پيامبر (ص) فرمود: ((فرياد بزنند و مردم را به مسجد بخوانند)). به
دنبال اين اعلام ، مسلمانان به مسجد آمدند، پيامبر (ص) بالاى منبر رفت و پس از حمد و
ثناى خدا فرمود: ((اى مردم ! اين (لشگر) دشمن خداست كه مى خواهد شبانه به شما حمله
كند، كيست كه به جنگ آنان برود و آنان را از حركت باز دارد))؟
جمعى از صفه نشينان (همانها كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و در كنار صفه
هاى مسجد سكونت داشتند) گفتند: ((اى رسول خدا! ما آماده ايم تا به سوى آنان برويم ،
هركس را بخواهى فرمانده ما قرا بده تا تحت فرماندهى او، حركت كنيم )).
پيامبر (ص) بين آنان و غير آنان قرعه زد و قرعه به نام هشتاد نفر افتاد. آنگاه ابوبكر
را طلبيد و پرچم را به دست او داد و فرمود: ((پرچم را بگير و به سوى قبيله بنى
سليم كه نزديك سرزمين ((حره )) هستند برو)).
ابوبكر همراه سپاه اسلام به سوى شورشيان حركت كردند تا به نزديك سرزمين آنان
رسيدند كه در آن سرزمين ، سنگ بسيار بود و لشگر دشمن در وسط دره قرار داشت كه
فرود آمدن به آن سخت و دشوار بود، وقتى كه ابوبكر با همراهان به آن دره رسيدند و
خواستند سرازير شوند، دشمنان به سوى ابوبكر و همراهانش تاختند و او را وادار به
عقب نشينى و فرار نمودند و در اين درگيرى جمعيت بسيارى از مسلمين به شهادت رسيدند.
ابوبكر با همراهان به مدينه بازگشتند و به حضور پيامبر (ص) رسيده و جريان را
به عرض رساندند.
پيامبر (ص) اين بار پرچم را به عمر بن خطاب داد و او را به جنگ با دشمن فرستاد.
عمر با همراهان به سوى دشمن ، حركت كردند، سربازان دشمن در پشت سنگها و درختها،
كمين نموده بودند، همينكه عمر خواست به آن دره سرازير گردد، دشمنان از كمين بيرون
آمدند و به مسلمين حمله كردند و آنان را شكست دادند (و آنان به مدينه بازگشتند)
رسول اكرم (ص) از اين حوادث دردناك ، بسيار ناراحت شد.
((عمروعاص )) گفت : ((اى رسول خدا! اين بار مرا (پرچمدار كن و) به سوى دشمن
بفرست ؛ زيرا جنگ يك نوع نيرنگ است ، شايد من از شيوه نيرنگ بتوانم بر دشمن
ضربه بزنم ، رسول خدا (ص) عمروعاص را همراه گروهى روانه كرد كه ابوبكر و
عمر نيز همراه گروه بودند، وقتى كه به مرز آن دره رسيدند،
(قبل از به كارگيرى نيرنگ عمروعاص ) دشمن پيشدستى كرد و به سپاه اسلام حمله
نمود، آنان را شكست داد و جماعتى از مسلمين به شهادت رسيدند و بقيه با اين وضع به
مدينه بازگشتند.
اين بار رسول خدا (ص) امير مؤ منان على (ع) را به حضور طلبيد و پرچمى براى او
بست و فرمود: ((ارسلته كرارا غير فرار؛ فرستادم على را كه حمله كننده اى است كه
پشت به دشمن نمى كند)).
سپس اين دعا را درباره على (ع) كرد، دستها را به آسمان بلند نمود و عرض كرد:((خدايا! اگر مى دانى كه من رسول و فرستاده تو هستم ، مرا با يارى على (ع) حفظ كن و
آنچه خود دانى به او بده )) و سپس آنچه خواست در حق على (ع) دعا كرد.
حضرت على (ع) پرچم را به دست گرفت (و همراه سپاه ) حركت كرد و
رسول خدا (ص) او را تا مسجد احزاب بدرقه نمود و گروهى را كه ابوبكر و عمر و
عمروعاص نيز بودند، همراه على (ع) به سوى جبهه روانه ساخت .
على (ع) با همراهان به سوى عراق رهسپار شد و در مسير راه ، همه جا على (ع) در كنار
جاده مى رفت ، سپس آنان را در يك راه دشوارى برد و از آنجا آنان را به دهانه آن دره (كه
دشمن در وسط آن دره بود) آورد(110) وقتى كه نزديك سپاه دشمن رسيد، فرمان
داد كه ياران ، دهان اسبان خود را ببندند(111) و آنها را در جاى مخصوصى
نگهداشت و فرمود: ((از اينجا حركت نكنيد)). و خودش پيشاپيش سپاه حركت كرد و در يك
سوى سپاه ايستاد و همانجا توقف كردند تا سپيده سحر دميد، هماندم از چهار طرف به
دشمن حمله كردند، دشمن ناگهان دريافت كه غافلگير شده و قادر به دفاع از خود نيست
و در نتيجه دشمنان ، تار و مار شدند و مسلمين بر آنان پيروز گشتند و سوره ((عاديات
)) (صدمين سوره قرآن ) در شاءن آنان نازل گرديد.(112)
پيامبر (ص) قبل از بازگشت سپاه اسلام ، پيروزى مسلمين را به اصحابش مژده داد، و
دستور فرمود كه : ((به استقبال امير مؤ منان على (ع) بروند)).
مسلمين مدينه ، در حالى كه پيامبر (ص) پيشاپيش آنان بود به
استقبال على (ع) شتافتند. و دو صف را براى
استقبال تشكيل دادند. هنگامى كه سپاه اسلام فرارسيده همينكه چشم على (ع) به پيامبر
(ص) افتاد (به احترام پيامبر (ص) از اسب پياده شد) پيامبر (ص) به على (ع) فرمود:
اركب فان الله و رسوله عنك راضيان ؛ ((سوار شو كه خدا و رسولش از تو
خشنودند)).
على (ع) از شنيدن اين مژده بر اثر خوشحالى اشك شوق ريخت و گريه كرد، در اينجا
بود كه پيامبر (ص) به على (ع) رو كرد و اين گفتار تاريخى را فرمود:
يا على ! لولا اننى اشفق ان تقول فيك طوائف من امتى ماقالت النصارى فى المسيح
عيسى بن مريم (ع) لقلت فيك مقالا لا تمر بملا من الناس الا اخذوا التراب من تحت قدميك
للبركة .
((اگر ترس آن نداشتم كه گروهى از امت من ، مطلبى را كه مسيحيان درباره حضرت
مسيح (ع) مى گويند(113) ، درباره تو بگويند، در حق تو سخنى مى گفتم كه
از هرجا عبور كنى ، خاك زيرپاى تو را براى تبرك برگيرند)).
در اين جنگ نيز فتح به دست على (ع) انجام گرفت ، پس از آنكه افراد ديگر با شكست و
شرمندگى بازگشتند و در ميان همه مسلمين تنها حضرت على (ع) به تمجيد و مدح
مخصوص رسول خدا (ص) اختصاص يافت ، مدحى كه بيانگر
فضايل و مناقبى است كه هيچ كس به چنين فضايلى دست نيافت و احدى شايسته چنين
تعريفى نشده و نخواهد شد.
سيماى على (ع) در جريان مباهله
پس از آنكه بعد از فتح مكه و پيروزيهاى ديگر به
دنبال آن اسلام (به طور سريع و وسيع ) گسترش يافت و پايه هاى آن پى ريزى و
استوار گشت و داراى شكوه و قدرت چشمگير شد، از اطراف و اكناف ، گروهها و
هياءتهايى به مدينه آمده و به حضور رسول خدا (ص) شرفياب مى شدند، بعضى
رسما قبول اسلام مى كردند و بعضى امان مى خواستند (تا در امنيت حكومت اسلامى آسوده
خاطر باشند) يكى از اين هياءتها كه از نجران (مركز مسيحيان و روحانيون مسيحى واقع در
يكى از نواحى يمن ) به مدينه آمد، هياءت مسيحيان بود.
كشيش بزرگ مسيحيان به نام ((ابوحارثه )) همراه سى نفر از مسيحيان اين هياءت را
تشكيل مى داد، افراد برجسته اى همچون ((عاقب ))،((سيد)) و ((عبدالمسيح )) نيز
اين هياءت را همراهى كردند اينان در حالى كه لباس ابريشمى و صليب پوشيده بودند،
هنگام نماز عصر(114) وارد مدينه شدند پس از آنكه پيامبر (ص) نماز عصر را
با جماعت خواند، هياءت مزبور كه در پيشاپيش آنان اسقف اعظم مسيحيان (ابوحارثه ) قرار
داشت ، به حضور رسول خدا (ص) رسيدند و بحث و مذاكره شروع شد، به اين ترتيب :
اسقف : اى محمد! نظر شما درباره حضرت مسيح عيسى بن مريم (ع) چيست ؟
پيامبر (ص): ((مسيح بنده خداست و خداوند او را از ميان بندگانش برگزيده و انتخاب
نموده است )).
اسقف : اى محمد! آيا براى مسيح (ع) پدرى كه موجب تولد او شده باشد سراغ دارى ؟
پيامبر: ((آميزش و جريان زناشويى در كار نبوده ، تا او داراى پدر باشد)).
اسقف : پس چگونه مسيح (ع) را مخلوق مى دانى با اينكه هيچ بنده مخلوقى ديده نشده جز
اينكه بر اساس زناشويى بوده و پدر داشته است ، در پاسخ اين سؤ
ال اين آيات به پيامبر (ص) نازل شد:
ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم
قال له كن فيكون # الحق من ربك فلاتكن من الممترين # فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من
العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم
نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين .(115)
((مثل عيسى نزد خدا همچون مثل آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود
باش ، او هم فورا موجود شد، اينها حقيقتى است از جانب پروردگار تو، بنابراين ، از
ترديد كنندگان مباش . هرگاه بعد از علم و آگاهى كه (درباره مسيح ) به تو رسيده
(باز) كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنان بگو بياييد ما فرزندان خود
را دعوت مى كنيم ، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مى كنيم ، شما هم
زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مى كنيم ، شما هم از نفوس خود دعوت كنيد، آنگاه مباهله
مى كنيم و لعنت خود را بر دروغگويان قرار مى دهيم )).
پيامبر (ص) اين آيات را براى هياءت مسيحيان خواند (پس از گفت و شنود، هياءت مسيحيان
به پيامبر (ص) گفتند سخنان شما ما را قانع نكرد ما حاضريم با شما مباهله كنيم ).
پيامبر (ص) آنان را دعوت به مباهله كرد(116) و فرمود: ((خداوند به من خبر داده
كه بعد از مباهله ، بر آن كسى كه طرفدار باطل است ، عذاب مى رسد و به اين وسيله حق
از باطل تشخيص داده مى شود)).
اسقف در اين باره با ((عبدالمسيح و عاقب )) به مشورت پرداخت و تصميمشان بر اين
شد كه تا صبح فردا پيامبر (ص) به آنان مهلت دهد.
اسقف در جلسه سرى خود به هياءت همراه گفت : ((فردا نگاه كنيد ببينيد اگر محمد (ص)
با فرزندان و خاندان خود براى مباهله آمد، از مباهله با او خوددارى كنيد و اگر با ياران و
اصحابش آمد، با او مباهله كنيد و نترسيد كه ادعايش بر چيزى (محكم ) استوار نيست )).
فرداى آن روز فرا رسيد، ديدند محمد (ص) از خانه بيرون آمد در حالى كه دست امير مؤ
منان على (ع) را گرفته و حسن و حسين (عليهماالسلام ) در جلو و فاطمه (سلام الله
عليها) در پشت سر براى مباهله مى آيند.
هياءت مسيحى كه در پيشاپيش آنان اسقف بود، پيامبر (ص) را با عده اى ديدند، اسقف
پرسيد: ((همراهان او كيستند؟))
شخصى به او گفت : اين (اشاره به على (ع)) پسر عمو و داماد محمد (ص) و پدر دو
پسرش ، على (ع) است كه محبوبترين انسانها در نزد پيامبر (ص) مى باشد. و اين دو
كودك ، دو پسر دخترش است كه پدرشان على (ع) است و محبوبترين افراد نزد پيامبر
(ص) هستند و آن زن دخترش فاطمه (سلام الله عليها) است كه عزيزترين و نزديكترين
انسانها در پيشگاه رسول خدا (ص) مى باشد.
اسقف به عاقب و سيد و عبدالمسيح نگاه كرد و گفت : ((به محمد (ص) بنگريد كه با
مخصوصترين و نزديكترين خاندان خود براى مباهله آمده است و با
كمال اطمينان به اينكه حق با اوست آمده اگر او ترس از برهان خود و عذاب داشت سوگند
به خدا آنان را با خود نمى آورد، از مباهله با او بپرهيزيد، سوگند به خدا! اگر به
خاطر رابطه با قيصر (شاه روم ) نبود، من قبول اسلام مى كردم ، ولى با او مصالحه كنيد
و با صلحنامه ، مطلب را خاتمه دهيد و سپس به وطن خود بازگرديد و درباره خود
بينديشيد)).
آنان گفتند: ((ما مطيع فرمان تو هستيم )).
اسقف به حضور پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: ((ما حاضر به مباهله نيستيم ، با ما صلح
كن به هر شرطى كه خودت انتخاب مى كنى )).
رسول خدا (ص) با آنان مصالحه كرد كه : آنان هر
سال دو هزار جامه نو (هر حله معادل چهل درهم تمام عيار)(117) به حكومت اسلامى
بپردازند كه ارزش هر جامه نو (حله ) چهل درهم تمام عيار مى باشد و در مورد كم و زياد
شدن قيمت پارچه ، معيار همان چهل درهم باشد و آن حضرت صلحنامه را براى آنان نوشت و
آنان آن را گرفتند و به وطن خود (نجران ) بازگشتند.(118)
شخصيت على (ع) در آيه مباهله
در جريان هياءت نجران با توجه به آيه مباهله و حركت پيامبر (ص) همراه على (ع) و...
چهره درخشان على (ع) به روشنى ديده مى شود آنجا كه در آيه مذكور، وجود مقدس على
(ع) به عنوان جان رسول خدا (ص) معرفى شده است (وانفسنا) و اين مطلب نشان دهنده
وصول آن حضرت به درجه نهايى كمال است ، تا آنجا كه در
كمال مقام و عصمت ، مساوى و همسان پيامبر (ص) ذكر شده و خداوند
متعال ، او و همسر و فرزندانش - با وجود خردساليشان - را حجت و نشانه صدق نبوت
پيامبر (ص) و برهان و دليل روشن دينش قرار داد و تصريح كرد كه حسن و حسين
(عليهماالسلام ) پسران پيامبرند و مقصود از زنان در خطاب آيه ((ونسائنا))، فاطمه
(سلام الله عليها) مى باشد كه پيامبر (ص) در مباهله و احتجاج ، آنان را با خود آورد. و
اين جريان ، فضيلت ويژه اى است براى على (ع) كه هيچ كس از امت ، در اين فضيلت با
او سهيم نيست و در مفهوم معنوى آن ، احدى همسان و همگون على (ع) و يا نزديك به آن نيست
و اين نيز از ويژگيهاى منحصر به فرد مقام امير مؤ منان على (ع) همچون ساير
ويژگيهايى است كه قبلا خاطرنشان شد.
نگاهى به قضاوتهاى على (ع)
رواياتى كه بيانگر ماجراها و داوريهايى در دين و احكام دين است و آگاهى به آنها براى
همه مؤ منان لازم مى باشد و از امير مؤ منان على (ع)
نقل شده - غير از آنچه قبلا در مورد تقدم و سبقت على (ع) در علم و فهم و شناخت بر
ديگران ذكر شد - و رواياتى كه درباره پناهنده شدن دانشمندان از اصحاب را در
مسائل دشوار و پيچيده ، به آن حضرت ثابت مى كند و حاكى از سر فرود آوردن
بزرگان اصحاب در برابر عظمت مقام علمى على (ع) مى باشد، به قدرى بسيار است
كه از حوصله شمارش بيرون است و دستيابى بر همه آن ممكن نيست ، ما به خواست خدا در
اينجا به ذكر چند نمونه مى پردازيم ، نخست در اين باره به آيات قرآن توجه كنيد:
قرآن و مساءله تقدم آنان كه برترند
رسول اكرم (ص) در زمان زندگى خود، فضايل و ويژگيهاى خاص امير مؤ منان على (ع)
را بيان كرد و شايستگى امام على (ع) را براى مقام جانشينى و امامت ، به گوش همگان
رساند و تبيين نمود كه برترى و تقدم ، از آن كسى است كه استحقاق آن را داشته باشد
و او جز على (ع) نيست ؛ چنانكه ظاهر آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهد و معانى
بلند قرآن نيز نشانه صادقى بر اين مطلب است . قرآن در يك جا مى فرمايد:
... افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع ام من لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون .(119)
((آيا كسى كه هدايت به حق مى كند براى پيروى شايسته تر است يا آن كس كه خود
هدايت نمى شود، مگر هدايتش كنند، شما را چه مى شود چگونه داورى مى كنيد؟))
و در مورد ديگر در قصه طالوت مى فرمايد:
و قال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا قالوا انى يكون له الملك علينا و نحن
احق بالملك منه و لم يؤ ت سعة من المال قال ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى
العلم و الجسم و الله يؤ تى ملكه من يشاء والله واسع عليم .(120)
و پيامبر آنان (اشموئيل ) به آنان (بنى اسرائيل ) گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى
شما برگزيده است ، گفتند: چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او
شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد، گفت : خداوند او را بر شما برگزيده و علم و
(قدرت ) جسم او را وسعت بخشيده ، خداوند ملكش را به هركس بخواهد مى بخشد و احسان
خداوند وسيع و (او از لياقت افراد براى مقامات ) آگاه است )).
خداوند در اين آيات آن را شايسته تقدم بر سايرين قرار داده كه به او ((علم وسيع و
قدرت بيشتر جسمى )) داده باشد وبر همين اساس او را بر همگان برگزيده است .
و اين آيات موافق با دلايلى عقلى هستند مبنى بر اينكه : آنكه آگاهتر است در حيازت مقام
امامت بر ديگران كه در علم با او مساوى نيستند تقدم و برترى دارد و دلالت آشكار دارند
بر اينكه مقدم داشتن امير مؤ منان على (ع) در مورد جانشينى از
رسول خدا (ص) و امامت امت بر همه مسلمين واجب است ، چرا كه او در علم و شناخت ، بر
ديگران برترى و تقدم دارد، ولى ديگران به پايه او نمى رسند.
دعاى پيامبر (ص) در شاءن على (ع)
يكى از حوادثى كه در رابطه با على (ع) در زمان زندگى
رسول خدا (ص) رخ داد، وقتى بود كه پيامبر (ص) على (ع) را براى داورى بين مسلمين
يمن برگزيد. و او را به سوى يمن فرستاد تا احكام دين و
حلال و حرام را به آنان بياموزد و بر اساس احكام و دستورات قرآن به آنان حكومت و
داورى نمايد، على (ع) به رسول خدا (ص) عرض كرد:
((اى رسول خدا! مرا به داورى و قضاوت بين مردم يمن گماشتى ، با اينكه من جوانى
هستم كه آگاهى به همه داوريها ندارم )).
پيامبر فرمود: ((نزديك من بيا))، على (ع) نزديك رفت ، پيامبر (ص) دست خود را بر
سينه او نهاد و گفت : اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه ؛ خدايا!
دل على را راهنمايى كن و زبانش را استوار بدار.
على (ع) مى گويد: ((بعد از اين جريان (و دعا) هرگز در قضاوت بين دو نفر، شك
نكردم و دو دل نشدم ))، اكنون در اينجا به ده نمونه از داوريهاى على (ع) توجه كنيد.
ده نمونه از قضاوتهاى على (ع)
1 - حل مشكل با قرعه
وقتى على (ع) به يمن رفت و در آنجا استقرار يافت و به حكومت و داورى از جانب
رسول خدا (ص) پرداخت ، دو مرد براى داورى نزد آن حضرت آمدند، آنان با شركت هم
كنيزكى را خريده بودند و به طور مساوى هركدام مالك نيمى از او بودند، آنان بر اثر
جهل به احكام ، هردو در ((طهر واحد)) (فاصله بين دو خون حيض ) با او آميزش كردند،
به خيال اينكه اين كار جايز است و اين ناآگاهى به
مسايل از آن جهت بود كه آنان تازه مسلمان بودند و اطلاعاتشان به احكام دين ، اندك بود.
آن كنيز، حامله شد و سپس پسرى از او متولد شد و آن دو نفر در مورد آن پسر نزاع كردند
و هريك از آنان مى گفت من پدر او هستم و او پسر من است ، به حضور على (ع) آمده و از آن
حضرت خواستند تا داورى كند.
على (ع) آن پسر را بين آن دو نفر قرعه زد، قرعه به نام يكى از آنان افتاد و على (ع)
آن پسر را به او واگذار كرد و او را الزام كرد كه نصف قيمت آن پسربچه را اگر برده
است به شريك خود بپردازد و فرمود:
((اگر مى دانستم شما از روى آگاهى دست به اين كار زديد (و آميزش حرام را انجام
داديد) در مجازات شما، سختگيرى بيشتر مى نمودم )).
خبر اين داستان به پيامبر (ص) رسيد، پيامبر (ص) صحت داورى على (ع) را امضا كرد و
همين داورى را در اسلام مقرر كرد و سپس فرمود:
الحمد لله الذى جعل منا اهل البيت من يقضى على سنن داود (ع) و سبيله فى القضاء.
((حمد و سپاس خداوندى را كه در ميان ما خاندان نبوت ، كسى را قرار داد كه طبق سنت و
روش حضرت داود (ع) قضاوت مى كند)).
يعنى قضاوت او بر اساس الهام الهى است كه همسان وحى است و داورى على (ع) همانند آن
است كه دستور صريح از طرف خدا آمده باشد.
2 - داورى در مورد گاوى كه الاغى را كشت
در روايات آمده : دو نفر مرد به حضور رسول خدا (ص) رسيدند، يكى از آنان گفت : اى
رسول خدا! گاو اين شخص ، الاغ مرا كشته است در اين باره بين ما قضاوت كن .
رسول خدا (ص) فرمود: ((نزد ابوبكر برويد تا او قضاوت كند)). آنان نزد
ابوبكر رفتند و جريان خود را به او گفتند. ابوبكر گفت چرا نزد
رسول خدا (ص) نرفته ايد و نزد من آمده ايد؟
گفتند: به حضور آن حضرت رفتيم او ما را به نزد شما فرستاد.
ابوبكر گفت : حيوانى ، حيوانى را كشته است چيزى بر گردن صاحب حيوان كشنده نيست !!
آنان به حضور رسول
خدا (ص) بازگشتند و قضاوت ابوبكر را به عرض آن حضرت رساندند.
پيامبر (ص) فرمود: ((نزد عمر بن خطاب برويد تا او در اين باره قضاوت كند)).
آنان نزد عمر رفته و جريان را گفتند، او گفت : چرا نزد
رسول خدا (ص) نرفته ايد و به اينجا آمده ايد؟
گفتند: به حضور رسول خدا (ص) رفتيم ، او ما را نزد شما فرستاد.
عمر گفت : چرا پيامبر (ص) شما را نزد ابوبكر نفرستاد؟
گفتند: نزد او نيز فرستاد.
عمر گفت : او چه گفت ؟
گفتند: ابوبكر گفت : حيوانى ، حيوان ديگر را كشته است و چيزى بر گردن صاحب حيوان
كشنده نيست .
عمر گفت : به نظر من نيز همين است كه ابوبكر گفته !!
آنان به حضور رسول خدا (ص) بازگشتند و همه جريان را به عرض آن حضرت
رساندند.
پيامبر (ص) به آنان فرمود: ((به حضور على بن ابيطالب (ع) برويد تا او در اين
مورد قضاوت كند)).
آنان به حضور على (ع) رفته و جريان را گفتند.
على (ع) فرمود: ((اگر گاو به اصطبل و جايگاه الاغ رفته و الاغ را كشته است ، صاحب
گاو بايد قيمت الاغ را به صاحبش بدهد و اگر الاغ به
اصطبل و جايگاه گاو رفته و گاو او را كشته است ، بر گردن صاحب گاو چيزى نيست
)).
آن دو مرد به حضور رسول خدا (ص) بازگشتند و چگونگى قضاوت على (ع) را به
عرض رساندند.
پيامبر (ص) فرمود: لقد قضى على بن ابيطالب بينكما بقضاء الله عز اسمه .
((على بن ابيطالب مطابق حكم خداوند متعال بين شما قضاوت نموده است )).
سپس فرمود: ((حمد و سپاس خداوندى را كه در ميان ما خاندان نبوت ، مردى را قرار داد كه
طبق سنت حضرت داوود (ع) در قضاوت داورى مى كند)).
3 و 4 - دو نمونه از داوريهاى على (ع) در عصر خلافت ابوبكر
الف : عدم اجراى حد در مورد شرابخوار جاهل
از طريق روايات سنى و شيعه نقل شده : مردى را كه شراب خورده بود، نزد ابوبكر
آوردند، او تصميم گرفت تا حد شرابخوارى (هشتاد تازيانه ) را بر او جارى سازد.
شرابخوار گفت : من به حرام بودن شراب تاكنون آگاه نبودم .
ابوبكر دست نگهداشت و نمى دانست كه چه كند؟ شخصى از حاضران اشاره كرد كه در اين
باره از على (ع) سؤ ال شود. ابوبكر شخصى را به حضور على (ع) فرستاد كه جواب
اين سؤ ال را بگيرد.
امير مؤ منان على (ع) فرمود: ((دو مرد مورد اطمينان از مسلمين را دستور بده به ميان مجالس
مهاجر و انصار برود و آن شرابخوار را نيز با خود ببرند و مسلمين را سوگند بدهند كه
آيا شخصى آيه حرمت شرابخوار را و يا سخن پيامبر (ص) در مورد حرام بودن شراب را
بر اين شخص خوانده اند و خبر داده اند يا نه ؟ اگر دو مرد از مسلمين گواهى دادند كه آيه
تحريم شراب را براى او خوانده اند و يا سخن پيامبر (ص) در مورد تحريم شراب را
به گوش او رسانده اند، حد را بر او جارى ساز وگرنه او را توبه بده و سپس آزادش
كن )).
ابوبكر همين كار را انجام داد، هيچ كس از مهاجر و انصار گواهى نداد كه آيه قرآن و يا
سخن پيامبر (ص) پيرامون حرمت شراب را براى او خوانده باشد، ابوبكر او را توبه
داد و سپس آزادش نمود و به اين ترتيب قضاوت على (ع) را پذيرفت .
ب : سؤ ال از معناى كلمه اى در قرآن
از ابوبكر سؤ ال شد معناى اين آيه چيست كه خداوند در قرآن مى فرمايد: (و فاكهة و
ابا)(121) ابوبكر معناى ((اب )) را ندانست و گفت كدام آسمان بر من سايه
افكند؟ و يا كدام زمين مرا به پشت گيرد، يا چه كنم در مورد كتاب خدا كه چيزى را
ندانسته بگويم ، اما ((فاكهة )) كه معناى آن را مى دانيم (يعنى ميوه ) اما معناى ((اب
)) را خدا داناتر است .
سخن ابوبكر به سمع على (ع) رسيد فرمود: ((عجبا! آيا او نمى داند كه((اب ))
يعنى علوفه و چراگاه ؟! و قول خداوند كه مى فرمايد: (و فاكهة و ابا) بيانگر شمردن
نعمتهاى الهى بر بندگانش است ، نعمتهايى از غذا كه براى آنان و حيواناتشان آفريده
است كه به وسيله آن ، جان خود را زنده نگه مى دارند و بدن خود را نيرومند مى
سازند)). (فاكهة يعنى : ميوه ها براى انسانها، اب يعنى : علوفه و چراگاه براى
حيوانات ).
5 و 6 - نمونه هاى ديگر در عصر خلافت عمر
نظير اين جريانات در زمان خلافت عمر نيز رخ داده است در اينجا به ذكر چند نمونه
بسنده مى شود:
نجات زن ديوانه
در روايات آمده است كه : در زمان خلافت ((عمر بن خطاب )) مردى با زن ديوانه اى زنا
كرد، گواهان عادل بر اين مطلب گواهى دادند، عمر دستور داد تا به آن زن ، حد بزنند،
ماءمورين ، آن زن را مى بردند تا حد (صد تازيانه ) را بر او جارى كنند.
على (ع) در مسير، او را ديد و فرمود: ((زن ديوانه از فلان قبيله چه كرده بود كه او را
مى بردند؟))
شخصى به على (ع) گفت : ((مردى با اين زن زنا كرده و فرار نموده است و گواهان
عادل گواهى بر اين كار داده اند، عمر دستور جارى ساختن حد (تازيانه ) بر اين زن داده
است )).
على (ع) فرمود: ((اين زن را به نزد عمر رد كنيد و به عمر بگوييد: آيا نمى دانى كه
اين زن ديوانه از فلان طايفه است و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
رفع القلم عن المجنون حتى يفيق ؛ قلم تكليف از ديوانه برداشته شده تا خوب
شود)).
اين زن عقل خود را از دست داده است ، پس مجازات ندارد. آن زن را نزد عمر برگرداندند و
گفتار على (ع) را به عمر رساندند عمر گفت : ((خدا در كار على (ع) گشايش دهد،
نزديك بود با جارى ساختن حد بر اين زن ، هلاك گردم ))، سپس زن را آزاد كرد و گفت
:
((لولا على لهلك عمر؛ اگر على (ع) نبود، عمر هلاك مى شد)).
نجات زن حامله
زن حامله اى را نزد عمر بن خطاب آوردند كه زنا كرده بود، عمر دستور داد تا او را
سنگسار كنند، على (ع) فرمود: فرضا تو بر اين زن - بخاطر گناهش - تسلط داشته
باشى ، ولى چه تسلطى بر كودك او در رحمش دارى ؟ با اينكه خداوند در قرآن مى
فرمايد: (ولا تزر وازرة وزر اخرى ...)(122) ((هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى
را بر دوش نمى كشد)).
عمر گفت : لا عشت لمعضلة لايكون لها ابوالحسن ؛ در هيچ كار دشوارى زنده نباشم كه
ابوالحسن (ع) در آنجا نباشد.
سپس عمر گفت : ((با اين زن چگونه رفتار كنم ؟)).
على (ع) فرمود: ((او را نگهدار كه بچه اش متولد شود و پس از آن اگر سرپرستى
براى بچه اش يافت ، آنگاه حد الهى را بر او جارى كن )).
عمر با دريافت اين دستور، شادمان شد و طبق آن رفتار كرد.
7 و 8 - نمونه هايى ديگر از داورى على (ع) در عصر خلافت عثمان
در عصر خلافت عثمان نيز جرياناتى رخ داد كه امير مؤ منان على (ع) تنها گره گشاى
مشكلات و حوادث بود، به عنوان نمونه :
نجات زنى كه همسر پيرمردى شده بود
در روايات سنى و شيعه آمده است كه : پيرمردى با زنى ازدواج كرد و آن زن حامله شد،
ولى پيرمرد گمان مى كرد كه كارى صورت نداده و از اين رو آن بچه در رحم زن را
انكار مى نمود و مى گفت از من نيست ، داورى اين جريان نزد عثمان برده شد و او حيران مانده
بود كه چگونه قضاوت كند، به زن گفت : آيا اين پيرمرد، مهر دوشيزگى تو را از بين
برده است ؟
زن گفت : ((نه )).
عثمان (پيش خود چنين نتيجه گرفت كه پس زن زنا كرده ؛ زيرا پيرمرد كارى صورت
نداده پس دست بيگانه اى در كار است ) دستور داد كه آن زن را حد بزنند (صد تازيانه
به جرم زنا به او بزنند).
امير مؤ منان على (ع) به عثمان گفت : ((در آلت تناسلى زن دو راه وجود دارد، يكى راه
خون حيض و ديگرى راه ادرار، شايد اين پيرمرد هنگام آميزش ، نطفه خود را روى راه حيض
ريخته و آن زن از او حامله شده است ، در اين باره از پيرمرد بپرسيد)).
از او سؤ ال شد، او گفت : ((من نطفه خود را بر جلو آلت تناسلى او ريختم ، ولى مهر
دوشيزگى او را برنداشتم )).
امير مؤ منان على (ع) فرمود: ((بچه در رحم از او و فرزند اوست و راءى من اين است كه
اين پيرمرد به خاطر انكار فرزندش ، عقوبت (مجازات ) شود)).
عثمان طبق دستور على (ع) رفتار كرد.
حل مساءله پيچيده
در روايت آمده مردى كنيزى داشت (مثلا نام مرد زيد بود و نام كنيز هند) با هند آميزش كرد و
پس از مدتى پسرى از او متولد شد (مثلا به نام خالد) سپس زيد از هند كناره گرفت و او
را همسر غلامش (مثلا به نام سعيد) نمود، بعدا زيد از دنيا رفت . هند به خاطر فرزندش
(خالد) كه از زيد داشت آزاد شد (زيرا هند از طريق ارث ، ملك پسرش شد و آزاد گرديد) از
طرفى سعيد كه غلام زيد و شوهر آن زن بود، از طريق ارث به همان پسر (خالد) رسيد و
بعد خالد نيز مرد و آن غلام (سعيد) از طريق ارث ، به زن رسيد و در نتيجه هند مالك
شوهرش سعيد شد و سعيد برده او گرديد (بنابراين ، سعيد نمى توانست با هند آميزش
كند و بينشان نزاع شد، سعيد به هند مى گفت تو زن من هستى و هند به سعيد مى گفت :
تو برده و غلام من هستى ). براى رفع اختلاف نزد عثمان آمدند، در حالى كه سعيد مى گفت
((او (هند) زن من است و او را رها نمى كنم )).
عثمان گفت : اين حادثه يك مساءله پيچيده اى است ، امير مؤ منان على (ع) كه در آنجا حضور
داشت فرمود: ((از اين زن بپرسيد كه آيا پس از آنكه از طريق ارث ، مالك مرد (سعيد) شد
آيا آن مرد با او آميزش كرده است ؟))
هند گفت : ((نه )).
امير مؤ منان على (ع) فرمود: اگر مى دانستم آن مرد آميزش را (بعد از ارث ) انجام داده است
او را مجازات مى كردم و به هند فرمود: ((برو كه سعيد برده تو است و هيچ گونه
تسلطى بر تو ندارد، اگر خواستى او را به غلامى بگير و اگر خواستى او را آزاد كن و
يا بفروش ؛ زيرا او در ملك تو است )).
عثمان داورى على (ع) را پذيرفت و طبق آن رفتار كرد.
و رويدادهاى بسيار ديگرى از اين قبيل ، در عصر عثمان رخ داد كه ذكر همين نمونه ها در اين
كتاب - كه بنايش بر اختصار است - كافى است .
9 و 10 - نمونه هايى از داوريهاى على (ع) در عصر خلافت خود
از جمله حوادثى كه پس از عثمان و پس از بيعت مردم با آن حضرت رخ داد و مورد داوريهاى
عجيب على (ع) واقع شد، نمونه هاى زير است :
قضاوت درباره دو نفر به هم چسبيده
تاريخ نويسان آورده اند، زنى در خانه شوهرش فرزندى زاييد كه (از كمر به پايين
يك نفر بود) و از كمر به بالا دو بدن و دو سر داشت ، خانواده اش در مورد او ترديد
داشتند كه آيا يك نفر است يا دو نفر، به حضور على (ع) آمده و از اين جريان سؤ
ال كردند تا احكام او (مانند ارث و...) را بدانند.
امير مؤ منان على (ع) فرمود: ((وقتى كه او خوابيد او را امتحان كنيد به اين نحو كه يكى
از بدنها و يكى از سرها را بيدار كنيد، اگر هردو در يك زمان بيدار شدند، آن دو يك
انسان است و اگر يكى از آنان بيدار شد و ديگرى در خواب بود، بدانيد كه دو شخص
هستند و حقشان از ارث به اندازه دو نفر است )).
حل يك مساءله رياضى
((عبدالرحمن بن حجاج )) مى گويد: از ابن ابى ليلى شنيدم كه مى گفت : امير مؤ منان
على (ع) در حادثه اى قضاوت عجيبى كرد كه بى سابقه است و آن اينكه :
دو نفر مرد در مسافرت ، با هم رفيق شدند، هنگام غذا در محلى نشستند تا غذا بخورند،
يكى از آنان پنج گرده نان از سفره خود بيرون آورد و ديگرى سه گرده نان ، در آن
هنگام مردى از آنجا عبور مى كرد او را دعوت به خوردن غذا كردند، او نيز كنار سفره آنان
نشست و از آن غذا خوردند، مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظى ، هشت درهم به
آنان داد و گفت : اين هشت درهم را به جاى آنچه خوردم به شما دادم و از آنجا رفت ، آن دو
نفر در تقسيم پول نزاع كردند، صاحب سه نان مى گفت : نصف هشت درهم
مال من است و نصف آن مال تو. ولى صاحب پنج نان مى گفت : پنج درهم آن
مال من است و سه درهم آن مال تو است . آنان نزاع و كشمكش خود را نزد على (ع) آوردند و
داورى را به او واگذار نمودند. على (ع) به آنان فرمود: ((نزاع و كشمكش در اينگونه
امور، از فرومايگى و پستى است ، صلح و سازش بهتر است ، برويد سازش كنيد)).
صاحب سه نان گفت : ((من راضى نمى شوم مگر به آنچه حقيقت است و شما در اين باره
قضاوت به حق كنيد)).
امير مؤ منان على (ع) فرمود: ((اكنون كه تو حاضر به سازش نيستى و حقيقت را مى
خواهى ، بدانكه حق تو از آن هشت درهم ، يك درهم است )).
او گفت : ((سبحان الله ! چطور، حقيقت اينگونه است ؟!)).
حضرت على (ع) فرمود: ((اكنون بشنو تا توضيح دهم : آيا تو صاحب سه نان نبودى
؟)).
او گفت : چرا من صاحب سه نان هستم ؟.
على (ع) فرمود: ((رفيق تو صاحب پنج نان است ؟)).
او گفت : آرى . على (ع) فرمود: ((بنابراين ، اين هشت نان ، 24 قسمت (با توجه به سه
نفر خورنده ) مى شود(123) تو (صاحب سه نان ) هشت قسمت نانها را خورده اى و
رفيق تو نيز هشت قسمت را خورده و مهمان نيز هشت قسمت را خورده است و چون آن مهمان هشت
درهم به شما دو نفر داده ، هفت درهم آن مال رفيق تو (صاحب پنج نان ) است و يك درهم آن
مال تو (صاحب سه نان ) است )).
آن دو مرد در حالى كه حقيقت مطلب را دريافتند، از محضر على (ع) رفتند.
فضايل و معجزات على (ع)
اخبار على (ع) از آينده
آيات روشن خدا در شاءن على (ع) ويژگيهايى كه خداوند مخصوص على (ع) نموده و
معجزه هايى كه از او ديده شده دليل بر صدق امامت او و وجوب پيروى از او و تثبيت حجت
بودن آن حضرت مى باشد اينگونه آيات و معجزات از جمله رويدادهاى ويژه اى است كه
خداوند، پيامبر و رسولان خود را به وسيله آنها از ديگران امتياز بخشيد و آنها را نشانه
هاى صدق آنان قرار داد.
قسمتى از اين آيات و نشانه ها در مورد امير مؤ منان على (ع) از روايات بسيار به دست مى
آيد، مانند اينكه آن حضرت از حوادث آينده خبر مى داد، با اينكه كاملا آن حوادث پوشيده
بودند و يا اصلا در وقت خبر دادن وجود نداشتند و بعد ديده مى شد كه خبر او كاملا مطابق
آن است كه خبر داده بود و اين موضوع از روشنترين معجزات پيامبران (عليهم السلام )
بوده آيا به گفتار خداوند در قرآن توجه نداريد كه حضرت عيسى (ع) را با اعطاى
معجزات روشن و نشانه هاى عجيب كه دلالت بر صدق نبوت او داشت مجهز كرد به طورى
كه حضرت مسيح (ع) به امت خود مى گفت : ...وانبئكم بما تاءكلون و ما تدخرون فى
بيوتكم ... (124)
((و از آنچه مى خوريد و در خانه خود ذخيره مى كنيد به شما خبر مى دهم )).
و نظير آن را كه از نشانه هاى شگفت انگير صدق پيامبر اسلام (ص) است ، در مورد
پيامبر اسلام (ص) قرار داد از جمله : پيامبر (ص) از پيروزى روميان بر ايرانيان ،
قبل از چند سال از وقوع آن خبر داد بر اساس وحى قرآنى كه در آغاز سوره روم آمده است :
الم # غلبت الروم # فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون # فى بضع سنين
...
((... روميان مغلوب شدند و اين (شكست ) در سرزمين نزديكى رخ داد، اما روميان بعد از
مغلوب شدن ، به زودى پيروز مى شوند در چند
سال آينده )).
و همچنين پيامبر (ص) درباره جنگ بدر، قبل از وقوع آن از پيروزى مسلمين و شكست دشمن
خبر داد، و همانگونه كه خبر داده بود واقع شد، خبر آن حضرت بر اساس اين آيه قرآن
بود كه (سيهزم الجمع و يولون الدبر).(125)
((به زودى همه دشمنان شكست مى خورند و از جنگ ، پشت كنند)).
خبر رسول خدا (ص) از پيروزى مسلمين در جنگ بدر،
قبل از آنكه وقوع يابد و سپس وقوع آن مطابق خبر آن حضرت
دليل آشكار بر صدق نبوت آن حضرت بوده و بيانگر ارتباط او با منبع وحى مى باشد.
و از اينگونه نشانه ها بسيار است كه ما براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى كرديم
.
# # #
در مورد امير مؤ منان على (ع) درباره اخبار او از آينده و معجزات ديگر نيز از مسلمات است
كه هيچ كس نمى تواند آن را انكار كند مگر از روى ناآگاهى يا
جهل و ظلم و كينه توزى ، چرا كه روايات بسيار و قاطع ، اين موضوع را اثبات مى كند و
صفحات تاريخ گواهى مى دهد و دانشمندان سنى و شيعه آن را
نقل كرده اند مانند اينكه : آن حضرت پس از آنكه بعد از
قتل عثمان ، مسلمين با او بيعت كردند قبل از جنگ با ناكثين (طلحه و زبير) و قاسطين (معاويه
و پيروانش ) و مارقين (خوارج نهروان ) خبر از آينده داد و فرمود: ((من ماءمور شده ام كه
با اين سه فرقه ، بجنگم )) و همانگونه كه خبر داده بود، همانطور شد.
و آن حضرت در مدينه به طلحه و زبير كه در ظاهر عازم مكه بودند و از آن حضرت اجازه
رفتن به مكه براى انجام عمره گرفتند، فرمود: ((سوگند به خدا! آنان عزم رفتن به
مكه را ندارند، بلكه عازم بصره (براى راه اندازى جنگ
جمل ) هستند)) و همانگونه كه خبر داده بود همانطور شد.
|