((هر كه دردش آسان ، هركسى چوبين پا، گو نيايد با ما))، اگر شرم داريد اينك پرده سياه شب و اگر پشيمانيد و مرد مبارزه نيستيد و اگر به
ستمها راضى هستيد، اينك بيابان و راه بازگشت ... اينان فقط مرا مى خواهند، شما برويد...))(22).
و به درون خيمه مى رود تا هر كه خواهد، بدون خجالت ، از حلقه محاصره دشمن عبور كند.
امام با اين ((تصفيه نيرو)) مى خواهد كسانى بمانند كه آگاهانه شهادت را
استقبال مى كنند؛ زيرا فداكارى اين گونه همرزمان ، ثمربخش و شورآفرين است و نسلها و تاريخ را تحت تاءثير قرار مى دهد. او قبلا هم در
طول راه ، دست به اين تصفيه نيرو زده بود، ولى اكنون در اين ميان كسى كه به اميد زرى و طمع حكومتى باشد نيست ، رفتنى ها از پيش رفته
اند(23).
و عده اى گران پيوند مى مانند و در دشتى كه انبوه سوگند دروغين بر آن سايه افكنده است ، آنان كه شايسته ماندن اند، با عهدى خداپرور و
ميثاقى عظيم و پيمانى استوار و سرى پرشور و دلى پرباور و توانى نستوه ، وفادار مى مانند كه هر كدام چون موجى به مدد موج ديگر مى آيند
تا كه آن موج نخستين به ساحل برسد و محو نگردد. اينان چنان شيفته مرگ هستند كه كودك ، شيفته پستان مادر.
نيشخند جسورانه آنان به ((مرگ ))، بهت آميزترين تجلى فداكارى شانست ؛ چون اينان در وجود
تكامل يابنده ((انسان ))، آينده شورانگيز و نيروى شگرفى سراغ دارند(24).
امام ، اندكى بعد، از خيمه بيرون مى آيد و مى پرسد: شما چرا نرفتيد؟... و چند لحظه ، حكومت التهاب آميز ((سكوت ))...
اين سخن ، خون را در رگهايشان به جوش مى آورد. احساساتشان به اوج مى رسد و علويان ، هر كدام با سخنى گيرا و گرم كه از نهاد وجودشان
بر مى خيزد و حاكى از آمادگى كامل براى قربانى شدن در ((راه خدا)) و در ركاب امام است ، آنچه در
دل دارند بر زبان مى آورند كه : هرگز مباد روزى كه پس از تو زنده باشيم ...(25)
و گفتار جملگى شان اين است :
بل نحيى بحياتك ونموت معك (26).
با زندگى تو زنده مى مانيم و... با تو مى ميريم .
و اين ، خود نشان مى دهد كه آنان چه آگاهانه زندگى و حياتى را كه از دل اين مرگ و شهادت سر مى زند مى فهمند و مى شناسند و مى دانند.
در شهادت ، شهود و حضور هست ، نه فنا و نيستى (27).
زهير، يكى از ياران امام ، مى گويد:
فرزند پيغمبر! خدا را سوگند كه دوست دارم در راه دفاع از تو و آرمان تو، هزار بار كشته شوم و باز زنده گردم و دگرباره كشته شوم (28).
يكى از آن ميان فرياد زد: فرزند پيغمبر!
سخن از جان مگو، جان چيز ناچيزى است .
تو جان هستى .
اگر نابود گردى ، بى تو جانى نيست .
چه بى تو پيروانت را امانى نيست .
خدا را مى خورم سوگند .
كه فردا تن مدارم در ميان ننگهاى زندگى در بند .
و مرد ديگرى مى گفت :
چه كارى ((مرد)) را شايد بجز با نام خوش مردن ؟
تحمل نيست مردان را كه بار ننگها بردن .
گران پيوندها را با تو من تكرار خواهم كرد .
و فردا دشت را با خون خود هموار خواهم كرد... .
و هر يك بپا مى خيزند و با نطقى آتشين ، اعلام وفادارى و جانبازى مى كنند و آمادگى خود را براى شهادت و پيكار مسلحانه فردا اظهار مى دارند،
ديگران را مرگ در كام خود فرو مى برد، ولى اينان مرگ را در خود هضم مى كنند. اينان معتقدند كه ((آنجا كه نتوان خون دشمن حق و عدالت را ريخت
، بايد خون پاك عدالتخواه خود را در سر راه او ريخت و او را در لغزشگاهى قرار داد كه پياپى به زانو درآيد تا جانش برآيد))(29).
زاهدان شب اند و شيران روز و ((عارفان مسلح )).
و امام ، صدق و جهادشان را تصديق مى كند و گواهى مى دهد:
((من هرگز يارانى وفادارتر و شايسته تر از شما سراغ ندارم ، خدا نيكوترين پاداشهايش را ارزانى تان كند و جزاى نيكتان دهد...))(30).
هركس براى خود مشغول كارى مى شود و به اصلاح و آماده كردن اسلحه خويش مى پردازد و يا خانواده خويش را به شكيبايى و استقامت و
((صبر)) در راه به پايان رساندن بار مسؤ وليت سنگين سفارش مى كند. و در آخر، اين گروه ، روى به كعبه ، زانوى عبادت در پيشگاه خدا مى
زنند و هرچه را كه جز اوست از نظر دور مى دارند و تنها او را مى خوانند و مگر مى شود در اين شب انتظار، خوابيد؟ چرا كه خواب ، هميشه با چشمانى
كه انتظار مى كشد، بيگانه است .
گروهى خداخواه و خداخوان ، راكع و ساجد، ايستاده و نشسته ، زمزمه كنان و اشك شوق ريزان ، كه از دور، پندارى زنبوران در كند و صدا مى كنند و
شوق شهادت فردا، چنان بى تابشان كرده است كه در اين شب ، بعضى با يكديگر شوخى و مزاح مى كنند.
از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند.
((حبيب بن مظاهر))، اين صحابى پيرو پاكدل ، شوخى و مزاح مى كند. يكى از ياران امام ، مى گويد:
- برادر! الان كه وقت خنده و مزاح نيست !
حبيب ، پاسخ مى دهد:
- چه وقتى براى شادى و خوشحالى كردن بهتر از حالا؟... به خدا قسم ! بين ما و بهشت ، فقط شمشيرهاى آنان فاصله است ...(31)
نيمه شب ، كه امام همراه ((نافع بن هلال ))(32) وضع ميدان نبرد را بازرسى مى كند جايگاه شهادتش را به دقت پيشگويى و معين مى كند و
دست او را مى فشرد و مى گويد: ((اين همانجاست ، اين همانجاست ، به خدا قسم و عده اى تخلف ناپذير است ...)).
سپس از نافع مى پرسد:
((نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جانت را بدر برى ؟ و نافع به پاى امامش مى افتد، مى گريد و با هيجان مى گويد:
((تا قطعه - قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت )).
اضطرابى بر خيمه هاى امام حاكمست .
تهديدهاى سپاه دشمن و هياهوى غداره بندان آن ، در دل كودكان و زنان اردوى امام ، ترس مى ريزد.
در خيمه ها آبى نيست .
درون خيمه ها، امام و اصحابش به نيايش مى پردازند و در پيشگاه خدا باز هم چهره به خاك مى سايند و با زمزمه اى گيرا و هماهنگ ، مناجات مى كنند.
ولى در اردوگاه دشمن ، ((شب )) حاكمست .
شب ، هيكل سياه خود را روى آنها افكنده است . شب دشمن ، رنگ فاجعه دارد، رنگ مرگ دارد، رنگ توطئه دارد و رنگ پوچى دارد و ((شب )) است .
ولى در اردوى امام ، شب شان روشنتر از روز است .
سربازان كوفه مثل عروسك كوكى اند، مثل اسباب بازى ، مثل
بوقلمون ، مثل پيچك ، مثل آفتاب گردان ، مثل مرداب .
شب عاشورا
شب عاشوراست .
و... لحظه ها آبستن حوادثى كه صبح فردا به وقوع خواهد پيوست . شب ، ابهام دارد، ياران امام ، در اين شب قدر، به باارزش ترين كارها مى
پردازند. شب در حال پايان گرفتن و جان دادن است .
مگر نه اينكه ((پايان شب سيه سفيد است ))؟
مگر نه اينكه از دل ظلمت ظلم ، درخشش عدل بيرون مى جهد و دامن سفيد فلق ، گسترده مى شود و تيغ سحر، خيمه سياه شب را مى درد و ((فجر))،
انفجارى ناگهانى از نور پديد مى آورد؟
و اين فجر، پيش درآمد ((روز روشن )) است ، فجرى كه ((پس از سلطه قاهر تاريكى و سكون شب ، اشعه بااقتدار خورشيدش ، پرده هاى
تاريك را پى در پى مى شكافد و سرچشمه نور را از ميان افق منفجر مى كند و بندهايى كه بر حركت و حيات زده شده باز مى كند و خفتگان را برمى
انگيزد و سراسر زندگى را دگرگون مى كند))(33) كه ((شب ))، پايدار و ماندنى نيست ، به پايان مى رسد، شب همچون كفى است بر
چهره لحظه هايى كه در ((بستر زمان )) جاريست و كف از ميان مى رود و نابود مى شود و آنچه سودبخش است و مردم را فايده مى بخشد، باقى
است و ماندگار(34).
بامداد ظفر، هميشه از پى شام تيره مشكلات مى دمد.
جوانه پيروزى ، همواره بر پيكر ابتلائات مى رويد.
و طراوت بهارى ، پس از زمهرير سرد زمستان ،بر چهره طبيعت مى شكفد و ... ((ميلاد))،
فصل خجسته اى است كه پس از دشواريهاى طاقت فرسا، رخ مى دهد.
فجر و فلق ،هميشه خود را از شكم تاريكى به سينه افق مى زنند. و ((حيات ))،از مرگ پديدار مى گردد و خدا،زنده را از مرده بيرون مى
آورد(35)و روز رااز شب .(36)
و در پايان شب - شب عاشورا - ((صبح )) در حالى كه در جاده اى از ((شب )) حركت مى كند، آرام آرام نزديك مى شود.
و اينك دميدن فلق و انفجار فجر.
و اينك ((صبح عاشورا))!
بى جهت نيست كه امام صادق (عليه السلام ) سوره ((فجر)) را ((سوره حسين )) مى نامد و به خواندنش در نمازهاى واجب و مستحب ، سفارش مى
كند(37).
چرا كه در اين دوران اختناق ظلم و خفقان سياه حاكم بر سرنوشت امت كه شب بيداد و تاريكى طغيان ، تيره تر از هر وقت ديگر، همه جا را در كام خود
گرفته و چشمه هاى نور را خشكانده است ، انفجارى از نور لازم است تا بر ((طور)) انديشه ها تجلى كند و ((موسى خواهان )) را بيدار
سازد، بارقه اش در دل دشمن ترس ريزد و در دل دوست ، اميد بيافريند، خفته ها را بيدار سازد و به هوش آرد و شب را تا پشت دروازه هاى شهر
بتاراند... قيام حسين (عليه السلام )، فجرى است كه پايان سلطه سياه شب شوم كفر را كه در نقاب اسلام ، رخ مى نماياند، اعلام مى كند، سپيده
صبح مى دمد، سپيده آشنا، كه اين گروه شب زنده دار، بارها قبل از فجر، بيدار بوده اند و دميدن ((صبح )) را ديده اند.
بامداد عاشوراست . ياران امام ، رو به كعبه ، نماز صبح مى گزارند و دست دعا به سوى آسمان ... با چشمانى كه اشك شوق ، ميان دو پلك آنان مى
غلتد و بر گونه ها مى افتد، شوق از سعادت بزرگ و والايى كه نصيبشان خواهد شد، سعادتى كه رسيدن به بلندترين قله اوج بشرى است و
تبلور جوهر ناشناخته انسان ((مرگ در راه خدا)) و... ((شهادت )).
حسين بن على (عليه السلام ) پس از نماز صبح ، يارانش را آماده نبرد مى كند.
همراه او سى و دو سواره و چهل پياده هستند. ((زهير بن قين )) را فرمانده جناح راست نيروها قرار مى دهد و ((حبيب بن مظاهر)) را هم ، به
فرماندهى جناح چپ مى گمارد.
پرچم را هم به برادرش عباس مى سپارد.
در حالى كه خيمه ها را پشت سر خويش قرار داده اند، آرايش نيرو مى دهند، در پشت خيمه ها هم كانالى كنده اند و در آن ، هيزم و نى ريخته اند.
امام دستور مى دهد كه آن هيمه ها و نى ها را آتش بزنند تا دشمن از پشت سر حمله نكند(38).
اتمام حجت
صبح عاشورا، ((برير))(39) - يكى از ياران امام - به ميدان رفته و رو در روى انبوه سپاه دشمن مى ايستد و بانگ برمى آورد:
((واى بر شما اى كوفيان پيمان شكن ! آيا تمام نامه ها، درخواستها و پيمان هايى را كه بسته بوديد و خدا را نيز بر آن گواه گرفته بوديد
فراموش كرديد؟ واى بر شما خائنان كه خاندان پيمبرتان را دعوت كرديد و
قول مساعدت ، يارى و همكارى داديد، ليكن ، اينك كه سوى شما آمده مى خواهيد او را به ((ابن زياد)) تسليم كنيد؟ واى بر شما كه دنائت را به
حدى رسانده ايد كه آب را هم به روى او و خانواده اش بستيد.به خدا قسم ! با ذريه و فرزندان پيامبرتان ، پس از وفاتش بد معامله و رفتارى
كرديد))(40).
ضحاك بن عبدالله مشرقى - از ياران امام (عليه السلام ) مى گويد:((در شب عاشورا كه امام حسين (عليه السلام ) و يارانش به دعا و نيايش
مشغول بودند يك گروه از نيروهاى گشتى عمر سعد از نزديكيهاى اردوى امام مى گذرد و مراقب است و حركات و رفتار ياران امام را زير نظر دارد. در
همين حال شنيد كه امام حسين عليه السلام ، اين آيه قرآن (41) را تلاوت مى فرمود: (كافران نپندارند اين مهلت و فرصتى كه به آنان داده ايم
براى شان خير و نيكى است ، بلكه تا بيشتر در منجلاب گناه فرو روند كه بر آنان عذابى ذلت آور است ، خداوند هرگز مؤ منين را به همين
حال رها نمى كند تا آنكه - با امتحانها و آزمايشها - ناپاك را از پاك جدا و متمايز كند).(42)
وقتى آزمون براى مؤ منان ، حتمى است ، آيا كافران و فاسقان از آن معافند؟... هرگز!
هر دو سپاه ، آماده پيكارند و حسين (عليه السلام ) به سپاه دشمن نزديكتر مى شود، مى خواهد حتى از اين فرصت هم استفاده كند و آيات خدا و سخنان حق
را به گوش مردم برساند. او كه زندگى خويش را بر سر فكر، ايده ، عقيده و جهان بينى خود نهاده است ، در سخن هم ، آنچه را كه زندگيش و
اعتقادش بر آن استوار است ، بيان مى كند و در ميدان جنگ ، خطاب به عمر سعد كه در بين شخصيتهاى كوفه و در مركز ستاد دشمن ايستاده است ، مى
گويد:
((ستايش خدايى را سزاست كه دنيا را آفريد و آن را خانه زوال و ناپايدارى قرار داد. دنيايى كه با مردم ، هر روز به رنگى است و هر
حال ، به شكلى .
((فريب خورده ))، كسى است كه دنياى گذرا فريبش دهد و بدبخت آن كس است كه دچار فتنه دنيا گردد.
اى مردم ! اين دنيايى كه طمع طمعكاران را در آنى بهم مى زند و اميد هر كس را كه بر دنيا اعتماد كند مى برد، فريبتان ندهد.
مى بينم كه بر كارى گرد آمده ايد كه در آن ، خدايتان را به خشم آورده ايد. خدايمان خوب خدايى است ولى شما بد بندگانى هستيد. زمانى به خدا
و پيامبرش ايمان آورديد و به حكمش گردن نهاديد، اما اينك ، براى جنگ با خاندان و عترتش ، صف آرايى كرده و آهنگ كشتن و اسير كردنشان را داريد.
اين شيطانست كه بر شما چيره گشته و عقل و هوش و اراده تان را از سرتان ربوده است و شما را از ياد خداى بزرگ ،
غافل كرده است ، مرگ و هلاكت بر شما باد و بر آنچه كه در پى آنيد و به خاطر آن مى جنگيد...))(43).
امام حسين (عليه السلام ) براى آن كه حجت را تمام كرده باشد و جاى هيچگونه بهانه جويى و عذرتراشى و توجيه براى آنان نماند، پيش اردوى
دشمن مى رود و پس از مقدارى دعا و نيايش به درگاه خدا، با صدايى رسا، رو به سپاه دشمن ، مى گويد:
((اى مردم عراق ! سخنم را بشنويد و دركشتنم شتاب نكنيد، تا طبق مسؤ وليتم شما را هشدار و پندى دهم . اگر عذرم را از آمدن به سوى شما
پذيرفته و سخنم را تصديق كرديد و انصاف به خرج داديد، سعادتمند مى شويد و راهى براى كشتنم نخواهيد داشت و گرنه ، حتى لحظه اى هم
مرا مهلت ندهيد.
سرپرست من خدايى است كه قرآن را فرستاده و او ولى و پشتيبان نيكان است )).
سپس مى گويد:
((اكنون بنگريد كه من كيستم ؟ آنگاه وجدان خويش را به زير تازيانه سرزنش بكشيد و بنگريد، آيا كشتن من و هتك حرمتم برايتان شايسته است ؟!
مگر من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟!
مگر پدرم جانشين و پسر عموى پيامبر و اولين گرونده به او نيست ؟
مگر حمزه ، سالار شهيدان ، عموى پدرم نيست ؟
مگر جعفر طيار، عمويم نيست ؟
مگر اين سخن پيامبر را نشنيده ايد كه درباره من و برادرم امام حسن (عليه السلام ) فرمود: ((اين دو، سروران جوانان بهشتى هستند؟)) در ميان شما
هستند كسانى كه اين گفتار را از رسول خدا شنيده اند. آيا اين كافى نيست كه شما را از ريختن خونم باز دارد؟ اكنون از شرق تا غرب ، در روى زمين
، پسر دختر پيامبرى جز من وجود ندارد.
آيا از شما كسى را كشته ام يا مالى را تباه ساخته ام كه به قصاص آن ، مى خواهيد خونم را بريزيد؟!...)).
آنگاه چند نفر از بزرگان اردوى دشمن را صدا مى كند - به نام - و مى گويد:
((مگر شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد كه : همه چيز آماده است و مردم ، همچون ارتشى آراسته و مهيا، حاضر به فداكارى در ركاب تواند، هر
چه زودتر بشتاب ؟!)).
- نه ، ما چنين نكرده ايم .
- سبحان الله ! به خدا سوگند كه شما چنين كرده ايد!
آنگاه به حضرت مى گويند:
اگر بخواهى جانت سالم بماند و از اين مهلكه به سلامت برهى و هيچ آسيبى به تو نرسد، به حكومت و امر يزيد گردن بنه ...(44)
امام :
((... نه به خدا! هرگز همچون ذليلان ، با شما بيعت نخواهم كرد و دست شما را به عنوان سرسپردگى ، نخواهم فشرد و هرگز چون بردگان
فرومايه ، شما را به رسميت نخواهم شناخت و فرار نخواهم كرد. من از هر متكبر و گردنكشى كه به روز جزا ايمان ندارد، به خداى خويشتن و
پروردگار شما پناه مى برم ))(45).
امام ، با نشان دادن قاطعيت و صراحت خويش ، موضع خود را در برابر تسليم برده وار، در
مقابل جائران تيره انديش و مهاجمان آلت دست جبهه منافقين ، مشخص مى كند و بر همه روشن مى سازد كه به خاطر حق خواهى و عدالت جويى تصميم
بر ادامه اين راه گرفته است . اين اساس عقيده و جهان بينى و ايدئولوژى امام است كه بارها از آن سخن گفته است . در آن وقت كه در وسط راه ، خبر
شهادت مجاهد بزرگى چونان ((مسلم بن عقيل )) را در كوفه شنيد، براى تقويت روحيه افراد و نفرات سپاه خويش ، اشعارى را خواند بدين
مضمون كه :
((اگر دنيا و زندگى ناپايدار آن ، ارزشى داشته باشد، سراى جاودانه خدا كه پاداش مى دهد، برتر و گراميتر است .
و اگر پيكرها براى مرگ ، ايجاد شده اند پس چه بهتر كه در راه خدا، شخص ، كشته شمشير گردد و اگر روزى ها معين شده است ، حرص و طمع
براى چه ...))(46).
اين فلسفه و جهان بينى عميق امام و يارانش است ، ولى دشمنانش چه ؟ كفى روى آب .
آنان ، دلخوش اند، كه ((هستند)) و اينان شادان ، كه ((رستند)). كافران در زندگى شان فقط ((وجود)) دارند و ((بودن ))
برايشان همه چيز است ، ولى ((چگونه بودن )) به هيچوجه ، برايشان مطرح نيست و بزرگترين فاجعه براى انسانيت انسان و هولناكترين
سقوط براى او از همينجا ريشه مى گيرد كه لحظه اى نينديشد كه : ((بايد چگونه باشد؟)).
ميدان غرق هياهوست و از هر سويى صدايى برمى خيزد، حسين مى داند كه تاريخ ، اين صحنه را با تمام جزئياتش ثبت خواهد كرد و سخنانش به
يادگار خواهد ماند و خطبه هايش ، دستمايه تلاش و جهاد روندگان اين راه خواهد گشت و على رغم توطئه ها و فريبها و تلاشهاى مذبوحانه اى كه
براى خاموش ساختن فرياد كربلا و بريدن حلقوم گوياى تاريخ و از يادها بردن نام حسين و كربلا از سوى همه جبهه هاى وابسته به زور و
حامى اختناق و ائمه كفر و پيشوايان ضلال انجام مى گيرد، ((مكتب عاشورا)) به آموزشگاه بزرگ زندگى و الهام آزادگى و حق باورى و نبرد
با ستم تبديل خواهد شد. از اين رو تا آنجا كه در توان دارد، حماسه مى آفريند و به عاشورا معنا و محتوا مى دهد. و در نطق پر شور ديگرى كه با
فريادى همهمه ها را مى خواباند و مردم را دعوت به سكوت مى كند، پس از حمد و ستايش خداوند و سلام بر فرشتگان و پيامبران ، چنين مى گويد:
((نابود باد جمعتان ! كه به هنگام سرگردانى تان ، ما را به فرياد رسى خوانديد و ما شتابان و بى تاب به دادخواهى شما شتافتيم و اكنون
، همان شمشيرى كه ما به دستتان داديم به روى ما كشيديد و آتشى را كه به جان دشمنانمان افروختيم بر ما افكنديد.(47) آلت دست دشمن شديد
تا بر سر دوست بكوبيد، دشمنانى كه نه عدالتى براى شما گستردند و نه آرمانى از شما برآوردند. و ما را رها كرديد... و همچون ملخ دريايى
براى جنگ هجوم آورديد و چون پروانه گرد آمديد... مرگ و نابودى بر شما باد! اى كنيزپرستان و از حزب رانده شدگان و قرآن دورافكنان و حق
پوشان و هواخواهان گناهان و پُف هاى شيطان و قانون شكنان ... شما ميوه درخت پيمان شكنى پدرانتان هستيد.
ناپاك پليدزاده (ابن زياد) مرا ميان دو چيز قرار داده : شمشير كشيدن و جنگيدن (و در پايان شهادت ) يا زندگى مذلت بار... اما ما هرگز تن به
ذلت نمى دهيم ، ذلت از ما به دور است و خدا و پيامبر و پاكزادان و آزادمردان اين را بر ما روا نمى شمرند. ما هرگز اطاعت از ناكسان را بر ((مرگ
شرافتمندانه )) ترجيح نمى دهيم ...)).(48)
حر
روز عاشوراست .
در نخستين لحظاتى كه خورشيد به كربلا مى نگرد و دشت را زير نگاه خويش دارد، در اردوگاه دشمن ، آمادگى براى حمله به چشم مى خورد، منتظر
فرمان حمله اند، گاه گاهى در ميدان ، جولانى مى دهند و گرد و غبارى برمى انگيزند تا با ايجاد رعب و وحشت ، در روحيه حسين و يارانش ،
تزلزل ايجاد كنند.
در همين اثنا، وجدانى بيدار مى شود و ابرهاى تيره ، از آسمان انديشه يك فرمانده كنار مى رود و تولدى ديگر محقق مى شود و آن ، وجدان بيدار
((حررياحى ))(49) است .
((حر)) كه در اردوگاه دشمن است و فرماندهى يك واحد هزار نفرى از سپاه كوفه را به عهده دارد، درگير كارزار سختى است و نبردى پرشور در
درونش برپاست . ميدان اين نبرد دشوار و مردافكن ، در درون اوست .
از يك سو حسين را مى شناسد و راه و هدفش را و بر ((حق )) بودنش را و از سوى ديگر، عمق فاجعه اى را كه مى خواهد به وجود آيد، لمس مى
كند و زشتى دست آلودن به خون پاك حسين و يارانش را باور دارد و در دل ، تنفرى شديد از ابن زياد و يزيد و كارهاشان . كوششى پيگير دارد كه
بر جاذبه هاى دروغين و در عين حال نيرومند زندگى غالب آيد و گام در راهى بگذارد كه فرجام آن ، ((بهشت برين )) است . از سوى ديگر هم ،
رياست و مقام و زر و زندگى تجملاتى ، سخت در منگنه ، قرارش داده است و در تنگناى ((انتخاب )) است .
دو جاذبه نيرومند در صحنه است ، همچون دو قطب متضاد مثبت و منفى . و در اين ميان ، ((حر)) يك ((نوسان )) است ، يك ((ترديد)) است و يك
((عقربه سرگردان )).
به ياد سخن آموزگار قرآن خود مى افتد كه سالها پيش در گوش حر خوانده بود: ((هرگاه بين دو كار، مردد شدى و تشخيص حق بر تو دشوار
گشت و وسيله اى براى سنجش آن نداشتى ، ببين ، هر كدام از آن دو به تو سود مادى نمى رساند، حق همانست ...)).
و حر مى بيند كه در سپاه يزيد، سخن از وعده هاى زر و سيم و رياست و حكومت است و تشويقها براى كشاندن مردم به سوى خود و نشان دادن چشم
اندازهاى زيبا و آينده هاى درخشان و... اما از سوى حسين ، هيچ يك از اينگونه نويدها داده نمى شود و سود دنيايى هم در كار نيست و سخن از كشته شدن
است و آماج تير و شمشير قرار گرفتن .
اين شناخت ، فِلِشى بود كه ((حر)) را به سوى جبهه حسين ((راه )) مى نمود.
((حر))، تصميم مى گيرد كه به گروه هواداران حسين بپيوندد و در كنار اصحاب انقلابى و آزاده حسين ، كه هر كدام
سمبل افتخار و شرف اند، قرار گيرد و از مرز ((پوچى )) و ((هيچى )) گذشته ، به ((حقيقت )) بپيوندد. اين تصميمى نيست كه يك
مرتبه در ذهن حر جرقه اى بزند و از نظر روانى ، تصميمى ((خلق الساعه )) باشد بلكه زمينه اين آهنگ ، از سالها پيش در وجود و نهادش
نهفته است ، حر به اجبار و اكراه ، وادار به بيعت با يزيد شده است و از اينكه از طرف او بر منصبى گماشته شده است ، احساس نگرانى و ناراحتى
مى كند و همواره ، شكنجه وجدان درونى خويش را مى چشد.
تصميم حر براى گسستن از يزيد و پيوستن به حسين (عليه السلام ) گرچه در ظاهر يك تصميم ناگهانى به نظر مى رسد، اما سالها همچون
نهالى در خاطر حر، جوانه زده و رشد كرده است و اينك چونان درختى تنومند، بارور گشته است و ميوه اش ((حريت )) است و ((حر)) را
((حر)) و ((آزاد)) مى كند.
حر، در دل مى خواهد كه به جبهه حسين ( عليه السلام ) كه جبهه حق و عدل و حيات و جهاد و جاودانگى است ، بپيوندد و آمدن شمر به كربلا، با
فرمان قاطع براى جنگ با حسين و كشتن اين بزرگ مرد، كه در زمان سكوت مرگبار مردمى كه در
مقابل حاكميت ظلم ، تنها به فكر شهوت و شهرت و آب و نان خويشند، قامت اعتراض برافراشته است و بر مظاهر فريبا و ناپايدار و گذراى
زندگى اين سرا، پشت پا زده است ، آخرين قطره ايست كه پيمانه تحملش را لبريز مى سازد، مى بيند كه پس از اندك مدتى ، پيكار جدى - كه او
از ابتدا چنين گمانى به آن نداشته - آغاز مى شود و به ناچار بايد در صف قاتلين امام ، بجنگد و با اين درگيرى و دست آلودن به خون پاكان ،
بدنامى را در اين دنيا و دوزخ را در آن دنيا، براى خويشتن برگزيند.
((حر))، در آستانه اين تولد مجدد و در انديشه انتخاب راهى است كه مى بايست تنها بپيمايد.
طوفانى مهاجم و موجى خروشان و خشمگين ، در درونش برپاست و يك لحظه آرام ندارد. اين حالت ، در هركس كه بر سر يك دو راهى حساس قرار
گيرد و در آستانه يك انتخاب بزرگ و سرنوشت ساز و بنيادى باشد، وجود دارد.
|