و اين جريان بيانگر ارزش بزرگ و مخصوص امير مؤ منان على (ع) است كه هيچيك از
مهاجرين و انصار و هيچ فرد مسلمانى ، داراى چنين مزيتى نيست ، بلكه هيچ كس نظير آن و
نزديك به آن را در هيچ حالى نداشته و ندارد و اين ماجرا حاكى است كه پيامبر (ص) به
يارى على (ع) امكان يافت تا خبر رسالتش را به مردم برساند و دعوتش را آشكار
نمايد و آشكارا مردم را به سوى اسلام بخواند، اگر على (ع) نبود، دين و شريعت
پابرجا و برقرار نمى گرديد و دعوت الهى آشكار نمى شد. بنابراين ، على (ع) ياور
اسلام و وزير دعوت كننده اسلام از جانب خدا بود و در پرتو پيمان يارى او با
رسول خدا (ص) بود كه آن حضرت ، نبوت خود را آنگونه كه مى خواست ، به پايان
برد و اين فضيلت بسيار عظيمى است كه كوهها را توان برابرى با آن نيست . و همه
فضايل را ياراى وصول به اوج آن نمى باشد.
9 - فداكارى بى نظير على (ع) در شب هجرت
يكى از ويژگيهاى على (ع) اين است كه وقتى پيامبر (ص) هنگام تصميم اجتماع قريشيان
براى كشتنش از جانب خدا ماءمور به هجرت شد و نمى توانست آشكارا از بين مشركان ، از
مكه خارج گردد، بلكه مى خواست در پنهانى و بدون اطلاع آنان بيرون رود تا از
گزندشان محفوظ بماند، اين موضوع را تنها با امير مؤ منان على در ميان گذاشت و از
ديگران پنهان كرد. و على (ع) را به دفاع از خود و خوابيدن در بستر خود، فرا خواند،
به گونه اى كه قريشيان نمى دانستند كه على (ع) به جاى پيامبر (ص) خوابيده است ،
بلكه گمان مى كردند كه طبق معمول ، خود پيامبر (ص) است كه در بسترش خوابيده است
.
امير مؤ منان على (ع) جانش را فدا كرد و آن را در راه خدا در راستاى اطاعت از پروردگار
جانبازى و سخاوتمندانه نثار پيامبر (ص) نمود به خاطر آنكه به اين وسيله وجود
پيامبر (ص) از نيرنگ دشمنان ، نجات يابد و از گزند شوم آنان سالم بماند و به هدف
- كه دعوت به اسلام و برپايى و آشكار شدن دين بود - برسد.
على (ع) (در اين موقعيت خطير) در بستر پيامبر (ص) خوابيده ، و با روپوش آن حضرت ،
خود را پوشاند، دشمنان ، خانه پيامبر (ص) را محاصره كردند و به اتفاق راءى تصميم
بر قتل آن حضرت را گرفتند و در كمين او نشستند و در انتظار بسر بردند تا سپيده
سحر بدمد و هوا روشن شود و آشكارا پيامبر (ص) را بكشند، تا خونش
پايمال گردد، از اين رو كه وقتى بنى هاشم قاتلين را مشاهده كنند و از هر قوم و قبيله اى
يك نفر از آنان را بنگرند، نتوانند به خاطر كشته شدن يك نفر، با تمام
قبايل بجنگند و با همه در افتند و همين طرح مدبرانه پيامبر (ص) و فداكارى على (ع)
نقشه آنان را نقش بر آب مى كرد و موجب نجات و بقاى
رسول خدا (ص) مى شد، تا بتواند اسلام را آشكارا تبليغ كند و به راستى اگر امير مؤ
منان على (ع) و خوابيدن او در بستر آن حضرت نبود، پيامبر (ص) نمى توانست تبليغ
رسالت كند و وظيفه نبوت را ادا نمايد و عمرش كفاف نمى كرد و دشمنان و كينه توزان
بر او چيره مى شدند.
وقتى كه هوا روشن شد و مشركان به طرف بستر هجوم آوردند تا
رسول خدا (ص) را غافلگير كرده و بكشند ناگهان على (ع) از بستر سر برداشت و
به آنان حمله كرد، وقتى كه او را شناختند، پراكنده شدند و از تصميم خود منصرف
گشتند و نيرنگشان در ترور پيامبر (ص) از هم پاشيد و رشته هاى طرحشان از همديگر
گسسته شد و انديشه هايشان بى نتيجه ماند و آرزوهايشان بر باد رفت و تار و
پودشان پاروپور شد.
تدبير پيامبر (ص) و فداكارى على (ع) موجب قوام نظام اسلام و واژگونى شيطان و
خوارى كافران و دشمنان گرديد. و در اين منقبت ، هيچ كس با امير مؤ منان على (ع) شركت
نداشت و حتى هيچ فردى نظير آن - و حتى قريب به آن را - نداشت ، بلكه از ويژگيهاى
منحصر به فرد على (ع) بود (كه حاضر شد خود را آماج شمشيرها و نيزه ها قرار دهد).
خداوند در تجليل و گراميداشت فداكارى على (ع) اين آيه از قرآن را فرستاد:
و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤ ف بالعباد(80)
((و بعضى از مردم (مؤ من و ايثارگر مانند على (ع) در ليلة المبيت ) جان خود را در
برابر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است )).
10 - ادامه فداكارى على (ع) در مكه
پيامبر (ص) به عنوان امين (امانتدار) قريش ، خوانده مى شد. و نگهبان امينى براى حفظ
اموال قريش بود، وقتى كه ناچار شد به طور ناگهانى (بدون مهلت ) از مكه هجرت كند،
در ميان قوم خود و مردم مكه ، شخص امينى جز امير مؤ منان على (ع) را نيافت كه امانتهاى
مردم را به او بسپارد تا به صاحبانش برگرداند. و نيز كسى را جز على (ع) نيافت كه
ديون خود را به وسيله او بپردازد و دختران و زنان خانواده و همسرانش را گرد آورده و به
سوى مدينه ببرد، پيامبر (ص) در اين امور مهم ، تنها على (ع) را برگزيد و پاكى ،
جوانمردى ، امانتدارى و لياقت على عليه السلام پيامبر (ص) را آسوده خاطر نمود؛ چرا
كه به شجاعت ، جوانمردى ، پاكدامنى و پارسايى على (ع) اطمينان داشت .
امير مؤ منان على (ع) نيز به خوبى از عهده اين امور برآمد، امانتها را به صاحبانش
برگرداند، حقوق حقداران را ادا كرد، دختران و زنان و همسران پيامبر (ص) را نگهدارى
كرد و آنان را تحت توجهات و عنايات پرمهر خود، از گزند دشمنان ، حفظ نمود و به
سوى مدينه روانه ساخت و در مسير، با آنان رفاقت و مدارا كرد تا آنان را با بهترين
شيوه ، با كمال حراست و مهر، محبت و حسن تدبير به مدينه ، به حضور
رسول خدا (ص) رساند.
پيامبر (ص) على (ع) را در خانه خود جاى داد و در حريم خود فرود آورد و چون يكى از
افراد خصوصى خانواده با او رفتار كرد و او را از خانواده اش جدا نساخت و او را محرم
اسرار خود نمود و اين رفتار بيانگر يگانگى پيامبر (ص) با على (ع) است و حكايت از
آن دارد كه هيچ كس از خويشان پيامبر (ص) نتوانستند چنين موقعيت تنگاتنگى در محضر
پيامبر (ص) پيدا كنند و احدى را ياراى نيل به آن مقام ارجمند يا نزديك به آن مقام نبود،
به علاوه فضايل ويژه ديگرى كه قبلا خاطرنشان گرديد كه قلب انديشمندان را شيفته
نموده و سرشار از عشق و شوق كرده است .
11 - اعلان برائت از مشركان توسط على (ع)
يكى از ويژگيهاى مخصوص امير مؤ منان على (ع) آن چيزى است كه ((در حديث برائت
)) آمده (كه در سال نهم هجرت اتفاق افتاد) پيامبر (ص) (آيات برائت و بيزارى از
مشركان را كه در آغاز سوره توبه آمده ) نخست به ابوبكر سپرد تا به مكه برود و در
مراسم حج آن را اعلان كند، ابوبكر به سوى مكه رهسپار شد، چندان از مدينه دور نشده
بود كه جبرئيل بر پيامبر (ص) نازل شد و عرض كرد: خداوند به تو سلام مى رساند
و مى فرمايد:
لا يؤ دى عنك الا انت او رجل منك ؛ ((اعلان بيزارى از مشركان نبايد انجام گيرد جز
به وسيله خودت يا مردى از خودت )).
رسول خدا (ص) على (ع) را طلبيد و به او فرمود: ((بر شتر غضبا سوار شو و به
سوى ابوبكر برو و نامه برائت از مشركين را از او بگير و خودت آن را به مكه ببر و
به مشركان ابلاغ كن و ابوبكر را مخير كن ، اگر خواست همراه تو به مكه بيايد و اگر
خواست به مدينه باز گردد)).
حضرت على (ع) سوار بر شتر غضبا (شتر مخصوص
رسول خدا) (ص) شد و حركت كرد تا به ابوبكر رسيد، همينكه ابوبكر آن حضرت را
ديد، پريشان گشت و به سوى على متوجه شد وقتى به او رسيد، گفت : ((اى ابوالحسن
! براى چه آمده اى ؟ آيا مى خواهى با ما به مكه بيايى و يا براى امر ديگرى آمده اى
؟))
امير مؤ منان على (ع) فرمود: ((رسول خدا (ص) به من فرمان داد تا به تو بپيوندم و
آيات برائت را از تو بگيرم و آن را در مكه براى مشركان اعلان نمايم و پيمان قبلى با
مشركان را بهم بزنم .(81) و به من دستور داد، تو را به اختيار خودت واگذارم
كه همراه من بيايى و يا به مدينه بازگردى )).
ابوبكر گفت : من به سوى رسول خدا باز مى گردم ، وقتى كه به حضور
رسول خدا (ص) آمد، عرض كرد: ((مرا براى اجراى امر مهمى كه ديگران براى آن گردن
كشيده بودند (تا به افتخار آن نايل گردند) شايسته دانستى ، وقتى كه براى انجام آن
به راه افتادم ، مرا برگرداندى ، آيا از قرآن ، آيه اى در اين مورد
نازل شده است ؟)).
رسول خدا (ص) فرمود: نه ، ولى فرستاده امين خدا
جبرئيل ، نزد من آمد و اين پيام را از جانب خدا براى من آورد كه :
لا يؤ دى عنك الا انت او رجل منك ، و على منى وانا من على ، و لا يؤ دى عنى الا علىُّ.
((اين آيات (برائت از مشركان را به مشركان ) ابلاغ نكند جز خودت يا مردى از خودت و
على (ع) از من است و من از على هستم و از جانب من جز على آن را ابلاغ نخواهد كرد)).(82)
بنابراين ، مطابق حديث فوق ، شكستن پيمان (صلح با مشركان ) مخصوص كسى است كه
پيمان را بسته است يا با جانشين اوست كه در وجوب اطاعت و بلندى مقام و شرافت منزلت
، همسان اوست ، كسى كه در كارش شكى پيدا نشود و در سخنش ، خرده نگيرند.
و آن كس كه مانند خود شخصى است كه پيمان بسته و دستورش دستور اوست ، حكم و
فرمان او نافذ و برقرار است و جاى عيب و ايراد نيست .
و با شكستن همين پيمان (صلح با مشركان كه با اعلان برائت از مشركان شكسته شد)
اسلام قوت گرفت و دين راه كمال را پيمود و بر قله
كمال رسيد و شؤ ون مسلمانان سامان يافت و مكه به طور
كامل تحت پرچم اسلام قرار گرفت ، و امور آنان به خير و خوبى رو به راه شد و
خداوند خواست پايه تمام اين امتيازات را به دست كسى انجام دهد كه نامش را ارجمند كرده و
يادش را گرامى داشته و (مردم را) به بلندى مقامش راهنمايى نموده و در
فضايل ، او را بر ديگران برترى داده است ، او همان امير مؤ منان على (ع) است .(83)
هيچ كس از قوم ، داراى چنين ويژگى و درخشندگى نبود و نمى توانست در اين امتيازات ،
نظير او و يا نزديك به او باشد.
امير مؤ منان على (ع) از اينگونه ويژگيها، بسيار دارد كه چون بناى اين كتاب بر
اختصار است ، از ذكر آنها خوددارى شد.
نگاهى به جهاد و جانبازيهاى على (ع)
جهاد و مبارزه ، اهرم نيرومندى است كه در سايه آن اركان اسلام ، تثبيت مى گردد و با
تثبيت اركان ، دستورات و احكام و برنامه هاى دين ، استقرار مى يابد.
امير مؤ منان على (ع) در رابطه با جهاد، جايگاه مخصوصى دارد كه ديگران را چنين
جايگاهى نيست و در اين مورد، همه تاريخ نويسان و دانشمندان و راويان از تمام مذاهب
اسلامى اتفاق نظر دارند و در صحت آن هيچ فردى شك و ترديد نمى كند و هيچ انديشمند و
هوشيارى ، ترديدى به خود راه نمى دهد، جز بى خبران از اخبار و تاريخ و دشمنان
پركينه و ننگين (كه همچون شب پره ، منكر وجود خورشيدند).
چهره على (ع) در آينه جنگ بدر
به عنوان نمونه ، سلحشورى و فداكارى على (ع) را در آينه جنگ بدر بنگريم كه
داستانش در قرآن ، ذكر شده است ، جنگ بدر، اولين جنگى است كه مسلمانان در آن آزمايش
شدند(84) و ترس و وحشت آن جنگ ، عده اى از دليران اسلام را به كنار مى كشاند
و هركدام به بهانه اى شانه خالى مى كردند و خود را از صحنه دور مى نمودند چنانكه
قرآن در ترسيم اين موضوع مى فرمايد:
كما اخرجك ربك من بيتك بالحق و ان فريقا من المؤ منين لكارهون # يجادلونك فى الحق
بعد ما تبين كاءنما يساقون الى الموت و هم ينظرون .(85)
((خشنودى بعضى از شما از چگونگى تقسيم غنايم بدر) همانند آن است كه خداوند تو
را از خانه ات به حق بيرون فرستاد (به سوى ميدان بدر) در حالى كه جمعى از مؤ منان
كراهت داشتند. آنان با اينكه مى دانستند، اين فرمان خداست ، باز با تو ستيز مى كردند.
(و آنچنان وحشت زده بودند كه ) گويى به سوى مرگ رانده مى شوند و (آن را با چشم
خود) مى نگرند)).
و در تعقيب آيات فوق مى فرمايد:
و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس و يصدون عن
سبيل الله و الله بما يعملون محيط.(86)
((و مانند كسانى نباشيد كه از سرزمين خود از روى هواپرستى و غرور و خودنمايى
كردن در برابر مردم (به سوى ميدان بدر) بيرون آمدند و مردم را از راه خدا باز مى
داشتند و خداوند به آنچه عمل مى كنند، آگاه است )).
بلكه تا آخر سوره انفال ، سخن از بهانه جويى و شانه خالى كردن عده اى است ،
اگرچه تعبيرات ، گوناگون است ، ولى از نظر معنا، هماهنگ و داراى معانى متحد مى
باشند.
خلاصه اين جنگ از اين قرار است : مشركان به سرزمين بدر(87) آمدند و براى جنگ
با مسلمين ، اصرار مى كردند و به بسيارى افراد سپاه خود و بسيارى
اموال و ساز و برگ نظامى و تجهيزات خود، تظاهر مى كردند، ولى تعداد مسلمانان در
برابر آنان كم بود (313 نفر در حدود يك سوم سپاه دشمن ) كه به علاوه گروههايى از
مسلمين با بى ميلى به جبهه آمده بودند و اضطرار و ناچارى ، آنان را به سوى ميدان
آورده بود و وقتى كه سپاه دشمن در برابر سپاه اسلام قرار گرفت ، مشركان اعلان جنگ
نمودند و با فريادهاى خود، مبارز طلبيدند (سه نفر به نامهاى : وليد، عتبه و شيبه از
شجاعان لشگر دشمن به ميدان آمده و مسلمين را به جنگ دعوت نمودند و هماورد طلبيدند).
انصار (مسلمين مدينه ) به پيش آمدند و چند نفر از خود را به ميدان فرستادند، پيامبر (ص
) از آنان جلوگيرى كرد و به آنان فرمود: ((مشركين همتاى خود را (كه
اهل مكه اند) به جنگ مى طلبند و شما (اهل مدينه ) همتاى آنان نيستيد)).
سپس رسول اكرم (ص) امير مؤ منان على (ع) را به جنگ با دشمن فرمان داد و حضرت
حمزه و عبيدة بن حارث (عمو و پسرعموى خود) را به همراه على (ع) فرستاد و در برابر
دشمن ، صف آرايى كردند. وقتى كه اين سه نفر به ميدان تاختند؛ چون كلاهخود و لباس
جنگ ، آنان را پوشانده بود، دشمنان آنان را نشناختند، پرسيدند شما كيستيد؟ آن سه نفر
خود را معرفى كردند و نسب خود را بيان نمودند و گفتند: ((كفاء كرام ؛ شما همتايان
گرامى هستيد)). نايره جنگ (تن به تن ) در گرفت (به مقتضاى سن ) وليد با على (ع
) به نبرد پرداخت و على (ع) به او مهلت نداد و او را كشت . عتبه با حمزه به جنگ پرداخت
، طولى نكشيد كه به دست حمزه كشته شد. شيبه با عبيده هماور شد (و اين دو، مدتى
جنگيدند) دو ضربت بين آنان رد و بدل شد كه يكى از آنها باعث جدايى ران عبيده گرديد،
على (ع) با ضربتى بر شيبه ، عبيده را از
چنگال او رهانيد و همين ضربت ، شيبه را كشت و در كشتن او حمزه (ع) نيز على (ع) را يارى
مى كرد.
كشته شدن سه نفر از دلاوران دشمن ، نخستين شكست ذلت و سرافكندگى را بر كافران
وارد ساخت ، آنان با وحشت و حيرت ، مرعوب اقتدار مسلمين گشتند و نشانه هاى پيروزى
مسلمين ، آشكار شد.
سپس على (ع) در برابر ((سعيد بن عاص )) قرار گرفت و با او به نبرد پرداخت در
حالى كه ديگران از برابر شمشير على گريختند و همان دم سعيد بن عاص نيز به دست
على (ع) كشته شد.
سپس ((حنظله )) پسر ابوسفيان ، در برابر على (ع) قرار گرفت ، على (ع) او را
نيز كشت . پس از او ((طعيمة بن عدى )) به جنگ على (ع) آمد، على (ع) او را نيز به
هلاكت رساند.
و سپس على (ع) ((نوفل بن خويلد)) را - كه از شيطانهاى قريش بود - كشت و به همين
منوال يكى پس از ديگرى به دست على (ع) كشته شدند به گونه اى كه بيش از نيمى
از كشته شدگان دشمن كه جمعا هفتاد نفر بودند (36 نفر آنان ) تنها به دست با كفايت
امير مؤ منان على (ع) كشته شدند و همه مسلمين كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، همراه
سه هزار نفر از فرشتگان كه نشانه هاى مخصوصى داشتند(88) ، نيم ديگر از
آن هفتاد نفر را كشتند، بنابراين ، على (ع) به اعانت الهى و توفيقات و تاءييدات
خداوند، تنها عهده دار كشتن نيمى از كشته شدگان شد و در نتيجه پيروزى مسلمين بر
دشمن ، به دست على (ع) صورت گرفت و پايان جنگ نيز اينگونه بود كه پيامبر (ص)
مشتى از ريگ زمين را برداشت و به روى دشمن پاشيد و فرمود: ((شاهت الوجوه ؛ زشت باد
چهره هاى شما))، و هيچ كس از دشمن در صحنه نماند و همه پا به فرار گذاشتند: ((و
خداوند امور مؤ منان را در جنگ ، كفايت كرد و او قوى و شكست ناپذير است )).(89)
نام كشته شدگان به دست على (ع) در جنگ بدر
دانشمندان و محدثين شيعه و سنى به اتفاق نظر، نام افرادى را كه در جنگ بدر به دست
على (ع) كشته شده اند ضبط و ثبت نموده اند كه به شرح زير است :
1 - ((وليد بن عتبه )) (چنانكه قبلا خاطرنشان شد) وى مردى دلاور، پرجراءت ، قوى
دل و چابك بود و دلاوران شجاع ، از جنگ با او هراس داشتند.
2 - ((عاص بن سعيد بن عاص )) از قهرمانان قريش بود كه ديگران از نبرد با او
وحشت داشتند.
3 - ((طعيمة بن عدى بن نوفل )) كه سركرده گمراهان بود.
4 - ((نوفل بن خويلد)) كه از سرسخت ترين دشمنان پيامبر (ص) بود، قريشيان او
را در كارها مقدم مى داشتند و احترام خاصى به او مى نمودند، او همان كسى است كه
قبل از هجرت در مكه ، ابوبكر و طلحه را (به خاطر اينكه مسلمان شده بودند) با طناب
به همديگر بست و آنان را يك روز تا شب شكنجه داد، تا اينكه بر اثر وساطت بعضى ،
آنان را آزاد نمود، وقتى كه پيامبر (ص) او را در ميدان بدر ديد، شناخت ، از خدا خواست
به دست خودش نابودش كند، عرض كرد:((اللهم اكفنى
نوفل بن خويلد، خدايا! مرا در مورد نوفل كفايت فرما)) على (ع) به سوى او شتافت و
او را كشت .
5 - زمعة بن اسود.
6 - عقيل بن اسود.
7 - حرث بن زمعه .
8 - نضر بن حارث عبدالدار.
9 - عمير بن عثمان بن كعب بن تيم ، عموى طلحة بن عبيدالله .
10 - عثمان بن عبيدالله .
11 - مالك بن عبيدالله (اين دو نفر برادر طلحه بودند).
12 - مسعود بن ابوامية بن مغيره .
13 - قيس بن فاكة بن مغيره .
14 - حذيفة بن ابى حذيفة بن مغيره .
15 - ابوقيس بن وليد بن مغيره .
16 - حنظلة بن ابى سفيان .
17 - عمرو بن مخزوم .
18 - ابوالمنذر، وليد بن ابى رفاعه .
19 - منبه بن حجاج سهمى .
20 - عاص بن منبه .
21 - علقمة بن كلده .
22 - ابوالعاص بن قيس بن عدى .
23 - معاوية بن مغيرة بن ابى العاص .
24 - لوذان بن ربيعه .
25 - عبدالله بن منذر بن ابى رفاعه .
26 - مسعود بن ابى امية بن مغيره .
27 - حاجب بن صائب بن عويمر.
28 - اوس بن مغيرة بن لوذان .
29 - زيد بن مليص .
30 - عاصم بن ابى عوف .
31 - معبد بن وهب ، هم سوگند قبيله عامر.
32 - معاوية بن عامر بن عبدالقيس .
33 - عبدالله بن جميل بن زهير بن حارث بن اسد.
34 - سائب بن مالك .
35 - ابوالحكم بن اخنس .
36 - هشام بن امية بن مغيره .
اينان 36 نفرند كه على (ع) به تنهايى آنان را در جنگ بدر كشت ، غير از افرادى كه در
مورد قاتل آنان اختلاف است كه آيا على آنان را كشت يا ديگرى و غير از آنانى است كه على
(ع) در قتل آنان با ديگران شركت داشته است . و تعداد مقتولين دشمن به دست على بيش
از نيمى از مقتولين آنان است (چرا كه كشته شدگان دشمن در جنگ بدر، هفتاد نفر بودند
كه على (ع) 36 نفر از آنان را كشت يعنى يك نفر بيش از نصف هفتاد نفر را).
چهره على (ع) در آينه نبرد احد
پس از جنگ بدر، جنگ احد (در نيمه شوال
سال سوم هجرت ) در كنار كوه احد (يك فرسخى مدينه ) واقع شد، على (ع) در اين جنگ
پرچمدار رسول خدا (ص) بود، همانگونه كه در جنگ بدر، پرچم
رسول خدا (ص) در دست على (ع) بود.
در جنگ احد ((لواء)) (يعنى پرچم كوچكتر از پرچم جنگ ) نيز (پس از شهادت مصعب )
به دست على (ع) داده شد، بنابراين ، على (ع) در اين جنگ هم پرچمدار بيرق جنگ بود و
هم پرچم كوچك (راهنما) در دستش بود.
در اين جنگ (در بخش آخر) همه مسلمين ، پيامبر (ص) را در صحنه تنها گذاشتند و فرار
كردند جز على (ع) كه تنها با پيامبر (ص) در ميدان ماند، سپس گروه اندكى از
فراريان نزد رسول خدا (ص) بازگشتند، نخستين نفر از مراجعين ، عاصم بن ثابت ،
ابودجانه و سهل بن حنيف بودند. و بعد طلحه به آنان پيوست . راوى حديث (زيد بن وهب )
مى گويد: به عبدالله مسعود گفتم : در اين وقت ابوبكر و عمر كجا بودند؟ گفت از
((فراريان بودند)) گفتم : عثمان كجا بود؟
گفت : ((او رفت و بعد از سه روز بازگشت ،
رسول خدا (ص) به او فرمود:
لقد ذهبت فيها عريضة ؛ مسافت دور و درازى رفتى )).
ولى على (ع) همچنان ثابت قدم در ميدان ماند، فرشتگان از ثابت قدمى او تعجب كردند و
جبرئيل در آن روز به سوى آسمان بالا مى رفت و مى گفت :
لا سيف الا ذوالفقار، و لا فتى الا على ؛ شمشيرى (كه حق شمشير را ادا كند) جز
ذوالفقار (شمشير على (ع)) نيست . و جوانى (كه زيبنده جوانى باشد) جز على (ع) نيست
)).
امير مؤ منان على (ع) در اين جنگ ، بسيارى از مشركان را كشت و پيروزى در اين جنگ ، به
دست على (ع) انجام گرفت ، چنانكه در جنگ بدر نيز پيروزى به دست او بود. و در ميان
اصحاب ، تنها على (ع) بود كه در اين جنگ به خوبى از امتحان الهى
قبول شد و به نيكى ، صبر و استقامت نمود، در آن هنگامه اى كه قدمهاى ديگران لغزيد و
لرزيد، على (ع) با شمشيرش سران شرك و گمراهى را كشت . و نقاب اندوه را از چهره
پيامبر (ص) برافكند و در اينجا بود كه جبرئيل در ميان فرشتگان زمين و آسمان ، از
فضايل على (ع) سخن گفت و تقرب تنگاتنگ على (ع) در پيشگاه پيامبر راهنما (ص)
آشكار گشت ، تقربى كه (تا آن وقت ) از نظر عامه مردم پوشيده بود.
كشته شدگان دشمن به دست على (ع)
محمد بن اسحاق روايت كرده است كه : در جنگ احد، پرچمدار سپاه دشمن ، شخصى به نام
((طلحة بن ابى طلحه )) از خاندان ((عبدالدار)) بود على (ع) او را كشت ، سپس پسر
او ((ابا سعيد بن طلحه )) را (كه پرچمدار دوم شده بود) كشت ، سپس برادر طلحه را
كه ((كلده )) نام داشت كشت و بعد از او ((عبدالله بن حميد)) به ميدان آمد، (على (ع))
او را نيز كشت ، سپس ((حكم بن اخنس )) به ميدان آمد و به دست على (ع) كشته شد.
بعد از او ((وليد بن ابى حذيفه )) و سپس برادر او ((امية بن ابى حذيفه )) و
((ارطاة بن شرحبيل )) و ((هشام بن اميه )) و ((عمرو بن عبدالله و بشر بن مالك و
صواءب (غلام خاندان عبدالدار))) يكى پس از ديگرى به دست با كفايت على (ع) به
هلاكت رسيدند. و فتح و پيروزى به دست على (ع) انجام گرفت و مسلمين (فرارى ) پس از
گريز، نزد پيامبر (ص) بازگشتند و به دفاع از آن حضرت پرداختند و سرزنش
خداوند همه آنان را - به خاطر فرارشان - فرا گرفت ، جز على (ع) كه از اين بحران
خطير سرافراز بيرون آمد.(90)
سيماى على (ع) در جنگ بنى نضير
يكى از جنگهاى زمان پيامبر (ص) كه در سال چهارم هجرت واقع شد، غزوه ((بنى
نضير)) است ، بنى نضير يكى از طوايف يهود بودند كه در نزديك مدينه مى زيستند و
همواره در توطئه و كمين بر ضد اسلام بسر مى بردند، حتى در صدد آن بودند كه
مخفيانه پيامبر (ص) را ترور كنند، پيامبر (ص) به طور قاطع با آنان برخورد كرد و
سپاه اسلام پس از پانزده روز محاصره قلعه آنان ، آنان را وادار به تسليم كرد و سپس
در ماه صفر سال چهارم هجرت ، آنان را از حجاز تبعيد كرد و به اين ترتيب در به در و
تار و مار شدند.
از ويژگيهاى زندگى امير مؤ منان على (ع) در اين مورد اين بود كه يكى از سران
يهوديان تروريست را كه (در جريان جنگ بنى نضير) به سوى خيمه
رسول خدا (ص) تير انداخته بود، كشت (91) و نه نفر از يهوديان (توطئه گر)
را به قتل رساند و سر بريده آنان را كه هميار بودند به حضور پيامبر (ص) آورد.
حسان بن ثابت انصارى (شاعر معروف ) خطاب به على (ع) مى گويد:
|
لله اى كريهة اءبليتها
اردى رئيسهم و آب بتسعة
| |
ببنى قريظة و النفوس تطلع
طورا يشلهم و طورا يدفع
|
((براستى چه دشواريها و رنجها را در مورد يهود بنى نضير(92)
تحمل كردى ، آنگاه كه مردم چشم انتظار عمليات تو بودند، رئيس آنان را كشتى و نه نفر
از آنان را بازگرداندى ، گاهى آنان را سركوب مى كرد و گاهى از آنان جلوگيرى مى
نمود (تا آسيب به پيامبر (ص) نزنند))).
سيماى على (ع) در آينه جنگ خندق
جنگ احزاب (همان جنگ خندق ) بعد از جنگ بنى نضير (در
سال پنجم هجرت ) رخ داد، سپاه احزاب (از مكه به سوى مدينه ) روانه شدند، وقتى به
مدينه (آن سوى خندق ) رسيدند، مسلمانان از كثرت جمعيت دشمن كه با ساز و برگ وسيع
آمده بودند، به هراس افتادند(93) ، دشمن در پشت خندق ، زمينگير شد، بيش از
بيست روز جنگ آنان با مسلمين ، تنها با تيراندازى و پرت كردن نيزه انجام مى گرفت
(زيرا خندق و سنگر بزرگى كه مسلمين در برابر سپاه دشمن ، حفر كرده بودند، مانع
ورود دشمن به داخل مدينه و جنگيدن با شمشير مى شد).
سپس رسول خدا (ص) مسلمين را براى نبرد با دشمن فرا خواند و آنان را براى
رودررويى خشن با دشمن پرجراءت كرد و وعده پيروزى به آنان داد.
پس (از آنكه قريش از تحريك پيامبر اسلام (ص) مطلع شدند) يكه سوارانى از آنان
براى پيكار به ميدان تاختند كه از آنان اين افراد بودند:
عمرو بن عبدود عامرى ، عكرمة بن اءبى جهل ، هبيرة بن ابى وهب مخزومى ، ضرار بن خطاب
و مرداس فهرى .
اين دلاوران بى بديل دشمن ، لباس جنگ پوشيدند و سوار بر اسبهاى خود شدند و كنار
چادرهاى بنى كنانه (يكى از احزاب هميار خود) رفتند و به آنان گفتند:((براى جنگ آماده
شويد)). سپس به سوى مسلمين تاختند، وقتى كه به جلو خندق رسيدند، توقف كردند و
به شناسايى خندق پرداختند و خود را به قسمتى از خندق كه عرض تنگترى داشت (و مى
توانستند با اسب از آن سو به اين سوى خندق بجهند) روانه شدند و از آنجا به اين
طرف خندق جهيدند و خود را به سرزمين شوره زارى كه بين كوه ((سليع )) و خندق
قرار داشت ، رساندند و به تاخت و تاز پرداختند.
مسلمانان آنان را در آن وضع مشاهده مى كردند، ولى هيچ كس از آنان پا به جلو نگذاشت و
((عمرو بن عبدود)) (يل مغرور قريش ) شاخ و شانه خود را به مسلمين نشان مى داد و
آنان را به پيكار، فرا مى خواند، در هر لحظه در اين جريان امير مؤ منان على (ع) در
حضور پيامبر (ص) اظهار آمادگى مى كرد و از آن حضرت اجازه مى خواست كه به ميدان
رود، ولى رسول خدا (ص) به على (ع) مى فرمود:((آرام باش )) و اجازه نمى داد به
اين اميد كه مسلمانى ديگر، پا به پيش گذارد، ولى مسلمانان همچنان در خاموشى بسر مى
بردند و از هيچيك از آنان حركتى ديده نشد، چرا كه مى ديدند ((عمروبن عبدود))
(غول بى باك ) به ميدان آمده ، از او و همراهانش هراس داشتند. عمرو بن عبدود، همچنان نعره
((هل من مبارز)) سر مى داد، وقتى كه از يك سو نعره ((عمرو))
طول كشيد و از سوى ديگر تقاضاى مكرر امير مؤ منان على (ع) براى جنگ ادامه يافت ،
رسول خدا (ص)، على (ع) را به حضور طلبيد و عمامه خود را بر سر على (ع) گذارد و
بست و شمشير خود را به على (ع) داد و به على (ع) فرمود: ((امض لشاءنك ؛ به سوى
آنچه مى خواهى برو)). سپس گفت : ((اللهم اعنه ؛ خدايا! على را يارى كن )) و على
(ع) به ميدان شتافت .
گزارش جابر از صحنه جنگ خندق
وقتى كه على (ع) به سوى ((عمرو)) رفت ، جابر بن عبدالله انصارى نيز
دنبال على (ع) رفت تا ببيند نبرد على (ع) با ((عمرو)) به كجا مى انجامد (تا آنچه
ديده بعدا گزارش دهد) وقتى كه على (ع) در برابر ((عمرو)) قرار گرفت ، به او
چنين فرمود:
((اى عمرو! تو در زمان جاهليت مى گفتى : هركس از من سه تقاضا كند، آن سه تقاضا يا
يكى از آنها را روا مى كنم )).
عمرو گفت : آرى چنين است .
على (ع) فرمود: ((تقاضاى اول من اين است ) تو را دعوت مى كنم به يكتايى خدا و
صدق نبوت رسول خدا (ص) گواهى دهى و قبول اسلام كنى )).
عمرو گفت : ((اى برادرزاده ! از اين تقاضا بگذر)).
على (ع) فرمود: ((اين تقاضا را اگر بپذيرى ، براى تو بهتر است )).
سپس على (ع) فرمود: ((تقاضاى دوم من آن است كه ) از هرجا كه آمده اى بازگردى .
(و جنگ را ترك كنى ))).
عمرو گفت : نه ، آن وقت زنان قريش تا ابد گفتگو مى كنند (كه عمرو از روى ترس ،
نجنگيد).
على (ع) فرمود: ((تقاضاى ديگرى دارم )).
عمرو گفت : آن چيست ؟
على (ع) فرمود: ((از اسب فرود آى و با من جنگ كن )).
عمرو لبخندى زد و گفت : ((من گمان نداشتم كه فردى از عرب پيدا شود و چنين سخنى
به من بگويد و من دوست ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم و بين من و پدرت
رابطه دوستى بود)).
على (ع) فرمود: ((ولى من دوست دارم تو را بكشم ،
حال اگر جنگ مى خواهى ، پياده شو)).
عمرو، از اين سخن خشمگين شد و پياده شد و به صورت اسبش زد كه اسب بازگشت .
جابر مى گويد: اين دو به همديگر حمله كردند، آنچنان گرد و غبار از زير پاى آنان
برخاست ، كه آنان را در ميان گرد و غبار نديدم ، فقط صداى تكبير شنيدم ، دريافتم كه
على (ع) ((عمرو)) را كشته است ، همراهانش را ديدم كنار خندق آمدند كه به آن سوى
خندق بجهند و فرار كنند، از آن سو، وقتى مسلمانان صداى تكبير را شنيدند به پيش
آمدند و به سوى خندق تاختند تا از نزديك ، صحنه را بنگرند، ديدند
((نوفل بن عبدالله )) به داخل خندق افتاده و اسبش نمى تواند او را از آنجا نجات دهد،
او را سنگباران كردند.
نوفل به مسلمين گفت : ((مرا با بهتر از اين روش بكشيد، يكى از شما پايين آيد تا با
او بجنگم )).
على (ع) به سوى او پريد و او را زير ضربات سهمگين خود قرار داد تا او را كشت .
سپس آن حضرت به ((هبيره )) (يكى از همراهان ديگر عمرو) حمله كرد و با شمشير چنان
به برآمدگى زين اسب او زد، زرهى كه پوشيده بود، از تنش افتاد.
عكرمه و ضرار بن خطاب (وقتى وضع را چنان ديدند) فرار را بر قرار برگزيدند.
جابر مى گويد: ((من نبرد على (ع) با عمرو را نتوانستم به هيچ چيز تشبيه كنم ، جز
به داستان داوود (ع) با جالوت كه خداوند آن را در قرآن آورده است ، آنجا كه مى
فرمايد:
فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت ...(94)
سپاه طالوت به فرمان خدا، سپاه دشمن (جالوت ) را شكست دادند و داوود (جوان كم سن و
سال نيرومند و شجاعى كه در لشگر طالوت بود) جالوت را كشت )).(95)
على (ع) در آينه جنگ بنى قريظه و بنى المصطلق
بعد از جنگ احزاب ، پيامبر (ص) تصميم به سركوبى يهود بنى قريظه ، اين دشمنان
داخلى و فرصت طلب نمود، همان توطئه گرانى كه در جنگ احزاب ، به دشمنان كمك
كردند و پيمان خود را با مسلمين شكستند، امير مؤ منان على (ع) همراه سى نفر به سوى
آنان رفت . آنان به قلعه هاى خود رفته بودند.
سرانجام على (ع) بر آنان پيروز شد، رعب و وحشت عجيبى از شجاعت على (ع) بر دلهاى
آنان افكنده شد و جمعى از آنان به دست على (ع) كشته شدند و بقيه بى سامان و در به
در گشتند. (اين واقعه در سال پنجم هجرت رخ داد).
و اين امتياز نيز همچون امتيازات گذشته ، نشانگر موقعيت مخصوص على (ع) و نقش
اساسى سركوبى دشمنان كينه توز اسلام است كه هيچيك از مسلمين ديگر داراى چنين
موقعيتى نبودند.
# # #
سال ششم هجرت فرا رسيد، به مدينه خبر رسيد كه ((حارث بن ابى ضرار)) رئيس
قبيله بنى المصطلق در صدد جمع كردن اسلحه و سرباز براى شورش و حمله به مدينه
است پيامبر (ص) تصميم گرفت تا آنان را در سرزمين خودشان سركوب كند.
آزمايش بزرگى كه در اين جنگ ، دامنگير امير مؤ منان على (ع) شد نزد دانشمندان و تاريخ
نويسان ، مشهور است و پيروزى مسلمين در آن جنگ به دست على (ع) انجام گرفت پس از
آنكه جمعى از فرزندان عبدالمطلب در اين جنگ دچار مصايبى شدند. امام على (ع) دو مرد از
بنى مصطلق را (كه از سران آن قوم بودند) يعنى مالك و پسرش را كشت ، و بسيارى از
آنان اسير سپاه اسلام شدند، پيامبر (ص) آن اسيران را به عنوان ((برده )) بين
مسلمانان تقسيم نمود.
يكى از اسيران ((جويريه )) دختر حارث بن ابى ضرار (رئيس قبيله ) بود، امير مؤ
منان على (ع) او را اسير كرد و به حضور پيامبر (ص) آورد، پيامبر (ص) او را همسر خود
گرداند.(96)
چهره على (ع) در ماجراى حديبيه
بعد از جنگ بنى المصطلق ، جريان ((حديبيه )) پيش آمد كه پيامبر (ص) همراه 1400
نفر از مسلمين در ماه ذيقعده سال ششم هجرت به سوى مكه براى زيارت خانه خدا، حركت
كردند و جريانهايى باعث شد كه در سرزمين حديبيه نزديك مكه ، پيمان و قرارداد صلح
وسيعى كه داراى هفت ماده بود با نمايندگان قريش ، برقرار نمود كه به ((صلح
حديبيه )) معروف گرديد.
در اين جريان ، امير مؤ منان على (ع) پرچمدار مسلمين و همانند حوادث گذشته ، داراى
ويژگى و امتياز خاصى در ميان مسلمين بود، آن حضرت پس از جريان بيعت پيامبر (ص)
با همراهان كه بر اساس استقامت و وفادارى به پيمان بود - از على (ع) امورى بروز
كرد كه مشهور است و سيره نويسان نقل نموده اند و آينه ديگرى براى نشان دادن چهره
پرفروغ آن حضرت مى باشد.(97)
چهره على (ع) در جنگ خيبر
پس از صلح حديبيه ، جريان جنگ خيبر(98) در
سال هفتم هجرت پيش آمد و پيروزى در اين جنگ نيز به دست امير مؤ منان على (ع) انجام
گرفت و از افتخارات زندگى آن حضرت ، مربوط به فتح در اين جنگ است كه همه
راويان و تاريخ نويسان بر آن اتفاق دارند و هيچ كس ترديد در آن ننموده است .
آنگاه كه ابوبكر پرچم را به دست گرفت و شكست خورد و اين شكست مايه سرافكندگى
و ذلت بسيار عظيم مسلمين گرديد، سپس رسول خدا پرچم را به دست رفيق او (يعنى عمر
بن خطاب ) داد او نيز همانند اولى با شكست و سرافكندگى بازگشت و همين پيشامد، اسلام
را در سراشيبى سقوط و خطر جدى قرار داده بود و
رسول خدا (ص) را بسيار ناراحت كرد و آثار خشم و اندوه از چهره
رسول خدا (ص) مشاهده مى شد (در اين موقعيت خطير و سرنوشت ساز) پيامبر (ص) فرياد
برآورد:
لاعطين الراية غدا رجلا يحبه الله و رسوله و يحب الله و رسوله كرار غير فرار لا
يرجع حتى يفتح الله على يديه .
((قطعا فردا پرچم را به دست مردى مى دهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او خدا
و رسولش را دوست دارد، او كه حمله هاى پياپى مى كند و هرگز پشت به جنگ نمى نمايد
و از جبهه بازنمى گردد تا خداوند به دست او فتح و پيروزى را نصيب فرمايد)).
پرچم را (فرداى آن روز) به دست امير مؤ منان على (ع) داد و فتح خيبر به دست او انجام
يافت . از مفهوم گفتار رسول خدا (ص) (در سخن فوق ) استفاده مى شود كه آن دونفر
فرارى داراى آن وصفى كه پيامبر (ص) از على (ع) نمود (يعنى او خدا و رسولش را
دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند) نيستند، چنانكه ذكر وصف ((كرار)) (حمله
كننده استوار و ثابت قدم در صحنه جنگ ) بيانگر خروج فراريان از اين وصف است و اين
جبران قهرمانانه على (ع) از خسارات شكستهاى
قبل ، دليل روشنى بر يگانگى حضرت على (ع) در اين پيروزى آفرينى و افتخار است
كه احدى در اين افتخار، با على (ع) شركت ندارد.
حسان بن ثابت (شاعر معروف رسول خدا) در اين راستا چنين سرود:
|
و كان على ارمد العين يبتغى
شفاه رسول الله منه بتفلة
وقال ساءعطى الراية اليوم صارما
يحب الاله و الاله يحبه
فاصفى بها دون البرية كلها
| |
دواء فلما لم يحس مداويا
فبورك مرقيا و بورك راقيا
كميا محبا للرسول مواليا
به يفتح الله الحصون الاوابيا
عليا و سماه الوزير المواخيا
|
((على (ع) درد چشم داشت و به دنبال دواى شفابخش مى گشت ولى به آن دست نيافت ،
سرانجام رسول خدا (ص) به وسيله ماليدن آب دهانش (به چشم على (ع)) به او شفا داد.
پس مبارك و خجسته باد هم او كه شفا يافت و هم او كه شفا داد)).
و پيامبر فرمود: ((امروز پرچم را به دست مردى بسپارم كه داراى شمشيرى برنده است
و فردى شجاع مى باشد و دوستى تنگاتنگ با
رسول خدا (ص) دارد)) اوست كه خداوند را دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد و خدا به
دست او قلعه هاى ستبر و استوار را فتح كند. براى انجام اين كار در ميان همه مردم ، على
(ع) را برگزيد و او را وزير و برادر خود خواند)).
# # #
|