next page

fehrest page

back page

پدر خوله كه در آن شب فكر مى كرد دخترش در خانه است و در را بر روى خود قفل كرده تا استراحت كند، نتوانست او را ببيند، لذا در اول صبح به طرف اتاق خوله آمد و ديد باز هم در اتاق قفل شده است و بلال نيز در آنجا نيست ، آن گاه در را كوبيد، خوله با شنيدن صداى در بلند شد و در را براى پدرش باز كرد، خوله با ديدن پدر براى گمراه كردن او خميازه اى كشيد و پدرش نيز دست را بر روى شانه دخترش گذاشت و گفت : دخترم ! گويا هنوز ترس ديروز (زندانى كردن خوله در دير) از دلت بيرون نرفته است ؟
خوله گفت : نه پدرجان ، با داشتن پدرى چون شما خيالم راحت و آسوده است . پدر گفت : آفرين دخترم ، حالا بيا برويم با هم صبحانه بخوريم . آنگاه بلال را صدا زد تا صبحانه را حاضر كند اما جوابى نشنيد، پس رو به خوله نمود و گفت : پس بلال كجاست ؟ خوله گفت : درست نمى دانم ، ولى شايد به بازار رفته باشد؟
پدر مدتى منتظر بلال ماند اما خبرى از او نشد، لذا شخصى را به دنبال بلال فرستاد تا او را پيدا كند. ولى بلال را نيافتند. پس از چند ساعت مشاهده كرد كه شترانش نيز نيستند. هنگام ظهر بود با نيامدن بلال و شتران ناراحتى او زيادتر گرديد و براى آنها نگران شد. خوله كه نگرانى پدرش را ديد گفت : گويا او شترها را دزديده و فرار كرده است . بعدازظهر نيز پدرش عده اى را به اطراف شهر فرستاد تا بلال را پيدا كنند اما اثرى از او پيدا نكردند، پس يقين پيدا كرد كه فرار كرده است .
وقتى خوله اطمينان پيدا كرد كه پدرش حرفهايش را باور كرده است خوشحال شد. اما باز هم به فكر سعيد افتاد، او در اين فكر بود كه نكند سعيد و بلال دير به كوفه برسند و نتوانند توطئه قتل على عليه السّلام را خنثى كنند و اينهمه تلاش بيهوده باشد. اما او يقين داشت كه ، اگر چه ابن ملجم موفق به كشتن على عليه السّلام نيز بشود اما جان سالم بدر نمى برد و ياران آن حضرت او را مجازات خواهند كرد. در هر صورت او صبر كرد و مسائل را به قضا و قدر الهى سپرد.
مدتى پس از آن ، در يكى از شبهاكه پدر خوله به خانه آمده بود بسيار خوشحال به نظر مى رسيد، گويا خبرى را شنيده است كه اينقدر خوشحال است . خوله كنجكاو شد و خواست از قضيه سردرآورد. وقتى بر سر سفره شام نشستند مى خواست موقع خوردن غذا او را به حرف بكشاند، لذا قضيه دستگيرى هواداران على عليه السّلام را به ميان آورد، اما پدرش كه در حال غذا خوردن بود حرفى نزد و فقط تبسمى به خوله نمود. خوله نيز ديگر چيزى نگفت و منتظر شد تا غذاى پدرش تمام شود.
با تمام شدن غذا، پدر تبسمى به خوله كرد و گفت : تو مرا وادار كردى تا هيچگاه حرفى را كه از فاش شدنش مى ترسم برايت نگويم . خوله با تعجب گفت : پدرجان ! من از سوءظن شما به خودم تعجب مى كنم ، من دختر جوان محجبه اى هستم كه هميشه در خانه هستم و جز شما كسى را نمى شناسم كه با او درد دل كنم ، پس چگونه به من تهمت مى زنى كه من اسرارت را فاش مى كنم ؟ من تا به حال چه چيزى از حرفهايتان را افشا نموده ام ؟ آنگاه گريه كنان خود را به كنار كشيد.
پدر باز هم تبسمى كرد و گفت : من نگفتم شما راز مرا فاش كرده اى ، اما... و ساكت شد. خوله گفت : پس قضيه چيست پدر جان ! تو به من سوء ظن دارى و با اين كارت به من تهمت مى زنى و اين بسيار برايم ناخوشايند است كه پدرم به من اطمينان نداشته باشد. پدر گفت : تو خود بهتر ميدانى كه من هنوز معتقدم تو به دشمنان ما علاقه دارى و ... خوله با ناراحتى گفت : منظور شما از دشمن كيست ؟ پناه مى برم به خدا از اين تهمت ، شما چطور چنين تهمتى را به من مى زنى ؟ آنگاه دست از غذا كشيده و از روى سفره برخاست .
پدرش گفت : من مى دانم كه تو علاقه و محبت خاصى نسبت به دوستداران على دارى ، در حاليكه خود مى دانى على عليه السّلام با ما جنگ نمود و عده زيادى از ما را در جنگ نهروان به قتل رسانيد. من تو را به خاطر علاقه به على سرزنش نمى كنم چون من نيز در يك زمانى مثل تو از ياران او بودم ، اما بعد از جنگ صفين و ماجراى حكميت كه خلافت را از دست داد و در نتيجه معاويه جاى او را گرفت ، از او دور شدم ، و هميشه با او در ستيز هستم .
خوله با شنيدن حرفهاى پدرش كه فهميده بود او از دوستداران على عليه السّلام است ، احساس كرد اگر حقيقت را اظهار كند خود را به هلاكت خواهد انداخت ، لذا بناى انكار را در پيش گرفت و گفت : شما از كجا مى دانيد كه من به عقيده سابق خود پايبندم ؟ از وقتى كه عقيده شما نسبت به على عليه السّلام عوض شده ، عقيده من نيز نسبت به او تغيير كرده است ، تازه مگر من كى هستم كه در اين باره با شما مخالفت كنم .
پدرش گفت : اگر آنچه مى گويى درست باشد پس چرا حاضر نشدى با ابن ملجم ازدواج كنى ؟ در حاليكه ميدانستى اين مرد اقدام به كار بزرگى كرده است كه هيچيك از مسلمين حاضر به انجام آن نيست و آن قتل على است .
خوله با شنيدن حرفهاى پدرش سعى كرد به او بفهماند هيچگاه او را رد نكرده و هنوز هم به او ميل دارد لذا گفت : پدرجان ، شما اشتباه مى كنيد و در اين باره به من تهمت مى زنيد، من هيچگاه ابن ملجم را رد نكردم و او هنوز خواستگار من است و هرگاه از سفر برگشت مى تواند با من ازدواج كند، پس چطور مى گوئيد من او را قبول ندارم در حاليكه تا حال يك كلمه در رد او نگفته ام .
پدرش در حاليكه مشغول جدا كردن ران مرغ بود، خنديد و گفت : بله ، مى دانم تو چيزى نگفتى ، اما از برخوردهايت فهميدم چندان علاقه اى به او ندارى .
پدر پس از جدا كردن ران ، قطعه اى از آن را جدا كرد و به خوله تعارف كرد اما او از پذيرفتن آن امتناع ورزيد، پس به خوله گفت : از حرفهايم ناراحت نشو، اين را از دستم بگير و بخور. خوله گفت : تو با تهمت هاى كه به من مى زنى به من ظلم مى كنى ، من فكر مى كنم تو با من مثل دشمن معامله مى كنى ، حتى با اين سوء ظنى كه به من داشتى ، مرا در آن خانه تاريك حبس كردى . پدر گفت : دخترم تو مرا به ياد آن شب ناراحت كننده انداختى ، من خبرى در اين باره براى تو دارم ، اما حرفى به تو نمى زنم مگر اينكه به اين سئوال من پاسخ دهى . ((آيا تو در اطاعت پدرت هستى يا نه و آيا آنچه امر كند انجام مى دهى ؟)) خوله گفت : پدرجان شما به من سوء ظن دارى و مرا مخالف عقيده ات دانستى ، اما من در زندگى خود چيزى جز رضايت و خوشحالى شما را نمى خواهم . آنگاه پدرش تكه اى گوشت برداشت و به خوله گفت : حالا اين يك لقمه را بگير و بخور بعد گوش ‍ كن چه چيزى مى گويم . خوله نيز آن را گرفت و خورد.
پس از آن پدرش گفت : دخترم ! بايد مسئله اى را به تو بگويم و آن اين است كه عمروعاص متوجه آمدن دو مرد ناشناس از كوفه به اينجا شده است و آنها به فسطاط آمده اند تا با بزرگان و رؤ ساى هواداران على كه در عين الشمس ‍ جمع شده بودند ملاقات كنند، امير نيز دستور داد تا فورا همه آنهاى كه در آنجا جمع شده اند را دستگير كنند. آيا تو چيزى شنيده اى ؟ خوله گفت : يك چيزهاى شنيده ام اما كاملا نمى دانم چه شده است . پدر گفت : در بين دستگير شدگانى كه در آن شب در عين الشمس بودند، يكى از آن دو نفر را كه به نام عبدالله است دستگير كرده اند، اما ديگرى را نشناختم و او فرار كرده است و نمى دانيم الان كجاست . عبدالله را هم همراه بقيه به دارالاماره جهت بازجويى بردند. پس از آن عمروعاص تصميم گرفت كه همه را به قتل برساند، اما من گفتم شايد با اين كار فتنه اى ايجاد شود لذا تصميم گرفت آنها را به نيل برده و به آب بياندازد، روز بعد فهميديم كه آنها را غرق كرده اند.
اين خبرها چيزى نبود كه خوله از آن اطلاعى نداشته باشد اما طورى وانمود كرد كه اصلا چيزى نمى داند. پدر خوله ادامه داد: من تا امروز چنين فكر مى كردم كه همه را غرق كرده اند. اما امروز كه در خانه امير بودم مشاهده كردم درِ يكى از اتاقها را قفل كرده اند. عصر امروز باز هم به خانه عمروعاص رفتم . ما درباره ابن ملجم و كارى كه در پيش ‍ گرفته صحبت مى كرديم وقتى به اينجا رسيديم ، امير تبسمى به من كرد كه گويا خبر جديدى دارد. با ديدن چنين حالتى كنجكاو شدم ، لذا از امير خواستم دليل اين امر را برايم بيان كند، اما عمروعاص ميل گفتن آن را نداشت تا بالاخره با اصرار زياد، رو به من كرد و گفت : آيا مى دانى در اين اتاقى كه قفل شده است كيست ؟ من گفتم : نه مولاى من ، نمى دانم و در شاءن من نيست كه از امير بپرسم چه كسانى در خانه او هستند. عمروعاص باخنده اى بلند گفت : در آن اتاق شخصى را حبس كرده ام كه جان مرا از قتل نجات خواهد داد.
با شنيدن حرفهاى عمرو تعجب كردم و منتظر شدم تا توضيح بيشترى را بشنوم ، او گفت : دوست من ! در اين اتاق عبدالله اموى است كه آمدن او به فسطاط باعث شد تا هواداران على را دستگير كرده و به قتل برسانم .
خوله با شنيدن نام عبدالله فهميد كه همان دوست سعيد است و قلبش از خوشحالى به تپش افتاد اما دوست داشت كه بفهمد كه چه چيزى موجب نجات او شده است ؟ پدر خوله ادامه داد: من از سخنان عمرو تعجب كردم پس ‍ پرسيدم كه چگونه او تو را از مرگ نجات خواهد داد؟ امير گفت : عبدالله به من خبر داد كه دوستت ابن ملجم بهمراه دوستانش توطئه قتل على و تو را در يك روز كشيده اند. وقتى اين سخنان را از عبدالله شنيدم فكر كردم شايد او براى نجات خود چنين دروغى را ساخته است ، زيرا مى دانم ابن ملجم از هواداران ماست . لذا تصميم گرفتم تا روز 17 رمضان يعنى روز اجراى توطئه قتل او را در اتاق زندانى كنم ، پس از آن اگر خبرهايش صحيح بود او را آزاد مى كنم ، والا گردنش را خواهم زد.
با شنيدن حرفهاى عمروعاص بدنم به لرزه افتاد كه نكند به من سوءظن پيدا كرده باشد، پس فورا برايش قسم خوردم كه من غير از تصميم ابن ملجم در قتل على ، چيزى نمى دانستم . بعد از او پرسيدم آيا عبدالله نام توطئه گر را به شما گفت ؟ امير گفت : عبدالله اموى نام او را نمى داند. خوله گفت : پدر! پس از آن شما چه كرديد؟ پدرش گفت : دخترم ! حقيقت اين است كه نمى دانستم چطور صداقت و اخلاصم را نسبت به امير ثابت كنم ، زيرا مى ترسيدم بيشتر به من سوءظن پيدا كند. از اينرو تصميم گرفتم نسبت به ابن ملجم بدگوئى كنم و خود را نسبت به او خشمگين جلوه دهم و به او گفتم : اگر من اين مرد خائن را مى شناختم هيچگاه راضى به نامزدى او با دخترم نمى شدم ، اما از همين حالا دست او را از خوله قطع مى كنم . وقتى اين حرفها را به عمروعاص ‍ گفتم ، او رو به من كرد و گفت : اين قول و وعده براى من كافى نيست ، من دخترت خوله را خوب مى شناسم و مى دانم او چه دختر محترمى است لذا هميشه مايل بودم او را به عقد يكى از فرزندانم درآورم . اما اكنون تصميم دارم چنانچه حرفهاى اين جوان اموى درست باشد دخترت را براى او خواستگارى كنم ، زيرا اين جوان اموى قبل از آنكه فريب دوستداران على عليه السّلام را بخورد از هواداران ما بود.
خوله با شنيدن خبر زنده ماندن عبدالله بسيار خوشحال شد و به ذهنش رسيد كه علت نگفتن نام قاتل معاويه از طرف عبدالله به عمروعاص ، يقينا براى اين بوده است كه او نمى خواست عمروعاص اين خبر را به معاويه بدهد تا او نجات پيدا كند. اما با شنيدن مسئله خواستگارى و به جهت شرم و حيائى كه داشت ساكت شد و چيزى نگفت . او از اينكه از دست ابن ملجم رهائى مى يافت خيلى خوشحال بود.
پس از آن بياد سعيد و بلال افتاد كه كار آنها به كجا خواهد كشيد. خوله همچنان خود را به بى اطلاعى مى زد و لذا با تعجب پرسيد: آيا فكر مى كنى قضيه قتل عمروعاص ‍ صحت داشته باشد؟ پدرش گفت : بله ، فكر مى كنم چنين باشد، اما نظر تو درباره پيشنهاد خواستگارى عمروعاص ‍ چيست ؟ خوله ساكت شد و جوابى نداد. پدر گفت : نمى دانم معنى سكوت تو چيست ، اما تو مى دانى كه ما قادر به رد پيشنهاد امير نيستم .
خوله گفت : فعلا اين مسئله را به بعد موكول مى كنيم ، زيرا خوله چيزى جز كنيز و فرمانبردار شمانيست ، صبر مى كنيم تا وقتى كه امير آنرا تعيين كرده است و آن وقت تصميم مى گيريم . پدر گفت : البته ما صبر مى كنيم ، ولى اميدوارم خواستگار جديد لياقت تو را داشته باشد و مثل ابن ملجم خيانت كار نباشد. من از ميان سخنان امير فهميدم كه عبدالله مرد محترمى است ، او يك اموى است كه در منزل عثمان تربيت يافته است وليكن او را فريب داده و هوادار على نموده بودند اما حال به عقيده سابق خود برگشته است . او جوان رشيد و زيباى به نظر مى رسد زيرا من در شبى كه آنها را دستگير كرده بودند او را ديده ام .
خوله همچنان سكوت مى كرد و چيزى نمى گفت ، اما پدرش سكوت او را دليل بر رضايت او مى دانست ، پس از صرف غذا هر دوى آنها بلند شدند، خوله دست خود را داشته و به اتاق خود رفت . او در اين فكر بود كه با پيشنهاد پدر چه كند؟ اما خود را قانع نمود كه كارى جز صبر نمى توان كرد.
خوله هرگاه تنها مى شد به فكر سعيد و عشق و علاقه اى كه به او پيدا كرده بود مى افتاد، او مى ترسيد كه نكند عمروعاص او را به ازدواج عبدالله درآورد در حاليكه هنوز نمى دانست كار سعيد در كوفه به كجا خواهد انجاميد. او از زيركى و شجاعت عبدالله در شگفت بود زيرا عبداللّه توطئه قتل عمروعاص را به او گفته بود اما ماجراى كشتن معاويه را مخفى نگه داشته بود. خوله از اين مى ترسيد كه نكند خبر عبدالله به واقعيت تبديل نشود و در نهايت موجب كشتن عبدالله گردد. ساعتها را با نگرانى و اضطراب سپرى مى كرد و چاره اى جز صبر و دل سپردن به قضا و قدر الهى نداشت . عبدالله نيز كه در خانه عمرو زندانى بود بسيار مضطرب و نگران بود كه اگر توطئه در موقع خود انجام نشود و قاتل منصرف شود چه پيش خواهد آمد.
ماجراى ترور عمروعاص
عمروعاص پس از شنيدن توطئه قتل و ترس از كشته شدن ، چند روز به اقامه نماز جماعت نرفت . صبح روز 17 رمضان فرا رسيد، عمروعاص وانمود كرد كه بعلت دل درد نمى تواند به نماز برود، از اين رو شخصى به نام ((خارجة بن ابى حبيبة ))(40) را كه رئيس ماءمورين شهر بود و هيچ اطلاعى از دسيسه قتل نداشت ، به جاى خود به مسجد فرستاد.
خارجة بن ابى حبيبه در محل اقامه نماز ايستاد، قاتل كه از قبل در جاى خود قرار گرفته بود و به خيال اينكه عمروعاص به نماز ايستاده است بدون تاءخير شمشير را كشيده و با يك ضربت او را از پاى درآورد. ماءمورين عمروعاص فورا بر سر او ريخته ، و دست بسته او را پيش ‍ امير بردند. عمروعاص با ديدن او فريادى كشيد و گفت : واى بر تو، چرا فرمانده نيروهايم را كشتى ؟ تو ((خارجة بن ابى حبيبة )) را كشتى ؟ اما آن مرد بدون ترس و وحشت و با خونسردى گفت : بخدا قسم من فكر مى كردم تو را كشته ام ؟ عمروعاص فرياد زد و گفت : تو مى خواستى مرا بكشى اما خدا نخواست و ((خارجة بن ابى حبيبة )) كشته شد. اما بگو ببينم تو كيستى ؟ آن مرد گفت : من عمر بن بكر هستم . عمروعاص گفت : از كدام قبيله هستى ؟ گفت : از بنى تميم . آنگاه عمروعاص دستور داد فورا او را به قتل برسانند.
اما خوله در آن شب خواب و قرار نداشت ، او منتظر خبر تازه اى بود كه بايد فردا آن را مى شنيد. صبح روز بعد داد و فريادهاى در شهر شنيده شد، پدرش به خانه آمد و سراسيمه به سوى خوله رفت و گفت : دخترم ! حرفهاى عبدالله درست بود و پس از بيان ماجراى قتل گفت : حالا تو بايد خود را براى ازدواج با عبدالله آماده كنى .
خوله با شنيدن اين خبر، خود را در بن بست عجيبى ديد، او خيلى ناراحت بود و نمى دانست چه كند، از اين رو خود را سرزنش مى كرد كه چرا زودتر از خانه پدرش فرار نكرده است ، اما به علاقه سعيد به خودش يقين نداشت زيرا وقتيكه سعيد او را در فسطاط ملاقات كرده بود، هيچ ابراز علاقه و محبتى به خوله نكرده بود. از طرفى هم نگران كوفه بود كه بر سر على عليه السّلام چه آمده است ، آيا ابن ملجم موفق به اين كار شده است يا نه ؟ آيا اميرالمؤ منين عليه السّلام نيز مثل عمروعاص نجات پيدا كرده و يا اينكه شهيد شده است ؟ تنها كسى كه او را از اين بن بست خارج مى كرد غلامش بود، كه منتظر بود هر چه زودتر بياد و اخبار صحيح را براى او نقل كند.
سعيد بدنبال قطام و انتقام از او
سعيد و بلال را در كوفه ترك كرديم حال مى رويم به كوفه تا ببينيم آنها چه مى كنند. گفتيم بلال آماده سفر به فسطاط بود زيرا سعيد به او گفته بود كه هر چه زودتر به آنجا رفته و خبر صحيح را بياورد، اما خودش در اين فكر بود كه پس از رفتن بلال چه كند؟
پس از آن به فكرش رسيد كه شايد آمدن بلال طول كشيده و طاقتش بسر آيد، لذا رو به بلال كرد و گفت : من به تو گفته بودم كه به فسطاط بروى و اخبار را برايم بياورى ، اما چون مى ترسم آمدنت خيلى طول بكشد، من نيز به دمشق مى روم و در آنجا منتظر تو مى مانم . من بيست روز ديگر در مسجد دمشق منتظر تو هستم ، چه انتقام خون على عليه السّلام را از قطام بگيرم يا نه ؟ و همچنين آنجا بهتر مى توانم بفهمم بر سر معاويه چه آمده است ؟
بلال به سوى فسطاط حركت كرد و سعيد تا صبح فردا در آنجا صبر كرد. صبح زود از خانه خارج شد و مستقيم به سوى خانه قطام رفت ، وقتى به آنجا رسيد ديد در خانه او قفل شده است . پس نزديك در ايستاد و نگاهى به باغ و درختان آن كرد و به فكر فرو رفت . او بياد خاطرات گذشته و حيله و نيرنگ هاى كه اين زن بدجنس كرده بود افتاد. او بياد عبدالله افتاد كه با هم به اين منزل آمده بودند. او در اين فكر شد كه اين زن ، كجا ممكن است رفته باشد؟ از اين رو به خود گفت : شايد نزد اقوام خود در اطراف كوفه رفته باشد.
به دنبال اين فكر، هر جا كه احتمال مى داد رفت اما اثرى از او نيافت . پس از آن به خود گفت : اگر بيشتر از اين وقت را از دست دهم ممكن است بلال زودتر از من به دمشق بياد و نتوانم او را ببينم و همچنين به فكرش رسيد كه شايد قطام براى فرار از دست ياران على عليه السّلام به معاويه در دمشق پناه برده باشد؟ زيرا او كمك زيادى به كشتن دشمن معاويه كرده بود و حتما مى توانست دل او را به دست آورد. پس از آن وقت را از دست نداد و سوار شتر تندروى شده و با سرعت به طرف دمشق حركت كرد.
در شب واقعه قطام از ريحان شنيد كه سعيد به كوفه آمده است و وقتى ريحان نزد قطام آمد ماجراى برخورد خود با غلام خوله را براى او تعريف كرد و به او گفت : اين غلام ، او را در نزد سعيد رسوا كرده و ديگر سعيد سخنان مرا باور نكرد و حاضر نشد با من به خانه شما بيايد.
قطام از شنيدن سخنان ريحان احساس دشمنى و كينه بيشترى نسبت به بلال و خوله نمود، او با وجود اينكه از سعيد خوشش نمى آمد اما بخاطر حسادت به خوله كه رقيب او در عشق و علاقه به سعيد شده بود بناى دشمنى با او را در پيش گرفت ، خصوصا از كمكهاى كه خوله براى نجات جان على عليه السّلام به سعيد مى كرد ناراحت بود. لذا تصميم گرفت هر طور شده ضربه اى به خوله بزند. اما چون در آن شب همه افكارش متوجه كشتن على عليه السّلام بود و همچنين ابن ملجم نيز در نزد او حضور داشت نمى توانست به چيز ديگرى فكر كند. از اين رو قبل از طلوع فجر همراه آن پيرزن (لبابه ) و غلامش به مسجد كوفه رفته و با نشستن در چادر مخصوص زنان منتظر وقوع حادثه شد. مسئله قابل توجه اين است كه او جراءت زيادى در راه تصميم خود داشت ، او حتى از فاش شدن نقشه خائنانه اش نمى ترسيد، او يقين داشت كه حيله آن پيرزن (سپردن تعهدنامه سعيد به قنبر) در خانه على عليه السّلام كار سعيد را خواهد ساخت .
تصميم قطام براى سفر به فسطاط
پس از شهادت على عليه السّلام و دستگيرى ابن ملجم قطام در حاليكه عقده دلش را باز كرده بود بهمراه آن پيرزن (لبابه ) و غلام خود از كوفه فرار كرد، اما هنوز كينه سعيد و خوله را در دل داشت . او تصميم گرفت به فسطاط رفته ، تا در نزد عمروعاص درباره خوله بدگوئى كند، زيرا فكر مى كرد عمروعاص جواب خوش خدمتيهاى او را در لو دادن محل اجتماع هوداران على عليه السّلام را خواهد داد و شكى نداشت كه با سخن چينى درباره خوله و بيان طرفداراى او از هواداران على عليه السّلام يزى جز دستور كشتن او از طرف عمروعاص نخواهد بود. و اين در صورتى بود كه خود عمروعاص به قتل نرسيده باشد والا بايد نقشه ديگرى درباره خوله مى كشيد. لذا تصميم گرفت موافقت ريحان را به خود جلب كند.
ريحان نيز كه هميشه در خدمت او بود، آمادگى كامل خود را به قطام اعلام كرد. پس از جلب نظر ريحان تصميم گرفت هر چه زودتر خود را به فسطاط برساند، اما به خود گفت : بهتر است در مسير حركت توقفى در دمشق داشته باشد تا از سرنوشت معاويه اطلاع پيدا كند، كه اگر او كشته شده باشد، عمروعاص را تشويق كند تا خود مقام خلافت و جانشينى او را تصاحب كند.
ماجراى ترور معاويه
وقتى كه قطام وارد دمشق شد، در آنجا شنيد كه مردى به نام برك بن عبدالله تميمى در صبح 17 رمضان در مسجد دمشق قصد كشتن معاويه را داشت ، اما با ديدن معاويه و از شدت عجله و ترس شمشير را بر ران او وارد كرده و معاويه ازمرگ نجات پيدا كرد. و وقتى او را گرفتند و نزد معاويه بردند گفت : من خبر خوشحال كننده اى برايت دارم آيا اگر اين خبر را بگويم از مجازات من مى گذرى ؟ معاويه گفت : بله . آن مرد گفت : يكى از رفيقان من سحرگاه امروز على را به قتل رسانيد. معاويه گفت : شايد او نيز مثل تو نتوانسته است على را به قتل برساند. برك بن عبدالله گفت : يقينا على كشته شده است ، زيرا او هيچگاه با خود نگهبان ندارد.
پس از آن معاويه دستور داد كه او را به قتل برسانند، و خود نيز به دنبال مداواى زخمش رفت .(41) اما وقتى قطام سلامت معاويه را شنيد تصميم گرفت هر چه زودتر به فسطاط رفته تا خوله را گرفتار خيانت خود سازد.
آزادى عبدالله از زندان عمروعاص
اما عبدالله در زندان مصر به اميد حادثه ترور بسيار نگران و مضطرب است . او در اين فكر بود كه اگر اين حادثه رخ ندهد چه پيش مى آيد؟ وقتى عبدالله ماجراى اين دسيسه را به عمروعاص گفت از او تعهد گرفت كه هيچكس را از اين قضيه مطلع نسازد، زيرا احتمال مى داد فاش شدن اين خبر موجب منصرف شدن قاتل عمروعاص ‍ گردد. عمروعاص نيز به تعهد خود عمل نمود. او حتى اين راز را از فرمانده نيروهايش پنهان كرد. غير از عبدالله و عمرعاص ، تنها كسى كه از مسئله با خبر شد پدر خوله بود و اين هم براى آن بود كه پدر خوله جزء نزديكترين و معتبرترين افراد در نزد عمروعاص بود. خصوصا از وقتى كه نامزد دخترش يعنى ابن ملجم قصد كشتن على عليه السّلام را گرفته بود نزد عمروعاص محبوبيت خاصّى پيدا كرده بود.
وقتى شب 17 رمضان فرا رسيد، آرامش و قرار از عبدالله گرفته شد. قلب او نيز تندتند مى زد، زيرا او خود را بين مرگ و زندگى مى ديد. وقتى صبح فرا رسيد سر و صدا و همهمه مردم به گوشش رسيد و چون زندان روزنه اى به بيرون نداشت نتوانست چيزى ببيند تا بفهمد چه شده است . پس منتظر نگهبان زندان كه هر روز صبح برايش غذا مى آورد شد. با آمدن زندانبان اتفاقات مسجد فسطاط به گوشش رسيد. با فهميدن مسئله اطمينان زيادى به او دست داد، اما همينطور تا غروب آفتاب در زندان بود.
پس از غروب ، يكى از ماءموران عمروعاص به زندان آمد و ضمن باز كردن دستهايش ، او را به نزد امير برد. آن مرد عبدالله را به مجلسى كه عمروعاص در آن بود هدايت كرد، عمروعاص در حاليكه شلاقى در دست داشت و با آن در حال بازى كردن بود، در جايگاه خود نشسته بود و غير از او نيز كسى در آن مجلس نبود. عبدالله به محض قرار گرفتن در مقابل امير زانوهايش را بر زمين زد تا دست عمروعاص ‍ را ببوسد، اما عمرو عاص دست او را گرفته و در كنار خود نشاند و با صداى آرام و نرم گفت : تو ما را از مرگ نجات دادى و حق زيادى برگردن ما دارى ، اما فرمانده نيروهايم در اين ماجرا كشته شد و اگر چنانچه دقيقا ساعت وقوع حادثه را مى دانستيم اجازه نمى دادم چنين واقعه اى اتفاق بيفتد. عبدالله گفت : زندگى من در گرو اين حادثه بود و اگر اتفاق نمى افتاد با سوءظنى كه شما به من داشتيد الان من بجاى ((خارجة )) كشته شده بودم .
هنوز حرفهاى عبدالله به اتمام نرسيده بود كه خادم عمروعاص داخل شد و گفت : يا امير پدر خوله پشت در است آيا اجازه دارند داخل شوند؟ با اجازه عمروعاص ‍ پدرخوله وارد مجلس شد. او با اينكه جزء بزرگان و فرماندهان دربار عمروعاص نبود اما بخاطر خوش ‍ خدمتيهاى خود، خصوصا قضيه ابن ملجم در نزد عمروعاص موقعيّت خاصى پيدا كرده بود، به طورى كه به راحتى وارد منزل عمروعاص مى شد و گاهى عمروعاص ‍ او را از اصحاب و ياران خود مى شمرد.
با داخل شدن او عمروعاص به او گفت : قبل از نشستن در را از پشت بسته و به خادم بگو هيچكس را به داخل راه ندهد. عمروعاص ضمن معرفى عبدالله او را در كنار خود نشانيد. پدر خوله از ديدن عبدالله تعجب كرد زيرا او را جوان رشيد و زيبا و باهوشى ديده بود و از اينكه عمروعاص او را براى دخترش خواستگارى كرده بود خوشحال شد اما عبدالله هيچ اطلاعى از اين مسائل نداشت .
آنگاه عمروعاص رو به عبدالله كرد و گفت : من قبلا تو را به پدر خوله معرفى كرده ام ، بايد به تو بگويم او يكى از بهترين دوستانم مى باشد به طورى كه من خبر توطئه قتل را از همه كس جزء او پنهان كرده بودم ، اما من شرطى با او بسته بودم كه فكر مى كنم به نفع تو باشد و من اين شرط را بخاطر جبران خدمت تو كرده ام .
عبدالله لحظه اى ايستاد و مؤ دبانه گفت : آيا مولايم اجازه ميدهند حرفى بزنم ؟ عمروعاص گفت : هر چه مى خواهى بگو. عبدالله گفت : اى امير شما فكر نكنيد كه من با اين كار خود موقعيتى در نزد شما پيدا كرده ام زيرا من هر چه كردم براى نجات جان خودم بود.
عمروعاص از صراحت لهجه عبدالله تعجب كرد و گفت : تو با اين حرفهايت مرا بيشتر به پاداش دادن تشويق كردى ، پسر عاص هيچگاه زحمات افراد را بى پاسخ نمى گذارد و آن طور هم كه تو فكر مى كنى من ساده نيستم و ميدانم تو براى نجات جان خودت اين خبر را به ما داده اى ، اما با همه اينها من بايد جبران خدمت تو را بنمايم ، من با صدق و صراحت لهجه اى كه در تو ديدم يقين كردم اگر تو از ياران ما باشى مى توانى كمك زيادى به ما بكنى ، زيرا تو يك اموى هستى و شايسته نيست كه از هواداران على باشى .
عمروعاص اين سخنان را با لحن پرسشى گفت تا شايد بفهمد كه علت هوادارى او از على چه بوده است ، اما عبدالله ساكت ماند و چيزى نگفت . عمروعاص گفت : اما چرا نمى پرسى ما چه پاداشى برايت درنظر گرفته ايم ؟ عبدالله گفت : من كه عرض كردم شايسته هيچ پاداشى نيستم . عمرو گفت : آيا ازدواج كرده اى ؟ عبدالله گفت : هيچگاه ، مولاى من ! عمروعاص گفت : پس بدان كه در فسطاط دخترى است كه همه اهل شهر از جمال ، عقل و دانائى او صحبت مى كنند، او دختر همين دوست من مى باشد (اشاره به پدر خوله ). بر تو چه پنهان كه عبدالرحمن بن ملجم نيز از او خواستگارى كرده است ، او كسى است كه تصميم دارد على را به قتل برساند و نمى دانم آيا موفق به اين كار شده است يا نه ؟
عبدالله با شنيدن اين حرفها نفسش بند آمد، از اين رو به سعيد و كار بسيار مهم او در راه نجات على عليه السّلام فكر مى كرد اما هر طور بود صبر كرد و به دنباله حرفهاى عمروعاص گوش داد. عمروعاص ادامه داد: اين دختر الان نامزد ابن ملجم است و تصميم داشت پس از مراجعت از كوفه با او عروسى كند. اما مخفى نماند كه اين خائن با اينكه از ماجراى ترور من بوسيله عمروبن بكر اطلاع داشت آن را از ما مخفى نگه داشت ، لذا من او را شريك كشتن خود مى دانم و پس از آن او را از ازدواج با خوله محروم ساختم . من خوله را به منزله دختر خود مى دانم ، لذا او را براى تو خواستگارى كردم و مى دانم هرگاه تو او را ببينى مى فهمى كه ما بهترين دختر فسطاط را برايت انتخاب كرده ايم .
آنگاه رو به پدر خوله كرد و گفت : گمان نكن كه ما درباره خوله كوتاهى كرده ايم ، اين جوان از خانواده بزرگان است ، بايد بدانى او يك اموى است و بين او و معاويه نسبت نزديكى وجود دارد. اما اگر ابن ملجم خائن به اينجا بيايد، به خدا قسم او را زنده نخواهم گذاشت ، من فكر نمى كنم او زنده از خانه پسر ابى طالب خارج شود، حال چه در كارش ‍ موفق شود و چه نشود.
عبدالله از اينكه تا اين حد در نزد عمروعاص قُرب و منزلت پيدا كرده بود خوشحال بود، اما براى پسر عموى خود سعيد نگران بود كه پس از جدا شدن از او چه به سرش ‍ آمده است ؟ به فكرش رسيد كه از عمروعاص بپرسد سعيد چه شده است ؟ اما از اين مى ترسيد كه نكند او به دست ماءموران عمروعاص دستگير شده باشد، لذا باز ساكت ماند و چيزى نگفت . اما عمروعاص از سكوت عبدالله چنين فهميد كه شايد او راضى به اين وصلت نباشد لذا گفت : چرا جواب مرا ندادى ؟ حتما از خوله خوشت نمى آيد، ولى بخدا سوگند كه من حاضر بودم او را براى بهترين پسرانم انتخاب كنم .
عبدالله خود را جمع كرد و گفت : مولاى من ! چگونه ممكن است به آنچه شما راضى هستيد راضى نباشم ؟ سكوت من براى آن است كه خود را در مقابل راءى و نظر امير بى اختيار مى بينم ، علاوه بر اين رضايت دختر نيز شرط است ، آيا او مايل است با جوان غريبى چون من ازدواج كند؟ پدر خوله در جواب او گفت : خوله كنيزِ مولايم امير است و آنچه ايشان براى او بپسندد او فرمانبردار است ، زيرا من و دخترم مطيع دستورات امير هستيم .
لحظه اى سكوت بر مجلس حكمفرما گرديد و سپس ‍ عمروعاص رو به عبدالله كرد و گفت : من فكر مى كردم ، شما دو نفر بوديد كه به فسطاط آمديد، اما من غير از شما كسى را نديدم ؟ عبدالله با شنيدن سئوال عمرو مضطرب شد و فورا در جواب او گفت : بله مولاى من ، همين مسئله است كه از شروع سخنان شما مرا به خود مشغول كرده است ، او پسر عموى من است كه با من به اين شهر آمده بود، من او را در مسجد گذاشته و خود به عين الشمس رفتم ولى در آنجا دستگير شدم و تا كنون هيچ خبرى از او ندارم ، نمى دانم ماءموران او را گرفته و كشته اند يانه ؟ عمروعاص ‍ گفت : من درباره او چيزى نشنيده ام و فكر مى كنم وقتى خبر دستگيرى شما را در آنجا شنيد فرار كرده باشد.
مقدارى از نگرانى عبدالله با شنيدن اين حرفها كم شد اما او دوست داشت بيشتر از حال سعيد مطلع گردد، او دوست داشت به كوفه رفته تا از وقايع آنجا با خبر شود و بفهمد چه بر سر امام آمده است ، لذا به تظاهر گفت : من براى پسر عمويم نگران هستم ، آيا مولاى من اجازه مى دهند به دنبال او به كوفه بروم تا جوياى حال او شوم و سپس برگشته و تا آخر عمر در خدمت شما باشم ؟ زيرا من هرگز محبتهاى شما را فراموش نخواهم كرد.
عمروعاص گفت : اما اول بايد خوله را به عقد تو درآورم تا داماد ما شوى و پس از آن به هر كجا كه مى خواهى سفر كن .
عمروعاص بخاطر زيركى و سياستى كه داشت احساس ‍ كرده بود كه چنين شخص آزاده و درستكارى را نبايد از دست داد، زيرا اگر در خدمت او باشد مى تواند خدمات زيادى به او بنمايد پس بهتر آن ديد كه او را به قيد ازدواج مقيّد كند خوله را به همسرى او انتخاب كرد چون فكر مى كرد خوله از طرفداران او است و مى تواند مجددا عبدالله را به حزب امويان برگرداند.
عمروعاص تا آن هنگام نمى دانست آيا ابن ملجم موفق شده است يا نه ؟ عبدالله نيز پيشنهاد عمروعاص را پذيرفت كه پس از ازدواج با خوله مسافرت كند. پس از آن عمروعاص زمان ازدواج آن دو را اعلام كرد و به عبدالله گفت : تو تا روز ازدواج در منزل ما مهمان خواهى بود و پس ‍ از عقد مى توانى دنبال پسر عموى خود بروى . عبدالله در مقابل امير زانو زد و دست او را بوسيد و گفت : شما آن قدر به من محبت كردى كه من قادر به جبران آن نيستم . پس از آن از عمروعاص اجازه خروج گرفت و به بيرون رفت .
پدر خوله نيز كه فكر مى كرد شوهر خوبى براى دخترش پيدا كرده و در حالى كه از خوشحالى پر مى كشيد از مجلس بيرون رفت ، او با سرعت به سوى منزل حركت كرد. اما خوله ناراحت و خشمگين در اطاقش نشسته بود. خوله از اينكه عمروعاص مى خواست او را به ازدواج عبدالله درآورد، ناراحت و عصبانى بود و اگر چه در دل نفرتى از عبدالله نداشت اما از اول به سعيد علاقه داشت .
پدر خوله تا غروب به خانه باز نگشت . خوله مى دانست كه پدرش به نزد عمروعاص رفته است و با او درباره ازدواج با عبدالله صحبت مى كند، با بى قرارى منتظر آمدن پدر بود، او از اين نگران بود كه نكند پدرش او را به ازدواج اجبارى با عبدالله وادار كند. دو ساعت از شب گذشته بود كه صداى در خانه به گوش خوله رسيد، قلب او به تپش ‍ افتاد و رنگ صورتش زرد شد و همچنان بى حال بر بالش ‍ تكيه داد. چيزى نگذشت كه در خانه باز شد، پدرش به داخل آمد، او فورا و يكسره به طرف اتاق خوله آمد و در را زد، خوله در حاليكه زانوهايش از شدت اضطراب به لرزش ‍ افتاده بود بلند شد و در را براى پدرش باز كرد. پدرش ‍ داخل شد و در حاليكه خوشحالى و سرور از چهره اش ‍ مى باريد در كنار دخترش نشست ، او فكر مى كرد الان دخترش بسيار خوشحال و خندان است اما با ديدن چهره مضطرب و نگران دخترش گفت : دخترم چه شده ؟ چه چيزى تو را ناراحت مى كند؟ خوله گفت : چيزى مرا ناراحت نمى كند، كسالت من بخاطر ديرآمدن شما و تنهايى خودم در اين خانه است . پدرش تبسمى نمود و گفت : وقت آن رسيده است كه ديگر تنها نمانى .
خوله منظور پدرش را نديده گرفت و گفت : گويا تازه فهميده ايد كه من در اين خانه تنها هستم لذا تصميم گرفته ايد كه هيچ وقت مرا تنها نگذارى . پدرش از سادگى او خنديد و گفت : دخترم ، منظورم اين نبود، بلكه مى خواهم پيشنهادى را كه چند روز پيش عمروعاص به تو كرده بود به يادت بياندازم . اكنون وقت آن فرا رسيده است ، زيرا حرف عبدالله اموى درست درآمده است ، از اين رو عمروعاص ‍ امشب من و عبدالله را در منزلش جمع كرد و با هم در اينباره صحبت كرديم . عبدالله جوان رشيد و زيبايى است كه آثار بزرگى و شجاعت از چهره اش هويدا بود، همين اندازه كافى است كه بدانى امير آنقدر از او تعريف كرد كه تا حال از كسى چنين نگفته بود، او شوهر خوبى براى تو خواهد بود و وقتى عقدتان خوانده شد ديگر تنها نخواهى بود.
هنوز حرفهاى پدرش به اتمام نرسيده بود كه صورت خوله سرخ شد و آثار خجالت و شرمندگى بر او غالب شد. و دانه هاى عرق مثل مرواريد بر پيشانيش نشسته شد، خوله سر به زير انداخته بود و چيزى نمى گفت . اما تنها خجالت ، كه پدرش چنين فكر مى كرد سبب اضطراب و نگرانى او نبود، اضطراب او براى اين بود كه او نمى دانست آيا به احساس قلبى و عواطف خود گوش كند يا به دستور پدرخود و عمروعاص ؟ اگر چه او نمى دانست كه الان در كوفه بر سر سعيد چه آمده است اما از درون قلب به او علاقه داشت . او مى دانست رد كردن عبدالله خشم و غضب پدر و امير را به دنبال خواهد داشت .
اما پدرش اين اضطراب و نگرانى را عادى مى دانست زيرا هر دخترى قبل از خواستگارى و ازدواج با آن روبرو مى شود. پس دستى بر موهاى بلند خوله كشيد و گفت : خجالت نكش دخترم ، من پدرت هستم و درباره ازدواج با تو صحبت مى كنم ، اين افتخار بزرگى است كه اين كار بدست امير انجام مى شود.
خوله ميل داشت تا آمدن خبرى از سعيد عقد را به تاءخير اندازد. و در حاليكه سر به زير افكنده بود گفت : آيا وقتى براى اينكار تعيين شده است ؟ پدر گفت : بله ، يك هفته مهلت داده شده است . خوله گفت : بهتر است سه هفته مهلت بگيرى . پدر گفت : چه علتى دارد كه آن را اينقدر به تاءخير بياندازيم ؟ من مى ترسم اگر چنين تقاضاى از امير كنيم او خشمگين شود، عبدالله جوان بى نظيرى است من به داشتن چنين دامادى افتخار مى كنم ، پس جاى اعتراضى باقى نمى ماند.
طبق عادت هميشگى پدر خوله ، حرفهايش تواءم با خشونت و اكراه بود. خوله نيز كه پدرش را مى شناخت و عاقبت گفتگوى با او را مى دانست ، سكوت كرده و بظاهر خوشحالى خود را نشان داد. و وقتى پدرش او را چنين ديد گفت : آفرين به تو دخترم ! تا يك هفته ديگر مقدمات ازدواج فراهم مى شود. اگر چه خوله ساكت شده بود اما به دنبال راهى مى گشت تا هر طور شده ازدواج را به تاءخير اندازد.

next page

fehrest page

back page