ازدواج دروغين عبداللّه و دختر جوان
اما عبداللّه در جستجوى پيداكردن خانه اى بود تا در آن اقامت كند ودر حالى كه
دنبال كارش بود فرستادگان عمروعاص نزد او آمده و به او گفتند: امير دستور داده كه
براى شما خانه اى فراهم كنيم تا مهمان ايشان باشى . عبداللّه از شنيدن اين حرف
خوشحال شد زيرا پيدا كردن خانه براى مرد غريبى چون او كار مشكلى بود. سپس
فرستادگان عمروعاص او را به خانه اى بردند كه در آن فرش و
وسايل استراحت و .... گسترده شده بود. آن گاه يكى از آنها پرسيد: اگر غذائى احتياج
داريد بگوئيد تا براى تو فراهم كنيم عبداللّه گفت : نه چيزى نمى خواهم فقط بايد
بروم و استراحت كنم . آن گاه به اتاق خود رفت . وقتى تنها شد به ياد اتّفاقات
گذشته و پسر عموى خود سعيد و مسئله على عليه السّلام افتاد. او
ميل داشت خوله را ببيند و با او صحبت كند. بالاخره هر طور بود آن شب را به صبح
رسانيد.
در اوّل صبح از خواب بيدار شد و براى نمار به مسجد رفت . او اميدوار بود پدر خوله را
در مسجد ديدار كرده تا شايد او را به منزل خود دعوت كند و براى لحظه اى هر چند
كوتاه خوله را ببيند. از قضا پدر خوله نيز آن روز عمدا به مسجد آمده بود تا شايد
عبداللّه را ببيند. او پس از ديدن عبداللّه و سلام و احوالپرسى از او خواست تا شام به
منزل او برود. امّا عبداللّه گفت : من مهمان امير هستم و درست نيست
قبل از اين كه از او اجازه بگيرم دعوت شما را
قبول كنم . پدر خوله گفت : من خودم از امير اجازه خواهم گرفت .
عبداللّه پس از تشكّر از او جدا شده و در كوچه و بازارهاى فسطاط قدم مى زد و بدون آن
كه اطّلاعى از منزل خوله داشته باشد از كنار خانه آن عبور كرد. خوله آن روز را در حالى
صبح كرده بود كه مضطرب و نگران به نظر مى رسيد لذا براى رفع نگرانى به
حياط رفته و در حال قدم زدن شد، امّا يك مرتبه چشمش به عبداللّه افتاد كه در
حال عبور از كوچه بود او تا حال عبداللّه را نديده بود، اما از طرز لباس پوشيدن و
شباهت او به سعيد فهميد كه او همان خواستگارش عبداللّه است . از ديدن عبداللّه قلبش به
تپش افتاد و در لحظه اوّل از او متنفّر گرديد، اما براى اين كه او را درست بشناسد، خوب
به قيافه او نگاه كرد و ديد او جوانى خوش اندام و رشيد است ، با ديدن او و شباهتش به
سعيد خوشحال شد، اما پس از لحظه اى به فكرش رسيد كه عبداللّه مى خواهد محبوبش
سعيد را از او جدا كند، لذا باز هم از او متنفّر شد. او همچنان عبداللّه را نگاه مى كرد تا از
نظرش دور شد، اما عبداللّه نمى دانست كه چشم دخترى او را زير نظر داشته است .
خوله با قلبى گرفته به اتاق خود بازگشت و آن روز تا غروب نتوانست چيزى
بخورد. وقتى كه زمان آمدن پدرش فرا رسيد خدمتگزاران براى او و مهمانش عبداللّه غذا
درست كرده بودند و اين در حالى بود كه خوله از مهمانى عبداللّه خبرى نداشت . چيزى از
غروب نگذاشته بود كه پدرش وارد خانه شد و خوله با ديدن پدرش خود را به
مريضى زد، اما با ديدن جوانى كه همراه پدرش آمده بود تعجب كرد، با ديدن عبداللّه
مضطرب شده و قلبش شروع به تپيدن كرد و فورا به اطاق خود رفته و در را بست .
پدرش مهمان را به اطاق پذيرايى برده و در آن جا نشاند و سپس به اتاق خوله رفته و
ديد دخترش در حالى كه رنگش پريده ، در بستر خود دراز كشيده است . خوله با ديدن پدر
در حالى كه خود را به ضعف و مريضى زده بود خواست از جايش بلند شود امّا وانمود كرد
كه نمى تواند. پدرش با ديدن حال او گفت : چه شده دخترم ؟ خوله گفت : چيزى نيست ،
فقط مقدارى كسالت و ضعف دارم كه علّتش را هم نمى دانم . پدرش نزديك او آمد و آهسته
در گوشش گفت : خودت را آماده كن كه مهمان عزيزى داريم . خوله خود را به بى ميلى زد
و گفت : به من چه ربطى دارد كه مهمان آمده است ، من الان آماده پذيرايى از مهمان نيستم .
پدر گفت : اما اين مهمان از خويشاوندان ما است و به خاطر امير، عمروعاص نيز شده
ضررى ندارد او را ببينى . خوله گفت : من حالم خوش نيست ، بگذار براى وقت ديگرى كه
انشاءاللّه حالم بهتر شود. پدر گفت : من فكر مى كردم وقتى به تو بگويم اين جوان
همان خواستگار توست ، بيشتر از من ميل ديدار او را داشته باشى ، اما شايسته نيست كه
اكنون به او بى احترامى كنيم .
خوله متحيّر و ساكت شد و نمى دانست چه جوابى به پدرش بدهد زيرا او مى دانست كه
پدرش بد اخلاق و خشن است ، لذا ساكت شد و چيزى نگفت . پدرش دست او را گرفت واز
جايش بلند كرد، خوله با بى ميلى به دنبال پدرش حركت كرد و وقتى نزديك در اتاق
مهمان رسيدند، پدرش لحظه اى او را نگه داشت و گفت : چهره ات را با نقاب بپوشان و
افسردگى و ناراحتى را از خود دور كن و آن طور كه شايسته است از مهمان پذيرايى كن ،
كه مبادا امير از ما ناراحت گردد.
خوله با آگاهى از اخلاق پدرش چاره اى جز اطاعت از او نديد و ضمن پوشاندن صورت و
مرتب كردن لباسهايش به دنبال پدر حركت كرد. اما عبداللّه دير آمدن خوله را
دليل بر حياء و شرم او مى دانست ، عبداللّه دوست داشت زودتر او را ببيند. وقتى خوله
داخل شد نگاهى به قامت زيبا و دلبرباى او انداخت و با خوشحالى خدا را سپاس گفت كه
پس از نجات از مرگ چنين توفيقى را نصيب او كرده است . پس از سلام و احوالپرسى از
همديگر، خوله در كنار پدرش روى تشكى نشست . عبداللّه هم زير چشمى به او نگاه مى
كرد تا شايد چهره او را ببيند.
در آن شب عبداللّه با شنيدن حرفهاى خوله بيشتر مجذوب هوش ، ذكاوت و زيبايى او شده
بود كه گويا تا حال چنين دخترى نديده بود. بالاخره پس از پايان مهمانى از آنها
خداحافظى كرد و رفت .
عبداللّه بقيّه روزهاى هفته را نيز با چنين حالى سپرى كرد و هرچه بيشتر خوله را مى ديد
بيشتر به او علاقه پيدا مى كرد. وقتى روز عروسى فرا رسيد عمروعاص عبداللّه را
خواسته و گفت : مى خواهم عقد شما را در خانه خودم منعقد سازم و مدتى نيز همين جا اقامت
كنيد تا هر وقت مايل باشيد به خانه خودتان برويد. عمروعاص اين كارها را براى
بدست آوردن دل عبداللّه مى كرد تا او را از هواداران خود سازد.
مراسم عقد و ازدواج به طور معمول برگزار گرديد و عبداللّه خيلى
خوشحال بود كه چنين همسرى نصيب او شده است و اگر خاطره پسر عمويش سعيد و
نگرانى از على عليه السّلام نبود او خود را خوشبخترين مردم مى دانست ، زيرا همسر خود را
بهترين ، زيباترين و باهوشترين زنان مى دانست . پس از پايان مراسم عقد و ازدواج و
آماده كردن حجله عروس ، داماد و عروس داخل اطاق خود رفتند.
پس از آن كه تنها شدند عبداللّه به طرف خوله رفت و خواست كه نقاب از چهره خوله
بردارد، اما او اجازه نداد و با دستان خود نقابش را گرفت . عبداللّه
خيال كرد كه خوله با او ناز و شوخى مى كند، از اين رو گفت : گويا تو عبداللّه را دوست
ندارى ؟ خوله سر به زير افكند و گفت : خدامى داند كه از او بيزار و متنفّر نيستم .
عبداللّه باز هم دست خود را به طرف خوله برد تا نقاب چهره اش را بردارد، اما براى
بار دوم خوله امتناع كرد. عبداللّه از كار خوله متحيّرمانده بود، دست او را گرفت و با لحن
جدى و عاشقانه ، اما ملامت گرانه گفت : چه شده است خوله ؟! چرا از چيزى كه خدا
برايمان حلال كرده امتناع مى كنى ؟
خوله خود را از كنار تختخواب به ديوار اطاق چسباند و در حالى كه سر به زير انداخته
بود با دستانش محكم نقابش را گرفت و چيزى نگفت .
عبداللّه از كارهاى خوله شگفت زده شد و خيال كرد شايد نيرنگى در اين كار باشد، لذا در
حالى كه هم چنان دست خوله را در دست خود داشت با لحنى تند گفت : نمى دانم اين كار تو
چه معناى دارد؟ اگر اين كارى كه مى كنى به خاطر ناز و يا شرم و حيا باشد اكنون وقت
آن گذشته است ، زيرا عقدمان در نزد امير و بزرگان فسطاط جارى شده است ، و اگر به
خاطر اين است كه از روى اجبار به ازدواج با من تن دادى بگو تا خيالم راحت شود.
وقتى حرفهاى عبداللّه تمام شد خوله سر خود را بلند و به آرامى دستان خود را از دست
عبداللّه بيرون آورد و گفت : آرى ، من به شخص ديگرى علاقمندم ، اما از تو متنفّر و بيزار
نيستم و چون برادر، تو را دوست دارم نه مثل شوهر.
عبداللّه كه مبهوت و شگفت زده شده بود و در حالى كه خشمگين و عصبانى به خوله نگاه
مى كرد گفت : از كار تو در شگفتم ، اگر تو راضى نبودى ، چرا
قبل از ازدواج چيزى نگفتى ؟ امّا اكنون مى خواهم بدانم علّت چيست ؟
خوله در حالى كه نقاب از صورتش كنار مى زد گفت : اجازه بده با چهره باز و گشاده با
تو صحبت كنم ، و ترسى نداريم كه تو از آنچه در
دل من است با خبر شوى ، اما اوّل سؤ الى از تو مى كنم و اگر پاسخ آن را دادى ، آن گاه
اسرارم را به تو خواهم گفت . عبداللّه گفت : هر چه مى خواهى بگو تا جوابت را بدهم .
خوله گفت : چطور راضى شدى ازدواج كنى ، در حالى كه خبرى از پسر عمويت ندارى ؟
عبداللّه گفت : كدام پسرعمو، بيشتر توضيح بده ؟ خوله گفت : منظورم پسر عمويت سعيد
است كه با هم به فسطاط آمديد، آيا برايت اهميّت ندارد كه بفهمى چه بر سر او آمده است
؟
حرفهاى خوله عبداللّه را متعجّب و حيران ساخت ، امّا نمى دانست كه خوله پسر عمويش را
كجا مى شناسد، لذا گفت ؟ تو از كجا پسرعمويم را شناختى و چگونه فهميدى ما با هم
به فسطاط آمده ايم ؟ خوله گفت : تقدير خدا اين بود كه او را بشناسم ، اما من در تعجّبم
كه چگونه به اين زودى كار مهمّى را كه براى آن به فسطاط آمده ايد فراموش كرده
ايد؟ آيا فكر مى كنى على عليه السّلام از مرگ نجات يافته است ؟
هر چه بر سخنان خوله اضافه مى شد، تعجب عبداللّه نيز زيادتر مى شد، او به ياد
وقايع گذشته و پسر عموى خود سعيد افتاد و رو به خوله كرد و گفت : اى خوله با
حرفهايى كه زدى مرا دگرگون كردى ، زودتر بگو كه چه خبرهايى دارى ؟ پسر
عمويم را چگونه شناختى و چه ارتباطى بين او و امتناع تو در اين شب وجود دارد؟ خوله
گفت : آيا قول مى دهى هر چه به تو مى گويم در
دل خود نگه دارى و به كسى نگوئى ؟ عبداللّه گفت : آرى ،
قول مى دهم ، قسم مى خورم كه به كسى چيزى نمى گويم ، پس زودتر بگو كه حوصله
ام از اين پنهان گوئيها بسر آمده است .
خوله آهى كشيد و در حالى كه صورتش سرخ شده بود تصميم گرفت حرفهايش را بيان
كند اما نتوانست . عبداللّه كه تعلّل او را در سخن گفتن ديد حوصله اش سرآمد و بلند گفت
: تو را به خدا حرف بزن ، كه صبر و طاقتم به پايان رسيده است . خوله گفت : آنچه
در دل دارم مى گويم و از سرزنش هم با كى ندارم . من
قبل از اين كه تو را ببينم با سعيد آشنا شدم و به او علاقه مند گشته ام و فكر مى كنم
او نيز مرا دوست داشته باشد، و اين دوستى ما به خاطر همكارى در راه نجات على عليه
السّلام اصل شده است . سعيد صبح آن شبى كه عمر و عاص دستگير شدگان عين الشّمس را
در نيل غرق كرد به سوى كوفه حركت كرد و اين در حالى است كه او فكر مى كند تو از
جمله غرق شدگان هستى و فكر مى كنم اگر او بفهمد تو زنده هستى از شدّت خوشحالى
مثل پرنده اى به سوى تو خواهد آمد. و آن گاه خوله تمام ماجراى آشنايى خود با سعيد را
براى عبداللّه نقل كرد.
عبداللّه با شنيدن حرفهاى خوله احساس كرد كه در خواب است ، اما وقتى مطمئن شد كه
خوله سعيد را دوست دارد و بر آن ثابت قدم است به خود گفت : پس ديگر من حقّى بر او
ندارم .
عبداللّه در حالى كه احساس مى كرد خوله در نگاهش قدر و منزلت ويژه اى پيدا كرده است
گفت : اى خوله من از اين ساعت تو را مثل خواهر خود مى دانم و تمام سعى و تلاش خود را
خواهم كرد تا تو را به سعيد برسانم ، زيرا سعيد به منزله برادر من است ، و بنابر
وصيّت جدش سرپرستى او به عهده من گذاشته شده است ، آفرين بر تو كه حقيقت
ماجرا را با من در ميان گذاشتى ، بنابر اين من فردا براى پيدا كردن سعيد به كوفه
خواهم رفت تا از سرنوشت حضرت على عليه السّلام نيز اطلاع پيدا كنم .
خوله گفت : اى عبداللّه ! فعلا براى رفتن به كوفه عجله نكن ، زيرا قرار است بزودى
غلامم بلال كه به همراه سعيد به كوفه رفته است به فسطاط باز گردد تا اخبار
صحيح را از كوفه برايم بياورد؛ اما اكنون از تو مى خواهم كه آن چه بين من و تو واقع
شده است را پنهان نگه دارى و طورى رفتار كنى كه گويا شوهر واقعى من هستى تا
ببينيم چه پيش خواهد آمد.
عبداللّه كه از هوش ، غيرت و پايدارى خوله متعجّب شده بود گفت : من از هم اكنون به
برادرم سعيد از داشتن چنين همسرى تبريك مى گويم و اميدوارم كه از حيله و نيرنگ
خيانتكاران در امان باشد. مقصود عبداللّه از خدعه و نيرنگ خيانتكاران همان زن خائن يعنى
قطام بود زيرا فكر مى كرد شايد او به فسطاط آمده و در نزد عمروعاص درباره او و
سعيد سخن چينى كند. سپس خوله گفت : اكنون من منتظر
بلال هستم كه چه خبرى از كوفه و دمشق برايم خواهد آورد تا بدانم كه كدام يك (على
عليه السّلام و معاويه ) از مرگ نجات يافته اند و امّا نجات يافتن عمروعاص به كمك
تو صورت گرفته است . عبداللّه گفت : امّا من اين كار را براى نجات جان خود كرده ام و
حتّى ماجراى توطئه قتل معاويه را به او نگفته ام زيرا مى دانستم او كسى را در نزد
معاويه خواهد فرستاد و در نتيجه معاويه نجات پيدا مى كرد. خوله گفت : من هرگز نااميد
نيستم ، بايد صبر كرد و ديد خدا چه مى خواهد. امّا الان توبه رختخواب خودت برو و من
نيز براى خود رختخوابى پهن كرده و در آنجا مى خوابم . عبداللّه گفت : نه ، به خدا
قسم ، اجازه نخواهم داد كه تو روى قاليچه بخوابى ، اين من هستم كه روى قاليچه مى
خوابم .
به اين ترتيب خوله و عبداللّه آن شب را جدا از همديگر خوابيدند، خوله
خوشحال بود زيرا از چيزى كه از آن مى ترسيد نجات يافته بود. اما عبداللّه اگر چه
به خاطر از دست دادن زنى چون خوله متاءسف شده بود ولى از اين كه او نصيب سعيد مى
شد خوشحال بود.
صبح فردا همه فكر مى كردند آن دو زن و شوهر واقعى هستند. آنها چند روز در خانه عمر
وعاص زندگى كردند، تا روزى كه خوله احساس كرد وقت آن شده كه
بلال برگردد، لذا تصميم گرفت از امير اجازه گرفته و به خانه خود برود زيرا مى
ترسيد در غياب او بلال به خانه آمده و با خشم و غضب پدرش مواجه گردد و او از خانه
فرار كند. عبداللّه نيز با نظر او موافقت كرد، آنگاه هر دو از امير اجازه گرفتند تا به
خانه پدر خوله بروند و عمروعاص هم به آنها اجازه رفتن داد. پدر خوله نيز از آمدن آنها
به خانه خود بسيار خوشحال شد. و به گرمى آنها را پذيرفت .
هنوز دو روز از اقامت آنها در منزل پدر خوله نگذشته بود كه
بلال آمد. بلال در اوائل روز به فسطاط آمد و در آن هنگام پدر خوله در دكان خود بود، و
وقتى بلال او را ديد كه در مغازه است فورا خود را به
منزل خوله رساند. او بدون اجازه وارد خانه شد، وقتى وارد خانه شد جوان ناآشنايى را
در آنجا مشاهده كرد، آن جوان طورى در كنار خوله نشسته بود كه گويا برادر و يا شوهر
اوست . بلال با ديدن عبداللّه بسيار تعجّب كرد ولى چيزى نگفت . امّا همين كه خوله او را
ديد گفت : داخل شو و در را ببند. بلال در را بست و در حالى كه زير چشمى به آنها نگاه
مى كرد به طرف آن دو نزديك شد. خوله كه متوجه سؤ ظن
بلال شده بود گفت : خيال بد نكن ، اين شخص
مثل برادر من است حالا هر چه زودتر خبرهايى كه دارى برايم تعريف كن ، و بگو از امام
عليه السّلام چه خبر دارى ؟
اما بلال ساكت شد و چيزى نگفت ، خوله از سكوت او نگران شد و فورا از او خواست هر چه
مى داند بگويد. بلال با صداى گرفته و لرزان گفت : ((حضرت على عليه السّلام
شهيد راه اسلام شد)) خوله با شنيدن اين حرف بى اختيار دستان خودر را به هم زد و
فرياد برآورد: قربانت شوم اى اءبالحسن )). عبداللّه نيز با تاءثرى شديد چنين
كلماتى گفت . سپس خوله گفت : با ابن ملجم چه كردند؟
بلال گفت : اين مرد پليد را كشتند و جسدش را به آتش كشيدند، خدا او را لعنت كند.
عبداللّه گفت : حال سعيد چطور است ؟ بلال گفت : وقتى مى آمدم او صحيح و سالم بود و
مى رفت تا آن زن خائن را پيدا كند. عبداللّه گفت : آيا منظورت قطام است ؟
بلال گفت : بله ، اما تو او را از كجا مى شناسى ؟
خوله گفت : آيا مى دانى اين مرد كيست ؟ بلال گفت : نه ، نمى دانم . خوله گفت : آيا سعيد
به تو نگفت كه پسرعموى خويش را در فسطاط از دست داده است ؟
بلال گفت : بله ، خوله گفت : اين آقا، همان عبداللّه ، پسر عموى سعيد است .
بلال از شنيدن اين سخنان مبهوت شد و از خوشحالى اشك چشمانش سرازير شد و گفت :
آقاى من ! تو زنده هستى ؟ آه كيست كه اين خبر
خوشحال كننده را به پسر عمويت برساند. به خدا قسم همين الا ن اين خبر را براى او
خواهم برد، امّا قبل از آن بايد اسرارى را به سرور خود بگويم . خوله رو به
بلال كرد و گفت : همان طور كه قبلا گفتم او برادر من است و من چيزى را از او پنهان نمى
كنم ، پس زودتر بگو حال سعيد چطور است و چرا به فسطاط نيامد؟
بلال گفت : در حالى از او جدا شدم كه بسيار مشتاق ديدار تو بود، او با من به فسطاطا
نيامد زيرا مى ترسيد عمروعاص از قتل نجات يافته باشد و در اينجا تاءمين جانى
نداشته باشد. وقتى به شهر رسيدم شنيدم كه شخص ديگرى به جاى عمروعاص به
قتل رسيده است . اما نمى دانم رفتار پدرت با تو چگونه است ؟ من از رفتار او با تو
نگران هستم . خوله گفت : بلال ! اكنون عمروعاص از ابن ملجم بسيار خشمگين و عصبانى
است ولى از من راضى است و مرا مثل فرزند خود دوست دارد. اما راجع به سعيد، بدان كه
نه عمروعاص سعيد را مى شناسد و نه پدرم ، لذا آمدن او به فسطاط
مثل حضور يك مرد غريب است در شهر، كه هيچ خطرى او را تهديد نمى كند.
پس از آن از بلال خواست تا در كنارش نشسته و همه ماجرا را برايش تعريف كند. خوله با
شنيدن شرح وقايع كوفه ، وقتى اسم قطام را شنيد، فهميد كه او مى خواست سعيد را
نيز به قتل برساند، رنگ صورتش تغيير كرد و با خشم و عصبانيّت فرياد زد: خدا
صورت آن زن حيله گر را سياه گرداند، من او را مى شناسم و شنيده ام كه چقدر زن مكار و
حيله گرى است . عبداللّه شروع به سخن كرد و گفت : خدا مى داند از روزى كه من با او
آشنا شدم چيزى جز شرّ از او نديده ام . سپس عبداللّه آنچه ميان او و قطام گذشته بود را
براى خوله نقل كرد.
اگر چه خوله از خبر شهادت امام عليه السّلام بسيار ناراحت شده بود اما از نجات سعيد
خوشحال بود. آن گاه از بلال پرسيد: حال بگو آيا درباره سوء قصد معاويه چيزى
شنيده اى ؟ بلال گفت : در مسير حركتم به سوى فسطاط از دمشق عبور كردم و در آنجا
شنيده ام او نيز چون عمروعاص نجات پيدا كرده است .
خوله از قضا و قدر الهى شگفت زده شد كه چگونه آن دو جان سالم بدر بردند امّا امام
على عليه السّلام به شهادت رسيد؟ سپس عبداللّه گفت : الا ن سعيد كجاست ؟
بلال گفت : او اكنون در دمشق منتظر من است . و اگر سرورم اجازه دهند فورا به دمشق رفته
و او را به اين جا مى آورم و اميدوارم سعيد تاكنون توانسته باشد آن زن خائن را يافته و
انتقام خون على عليه السّلام را از او بگيرد. اما اگر سعيد نتوانسته باشد، من از او دست
بردار نخواهم بود و تا انتقام جنايتهاى او را نگيرم از پاى نمى نشينم . خوله گفت :
آفرين به تو اى بلال ، پس برو و هر چه زودتر سعيد را به اينجا بياور.
بلال گفت : آيا وقتى به فسطام آمديم در همين خانه شما را ببينيم ؟
خوله با شنيدن سؤ ال
بلال فكرى كرد و احساس كرد كه اگر او به خانه پدرش بيايد
مشكل پيچيده تر خواهد شد، لذا رو به عبداللّه كرد تا نظر او را در اين باره جويا شود،
اما عبداللّه ضمن اشاره به خوله ، به او فهماند كه مى خواهد تنها با او صحبت كند، از
اين رو خوله رو به بلال كرد و گفت : بهترين است تو اكنون
قبل از اين كه پدرم تو را ببيند از اين جا خارج شوى زيرا او فكر مى كند تو شترها را
دزديده و از اينجا فرار كرده اى . و امشب در مسجد منتظر عبداللّه باش و او به تو خواهد
گفت چه بايد بكنى .
تصميم عبداللّه براى حركت به سوى كوفه
پس از رفتن بلال ، خوله و عبداللّه تنها ماندند. خوله لب به سخن گشود و گفت :
عبداللّه حالا چه كنيم ؟ چنانچه سعيد بيايد و ما هم بخواهيم از همديگر طلاق بگيريم مردم
خواهند فهميد، حال آن كه هدفمان اين است كه اين قضيه از مردم پنهان بماند.
عبداللّه گفت : نظرم اين است كه از عمروعاص اجاز گرفته و به سوى كوفه برويم ،
زيرا من قبل از ازدواج از او اجازه رفتن به كوفه را گرفته بودم ، اما او چنين اجازه اى را
موكول به بعد از مراسم عقد و ازدواج نموده است و مردم هم فكرى جز اين كه تو همسرم
هستى نخواهند كرد، تازه اين حقّ هر مردى است كه زنش را هر وقت و هر كجا كه خواست ببرد.
و آن گاه كه به كوفه رسيديم و بلال را ديديم از او خواهيم خواست تا ما را به سعيد
برساند. و در آن جا ما شما را به عقدهم در مى آوريم و كسى هم نمى تواند مانع آن شود.
و اگر موقعيّت مناسب بود به سوى فسطاط بر مى گرديم . وإ لاّ در كوفه مى مانيم تا
هروقت كه مصلحت باشد.
خوله پس از شنيدن سخنان او لحظاتى به فكر فرو رفت و چون عبداللّه را چنين مصمّم و
سخنان او را درست ديد گفت : بله ، حرفتان درست است ، اما من علاقه دارم در فسطاط
زندگى كنم زيرا به اين شهر عادت كرده ام و تمام خويشاوندان و دوستانم در فسطاط
زندگى مى كنند. اگر طورى باشد كه من در اين جا بمانم خيلى بهتر است . عبداللّه گفت
: من هم منكر علاقه شما به زندگى در فسطاط نيستم و همين طور نيز خواهد بود اما الان
چاره اى جز رفتن به سوى كوفه نمى بينم . خوله گفت : ترس و وحشت من از اين است كه
پدرم اجازه چنين كارى را به ما ندهد. زيرا تمايل او اين است كه من هميشه در كنار او باشم
و او غير از من كسى را ندارد و فكر نمى كنم به غير از اقامت در فسطاط راضى شود.
عبداللّه در يك نظر پيشنهادى گفت : به جهت حل چنين مشكلى به ثناگويى و احترام و محبت
به پدرت ادامه مى دهم تا اين كه چنين اجازه اى به ما بدهد. و به
بلال اطلاع مى دهيم كه سعيد را در جريان گذاشته و منتظر ما باشد، تا به او ملحق
شويم . خوله كه تسليم حرفهاى عبداللّه شده بود گفت : هر كارى كه مى خواهى بكن ،
توكّل مى كنيم به خدا.
عبداللّه گفت : بهتر است الا ن به خانه امير رفته و كار خود را آسانتر كنيم ، زيرا او به
من قول داده است كه وقتى به جستجوى سعيد رفتى و او را يافتى آزاد خواهى بود. و من
وعده هايش را به او يادآور مى شوم و فكر مى كنم كه او مرا از اين سفر منع نكند.
خوله گفت : پس امشب را در همين جا مى مانيم و صبح فردا به خانه امير خواهيم رفت .
عبداللّه گفت : بسيار خوب ، هر طور ميل شماست .
بعد از ظهر، عبداللّه به مسجد رفت و بلال را ديد كه به انتظارش ايستاده است و آن گاه
به بلال سفارش نمود كه با سعيد در كوفه بمانيد تا ما هم به آنجا بيائيم .
بلال تبسّمى نموده و گفت : اى مولايم ! من نيز همين را آرزو داشتم ، زيرا اگر در كوفه
باشم بهتر مى توانم از قطام ملعون انتقام بگيرم .
عبداللّه خنده اى كرد و گفت : هر گاه بر آن خيانت پيشه مستولى شدى ، آن پير زن عجوزه
را هم به سزاى عملش برسان زيرا كه شر و خيانت او از قطام نيز بيشتر است .
بازخواست و بازجويى از عبداللّه
وقتى كه عبداللّه نمازش را در مسجد بجاى آورد، مشاهده نمود كه عمروعاص بر بالاى منبر
است و مردم را موعظه مى كند. تمام جمعيّتى كه در پائين منبر نشسته بودند در سكوت
بسر مى بردند. وقتى كه موعظه هاى امير تمام شد عبداللّه سعى كرد كه از مسجد خارج
شود اما در صحن مسجد يكى از نيروهاى امير جلوى او را گرفته و گفت : امير فرمودند كه
شما بيرون نرويد، زيرا او مى خواهد راجع به مسائلى با تو صحبت كند. عبداللّه گفت :
الا ن امير كجاست ؟
ماءمور گفت : الا ن در مسجد بود و از درِ مخصوص كه در قسمت محراب است به سوى خانه
رفت .
عبداللّه پرسيد: آيا همين الا ن مرا خواسته است ؟ ماءمور گفت : بله .
سپس اضطرابى به عبداللّه دست داد كه نكند جاسوسان امير از گفتگوهاى او چيزى شنيده
و به امير خبر داده باشند. سپس حركت نموده و به خانه امير رفت ، و
مثل گذشته بدون اجازه وارد مجلس شد، اما دربان خانه عمروعاص ، جلوى او را گرفته و
گفت : صبر كن تا از امير اجازه بگيرم بعد وارد شو. عبداللّه ايستاد و دربان به
داخل رفت و پس از چند لحظه اى برگشت و رو به عبداللّه كرد و گفت : امير مى خواهد امشب
تو را به تنهايى و در خلوت ملاقات كند، پس هر گاه شب شد خودت تنها به اينجا بيا.
عبداللّه از اين دستور تعجب كرد.از اين رو از دربان پرسيد: آيا مقصود امير از آمدنم به
تنهايى اين است كه خوله همراهم نباشد؟ دربان جواب داد: فكر مى كنم . مقصودش همين
باشد، زيرا به من گفته است كه عبداللّه خودش به تنهايى بيايد.
عبداللّه آن روز را با افكار فراوانى كه به ذهنش مى رسيد سپرى كرد، از اين كه امير
چه كارى با او دارد نگران بود. هنگام غروب به خانه برگشت . وقتى خوله عبداللّه را
ديد از گرفتگى صورت و نشانه هاى اضطراب از چهره اش احساس كرد بايد مسئله اى
رُخ داده باشد كه عبداللّه را چنين نگران مى بيند.
فورا از او پرسيد؟ چه شده است كه اين طور مضطرب و نگرانى ؟ تو را به خدا بگو
ببينم چه شده است ؟ عبداللّه براى اين كه خوله را ناراحت نكرده باشد گفت : چيزى نشده
كه نگران باشم ، شايد گرفتگى چهره ام به خاطر خستگى كارهاى روز باشد، تو
خودت را ناراحت نكن .
اگر چه خوله از سخنان عبداللّه قانع نشده بود اما با زيركى ، مسير سخنانش را عوض
كرد تا در يك وقت مناسبترى از علّت ناراحتى عبداللّه آگاه گردد. لذا پرسيد: آيا
بلال را ديده اى ؟ عبداللّه گفت : بله او را ديدم . و پيامهايى كه براى سعيد بود به او
گفتم . خوله پرسيد: آيا حركت كرد؟ عبداللّه گفت : فكر مى كنم كه امشب را در حوالى
فسطاط بماند و صبح زود به سوى سعيد حركت كند.
هنوز حرفهاى آن دو به اتمام نرسيده بود كه پدر خوله با حالتى غضبناك و ناراحت
وارد منزل شد، خوله كه پدر خويش را چنين ديد بر اضطراب و نگرانى او افزوده شد و
فورا به فكرش رسيد حتما بين ناراحتى عبداللّه و پدرش ارتباطى برقرار است . در
ذهن خود گفت : نكند اين دو در بيرون با هم نزاع و اختلاف كرده باشند؟ با همه اين حرفها
دليلى براى خود نيافت . باز هم خودش را دلدارى داد كرد، نه از پدرش علّت اين كار را
بپرسد و نه از عبداللّه . و كشف قضايا را به ساعتى كه با عبداللّه است
موكول كرد.
اندكى بعد سفره غذا چيده شد و همگى دور آن نشستند اما هيچ كدام صحبتى در اين مورد
نكردند. وقتى صرف غذا تمام شد عبداللّه بلند شد و رو به خوله و پدرش كرد و گفت :
براى انجام كارى ، ساعتى را به بيرون رفته و زود برمى گردم . از نگاههاى پدر
خوله اين طور احساس مى شد كه گويا او چيزى از
مسائل عبداللّه و خوله را فهميده است .
اين اتّفاق هم تعجّب خوله را زيادتر كرد، بنابراين به جهت تسكين خود برخواست و
به دنبال عبداللّه حركت كرد و تا دم در او را مشايعت كرد و سفارش نمود كه زودتر
برگردد. عبداللّه گفت : دقيقا نمى دانم چه ساعتى برگردم ، چون اساسا نمى دانم
براى چه كارى مى روم .
عبداللّه كه مى خواست اجازه سؤ ال ديگرى را به خوله ندهد با خوله خداحافظى كرد و
به طرف خانه عمروعاص حركت كرد.
در مسير راه افكار گوناگونى به ذهنش مى رسيد او همه اش در اين فكر بود كه
عمروعاص از او چه مى خواهد؟ بالاخره با قلبى لرزان و ترسان به در خانه امير رسيد،
دربان به او گفت : امير در اطاق مخصوص خود، منتظر شما است . آهسته به طرف اطاق امير
حركت كرد، خواست در را باز كند كه ديد در بسته است . همزمان با كوبيدن در اطاق ،
صداى صحبت آهسته اى بگوشش رسيد، در باز شد و عمروعاص در جلويش ظاهر شد، آثار
ناراحتى و غضب بر چهره اش نمايان بود. عبداللّه سلام كرد، امّا امير با بى اعتنايى گفت
: ((عليك السّلام )). عمروعاص به طرف بالاى اطاق حركت كرد، عبداللّه نيز در حالى كه
به گوشه و كنار اطاق نگاه مى كرد تا شايد كسى را ببيند به
دنبال امير حركت كرد. اگر چه آثار و نشانه هايى از حضور اشخاص را در آن مكان مشاهده
كرد، لكن كسى را در آنجا نيافت .
پس از نشستن امير در بالاى اطاق و ايستادن مؤ دّبانه عبداللّه در
مقابل او، امير به او اجازه داد كه بنشيند.
عبداللّه پس از لحظه اى سكوت ، لب به سخن گشود و گفت :
حال مولايم چطور است ؟ بنده به حضورتان رسيدم تا هر امرى داريد بفرمائيد تا اطاعت
شما نمايم .
عمروعاص در حالى كه با ريش خود بازى مى كرد گفت : تو را به اين جا خواستم تا
فقط به يك سؤ ال من جواب دهى ، اميدوارم پس از آن همه خوبيهايى كه به تو كردم و
تو را از مرگ نجات دادم جواب صحيح به من بدهى .
عبداللّه با احترام بلند شد و گفت : خدارا شاهد مى گيرم كه من ، هيچ وقت آن همه الطاف و
نيكيهاى شما را فراموش نخواهم كرد، چطور ممكن است من از الطاف و بخشش شما، كه
حياتى دوباره به من بخشيدى چشم پوشى كرده و سخنان غيرواقع به عرضتان برسانم
؟ قلب عبداللّه شروع به تپيدن كرد و با خود گفت ، چه چيزى موجب خشم و غضب امير نسبت
به من شده است ؟ عمروعاص او را درجاى خود نشاند و گفت : امروز از شخصى كه تو را
خوب مى شناسد شنيدم كه تو و رفيقت سعيد براى كشتن من به فسطاط آمده ايد، آيا اين
حرف صحيح است يا نه ؟
عبداللّه باز هم از جاى برخواست در حالى كه درستى و صداقت از صورتش آشكار بود
گفت : خير! آقاى من ، آنچه درباره من به عرض شما رسانده اند دروغ است ، باور نكنيد.
عمروعاص گفت : پس براى چه به فسطاط آمده ايد؟
عبداللّه گفت : حال كه اصرار بر شنيدن واقعيت امر را داريد، خواهشم مى كنم درست به
حرفهايم گوش كنيد و اميدوارم در صداقت و راستگويى من شك نكنيد.
عمروعاص گفت : حقيقت را بگو و از چيزى هم حراسان مباش ، هيچ چيز تو را تهديد نمى
كند مگر اين كه حقيقت را بگويى ، و گرنه كسى غير از خود را ملامت نكن .
عبداللّه گفت : به سر امير قسم كه جز حقيقت چيزى نگويم ، اما صحبت من طولانى است آيا
اجازه دارم كه همه جريانات را شرح دهم ؟ عمروعاص گفت :
اول جواب سئوالم را به طور اختصار بگو، چنانچه احتياجى به شرح و
تفصيل ديده باشم از تو خواهم خواست كه شرح قضايا را برايم بگويى .
حال از تو مى خواهم كه بگويى براى چه به فسطاط آمديد و چرا در اجتماع گروه
مخالفين من بوديد؟
عبداللّه گفت : ما به اين جهت به اينجا آمديم تا خائنى را كه تصميم به شهادت امام على
عليه السّلام را داشت ، پيدا كنيم تا شايد او را از تصميمى كه گرفته است باز داريم و
امام را نجات دهيم .
عمروعاص گفت : تو كه يك مرد اموى و دشمن على هستى چطور مى خواستى اين كار را
بكنى ؟
عبداللّه گفت : مولاى من ، ناچارم كه در اين جا توضيح بيشترى بدهم . آيا تو جدم
ابورحاب را مى شناسى ؟
عمروعاص گفت : بله او را مى شناختم ، و شنيدم كه تازگى فوت كرده است .
عبداللّه گفت : بلى مولاى من ، او از دنيا رفت و تا روز مرگش هم دشمن على عليه السّلام
بود و حتى مردم را به كشتن على عليه السّلام دعوت مى كرد. اما او در روز مرگش ، وقتى
كه توبه كرده بود من و پسرعمويم سعيد را احضار كرد و به ما قسم داد كه كينه و
دشمنى على را از دل بيرون كرده و هر گاه مشاهده نموديم كه كسى قصد جان اور را دارد
از جان و دل از او دفاع كنيم . وقتى كه ما از دسيسه
قتل على عليه السّلام طلع گشتيم ، فهميديم كه آن شخص از اهالى مصر است و در اين
شهر زندگى مى كند، با وجود آن كه او را نمى شناختيم عازم مصر شديم تا او را يافته
و از اين قصد شوم او را باز داريم وقتى به شهر فسطاط رسيديم بهترين راه پيداكردن
آن شخص از طريق تماس با دوستداران على عليه السّلام كه در عين الشمس جمع مى شدند
بود.
عمر وعاص در ميان حرفهاى عبداللّه پريد و گفت : آيا تو نمى دانستى كه يكى از
دوستان ابن ملجم نيز قصد كشتن مرا كرده بود؟ عبداللّه گفت : بله خوب مى دانستم ، و اگر
از اين امر آگاه و مطلع نبودم چطور مى توانستم شما را از اين دسيسه با خبر سازم ؟
عمرو گفت : پس براى چه وقتى كه به فسطاط آمدى مرا از قضايا آگاه نساختى ؟ آيا
نمى دانى كه اكنون تو نيز شريك جرم قاتل من هستى ؟
عبداللّه گفت : مى دانم كه بزرگى و بخشش تو
شامل حالم شد و گذشته مرا فراموش كرديد، اما اگر تصميم داريد كه از گذشته مرا مؤ
اخذه نموده و از عفو خود منصرف شوى ، اختيار با شماست ، ولى مى دانم كه امير چنين نمى
كند و وقتى گناهكارى را ببخشد پشيمان نمى شود.
عمروعاص پس از شنيدن سخنان عبداللّه لحظه اى زبانش بندآمد و سپس گفت : اما من مى
دانم كه تو، قبل از اين كه خوله را برايت خواستگارى كنم ، او را مى شناختى و او نيز
قبلا از اين قضايا و دسيسه با خبر بود، اما چرا وقتى كه در شب خواستگارى وصف اين
دختر را برايت مى گفتم چنين وانمود كردى كه اصلا او را نمى شناختى ؟ عبداللّه از
حرفهاى امير جاخورد و نمى دانست چه پاسخى به عمروعاص بدهد، به هر صورت پيش
خود تصميم گرفت كه بالاخره بايد حقيقت قضايا را به عمروعاص بگويد از اينرو خود
را جمع وجور كرد و گفت :
حاشا و كلاّ اى مولاى من كه به شما نيرنگ كرده باشم !! به سر آقايم قسم مى خورم كه
من اين دختر را تا پيش از آن كه تو او را برايم به همسرى در آورى نمى شناختم .
عمروعاص گفت : در خصوص اطّلاع داشتن خوله از دسيسه
قتل چه مى توانى بگوئى ؟ عبداللّه كمى متحيّر ماند و گفت : جواب اين سؤ
ال را بايد از خود او بپرسيد، او كنيز و فرمانبردار اوامر شماست ؟ بهتر است هر چه
زودتر او را احضار كرده و هر سؤ الى كه داريد از او بنمائيد، اما بدون شك مى دانم كه
جز حقيقت به شما نخواهد گفت ، ولى من از مولاى خود استدعا دارم كه آن شخصى را كه
سخن چينى ما را كرده است به من معرّفى كنى تا دروغ گوئيهاى او را در نزد شما ثابت
كنم .
عمروعاص گفت : در اسرع وقت همه شما را در يك جا جمع كرده و
دلائل و نظرات شما را خواهم شنيد، آن وقت هر آنچه را مستحق باشيد اجرا خواهم كرد. سپس
گفت : هر چه زودتر به اطاق خوابت ، كه برايت در نظر گرفتم برو و تا جلسه اجتماع
در آنجا استراحت كن .
آن گاه رو به غلام خويش كرده وگفت : عبداللّه را به سوى اطاقش راهنمائى كن و فردا
صبح نيز او را برگردان . غلامِ امير نيز عبداللّه را به سوى اطاقش هدايت كرد و سپس
بيرون رفت . اما عبداللّه آن شب را تا صبح چشم روى چشم نگذاشت و هر چه تلاش نمود
كه مقدارى استراحت كند، نتوانست .
صبح فردا عبداللّه منتظر غلام ماند كه با او به محضر امير برود. ساعتى بعد همراه غلام
به راه افتاد و به طرف اطاقى كه غير از اطاق معمولى بود حركت كردند. او در حالى كه
در ذهن خويش فكرهاى زيادى خطور مى كرد، اما مهمترين فكرى كه او را آزار مى داد اين
بود كه ، چه كسى درباره او در نزد امير سخن چينى كرده ؟ اين كه خوله چه خواهد كرد؟
آيا مى تواند از خود دفاع كند و موجبات نجات از دست امير را فراهم سازد يا نه ؟
در بين راه كه به طرف اطاق امير مى رفت غلامى كه در گوشه اى ايستاده بود نظر او را
به خود جلب كرد و به نظرش آشنا مى آمد. بله او كسى جز ريحان غلامِ قطام نبود،
براى لحظه اى حالت خاصى به او دست داد و با ناراحتى به خود گفت : خدايا، تو مى
دانى اين كار فقط از قطام ساخته است است ، او غلامش را براى سخن چينى به نزد
عمروعاص فرستاده است .
عبداللّه وارد اطاق امير شد، و عمروعاص را ديد كه با جامه اى سفيد وعمامه اى بزرگ در
حالى كه در يك دست او تسبيح و در دستى ديگر تازيانه اى داشت
مثل يك قاضى كه بر مسند قضاوت نشسته باشد، بر او سلام كرد، امير هم با بى ميلى
جواب سلام او را داده و به او امر كرد كه بنشيند.
عبداللّه در گوشه اى نشست ، نگاهى به اطراف خود كرد و پدر خوله را در حالى كه در
سمت راست امير نسشته بود مشاهده نمود، در سمت چپ امير سه زن نقابدار نشسته بودند. او
از بين آن سه زن فقط خوله را شناخت ، او به جهت حيا و شرمى كه داشت نتوانست دو زن
ديگر را نيز نگاه كند و بشناسد. لحظه اى بعد، از برخوردهاى آنها فهميد كه يكى از آن
دو زن همان قطامِ ملعون ، و آن زنى كه قدش خميده است لبابه عجوزه و حيله گر است . آن
گاه برايش ثابت شد كه همه اين دردسرها از شرارتهاى اين دو زن مكّار است .
قطام كه تا قبل از شهادت امام على عليه السّلام در عزاى پدر و دو برادر خود لباس
سياه بر تن داشت آن روز با لباسهاى ابريشمى سرخ و زربافت كه مخصوص
ثروتمندان و از ساخته هاى مردم ايران بود و با نقابى از همان جنس كه نشان از
خوشگزرانى و هوسرانى هاى او داشت در آن مجلس حضور داشت .
محاكمه خوله در منزل عمروعاص
عبداللّه كه فهميده بود قطام با حيله گريهاى مخصوص خود و با جملات دلفريب خويش
توانسته است امير را نيز مجذوب خود كند تصميم گرفت با تمام توان از خود دفاع كند.
براى لحظه اى ، همه ساكت شدند، عمروعاص كه چشم به زمين دوخته بود و با تازيانه
اى كه در دست داشت و آهسته آهسته بر قاليچه مى كوبيد و دست به ريش و موهايش مى
كشيد، سر را بلند كرد وغلام خود را صدا زد و گفت : برو بيرون و در را ببند و هيچ كس
را به درون راه نده . غلام هم تعظيم نمود و خارج شد.
پس از آن عمروعاص رو به سوى پدر خوله كرد وگفت : آيا اين است جواب خوبيها و
احسان من نسبت به تو؟
پدر خوله كه از حرفهاى امير چيزى نمى فهميد جاخورد و گفت : مولاى من ! نمى دانم چه
اتّفاقى رخ داده است ؟ من كه هميشه غلام وچاكر و خدمتگزار بى ادّعاى امير بوده و هستم .
عمروعاص گفت : شايد تو اين طور باشى ، اما دخترت خوله با همكارى ديگران تصميم
به كشتن من داشتند و سعى مى كردند على بن ابى طالب را از مرگ نجات دهند.
پدر خوله وقتى كه اين سخنان را شنيد فورا بلند شد و به طرف دخترش رفت و او را
بلند كرد و به طرف امير آورد و گفت : سرور من ! تا امروز من او را جزو يكى از كنيزان
تو مى دانستم اما حالا كه به نظرتان مرتكب خطايى شده است السّاعه و در نزد شما
سرش را از بدنش جدا خواهم كرد. پس از اين كلمات ، محكم و سخت خوله را گرفت تا
آزارى به او برساند اما عمروعاص با صداى بلند گفت : تو كارى به او نداشته باش
و بر سر جايت بنشين ، بگذار حرفهايش را بشنوم ، اگر آنچه را كه درباره او شنيده ام
صحيح باشد كمترين مجازاتى كه براى او درنظر گرفته خواهد شد مرگ است .
وقتى كه عبداللّه اين سخنان را شنيد قلبش گرفت و سخت متاءثر گشت و از عاقبت اين
محاكمه نگران شد اما صبر كرد و چيزى نگفت .
پس از آن عمروعاص رو بجانب خوله نمود و گفت : نظر تو چيست اى خوله ؟ خوله در جاى
خود ايستاد و با صدائى جذّاب و قلبى محكم گفت : من نمى دانم از تهمتى كه سخن چينان
بر من زده اند چه بگويم ، و اگر از علت و اهداف اين تهمت ها آگاه مى شدم مى توانستم
حقيقت قضايا را به عرضتان برسانم و آنگاه هر آنچه صلاح مى دانستيد بر من حكم مى
كرديد و اگر مرا مستحق مرگ هم بدانى باز ترسى ندارم ، زيرا كه جان من شيرين تر
از جان مردانِ مسلمانى كه در اين فتنه ها كشته شدند نيست .
عمروعاص از شنيدن سخنان او كه بيانگر وقايع و حوادث اخير بود شگفت زده شد و گفت :
مقصودت از اين حرفها چيست ؟ به سؤ ال من چه جواب مى دهى ؟ خوله گفت :
حال كه چنين است ، اگر اتّهام من ثابت شود ريختن خونم
حلال خواهد بود اما مقصود من اينست كه لااقل بدانم تهمتى كه بر من مى زنند چيست ؟ و آن
كس كه اين تهمت ها را زده چه كسى است ؟ عمروعاص گفت :
قبول مى كنم ، پس از اين با تو ملايم تر برخورد خواهم كرد، تا بتوانى هر طور كه
خواستى از خود دفاع كنى ، ولى بدان !! من شكّى ندارم در اين كه در نهايت به خيانت خود
اعتراف خواهى كرد چونكه ثبوت اين جرم از روشنايى روز روشنتر است . سپس به خوله
امر كرد كه در جايش بنشيند و او نيز نشست . آنگاه نگاهى به قطام كرد و گفت : قطام !
آنچه در مورد خوله ميدانى بگو تا بشنود.
قطام پس از شهادت على عليه السّلام آتش دلش خاموش شده او از صحبتهاى كه بين غلام
او و بلال رّد و بدل شده بود فهميده بود كه خوله سعيد را دوست دارد او مى دانست كه
خوله بلال را با سعيد به كوفه فرستاد تا پيش از زمان كشتن على عليه السّلام آن
حضرت را از اين تصميم آگاه گرداند و موجب نجات على عليه السّلام گردد. قطام با آن
حسّ انتقام جويى و فطرت زشتى كه داشت تصميم گرفت به فسطاط بيايد تا خوله و
سعيد را نيز به آتش قهرش گرفتار سازد و با مكر و حيله اى كه در خود ميديد شكى
نداشت كه مى تواند خيانت اين دو نفر را نزد عمروعاص ثابت كند تا شايد خود را نزد او
عزيز گرداند و در دستگاه او جايى پيدا كند يا امير او را به ازدواج پسر خود در آورد.
قطام و ريحان روز گذشته با سرعت ، خود را به فسطاط رسانده بودند و بعد از
رسيدن به شهر بلافاصله خود را به عمروعاص رساندند و خبر
قتل على عليه السّلام را به او بشارت دادند، پس از آن شروع به بدگويى درباره
خوله و سعيد نمودند و گفتند: او(خوله ) بود كه به كمك سعيد قصد نجات على عليه
السّلام را داشت و اين دو از نقشه قتل شما نيز آگاه بودند.
عمروعاص پس از شنيدن حرفهاى آندو بر كنجكاوى او افزوده شد و از قطام خواست تا
دلايل خود را بيشتر توضيح دهد. قطام كه موقعيت را مناسب و به نفع خود مى ديد از جاى
برخواست و آرام آرام و با ناز و كرشمه به نزديك امير آمد و در حالى كه لباسش از پشت
بر زمين كشيده مى شد با صدائى نرم و لطيف گفت : آنچه امير از من مى پرسد آنقدر
واضح و روشن است كه نياز به دليل و برهانى ندارد. مولاى من اخلاص و ارادت مرا نسبت
به خود بهتر مى دانند، بطورى كه وقتى اجتماع هواداران و دوستان على عليه السّلام را
در عين الشمس شنيدم ، فورا شخصى را ماءمور كردم تا اخبار را به اطلاع برسانند، و
اگر چنانچه كسى را نمى يافتم خود شخصا به اين امر مهم اقدام مى كردم و هدفم از
گفتن اين مطالب اينست كه امير بدانند تا چه اندازه به ايشان وفادار هستم . من شكى از
اطلاع خوله بر دسيسه قتل شما ندارم زيرا يقين دارم وقتى كه خوله و سعيد و رفيقش
عبداللّه به فسطاط آمدند از اين قرارداد آگاه بودند. آن دو براى پيوستن به علويين به
فسطاط آمده بودند و من هم در آن هنگام غلام خود ريحان را فرستادم كه هر چه زودتر اين
خبر را به امير برساند. پس از آن كه ريحان برگشت خبر دستگير كردن علويين در عين
الشمس را به من داد و به من گفت كه از جمله دستگير شدگان عبداللّه و سعيد هستند، اما او
نمى دانست كه سعيد به كمك همين خوله نجات يافته است . ولى من وقتى كه سعيد به
كوفه برگشت تا على بن ابيطالب را از دسيسه
قتل با خبر سازد، از اين قضيه آگاه شدم و اين در حالى است كه اينان سعى كردند امير را
از توطئه قتل آگاه نسازند و همين زن (خوله )، غلام خود
بلال را به دنبال دوستش به كوفه فرستاد. و غلام من ريحان وقتى كه در شهر كوفه
اين دو را در حال گفتگو ديد به آنان نزديك شد و از
خلال صحبتهاى آنان فهميد كه بلال و اين دختر از اين قضايا باخبرند و چون سعى و
كوشش آنان در راه نجات جان على بجائى نرسيد دلشان را به اين خوش كردند كه آنچه
بر سر على آمده است بر مولايم نيز وارد خواهدشد. اما خداى تبارك و تعالى به لطف و
عنايت خويش جان مولايم را از اين سوءقصد نجات داد. پس همانطور كه به عرضتان رسيد
معلوم مى شود كه خوله ، عبداللّه ، سعيد و غلامشان از توطئه آگاهى داشتند. و اگر
چنانچه اين زن به امير خود اخلاصى داشت هيچ وقت آنرا پنهان نمى كرد. عمروعاص گفت :
به چه دليلى بپذيرم كه سعيد و عبداللّه وقتى به فسطاط آمدند از توطئه
قتل من با خبر بودند؟
لبابه پيرزن و مكار كه تا اين لحظه سكوت اختيار كرده بود در جواب اين سؤ
ال به ميدان آمد و گفت : يا امير! شكى نيست كه ايندو نيز از قضايا باخبر بودند چون
همان شب كه قصد سفر به فسطاط را داشتند ما را نيز از اين اخبار با خبر نمودند.
در هنگام سخنان قطام ، خوله در اين فكر بود كه با اينهمه دسيسه قطام چه جوابى به
امير بدهد تا او را قانع كند. عبداللّه نيز از خيانتى كه اين زن حيله گر نموده بود ترس
و واهمه وجودش را فراگرفت و از آن ترسيد كه سخنان قطام اتهام آنان را ثابت كند و
خوله نيز محكوم گردد.
پدر خوله ، در حالى كه سخنان قطام را شنيده بود از جاى برخواست و غضبناك و خشمگين
رو به دخترش كرد و با صداى بلند گفت : خدا تو را لعنت كند اى دخترك خائن ، الان بر
من ثابت گرديد كه تو خيانت كارى . سپس رو به قطام كرد و گفت : در چه روزى غلام
تو بلال را با آن مرد در كوفه ملاقات نمود؟ قطام گفت : ((شب 17 رمضان ))
پدر خوله لحظه اى آرام شد، ولى آرامش او نشان از رضايت نبود، لذا به خوله نزديك شد
و دست دخترش را گرفت و او را به وسط اطاق كشيد و گفت : اكنون مى فهمم كه چرا
بلال بدون اطلاع من به سفر رفته است ، تو او را به همراه دوستت سعيد به كوفه
فرستادى تا ابوتراب (على بن ابى طالب عليه السّلام را از
قتل نجات دهد، اما به دروغ به من گفتى كه او شترها را برداشته و فرار كرده است ، در
حالى كه او شترها را برداشته تا به همراه دوست تو سعيد به كوفه بروند. سپس رو
به سوى عمروعاص نمود و گفت : آقاى من ! ميدانم كه دخترم مستحق
قتل شده است ، يا خودت او را مى كشى و يا به من واگذار تا در حضور تو او را به
قتل برسانم .
عبداللّه پس از شنيدن سخنان پدر خوله غيرتش به جوش آمد، چرا كه سكوت خوله را به
جهت ترس او قلمداد مى كرد، چون چهره خوله به علت نقابى كه بر صورتش بود معلوم
نبود كه او در چه در حالى است ، لذا با آرامى و اطمينان قلبى رو به عمروعاص كرد و
گفت : از مولاى خود تمنّا دارم كه به پدر خوله بفهماند از حدود خود خارج نشود و بداند
كه الان خوله همسر من است و اختيار خوله ديگر دست او نيست تا هر كارى كه خواسته باشد
انجام دهد، چنانچه اگر او گناهى مرتكب شده باشد و مستحق مجازات باشد، تصميم از آن
مولاى من است نه با كس ديگر.
|