و در اين دمادم ، مجاهدى پير و سالخورده كه خون در رگهايش هنوز جوان و جارى است ، نه چون نهرى راكد، عفن ، ساكن و ساكت ، بلكه رودى
پرخروش و پرالتهاب از خون در رگهايش مى دود، با شمشير آخته به آنان حمله مى كند و مى خواند:
((من ، حبيب ، پسر مظاهرم ، فرزند سواركار ميدان نبردم ، در آن هنگام كه آتش جنگ برافروزد. شما گرچه از نظر نيروى رزمى و نفرات جنگجو از ما
بيشتر و نيرومندتريد، ليكن ما از شما پرشكيب تر و پرهيزكارتريم ، ما با حق آشكار پيوند خورده ايم و سخن و منطق ما، از روى آگاهى است و
نيرومندتر و استوارتر...)).(74)
در گرماگرم اين پيكار، شمشيرى بر فرق ((حبيب بن مظاهر)) فرود مى آيد، موهاى سپيد صورتش ، از خون ، رنگ مى گيرد، دست را بالا مى
آورد تا خون را از برابر ديدگانش پاك كند تا بهتر بتواند صحنه نبرد، دوست و دشمن و حريف رزمى را تشخيص دهد و بازشناسد كه ... نيزه اى
او را از كار مى اندازد و پيكرش بر خاك مى افتد.
رمقى در تن دارد. خرسند است كه ((جان )) را در راه خوبى از دست مى دهد. از اين داد و ستد - كه جان مى دهد و حيات جاودانه و ابدى مى ستاند -
شاد است و راضى . احساس غبن و زيان نمى كند؛ چون مى بيند كه جانش در باتلاقى و شنزارى و يا كويرى فرو نمى رود كه آن را هيچ سودى
نباشد، بلكه پاى نهال ((حقيقت ))، خونش را مى ريزند و از اين درخت ، ميوه هاى آگاهى و حركت و حيات و خلود به بار خواهد آمد. با چشمان خون
گرفته اش همه جا را به رنگ خون مى بيند. حسين بر بالين او مى نشيند - همچنان كه بر بالين هر كشته و شهيدى از ياران حاضر مى شود - تا
((شكوه شهادت شگفت )) را بر او تبريك گويد.
اينك ، فدايى ديگرى مى خواهد بجنگد. تهاجمى عليه شرك مجسم و پيكارى بر ضد هوسهاى خودكامه زرپرستان گوساله پرست كه فريب سامرى
را خورده اند و بانگ ناخوشايند گوساله طلايى ، آنان را به اينجا كشانيد.
سالخورده است ، موهاى سفيد و پرپشت ، سر و صورت او را فراگرفته و ابروان سفيد و انبوهش ، جلوى چشمش را پوشانده است .
((انس )).(75)
وقتى نوبت مبارزه به او مى رسد، نزد حسين رفته و از حضرتش اجازه نبرد مى خواهد. آنگاه براى اينكه موهاى درهم و انبوه ابروان ، جلوى چشمش را
نگيرد، با دستمالى آنها را به روى پيشانى خود، محكم مى بندد و آماده قدم نهادن در جبهه نبرد مى شود. شما در چهره پرشور اين پيرمرد سالمند چه
مى خوانيد؟ آيا شكوه ايمانى كه اين پير سالخورده را چونان جوانان ، شاداب و زنده
دل و مهاجم ساخته است ، شما را جذب نمى كند؟! من كه از صحنه اين روز، براى شما گزارش مى دهم ، سخت ، شيفته هيبت ملكوتى اين گوشه از
حادثه سراسر اعجاب و سراسر تحسين كربلا قرار گرفته ام ، دلى سخت تر از فولاد مى خواهد كه از اين منظره ، منفجر نشود و نتركد.
چه سوزان و گدازان نغمه سر مى دهد اين عشق !
چه پرخاشجو خراب مى كند و مى سازد اين ((عقيده )).
و چه الهامبخش است اين ((خدا)) كه كانون همه زيباييهاست ، كه پير سالمندى را به قربانگاه مى كشد، كه در شعله هاى عشق مى سوزاند، كه ...
ولى چه مى توان كرد با ((دلهايى كه به قساوت در افتاده اند و چون سنگ ، بلكه سخت تر از سنگ شده اند. بعضى از سنگها شكافته مى گردد
و از درون آن ، نهرهاى آب ، روان مى گردد و برخى دگر از سنگها، از هراس و خشيت خدا فرو مى ريزد))(76) ولى دلهاى سخت تر از سنگ را با
كدام سرانگشت اعجازگر مى توان گشود و بارقه اى از ((ايمان )) و جرقه اى از پرتو خدايى بر آن تاباند؟
وقتى حسين ، ((انس )) را در اين حالت مى بيند، اشك در ديدگانش حلقه مى زند و دعايش مى كند كه :
((خدايا! جهاد و تلاشش را پاداشى بزرگ بخش )).
و با نگاهش كه سرشار از سپاس و رضايت است ، اين پير روشن ضمير دل زنده را كه رو به ((ميدان )) مى رود، بدرقه مى كند. پيرمرد در ميدان
، رزمى جسورانه مى كند و در اين مسير، موهاى سفيدش خونرنگ مى شود و تمام توانش همراه خونى كه از اندام اين مجاهد پير، بر پيكرش جارى است
بر زمين مى ريزد و رادمرد، پس از نبردى پرشور، از پاى درمى آيد.
((مرگ ))، نقطه پايانى است كه خط همه زندگيها به آن منتهى مى شود، ولى همه از يك مسير نيست . ((هزار و يك )) راه است و ((يك ))
پايان و آن مرگ است ، اما،
((بايد چگونه مرد، تا جاودانه زيست ؟
و... عفريت مرگ را
در پيشگاه زندگى پرغرور خويش
خوار و زبون نمود؟...)).
باز هم قربانى ديگر،
((عابس ))!
عابس بن ابى شبيب شاكرى .
مردى است بزرگوار، شجاع ، سخنور، پرهيزكار، شب زنده دار و متهجد. و از چهره هاى برجسته شيعه است كه در ولايت اميرالمؤ منين ( عليه السلام )
به مرحله اخلاص و عشق رسيده است و در نهضت مسلم بن عقيل هم - در كوفه - از پيشتازان پيوستن به صف انقلاب و جبهه حسينى بوده است .
اينك ، روز عاشورا، روز آزمون بزرگ عقيده و اخلاص و وفاست .
جمعى از ياران امام ، در خون طپيده اند.
جنگ و درگيرى شدت يافته ، تنور رزم ، شعله ور است .
عابس ، قدم به پيش مى نهد، چرا كه ميدان ، رزم آور مى طلبد.
غلامش ، ((شوذب )) هم همراه اوست . شوذب نيز، از چهره هاى سرشناس شيعه و حافظان حديث و ياران على ( عليه السلام ) و تكسواران ميدان هاى
نبرد است .
از او مى پرسد: شوذب ! چه خواهى كرد؟ در دل چه دارى ؟
- چه خواهم كرد؟! جز اينكه همراه تو و در كنارت ، در دفاع از فرزند دختر پيامبر، بجنگم تا كشته شوم .
- جز اين هم نسبت به تو گمان نمى رفت .
اينك در پيش روى اباعبدالله بجنگ تا تو را هم همچون ديگر اصحابش به حساب آورد و من هم تو را به حساب آورم ، اگر كسان ديگرى هم با من
بودند كه نسبت به آنان ولايت داشتم ، خشنود مى شدم كه پيش از من به شهادت برسند و من اجر
تحمل شهادتشان را داشته باشم و به حساب بگذارم . امروز، روزى است كه با تمام توانمان ، بايد ((اجر)) طلب كنيم . بعد از امروز، ديگر
عملى نيست . از اين پس ، حساب است نه عمل .
آنگاه ، عابس شاكرى ، خدمت امام مى رسد، سلام مى دهد و مى گويد: ((يا اباعبدالله ! به خدا سوگند! اينك در روى زمين ، هيچ كسى از دور و نزديك
، در نظرم عزيزتر و محبوبتر از تو نيست .
اگر مى توانستم با چيزى عزيزتر از جان و گرانبهاتر از خونم از كشته شدن تو جلوگيرى كنم ، چنان مى كردم .
سلام بر تو اى اباعبدالله !
گواهى مى دهم (يا: شاهد باش ) كه من بر راه و روش و هدايت تو و پدرت هستم ...)).
آنگاه با شمشيرى آخته و تيغى عريان ، به سوى دشمن مى رود، در حالى كه به پيشانى اش ضربتى خورده است ، هماورد مى طلبد.
آنان كه او را مى شناسند و دلاوريها و حماسه هايش را در معركه نبرد، شاهد بوده اند، شهامت به ميدان آمدن ندارند و به يكديگر هشدار مى دهند كه :
اين ، شير شيران است ، او فرزند ((ابى شبيب )) است ، كسى به جنگش نرود.
عابس ، همچنان در ميدان ايستاده است و ندا مى دهد:
آيا مردى نيست ؟... آيا مردى نيست ...؟
... باز كسى به ميدان نمى آيد.
((عمر سعد))، بر سر نيروهاى خود فرياد مى كشد:
واى بر شما! ... سنگبارانش كنيد.
(شگرد و شيوه عاجزانى كه از نبرد روياروى و تن به تن با شيرمردان ، وحشت دارند و مى گريزند).
از هر سوى ، سنگبارانش مى كنند.
عابس كه چنين مى بيند، زره و كلاهخود را از تن و سر برمى گيرد و پشت سر خود مى اندازد، آنگاه بر آنان حمله مى برد.
بيش از دويست نفر را از ميدان ، فرارى مى دهد. آن بزدلان از دم تيغش مى گريزند، دوباره جمع مى شوند و سرانجام از اطراف بر او حمله ور مى
شوند و عابس ، در نبرد يكتنه با آن گروه مهاجم به شهادت مى رسد.
سرش را از پيكرش جدا مى كنند و عده اى در حالى كه با هم نزاع دارند و هر كس ادعا مى كند كه : من او را كشته ام ، سر پاك آن سرباز پاكباز حق را
پيش عمر سعد مى برند.
عمرسعد مى گويد:
بى خود نزاع نكنيد، او را يك نفر نكشته است ، او را همگى شما كشته ايد...
و با اين سخن ، آنان متفرق مى شوند.(77)
نيمروز است و خورشيد زمين را مى گزد و در تاريكى هاى ستم آلود و افسون آميز، اينك ((روز)) مى تركد و بر اين دشتى كه آسمان خسيس از
باريدن بر آن دريغ مى ورزد، اينك بارش خون است كه سيرابش مى كند.
حسين ، غلام و خدمتكار تركى دارد كه (78) نيكو قرآن مى خواند و آشناى به آن است ، مدتهاست كه خالصانه ، خدمتگزارى امام را به عهده دارد و
همين افتخار او را بس . خود را به حضور امام مى رساند و اجازه نبرد مى خواهد تا خون خويش را با خون ديگر شهيدان بياميزد و آخرين تير تركش
خود را در راه مولا برگيرد و ((جان )) را عاشقانه نثار راه حق و عدل و برابرى كند.
روى در روى امام ، ملتمسانه و بى صبرانه در انتظار پاسخ مساعد و اينك ... روانه ميدان .
شروع نبرد است و اين حماسه بر زبان :
((از ضربت تيغ تيز و نيزه ام ، از دريا شعله خيزد و از پيكان و تير من ، آسمان پر مى شود و آن دم كه تيغ عريان در دست من رقص كنان به چپ و
راست بگردد، قلب حسود بدخواه از بيم آن بتركد و زهره اش آب شود...))(79)
و پس از پيكارى خونين بر زمين مى افتد. حسين ، خويش را بر بالين او مى رساند و در كنارش مى نشيند و در اندوه مرگ اين غلام وفادار، مرواريد
اشكش بر چهره مى غلتد، صورت بر صورت غلام خويش مى نهد و بر آن بوسه مى زند. چه فرقى مى كند كه نژاد و رنگ و زبان ، سفيد يا سياه
، عرب يا عجم ، رومى يا زنگى ... آنچه اينجا ملاك ارزش است هيچ كدام از اينها نيست ، بلكه عقيده و ايمان است و همين برابرى نژادها، زبانها،
رنگها، لهجه ها و قبيله ها است كه اسلام از آن دفاع كرده و آغوشش را به روى هر كس كه پذيراى اين ((ايمان )) باشد، بازمى گذارد و همين نيز
رمز بسى از موفقيتها و پيشرفتها و گسترشهاى اين آيين است .
و حسين ، در صحنه نبرد و در ميدان كارزار، اين آموزش دينى و انسانى را به كار مى گيرد و سپاسى و ستايشى و تقديرى همسان ، نسبت به همه
يارانش ، از پيرمرد تا نوجوان ، از رئيس قبيله تا غلام ترك يا سياه روا مى دارد.
|
يكجا رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت | |
در دين ما سيه نكند فرق با سفيد |
غلام ترك ، چشم مى گشايد و امام و سرور خويش را بر بالين مى بيند، لبخند سپاسى بر لبانش نقش مى بندد و سپس مرغ روحش از قفس تن ، به
ابديت پرمى كشد)).(80)
((بر اين دشت خاموش ، بر ياد دارم كه :
مرغان سرود سفر، ساز كردند
- هوا سخت تاريك و نامهربان شد
تو گفتى كه فريادى از دشت ، بر آسمان شد.
چه گلها كه بر خاك عريان فرو ريخت
چه گلها، كه غمناك ، بر خاك !...)).
جوانان بنى هاشم
از اين پس ، نوبت جوانان هاشمى از دودمان خود حسين است . ياران ديگر امام ، تا زنده بودند نگذاشتند حتى يك نفر از ((بنى هاشم )) به ميدان
رفته ، بجنگد، ولى وقتى همه شان با روح سرخ ، به ديدار يار رفتند و پيشمرگ اولاد
رسول الله گشتند اينك نوبت اينان است . هر چند كه از شمار رزم آوران جبهه امام كاسته مى شود، بر عزم فولادين و جسارت و مقاومت بازماندگان از
اين سپاه مى افزايد. امام خود را در آخرين لحظه بر بالين شهيدانش مى رساند و آن سرهاى پاك باخته اى را كه بر آستان پوچى زندگى و
پليدى سازش و تسليم ، فرود نيامده است روى زانو مى نهد و مى نوازد و محبت مى كند و با نگاه رضايتمندانه اى بدرقه بهشت مى كند.
((على اكبر))، پسر جوان امام حسين ، از پدر اذن مى گيرد تا در مبارزه شركت كند. به يك بار، مهر حسين مى جوشد، تكانى در
دل و انقلابى در قلب پديد مى آيد. و اشك در چشم حسين ، حلقه مى زند،(81) مى بيند آنكه در برابر اوست جوانش است . اگر به ميدان رود تا چند
لحظه ديگر، روى زمين و زير سم اسبان دشمن قرار خواهد گرفت و اين شبيه پيامبر، همچون گلى در چنگ طوفان ، خزان زده و پر پر مى شود.
اين آيه در نظر امام جرقه مى زند و بر دلش مى تابد كه :
((مؤ من بايد خدا و پيامبر و جهاد و مبارزه در راه خدا را به هنگام ضرورت و نياز، بر خانه و كسب و كار و قوم و خويش و زن و فرزند و پدر و
برادر و خانواده ، برترى دهد و به سوى جهاد بشتابد...)).(82)
اين الهام و اين بنياد فكرى و ساخت روحى ، امام را چنان فداكار و با گذشت مى سازد كه به
قتل عام فرزندان و ياران و اسارت خاندان خود و به آتش كشيده شدن خيمه هايش و سختيها و فاجعه هاى بسيار ديگر، تن در مى دهد و همه را در راه
هدف مقدس خويش ((فدا)) مى كند و براى رسيدن به ((جانان ))، ((جان )) مى دهد. و هرچه را كه از ((او)) مى رسد، نيكو مى شمارد و
استقبال مى كند.
((على اكبر))، جوانى است دلاور و پرشور و جنگجويى است تكاور و بى همانند. سيمايى ملكوتى دارد و ايمانى بس والا. سخنش ، چهره اش ، راه
رفتنش و حركتش ، چهره و سخن و راه رفتن پيامبر را در خاطره ها تجديد مى كند و يادآور آن همه شور و حماسه و حركت و جذبه است . وقتى آرزوى
ديدار رسول خدا را مى كنند به اين جوان مى نگرند. احساسى رقيق در دل دارد و در كنار آن نفرتى شديد و كينه اى مقدس از ستم و تبعيض و
استضعاف و استثمار و مسخ انسانها و خريدن انديشه ها...
على اكبر، معنويت مجسم است و اين الفاظ به سختى مى تواند چهره ((على اكبر)) را تا اندازه اى بس اندك ، ترسيم كند.
سوار بر اسب مى شود. و آهنگ رفتن به ميدان ، در چشمان جذابش حلقه هاى اشك مى آورد.
- فرزندم ! تو و گريه ؟
- پدر جان ! نمى خواهم گريه كنم ولى فكرى مرا مى رنجاند و اشك در چشمانم مى آورد.
- چه فكرى ، فرزندم ؟
- اينكه مى روم و تو را تنها و بى ياور مى گذارم .
- فرزندم ! من تنها نمى مانم ، به زودى با تو، خواهم بود.
حسين ، چنان با قاطعيت و صلابت و استحكام ، اين سخن را مى گويد كه گويى پسرش را در يك بزم سرور و مجلس ضيافت خواهد ديد. از هم جدا مى
شوند.
پسر رشيد و دلاور، روانه ميدان مى شود. پسر از جلو مى رود. نگاه پدر از پشت سر، با حسرتى دردناك ، آميخته با شوقى وصف ناپذير، به قد و
بالاى اوست . نگاهش از فرزند جدا نمى شود، نگاه كسى كه از بازگشت او نااميد و ماءيوس است .
آنگاه رو به آسمان كرده آنان را نفرين مى كند: ((خدايا! شاهد باش ! شبيه ترين مردم را به پيامبرت ، در چهره و گفتار و منطق و
عمل ، به سوى اين مردم فرستادم . خدايا! جمع اين مردمى را كه از ما دعوت كردند ولى خود به روى ما شمشير كشيدند و از پشت بر ما خنجر زدند و
به جبهه دشمن پيوستند، پراكنده ساز و بركات خويش را از اينان برگير و روز خوش بر اينان نياور)).(83)
راستى كدام قلم و كدامين بيان است كه بتواند اين صحنه را مجسم و ترسيم كند؟ صحنه اى كه پسرى در برابر پدر ايستاده و اجازه نبرد مى طلبد،
هر دو در يك ((راه ))اند و هر دو نيز در يك ((فرجام مشترك )) با هم . صحنه اينكه اين دو، دست در گردن هم مى اندازند تا پس از اين
((پيوند))، از هم ((جدا)) شوند ولى پس از ساعتى باز هم ((با هم )) خواهند بود. صحنه اى كه
دل پسر، در چشمه چشم پدر شناور است و دو قلب ، با هم مى طپند و به يك عشق ، مى بينى كه ((كلمه )) براى توصيف اين
حال ، كوچك و محدود است و ناتوان . و آن همه عظمت و ژرفاى ايثار و فداكارى در قالب ((لفظ)) نمى گنجد و ((واژه )) عاجز است و قلم به
ناتوانى خود اعتراف مى كند.
((على اكبر)) در صحنه نبرد، با سلحشورى و قدرتى شگرف ، مى جنگد و گروهى را به خاك مى افكند. در بحبوحه توان جوانى است و اوج
قدرت جسمى و از نرمى عضلات ، چالاكى بدن و خسته نشدن مچ دست و بازو و پشت و كمر، كه از بايستگى ها و نيازهاى نخستين يك شمشير زن است ،
برخوردار مى باشد. هنگام شمشير زدن ، آنچنان با مهارت شمشير فرود مى آورد و چنان سريع و زبردست حمله مى كند و دفاع مى نمايد كه مانورها و
حركت ها و نمايش هاى رزمى او مورد توجه قرار مى گيرد و ديد همگان را به خود مى كشد و حتى سربازان جبهه مخالف هم زبان به تحسين مى
گشايند و نمى توانند از ابراز شگفتى و اعجاب ، خوددارى كنند.
على در ميدان ، هنگام حمله هايش اين رجز را مى خواند:
((من پسر حسين بن على هستم . به خداى كعبه سوگند كه ما به پيامبر سزاوارتريم و به خدا قسم ! هرگز نبايد ناپاك زاده اى همچون يزيد، بر
ما حكومت كند و سرنوشت جامعه اسلامى را در دست گيرد...)).(84)
در حمله هاى پياپى خود، گروه زيادى را مى كشد و در فرصتى كوتاه به اردوگاه امام مى آيد و آب مى طلبد تا لبى تر كند و جانى
بگيرد.(85)
فعاليت زياد و نبرد در زير شراره سوزان آفتاب نيمروز، به شدت او را خسته كرده است و سخت تشنه است . از ميدان برمى گردد ولى نه به جهت
فرار از جنگ و درگيرى و به خاطر شانه خالى كردن از مسؤ وليت و نبرد و جهاد، بلكه تا با نوشيدن مقدارى آب و با تجديد نيرو، توان بيشترى
براى پيگيرى و ادامه مبارزه بازيابد. ولى ... آبى نيست .
دوباره با همان حال به رزمگاه مى شتابد و پيكار مى كند و در پايان اين ستيز، از هر سو مورد هجوم و يورش وحشيانه خون آشامان دشمن قرار مى
گيرد و در پى ضربتهاى فراوان آنان از پاى درمى آيد و... بر زمين مى افتد.
گويى ستاره اى از سينه آسمان فرود مى آيد و روى خاك مى نشيند. حسين ، با شتاب به سوى ((على اكبر)) روان مى گردد و چون ياراى
تحمل اين را ندارد كه سر فرزند محبوب خود را بر خاك بيند، آن سر خون آلود را بلند مى كند و با گوشه جامه اش تا آنجا كه در امكان اوست خاك
و خون را از چهره فرزند، مى زدايد. و در همان نگاه اول مى فهمد كه فرزند، زندگى را بدرود گفته است . ولى در اين حادثه ، هرگز نمى نالد و
نمى گريد و به هيچ رو، اشك نمى ريزد، در حالى كه چشم به سوى آسمان مى دوزد در چهره اش اين سخن را مى توانى خواند:
((خدايا! اين قربانى را در راه اسلام بپذير)).
و اين صداى رساى حسين را در دو جبهه مى شنوند و اين روحيه بزرگ حسين ، حيرت تاريخ نگاران را نيز برمى انگيزد.
على اكبر، اولين شهيد از فرزندان ابوطالب است كه در ركاب پدرش حسين بن على ( عليهما السلام ) به فيض شهادت مى رسد.(86)
و اينك مجاهد نوجوانى در آستانه نبرد،
با اين عقيده و روحيه كه : ((تا من سلاح بر دوشم ، عمويم كشته نخواهد شد)).(87)
صاحب اين سخن حماسى و روح بزرگ ، كيست ؟
((قاسم ))! فرزند امام حسن مجتبى ( عليه السلام ).
پيش عمويش مى آيد و اجازه نبرد مى خواهد. امام در اجازه دادن به يادگار برادرش ، درنگ مى كند. قاسم آن قدر التماس مى كند و بر دست و پاى امام
بوسه مى زند تا رضامندى او را جلب نمايد.
اشك شوق در ديده ، بى تاب شهادت ، با اندامى كوچك كه زره هاى بزرگسالان بر تنش گشاد است ، از امام جدا مى شود و سوار بر اسبى ، پايش
به ركاب نمى رسد. فقط سيزده سال دارد، به ميدان مى رود و خويشتن را معرفى مى كند و پدر و دودمان خود را و دليرى و بى باكى و ايمان پاك
خود را بر آنان مى شناساند(88) و به پيكار مى آغازد و با هماوردان ، پنجه نرم مى كند. پس از پيكارى سخت كه تعدادى از نفرات دشمن را مى
كشد، بر او حمله مى كنند و در اين گير و دار هجوم و دفاع و زد و خورد، يكى از جنگجويان سپاه كوفه شمشيرى بر سرش فرود مى آورد. ((قاسم
)) به رو در مى افتد و با فريادى جانسوز، عمويش را به يارى مى طلبد. حسين ، چونان عقابى تيز پر، خود را به ميدان مى رساند و پس از
نبردى كوتاه ، به بالين فرزند برادر مى نشيند، در حالى كه قاسم لحظه هاى واپسين را مى گذراند و پاشنه پا بر زمين مى سايد. امام ،
قاتلين او را نفرين مى كند، آنگاه مى فرمايد: قاسم ! بر عمويت بسى ناگوار و دشوار است كه او را به كمك بخواهى ولى او نتواند به موقع ،
ياريت كند...
و قاسم را بر سينه مى گيرد و پيكر مجروح اين شهيد را به اردوى خود مى برد. در حالى كه هنگام بردن ، پاهاى قاسم بر زمين كشيده مى شود. و
او را كنار جسد فرزندش ((على اكبر)) بر زمين مى نهد.(89)
و عموزاده ها و خانواده خويش را به صبر و مقاومت و تحمل شدايد دعوت مى كند، كه زمينه ساز عزت آينده است .(90)
فرزندان ابوطالب
فرزندان ابوطالب ، در لحظات خونرنگ عاشورا، حماسه آفرينان نستوهند.
اولاد عقيل ، اولاد جعفر، فرزندان على ( عليه السلام )...
غير از مسلم بن عقيل كه به نمايندگى از امام حسين ( عليه السلام ) به كوفه مى رود و در نهضت كوفه به شهادت مى رسد، ((عبدالرحمن )) و
((جعفر)) دو پسر ديگر عقيل نيز، در كربلايند.
هر كدام ، گام استوار خويش را به ميدان جهاد مى گذارند، رَجَز مى خوانند و با دشمن درمى آويزند.
هريك ، در نبرد، بيش از ده نفر را به هلاكت مى رسانند.
و آنگاه ، ... معراج شهادت .(91)
دو جوان ديگر، كه يادگار مسلم بن عقيل اند، در كربلا جان خود را فداى حق مى كنند:
عبدالله و محمد
در چندين حمله پياپى ، نفرات زيادى را از دشمن به خاك مى افكنند.
رشادت پدر را دارند و فداكارى و ايثار ((مسلم )) را تداوم مى بخشند.
عبدالله ، پس از نبردى دلاورانه ، با تيرهايى كه بر پيشانى و قلبش مى نشيند، بر زمين مى افتد.
پس از شهادت عبدالله ، فرزندان ابوطالب ، يكپارچه دست به قبضه شمشيرها مى برند و حمله اى هماهنگ و متحد را شروع مى كنند.
حسين ( عليه السلام ) در اين لحظه ، رو به آنان ، فرياد مى كشد:
اى عموزادگان !
بر مرگ ، شكيبا باشيد...
و... در اين حمله دسته جمعى است كه ((محمد)) بر خاك مى افتد و با خونش پيمان حمايت از امام و دفاع از حق را امضا مى كند.(92)
حماسه هاى آل ابوطالب تمام ناشدنى است .
((عون )) و ((محمد)) دو چهره درخشان ديگر از اين دودمان شرف و كرامت و عزت اند كه در كربلا فداكارى مى كنند.
هر دو جوان ، پسران ((عبدالله بن جعفر بن ابى طالب ))اند.
مادر ((عون ))، حضرت زينب كبرى است .
اين دو جوان هاشمى مانند ديگر حماسه آفرينان دلير، در وفا به پيمان و
عمل به تكليف خويش ، قدم به ميدان مى گذارند و مبارز مى طلبند و رجز مى خوانند، خود را معرفى مى كنند و در جهادى چشمگير، پس از كشتن جمعى از
نيروهاى دشمن ، در اثر شدت جراحات و ضربتهاى شمشير دشمن ، به شهادت مى رسند و حماسه اى براى دين و افتخارى براى دودمان خويش مى
آفرينند.(93)
جوانان هاشمى هم ، روى در نقاب خاك مى كشند.
قربانگاه عشق ، آنان را در راه خدا به ((مشهد)) خونين مى كشاند و با چهره هايى نورانى ، و برافروخته از شوق و گلگون از
وصال ، به ديدار خدا مى شتابند و به پيامبر و شهداى صدر اسلام مى پيوندند. و... اين راه هنوز ادامه دارد.
|