next page

fehrest page

back page

تا اينكه ((ابن نباح )) (اذان گوى آن حضرت ) به مسجد آمد و اذان نماز صبح را گفت ، على (ع) از خانه ام كلثوم به سوى مسجد روانه شد، چند قدمى برنداشته بود كه بازگشت ، ام كلثوم به آن حضرت عرض كرد: دستور بده تا جعده (64)در مسجد با مردم نماز بخواند، فرمود: آرى دستور دهيد تا جعده بر مردم نماز بخواند، سپس فرمود: راه گريزى از مرگ نيست و به سوى مسجد حركت كرد. ابن ملجم آن شب را تا صبح بيدار مانده بود و در انتظار و كمين على (ع) بسر مى برد، وقتى كه نسيم سحر وزيد، ابن ملجم خوابش برد، على (ع) وارد مسجد شد و با پاى خود او را حركت داد و فرمود: ((نماز!)).
ابن ملجم برخاست (و آن حضرت را غافلگير كرد) و ضربت بر او وارد نمود.
5 - در حديث ديگر آمده : امير مؤ منان على (ع) آن شب را تا صبح بيدار بود و مكرر از خانه بيرون مى آمد و به آسمان مى نگريست و مى گفت :
والله ما كذبت و لا كذبت وانها الليلة التى وعدت بها.
((سوگند به خدا! دروغ نگفته ام و به من دروغ نگفته اند، اين همان شبى است كه وعده (كشته شدن در) آن ، به من داده شده است )).
سپس به بستر خود باز مى گشت ، وقتى كه سپيده سحر طلوع كرد، كمربندش را محكم بست و از اطاق بيرون آمد تا به سوى مسجد حركت كند، در حالى كه اين دو شعر را (كه قبلا ذكر شد) مى خواند:
اشدد حياز يمك للموت و لا تجزع من القتل فان الموت لاقيك اذا حل بواديك
((كمر خود را براى مرگ محكم ببند، چرا كه به ناچار مرگ با تو ديدار كند و از كشته شدن مهراس و بى تابى مكن ، آن هنگام كه بر تو وارد شود)).
وقتى كه به صحن خانه (حياط) رسيد، مرغابيها به سوى او آمدند و نعره و فرياد مى زدند (افرادى كه در خانه بودند) آنها را از حضرت دور مى كردند، امير مؤ منان (ع) به آنها فرمود: ((دعوهن فانهن نوايح ؛ آنها را رها كنيد كه نوحه گرانند)). پس ‍ بيرون رفت و (همان شب ) ضربت شهادت خورد.
پيمان توطئه ابن ملجم با هم مسلكان خود
در اينجا به ذكر نمونه هايى از رواياتى كه بيانگر انگيزه و چگونگى قتل امام على (ع) است توجه كنيد:
1 - سيره نويسان مانند ابومخنف و اسماعيل بن راشد و... مى نويسند:
گروهى از خوارج در مكه اجتماع كردند و با هم به گفتگو پرداختند و از زمامداران ياد كردند و رفتار آنها را زشت شمردند و از نهروانيان (كه در جنگ با على (ع) به هلاكت رسيده بودند) ياد كردند و اظهار ناراحتى و تاءثر نمودند تا اينكه بعضى از آنان گفتند: خوب است ما جان خود را به خدا بفروشيم و نزد اين زمامداران گمراه برويم و در كمين آنان قرار گيريم و آنان را بكشيم و مردم شهرها را از دست آنان آسوده كنيم و انتقام خون برادران شهيدمان را كه در نهروان كشته شده اند بگيريم !!!
همه آنان اين پيشنهاد را پذيرفتند و هم پيمان شدند كه پس از مراسم حج ، طرح خود را دنبال كنند.
در اين اجتماع ،(65) ((عبدالرحمن بن ملجم )) گفت : من شما را از دست على آسوده مى كنم و عهده دار كشتن او مى شوم .
((برك بن عبدالله تميمى )): پيشنهاد كرد كه كشتن معاويه با من .
و ((عمرو بن بكر تميمى )) گفت : من شما را از شر عمروعاص ، آسوده مى سازم و عهده دار كشتن او مى شوم .
اين سه نفر با هم پيمان محكم بستند و بر اجراى آن ، اصرار ورزيدند و در مورد وقت اجراى اين توطئه ، هر سه توافق كردند كه شب نوزدهم ماه رمضان ، به آن اقدام نمايند و سپس از همديگر جدا شدند و در انتظار اجراى توطئه خود بودند. ابن ملجم - لعنت خدا بر او - كه از قبيله ((كنده )) بود با رعايت مخفى كارى ، از مكه به سوى كوفه رهسپار شد و با ياران خود در كوفه ملاقات كرد، ولى براى اينكه توطئه اش فاش نشود، آن را به هيچ كس نگفت .
ملاقات ابن ملجم با قطام و مهريه قطام
ابن ملجم در كوفه روزى به ديدار يكى از هم مسلكان خود كه از قبيله ((تيم رباب )) بود رفت ، تصادفا قطام (زن زيبا چهره ) در آنجا بود، قطام دختر اخضر تيمى بود كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست امير مؤ منان على (ع) كشته شده بودند و او از زيباترين بانوان آن زمان بود، وقتى كه ابن ملجم او را ديد، عاشق و شيفته او شد و عشق او در دلش جاى گرفت ، به طورى كه در همان مجلس از او خواستگارى كرد.
قطام گفت : ((چه چيز را مهريه من قرار مى دهى ؟)).
ابن ملجم گفت : ((هرچه را بخواهى آماده ام آن را بپردازم )).
قطام گفت : ((مهريه من عبارت است از سه هزار درهم و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابى طالب )).
ابن ملجم گفت : آنچه گفتى مى پذيرم ، ولى كشتن على را چگونه انجام دهم ؟))
قطام گفت : با به كار بردن حيله و غافلگيرى ، اين كار را انجام بده ، اگر به هدف رسيدى دلم را شفا داده و شاد مى كنى و زندگى خوشى با من خواهى داشت و اگر در اين راه كشته شدى ، ((فما عندالله خير لك من الدنيا و ما فيها؛ آن پاداشى كه در نزد خدا دارى براى تو بهتر از دنيا و آنچه در دنياست )).
ابن ملجم گفت : ((سوگند به خدا! من از اين شهر گريخته بودم ، اكنون به اين شهر نيامده ام مگر براى اجراى آنچه از من خواستى كه كشتن على باشد، اين خواسته ات را نيز انجام مى دهم )).
قطام گفت : من نيز تو را در اين كار مساعدت و يارى مى كنم .
به دنبال اين جريان ، قطام براى ((وردان بن مجالد)) كه از قبيله ((تيم رباب )) بود، پيام فرستاد و او را از جريان آگاه كرد و از او خواست كه ابن ملجم را يارى نمايد. وردان نيز اين پيشنهاد را پذيرفت .
از سوى ديگر، ابن ملجم نزد (يكى از خوارج ) از قبيله اشجع كه نام او ((شبيب بن بجره )) بود رفت و جريان را به او گفت و از او كمك خواست ، شبيب پيشنهاد ابن ملجم را پذيرفت و سرانجام ابن ملجم همراه وردان و شبيب ، به مسجد اعظم كوفه رفتند تا جريان را دنبال كنند. قطام در مسجد معتكف شده بود و براى گذراندن اعتكاف خود(66) ، خيمه اى در مسجد براى خود برپا كرده بود، به قطام گفتند: ((ما راءى خود را بر كشتن اين مرد (على ) هماهنگ كرده ايم ))، قطام چند تكه پارچه حرير طلبيد و سينه هاى آنان را با آن پارچه ها محكم بست و آنان شمشيرها را به كمر بسته ، به راه افتادند و كنار درى آمدند كه على (ع) از آن در براى نماز وارد مسجد مى شد و در آنجا نشستند، قبلا اينان ، اشعث ابن قيس را نيز از توطئه خود آگاه كرده بودند، او هم كه (از سران خوارج بود) قول يارى به آنان را داده بود و آن شب به آنان پيوست تا آنان را در اجراى توطئه قتل ، كمك كند (بنابراين شب نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجرى ، چهار نفر مرد (ابن ملجم ، وردان ، شبيب و اشعث ) و يك زن يعنى قطام همديگر را براى اجراى توطئه قتل على (ع) مساعدت مى كردند).
وقتى كه ثلث آخر شب فرا رسيد امام على (ع) به سوى مسجد آمد (طبق معمول ) صدا زد: نماز! نماز! در همين وقت ابن ملجم - لعنت خدا بر او - با همراهانش به آن حضرت حمله كردند، در اين حمله غافلگيرانه ، ابن ملجم شمشير زهرآلودش را بر فرق آن حضرت زد.(67)
از سوى ديگر شبيب - لعنت خدا بر او - شمشيرش را به طرف امام وارد آورد كه خطا رفت و به طاق مسجد خورد، تروريستها گريختند، امير مؤ منان على (ع) فرمود:((مراقب باشيد اين مرد (ابن ملجم ) از چنگ شما فرار نكند)).
دستگيرى و قتل شبيب همدست ابن ملجم
پس از ضربت خوردن حضرت على (ع) جمعى از مسلمين در صدد دستگيرى ضاربين برآمدند، در مورد ((شبيب بن بجره )) مردى او را دستگير كرد و به زمين افكند و روى سينه اش نشست و شمشيرش را گرفت تا با آن ، او را بكشد، ديد مردم سراسيمه به سوى او مى آيند، آن مرد از ترس اينكه مبادا (در آن شلوغى ) او را عوضى بگيرند و هرچه فرياد بزند (قاتل من نيستم ) صدايش را نشنوند، از سينه شبيب برخاست و او را رها كرد و شمشيرش را به كنارى انداخت . شبيب از فرصت استفاده كرده ، برخاست و از ميان ازدحام جمعيت گريخت و به خانه اش رفت ، پسر عموى او به خانه او رفت ، ديد شبيب پارچه حريرى از سينه اش باز مى كند، از او پرسيد اين چيست ؟ شايد تو امير مؤ منان على (ع) را كشتى ؟
شبيب خواست بگويد نه (آن قدر در حال تشويش و اضطراب بود كه ) حمله كرد و او را كشت .
دستگيرى ابن ملجم و هلاكت او
ابن ملجم در حال فرار بود، مردى از قبيله همدان ، به او رسيد قطيفه اى را كه در دست داشت به روى او انداخت و او را به زمين افكند و شمشيرش را از دستش ‍ گرفت و سپس او را نزد امير مؤ منان على (ع) آورد. ولى سومين همدست ضاربين (وردان بن مجالد) فرار كرد و در ازدحام جمعيت ناپديد شد.(68)
امير مؤ منان على (ع) وقتى كه به ابن ملجم نگاه كرد فرمود: ((يك تن در برابر يك تن (69) ، اگر من از دنيا رفتم ، او را همانگونه كه مرا كشته بكشيد و اگر زنده ماندم ، خودم راءيم را درباره او اجرا مى كنم )).
ابن ملجم - لعنت خدا بر او - گفت : من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و با هزار درهم زهر، آن را زهرآگين نموده ام ، اگر به من خيانت كند، خدا آن را دور سازد.
او را از حضور امير مؤ منان على (ع) بيرون بردند. مردم از شدت خشم گوشت بدن او را با دندانشان مى گزيدند و به او مى گفتند:
((اى دشمن خدا! اين چه كارى بود كه انجام دادى ؟ امت محمد (ص) را درهم شكستى و بهترين انسانها را كشتى ))، ولى ابن ملجم ساكت بود و سخنى نمى گفت ، او را زندانى كردند.
سپس مردم به حضور امير مؤ منان على (ع) آمدند و عرض كردند: ((اى امير مؤ منان ! درباره اين دشمن خدا دستورى به ما بده ، او امت را به نابودى كشاند و دين را تباه ساخت )).
حضرت على (ع) به مردم فرمود: ((اگر زنده ماندم ، خودم مى دانم كه با او چگونه رفتار كنم و اگر از دنيا رفتم با او همانند قاتل پيامبر رفتار كنيد، او را بكشيد و جسدش ‍ را با آتش بسوزانيد)).(70)
هنگامى كه حضرت على (ع) به شهادت رسيد و فرزندان و بستگانش ، از خاكسپارى بدن مطهر آن حضرت فارغ شدند، امام حسن (ع) نشست و دستور داد تا ابن ملجم را به نزدش بياورند، ابن ملجم را نزد امام حسن (ع) آوردند وقتى در برابر آن حضرت ايستاد، امام حسن به او فرمود: ((اى دشمن خدا! امير مؤ منان را كشتى و در دين مرتكب فساد بزرگ شدى ))، سپس دستور داد گردنش را زدند.
ام هيثم ؛ دختر اسود نخعى درخواست كرد كه جسد ابن ملجم را به او بسپارند تا او سوزاندنش را به عهده بگيرد، امام حسن (ع) جسد ابن ملجم را به او سپرد و او آن جسد پليد را در آتش سوزاند.
شاعر(71) ، درباره مهريه قطام و قتل امير مؤ منان على (ع) چنين مى گويد:
فلم ار مهرا ساقه ذوسماحة ثلاثة آلاف و عبد وقينة ولا مهر اعلى من على وان غلا كمهر قطام من غنى و معدم وضرب على بالحسام المصمم ولا فتك الا دون فتك ابن ملجم
يعنى : ((تاكنون سخاوتمند و بخشنده ثروتمند و تهيدست را نديده ام كه مهريه اى همچون مهريه قطام را بدهد، كه (عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيز و ضربت به على (ع) با شمشيرهاى بران و هيچ مهريه اى - هرچند گران باشد - گرانتر از وجود على (ع) نيست . و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نمى باشد)).
نتيجه كار دو هم پيمان ابن ملجم
(قبلا گفتيم در مكه دو نفر ديگر، با ابن ملجم هم پيمان شده بودند تا يكى از آنان معاويه را ترور كند و ديگرى عمروعاص را، اينك به نتيجه كار آنان توجه كنيد):
يكى از آنان (برك بن عبدالله به شام رفت و در سحرگاه روز نوزدهم ماه رمضان ، در مسجد) به معاويه حمله كرد، معاويه در ركوع نماز بود، شمشير بر رانش خورد و (پس از مداوا) جان به سلامت برد، ضارب را دستگير كردند و همان وقت كشتند.
ديگرى (عمرو بن بكر، براى كشتن عمروعاص روانه مصر شد و سحر شب نوزدهم ماه رمضان به مسجد رفت و در كمين عمروعاص قرار گرفت ) آن شب عمروعاص بر اثر بيمارى به مسجد نيامد، مردى به نام ((خارجة بن ابى حبيب عامرى )) را براى نماز به مسجد فرستاد. ((عمرو بن بكر)) به خيال اينكه او عمروعاص ‍ است ، به او حمله كرد و بر او ضربت زد كه بسترى شد و روز بعد فوت كرد. ضارب را نزد عمروعاص آوردند و او را به دستور ((عمروعاص )) اعدام كردند.
قبر شريف على (ع) و خاكسپارى آن حضرت
رواياتى كه بيانگر محل قبر و چگونگى خاكسپارى جسد پاك امير مؤ منان على (ع) است ، از اين قرار مى باشد:
1 - ((حيان بن على غنوى )) مى گويد: يكى از غلامان على (ع) براى من تعريف كرد: هنگامى كه على (ع) در بستر شهادت قرار گرفت ، به امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) فرمود: وقتى كه من از دنيا رفتم ، مرا بر تابوتى بگذاريد و از خانه بيرون ببريد، دنبال تابوت را بگيريد، جلو تابوت را ديگران (فرشتگان ) برمى دارند، سپس جنازه مرا به سرزمين ((غريين )) (نجف ) ببريد، به زودى در آنجا سنگ سفيد و درخشانى مى يابيد، همانجا را بكنيد در آنجا لوحى مى بينيد مرا در همانجا دفن كنيد.
غلام مى گويد: پس از شهادت آن حضرت (مطابق وصيت ) جنازه او را برداشتيم و از خانه بيرون برديم ، دنبال جنازه را گرفتيم ولى جلو جنازه ، خود برداشته شده بود، صداى آهسته و كشيده اى مى شنيديم تا اينكه به سرزمين غريين رسيديم ، در آنجا سنگ سفيد درخشنده اى ديديم ، آنجا را كنديم ، ناگهان لوحى ديديم كه در آن نوشته بود:
((اينجا مكانى است كه نوح (ع) آن را براى على بن ابيطالب (ع) ذخيره كرده است )). جسد آن حضرت را در آنجا به خاك سپرديم و به كوفه بازگشتيم و ما از اين تجليل و احترام خدا به امير مؤ منان (ع) خوشحال و شادمان بوديم ، با جمعى از شيعيان ديدار كرديم كه به نماز بر جنازه آن حضرت ، نرسيده بودند، جريان خاكسپارى و كرامت و احترام خدا را براى آنان بازگو كرديم . آنان به ما گفتند:((ما نيز مى خواهيم ، آنچه را شما ديديد، بنگريم )) به آنان گفتيم : طبق وصيت على (ع) قبر او پنهان شده است ، آنان توجه نكردند و رفتند و سپس بازگشتند و گفتند: ((ما آن مكان را كنديم ولى چيزى نديديم )).
2 - ((جابر بن يزيد جعفى )) مى گويد: از امام باقر (ع) پرسيدم : ((جنازه امير مؤ منان على (ع) در كجا دفن شد؟))
فرمود: ((پيش از طلوع خورشيد در جانب غريين به خاك سپرده شد و حسن و حسين و محمد (حنفيه ) فرزندان على (ع) و عبدالله بن جعفر (برادرزاده على (ع)) وارد قبر شدند و جنازه را در ميان قبر گذاردند)).
3 - ((ابى عمير)) به سند خود نقل مى كند: شخصى از امام حسين (ع) پرسيد:((جنازه امير مؤ منان (ع) را در كجا به خاك سپرديد؟))
فرمود: ((شبانه جنازه را برداشتيم و از جانب مسجد اشعث آن را برديم تا به پشت كوفه كنار غريين برده و در آنجا به خاك سپرديم )).
4 - ((عبدالله بن حازم )) مى گويد: روزى با هارون الرشيد (پنجمين خليفه بنى عباس ) از كوفه براى شكار، خارج شديم ، به جانب غريين و ثويه رسيديم ، در آنجا چند آهو ديديم ، بازها و سگهاى شكارى را به سوى آنها روانه كرديم ، آنها ساعتى (براى صيد كردن ) جست و خيز كردند (و نتوانستند آنها را شكار كنند) ديديم آهوها به تپه اى در آنجا، پناه برده اند و بر بالاى آن ايستاده اند، ولى بازها و سگها (كه مى خواستند از آن تپه بالا روند) سقوط كردند و بازگشتند، وقتى كه هارون اين منظره را ديد، تعجب كرد و حيرت زده شد، سپس آهوها از آن تپه به زير آمدند، بازها و سگها به سوى آنها شتافتند، آنها به آن تپه رو آوردند و سگها و بازها نيز پس از دست و پا زدن ، خسته شده و بازگشتند و اين موضوع سه بار تكرار شد.
هارون گفت : برويد شخصى را پيدا كنيد و به اينجا بياوريد (در اينجا رازى نهفته است شايد با پرس و جو به اين راز پى ببريم ).
ما رفتيم و پيرمردى از بنى اسد را يافتيم و او را نزد هارون آورديم ، هارون به او گفت :((به ما خبر بده كه در اين تپه و بلندى ، چه چيزى وجود دارد؟)).
پيرمرد گفت : ((اگر به من امان بدهيد، به آن خبر مى دهم )).
هارون گفت : عهد و پيمان با خدا كردم كه به تو آسيب نرسانم و تو را از محل سكونتت ، بيرون نكنم )).
پيرمرد گفت : ((پدرم از پدران خود نقل كرده كه قبر على بن ابى طالب (ع) در اينجاست ، خداوند اينجا را حرم امن قرار داده كه هركس به آن پناهنده شود، در امن و امان خواهد بود)). هارون از مركب خود پياده شد و آب خواست و با آن وضو گرفت و در كنار آن بلندى ، نماز خواند و خود را به آن خاك ماليد و گريه كرد و سپس ‍ بازگشتيم .

# # #

محمد بن عيسى (يكى از محدثين ) مى گويد: من اين جريان را شنيدم ، ولى قلبا باور نمى كردم تا اينكه پس از مدتى ، رهسپار مكه براى انجام حج شدم ، در آنجا ياسر (نگهبان زينهاى اسبهاى هارون ) را ديدم ، برنامه او اين بود كه پس از طواف خانه خدا، نزد ما مى آمد و مى نشست و از هر درى سخن مى گفت تا اينكه روزى گفت : شبى من با هارون الرشيد هنگام بازگشت از مكه و ورود به كوفه بودم ، به من گفت اى ياسر! به عيسى بن جعفر (يكى از خويشانش ) بگو سوار شود و آماده گردد، همه سوار بر اسب شديم و من همراه آنان بودم تا به سرزمين غريين رسيديم ، عيسى پياده شد و خوابيد. اما هارون كنار آن بلندى آمد و نماز خواند و بعد از هر نماز دو ركعتى ، دعا مى كرد و مى گريست و روى آن تپه مى غلتيد (و خود را به خاك مقدس ‍ آن ، خاك آلود مى كرد) سپس خطاب به على (ع) مى گفت :
((اى پسرعمو! سوگند به خدا من فضل و برترى و سبقت تو را در اسلام مى دانم و به خدا به يمن وجود تو من به اين مقام رسيده ام و به تخت خلافت نشسته ام و تو همان هستى كه گفتم ، ولى فرزندان تو (نوادگان تو) مرا آزار دهند(72) و بر ضد حكومت من خروج مى كنند)) سپس هارون برمى خاست و نماز مى خواند و بعد از نماز و دعا، اين سخنان را تكرار مى كرد، باز برمى خاست و نماز مى خواند و بعد از نماز دعا مى كرد و مى گريست و اين سخنان را تكرار مى نمود، تا سحر آن شب ، اين شيوه ادامه يافت )).
آنگاه به من گفت : اى ياسر! عيسى را از خواب بيدار كن ، عيسى را بيدار كردم ، به او گفت : ((اى عيسى ! برخيز و در كنار قبر پسر عمويت نماز بخوان )).
عيسى گفت : ((كدام پسر عمويم ؟)).
هارون گفت : ((اينجا قبر على بن ابيطالب (ع) است عيسى وضو گرفت و نماز خواند و آنان هردو مشغول به نماز و دعا بودند تا اينكه هوا روشن شد، من خطاب به هارون گفتم : ((اى امير مؤ منان ! صبح فرا رسيد)) آنگاه سوار شديم و به كوفه بازگشتيم .
نگاهى به پاره اى از ويژگيهاى زندگى على (ع)
1 - سبقت در ايمان و آگاهى
الف : ((يحيى بن عفيف )) از اميه نقل مى كند كه گفت : در مكه با عباس (عموى پيامبر (ص)) نشسته بودم قبل از آنكه نبوت پيامبر (ص) آشكار شود، جوانى آمد و به آسمان نگاه كرد، آن هنگام كه خورشيد حلقه زده بود (و وقت ظهر را نشان مى داد) به جانب كعبه ايستاد و نماز خواند. سپس پسرى آمد در طرف راست او ايستاد و پس از آن زنى آمد و پشت سر آنان ايستاد و مشغول نماز شدند، جوان به ركوع رفت آنان نيز به ركوع رفتند، جوان سر از ركوع برداشت ، آنان نيز سر از ركوع برداشتند، جوان به سجده رفت و آنان نيز به سجده رفتند، به عباس گفتم : ((كار بزرگى (و عجيبى ) مى نگرم )).
گفت : آرى كار بزرگى است ، آيا مى دانى اين جوان كيست ؟ او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ، برادرزاده ام مى باشد و اين پسر، على بن ابيطالب برادرزاده ديگرم مى باشد، آيا مى دانى اين زن كيست ؟ اين زن خديجه ، دختر خويلد است و اين پسر برادرم (محمد (ص)) مى گويد: ((پروردگار زمين و آسمانها او را به اين دين كه به آن معتقد است فرمان داده ))، سوگند به خدا! در سراسر زمين غير از اين سه نفر، كسى پيرو اين دين نمى باشد.
ب : ((انس بن مالك )) مى گويد: رسول خدا (ص) فرمود:
صلت الملائكة علىّ و على على سبع سنين و ذلك انه لم يرفع الى السماء شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله الا منى و من على .
((هفت سال ، فرشتگان بر من و على (ع) درود فرستادند چرا كه در اين هفت سال به آسمان بالا نرفت گواهى به يكتايى خدا و رسالت محمد رسول خدا (ص) مگر از من و از على (ع ))).
ج : ((معاذه عدويه )) مى گويد: از على (ع) در بصره بالاى منبر شنيدم كه مى فرمود:
((منم صديق اكبر (تصديق كننده و راستگوى بزرگ ) كه قبل از ابوبكر ايمان آوردم و قبول اسلام كردم )).
د: ((ابوبجيله )) مى گويد: من و عمار، براى انجام حج به مكه رهسپار شديم ، در مسير خود نزد ابوذر غفارى رفتيم و سه روز نزد او بوديم همينكه خواستيم از ابوذر جدا شويم به او گفتيم : ((مردم را دستخوش اختلاف و سرگردانى مى نگريم ، نظر شما چيست ؟))
گفت : به كتاب خدا و على بن ابيطالب (ع) بپيوند، گواهى مى دهم كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود:
على اول من آمن بى و اول من يصافحنى يوم القيامة و هو الصديق الاكبر و الفاروق بين الحق و الباطل و انه يعسوب المؤ منين ، والمال يعسوب الظلمة .
((على (ع) نخستين فردى است كه به من ايمان آورد و نخستين فردى خواهد بود كه در روز قيامت با من دست مى دهد و اوست صديق اكبر و جداكننده بين حق و باطل و اوست پناه و امير مؤ منان ، چنانكه مال و ثروت ، پناه ستمگران است )).
شيخ مفيد (ره ) مى گويد: ((روايات در اين باره بسيار است و گواه بر (صدق ) آنها نيز مى باشد)).
2 - تقدم على (ع) در علم و آگاهى
الف : ((ابن عباس )) مى گويد: رسول خدا (ص) فرمود:
على بن ابيطالب اعلم امتى واقضاهم فيما اختلفوا فيه من بعدى .
((على (ع) در علم از همه افراد امت من آگاهتر است و در قضاوت درباره موضوعاتى كه بعد از من مورد اختلاف مى شود بهتر از همه ، قضاوت مى كند)).
ب : ((اصبغ بن نباته )) مى گويد: هنگامى كه مردم با على (ع) به عنوان خليفه رسول خدا (ص) بيعت كردند(73) ، آن حضرت ، عمامه (يادگار) رسول خدا را به سر بسته بود و لباس (يادگار) او را بر تن نموده بود. در مسجد از منبر بالا رفت و (ايستاده ) پس از حمد و ثنا، مردم را موعظه و نصيحت كرد، سپس ‍ نشست و انگشتان دو دست خود را داخل هم گذارد و به زير ناف نهاد، آنگاه فرمود: اى مردم !
سلونى قبل ان تفقدونى فان عندى علم الاولين و الآخرين ...
((از من بپرسيد قبل از آنكه مرا نيابيد (و از ميان شما بروم ) چرا كه علم پيشينيان و آيندگان ، نزد من است )).
بدانيد سوگند به خدا! اگر بستر خلافت برايم گسترده شود (و بر آن بنشينم ) با پيروان تورات ، طبق تورات و با پيروان انجيل ، طبق انجيل و با پيروان زبور، طبق زبور، و با پيروان قرآن طبق قرآن ، حكم مى كنم به گونه اى كه (اگر) هريك از اين كتابها، به سخن درآيد بگويد: ((پروردگارا! على (ع ) مطابق قضاوت تو، قضاوت كرد))، سوگند به خدا! من به قرآن و معانى بلند پايه آن از همه آگاهتر هستم و اگر يك آيه از قرآن نبود(74) ، قطعا شما را به آنچه تا روز قيامت ، پديد مى آيد، آگاه مى كردم )).
سپس بار ديگر فرمود: ((سلونى قبل ان تفقدونى ...؛ قبل از آنكه مرا نيابيد، از من بپرسيد، سوگند به خداوندى كه دانه را (در دل خاك ) شكافت و انسان را آفريد، اگر از هر آيه قرآن از من سؤ ال كنيد به شما خواهم گفت كه آن آيه ، چه وقت نازل شده ؟ و در مورد چه كسى نازل شده ؟ و از ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه ، عام و خاص و محل نزول آن (از مكه يا مدينه ) شما را آگاه مى سازم ، سوگند به خدا! هيچ گروهى ، اكنون تا روز قيامت ، نيست مگر آنكه من رهبر و جلودار و دعوت كننده آن گروه را مى شناسم و مى دانم كه كدام در مسير گمراهى گام برمى دارد و كدام در خط رشد و سعادت )).
و امثال اينگونه روايات بسيار است كه براى رعايت اختصار، به همين مقدار (دو روايت فوق ) قناعت شد.
3 - گفتار پيامبر به فاطمه در شاءن على (ع) (هشت ويژگى )
((ابى هارون )) مى گويد: نزد ابوسعيد خدرى (يكى از اصحاب بزرگ پيامبر (ص )) رفتم و به او گفتم : ((آيا در جنگ بدر بودى ؟)) گفت : آرى .
گفتم آيا شنيده اى كه رسول خدا (ص) سخنى به فاطمه - سلام الله عليها - فرموده باشد؟
ابوسعيد گفت : آرى ، در يكى از روزها فاطمه (سلام الله عليها) گريان به حضور پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: ((اى رسول خدا! زنان قريش در مورد فقر و تهيدستى على (ع) مرا سرزنش مى كنند.))
پيامبر (ص) به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: ((آيا خشنود نيستى كه تو را همسر كسى گردانيدم كه مقدمترين همه در قبول اسلام است و علم و آگاهى او از همه بيشتر مى باشد، خداوند به اهل زمين توجه مخصوصى كرد، در ميان آنها پدرت را برگزيد و او را پيامبر كرد. و بار ديگر توجه نمود، در ميان آنها شوهر تو را برگزيد و او را ((وصى )) قرار داد و به من وحى كرد تا تو را به همسرى او درآورم . اى فاطمه ! آيا ندانسته اى كه خداوند به خاطر تجليل از مقام تو، تو را همسر شخصى قرار داد كه او بردبارترين و آگاهترين و پيشقدمترين شخص به قبول اسلام است .
فاطمه (سلام الله عليها) خندان و شادمان شد. سپس پيامبر (ص) به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود:
((على (ع) داراى هشت ويژگى است كه احدى از گذشتگان و آيندگان ، از اين ويژگيها را ندارد:
1 - او برادر من در دنيا و آخرت است و هيچ كس داراى اين مقام نيست .
2 - تو اى فاطمه ! سرور بانوان بهشت ، همسر او هستى .
3 - و دو سبط رحمت ، دو سبط من ، پسران او هستند.
4 - برادر على (ع) (يعنى جعفر طيار) به دو بال آرايش شده و در بهشت همراه فرشتگان به پرواز درآيد و هرجا كه بخواهد پرواز مى كند.
5 - علم گذشتگان و آيندگان ، نزد اوست .
6 - او نخستين فردى است كه به من ايمان آورد.
7 - او آخرين فردى است كه با من هنگام مرگ ، ديدار نمايد.(75)
8 - او وصى من و وارث همه اوصيا است .
4 - معيار شناخت مؤ من از منافق
در روايات آمده دوستى با على (ع) نشانه ايمان است و دشمنى با او نشانه نفاق مى باشد، به عنوان نمونه ، زيد بن حبيش مى گويد امير مؤ منان على (ع) را بر منبر ديدم ، شنيدم مى فرمود: ((سوگند به خداوندى كه دانه را در دل خاك شكافت و انسان را آفريد، اين عهدى است كه پيامبر (ص) با من داشت ، به من فرمود:
انه لا يحبك الا مؤ من و لا يبغضك الا منافق ؛ قطعا تو را جز مؤ من دوست نمى دارد و تو را جز منافق دشمن نمى دارد)).
5 - رستگارى شيعيان
رواياتى نقل شده است كه تنها شيعيان على (ع) رستگارند از جمله جابر بن يزيد جعفى از امام باقر (ع) نقل مى كند كه گفت : ((از ام سلمه همسر رسول خدا (ص) در شاءن على (ع) سؤ ال كردم ، گفت از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود:
ان عليا و شيعته هم الفائزون ؛ قطعا على (ع) و شيعيانش همان رستگاران هستند)).
6 - معيار شناخت پاكزاد و زشت زاد
رواياتى نقل شده حاكى از اينكه ولايت و دوستى على (ع) نشانه پاكزادى ، و دشمنى با او نشانه ناپاكزادى است ، از جمله :
1 - ((جابر بن عبدالله انصارى )) مى گويد: از رسول خدا (ص) شنيدم به على (ع) فرمود: ((آيا تو را شادمان نكنم ؟ آيا تو را عطا ندهم ؟ آيا به تو مژده ندهم ؟))
عرض كرد: ((آرى اى رسول خدا (ص) به من مژده بده )).
فرمود: ((من و تو از يك سرشت آفريده شده ايم ، مقدارى از آن سرشت ، زياد آمد، خداوند، شيعيان ما را از آن آفريد، وقتى كه روز قيامت شود، مردم را به نام مادرانشان بخوانند، جز شيعيان ما كه آنان را به نام پدرانشان بخوانند و اين به خاطر پاكزادى آنان است )).
2 - ((ابن عباس )) مى گويد: رسول خدا (ص) فرمود: ((هنگامى كه قيامت برپا شود، مردم به نام مادرانشان خوانده شوند، جز شيعيان ما كه به نام پدرانشان خوانده مى شوند. و اين به خاطر پاكزادى آنان است )).(76)
3 - ((عبدالله بن جبله )) مى گويد: از جابر بن عبدالله انصارى شنيدم مى گفت : ما گروه انصار روزى در محضر رسول خدا (ص) اجتماع كرده بوديم ، به ما رو كرد و فرمود:
يا معشر الانصار بوروا اولادكم بحب على بن ابيطالب ، فمن احبه فاعلموا انه لرشدة و من ابغضه فاعلموا انه لغية .(77)
((اى گروه انصار! فرزندان خود را بر اساس دوستى على بيازماييد، پس هركس ‍ كه على (ع) را دوست داشت ، بدانيد كه پاك روش و در راه رشد است و اگر او را دشمن داشت ، بدانيد كه او در راه گمراهى مى باشد)).
7 - لقب ((امير مؤ منان )) براى على (ع)
رواياتى نقل شده است كه رسول اكرم (ص) در زمان حيات خود، على (ع) را به عنوان ((امير مؤ منان )) ناميد، از جمله :
1 - ((انس بن مالك )) مى گويد: من خدمتكار رسول خدا (ص) بودم ، وقتى كه شب نوبت ام حبيبه دختر ابوسفيان بود (يعنى بنا بود آن شب ، نزد يكى از همسرانش به نام ام حبيبه باشد) براى آن حضرت ، آب وضو آوردم ، به من فرمود:((اى انس ! هم اكنون از اين در وارد مى شود، امير مؤ منان و سيد اوصيا، مقدمترين مسلمين در قبول اسلام ، آن كس كه علمش افزونتر از ديگران است و بردباريش از همه بيشتر مى باشد)).
انس مى گويد: من با خودم گفتم خدايا! اين شخص را از قوم و قبيله من قرار بده . طولى نكشيد كه ديدم على بن ابيطالب (ع) از همان در وارد شد و در آن هنگام رسول خدا (ص) وضو مى گرفت ، رسول خدا (ص) آبى كه در مشتش بود به روى على (ع) پاشيد به طورى كه چشمان على (ع) پر از آب شد. على (ع) عرض كرد:((اى رسول خدا آيا در مورد من تازه اى رخ داده است ؟))
پيامبر (ص) فرمود: ((از تو جز خير و نيكى سر نزده ، تو از من هستى و من از تو هستم ، قرض مرا ادا مى كنى و به عهد و پيمان من وفا مى نمايى و تو مرا غسل مى دهى و در ميان قبر مى گذارى و (دستورات اسلام را) به گوش مردم ، از جانب من مى رسانى . و بعد از من (احكام اسلام را) براى آنان آشكار مى سازى )).
على (ع) عرض كرد: ((اى رسول خدا! مگر تو احكام الهى را براى مردم ابلاغ نكرده اى ؟)).
پيامبر (ص) فرمود: ((آرى ، ولى بعد از من ، آنچه را كه درباره اش اختلاف مى كنند، براى آنان بيان مى كنى )).
2 - ((ابن عباس )) مى گويد: رسول خدا (ص) به ((ام سلمه )) (يكى از همسرانش ) فرمود:
اسمعى و اشهدى هذا على اميرالمؤ منين و سيد الوصيين ؛ بشنو و گواه باش ، اين على (ع) امير مؤ منان و آقاى اوصيا است )).
3 - معاوية بن ثعلبه مى گويد: شخصى به ابوذر گفت : ((وصيت كن )).
ابوذر گفت : ((وصيت كرده ام )).
او گفت : به چه كسى ؟
ابوذر گفت : ((به امير مؤ منان )).
او گفت : منظورت عثمان است .
ابوذر گفت : ((نه ، منظورم امير مؤ منان بحق است و او على بن ابيطالب (ع) مى باشد، او مايه قوام زمين و مربى و پرورش دهنده اين امت است . و اگر او را از دست بدهيد، زمين و اهل زمين را دگرگون و ناموزون خواهيد يافت )).
4 - در حديث مشهور، بريدة بن خضيب اسلمى مى گويد: رسول خدا (ص) به من كه هفتمين نفر از هفت نفر بودم و عمر و ابوبكر و طلحه و زبير نيز بودند، دستور داد:((به على (ع) به عنوان امير و فرمانرواى مؤ منان ، سلام كنيد)) و ما به على (ع) اينگونه سلام كرديم (يعنى گفتيم : سلام بر تو اى امير مؤ منان ) و رسول خدا (ص) در ميان ما بود (و هنوز از دنيا نرفته بود).
و روايات ديگر نظير روايات فوق بسيار است كه براى رعايت اختصار، از ذكر آنها خوددارى شد.
8 - داستان چگونگى آغاز اسلام على (ع)
در اينجا به طور اختصار به ذكر چند روايت در فضايل حضرت على (ع) مى پردازيم و نظر به اينكه اين روايات به حد تواتر (نقل بسيار) رسيده و مورد اتفاق علماى اسلام بوده و مشهور مى باشند، نياز به ذكر اسناد آنها نيست ، از جمله آنها داستان آغاز اسلام على (ع) و دعوت پيامبر (ص) از خويشان خود هست كه صحت آن ، مورد اتفاق علماى اسلام و تاريخ ‌نويسان مى باشد (و قبلا به ذكر آن به طور اجمال بسنده شد).
پيامبر (ص) خويشان خود را به سوى اسلام خواند و آنان را براى حمايت و يارى خود در راه اسلام بر ضد كافران و دشمنان دعوت نمود. آنان حدود چهل نفر بودند و همه آنان از نوادگان و فرزندان عبدالمطلب به شمار مى آمدند، آنان را در خانه ابوطالب به گرد هم آورد. پيامبر (ص) دستور داد براى آنان غذا تهيه شود. و آن غذا از يك ران گوسفند و ده سير گندم و حدود سه كيلو شير، تشكيل مى شد، در صورتى كه هر مردى از آنان معروف بود كه در يك وعده ، خورنده يك بره گوسفند و چندين من نوشيدنى مى باشد و منظور پيامبر (ص) در تهيه غذاى اندك براى همه آنان اين بود كه همه آنان از آن بخورند و سير شوند، با اينكه به طور معمول ، آن غذا يك نفر آنان را هم سير نمى كرد، تا همين موضوع يك معجزه و نشانه صدق نبوت آن حضرت باشد و آنان آن را آشكارا بنگرند.
پيامبر (ص) دستور داد آن غذا را نزد آنان گذاردند، همه آنان از آن غذا خوردند و سير شدند، ولى براى آنان معلوم نشد كه از آن غذا خورده باشند (گويى دست به آن غذا نزده اند) پيامبر (ص) اينگونه آنان را شگفت زده كرد و نشانه نبوت و صداقت خود را با برهان الهى ، برايشان آشكار نمود و پس از آنكه آنان از غذا خوردند و سير شدند و از نوشيدنى سيراب گشتند، پيامبر (ص) به آنان رو كرد و چنين فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب ، خداوند مرا به عنوان پيامبر بر همه جهانيان ، برانگيخت و بخصوص مرا پيامبر شما قرار داد و فرمود:
(و انذر عشيرتك الاقربين )؛ ((و خويشان نزديكت را انذار كن )).(78)
و من شما را به دو كلمه اى كه گفتن آن در زبان ، آسان است ولى در ميزان ، گران و سنگين مى باشد، دعوت مى كنم ، دو كلمه اى كه شما در پرتو آن بر عرب و عجم حكومت خواهيد كرد و همه امتها، فرمانبردار شما مى شوند و شما به خاطر آن وارد بهشت مى شويد و از آتش دوزخ رهايى مى يابيد و اين دو كلمه عبارت است از:
1 - گواهى دادن به يكتايى و بى همتايى خدا.
2 - گواهى دادن به اينكه من رسول خدا هستم .
هركس از شما كه اين دعوت مرا تصديق كند و مرا در پيشبرد اين دعوت ، يارى نمايد؛ او برادر، وصى ، وزير، وارث و جانشين من بعد از من خواهد بود.
در ميان آن جمعيت (چهل نفرى ) هيچ كس به اين دعوت ، پاسخ نگفت جز امير مؤ منان على (ع) كه خودش مى فرمايد: ((من از ميان آنان برخاستم و در رو به روى رسول اكرم (ص) ايستادم ، با اينكه كم سنترين آنان بودم و ساق پايم از ساق پاى همه آنها نازكتر بود و چشمم از چشم همه آنان ناتوانتر بود)).(79) گفتم :((اى رسول خدا من تو را در اين راستا يارى مى كنم )).
فرمود: ((بنشين )) نشستم سپس براى بار دوم ، حاضران را دعوت به اسلام كرد. هيچيك از آنان سخنى نگفت ، من برخاستم و سخن قبل را تكرار كردم ، پيامبر (ص) فرمود: ((بنشين )) نشستم . براى بار سوم ، پيامبر آنان را به اسلام دعوت كرد، همه مهر خاموشى بر لب زده بودند، هيچ كدام از آنان چيزى - حتى يك كلمه - نگفت پس من برخاستم و گفتم : ((اى رسول خدا! من تو را يارى مى كنم )) فرمود:
اجلس فانت اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى .
((بنشين كه تو برادر من و وصى و وزير و وارث و جانشين من پس از من هستى )).
ولى همه حاضران برخاستند (و از روى استهزا) به ابوطالب مى گفتند: ((اى ابوطالب ! اگر در دين برادرزاده ات درآيى (و قبول اسلام كنى ) براى تو روز فرخنده است ؛ زيرا محمد (ص) پسرت را رئيس تو قرار داد)).

# # #

next page

fehrest page

back page