امام رضا (ع) فرمود: ((نه ، نيامده اند)). ماءمون خشمگين شد و بر سر غلامان فرياد
زد (كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته ايد).
عبدالله بن بشير در ادامه سخن مى گويد: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت : براى ما
انار بياور، چند انار آوردم ، گفت هم اكنون با دست خود (كه به زهر تمر هندى آلوده بود)
آب اين انارها را با فشار دست بگير، من چنين كردم ، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست
خود به حضرت رضا (ع) (كه در بستر بيمارى در
حال بهبودى بود) خورانيد و همان موجب مسموميت امام رضا (ع) شده و سبب شهادت آن
حضرت گرديد، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند و سپس از دنيا رفت
.
جريان شهادت از زبان اباصلت و محمد بن جهم
((اباصلت هروى )) مى گويد: وقتى كه ماءمون نزد امام رضا (ع) بيرون رفت ، من
به حضور آن حضرت رسيدم ، به من فرمود: ((يا اباصلت ! قد فعلوها؛ اى اباصلت !
آنها كار خود را (يعنى مسموم كردن را) انجام دادند))، و در اين هنگام زبان آن حضرت به
ذكر توحيد و شكر و حمد خدا، گويا بود.
((محمد بن جهم )) مى گويد: حضرت رضا (ع) انگور را دوست داشت ، مقدارى از انگور
را آماده كردند و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد كردند وقتى كه
دانه هاى انگور زهرآگين شد، آن سوزنها را بيرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد
آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار كه در بستر بيمارى بود، آن انگورها را خورد و سپس
به شهادت رسيد.
و گويند مسموم نمودن آن حضرت بسيار زيركانه و دقيق (با
كمال پنهانكارى بود تا كسى نفهمد) انجام گرفت .
رياكارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع)
پس از شهادت حضرت رضا (ع) ماءمون يك شبانه روز خبر آن را پوشاند و فاش نكرد،
سپس ((محمد بن جعفر)) (عموى حضرت رضا (ع)) و جماعتى از دودمان ابوطالب (ع) را
كه در خراسان بودند، طلبيد و خبر وفات حضرت رضا (ع) را به آنان داد و خودش
گريه كرد و بسيار بيتابى نمود و اندوه شديد خود را ابراز كرد و سپس جنازه آن
حضرت را به طور صحيح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو كرد و گفت :
((برادرم ! براى من طاقت فرساست كه تو را در اين
حال بنگرم ، من اميد آن را داشتم كه قبل از تو بميرم ، ولى خواست خدا اين بود!))
سپس دستور داد جسد آن حضرت را غسل دادند و كفن و حنوط نمودند و به
دنبال جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا كه هم اكنون
محل قبر شريف حضرت رضا (ع) است مشايعت كرد و همانجا آن را به خاك سپرد. آن
محل ، خانه ((حميد بن قحطبه )) (يكى از
رجال دربار هارون ) بود كه در قريه اى به نام((سناباد)) نزديك ((نوقان )) در
سرزمين ((طوس )) قرار داشت ، و قبر هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) در آنجا
بود. مرقد مطهر حضرت رضا (ع) را در جانب قبله قبر هارون ، قرار دادند.
فرزندان حضرت رضا (ع)
حضرت رضا (ع) درگذشت ، ولى فرزندى براى او سراغ نداريم ، جز يك پسر كه
همان امام بعد از اوست ؛ يعنى ((ابوجعفر محمد بن على (ع) (امام نهم ) كه هنگام وفات
حضرت رضا (ع) هفت سال و چند ماه داشت )).(169)
گذرى بر زندگى امام نهم حضرت محمد تقى (ع)
ويژگيهاى زندگى امام جواد (ع)
امام جواد (ع) پس از پدر، به مقام امامت رسيد، امام جواد (ع) در ماه رمضان (170)
سال 195 هجرى در مدينه ، چشم به جهان گشود و در ماه ذيقعده (آخر ماه )
سال 220 هجرى در سن 25 سالگى از دنيا رفت .
مدت خلافت آن بزرگوار به جاى پدرش و مدت امامتش بعد از پدرش ، هفده
سال بود.
مادرش ام ولد بود و ((سبيكه )) نام داشت و از اهالى ((نوبه )) بود.
نمونه هايى از دلايل امامت امام جواد (ع)
روايات بسيارى بيانگر تصريح يا اشاره امام رضا (ع) بر امامت فرزندش امام جواد (ع
) است از جمله راويان بزرگى كه به نقل اينگونه روايات پرداخته اند عبارتند از:
1 - على بن جعفر (فرزند امام صادق (ع) و) عموى حضرت رضا (ع).
2 - صفوان بن يحيى .
3 - معمر بن خلاد.
4 - حسن بن جهم .
و جماعت ديگرى كه به خاطر رعايت اختصار، از ذكر آنان خوددارى شد، اينك به چند نمونه
از اين روايات توجه كنيد:
1 - ((على بن جعفر)) در ضمن گفتارى به حسن بن حسين بن على بن حسين فرمود:
((خداوند حضرت رضا (ع) را در آن هنگام كه برادرها و عموهايش به او ستم كردند،
يارى فرمود)) و پس از ذكر مطالبى ، على بن جعفر مى گويد: من برخاستم و دست
ابوجعفر محمد بن على (يعنى امام جواد (ع)) را گرفتم و گفتم :
((گواهى مى دهم كه تو در پيشگاه خدا، امام هستى )). امام رضا (ع) گريه كرد و
سپس (به من ) فرمود: اى عمو! آيا از پدرم نشنيدى كه مى فرمود:
رسول خدا (ص) فرمود:
((باءبى ابن خيرة الاماء النوبية ...؛ پدرم به فداى پسر بهترين كنيزان از
اهل نوبه .(171) پاك سرشتى از فرزندان او (حضرت قائم ) است ؛ آواره
(بيابانها) و طالب خون پدر و جدش ، پنهان شده از نظرها (كه مدت غيبتش آن قدر
طولانى است ) كه در مورد او گفته مى شود از دنيا رفته ، يا هلاك شده ؟ يا به كدام
بيابان و دره اى رفته و ناپديد شده است )).
گفتم : فدايت گردم ! راست مى گويى .
2 - ((صفوان بن يحيى )) مى گويد: به حضرت رضا (ع) عرض كردم :
قبل از آنكه خداوند ابوجعفر (امام جواد (ع)) را به شما ببخشد، از تو مى پرسيدم (كه امام
بعد از شما كيست ؟)؛ در پاسخ مى فرمودى : ((اگر) خداوند به من پسرى عطا كند (او
امام شماست )))، اينك خداوند آن پسر را به شما عنايت فرموده و چشمهاى ما را به وجود
او روشن فرموده است ، خدا آن روز را نياورد كه ما با جاى خالى تو مواجه شويم و اگر
چنين روزى (يعنى درگذشت شما) پيش آمد، ما به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (و او را امام خود
قرار دهيم ؟)
حضرت رضا (ع) با دست اشاره به ابوجعفر (امام جواد (ع)) كرد كه در آن هنگام پيش
رويش ايستاده بود.
عرض كردم : ((فدايت شوم ! اين پسر، كودكى است كه سه
سال دارد؟!))
فرمود: ((سن كم او به امامت او آسيب نمى رساند، عيسى (ع) قيام به حجت (پيامبرى ) كرد
با اينكه كمتر از سه سال داشت )).(172)
3 - ((معمر بن خلاد)) مى گويد: در محضر حضرت رضا (ع) بودم ، سخنى از آن
حضرت (در راستاى امامت ) شنيدم ، آنگاه فرمود: ((شما چه نيازى (به امام ) داريد (و چه
كمبودى احساس مى كنيد؟) اين ابوجعفر (اشاره به امام جواد) است كه او را جانشين خودم كردم
و مقام خود را به او سپردم ، ما از خاندانى هستيم كه كودكانمان (خصايص امامت ) را از
بزرگانمان ، ارث مى برند، همچون يكديگر (يعنى همانگونه كه بزرگسالانمان
خصايص امامت را ارث مى بردند) بدون هيچ گونه تفاوت )).
4 - ((حسن بن جهم )) مى گويد: در محضر امام رضا (ع) نشسته بودم ، پسرش
ابوجعفر (امام جواد (ع)) را خواست او كودك بود آمد، امام رضا (ع) او را در كنار من نشانيد
و به من فرمود: ((پيراهن او را بيرون بياور))، من پيراهن (حضرت جواد را) از تنش
بيرون آوردم ، امام رضا (ع) فرمود: با دقت بين دو شانه او (جواد (ع)) را ببين ، من نگاه
كردم ، ناگهان چشمم به چيزى شبيه مهر در يكى از شانه هايش افتاد كه آن در گوشت
فرو رفته بود. آنگاه حضرت رضا (ع) فرمود: ((اين مهر را مى بينى ؟ نظير همين ، در
شانه پدرم وجود داشت )).
يك نمونه ديگر
(قبلا بايد توجه داشت كه ماءمون عباسى ، شيفته
جمال و كمال امام جواد (ع) شد و دخترش ام الفضل را به همسرى او درآورد و بعد، آن
حضرت را با احترام ، همراه ام الفضل ، از بغداد به سوى مدينه روانه كرد) بسيارى از
مورخين نقل كرده اند:
وقتى كه امام جواد (ع) همراه ام الفضل دختر ماءمون (كه همسرش بود) از بغداد به سوى
مدينه حركت كردند، در مسير خود به خيابان ((باب الكوفه )) رسيدند و همراه آن
حضرت ، جمعيتى بودند كه او را بدرقه مى كردند، هنگام غروب آفتاب به((دارالمسيب
)) رسيد، در آنجا فرود آمد و براى نماز به مسجد رفت ، در صحن مسجد، درخت سدرى
بود كه هنوز ميوه نداده بود، ظرف آب طلبيد و در كنار آن درخت وضو گرفت (كه آب
وضويش به پاى درخت مى ريخت ) و بعد برخاست و نماز مغرب را با مردم خواند و در
ركعت اول بعد از حمد، سوره ((نصر)) را خواند و در ركعت دوم بعد از حمد، سوره
((توحيد)) را خواند، سپس قنوت بجا آورد و نماز را به آخر رساند، بعد از نماز
اندكى نشست و ذكر خدا گفت و سپس بى آنكه تعقيب نماز را بخواند برخاست و چهار ركعت
نماز نافله مغرب را خواند و سپس دو سجده شكر بجا آورد، سپس از مسجد بيرون آمد، وقتى
كه به آن درخت سدر رسيد(173) ، مردم ديدند آن درخت داراى ميوه هاى زيبا شده و
از اين كرامت تعجب كردند و از آن ميوه ها خوردند و ديدند شيرين و بدون هسته است .
آنگاه با امام جواد (ع) خداحافظى كردند، آن حضرت همان وقت به سوى مدينه رفت و
همچنان در مدينه ماند تا آن هنگام كه معتصم (هشتمين خليفه عباسى ) پس از ماءمون روى كار
آمد و آن حضرت را در آغاز سال 220 هجرى به سوى بغداد فراخواند و آن بزرگوار
ناگزير به بغداد آمد و در آنجا بود تا در آخر ماه ذيقعده همان
سال 220 از دنيا رفت و بدن مطهرش را در پشت سر جدش امام موسى بن جعفر (ع) (در
قبرستان قريش واقع در كاظمين نزديك بغداد) به خاك سپردند.
پايان عمر امام جواد (ع)
چنانكه گفتيم امام جواد (ع) در مدينه متولد شد و در بغداد از دنيا رفت و معتصم عباسى او
را از مدينه به بغداد جلب كرد، آن حضرت دو شب مانده به آخر محرم
سال 220 هجرى ، وارد بغداد شد و در ماه ذيقعده همان
سال در بغداد (پس از ده ماه تحت نظر حكومت عباسيان ) جان به جان آفرين تسليم كرد.
بعضى گفته اند: آن حضرت را مسموم كردند، ولى اين
قول نزد مصنف كتاب الارشاد (شيخ مفيد) ثابت نشده است ؛ زيرا روايتى كه بر آن گواهى
دهد، به نظر ايشان نرسيده است .(174)
جسد مطهر آن حضرت را در قبرستان قريش ، پشت سر مرقد جدش امام كاظم (ع) به خاك
سپردند.
او هنگام شهادت 25 سال و چهار ماه داشت و با القاب ((منتجب و مرتضى )) ياد مى شد.
فرزندان امام جواد (ع)
امام جواد (ع) داراى چهار فرزند پسر و دختر بود:
1 - امام على بن محمد (ع).
2 - موسى .
3 - فاطمه .
4 - امامه .
و امام جواد (ع) اولاد ذكورى غير از نامبردگان نداشت .
گذرى بر زندگى امام دهم حضرت هادى (ع)
ويژگيهاى زندگى امام هادى (ع)
مقام امامت ، بعد از امام جواد (ع) به پسرش ابوالحسن ، امام على بن محمد (ع) رسيد؛ زيرا
همه خصلتهاى امامت در او جمع بود و وجودش سرشار از
فضايل و مناقب بود و هيچ كس جز او نبود كه مقام پدرش به او ارث برسد، به علاوه
پدرش امام جواد (ع) با تصريح و با اشاره ، امامت و جانشينى آن حضرت را بعد از
خودش بيان فرمود.
امام هادى (ع) در روستايى به نام ((صريا)) نزديك مدينه در نيمه ماه ذيحجه
سال 213 هجرى ، چشم به اين جهان گشود و در ((سامرا)) در ماه رجب (سوم ماه ) در
سال 254 هجرى در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمرش مى گذشت ، به شهادت رسيد.
متوكل (دهمين خليفه عباسى ) آن حضرت را به وسيله ((يحيى بن هرثمة بن اعين )) از
مدينه به شهر ((سامرا)) احضار كرد و آن حضرت در سامرا سكونت نمود تا به
شهادت رسيد.
مدت امامت آن حضرت 33 سال بود. مادرش ام ولد بود و ((سمانه )) نام داشت .
دو نمونه از فضايل و دلايل امامت امام هادى (ع)
1 - ((اسماعيل بن مهران )) مى گويد: هنگامى كه بار
اول ، امام جواد (ع) از مدينه به سوى بغداد مى رفت ، هنگام خروج ، به او عرض كردم :
فدايت گردم ! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم ، امر امامت بعد از تو از آن كيست
؟
آن حضرت خندان به من توجه كرد و فرمود: ((آنكه تو گمان كرده اى (شهادت ) در اين
سال رخ نمى دهد)).
هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى ) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد،
هنگام خروج آن حضرت از مدينه به حضورش شتافتم و عرض كردم : فدايت گردم ! تو
مى روى ، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (امام بعد از تو كيست ؟) آن بزرگوار
گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش تر شد، سپس به من رو كرد و فرمود: در
اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد ((الامر من بعدى الى ابنى على ؛ مقام امامت بعد از من
با پسرم على (امام هادى (ع)) است )).
2 - ((خيرانى )) مى گويد پدرم مى گفت : من ملازم و خدمتكار خانه امام جواد (ع) بودم
كه آن حضرت مرا بر آن گماشته بود، احمد بن محمد بن عيسى اشعرى (از شيعيان ) هر
شب هنگام سحر نزد من مى آمد تا حال امام جواد (ع) را كه بيمار و بسترى بود. بپرسد و
گاهى ((خادم مخصوص )) حضرت جواد (ع) كه بين او و (پدر) خيرانى رابطه
برقرار بود و پيام (خصوصى ) امام جواد (ع) را براى او مى آورد و پيام او را نزد امام
جواد (ع) مى برد، نزد (پدر) خيرانى مى آمد، احمد بن محمد بن عيسى اشعرى بلند مى شد
و مى رفت و آن خادم مخصوص ، با (پدر) خيرانى خلوت مى كرد (و بين آنان به طور
خصوصى ، سخنانى رد و بدل مى شد).
(پدر) خيرانى مى گويد: يك شب آن ((خادم مخصوص )) از حضور امام جواد (ع) بيرون
آمد و احمد بن محمد بن عيسى (طبق معمول ) برخاست و چند قدم رفت و خادم مخصوص با من
خلوت كرد و با من همسخن شد، احمد كمى بازگشت و نزديك ما ايستاد به طورى كه سخن ما
را مى شنيد، خادم مخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مى رساند و مى فرمايد:
انى ماض و الامر صائر الى ابنى على ...؛ من از دنيا مى روم و امر امامت به فرزندم
على انتقال مى يابد و او بعد از من ، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم ، آن حق را
بر شما داشتم )).
سپس خادم مخصوص رفت و احمد بن محمد اشعرى ، نزد من آمد و گفت : خادم مخصوص به تو
چه گفت ؟
گفتم : خير است .
گفت : ((آنچه را به تو گفت ، من شنيدم )) و شنيده خود را براى من بازگو كرد.
به احمد گفتم : خداوند اين كارى كه انجام دادى (سخن مخفى ما را شنيدى ) بر تو حرام
كرده و فرموده است : (ولا تجسسوا...)؛ ((تجسس نكنيد)).(175)
اينك كه (مرتكب حرام شدى و) سخن (مخفى خادم مخصوص ) را شنيدى ، آن را براى گواهى
دادن در خاطره ات نگهدار، شايد ما روزى احتياج به اين گواهى پيدا كرديم و حتما از
فاش ساختن آن بپرهيز تا وقتش فرا رسد.
(پدر) خيرانى در ادامه سخن مى گويد: وقتى كه صبح شد، آنچه را خادم مخصوص به من
گفته بود (در مورد امامت حضرت هادى ) در ده نسخه نوشتم و آنها را مهر كردم و به ده نفر
از بزرگان اصحاب و شيعيان دادم و به آنان گفتم : ((اگر
قبل از آنكه اين نسخه ها را از شما بخواهم ، مرگ به سراغم آمد، شما آنها را باز كنيد و
بخوانيد و مطابق آن عمل نماييد)).
هنگامى كه امام جواد (ع) از دنيا رفت ، از خانه ام بيرون نيامدم تا اينكه مطلع شدم كه
بزرگان شيعه در منزل ((محمد بن فرج )) به گرد هم آمده اند و درباره مساءله امامت
گفتگو مى كنند و محمد بن فرج براى من نامه اى نوشت و در آن نامه مرا از اجتماع
بزرگان شيعه در نزدش آگاه كرده و يادآورى كرده بود كه اگر خطر فاش شدن در
كار نبود، با هم نزد تو مى آمديم و دوست دارم كه سوار بر مركب شوى و خود را به من
برسانى .
(پدر) خيرانى مى گويد: سوار بر مركب شدم و خود را به خانه ((محمد بن فرج ))
رساندم ، ديدم بزرگان شيعه در نزد او اجتماع كرده اند، درباره امامت (امام هادى ) با آنان
گفتگو كردم ، ديدم اكثر آنان در اين باره در شك و ترديد هستند، به آن ده نفر كه نسخه
ها را به آنان داده بودم و در مجلس حاضر بودند، گفتم : آن نسخه ها را بيرون بياوريد.
نسخه ها را بيرون آوردند. گفتم : همين مطلبى را كه در اين نسخه ها نوشته شده ، من به
آن ماءمور هستم (176) (و گواهى مى دهم ).
بعضى از حاضران گفتند: ما مايل بوديم گواه ديگرى با تو وجود داشت تا گواهى تو
را تاءكيد و محكمتر مى كرد.
به آنان گفتم : خداوند، خواسته شما را برآورده كرده ، اين ابوجعفر اشعرى (احمد بن
محمد بن عيسى اشعرى ) است كه در اينجا حاضر است گواهى مى دهد كه اين سخن مذكور در
نسخه ها را (از خادم مخصوص ) شنيده است .
حاضران ، متوجه احمد اشعرى شدند، از او خواستند گواهى دهد، ولى از گواهى دادن امتناع
نمود.
(پدر) خيرانى در ادامه سخن مى گويد: من احمد اشعرى را به((مباهله ))(177)دعوت كردم ، او از شركت در مباهله ترسيد و گواهى داد كه آن سخن را شنيده است
و گفت : من گواهى مى دهم ، ولى مى خواستم اين افتخار به يك فرد عرب برسد نه به
من كه از عجم هستم ، اما چون پاى مباهله به پيش آمد، ديگر راهى براى كتمان گواهى نمانده
است ، آنگاه همه حاضران در آن مجلس به امامت حضرت هادى (ع) اعتقاد پيدا كردند و
رفتند.(178)
# # #
روايات در اين خصوص جدا بسيار است و ذكر آنها در اين كتاب - كه بنايش بر اختصار
است - به طول مى انجامد.
و اينكه : همه شيعيان بر امامت امام هادى (ع) اتفاق راءى دارند و در آن عصر، كسى در
برابر او ادعاى امامت نكرد تا موضوع امامت را در دست انداز شبهه قرار دهد، ما را از
نقل نصوص ديگر به طور مشروح در مورد امامت آن حضرت ، بى نياز مى سازد.
نمونه اى از معجزات امام هادى (ع)
((خيران اسباطى )) مى گويد: در مدينه به حضور امام هادى (ع) رفتم ، به من
فرمود: از واثق (نهمين خليفه عباسى ) چه خبر؟
گفتم : او به سلامت است و من نزديكترين شخصى هستم كه با او ديدار كرده و ده روز
بيشتر نيست از او جدا شده ام .
امام هادى (ع) فرمود: ((مردم مدينه مى گويند او مرده است )).
عرض كردم : ديدار من با واثق از همه نزديكتر بوده است .
فرمود: ((مردم مدينه مى گويند او مرده است )).
وقتى كه ديدم امام هادى (ع) باز از مردم مدينه سخن گفت ، دريافتم كه منظور، خودش مى
باشد.
سپس فرمود: جعفر چه كرد؟ (يعنى متوكل دهمين خليفه عباسى كه پسر معتصم بود چه مى
كند؟)
گفتم : او در زندان در بدترين حال مى باشد.
فرمود: ((آگاه باش او اينك خليفه شده است )).
سپس فرمود: ((از ((ابن زيات )) (وزير واثق ) چه خبر دارى ؟))
گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست .
فرمود: ((آگاه باش كه اين منصب براى او نكبت بود)).
سپس سكوت كرد، آنگاه فرمود: ((مقدرات و احكام الهى واقع خواهد شد، اى خيران ! واثق
از دنيا رفت و جعفر متوكل به جاى او نشست و ابن زيات نيز كشته شد)).
گفتم : فدايت شوم ! چه وقت كشته شد؟
فرمود: شش روز بعد از بيرون آمدن تو (از سامرا).
در اين راستا، روايات بسيار است و شواهد فراوان مى باشد.
احضار امام هادى (ع) از مدينه به پادگان سامرا
مورخين علت انتقال امام هادى (ع) از مدينه به شهر سامرا را چنين
نقل مى كنند: عبدالله بن محمد (از طرف دستگاه طاغوتى بنى عباس ) سرپرست جنگ و عهده
دار نماز در مدينه بود، در مورد امام هادى (ع) نزد
متوكل عباسى (دهمين خليفه عباسى ) سعايت و بدگويى كرد و تعمد داشت كه آن حضرت را
بيازارد.
امام هادى (ع) از سعايت و بدگوييهاى او نزد
متوكل آگاه شد، نامه اى به متوكل نوشت و در آن نامه ، آزار رسانى و دروغ بافى
عبدالله بن محمد را متذكر شد و خواستار رسيدگى گرديد.
وقتى كه نامه به دست متوكل افتاد، پاسخ نامه را نوشت و در آن نامه بسيار به امام هادى
(ع) احترام نمود و آن حضرت را (در ظاهر محترمانه ولى در باطن براى اجراى سياست شوم
خود) به پادگان سامرا، دعوت كرد.
وقتى نامه متوكل به امام هادى (ع) رسيد، ناگزير آماده شد كه از مدينه به سوى سامرا
كوچ كند و با يحيى بن هرثمه ، مدينه را به قصد سامرا ترك نمود، وقتى كه آن
حضرت به سامرا رسيد، متوكل (رياكار و سالوس ) يك روز مخفى شد و ترتيب داد كه آن
حضرت به كاروانسرا كه گداها در آن منزل مى گزيدند وارد گرديد، آن حضرت آن روز
را در آن كاروانسرا به شب آورد سپس متوكل ، خانه اى را در اختيار امام هادى (ع) گذارد.
(به اين ترتيب ، امام هادى (ع) را از مدينه به سامرا تبعيد كرد و او را در يكى از خانه
هاى لشكرگاه (پادگان ) تحت نظر نگهداشت كه در اين صورت طبيعى است كه رابطه
شيعيان با امام هادى (ع) قطع شده و همه چيز در رابطه با او تحت
كنترل قرار مى گيرد و سرانجام ، آن حضرت به طور مرموزى مسموم شده و به شهادت
مى رسد).
در مدتى كه امام هادى (ع) در سامرا بود، متوكل در ظاهر به او احترام مى كرد، ولى در
مورد آن حضرت در انديشه نيرنگ بود كه آن را اجرا كند، ولى نتوانست .
بين امام هادى (ع) و متوكل در سامرا، ماجراها و سرگذشتهاى بسيار رخ داد كه هركدام
نشانه آشكارى بر امامت آن حضرت بود كه اگر خواسته باشيم آن جريانها را در اينجا
بياوريم از حدود اين كتاب كه بنايش بر اختصار است ، خارج شده ايم و همين مقدار كافى
است .
فرزندان امام هادى (ع)
امام هادى (ع) در (سوم ) ماه رجب سال 254 در سامرا چشم از جهان فروبست و جسد مطهرش
در همان خانه اى كه سكونت داشت ، به خاك سپرده شد، فرزندان او عبارتند از:
1 - ابامحمد، امام حسن عسكرى (ع) كه مقام امامت بعد از امام هادى (ع) به او رسيد.
2، 3 و 4 - حسين ، محمد و جعفر (كذاب ).
5 - عايشه .
امام هادى (ع) ده سال و چند ماه در سامرا (دور از وطن و تحت نظر) بود تا جان به جان
آفرين تسليم نمود و به شهادت رسيد.
گذرى بر زندگى امام يازدهم حضرت حسن عسكرى (ع)
ويژگيهاى زندگى امام حسن عسكرى (ع)
بعد از امام هادى (ع) مقام امامت به فرزندش امام حسن عسكرى (ع) رسيد؛ زيرا
خصال و ويژگيهاى امامت در وجود او جمع بود و در خصايص مقام مقدس امامت ، از همه مردم
زمان خودش برترى داشت . او در علم ، زهد، كمال
عقل ، عصمت ، شجاعت ، كرم و اعمال بسيار كه انسان را به پيشگاه خدا نزديك مى كند،
سرآمد همه اهل زمان خود بود. از سوى ديگر پدر بزرگوارش امام هادى (ع) با تصريح
و اشاره ، جانشينى و امامت آن حضرت را بيان نمود.
امام حسن عسكرى (ع) در (هشتم ) ماه ربيع الاخر
سال 232 هجرى ، در مدينه چشم به اين جهان گشود و روز جمعه هشتم ربيع
الاول سال 260 در سن 28 سالگى در سامرا از دنيا رفت و در خانه اش در سامرا كنار
قبر پدرش ، به خاك سپرده شد مادرش ام ولد بود و ((حديثه )) نام داشت و مدت خلافت
و امامت امام حسن عسكرى (ع) شش سال بود.
نمونه هايى از دلايل امامت امام حسن عسكرى (ع)
1 - ((يحيى بن يسار عنبرى )) مى گويد: ابوالحسن امام هادى (ع) چهار ماه
قبل از وفات خود به (امامت ) پسرش امام حسن عسكرى (ع) وصيت كرد، من و عده اى از
دوستان را بر آن وصيت به گواهى گرفت .
2 - ((على بن عمر نوفلى )) مى گويد: در محضر امام هادى (ع) در صحن خانه اش
بودم ، پسرش ((محمد)) در كنار ما عبور كرد، به امام هادى (ع) عرض كردم : فدايت
گردم ! اين آقا (يعنى محمد) بعد از شما امام و صاحب ماست ؟
در پاسخ فرمود: ((لا، صاحبكم من بعدى الحسن ؛ نه ، بلكه امام و صاحب شما بعد از من ،
حسن (ع) است )).
3 - ((على بن مهزيار)) مى گويد: به امام هادى (ع) عرض كردم : پناه مى برم به
خدا! اگر براى شما اتفاقى (يعنى مرگ ) رخ دهد ما به چه كسى رجوع كنيم (و او را امام
خود قرار دهيم ؟).
در پاسخ فرمود: ((عهدى الى الاكبر من ولدى يعنى الحسن (ع)؛ عهد (امامت ) من به
بزرگترين فرزندان من يعنى حسن (ع) است )).
4 - معرفى امام حسن عسكرى (ع) در مجلس سوگوارى امام جواد (ع): جماعتى از بنى هاشم
كه يكى از آنان ((حسن بن حسين افطس )) بود هنگام وفات امام جواد (ع) در خانه امام
هادى (ع) اجتماع كرده بودند و براى امام هادى (ع) در صحن خانه فرشى در زمين گسترده
بودند و مردم در محضرش نشسته بودند، گفتند: تخمين زديم كه از
آل ابوطالب و بنى عباس و قريش 150 نفر مرد بودند غير از غلامان و ساير مردم .
ناگاه امام هادى (ع) به حسن بن على (امام حسن عسكرى ) نگاه كرد كه گريبان چاك كرده و
در سمت راست آن حضرت ايستاده و ما او را نمى شناختيم پس از ساعتى كه حسن عسكرى (ع)
ايستاده بود امام هادى (ع) به او رو كرد و فرمود:
((پسر جان ! شكر خدا را در وجود خودت تازه كن كه خداوند موضوع تازه اى در مورد
تو فرموده است )).
حسن عسكرى (ع) گريه كرد و كلمه استرجاع به زبان آورد و گفت :
الحمد لله رب العالمين و اياه اسئل تمام نعمه علينا و انا لله و انا اليه راجعون .
((حمد و سپاس خداوندى را كه پروردگار جهانيان است و تنها از درگاه او
تكميل نعمتش را بر ما مساءلت مى نمايم و همه ما از آن خدا هستيم و همه ما به سوى او باز
مى گرديم )).
ما سؤ ال كرديم : اين جوان كيست ؟
گفتند: اين شخص ، حسن بن على (ع) فرزند او يعنى فرزند امام هادى (ع) است ، به نظر
ما مى آمد كه حضرت حسن عسكرى (ع) در آن وقت ، بيست
سال يا در اين حدود، سال دارد، در آن وقت او را شناختيم . و دانستيم كه امام هادى (ع) با
امامت و قائم مقامى او بعد از خودش اشاره نمود.
نشانه اى از امامت امام حسن عسكرى (ع)
((ابوهاشم جعفرى )) مى گويد: از تنگى و فشار زندان و دشوارى كند و زنجير (كه
در زندانهاى بنى عباس مبتلا بودم ) به امام حسن عسكرى (ع) شكايت كردم ، در نامه اى
براى من نوشت :
((تو همين امروز ظهر، نماز ظهر را در خانه خودت مى خوانى )).
همانگونه كه فرموده بود، هنگام ظهر مرا از زندان آزاد كردند و نماز ظهر را در
منزل خودم خواندم و من از نظر مخارج زندگى در فشار و تنگدستى بسر مى بردم و مى
خواستم در نامه اى كه براى آن حضرت نوشتم ، از او بخواهم كه كمك مالى كند ولى
شرم كردم آن را بنويسم لذا به خانه ام رفتم ، آن حضرت صد دينار براى من فرستاد و
به من نوشت :
((هرگاه نياز پيدا كردى شرم و ملاحظه نكن ، آن را از ما بخواه كه به خواست خدا، آنچه
بخواهى به تو خواهد رسيد)).
و روايات در اين راستا، بسيار است كه براى رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مى شود.
ساير خصوصيات آخر عمر امام حسن عسكرى (ع)
حضرت ابومحمد امام حسن عسكرى (ع) در اول ماه ربيع
الاول سال 260 هجرى ، بيمار شد و در روز جمعه هشتم همين ماه در همين
سال ، وفات يافت ، او هنگام وفات ، 28 سال داشت و جسد مطهر او را در ((سامرا)) در
خانه خود كنار قبر پدر بزرگوارش ، به خاك سپردند.
پسرش حضرت مهدى منتظر (ارواحنا له الفداء) را كه اميد جهانيان براى
تشكيل حكومت حق جهانى است ، بجاى گذارد.
فرزند امام حسن عسكرى (ع)
ولادت حضرت مهدى (عج ) در پنهانى انجام شد و وجود چنين پسرى را مخفى نمودند؛ زيرا
خفقان و سانسور شديد حكومت طاغوتيان عباسى ، همه جا را فراگرفته بود و سلطان
زمان در جستجوى آن حضرت بود و براى آگاهى از وضع او، بسيار تلاش مى نمود و
بخصوص در مذهب شيعه دوازده امامى ، آمدن او شايع شده بود و همگان مى دانستند كه
شيعيان در انتظار آمدن او بسر مى برند، بر همين اساس ، امام حسن عسكرى (ع) در زمان
حياتش ، آن فرزندش را آشكار نكرد و بيشتر مردم بعد از وفات آن حضرت نمى دانستند
كه او چنين پسرى دارد.
برادر امام حسن عسكرى (ع) كه ((جعفر)) نام داشت (و بر اثر انحراف و دروغگويى ،
به ((جعفر كذاب )) معروف گرديد) ارث آن حضرت را تصاحب كرد و در زندانى كردن
كنيزهاى آن حضرت و آزار رساندن به همسران آن حضرت كوشش كرد و به اصحاب امام
حسن عسكرى (ع) كه يقين به وجود پسر آن حضرت و اعتقاد به امامت او داشتند و در انتظار
او بسر مى بردند، ناسزا مى گفت و از آنان بدگويى مى كرد و دشمنى با آنان را آغاز
كرد و آنچنان آنان را ترساند كه همه آنان را پراكنده نمود (با توجه به اينكه جعفر
كذاب با حكومت عباسيان همدست شده بود) خلاصه اينكه : او نسبت به بازماندگان امام
حسن عسكرى (ع) شرايط بسيار سختى را پديد آورد، او باعث شد كه آنان را زندانى
كردند و به كند و زنجير كشيدند و تهديد، تحقير و توهين نمودند و انواع آزارها به
آنان رساندند، ولى سلطان زمان (معتمد يازدهمين خليفه عباسى ) با همه كوششهايش ، به
آن پسر بزرگوار (حضرت مهدى (ع)) دست نيافت .
و در ظاهر، جعفر (كذاب ) اموال امام حسن عسكرى (ع) را براى خود برداشت و در ميان شيعيان
امام حسن (ع) كوشش بسيار كرد تا او را به عنوان امام دوازدهم به جاى برادرش بپذيرند
ولى هيچيك از شيعيان ، دعوت او را نپذيرفتند، حتى در اين گمراهى ، از سلطان زمان كمك
خواست و اموال بسيار در اين راه خرج كرد و به هرجا كه گمان مى برد كه مى تواند از
آن استفاده كند، دست انداخت ، ولى نتيجه نگرفت و نقشه هايش نقش برآب گرديد.
براى جعفر در اين رابطه در تاريخ ، داستانها، روايات و مطالب بسيار، وجود دارد كه
براى رعايت اختصار در اين كتاب مختصر از ذكر آنها خوددارى شد، آن داستانها نزد شيعه
دوازده امامى و آگاهان به تاريخ ، معروف مى باشد.
گذرى بر زندگى امام دوازدهم حضرت مهدى (ع)
ويژگيهاى زندگى حضرت مهدى (ع)
مقام امامت بعد از امام حسن عسكرى (ع) به پسرش (حضرت مهدى (ع)) همنام و هم كنيه
رسول خدا (ص) رسيد و امام حسن عسكرى (ع) در ظاهر و باطن ، فرزندى جز او (يعنى
حضرت مهدى (ع)) نداشت و او را غايب و مخفى ، بجاى گذارد. (چنانكه در قسمت آخر حالات
امام حسن عسكرى (ع) خاطرنشان شد).
حضرت مهدى (ع) در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى (در شهر سامرا) به دنيا آمد،
مادرش ((ام ولد)) بود به نام ((نرجس )) (دختر يشوعا از ذريه شمعون يكى از
حواريون حضرت عيسى (ع) بود) حضرت مهدى (ع) هنگام وفات پدرش ، پنج
سال داشت ، خداوند به او در همان سن و سال ، حكمت و مقام قضاوت را عنايت فرمود و او را
نشانه و حجت جهانيان قرار داد، خداوند به او (در كودكى ) حكمت آموخت چنانكه به حضرت
يحيى (ع) در زمان كودكى حكمت آموخت .(179)
و نيز خداوند مقام امامت را به حضرت مهدى (ع) در كودكى عنايت كرد.
چنانكه به حضرت عيسى (ع) در آن هنگام كه در گهواره بود، مقام نبوت عطا فرمود.(180)
در مورد امامت امام مهدى (ع) قبل از تولدش ، از
رسول خدا (ص) تصريح شده بود چنانكه مسلمانان ، آن را مى دانستند و بعد از
رسول خدا (ص) امير مؤ منان على (ع) به امامت آن حضرت تصريح فرموده است و همچنين
امامان معصوم (عليهم السلام ) يكى پس از ديگرى ، تا پدرش امام حسن عسكرى (ع) به
امامت او تصريح كرده اند(181) و پدر بزرگوارش امام حسن عسكرى (ع) نزد
افراد مورد وثوق و خواص شيعيانش ، تصريح به امامت آن بزرگوار نموده است .
و اخبار و روايات در مورد غيبت و پنهان شدنش و همچنين در مورد حكومت جهانيش ،
قبل از تولد و پنهان شدنش به طور مستفيض (بسيار) از ائمه
اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده است و در ميان امامان (عليهم السلام ) اوست كه صاحب
شمشير است و به حق قيام مى كند و همه در انتظار
تشكيل دولت ايمان (حكومت اسلامى جهانى او) بسر مى برند.
غيبت صغرا و غيبت كبرا
حضرت مهدى (ع) قبل از ظهور، داراى دو غيبت است :
الف : غيبت طولانى ؛ كه طولانى تر از غيبت (يعنى پنهانى ) ديگر است ، چنانكه رواياتى
به اين معنا آمده است .
ب : غيبت كوتاه : كه از زمان تولد آن حضرت شروع شده و تا آن زمان كه سفارت و
نيابت خاصه سفيران و واسطه هاى او قطع شد، ادامه يافت (از
سال 260 تا 329 هجرى حدود هفتاد سال ).
غيبت طولانى او بعد از غيبت كوتاه ، شروع مى شود و ادامه مى يابد و در پايان آن ،
حضرت مهدى (ع) ظهور كرده و قيام به شمشير مى نمايد.(182)
خداوند در قرآن مى فرمايد:
و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين# و
نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون .(183)
((اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين نعمت بخشيم و آنان را پيشوايان و
وارثين روى زمين قرار دهيم و حكومتشان را پابرجا سازيم و به فرعون و هامان و
لشكريان آنان ، آنچه را بيم داشتند از اين گروه نشان دهيم )).
و در مورد ديگر مى فرمايد:
و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون .(184)
((ما در زبور (كتاب داوود) بعد از ذكر (تورات ) نوشتيم كه بندگان صالح من وارث
(حكومت ) زمين خواهند شد)).
رسول خدا (ص) فرمود: ((قطعا روزها و شبها نگذرد و جهان پايان نيابد تا اينكه
خداوند از خاندان من مردى را برانگيزد كه او همنام من است ، سراسر زمين را پر از
عدل و داد كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است )).
دليل عقل بر صدق امامت حضرت مهدى (ع)
يكى از دلايل ، دليل عقل است و عقل با استدلال صحيح حكم مى كند كه در هر زمانى حتما
نياز به وجود امام معصوم (از گناه و خطا) است كه
كامل باشد و در علوم و احكام ، نياز به كسى نداشته باشد؛ زيرا
محال است براى مكلفين ، زمانى وجود داشته باشد كه آنان داراى حجتى نباشند تا در
پرتو او به صلاح نزديك شوند و از تباهى دور گردند و همه مستضعفان (آنان كه
دستشان به جايى نمى رسد و مظلوم واقع شده اند) نياز به كسى دارند كه ستمگران و
جنايتكاران را تاءديب كند، سركشان را از نافرمانى به راه راست سوق دهد و آنان را از
طغيان باز دارد، آموزگار نادان و هشيار كننده غافلان و ترساننده گمراهان و برپا
دارنده حدود الهى و رساننده احكام باشد، صاحبان اختلاف و ستيزه جويان را از ديگران جدا
سازد، نصب كننده فرمانروايان ، نگهبان مرزها از گزند دشمن ، حافظ
اموال ، پاسدار اساس اسلام باشد، مردم را در جمعه ها و عيدها به گرد هم آورد.
و دلايل استوار، ثابت مى كند كه چنين فردى با اين ويژگيها، بايد از هرگونه لغزش ،
معصوم باشد؛ زيرا او به اتفاق (آراء) از امام ، بى نياز است و چنين شخصى بدون شك ،
بايد، داراى مقام عصمت باشد و قطعا چنين فرد ممتازى بايد با تصريح (پيامبر و امامان )
ثابت گردد و داراى معجزات و نشانه هاى صدق باشد، تا او را از ديگران جدا نموده و
مشخص گرداند.
و اين اوصاف و ويژگيها در هيچ كس وجود نداشت ، جز در آن كسى كه اصحاب امام حسن
عسكرى (ع) امامت او را بعد از امام حسن عسكرى (ع) ثابت كردند و او پسر آن حضرت است
كه حضرت مهدى (ع) مى باشد چنانكه گفتيم و اين
دليل عقلى يك اصل پابرجايى است ، كه با وجود آن نيازى به روايات و نصوص و
تعداد اخبار نيست ؛ زيرا خود اين دليل عقلى ، امامت آن حضرت را ثابت مى كند.
البته روايات بسيارى نيز وارد شده كه به امامت فرزند امام حسن عسكرى (ع) صراحت
دارند و اين روايات آنچنان است كه هيچ عذرى باقى نمى گذارد و اين بنده به خواست
خدا، به ذكر قسمتى از آن روايات با كمال اختصار - همچون سابق - مى پردازم .
روايات و مساءله امامت حضرت مهدى (ع)
رواياتى كه به طور اجمال و تفصيل بيانگر امامت حضرت صاحب الزمان ، امام دوازدهم
حضرت مهدى (عج ) از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده بسيار است كه در اينجا، قسمتى
از آنها خاطرنشان مى گردد:
|