اى كاش كه دست خود را مى دادى
و با اين گروه بيعت مى نمودى ؟ فرمود: خبر داد پدرم كه رسول خدا به او خبر داده كه او و من كشته خواهيم شد، قبر من نزديك قبر پدرم خواهد بود،
آيا تو چنين مى پندارى كه آنچه تو از آن مطلع هستى ، من از آنها بى خبرم ؟! به خدا سوگند! هرگز خوارى و ذلت از براى خود نخواهم پسنديد.
البته مادرم فاطمه زهرا در روز قيامت پدرش رسول خدا را ديدار خواهد نمود و شكايت خواهد كرد از ظلم و ستمى كه ذريه او از اين امت ديدند.
داخل بهشت نشود هر كسى كه فاطمه را در حق ذريه او، اذيت نموده باشد. سيد ابن طاوس چنين گويد كه شايد بعضى كسانى كه راهنمايى نشده اند
به سوى معرفت داشتن به اينكه شرافت سعادت به شهادت است ، چنين اعتقاد دارند كه به مانند چنين حالى از شهادت نمى توان خداى
عزوجل را عبادت نمود، آيا چنين كس نشنيده كه خداى عزوجل در قرآن راست گفتار ذكر
بقتل اءنفسهم ، فقال تعالى :
(فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا اءنفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم).
ولعله يعتقد اءن معنى قوله تعالى : (و لا تلقوا باءيديكم الى التهلكة) اءنه هو
القتل ، و ليس الاءمر كذلك ، و انما التعبد به من اءبلغ درجات السعادة .
و لقد ذكر صاحب المقتل المروى عن مولانا الصادق (عليه السلام) فى تفسير هذه الآية : [ما يليق
بالعقل ]:
فروى عن اءسلم قال : غزونا نهاوند - و قال غيرها - واصطفينا والعدو صفين لم اءر
اءطول منهما ولا اءعرض ، والروم قد اءلصقوا ظهورهم بحائط مدينتهم ، فحمل
رجل منا على العدو.
فقال الناس : لا اله الا الله اءلقى نفسه الى التهلكة .
فقال اءبو اءيوب الاءنصارى : انما تؤ ولون هذه الآية على اءن حمل هذا الرجل يلتمس الشهادة ، وليس كذلك ، انما نزلت هذه الآية فينا، لاءنا كنا قد
اشتغلنا
نموده كه تكليف فرموده گروهى از امتهاى سابق را كه نفس خود را به قتل رسانند آنجا كه فرموده : ((فتوبوا...))(11) پس توبه كنيد! و
به سوى خالق خود باز گرديد و خود را به قتل برسانيد! اين كار، براى شما در پيشگاه پروردگارتان بهتر است . و شايد چنين گمان دارد كه
در آنجايى كه خداى عزوجل ذكر فرموده : ((ولا تلقوا...))(12) خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد. آن ((تهلكه)) كه از آن نهى
فرموده ، كشته شدن باشد و حال آنكه چنين نيست ، بلكه تعبد به شهادت يافتن از ابلغ درجات سعادت است . و به تحقيق ذكر نموده صاحب كتاب
((مقتل)) آن روايات آن از امام جعفر صادق (عليه السلام) است كه از ((اسلم)) چنين روايت گرديده در تفسير اين آيه شريفه ((لا
تلقوا...)) كه ((اسلم)) گفت : در يكى غزوات به جهاد رفتيم ، در نهاوند يا بلد ديگر؛ و ما مسلمانان و دشمنان دو صف بسته بوديم چنان
صفها كه مانند آن را در طول و عرض نديده ام ، كفار روم پشت به حصار شهر خود داده بودند يعنى پشت ايشان محكم بود؛ پس مردى از ميان صف مسلمين
بر صف دشمن حمله نمود، مردم گفتند: ((لا اله ...))، اين مرد خود را به مهلكه انداخت . ابوايوب انصارى (رحمه الله) كه در آن معركه حاضر بود
به جماعت مسلمانان ، گفت كه شما اين آيه را چنين تاءويل ننمائيد كه اين مرد كه طالب شهادت شده بر دشمن حمله نموده ، خود را در ((تهلكه))
انداخته است ، چنين نيست كه شما را گمان است ؛ بلكه اين آيه شريفه در شاءن ما
نازل گرديد كه چون ما مشغول بوديم به
بنصرة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و تركنا اءهالينا و اءموالنا اءن نقيم فيها ونصلح ما فسد منها، فقد ضاعت بتشاغلنا عنها،
فاءنزل الله انكارا لما وقع فى نفوسنا من التخلف عن نصرة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) لاصلاح اءموالنا: (و لا تلقوا باءيديكم
الى التهلكة)، معناه : ان تخلفتم عن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و اءقمتم فى بيوتكم اءلقيتم باءيديكم الى التهلكة و سخط الله
عليكم فهلكتم ، و ذلك رد علينا فيما قلنا و عزمنا عليه من الاقامة ، و تحريض لنا على الغزو، و ما اءنزلت هذه الآية فى
رجل حمل العدو و يحرض اءصحابه اءن يفعلوا كفعله اءو يطلب الشهادة بالجهاد فى
سبيل الله رجاء لثواب الآخرة .
اءقول : و قد نبهناك على ذلك فى خطبة هذا الكتاب ، و سياءتى ما يكشف عن هذه الاءسباب .
قال رواة حديث الحسين (عليه السلام) مع الوليد بن عتبة و مروان :
فلما كان الغداة توجه الحسين (عليه السلام) الى مكة لثلاث مضين من شعبان سنة ستين .
يارى نمودن پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و عيال و اموال خويش را وا گذارديم و ترك نموديم كه در نزد آنها بمانيم و آنچه را كه فاسد
گرديده اصلاح آن نمائيم . سپس رفته رفته به واسطه آنكه از آنها غفلت نموديم ضايع گرديدند و از اين جهت ، خداوند تعالى اين آيه را
نازل فرمود از جهت آنچه كه در خواطر مخمر داشتيم و خيال نموديم كه از يارى پيغمبر دست برداريم و به اصلاح خود بكوشيم . معنى آيه اين است
كه : اگر شما ترك يارى رسول خدا نموديد و در خانه هاى خود اقامت كرديد چنان است كه خود را به دست خويش در مهلكه انداخته باشيد و خداى
تعالى بر شما خشم خواهد گرفت و به اين واسطه هلاك خواهيد گرديد. پس اين آيه شريفه ردى بود بر ما از آنچه گفته بوديم و بر آن عزم
نموده بوديم كه در خانه ها اقامت گزينيم و ترغيبى مؤ كد بود بر آنكه ما مسلمانان با كفار جنگ بنماييم و
نازل نگرديده بر آن كس كه بر دشمن حمله آورد و اصحاب خود را نيز ترغيب كند تا مانند او جهاد كنند و فيض شهادت را در راه خدا به اميد اجر و
ثواب طلبد. سيد ابن طاوس مى گويد: اين مطلب را در خطبه همين كتاب خود سابقا ذكر نمودم و بعد از اين هم ذكر خواهد شد آنچه پرده از روى اين
اسباب بردارد. راويان حديث بعد از گزارش مذاكرات امام با وليد و مروان لعين ، چنين گفته اند كه در صبح آن شبى كه حضرت امام حسين (عليه
السلام) به خانه وليد، تشريف فرما شده بود بار سفر مكه را بست و متوجه خانه خدا گرديد و سه روز از ماه شعبان
سال 60 از هجرت
فاءقام بها باقى شعبان و شهر رمضان و شوال وذى القعدة .
قال : وجاءه عبد الله بن العباس رضى الله عنه و عبد الله بن الزبير، فاءشارا عليه بالامساك .
فقال لهما: ((ان رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) قد اءمرنى باءمر، و اءنا ماض فيه)).
قال : فخرج ابن عباس و هو يقول : واحسيناه !
ثم جاءه عبد الله بن عمر، فاءشار عليه بصلح اءهل
الضلال و حذره من القتل و القتال .
فقال له : يا اءبا عبد الرحمن اءما علمت اءن من هوان الدنيا على الله تعالى اءن راءس يحيى بن زكريا اءهدى الى بغى من بغايا بنى
اسرائيل ، اءما علمت اءن بنى اسرائيل كانوا يقتلون ما بين طلوع الفجر الى طلوع الشمس سبعين نبيا ثم يجلسون فى اءسواقهم يبيعون و يشترون
كاءن لم يصنعوا شيئا، فلم يعجل الله عليهم ، بل اءمهلهم و اءخذهم بعد ذلك اءخذ عزيز ذى انتقام ، اتق الله يا اءبا عبد الرحمن و لا تدعن نصرتى
.
گذشته بود كه وارد شهر مكه معظمه شد و باقى شعبان و ماه رمضان و ماه
شوال و ماه ذى القعده را در مكه اقامت فرمود.
راوى گويد: عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير به خدمت آن جناب آمدند و اشاره نمودند كه در مكه بماند. امام (عليه السلام) در جواب فرمود: جدم
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا امر فرمود به امرى كه ناچار بايد به جا بياورم .
پس ابن عباس از خدمت آن جناب مرخص گرديد در حالى كه مى گفت : واحسيناه ! سپس عبدالله بن عمر به خدمتش رسيد و اشاره نمود كه با گروه
ضلال صلح نمايد و بيم داد او را از آنكه قتال كند.
امام فرمود: اى اباعبدالرحمان ! ندانسته اى كه از پستى و خوارى دنيا در نزد خداى تعالى بود كه سر مطهر جناب يحيى بن زكريا (عليه السلام)
را به هديه و تعارف بردند از براى سركشى از سركشان بنى اسرائيل ؛ آيا ندانسته اى كه بنى
اسرائيل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را مى كشتند؟!!
سپس در بازارهاى خود مى نشستند و خريد و فروش مى نمودند، كه گويا هيچ كارى نكرده بودند؛ پس خدا
عزوجل تعجيل نفرمود در انتقام كشيدن از ايشان بلكه بعد از مدتى گرفت ايشان را مانند گرفتن شخص صاحب عزت و انتقام كشنده .
اى عبدالله ! بپرهيز از خشم خداى تعالى و دست از يارى من برمدار.
قال : و سمع اءهل الكوفة بوصول الحسين (عليه السلام) الى مكة و امتناعه من البيعة ليزيد، فاجتمعوا فى
منزل سليمان بن صرد الخزاعى ، فلما تكاملوا قام فيهم خطيبا. و قال فى آخر خطبته : يا معشر الشيعة ، انكم قد علمتم باءن معاوية قد هلك و صار
الى ربه و قدم على عمله ، و قد قعد فى موضعه ابنه يزيد، و هذا الحسين بن على عليهما السلام قد خالفه و صار الى مكة هاربا من طواغيت
آل اءبى سفيان ، و اءنتم شيعته و شيعة اءبيه من قبله ، و قد احتاج الى نصرتكم اليوم ، فان كنتم تعلمون اءنكم ناصروه و مجاهدو عدوه فاكتبوا
اليه ، و ان خفتم الوهن والفشل فلا تغروا الرجل من نفسه .
قال : فكتبوا اليه :
بسم الله الرحم -ن الرحيم
الى الحسين بن على اءمير المؤ منين عليهما السلام ، من سليمان بن صردالخزاعى والمسيب بن نجبة و رفاعة بن شداد وحبيب بن مظاهر و عبدالله بن
وائل و سائر شيعته من المؤ منين .
راوى گويد: چون اهل كوفه شنيدند كه حضرت امام حسين (عليه السلام) به مكه معظمه رسيده و از بيعت كردن با يزيد پليد امتناع دارد، همه در
خانه سليمان ين صرد خزاعى مجتمع گرديدند و چون جمعيت ايشان كامل گرديد، سليمان بن صرد برخاست و خطبه اى خواند و در آخر خطبه خود گفت
: اى گروه شيعيان ! شما دانستيد كه معاويه لعين به درك رفته و به سوى غضب خداى تعالى روى آورده و به نتايج كردار خويش رسيده و فرزند
پليد آن ملعون به جاى پدر خبيث خود نشسته و حضرت امام حسين (عليه السلام) از بيعت كردن با او رو گردانيده است و از ظلم طاغوتيان
آل ابوسفيان لعنهم الله به سوى مكه معظمه فرار نموده است و شما، شيعيان او هستيد و از پيش ، شيعه پدر بزرگوار آن حضرت بوده ايد و امروز
آن جناب محتاج است كه شما او را يارى نماييد؛ اگر مى دانيد كه او را يارى خواهيد نمود و در ركاب او با دشمنان او، جهاد خواهيد كرد عرايض خود را
به آن جناب بنويسيد؛ اگر مى ترسيد كه مبادا سستى در يارى او نماييد و از دور او متفرق گرديد، در اين صورت ، اين مرد را مغرور و فريفته خود
نسازيد.
راوى گويد: اهل كوفه نامه اى به خدمت آن جناب نوشتند به اين مضمون كه ((بسم الله ...)) اين نامه ايست به سوى حسين بن على بن ابى
طالب (عليه السلام)، از جانب سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و عبدالله بن
وائل و از جانب ساير شيعيان آن حضرت از جماعت مؤ منان كه سلام ما بر تو باد!.
سلام الله عليك ، اءما بعد، فالحمد لله الذى قصم عدوك و عدو اءبيك من
قبل ، اءلجبار العنيد الغشوم الظلموم الذى ابتز هذه الاءمة اءمرها، و غصبها فياءها، و تاءمر عليها بغير رضى منها، ثم
قتل خيارها واستبقى شرارها، و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و عتاتها، فبعدا له كما بعدت ثمود.
ثم انه ليس علينا امام غيرك ، فاقبل
لعل الله يجمعنا بك على الحق ، والنعمان بن بشير فى قصر الامارة ، ولسنا نجتمع معه فى جمعة و لا جماعة ، و لا نخرج معه الى عيد، ولو بلغنا
اءنك قد اءقبلت اءخرجناه حتى يلحق بالشام ، والسلام عليك و رحمة الله و بركاته يا بن
رسول الله و على اءبيك من قبلك ، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم .
ثم سرحوا الكتاب ، ولبثوا يومين آخرين و اءنفذوا جماعة معهم نحو ماءة و خمسين صحيفة من
الرجل والاثنين والثلاثة والاءربعة ، يساءلونه القدوم عليهم .
اما بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندى را سزاست كه آن كس را كه دشمن تو و دشمن پدر تو از سابق بود هلاك نمود. آن مرد جبار و عنيد و ستمكار كه امور
اين امت را به ظلم تصرف كرد و غنيمت ها و اموال ايشان را غصب نمود و بدون آنكه امت راضى باشد آن مرد بر ايشان امير و حكمران گرديد. پس از آن
، اخيار و نيكوكاران را كشت و ناپاكان و اشرار را باقى گذارد و مال خدا را سرمايه دولتمندى ظالمان و سركشان قرار داد. پس دور باد از رحمت خدا،
چنانكه قوم ثمود از رحمت خدا دور گرديدند.
پس ما را امام و پيشوايى جز تو نيست ، بيا به سوى ما كه شايد خدا عزوجل ما را به واسطه تو بر اطاعت حق مجتمع سازد و اينك نعمان بن بشير -
حاكم كوفه - در قصر دارالاماره مى باشد و با او از براى نماز جمعه و نماز عيد حاضر نمى شويم و اگر خبر به ما برسد كه حركت فرموده اى ،
او را از كوفه بيرون خواهيم نمود تا به شام برگردد. اى فرزند رسول خدا، سلام ما بر تو و رحمت و بركات الهى بر پدر بزرگوار تو باد!
((ولا حول ...)) بعد از آن ، نامه مزبور را روانه خدمت آن جناب نموده و پس از آن ، دو روز ديگر درنگ كردند. بعد از دو روز جماعتى را به خدمتش
فرستادند كه با ايشان يك صد و پنجاه طغرى عريضه از يك نفر، دو نفر، سه نفر و چهار نفر بود و در آن نامه هاى امضا شده خواهش نموده بودند
كه آن حضرت به نزد ايشان تشريف فرما گردد.
و هو مع ذلك يتاءبى فلا يجيبهم .
فورد عليه فى يوم واحد ستماءة كتاب ، و تواترت الكتب حتى اجتمع عنده منها فى نوب واحد متفرقة اثنى عشر اءلف كتاب .
ثم قدم عليه هانى بن هانى السبيعى و سعيد بن عبد الله الحنفى بهذا الكتاب ، و هو آخر ما ورد عليه (عليه السلام) من
اءهل الكوفة ، و فيه :
بسم الله الرحمن الرحيم
الى الحسين بن على اءمير المؤ منين عليهماالسلام .
من شيعته و شيعة اءبيه اءمير المؤ منين (عليه السلام).
اءما بعد، فان الناس ينتظرونك ، لا راءى لهم غيرك ، فالعجل العجل يابن
رسول الله ، فقد اءخضر الجناب ، و اءينعت الثمار، و اءعشبت الاءرض ، و اءورقت الاءشجار، فاقدم علينا اذا شئت ، فانما تقدم على جند مجند لك ،
والسلام عليك و رحمة الله و بركاته و على اءبيك من قبلك .
فقال الحسين (عليه السلام) لهانى بن هانى السبيعى
و با وجود اين همه نوشته ، آن حضرت ابا و امتناع مى فرمود و اجابت خواهش ايشان را نفرمود تا اينكه در يك روز ششصد عريضه و كتابت ايشان به
خدمت آن جناب رسيد و همچنان نامه از پس نامه مى رسيد تا آنكه در يك دفعه و به چندين دفعات متفرقه ، دوازده هزار نوشته ايشان در نزد آن جناب
مجتمع گرديد.
راوى گفت كه بعد از رسيدن آن همه نامه ها، هانى بن هانى سبيعى و سعيدبن عبدالله حنفى با نامه اى كه بر اين مضمون بود از كوفه به خدمتش
رسيدند و اين ، آخرين نامه بود كه به خدمت آن حضرت رسيده بود.
در آن نوشته بود:
|