next page

fehrest page

back page

و در اين مورد به ابن عباس فرمود: ((من به آنان اذن (رفتن به مكه ) را دادم ، با اينكه به نيرنگ و توطئه آنان آگاه مى باشم و از پيشگاه خدا، پيروزى بر آنان را مى طلبم و خداوند به زودى نقشه آنان را نقش برآب مى كند و توطئه آنان را خنثى مى نمايد و مرا بر آنان پيروز مى گرداند)) و همانگونه كه آن بزرگوار خبر داده بود، عين آن واقع شد.
اينك در اينجا به چند نمونه ديگر از معجزات على (ع) توجه كنيد.
1 - داستان ابن عباس و تحقق پيش بينى على (ع)
مورد ديگر اينكه : حضرت على (ع) در محل ((ذى قار)) (نزديك بصره ) نشسته بود و از مردم براى (جنگ با ناكثين ) بيعت مى گرفت ، به آنان فرمود: ((از جانب كوفه هزار نفر - نه يك نفر كم و نه يك نفر زياد - به سوى شما مى آيند و با من تا پاى ايثار جان ، بيعت مى كنند)).
((ابن عباس )) مى گويد: من از اين خبر، پريشان شدم و ترسيدم كه مبادا يك نفر از هزار نفر كم يا زياد گردد، آنگاه موجب شك و ترديد و دهن كجى منافقين شود (كه بگويند ديدى على (ع) دروغ گفت ) همچنان اندوهگين بودم ، كم كم جمعيتى از جانب كوفه آمدند آنان را شمردم 999 نفر بودند، ديگر كسى نيامد، با خود گفتم : (انا لله و انا اليه راجعون ) سخن على (ع) را چگونه بايد توجيه كرد، همچنان در فكر فرو رفته بودم ، ناگهان شخصى را ديدم كه از جانب كوفه مى آيد، وقتى نزديك آمد، ديدم لباس موئين پوشيده و شمشير، سپر و آفتابه به همراه دارد، به حضور امير مؤ منان على (ع) رفت و عرض كرد: ((دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم )).
على (ع) فرمود: ((براى چه هدفى بيعت كنى ؟)).
او گفت : ((بيعت با تو كنم كه پيرو و گوش به فرمان تو باشم و در ركاب تو تا ايثار جان با دشمن بجنگم و در اين راستا بميرم و يا خداوند پيروزى را نصيب تو كند)).
امام على (ع) به او فرمود: ((نامت چيست ؟)).
او عرض كرد: ((من اويس هستم )).
- به راستى تو اويس قرنى هستى ؟.
- آرى .(126)
امام على (ع) فرمود: ((الله اكبر! حبيبم رسول خدا (ص) به من خبر داد كه من مردى از امتش را ملاقات مى كنم كه ((اويس قرنى )) نام دارد، او از افراد حزب الله است و از حزب رسول خدا (ص) مى باشد، مرگش قرين شهادت است و از شفاعت او (در قيامت ) جمعيتى به تعداد نفرات دو قبيله (بزرگ ) ربيعه و مضر، وارد بهشت مى شوند)).
((ابن عباس )) مى گويد: ((سوگند به خدا! شادمان شدم و اندوهم در مورد هزار نفر (كه كم و زياد نشود) برطرف شد)).
2 - از جا كندن در عظيم خيبر
يكى از كارهاى عجيب على (ع) كه روايات بى شمار در نقل آن آمده و همه علما و دانشمندان از سنى و شيعه آن را پذيرفته اند داستان از جا كندن در عظيم ((قلعه خيبر)) (در ماجراى جنگ خيبر در سال هفتم هجرت ) توسط امير مؤ منان على (ع) است ، درى كه به قدرى سنگين بود كه كمتر از پنجاه نفر كسى توانايى جا به جايى آن را نداشت ، ولى على (ع) به تنهايى آن را از جا كند و به كنار انداخت .
عبدالله پسر احمد بن حنبل به سند خود از جابر بن عبدالله انصارى نقل كرده كه :((پيامبر (ص) در جنگ خيبر، پرچم بزرگ جنگ را به على (ع) داد، پس از آنكه براى او دعا كرد، على (ع) شتابان به سوى قلعه خيبر روانه شد، ياران مى گفتند:((مدارا كن )) (كه به تو برسيم ) تا اينكه آن حضرت به قلعه رسيد و در عظيم آن را با دست خود از جا كند و به كنار انداخت ، سپس هفتاد نفر از ما همزور شديم تا آن در را از زمين برگردانيم و كوشش فراوان براى اين كار كرديم )).
و اين توان و قدرت فوق العاده از ويژگيهاى على (ع) بود و هيچ كس نبود كه مانند او باشد و چنين كار دشوارى را انجام دهد، خداوند او را به اين ويژگى اختصاص داد و آن را نشانه و معجزه او ساخت .
3 - مسلمان شدن كشيش بزرگ مسيحى و شهادت او
يكى از روايات مشهور كه از طريق اسناد شيعه و سنى نقل شده ، حتى شاعران آن را به شعر درآورده اند و سخنوران آن را در خطبه هاى خود گفته اند و دانشمندان و انديشمندان آن را روايت نموده اند، داستان راهب (كشيش و عابد مسيحى ) در سرزمين كربلا و جريان سنگ (و چشمه آب ) است كه شهرت اين داستان ما را از زحمت ذكر سند بى نياز مى سازد و آن داستان اين است كه گروهى روايت كرده اند:
((در ماجراى جنگ صفين (در سال 36 هجرى ) على (ع) با ياران از (كوفه به سوى صفين ) حركت مى كرد، در بيابان آبشان تمام شد و تشنگى سختى آنان را فراگرفت ، در جستجوى آب به چپ و راست جاده رفتند و كند و كاو نمودند ولى آبى نيافتند.
امير مؤ منان على (ع) از جاده بيرون آمد و با ياران به سوى بيابان رهسپار شدند، ناگهان چشمشان به عبادتگاهى افتاد، على (ع) ياران خود را به آن عبادتگاه برد، وقتى به نزديك آن رسيدند، شخصى به دستور على (ع) راهب داخل عبادتگاه را صدا زد از صداى او راهب سرش را (از سوراخ دير) بيرون آورد، على (ع) به او فرمود:((آيا در اينجاها آب پيدا مى شود؟، تا اين همراهان از آن بياشامند و سيراب گردند؟)).
راهب گفت : ((اصلا در اين نزديكيها آب نيست ، از اينجا تا محل آب بيش از دو فرسخ راه است و براى من هرماه مقدارى آب مى آورند كه اگر در آن صرفه جويى نكنم از تشنگى مى ميرم )).
امير مؤ منان على (ع) به همراهان فرمود: ((آيا سخن راهب را شنيديد؟)).
گفتند: ((آرى ، آيا دستور مى دهى ، به آنجا كه راهب اشاره كرده براى دستيابى به آب برويم ، فعلا توانايى داريم ، بلكه به آب برسيم )).
على (ع) فرمود: نيازى به آن نيست ، سپس گردن استر سواريش را به جانب قبله كرد و به محلى در نزديكى آنجا اشاره نمود و به همراهان فرمود: ((اين محل را بكنيد)).
همراهان به آن محل رفتند و با بيل به كندن آن محل مشغول شدند، مقدارى خاك زمين را رد كردند، ناگهان سنگ بسيار عظيمى پيدا شد كه بيل و كلنگ در آن كارگر نبود.
على (ع) به همراهان فرمود: ((اين سنگ روى آب قرار دارد، اگر از جايش كنار گذاشته شود، آب را مى يابيد)).
همراهان همگى سعى و كوشش كردند تا آن سنگ را بردارند، ولى از حركت آن درمانده شدند و كارشان دشوار شد. وقتى على (ع) آنان را در آن حال ديد كه همگى تلاش نمودند ولى خسته و كوفته به دشوارى افتادند، پا از ركاب استرش ‍ بيرون آورد و پياده شد و دستهايش را بالا زد و انگشتانش را زير يك سوى سنگ گذارد و آن را حركت داد، سپس آن را از جا كند و به چند مترى آنجا پرتاب كرد ناگهان آب سفيد و گوارايى در آنجا يافتند و به سوى آن سراسيمه شده و از آن نوشيدند كه بسيار خنك و گوارا و زلال بود كه در اين سفر گواراتر از آن آب نياشاميدند.
على (ع) به آنها فرمود: ((بنوشيد و سيراب شويد و براى سفر خود نيز از اين آب برداريد))، آنها به اين دستور عمل كردند.
سپس على (ع) با دست خود آن سنگ را برداشت و برجاى خود نهاد و دستور داد خاك بر روى آن سنگ ريختند و نشانه آن را پوشاندند.
راهب تمام اين جريان را (با سابقه ذهنى كه داشت ) از اول تا آخر از بالاى عبادتگاه خود تماشا كرد، فرياد زد: ((اى مردم ! مرا از عبادتگاه به زير آوريد)). همراهان على (ع) او را با دشوارى از بالاى آن به زير آوردند، او به حضور امير مؤ منان على (ع) آمد و گفت :
((اى آقا! آيا تو پيامبر مرسل هستى ؟)).
فرمود: ((نه )).
گفت : ((آيا تو فرشته مقرب درگاه خدا هستى ؟)).
فرمود: ((نه )).
گفت : ((پس تو كيستى ؟)).
فرمود: ((من وصى محمد بن عبدالله ، خاتم پيامبران (ص) هستم )).
راهب عرض كرد: ((دست خود را باز كن تا من در حضور تو به خداى بزرگ ايمان بياورم و قبول اسلام كنم )) على (عليه السلام ) دستش را گشود و به او فرمود: ((شهادتين را به زبان آور)).
راهب گفت : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده و رسوله ، واشهد انك وصى رسول الله ، واحق الناس من بعده .
((گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا و بى همتا نيست و گواهى مى دهم كه محمد (ص ) بنده و رسول خداست و گواهى مى دهم كه تو وصى رسول خدا و برترين و سزاوارترين (انسانها به خلافت ) بعد از او هستى )).
سپس امير مؤ منان على (ع) پيمان عمل به دستورات اسلام را از او گرفت و بعد به او فرمود: ((پس از مدت طولانى كه در دين خلاف اسلام بودى چه چيز باعث شد كه از آن دست كشيدى و به دين اسلام گرويدى ؟)).
راهب گفت : ((اى امير مؤ منان ! تو را آگاه كنم : اين عبادتگاه در اين بيابان ، براى آن ساخته شده كه سكونت كننده در آن ، به بردارنده آن سنگ و برآورنده آب از زير آن دست يابد، قبل از من روزگار بسيار درازى گذشت و در اين روزگار آنان كه در اين عبادتگاه بسر مى بردند به اين سعادت نرسيدند، خداوند اين سعادت را نصيب من كرد، ما در يكى از كتابهاى خود يافته ايم و از علماى خود شنيده ايم كه در اين سرزمين چشمه اى وجود دارد كه روى آن سنگ عظيمى قرار دارد، جاى آن را جز پيامبر يا وصى پيامبر نمى شناسد و ناگزير ((ولى خدا)) وجود دارد كه مردم را به سوى حق دعوت مى كند، نشانه صدق او اين است كه اين مكان و سنگ را مى شناسد و قدرت بر كندن آن را دارد و من چون ديدم تو اين كار را انجام دادى دانستم كه انتظارم بسر آمده و آنچه در آرزويش بودم محقق شده است و من امروز يك فرد مسلمان در حضور تو و ايمان آورنده به حق تو هستم و فرمانروائيت را قبول دارم )).
امير مؤ منان على (ع) وقتى كه اين مطلب را از آن عابد شنيد، قطرات اشك از ديدگانش فروريخت ، سپس گفت : ((حمد و سپاس خداوندى را كه من در حضورش فراموش نشده ام ، حمد و سپاس خداوندى را كه نام مرا در كتابهاى آسمانى خود ذكر كرده است )).
سپس على (ع) مردم را طلبيد و فرمود: ((سخن اين برادر مسلمانتان را بشنويد)).
آنان گفتار راهب مسلمان را شنيدند و بسيار حمد و سپاس الهى را بجا آوردند كه نعمت معرفت به حق امير مؤ منان على (ع) را به آنان عطا فرموده است .
سپس به سوى جبهه صفين براى جنگ با سپاه معاويه حركت كردند و آن راهب در حضور آن حضرت ، حركت كرد و در جنگ شركت نمود و سرانجام به فوض عظيم شهادت نايل گرديد. امير مؤ منان على (ع) شخصا نماز بر جنازه او خواند و او را به خاك سپرد و براى او از درگاه خدا طلب آمرزش بسيار كرد و هرگاه به ياد راهب مى افتاد مى فرمود: ((ذاك مولاى ؛ او دوست من بود)).

# # #

اين داستان نشانگر چند معجزه از على (ع) است :
1 - آگاهى على (ع) به غيب .
2 - قدرت غيرعادى آن حضرت كه او را نسبت به ديگران منحصر به فرد كرده بود.
3 - مژده به آمدن او در كتابهاى آسمانى پيشينيان و وجود آن بزرگوار مصداق سخن خداوند در قرآن است كه مى فرمايد:
... ذلك مثلهم فى التورية و مثلهم فى الانجيل ...(127)
((اين توصيف آنان در كتاب تورات و توصيف آنان در كتاب انجيل است )).
اشعار سيد حميرى درباره داستان فوق
اسماعيل بن محمد، سيد حميرى شاعر حماسه سرا و بزرگ و مخلص و جان نثار محمد و آل محمد (ص)(128) داستان راهب (سرگذشت قبل ) را در اشعار و قصيده ((بائيه مذهبه )) خود به شعر درآورده ، چنين مى گويد:
ولقد سرى فيما يسير بليلة حتى اتى متبتلا فى قائم ياءتيه ليس بحيث يلقى عامرا فدنى فصاح به فاشرف ماثلا هل قرب قائمك الذى بوئته الا بغاية فرسخين و من لنا فثنى الاعنة نحو وعث فاجتلى قال اقلبوها انكم ان تقلبوا فاعصوا صبوا فى قلعها فتمنعت حتى اذا اعيتهم اهوى لها فكانها كرة بكف خزور فسقاهم من تحتهم متسلسلا حتى اذا شربوا جميعا ردها اعنى ابن فاطمة الوصى و من يقل بعد العشاء بكربلا فى موكب القى قواعده بقاء مجدب غير الوحوش و غير اصلع اشيب كالنصر فوق شظية من مرقب ماء يصاب فقال ما من مشرب بالماء بين نقى وقى سبب ملساء تلمع كاللجين المذهب ترووا و لا تروون ان لم تقلب منهم تمتع صعبة لم تركب كفا متى ترد المغالب تغلب عبل الذراع دحى بها فى ملعب عذبا يزيد على الالذ الا عذب ومضى فخلت مكانها لم يقرب فى فضله و فعاله لم يكذب
يعنى :
1 - شبى على (ع) در راهى پس از وقت عشاء (در مسير صفين ) به كربلا گذر كرد.
2 - تا اينكه به مردى جدا شده از مردم كه در عبادتگاه بسر مى برد رسيد، عبادتگاه كه پايه هايش در بيابان خشك و سوزانى قرار داشت .
3 - به آن سو حركت مى كرد كه در آنجا آبادى و متاعى جز وحشى هاى بيابان و پيرى داراى سر بى مو نبود.
4 - پس نزديك آن عبادتگاه رفت و آن پير را صدا كرد و آن پير، مانند پاسدارى كه در بالاى برجى نشسته باشد به پايين نگاه كرد.
5 - على (ع) به آن پير فرمود: آيا در نزديك محل سكونت تو آبى پيدا مى شود؟ او در پاسخ گفت : آبى در اينجا نيست .
6 - جز در آن سوى دو فرسخى و كيست كه در ميان تپه هاى ريگ و بيابان خشك ، براى ما آبى بيابد.
7 - پس على (ع) افسار مركبها را به سوى زمين سخت و سنگلاخى بازگرداند و در آنجا برق سنگ صاف و نرمى به چشم خورد، سنگى كه همانند نقره آميخته به طلا مى درخشيد.
8 - على (ع) به همراهان فرمود: اين سنگ را برگردانيد كه در اين صورت سيراب مى شويد و گرنه تشنه مى مانيد.
9 - پس همگان نيروى خود را براى از جا كندن آن سنگ به كار بردند ولى آن سنگ همچون شتر تندخويى كه از سوار شدنش جلوگيرى مى كند، تن به اطاعت آنان نداد.
10 - وقتى كه (آن سنگ ) آنان را خسته و درمانده كرد، على (ع) دستش را به سوى آن دراز كرد كه اگر به سوى جنگاورى دراز مى كرد، آن را مغلوب خود مى ساخت .
11 - پس گويى آن سنگ بزرگ در دست على (ع) همچون گويى در دست جوان قوى پنجه اى است كه آن را به اين سو و آن سو مى افكند.
12 - و تشنگان را از آب زير آن سنگ سيراب كرد از آبى لذيذ و خوش گوار كه گواراترين آبها بود.
13 - پس از آنكه همگى از آب نوشيدند، على (ع) آن سنگ را به جاى خود نهاد و رفت (و جاى آن سنگ پوشيده شد) به طورى كه گويا هيچ كس به آنجا نزديك نشده است .
14 - منظورم از اين شخص ، على (ع) پسر فاطمه (بنت اسد) است كه وصى (پيامبر اسلام (ص)) مى باشد، او كه هركس در فضايل و ويژگيهاى ممتاز او سخن بگويد، دروغ نگفته و گزافه گويى نكرده است .
حديث ردالشمس
يكى از معجزات و براهين روشن الهى كه خداوند به خاطر امير مؤ منان على (ع) آن را آشكار نمود، حادثه ((ردالشمس )) (برگشتن خورشيد است ) كه روايات بسيار و سيره نويسان و مورخين آن را نقل كرده اند و شاعران آن را به شعر درآورده اند، و موضوع ((ردالشمس )) براى على (ع) دوبار اتفاق افتاد، يكى در زمان زندگى رسول خدا (ص) و ديگرى پس از وفات رسول خدا (ص) انجام شد.
بازگشت خورشيد در زمان رسول خدا (ص)
در مورد بازگشت خورشيد در زمان رسول خدا (ص) اسماء بنت عميس و ام سلمه همسر رسول خدا (ص) و جابر ابن عبدالله انصارى و ابوسعيد خدرى و جماعتى از اصحاب نقل كرده اند:
((روزى رسول خدا (ص) در خانه اش بود، حضرت على (ع) نيز در محضرش ‍ بود، در اين هنگام جبرئيل از جانب خداوند نزد پيامبر (ص) آمد و با او به رازگويى پرداخت ، وقتى كه سنگينى وحى ، وجود پيامبر (ص) را فرا گرفت ، آن حضرت (كه مى بايست به جايى تكيه كند) زانوى على را بالش خود قرار داد و سرش را روى زانوى آن حضرت گذارد (اين موضوع از وقت نماز عصر تا غروب خورشيد ادامه يافت ) و امير مؤ منان (ع) (چون نمى توانست سر رسول خدا (ص) را به زمين بگذارد) نماز عصر خود را در همان حال نشسته خواند و ركوع و سجده هاى نماز را با اشاره انجام داد، وقتى كه رسول خدا (ص) از حالت وحى بيرون آمد و به حال عادى برگشت ، به على (ع) فرمود: ((آيا نماز عصر از تو فوت شد؟))
على (ع) عرض كرد: ((به خاطر آن حالتى كه بر اثر وحى بر شما عارض شده بود، نتوانستم (سر تو را به زمين بگذارم ) تا برخيزم و نماز بخوانم )).
پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: ((از خدا بخواه خورشيد را براى تو بازگرداند تا تو نماز عصر را ايستاده و در وقت خود بخوانى )).
امام على (ع) اين موضوع را از خدا خواست (خداوند دعايش را مستجاب كرد) و خورشيد (كه غروب كرده بود) بازگشت و در همان فضاى آسمان كه هنگام عصر قرار مى گيرد، قرار گرفت ، امير مؤ منان على (ع) نماز عصر خود را در وقتش خواند، سپس خورشيد غروب كرد.(129)
((اسماء بنت عميس )) مى گويد: ((سوگند به خدا! هنگام غروب خورشيد، صدايى همچون صداى اره (هنگام كشيدن ) روى چوب ، از آن شنيدم )).
بازگشت خورشيد در زمان خلافت على (ع)
بعد از رحلت رسول خدا (ص) نيز خورشيد (يك بار ديگر) براى امير مؤ منان على (ع) بازگشت كه داستانش از اين قرار است :
وقتى كه امير مؤ منان على (ع) خواست در سرزمين بابل (نزديك كوفه ) از اين سوى رود آب فرات به آن سو بگذرد (و به سوى جبهه صفين يا نهروان حركت كند) بسيارى از همراهان آن حضرت به عبور دادن چارپايان و اثاثيه خود از رود فرات اشتغال داشتند. على (ع) با گروهى نماز عصر خود را به جماعت خواند ولى هنوز همه يارانش از آب نگذشته بودند كه خورشيد غروب كرد، با توجه به اينكه نماز عصر بسيارى از آنان قضا شد و عموم آنان از فضيلت نماز جماعت با على (ع) محروم گشتند، وقتى به محضر على (ع) رسيدند، با او در اين باره سخن گفتند، آن حضرت وقتى گفتار آنان را شنيد، از درگاه خدا خواست تا خورشيد را برگرداند به اندازه اى كه همه يارانش نماز عصر را با جماعت و در وقت عصر بخوانند. خداوند دعاى امير مؤ منان على (ع) را به استجابت رساند و خورشيد به همان نقطه فضايى كه هنگام وقت عصر در آن قرار مى گرفت بازگشت . مسلمين ، نماز عصر را با آن حضرت به جماعت خواندند و پس از سلام نماز، خورشيد غروب كرد و هنگام غروب ، صداى هولناك و بلندى از آن برخاست كه مردم از ترس وحشتزده شدند و ذكر: سبحان الله و لا اله الا الله و استغفر الله و الحمد لله را بسيار به زبان آوردند و خداى بزرگ را به خاطر اين نعمت (ردالشمس ) كه بر ايشان آشكار نمود، حمد و سپاس گفتند و خبر اين حادثه عجيب ، به همه جا از شهرها و نقاط دوردست رسيد و در ميان مردم شايع گرديد.(130)
اشعار سيد حميرى پيرامون برگشتن خورشيد
سيد حميرى (شاعر آزاده و حماسه سراى تشيع كه مختصرى از شرح حالش در پاورقى چند صفحه قبل گذشت )(131) در اين باره چنين سرود:
ردت عليه الشمس لما فاته حتى تبلج نورها فى وقتها و عليه قد ردت ببابل مرة الا ليوشع اوله من بعده وقت الصلوة وقد دنت للمغرب للعصر ثم هوت هوى الكوكب اخرى و ما ردت لخلق معرب ولردها تاءويل امر معجب
يعنى :
((خورشيد براى على (ع) هنگامى كه نماز عصر در وقتش از او قضا شد، بازگشت با اينكه نزديك بود غروب كند، به گونه اى كه در نقطه وقت عصر قرار گرفت و مى درخشيد و بعد از نماز عصر، همچون ستاره اى كه در پنهانى فرو رود، فرو رفت .
و بار ديگر در سرزمين بابل (نزديك كوفه ) خورشيد براى على (ع) بازگشت و براى هيچ كس از آنان كه بيان قاطع (براى اثبات نبوت و امامت خود) دارند، خورشيد باز نگشت ، مگر براى يوشع (وصى موسى )(132) و بعد از او براى على (ع) و اين بازگشت خورشيد، بيانگر موضوع عجيب و شگفتى است (و داراى معناى بلند است ))).
فرزندان على (ع)
در اينجا به ذكر فرزندان امير مؤ منان على (ع) و تعداد آنان و نامهاى آنها مى پردازيم و به مختصرى از امور مربوط به آنان اشاره مى نماييم . امام على (ع) داراى 27 فرزند پسر و دختر بود:
1 - امام حسن (ع).
2 - امام حسين (ع).
3 - زينب كبرى (سلام الله عليها).
4 - زينب صغرى كه كنيه اش ((ام كلثوم )) بود.
((مادر اين چهار فرزند، حضرت فاطمه بتول ، سرور زنان دو جهان ، دختر سيد رسولان و خاتم پيامبران ، محمد (ص) است )).
5 - محمد (معروف به محمد حنفيه ) كه كنيه اش ابوالقاسم بود، مادرش ‍((خوله )) دختر جعفر بن قيس الحنفيه نام داشت .
6 و 7 - عمر و رقيه كه دوقلو بودند و مادرشان ((ام حبيب )) دختر ربيعه بود.
8 - عباس .
9 - جعفر.
10 - عثمان .
11 - عبدالله .
((اين چهار نفر در كربلا همراه برادرشان امام حسين (ع) به شهادت رسيدند، مادرشان ((ام البنين )) دختر حزام بن خالد بن جعفر بن دارم مى باشد)).
12 - محمد اصغر كه كنيه اش ابوبكر بود.
13 - عبيدالله (اين دو فرزند نيز در كربلا همراه برادرشان امام حسين (ع) به شهادت رسيدند، مادرشان ((ليلى )) دختر مسعود دارمى است ).(133)
14 - يحيى كه مادرش ((اسماء بنت عميس خثئمى )) بود.
15 - ام الحسن .
16 - رمله (مادر اين دو ((ام سعيد)) دختر عروة بن مسعود ثقفى بود).
17 - نفيسه .
18 - زينب صغرى .
19 - رقيه صغرى .
20 - ام هانى .
21 - ام الكرام .
22 - جمانه كه كنيه اش ام جعفر بود.
23 - امامه .
24 - ام سلمه .
25 - ميمونه .
26 - خديجه .
27 - فاطمه (اين يازده نفر از مادران مختلف بودند).
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بعد از پيامبر (ص) پسرى سقط كرد كه رسول خدا (ص) در آن وقت كه او در رحم مادر بود نامش را ((محسن )) گذاشت (134) ، بنابراين ، مطابق قول شيعه ، فرزندان امير مؤ منان على (ع) 28 نفر بودند، خداوند آگاهتر و حاكمتر است .
گذرى بر زندگى امام دوم حضرت حسن مجتبى (ع)
ويژگيهاى زندگى امام حسن (ع)
بعد از امير مؤ منان على (ع) مقام امامت به فرزندش امام حسن (ع) رسيد. مادر امام حسن (ع) حضرت فاطمه سرور بانوان دو جهان ، دختر پيامبر اسلام ، سيد رسولان ، حضرت محمد (ص) است ، كنيه او ((ابومحمد)) مى باشد.
او در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرى (135) در مدينه چشم به اين جهان گشود، مادرش حضرت فاطمه (سلام الله عليها) روز هفتم تولدش او را در پارچه حرير بهشتى - كه جبرئيل آن را براى پيامبر (ص) آورده بود - پيچيد و نزد پيامبر (ص) آورد، پيامبر (ص) او را ((حسن )) ناميد و گوسفندى براى او قربانى كرد، اين مطلب را جمعى ، از امام صادق (ع) نقل كرده اند.
امام حسن (ع) از نظر اخلاق و روش و سيادت ، شبيه ترين مردم به رسول خدا (ص) بود، اين موضوع را جماعتى از انس بن مالك نقل كرده اند كه او گفت :
لم يكن احد اشبه برسول الله (ص) من الحسن بن على .
((هيچ كس نبود كه مانند حسن (ع) به رسول خدا (ص) شباهت داشته باشد)).
روايت شده : حضرت فاطمه (سلام الله عليها) حسن و حسين (عليهماالسلام ) را به حضور رسول خدا (ص) آورد آن هنگام كه رسول خدا (ص) در بستر بيمارى و رحلت بود، عرض كرد: ((اى رسول خدا! اين دو نفر، فرزندان تو هستند، پس ‍ چيزى را از طريق ارث به آنان برسان )).
پيامبر (ص) فرمود:
اما الحسن فان له هيبتى و سوددى و اما الحسين فان له جودى و شجاعتى .
((اما حسن (ع) پس براى اوست وقار و شكوه و بزرگوارى من ، و اما حسين (ع) پس از براى اوست سخاوت و شجاعت من )).
وصيت امام على (ع) به امام حسن (ع)
امام حسن (ع) وصى پدرش امير مؤ منان بر خاندان و فرزندان و اصحاب پدرش بود و على (ع) به او وصيت كرد كه در آنچه وقف كرده و صدقه قرار داده نظارت كند و براى اين موضوع ، ((عهدنامه اى )) نوشت كه مشهور است .
و وصيت او به امام حسن (ع) بيانگر نشانه ها و اركان دين و چشمه هاى حكمت و برنامه هاى اخلاقى است و بيشتر دانشمندان بزرگ ، اين وصيت را نقل كرده اند و بسيارى از فقها و انديشمندان در جهت دين و دنياى خود از دستورهاى آن وصيت ، بهره مند شده اند.(136)
سخنرانى امام حسن (ع) بعد از شهادت پدر
هنگامى كه امير مؤ منان على (ع) از دنيا رفت ، امام حسن (ع) براى مردم خطبه خواند و حق خود (يعنى حقوق رهبرى ) را براى مردم بيان كرد، ياران پدرش با آن حضرت بيعت كردند، بر اين اساس كه هركه با او مى جنگد، بجنگند و با هر كه با او در صلح هست ، در صلح باشند.
((ابواسحاق سبيعى )) و ديگران نقل كرده اند: در صبح آن شبى كه امير مؤ منان على (ع) از دنيا رفت ، امام حسن (ع) براى اصحاب سخنرانى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر پيامبر (ص) فرمود:
((شب گذشته مردى از ميان شما رفت كه پيشينيان در كردار نيك ، از او پيشى نگرفتند و آيندگان در رفتار، به او نخواهند رسيد، او همواره همراه رسول خدا (ص) با دشمنان جنگيد و با نثار جانش از حريم پيامبر (ص) دفاع نمود، رسول خدا (ص) هنگام روانه كردن او به سوى جبهه ها، پرچمش را به او مى داد، جبرئيل در جانب راست او و ميكائيل در جانب چپ او، آن حضرت را در ميان مى گرفتند و از جبهه برنمى گشت تا خداوند، فتح و پيروزى را به دست او ايجاد كند.
در همان شبى كه عيسى بن مريم (ع) به سوى آسمان عروج كرد و حضرت يوشع بن نون وصى موسى (ع) وفات يافت ، از دنيا رفت و از مال دنيا جز هفتصد درهم باقى نگذارد، اين هفتصد درهم از جيره اى بود كه از حق بيت المال خود زياد آمده و مى خواست با آن خادمى براى خانواده اش خريدارى كند، در اين هنگام گريه گلوى امام حسن را گرفت و گريه كرد و همه حاضران با او گريه كردند)). سپس ‍ فرمود:
((من پسر بشير (مژده دهنده ، يعنى رسول خدا (ص)) هستم ، من پسر نذير (هشدار دهنده يعنى رسول خدا (ص)) هستم ، من پسر كسى هستم كه به اذن خدا مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد، من پسر چراغ تابناك هدايت هستم ، من از خاندانى هستم كه خداوند، پليدى و ناپاكى را از آنان دور ساخت و آنان را به طور كامل پاكيزه نمود.(137) من از خاندانى هستم كه خداوند دوستى به آنان را در قرآنش واجب كرده و فرموده است :
... قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى و من يقترف حسنة نزدله فيها حسنا...(138)
اى پيامبر! بگو من پاداشى براى رسالت نمى خواهم ، مگر دوستى در حق خويشاوندان و هركه نيكى كند، بر نيكى او بيفزاييم )).
منظور از ((حسنه )) (نيكى ) در اين آيه ، دوستى ما خاندان است و سپس ‍ (سخنرانى را به پايان رساند و) نشست .
بيعت مردم با امام حسن (ع)
پس از خطبه امام حسن (ع) عبدالله بن عباس پيش روى آن حضرت ايستاد و خطاب به مردم گفت : ((اى مردم ! اين (اشاره به امام ) پسر پيامبر شما و وصى امام شماست ، با او بيعت كنيد)).
مردم به اين دعوت ، پاسخ مثبت دادند و گفتند: ((به راستى او (امام حسن ) چقدر در نزد ما محبوب است و چقدر حق او بر ما واجب مى باشد و با آن حضرت به عنوان خلافت بيعت كردند)).
و اين جريان در روز جمعه 21 ماه رمضان سال چهل هجرت (در كوفه ) واقع شد. آنگاه امام حسن (ع) به تعيين استانداران و كارگزاران پرداخت و فرماندهان را نصب نمود و عبدالله بن عباس را (براى استاندارى بصره ) به بصره فرستاد و شؤ ون كشور اسلامى را تنظيم نموده و زير نظر گرفت .
اعدام دو جاسوس معاويه و نامه امام حسن (ع) به او
هنگامى كه خبر شهادت امير مؤ منان على (ع) به معاويه (كه در شام بود) رسيد و همچنين به او خبر رسيد كه مردم با پسر على ، امام حسن (عليه السلام ) بيعت كرده اند، دو مرد را به عنوان جاسوس به طور مخفى براى گزارش اطلاعات به كوفه و بصره فرستاد، مردى از طايفه ((حمير)) را به كوفه فرستاد و مردى از دودمان((بنى قين )) را به بصره روانه كرد تا آنچه يافتند براى معاويه بنويسند و جريان خلافت امام حسن (ع ) را تباه سازند.
امام حسن (ع) از نيرنگ معاويه و جاسوسهاى او اطلاع يافت ، دستور داد آن مرد حميرى را كه نزد حجامت كننده اى (خون گيرى ) پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدند و 7نامه اى به بصره نوشت (و كارگزاران آن حضرت در بصره ) جاسوس ‍ بنى قينى را كه در نزد طايفه بنى سليم پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدند.
سپس امام حسن (ع) براى معاويه نامه نوشت و آن نامه اينگونه بود:
((بعد از حمد و ثناى الهى ، تو مردانى را به عنوان حيله گرى و غافلگيرى مى فرستى و جاسوسانى را گسيل مى دارى ، گويى جنگ را دوست مى دارى و من آن را نزديك مى بينم ، در انتظار آن باش - ان شاء الله تعالى - و به من گزارش ‍ رسيده كه تو خشنودى مى كنى به موضوعى (يعنى به درگذشت على (ع)) كه هيچ خردمندى ، براى آن خشنودى و شماتت نمى كند، بى شك كار تو همانند كسى است كه پيشينيان درباره اش گفته اند:
فقل للذى يبغى خلاف الذى مضى فانا و من قدمات منا لكالذى تجهز لاخرى مثلها فكان قد يروح فيمسى للمبيت ليغتدى
به آن كسى كه خلاف روند ديگران كه در گذشته اند را مى جويد، بگو آماده باش ‍ براى رفتن همانند ديگران كه گويى سراغ تو نيز آمده است (همانگونه كه مرگ دامنگير ديگران شد دامنگير تو نيز مى شود) زيرا ما و آن شخصى كه از ما مرده است ، همانند كسى هستيم كه شب به جايى برود و در آنجا تا صبح بماند و سپس از آنجا كوچ نمايد)).
جريان دردناك شهادت امام حسن (ع)
از جمله رواياتى كه پيرامون علت شهادت امام حسن (ع) نقل شده از مغيره است كه گفت : ((وقتى كه ده سال از خلافت معاويه گذشت و تصميم گرفت تا براى جانشينى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد، براى ((جعده )) دختر اشعث بن قيس (سردسته منافقان ) پيام فرستاد كه اگر حسن (ع) را مسموم كنى ، من تو را به همسرى پسرم يزيد درمى آورم و صدهزار درهم نيز براى او فرستاد. جعده ، امام حسن (ع) را مسموم كرد. معاويه آن مبلغ پول را به او بخشيد، ولى او را همسر يزيد نكرد، بعدا مردى از خاندان طلحه با او ازدواج كرد و او داراى فرزندانى از جعده شد، وقتى كه بين آن فرزندان و ساير قبايل قريش درگيرى لفظى مى شد، فرزندان جعده را سرزنش مى كردند و مى گفتند: ((يا بنى مسمة الازواج ! اى پسران زنى كه خوراننده زهر به شوهرانش بود!))
وصيت امام حسن (ع)
((عبدالله بن ابراهيم مخارقى )) نقل مى كند: وقتى كه امام حسن (ع) در حال احتضار بود، امام حسين (ع) را طلبيد و به حسين (ع) فرمود: ((برادرم ! هنگام فراق است ، من به خداى خود مى پيوندم ، مرا با زهر مسموم نموده اند و جگرم در طشت افتاده است ، من آن كس را كه به من زهر داد، به خوبى مى شناسم و مى دانم كه اين زهر توسط چه كسى فرستاده شد، در پيشگاه خداوند، خودم با او محاكمه مى كنم ، تو را به حقى كه بر گردنت دارم سوگند مى دهم كه مبادا در اين باره سخنى بگويى ، در انتظار آنچه خداوند برايم پديد مى آورد، باش ، وقتى كه از دنيا رفتم چشمم را بپوشان و مرا غسل بده و كفن كن و بر تابوتم بگذار و كنار قبر جدم رسول خدا (ص) ببر، تا با او تجديد ديدار كنم ، سپس مرا كنار قبر جده ام فاطمه (بنت اسد) ببر و در همانجا به خاك بسپار، اى پسر مادرم ! به زودى بدانى كه مردم گمان مى كنند تو مى خواهى جنازه ام را در كنار قبر رسول خدا (ص) دفن كنى ، مى كوشند تا جلوگيرى كنند، تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا به خاطر من به اندازه شيشه حجامتى ، خون ريخته شود)).
سپس درباره خانواده و فرزندان و آنچه از او باقى مانده سفارش كرد و امام حسين (ع) را بر آنان وصى قرار داد و همچنين او را بر آنچه پدرش امير مؤ منان على (ع) وصيت كرده بود، وصى خود كرد و شايستگى امام حسين (ع) را براى خلافت بيان نمود و شيعيانش را به جانشينى آن حضرت راهنمايى كرد و به آنان فرمود:((بعد از من حسين (ع) نشانه (اسلام و يادگار پيامبر (ص)) است )).
جلوگيرى مروانيان از دفن جنازه
پس از آنكه امام حسن (ع) چشم از جهان فروبست ، امام حسين (ع) طبق وصيت ، بدن او را غسل داد و كفن كرد و آن را بر تابوتى گذارد و براى تازه كردن ديدار به سوى قبر رسول خدا (ص) حمل نمود. مروان (كه آن هنگام از طرف معاويه فرماندار مدينه بود) با اطرافيانش (بنى اميه ) تصور كردند كه امام حسين (ع) مى خواهد جسد برادرش را كنار قبر رسول خدا دفن نمايد، لذا با دارودسته خود اجتماع كردند و لباس جنگ پوشيدند تا از آن جلوگيرى نمايند.
وقتى كه امام حسين (ع) جنازه برادر را به جانب قبر رسول خدا (ص) آورد تا تجديد عهد نمايد، مروانيان از هرسو به گرد هم آمدند، ((عايشه )) نيز سوار بر استر شده و به آنان پيوست و فرياد مى زد:
ما لى و لكم تريدون ان تدخلوا بيتى من لا احب .
((ما را به شما چكار؟ آيا مى خواهيد شخصى را به خانه من وارد كنيد كه من او را دوست ندارم )).
و مروان مى گفت : ((چه بسا جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است ، آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن پيش قبر رسول خدا (ص) دفن شود؟! هرگز اين كار نخواهد شد تا من شمشير به دست دارم (و قدرت در دست من است ))).
نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اميه و بنى هاشم روى دهد عبدالله بن عباس با شتاب نزد مروان رفت و به او چنين گفت : ((اى مروان ! از هرجا كه آمده اى به همانجا برگرد، ما قصد نداريم كه حسن (ع) را در كنار قبر رسول خدا (ص) به خاك بسپاريم بلكه قصد ما اين است كه با زيارت قبر رسول خدا (ص) ديدارمان را با آن حضرت تازه كنيم ، سپس جنازه را به كنار قبر جده اش فاطمه (بنت اسد (عليهاالسلام )) مى بريم و طبق وصيت آن حضرت و همانجا به خاك مى سپاريم و اگر امام حسن (ع) وصيت مى كرد كه جنازه اش در كنار قبر رسول خدا (ص) دفن شود به خوبى مى دانستى كه تو عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى ، ولى خود آن حضرت داناتر به خدا و رسول خدا (ص) و نگهدارى حرمت قبر رسول خدا (ص) است ، از اينكه توهين و ويران گردد چنانكه ديگرى اين كار را كرد و بدون اذن او، داخل خانه اش شد)).
سپس ابن عباس به عايشه رو كرد و گفت :
واسواءتاه ! يوما على بغل و يوما على جمل تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلين اولياءالله ، ارجعى ...
((اين چه رسوايى و بى شرمى است ؟ روزى سوار بر استر و روزى سوار بر شتر مى شوى و مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى ، برگرد از آنچه ترس داشتى كار مطابق خواسته تو شده و آنچه را دوست دارى به آن رسيده اى (آرام باش كه ما تصميم بر دفن جنازه امام حسن (ع) در كنار قبر پيامبر (ص) نداريم ) و سوگند به خدا - گرچه طول بكشد - روزى خواهد آمد كه خداوند انتقام اين خاندان نبوت را از شما بگيرد)).(139)
امام حسين (ع) به پيش آمد و فرمود: ((اگر وصيت امام حسن (ع) به من نبود كه حتى به اندازه شيشه خون حجامتگرى در مورد من خونريزى نشود، شما به خوبى مى فهميديد كه چگونه شمشيرهاى خدا در مورد شما به كار گرفته مى شد (و شما را سر جاى خود مى نشاند) شما رشته پيمانهاى ميان ما و خود را گسستيد و آنچه را كه ما با شما شرط كرديم ، نابود كرديد)).
سپس امام حسين (ع) با همراهان ، جنازه امام حسن (ع) را به سوى بقيع بردند و در كنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد (مادر على (ع)) به خاك سپردند.

# # #

امام حسن (ع) در روز 28 صفر سال پنجاه هجرى در حالى كه 48 سال از عمرش ‍ مى گذشت از دنيا رفت ، دوران خلافتش ده سال بود، برادر و وصيش امام حسين (ع) جنازه او را غسل داد و كفن كرد و در كنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد، به خاك سپرد.
فرزندان امام حسن (ع)
امام حسن (ع) پانزده فرزند پسر و دختر داشت كه عبارت بودند از:
1 - زيد.
2 - ام الحسن .
3 - ام الحسين (مادر اين سه نفر ((ام بشير)) دختر ابومسعود، عقبة بن عمروبن ثعلبه از قبيله خزرج بود).
4 - حسن مثنى (مادرش ((خوله )) دختر منظور فزارى بود).
5 - عمر.
6 - قاسم .

next page

fehrest page

back page