نام كتاب : خون خدا ((گزارشى از عاشوراى سال 61 هجرى ))
اثر: جواد محدثى
مقدمه دفتر
بسم الله الرحمن الرحيم
بى شك ، حادثه جانسوز ((كربلا))، يكى از مهمترين و عبرت آموزترين حوادثى به شمار مى رود كه تاكنون در مسير تاريخ پرفراز و نشيب
بشر، بوقوع پيوسته است ؛ رويدادى بس شگرف كه انديشمندان جهان ، انگشت حيرت به دندان گزيده و همواره مبهوت از آن فداكاريهاى بى نظير
تحسين و تمجيد لب به سخن گشوده اند؛ چرا كه نقش آفرينان حماسه جاويد ((كربلا))، با شعار هيهات منا الذلة ، جهت برقرارى حق و
عدالت ، با آنكه تعدادشان انگشت شمار بود، با دلهايى مالامال از شور و عشق خدايى ، پاى در ميدان جهاد و شهادت نهاده ، به سوى ((الله ))
اوج گرفته و دنياى پر از فريب و نيرنگ را پشت سر گذاشتند و به ملكوت اعلى پيوستند. با گفتار و
عمل ، به جهانيان اعلام نمودند:((مرگى كه در راه حق باشد، از عسل شيرين تر است )).
كتابى كه اكنون شما خواننده گرامى در دست داريد، پژوهشى در تبيين اين قيام شگفت انگيز است كه توسط مؤ لف محترم ، به رشته تحرير درآمده
، به دوستداران اهل بيت (عليهم السلام ) و آزاد انديشان جهان ، عرضه مى شود تا چراغى فروزان ، فرا روى سير تكاملى الى الله آنان قرار
گيرد، ان شاء الله .
اين دفتر، پس از بررسى ، ويرايش و اصلاحاتى چند، مجددا آن را به زيور چاپ آراسته و در اختيار حقيقت جويان قرار مى دهد، بدان اميد كه مورد
پذيرش حق تعالى قرار گيرد.
در خاتمه ، از خوانندگان محترم تقاضا داريم هرگونه انتقاد و يا پيشنهادى كه دارند به آدرس :
قم - دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
صندوق پستى 749 / بخش تحقيق و بررسى فارسى ، ارسال دارند.
با تشكر فراوان
دفتر انتشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
مقدمه مؤلف
در اين نوشته ، گرچه بيشترين تاءكيد، روى ((چگونه ))هاى حوادث عاشورا است و نماياندن صحنه هاى
عمل و جزئيات برخوردها، حمله ها، دفاعها و سخنها... و از ديگر سو، گرچه براى بهره مندى از
مسائل و حوادث و رويدادهاى تاريخى بايد سراغ ((چرا))هاى آن رفت و آنها را كشف كرد و تجزيه و
تحليل و بررسى نمود، نه ((چگونه ))ها و چگونگى هايى را كه در زمانهاى گوناگون تغيير
شكل مى دهند، ولى در همه شان ، ((چرا))ها يكى است و تاريخ تكرار مى شود.
((هر روز، عاشورا و هر سرزمينى كربلا است ...)) اينها درست و بجا، اما گاهى ((چگونگى )) حادثه اى ((چرا))ى آن را نيز روشن مى
كند و ((شكل عمل )) و ((قالب كار))، ((چرا))ى آن را مى شناساند و گاهى با
((عمل ))، مى توان روشنتر و عميقتر ((سخن )) گفت و چه بسا با ((حضور در جايى )) و يا ((غيبت از صحنه اى ))، به مراتب بيشتر
و بهتر مى توان ((حرف )) زد، چرا كه ((عمل ))، گوياترين سخن است و ((دو صد گفته ، چون نيم كردار نيست ...)).
اين نوشته ، گامى است بدين منظور و در اين راه . و قضاوت اينكه در اين كار، چه اندازه توفيق
حاصل شده ، به عهده خواننده عزيز اين صفحات است .
كتاب حاضر، در سالهاى 57 و 60 چاپ شده بود و اينك در چاپ جديد، با برخى اصلاحات و تغييرات تكميلى ، عرضه مى گردد.
عاشورائيان امروز و نسل انقلاب و امت حزب الله ، سرتاسر اين كشور را ((كربلا)) ساختند و ياران صديق و با وفاى حسين زمان ، امام امت
بودند. حماسه هاى جاودان حسين بن على ( عليهما السلام ) و اصحابش ، سرمشق و الگوى رزمندگان ما بوده و هست و اين راه به اميد خدا، تا، رهايى
كربلا و قدس ، ادامه خواهد داشت . امروز هم امت كربلايى ، از درسها و عبرتهاى عاشورا بهره مى گيرد و تا پاى جان ، در راه حق و تبعيت از ولايت ،
مى ايستد.
در اين نوشته ، مرورى به درسهاى آموخته از عاشورا داريم تا پيمان و پيوند خويش را با ((خون خدا))(1)، سيدالشهدا( عليه السلام )
تجديد و تحكيم كنيم . اميد است نسل پويا و جوان كشورمان ، در آموزش درسهاى ((دانشگاه كربلا))، پيوسته موفق باشند.
قم - جواد محدثى
شهريور 1364
الا ... اى محرم !
الا ... اى محرم !
تو آن خشم خونين خلق خدايى
كه از حنجر سرخ و پاك شهيدان برون زد
تو بغض گلوى تمام ستمديدگان جهانى
كه در كربلا
نيمروزى
به يكباره تركيد
تو خون دل و ديده روزگارى
كه با خنجر كينه توز ستم ، بر زمين ريخت
تو خون خدايى كه با خاك آميخت
تو شبرنگ سرخى كه در سالهاى سياهى درخشيد.
الا ... اى محرم !
تو خشم گره خورده ساليانى
تو آتشفشانى
تو بر ظلم دشمن گواهى
تو بر شور ايمان پاكان ، نشانى
تو هفتاد آيه
تو هفتاد سوره
تو هفتاد رمز حياتى
تو پيغام فرياد سرخ زمانى
تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى
كه افتان و خيزان
رسيده است بر ساحل روزگاران .
الا ... اى محرم !
تو فجرى ، تو نصرى
تويى ((ليلة القدر)) مردم
تو رعدى
تو برقى
تو طوفان طفى
تويى غرش تندر كوهساران .
الا ... اى محرم !
تو يادآور عشق و خون و حماسه
تو دانشگه بى نظير جهاد و شهادت
تويى مظهر ثار و ايثار ياران .
الا ... اى محرم !
به هنگام و هنگامه هجرت كاروان شهيدان
تو آن راه بان روانبخش و مهمان نوازى
كه در پاى رهپوى آزادگان
لاله ارغوان مى فشانى .
الا ... اى محرم !
به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان
كه همواره بر ضد بيداد، قامت كشيدند
و در صفحه سرخ تاريخ
زيباترين نقش جاويد را آفريدند
تو آن آشناى كهن ياد و دشمن ستيزى
كه همواره در يادشانى .
الا ... اى محرم !
تو آن كيمياى دگرگونه سازى
كه مرگ حيات آفرين را
به نام شهادت
به اكسير عشقى
كه در التهاب سرانگشت سحر آفرينت ، نهفته است
چو شهدى مصفا و شيرين
به كام پذيرندگان ، مى چشانى .
كربلا
1357 سال به عقب برمى گرديم (2).
اينجا ((كربلا))ست ... دشتى مخلوط با شن و ريگ ، با تپه هاى كم ارتفاع ، در قسمت غربى رودخانه فرات و نشانى از آبادى در آن نيست ، مگر
خرابه هاى ((نينوا)) كه در سمت چپ ، به چشم مى خورد؛ منطقه اى كه بارها جنگهاى سخت و كشتارهاى خونين ، ميان پادشاهان ساسانى و روميان
درگرفته است و منطقه ((بين النهرين )) است ، سرزمين ((بعثت ))ها.
بين تپه ها، جلگه هاى نسبتا هموارى وجود دارد كه دامن در آب فرات مى شويد.
غروب روز نهم محرم است . كنار رودخانه ، امواج آب همچون شكم ماهى ، مى درخشد و روى هم مى غلتد و جز صداى
بال پرندگانى چند، صدايى ديگر به گوش نمى رسد. هواى غروب ، تيره از ناجوانمردى است ، مسموم و آلوده از خيانت !
خورشيد، رنگ مى بازد و لاشه خسته اش را به پشت كوهها مى كشد، كمى دورتر از شط فرات ، در دو منطقه ، دو گروه ، اردو زده اند؛ يك سو ارتش
((عمر سعد)) كه از كوفه آمده است ، ديگر سو، حسين (عليه السلام ) و همراهانش . دو سپاه نابرابر از همه حيث و همه جهت ، روى در روى هم
اند،با دو هدف كاملا جدا از هم .
ترسيم روحيه افراد هر دو گروه ، بسى دشوار است ، مگر آنكه خود، جزئى از يكى از آن دو جمع و فردى از آنان باشى .
و اگر در كنارى و مى خواهى ((جبهه حسين )) را بشناسى ، بايد ((يزيد)) را بشناسى ، چرا كه هيچ گروهى را نمى توان شناخت مگر با
شناختن جبهه مخالف آن و جهت متضادش .
بدون شناخت ظلمت ، نمى توان فهميد كه نور چيست و بدون زيستن در اختناق ، آزادى را نمى توان دريافت و ((قدر عافيت ، كسى داند كه به مصيبتى
گرفتار آيد)). و گرسنه مى داند كه سيرى چيست و ماهى تا در خشكى نيفتد، قدر آب را نمى داند، كه گفته اند:
((هر چيزى با ضدش شناخته مى شود))(3).
حق و باطل نيز چنين است .
بايد ((شرك )) را شناخت - در همه اشكالش - تا معناى ((توحيد)) را درك كرد. بايد ((معاويه )) را شناخت تا ((على )) را درك كرد و
((عدل )) را با ((ظلم ))، ((وحدت )) را با ((پراكندگى ))، ((خدمت )) را با ((خيانت ))، ((راه )) را با ((بيراهه ))
مى توان شناخت . و اين سخن از ((على )) است كه :
((شما هرگز، رشد و حق را نخواهيد شناخت جز هنگامى كه باطل را و آن كس را كه حق را رها كرده است بشناسيد و به ميثاق قرآن دست نخواهيد يازيد
مگر آنگاه كه كسى را بشناسيد كه آن را نقض كرده است ))(4).
و شناساندن اين دو گروه و دو جبهه ، بدانگونه كه هستند، ميسر نيست و تنها مى توان به خصلتهاى آنان با ((لفظ)) و ((كلمه )) اشاره
كرد. و مى بينيد كه ((لفظ))، در نمودن روحيه تا چه اندازه ناتوان است .
مظلوميت بزرگ حسين بن على (عليهما السلام ) آن است كه دشمنش ، يزيد است ! سپاه ((ابن سعد))، از عده اى
سنگدل - بى رحم ، غارتگر - دور از خدا، زرپرست - هرجايى ، كه در سر سودايى ، جز غرايز حيوانى ، انباشتن شكم و اندوختن ثروت ندارند،
تشكيل شده است . تنها نام مسلمان دارند و نان دين مى خورند و بيخردانى هستند كه رفتارشان با هرچيزى ، جز با اسلام سازگار است ، عده اى هستند
كه براى خوشايند حاكم كوفه - ابن زياد - و براى جلب توجه يزيد، آماده اند همه گونه خوشرقصى كنند و به هر خون پاكى ، دست ناپاكشان
را بيالايند.
اما در ديگر سوى ، حسين است كه عصاره تمام فضايل انسانى است ، روحى الهى در طبيعت بشرى است . شعله مقدس نبوى را در جان خويش دارد، سلاله
پاكان است و خون پاكش در رگها به ياد خدا جريان دارد و در راه خدا نيز بر زمين تفتيده كربلا خواهد ريخت . حسين و ((ياران مؤ منش )) هستند كه
جهادشان هم در راه ((الله )) و به خاطر ((حق )) است . همچنانكه يزيد، وابستگان و پيروانش بويى از ايمان نبرده اند و شهد حق به كامشان
نرسيده است و ناچار از جنگ و غارت و ستيزند و پيروان راه طاغوت (5) كه خداى مى فرمايد:
((مؤ منان پيكارگرانى هستند در راه خدا، ولى كافران در راه طاغوت و به نفع او مى جنگند))(6).
اين دو سپاه - يكى اندك و ديگرى انبوه - نماينده و سمبل دوگونه انديشه هستند؛ خدايى و ابليسى ، نور و ظلمت ، توحيد و شرك ، ايمان و كفر، حق و
باطل ، عدل و جور، فلاح و گمراهى ، حق پرستى و حقكشى ، خداجويى و خودخواهى ، گروهى كه در
حال زنده بودن ، مرده اند و لاشه هايشان بو گرفته است و گروهى ديگر كه پس از مردن هم زنده اند، نام و خاطره شان ، دشمن آزار است و سايه
شان نيز از سوى دشمن تيرباران مى شود.
اين دو گونه ايدئولوژى ، دو گونه زندگى نيز مى سازد.انديشه ابليسى ، اجتماعى مى سازد كه ميدانها و معابرش ، همچون گورستانهاى كهنه ،
پر از پيكرهاى بى صداست و مردمش ، عروسكهاى خيمه شب بازى ، ظاهربين و سطحى نگر كه نمى دانند سرنخ ، دست كيست ، بى خبر از صحنه
پردازان پشت پرده و طراحان ناپيدا كه تنها نقد موجود و رويه هاى پديده ها را مى فهمند و مى بينند(7). كاريكاتورها و آدمكهايى هستند مقوايى .
انديشه هاى خدايى ، در مؤ منين ، بينشهاى عميق اجتماعى و ديدى وسيع مى آفريند كه دامنه اش تا ابديت پر كشيده است و در وراى
((حال ))، جهانهايى گسترده را در چشم انداز او مى گسترد. مؤ من ، با بينش الهى ، ناديدنيها را مى بيند و با اين طرز تفكر، با قدرت خلاقه اى
كه دارد، از مردمى متحرك و پرجوش ، اجتماعى مى سازد پويا و پيشرو.
نبرد حسين (عليه السلام ) با يزيد، جنگ شخصى ميان دو نفر نيست ، جنگ دو فكر و دو عقيده است ؛ ((رشد)) و ((غى ))، ((حق )) و
((باطل )) كه از دير باز هم سر ناسازگارى داشته اند. پس عاشوراى
سال 61 هجرى ، نه آغاز است و نه پايان ، بلكه حلقه اى است از زنجيره اى بس طولانى و درگيرى مداوم و مستمر تاريخى حق و
باطل كه ميدان آن ، ((هميشه و همه جا))ست .
غروب تاسوعا
غروب روز نهم محرم است .
((شمر)) از كوفه مى آيد در حالى كه فرمان حمله به اردوى حسين بن على (عليهما السلام ) و آغاز جنگ را به همراه دارد. در نامه اى كه شمر، از
سوى ((ابن زياد)) حاكم كوفه براى ((عمر سعد)) فرمانده ارتش آورده است ، مدارا و سازش با حسين بن على (عليهما السلام ) شديدا منع
شده است ، عمر سعد نامه را مى گشايد و با تعجب مى خواند كه :
((در صورت تسليم نشدن حسين و يارانش ، خونشان را بريز و بر جسدهايشان اسب بتاز و پس از
قتل عام مردان ، زنان را به اسارت گرفته به مركز اعزام بدار!!))(8).
عمر سعد، مى داند در صورت نشان دادن كوچكترين ضعفى در اجراى فرمان ، خود شمر، به فرماندهى ارتش منصوب خواهد شد و اين مطلب ، در نامه
والى كوفه به او نوشته شده است . چرا كه شمر، آماده تر از هركس براى خون ريختن و كينه توزى است و اين را بارها به اثبات رسانده و سينه
اش پر از كينه نسبت به خاندان على (عليه السلام ) است و براى جنگ با على و اولادش ، خود را در مذهب ((خوارج )) جا زده تا بهانه اى براى اين
خصومت داشته باشد. ولى چرا از همين بهانه ، براى پيكار با معاويه استفاده نمى كند؟ سؤ الى است كه جواب ندارد. گويا او دين را ابزار و حجتى
براى كينه ورزى برگزيده است ولى در پيشگاه مال و ثروت ، هم دين را و هم كينه را فراموش مى كند...))(9).
آرى ، شمر، به كمك پستيها و رذالتهايش حاضر است كه اگر عمر سعد از اجراى فرمان سرپيچى نمايد، فورا خود، زمام فاجعه را به دست گيرد
و اين جاست كه كار عمر سعد به سرنوشتى دردناك خواهد انجاميد. از اين جهت در فكر است كه فرمان حمله دهد.
امام حسين (عليه السلام ) به دشمن پيشنهاد مى فرمايد كه شب ، در محلى بين دو اردوگاه با هم صحبت كنند، گفتگوهاى
مفصل و طولانى بين امام و فرمانده سپاه دشمن ، انجام مى گيرد(10). مى توان حدس زد كه صحبت بر سر چه مسايلى دور مى زند. حضرت ، از عمر
سعد مى خواهد كه از فرماندهى سپاه كوفه كناره گيرى كند، ليكن او به طمع سيم و زر و پست و وعده هايى واهى و رياست ، به اينجا آمده و در
فضايى ديگر تنفس مى كند، او حتى نمى تواند ارزشهايى را كه حسين با آنها و در آنها زيست دارد، تصور كند، در جواب دعوت امام مى گويد:
- مى ترسم خانه ام خراب گردد!!
- خانه اى برايت مى سازم .
- آب و ملك و زمينهايم را از من مى گيرند.
- بهتر ازآن را از دارايى خويش ، در حجاز به تو مى دهم (11).
ولى اين سخنان با ساخت فكرى عمر سعد جور نيست و در ذايقه اش چندان شيرين نمى آيد و حاضر به ترك سمت فرماندهى نمى شود.
دو فرمانده از هم جدا مى شوند و هر كدام به سوى اردوگاه خود بازمى گردند.
غروب روز نهم محرم است .
به نظر مى رسد جنگ ، اجتناب ناپذير است ، آفتاب خونرنگ ، چهره در نقاب زمين مى كشد و تا سپيده دم روز ديگر، از صحنه غايب مى شود، در حالى
كه افق را پرده اى از فريب و تبهكارى و فضاحت پوشانده است .
((حق )) و ((باطل ))، روى در روى هم اند، بى پرده و صريح .
هلهله اى در سپاه كوفه به گوش مى رسد. گويى براى حمله آماده مى شوند. عمر سعد كه خود فرمان حمله مى داد، دستور توقف سواران را صادر مى
كند. فكر مى كند كه حسين قصد دارد تسليم شود و به همين جهت ، پرچم سفيد - به علامت صلح ، سازش و تسليم - افراشته است . مى پندارد كه
حسين تصميم گرفته به نحوى قضيه را با مسالمت حل كند و به اين درگيرى پايان دهد، براى مردم چنين وانمود مى كند كه حسين ، ((صلح دوست
))! است . و پس از مذاكراتى ، تسليم خواهد شد! غافل از اينكه راهى را كه حسين در پيش گرفته است ، هرگز راهى نيست كه سر از تسليم مذلت
بار در برابر ((ابن زياد)) و حكومت مركزى شام درآورد. انقلاب حسين (عليه السلام )، براى حفظ خويشتن و فرار از تيغ يزيد نيست ، بلكه به
خاطر ((حق ))، پا در اين ميدان نهاده و به اين درگيرى ، تن داده است .
((حق )) در نظر حسين (عليه السلام ) عبارت است از اجراى فرمان خدا در زمين و گسترش آيين نجاتبخش او كه ضامن سعادت مردم و ايجاد خصلتهاى
: ((اخلاص ، دلاورى ، پاكدامنى ، بيدارى ، هشيارى ، فهم ، فروتنى ، احساس ،
تحمل ، مهربانى ، گذشت ، عشق به آزادى و برابرى ، خصومت آشتى ناپذير با ستم و ستمگر و ستمكش در ژرف ترين نقطه هاى وجود انسان است
)).
حسين (عليه السلام ) كسى نيست كه به خاطر سلامت خويش ، دست دشمن را بفشارد و حكومت يزيد را به رسميت بشناسد؛ زيرا چنين كارى و چنين
تسليمى و چنين سازشى ، با ((حسين بودن )) او سازگار نيست .
شخصى همچون سيدالشهداء با عنصر تبهكار و نالايقى همچون يزيد، ((بيعت )) نمى كند.
گروه حسينى ، زندگى را به معناى نفس كشيدن و زنده بودن نمى دانند؛ چون اين كارى نيست كه روح بزرگ و پرشور آزاد مردان ، به آن راضى و
قانع گردد و نيز خودشان از آن خرسند شوند. از اين جهت ، فريادها و خروشهاى زندگى ساز، سرمى دهند، برخلاف آنان كه بهشت را در كنج خلوت
عبادت و خلسه هاى تنهايى مى جويند و از هيچ محروميتى استقبال نمى كنند، تا چه رسد به خروشى و خراشى ! ... برعكس ، اينان بهشت را در مسجدى
مى طلبند كه ستونهايش از نيزه ها و شمشيرهاست و سقفش ، هرم سوزان خورشيد و گرماى گزنده ميدان رزم ؛ چون باور دارند كه :
الجنة تحت ظلال السيوف .(12)
((بهشت زير سايه شمشيرهاست )).
حسين (عليه السلام ) برادرش عباس را همراه بيست تن براى گفتگو با آنان مى فرستد. حمله آوران مى گويند: يا جنگ ، يا بيعت و تسليم ! عباس ،
اين خبر را به امام مى رساند، امام مى فرمايد:((بيعت و تسليم كه هرگز، اما براى جنگ آماده ايم ، ولى برادرم عباس ! از اينان بخواه امشب را تا
فردا صبح ، مهلتمان دهند تا شب را به عبادت خدا و تلاوت قرآن بپردازيم كه من نماز را بسى دوست مى دارم ))(13).
فرستادگان از سپاه دشمن ، به عمر سعد گزارش مى دهند كه حسين ، امشب را تا فردا صبح مهلت مى خواهد.
و... مهلت داده مى شود و يك واحد از سواران عمر سعد در شمال كاروان حسين ، موضع مى گيرند و او را محاصره مى كنند. و از هر گونه امداد
جلوگيرى مى شود، حتى برداشتن آب از فرات . در حالى كه حسين (عليه السلام ) اين مهلت را براى آن خواسته تا اين آخرين شب را با خداى خويش
به راز و نياز بپردازد و به درگاهش نماز بگزارد(14).
وضع در حالت بحرانى است و در پيشانى سياه اين شامگاه ، مى توان ننگها و بدناميهاى فاجعه بارى را خواند.
- خواهرزادگان ما كجايند؟
صدايى است كه از پشت خيمه هاى امام به گوش مى رسد.
صداى ابليس ، صداى وسواس خناس و صداى شمر است كه ((عباس )) را مى خواند(15).
عباس ، به همراهى سه برادر ديگرش ، از خيمه ها بيرون مى روند تا ببينند كيست و چه مى گويد. شمر، ((امان نامه ))اى را كه حاكم كوفه
براى اينان گرفته است ، به ((عباس بن على )) عرضه مى كند و مى گويد:
((اين امان نامه را از طرف والى كوفه برايتان آورده ام ، در صورتى كه دست از حسين بكشيد و به سوى ما آمده او را تنها گذاريد، جانتان در امان
خواهد بود و هيچ گونه تعرضى نسبت به شما نخواهد شد)).
عباس ، خشمگين از اين همه گستاخى و پررويى ، نگاهى غضب آلود به او مى افكند و بر سرش فرياد مى كشد:
((نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شكسته باد اى بى آزرم پست ! آيا از ما مى خواهى كه دست از يارى شريفترين مجاهد راه خدا،
حسين پسر فاطمه برداشته ، تنهايش گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبردارى لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم ؟))(16).
شمر كه از بى ثمر ماندن اين طرح و نقشه ، به شدت خشمگين شده است ، به سوى اردوگاه خود برمى گردد و عباس نيز با برادرانش به خيمگاه
امام ، در حالى كه به اين همه دنائت و پستى كه سپاه كوفه دارند، مى انديشد.
عباس ، اين رشوه را نمى گيرد و ((حق السكوت )) را نمى پذيرد و بى تاب از شوق شهادت و فداكارى ، به درون خيمه گاه خويش مى رود.
حسين ، گاهى در بيرون خيمه ها و كنار از آن ، قدم مى زند و وضع جبهه نبرد و موقعيت رزمگاه فردا را مى نگرد و بررسى مى كند و گاه نزد زنها و
دختران مى رود و خواهران و دختران خود و ديگر زنان و كودكان را به مقاومت و
تحمل و صبر، تشويق مى كند تا گريه و مويه نكنند. آنگاه به اردوگاه خود برمى گردد و از مردان سپاه خويش مى خواهد كه همه جمع شوند. مردان
همه گرد مى آيند.
باد ملايمى در آن غروب سياه مى وزد و آخرين طلايه هاى روز، دامن كشيده است و شب از راه فرا مى رسد. حسين از موقعيت فردا به خوبى آگاه است .
مى داند كه پيروزى نظامى و شكست دادن دشمن ، عادتا غيرممكن است . گروهى اندك در محاصره دشمنانى مسلح و تشنه خون و نتيجه معلوم است ؛ كشته
شدن ، هر كه بماند فردا كشته مى شود هم حسين و هم يارانش (17).
فردا پيكارى است سخت بين ((نام )) و ((ننگ )). نام جاويد و ننگ جاويد. حسين ، مى داند مرگ و شهادت براى او پايان نيست بلكه آغاز
پيروزى و ماندگارى اوست و هر كه در راه ((الله )) كشته شود، زنده اى جاويد است و براى او مرگ ، بى معنا است . اين را حسين و همرزمانش نيز
مى دانند. آنان آگاه هستند كه فردا كشته خواهند شد و اين را هم مى دانند كه پيروزى با آنان است چونكه در نظرشان ((شهادت غير از شكست است ،
صورت ماندگارترى است از همان فتح ...)).
اينان ، در هر دو صورت پيروزند، چه با فتح ، چه با شهادت (18).
|
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست | |
جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفترست |
حسين و يارانش ، آماده اند كه عروس شهادت را در آغوش كشند و از اين وصال ، عمر ابدى يابند.
در اين راه چه هراسى از مرگ ؟ مرگ دريچه اى است به آن جهان كه پهناور و پايدار است .
|
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى | |
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ | |
من از او عمرى ستانم جاودان | |
او ز من دلقى بگيرد رنگ رنگ | (19)
حسين ، سپاه خويش را مخاطب ساخته با صدايى بلند و پرحماسه و بدون هيچ گونه تاءثر و
تزلزل ، ندا مى دهد: ((فردا جنگى سخت در پيش داريم ؛ دشمنى نيرومند و سپاهى فراوان در پيش است و راه برگشت به زندگى بى سر و صدا
و انزواى عبادت دور از صحنه درگيرى حق و باطل در پشت ، صريح و روشن مى گويم ، هركه با ما باشد، بداند كه جان باختن در كار است و
شهادت و... اندكى سكوت )).
كه ناگهان صداى قاسم - پسر 13 ساله امام حسن (عليه السلام ) - به سينه سكوت مى خورد و آن را پس مى زند، كه مى پرسد:
- عموجان ! آيا من هم كشته مى شوم ؟
امام ، براى آزمودن روحيه قاسم ، مى پرسد: ((فرزند برادر، مرگ در نظر تو چگونه است ؟)).
- عموجان ، شيرين تر از عسل . اگر ما برحقيم و راهمان راهى صحيح ، پس نبايد از مرگ ، هراس داشته باشيم .
- آرى ، تو نيز به مقام بلند شهادت مى رسى (20).
و امام به سخنانش ادامه مى دهد: ((فردا روز پيكار سرنوشت است و هر شمشيرى از ما كه از نيام برآيد، دگر باره نيامش را نخواهد ديد)).
سپرها سينه ها هستند
چه دلها آشيان كينه ها هستند
شرابى نيست ، خوابى نيست
كنار آب مى جنگيم و آبى نيست .
به پاس پاكى ايمان ، زناپاكان كافر داد مى گيريم
تمام دشت را يكبار
به زير هيبت فرياد مى گيريم
و پيروزى از آن ماست ،
چه با رفتن ، چه با ماندن ... .(21)
((هركس به هوس زر و سيم آمده و به طمع رياست همراه من گشته است ، بى جهت نماند كه فردا زر و سيم در كار نيست و ما فردا جز به
استقبال چكاچك شمشيرها و نيزه ها نخواهيم رفت و آغوش خود را جز به روى زخمهاى كارى و جان به راه دوست دادن و در پايان ، ((شهادت ))
نخواهيم گشود.
|