و از كعب الاحبار روايت كرده اند كه : يعقوب خدمت بيت المقدس مى كرد،
اول كسى كه داخل بيت المقدس مى شد و آخر كسى كه بيرون مى آمد او بود، و قنديلهاى
بيت المقدس را او مى افروخت ، چون صبح مى شد مى ديد كه قنديلها خاموش شده است ؛
پس شبى در مسجد بيت المقدس ماند و در كمين نشست ، ناگاه ديد يكى از جنيان قنديلها را
خاموش مى كند، پس او را گرفت بر يكى از ستونهاى بيت المقدس بست ، چون صبح شد
مردم ديدند كه يعقوب جنى را اسير كرده و بر ستون مسجد بسته است ! اسم آن جنى
((ايل )) بود، پس به اين سبب او را اسرائيل گفتند.(112)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون بنيامين را يوسف عليه السلام حبس كرد، يعقوب مناجات كرد به
درگاه حق تعالى و عرض كرد: پروردگارا! آيا مرا رحم نمى كنى ؟ ديده هاى مرا بردى ،
دو فرزند مرا بردى !
حق تعالى به او وحى فرمود: اگر ايشان را ميرانده باشم ، هر آينه زنده خواهم كرد
ايشان را تا جمع كنم ميان تو و ايشان ، و ليكن آيا به يادت نمى آيد آن گوسفندى كه
كشتى و بريان كردى و خوردى فلان شخص در پهلوى خانه تو روزه بود به او چيزى
ندادى ؟
پس يعقوب عليه السلام بعد از آن هر بامداد امر مى كرد ندا كنند تا يك فرسخ كه : هر
كه چاشت مى خواهد بيايد بسوى آل يعقوب ، و هر شام ندا مى كردند: هر كه طعام شام مى
خواهد بيايد بسوى آل يعقوب .(113)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه يعقوب به يوسف فرمود:
اى فرزند! زنا مكن ، كه اگر مرغى زنا كند پرهاى او مى ريزد.(114)
و در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : شخصى به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد:
اى پيغمبر خدا! من دختر عموئى دارم كه پسنديده ام حسن و
جمال و دينش را، اما فرزند نمى آورد.
فرمود: او را مخواه ، بدرستى كه يوسف عليه السلام چون برادرش بنيامين را ملاقات
كرد فرمود: اى برادر! چگونه توانستى بعد از من تزويج زنان بكنى ؟
گفت : پدرم امر كرد و فرمود: اگر توانى كه فرزندان بهم رسانى كه زمين را به
تسبيح و تنزيه خدا سنگين كنند، بكن .(115)
و به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام
منقول است كه : مردم سه خصلت را از سه كس اخذ كردند: صبر را از ايوب عليه السلام ،
و شكر را از نوح عليه السلام ، و حسد را از فرزندان يعقوب عليه السلام .(116)
و به سند معتبر منقول است كه جمعى اعتراض كردند به حضرت امام رضا عليه السلام
كه : چرا ولايتعهدى ماءمون را قبول كردى ؟
فرمود: يوسف پيغمبر خدا بود و از عزيز مصر كه كافر بود سؤ
ال كرد كه او را از جانب خود والى گرداند، چنانچه حق تعالى فرموده است
قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم (117) يعنى : ((گفت : مرا والى
گردان بر خزينه هاى زمين كه من حفظ مى نمايم آنچه در دست من است ، و عالم هستم به هر
زبانى )).(118)
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: صبر
جميل كه حضرت يعقوب عليه السلام فرمود، صبرى است كه هيچگونه شكايت با آن
نباشد.(119)
و در حديث ديگر فرمود: يوسف عليه السلام در زندان شكايت نمود به پروردگار خود از
خوردن نان بى خورش ، و نان بسيار نزد او جمع شده بود، پس حق تعالى وحى نمود كه
نانهاى خشك را در تغارى كند و آب و نمك بر آن بريزد، چون چنين كرد آب كامه
بعمل آمد و نان خورش خود نمود.(120)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه چون زليخا پريشان و محتاج شد، بعضى به او گفتند: برو به نزد
يوسف كه اكنون عزيز مصر است تا تو را اعانت كند، پس جمعى به او گفتند: مى ترسيم
اگر به نزد او بروى آسيبى به تو برساند به سبب آزارها كه تو به او رسانده اى .
گفت : نمى ترسم از كسى كه از خدا مى ترسد.
چون به خدمت آن حضرت رفت و او را بر تخت پادشاهى ديد گفت : سپاس خداوندى را
سزاست كه بندگان را به طاعت خود پادشاه گردانيد و پادشاهان را به معصيت خود بنده
گردانيد.
پس يوسف او را به عقد خود درآورد و او را باكره يافت ، پس يوسف به او فرمود: آيا اين
بهتر و نيكوتر نيست از آنچه تو به حرام طلب مى كردى ؟
زليخا گفت : من در باب تو به چهار چيز مبتلا شده بودم : من مقبولترين
اهل زمان خود بودم ، و تو از همه اهل زمان خود به حسن و
جمال ممتاز بودى ، و من باكره بودم ، و شوهر من عنين بود.
چون يوسف عليه السلام بنيامن را نزد خود نگاه داشت ، يعقوب عليه السلام نامه اى به
آن حضرت نوشت و نمى دانست كه او يوسف است ، و ترجمه اش اين است : ((بسم الله
الرحمن الرحيم ، اين نامه اى است از يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم
خليل الله عليهم السلام بسوى عزيز آل فرعون ، سلام بر تو باد، بدرستى كه حمد
مى كنم بسوى تو خداوندى را كه بجز او خدائى نيست ؛ اما بعد، بدرستى كه ما
اهل بيتيم كه متوجه است بسوى ما اسباب بلا، جدم ابراهيم را در آتش انداختند در طاعت
پروردگارش پس خدا بر او سرد و سلامت گردانيد، خدا امر فرمود او را كه پدرم را به
دست خود ذبح كند پس فدا داد او را به آنچه ندا داد، و مرا پسرى بود كه عزيزترين
مردم بود نزد من ، و او ناپيدا شد از پيش من ، و حزن او نور ديده مرا برطرف كرد، و
برادرى داشت كه از مادر او بود، هرگاه آن گمشده را ياد مى كردم و برادرش را به سينه
خود مى چسبانيدم و شدت اندوه مرا تسكين مى داد، و او نزد تو به تهمت سرقت محبوس شده
است ، و من تو را گواه مى گيرم كه من هرگز دزدى نكرده ام و فرزند دزد از من بهم
نرسيده است )).
چون يوسف عليه السلام نامه را خواند گريست و فرياد كرد و گفت : اين پيراهن مرا
ببريد و بر روى او بياندازيد تا بينا شود، و با
اهل خود همه به نزد من بيايند.(121)
در روايت ديگر وارد شده است كه : چون يعقوب نزديك مصر رسيد: يوسف با لشكر خود
سوار شد و به استقبال آن حضرت بيرون رفت ، در اثناى راه گذشت و بر زليخا و او در
غرفه خود عبادت مى كرد، چون يوسف عليه السلام را ديد شناخت و به صداى حزينى او
را صدا كرد كه : اى آنكه مى روى ! از عشق تو بسى اندوه خورده ام ، كه چه نيك است
تقوى و پرهيزكارى چگونه بندگان را آزاد كرد، و چه قبيح است گناه چگونه بنده
گردانيد آزادان را.(122)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حضرت يوسف عليه السلام متوجه فروختن طعام شد، بعضى از وكلاى خود
را امر كه بفروشد، و هر روز به او مى گفت به فلان مبلغ بفروش ؛ روزى كه مى دانست
كه سعر زياد مى شود و گرانتر مى بايد فروخت ، نخواست كه گرانى به زبان او
جارى شود به وكيل گفت : برو بفروش - و سعرى براى او نام نبرد -
وكيل اندك راهى رفت و برگشت و پرسيد: به چه سعر بفروشم ؟
فرمود: برو بفروش . و نخواست كه گرانى سعر به زبانش جارى شود.
چون وكيل آمد بر سر انبار اول كسى كه آمد بگيرد زر داد،
وكيل كيل كرد، هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب سعر روز گذشته تمام شود، مشترى
گفت : بس است ، من همين قدر زر داده بودم ، وكيل دانست كه سعر به قدر يك
كيل گران شده است .
چون مشترى ديگر آمد هنوز يك كيل مانده بود كه به حساب مشترى
اول تمام شود، مشترى گفت : بس است ، من همين قدر زر داده ام ،
وكيل دانست كه به قدر يك كيل باز گرانتر شده است ، تا آنكه در آن روز سعر دو برابر
تفاوت كرد.(123)
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : پيراهنى كه براى ابراهيم عليه السلام از بهشت آوردند در ميان قصبه
نقره مى گذاشتند، چون كسى مى پوشيد بسيار گشاده بود، پس چون قافله از مصر جدا
شد و يعقوب در رمله يا فلسطين شام بود و يوسف عليه السلام در مصر بود، يعقوب
گفت : من بوى يوسف را مى شنوم ، مراد او بوى بهشت بود كه از پيراهن به مشام او
رسيد.(124)
و به سند معتبر منقول است كه : اسماعيل بن الفضل هاشمى از حضرت صادق عليه السلام
پرسيد: چه سبب داشت كه فرزندان يعقوب چون از يعقوب التماس كردند كه از براى
ايشان استغفار كند، فرمود: بعد از اين براى شما طلب آمرزش از پروردگار خود خواهم
كرد، و تاءخير كرد طلب استغفار را براى ايشان ؟ و چون به يوسف عليه السلام گفتند:
خدا تو را بر ما اختيار كرده است و ما خطاكاران بوديم گفت : بر شما ملامتى نيست امروز،
خدا شما را مى آمرزد؟
جواب فرمود: زيرا كه دل جوان نرمتر است از
دل پير، و باز جنايت فرزندان يعقوب بر يوسف بود و جنايت ايشان بر يعقوب به سبب
جنايت بر يوسف بود، پس يوسف مبادرت نمود به عفو كردن از حق خود، و تاءخير نمود
يعقوب عفو را زيرا كه عفو او از حق ديگرى بود، پس تاءخير كرد ايشان را به سحر شب
جمعه .(125)
و به چندين سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون يوسف عليه السلام به
استقبال حضرت يعقوب بيرون آمد و يكديگر را ملاقات كردند، يعقوب پياده شد و يوسف
را شوكت پادشاهى مانع شد و پياده نشد، هنوز از معانقه فارغ نشده بود كه
جبرئيل بر حضرت يوسف نازل شد و خطاب مقرون به عتاب از جانب رب الارباب آورد كه
: اى يوسف ! حق تعالى مى فرمايد كه : ملك و پادشاهى تو را مانع شد كه پياده شوى
براى بنده شايسته صديق من ، دست خود را بگشا، چون دستش را گشود از كف دستش - و
به روايتى از ميان انگشتانش - نورى بيرون رفت ، پرسيد: اين چه نورى بود اى
جبرئيل ! گفت : نور پيغمبرى بود و از صلب تو پيغمبر بهم نخواهد رسيد، به عقوبت
آنچه كردى نسبت به يعقوب كه براى او پياده نشدى .(126)
مؤ لف گويد: بعضى اين احاديث را حمل بر تقيه كرده اند، چون
مثل اين از طريق عامه منقول است ، و ممكن است پياده نشدن آن حضرت بر
سبيل نخوت و تكبر نبوده باشد، بلكه براى تدبير و مصلحت ملك باشد، و چون رعايت
يعقوب كردن اولى بود از رعايت مصلحت ملك و پادشاهى ، پس ترك اولى و مكروه از آن
حضرت صادر شده ، به اين سبب مورد عتاب گرديد.
و به سند ديگر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : زليخا به در خانه يوسف عليه السلام آمد بعد از پادشاهى آن حضرت ،
چون رخصت طلبيد كه داخل شود گفتند: ما مى ترسيم كه چون تو را به نزد او بريم به
سبب آنچه از تو نسبت به آن حضرت واقع شده است مورد غضب او شوى . گفت : من نمى
ترسم از كسى كه از خدا مى ترسد.
چون داخل شد يوسف عليه السلام فرمود: اى زليخا! چرا رنگت متغير شده است ؟
گفت : حمد مى كنم خداوندى را كه پادشاهان را به معصيت خود، بندگان گردانيد، و
بندگان را به بركت طاعت و بندگى خود به مرتبه پادشاهى رسانيد.
فرمود: چه چيز تو را باعث شد بر آنچه نسبت به من كردى ؟
گفت : حسن و جمال بى نظير تو.
فرمود: چگونه مى بود حال تو اگر مى ديدى پيغمبرى را كه در آخر الزمان مبعوث خواهد
شد و اسم شريف او محمد صلى الله عليه و آله و سلم است و از من خوشروتر و
خوشخوتر و سخى تر خواهد بود؟!
زليخا گفت : راست مى گوئى .
يوسف فرمود: چه دانستى كه راست مى گويم ؟
گفت : براى آنكه چون نام او را مذكور ساختى محبت او به دلم افتاد.
پس خدا وحى فرمود به يوسف كه : زليخا راست مى گويد، و من او را دوست داشتم به
اين سبب كه حبيب من محمد صلى الله عليه و آله و سلم را دوست داشت ، پس امر فرمود كه او
را به عقد خود درآورد.(127)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه چه استبعاد مى كنند مخالفان اين امت كه شبيهند به خنازير از غائب شدن
قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم از مردم ، بدرستى كه برادران يوسف عليه
السلام اولاد پيغمبران بودند، با يوسف سودا و معامله كردند و سخن گفتند، و برادران او
بودند او را نشناختند تا آنكه يوسف اظهار نمود كه من يوسفم ، پس چرا انكار مى نمايند
اين امت ملعونه كه خدا در وقتى از اوقات خواهد كه حجت خود را از مردم پنهان كند، بتحقيق
كه يوسف پادشاه مصر بود و در ميان او و پدرش هيجده روز فاصله بود، و اگر خدا مى
خواست كه او مكان خود را به يعقوب بشناساند قادر بود، والله كه يعقوب و فرزندانش
بعد از بشارت به نه روز از راه باديه به مصر رفتند، پس چه انكار مى كنند اين امت
كه حق تعالى بكند نسبت به حجت خود آنچه نسبت به يوسف كرد كه در بازارهاى مردم راه
رود و بر بساط ايشان قدم گذارد و آنها او را نشناسند، تا وقتى كه خدا رخصت دهد كه
خود را به آنها بشناساند، چنانچه رخصت داد يوسف را در وقتى كه با برادران خود گفت :
آيا مى دانيد چه كرديد با يوسف ؟(128)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: چون فرزندان از يعقوب رخصت يوسف را طلبيدند، يعقوب
به ايشان فرمود: مى ترسم گرگ او را بخورد، عذرى به ياد آنها داد كه به همان عذر
متشبث شدند.(129)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: اعرابى به خدمت يوسف عليه السلام آمد كه طعام بخرد،
چون فارغ شد از او پرسيد: منزل تو كجاست ؟
اعرابى گفت : در فلان موضع .
فرمود: چون به فلان وادى بگذرى ندا كن : اى يعقوب ! اى يعقوب ! پس بيرون خواهد آمد
بسوى تو مرد عظيم صاحب حسنى ، چون به نزد تو آيد بگو: مردى را در مصر ديدم كه
تو را سلام رسانيد و گفت : امانت تو نزد خدا ضايع نخواهد شد.
چون اعرابى به آن موضع رسيد غلامان خود را گفت كه : شتران مرا حفظ كنيد، چون
يعقوب را ندا كرد مرد اعمى بلند قامت فربه خوشروئى بيرون آمد و دست به ديوارها مى
گرفت تا به نزديك او رسيد، اعرابى گفت : توئى يعقوب ؟
فرمود: بلى .
چون اعرابى پيغام يوسف را رسانيد يعقوب افتاد و مدهوش شد، چون به هوش آمد فرمود:
اى اعرابى ! تو را حاجتى در درگاه خدا هست ؟
گفت : بلى ، من مال بسيار دارم و دختر عم من در حباله من است و از او فرزند نمى شود، مى
خواهم از خدا بطلبى كه فرزند به من كرامت فرمايد.
پس يعقوب وضو ساخت و دو ركعت نماز كرد و براى او دعا كرد، پس خدا در چهار شكم يا
شش شكم فرزند به او عطا فرمود، در هر شكمى دو پسر.
پس بعد از آن يعقوب مى دانست كه يوسف زنده است و حق تعالى او را بعد از غيبت براى او
ظاهر خواهد گردانيد، و مى گفت با فرزندانش كه : من از لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى
دانيد، و فرزندانش او را نسبت دروغ و ضعف عقل مى دادند، لهذا وقتى كه بوى پيراهن را
شنيد فرمود: من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا نسبت به دروغ و ضعف
عقل ندهيد، پس يهودا گفت : بخدا سوگند كه تو در گمراهى سابق خود هستى ! پس چون
بشير آمد و پيراهن را به روى او انداخت بينا گرديد، فرمود: نگفتم به شما كه من از خدا
مى دانم آنچه شما نمى دانيد.(130)
شيخ ابن بابويه رحمة الله بعد از ايراد اين حديث گفته است :
دليل بر آنكه يعقوب علم به حيات يوسف داشت ، و از نظر او پنهان بود خدا يوسف را
براى ابتلا و امتحان ، آن است كه : چون فرزندان يعقوب بسوى او برگشتند و مى
گريستند فرمود: اى فرزندان من ! چيست شما را كه گريه مى كنيد و واويلاه مى گوئيد،
و چرا حبيب خود يوسف را در ميان شما نمى بينم ؟
گفتند: اى پدر! او را گرگ خورد و اين پيراهن اوست ، آورده ايم از براى تو.
گفت : بياندازيد بسوى من .
پس پيراهن را بر روى خود انداخت و مدهوش شد، چون به هوش باز آمد گفت : اى فرزندان
! شما مى گوئيد كه گرگ حبيب من يوسف را خورد؟!
گفتند: بلى .
فرمود: چرا بوى گوشت او را نمى شنوم ؟ و چرا پيراهنش درست است ؟ بر گرگ دروغ
بسته ايد و فرزند من مظلوم شده است و شما مكرى كرده ايد.
پس در آن شب رو از ايشان گردانيد و نوحه مى كرد بر يوسف عليه السلام و مى گفت :
حبيب من يوسف را كه من او را بر همه فرزندان خود اختيار مى كردم از من ربودند؛ حبيب من
يوسف كه اميد از او داشتم در ميان فرزندان خود، از من ربودند؛ حبيب من يوسف كه دست
راست خود را در زير سر او مى گذاشتم و دست چپ را بر روى او مى گذاشتم از من
ربودند؛ حبيب من يوسف كه يار تنهائى و مونس وحشت من بود از من ربودند؛ حبيب من يوسف !
كاش مى دانستم كه در كدام كوه تو را انداختند، يا در كدام دريا تو را غرق كردند؛ حبيب من
يوسف ! كاش با تو بودم و به من مى رسيد آنچه به تو رسيد.(131)
و به سند معتبر از ابوبصير منقول است كه : حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود:
حضرت يعقوب از مفارقت يوسف عليه السلام حزنش بسيار شد و آنقدر گريست كه ديده
اش سفيد شد و پريشانى و احتياج نيز او را عارض شد، و هر
سال دو مرتبه گندم از براى عيالش از مصر مى طلبيد از براى زمستان و تابستان . پس
جمعى از فرزندانش را با مايه قليلى بسوى مصر فرستاد با جمعى از رفقا كه روانه
مصر بودند، چون به خدمت يوسف رسيدند و آن در وقتى بود كه عزيز مصر حكومت مصر
را به يوسف عليه السلام گذاشته بود، يوسف ايشان را شناخت و ايشان حضرت يوسف
عليه السلام را نشناختند به سبب هيبت و عزت پادشاهى ، پس به ايشان گفت كه :
بياوريد مايه خود را پيش از رفيقان شما، و ملازمان خود را فرمود كه : زود
كيل ايشان را بدهيد و تمام بدهيد، چون فارغ شويد مايه ايشان را در ميان بارهاى ايشان
بگذاريد بدون اطلاع ايشان .
پس حضرت يوسف عليه السلام با برادران گفت : شنيده ام كه دو برادر پدرى داشته
ايد، آنها چه شدند؟
گفتند: بزرگ را گرگ خورد و كوچك را نزد پدرش گذاشته ايم و او را از خود جدا نمى
كند، و بسيار بر او مى ترسد.
يوسف فرمود: مى خواهم مرتبه ديگر كه براى طعام خريدن مى آئيد او را با خود
بياوريد، اگر نياوريد به شما طعام نخواهم داد و شما را به نزديك خود نخواهم طلبيد.
چون بسوى پدر خود برگشتند و متاع خود را گشودند و ديدند كه سرمايه ايشان را در
ميان طعام ايشان گذاشته اند گفتند: اى پدر! اين سرمايه ماست به ما پس داده اند، و يك
شتر بار زياده از ديگران به ما داده اند، پس برادر ما را با ما بفرست تا طعام بگيريم
و ما محافظت او مى كنيم .
چون بعد از شش ماه محتاج به آذوقه شدند، يعقوب عليه السلام ايشان را فرستاد و با
ايشان مايه كمى فرستاد و بنيامين را با ايشان همراه كرد، و پيمان خدا را از ايشان گرفت
كه تا اختيار از دست ايشان بدر نرود البته او را برگردانند.
چون داخل مجلس يوسف عليه السلام شدند پرسيد كه : بنيامين با شماست ؟
گفتند: بلى ، بر سر بارهاى ماست .
فرمود: او را بياوريد.
چون آوردند، يوسف عليه السلام بر مسند پادشاهى نشسته بود فرمود كه : بنيامين تنها
بيايد و برادران با او نيايند، چون به نزديك او رسيد او را در برگرفت و گريست و
گفت : من برادر تو يوسفم ، آزرده مشو از آنچه به حسب مصلحت نسبت به تو بكنم ، و
آنچه تو را خبر دادم به برادران خود مگو، و مترس و اندوه مبر.
پس او را به نزد برادران فرستاد و به ملازمان خود فرمود كه : آنچه آورده اند اولاد
يعقوب عليه السلام بگيريد و بزودى طعام از براى ايشان
كيل كنيد، چون فارغ شويد مكيال خود را در ميان بنيامين بياندازيد.
چون ملازمان موافق فرموده يوسف عليه السلام
عمل كردند و ايشان را مرخص كردند و بار بستند و با رفقا روانه شدند، يوسف عليه
السلام با ملازمان از عقب ايشان رفتند به ايشان ملحق شدند و در ميان ايشان ندا كردند كه
: اى مردم قافله ! شما دزدانيد.
گفتند: چه چيز شما پيدا نيست ؟
ملازمان يوسف عليه السلام گفتند: صاع پادشاه پيدا نيست و هر كه آن را بياورد بار يك
شتر گندم به او مى دهيم .
چون بارهاى ايشان را تفحص كردند صاع در ميان بار بنيامين پيدا شد، يوسف عليه
السلام فرمود كه او را گرفتند و حبس كردند، و چندانكه برادران سعى كردند در
خلاصى او فايده نبخشيد. چون ماءيوس شدند، بسوى يعقوب عليه السلام برگشتند،
چون واقعه را عرض كردند فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و گريست و حزنش
زياد شد به مرتبه اى كه پشتش خم شد، و دنيا پشت كرد بر يعقوب عليه السلام و
فرزندان يعقوب تا آنكه بسيار محتاج شدند و آذوقه ايشان آخر شد، پس در اين وقت
يعقوب عليه السلام به فرزندانش فرمود: برويد تفحص كنيد يوسف و برادرش را،
نااميد مشويد از رحمت الهى .
پس جمعى از ايشان با مايه قليلى متوجه مصر شدند، يعقوب عليه السلام نامه اى به
عزيز مصر نوشت كه او را بر خود و فرزندانش مهربان گرداند، فرمود كه : پيش از
آنكه مايه خود را ظاهر سازيد نامه را به عزيز بدهيد و در نامه نوشت :
((بسم الله الرحمن الرحيم ، اين نامه اى است بسوى عزيز مصر و ظاهر كننده عدالت و
تمام كننده كيل ، از جانب يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم
خليل خدا كه نمرود هيزم و آتش براى او جمع كرد كه او را بسوزاند، خدا بر او سرد و
سلامت گردانيد و از آن نجات داد او را، خبر مى دهم تو را اى عزيز كه ما خانه آباده
قديميم كه پيوسته بلا از جانب خدا به ما تند مى رسد، براى آنكه ما را امتحان نمايد در
وقت نعمت و بلا، و بيست سال است كه مصيبتها به من پياپى مى رسد:
اول آنها آن بود كه پسرى داشتم كه او را يوسف نام كرده بودم و او موجب شادى من بود از
ميان فرزندان من ، و نور ديده و ميوه دل من بود، و برادران پدرى او از من سؤ
ال كردند كه او را با ايشان بفرستم كه شادى و بازى كند، پس من بامداد او را با ايشان
فرستادم ، و وقت خفتن برگشتند گريه كنان و پيراهنى براى من آوردند با خون دروغى و
گفتند كه گرگ او را خورد، پس براى فراق او حزن من شديد شد و بر مفارقت او گريه
من بسيار، تا آنكه ديده هاى من سفيد شد از اندوه ؛ و يوسف را برادرى بود كه از خاله او
بود و او را بسيار دوست مى داشتم و مونس من بود، و هرگاه يوسف به ياد من مى آمد او را
به سينه خود مى چسبانيدم پس بعضى از اندوه من ساكن مى شد، و برادران او به من
نقل كردند كه : اى عزيز! تو احوال او را از ايشان پرسيده بودى ، و امر كرده بودى كه
او را به نزد تو بياورند و اگر نياورند گندم به آنها ندهى ، پس او را با ايشان
فرستادم كه گندم از براى ما بياورند، و برگشتند و او را نياوردند و گفتند كه :
مكيال پادشاه را دزديد، و ما خانه آباده ايم كه دزدى نمى كنيم ، او را حبس كرده اى و
دل مرا به درد آورده اى ، و اندوه من از مفارقت او شديد شد تا آنكه پشتم كمان شد، و
مصيبتم عظيم شد با مصيبتهاى پياپى كه بر من وارد شده است ، پس منت گذار بر من به
گشودن راه او، و رها كن او را از حبس ، و گندم نيكو براى ما بفرست ، و جوانمردى كن در
نرخ آن و ارزان بده ، و آل يعقوب را زود روانه كن )).
پس چون فرزندان روانه شدند و نامه را بردند،
جبرئيل عليه السلام بر حضرت يعقوب نازل شد و گفت : اى يعقوب ! پروردگار تو مى
گويد كه : كى تو را مبتلا كرد به مصيبتها كه به عزيز مصر نوشتى ؟
يعقوب عليه السلام گفت : خداوندا! تو مرا مبتلا كردى از روى عقوبت و تاءديب من .
حق تعالى فرمود: آيا قادر هست غير من كسى كه آن بلاها را از تو دفع كند؟
گفت : نه پروردگارا.
خدا فرمود كه : پس شرم نكردى از من كه شكايت مرا بغير من كردى و استغاثه به من
نكردى و شكايت بلاى خود را به من نكردى ؟!
يعقوب عليه السلام گفت : از تو طلب آمرزش مى كنم اى خداوند من ، و توبه مى كنم
بسوى تو و حزن و اندوه خود را به تو شكايت مى كنم .
پس حق تعالى فرمود كه : به نهايت رسانيدم تاءديب تو و فرزندان خطاكار تو را، و
اگر شكايت مى كردى اى يعقوب مصيبتهاى خود را بسوى من در وقتى كه بر تو
نازل شد، و استغفار و توبه مى كردى بسوى من از گناه خود، هر آينه آن بلاها را از تو
رفع مى كردم بعد از آنكه بر تو مقدر كرده بودم ، و ليكن شيطان ياد مرا از خاطر تو
فراموش كرد و نااميد شدى از رحمت من ، و منم خداوند بخشنده كريم ، دوست مى دارم
بندگان استغفار كننده و توبه كننده را كه رغبت مى نمايند بسوى من در آنچه نزد من است
از رحمت و آمرزش من .اى يعقوب ! من بر مى گردانم بسوى تو يوسف و برادرش را، و بر
مى گردانم بسوى تو آنچه رفته است از مال تو و گوشت و خون تو، و ديده ات را بينا
مى گردانم ، و كمان پشتت را چون تير راست مى كنم ، پس خاطرت شاد و ديده ات روشن
باد، و آنچه كردم نسبت به تو تاءديبى بود كه تو را كردم ، پس
قبول كن ادب مرا.
اما فرزندان عليه السلام چون به خدمت حضرت يوسف رسيدند: او بر سرير پادشاهى
نشسته بود، گفتند: اى عزيز! دريافته است ما را و
اهل ما را پريشانى و بد حالى ، و آورده ايم مايه كمى ، پس
كيل تمام به ما بده ، و تصدق كن بر ما به برادر ما بنيامين ، و اين نامه پدر ما يعقوب
است كه بسوى تو نوشته در امر برادر ما، و سؤ
ال كرده است كه منت گذارى بر او، و فرزندش را بسوى او پس فرستى .
يوسف عليه السلام نامه حضرت يعقوب را گرفت و بوسيد و بر هر دو ديده گذاشت و
گريست ، و صداى گريه اش بلند شد، تا آنكه پيراهنى كه پوشيده بود از آب ديده
اش تر شد، پس خود را به برادران شناساند، ايشان گفتند: بخدا سوگند كه خدا تو را
بر ما اختيار كرده است ، پس ما را عقوبت مكن و رسوا مگردان امروز، و از گناهان ما درگذر.
حضرت يوسف عليه السلام فرمود: سرزنشى نيست شما را امروز، خدا مى آمرزد شما را،
ببريد اين پيراهن مرا كه آب ديده ام تر كرده است و بياندازيد بر روى پدرم كه چون
بوى مرا مى شنود بينا مى شود، و جميع اهل خود را بسوى من بياوريد. و ايشان را در همان
روز كارسازى كرد و آنچه به آن احتياج داشتند به ايشان داد و بسوى حضرت يعقوب
فرستاد.
چون قافله از مصر بيرون آمدند، يعقوب عليه السلام بوى حضرت يوسف را شنيد و گفت
به فرزندانى كه نزد او حاضر بودند كه : من بوى يوسف را مى شنوم ، و فرزندان
همه جا به سرعت مى آمدند به فرح و شادى آنچه از
حال يوسف عليه السلام مشاهده كردند، و پادشاهى كه خدا به او عطا كرده بود، و عزتى
كه ايشان را به سبب پادشاهى حضرت يوسف
حاصل گرديد، و از مصر تا باديه اى كه حضرت يعقوب در آنجا بود به نه روز آمدند،
چون بشير آمد پيراهن را بر روى يعقوب عليه السلام افكند، او بينا گرديد و پرسيد
كه : چه شد بنيامين ؟
گفتند: او را نزد برادرش گذاشتيم به نيكوترين حالى .
پس يعقوب عليه السلام حمد الهى كرد و سجده شكر به تقديم رسانيد و ديده اش بينا
شد و پشتش راست شد، به فرزندانش گفت : در همين روز كارسازى كنيد و روانه شويد.
پس به سرعت تمام با يعقوب عليه السلام و يامين خاله يوسف عليه السلام به جانب
مصر روانه شدند، در مدت نه روز طى منازل نموده
داخل مصر شدند، و چون به مجلس يوسف عليه السلام
داخل شدند دست در گردن پدر خود كرد و روى او را بوسيد و گريست ، و يعقوب عليه
السلام را با خاله خود بر تخت پادشاهى بالا برد و
داخل خانه خود شد، روغن خوشبو بر خود ماليد و سرمه كشيد و جامه هاى پادشاهانه
پوشيد بسوى ايشان بيرون آمد، چون او را ديدندن همه به سجده افتادند براى تعظيم او
و شكر خداوند عالميان ، پس يوسف عليه السلام در اين وقت گفت كه : اين بود
تاءويل خواب من كه پيشتر ديده بودم ، كه پروردگار من آن را حق گردانيد چون مرا از
زندان بيرون آورد و شما را از باديه به نزد من آورد بعد از آنكه شيطان افساد كرده
بود ميان من و برادران من . و يوسف عليه السلام در اين بيست
سال روغن نمى ماليد و سرمه نمى كشيد و خود را خوشبو نمى كرد و نمى خنديد و به
نزديك زنان نمى رفت تا خدا شمل يعقوب عليه السلام را جمع كرد و يعقوب عليه السلام
و يوسف عليه السلام و برادران را به يكديگر رسانيد.(132)
مؤ لف گويد: ظاهر اين حديث و بسيارى از احاديث ديگر آن است كه مدت مفارقت يوسف از
يعقوب بيست سال بوده است ، و مفسران و مورخان خلاف كرده اند: بعضى گفته اند كه
ميان خواب ديدن يوسف و اجتماع او با پدرش هشتاد
سال بود، بعضى گفته اند كه هفتاد سال ، و بعضى
چهل سال گفته اند، و بعضى هيجده سال گفته اند.
و از حسن بصرى روايت كرده اند: در وقتى كه يوسف را به چاه انداختند هفده
سال بود، و در بندگى و زندان و پادشاهى هشتاد
سال ماند، و بعد از رسيدن به پدر و خويشان بيست و سه
سال زندگى كرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و بيست
سال بود.(133)
و از بعضى روايات شيعه نيز مفهوم مى شود كه مدت مفارقت ، زياده از بيست
سال بوده باشد.(134)
ايضا از اين حديث ظاهر مى شود كه بنيامين از مادر يوسف عليه السلام نبوده است بلكه از
خاله او بوده است ، و جمع كثير از مفسران نيز چنين
قائل شده اند، مى گويند كه آنچه در آيه واقع شده است كه ابوين خود را به تخت بالا
برد بر سبيل مجاز است و مراد پدر و خاله است ، و خاله را مادر مى گويند چنانچه عمو را
پدر مى گويند، و راحيل مادر يوسف عليه السلام فوت شده بود. بعضى مى گويند كه
راحيل را خدا زنده كرد تا خواب او درست شود، و بعضى گفته اند كه مادرش در آن وقت
هنوز زنده بود، قول اول اقوى است ،(135) چنانچه در حديث معتبر ديگر
منقول است كه : از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيدند كه : يعقوب عليه السلام
چون به نزد يوسف عليه السلام آمد چند پسر همراه او بودند؟
فرمود: يازده پسر.
پرسيدند كه : بنيامن فرزند مادر يوسف بود يا فرزند خاله او؟
فرمود: فرزند خاله او بود.(136)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون عزيز امر كرد كه حضرت يوسف را به زندان بردند، حق تعالى علم
تعبير خواب را به آن حضرت تعليم نمود، پس از براى
اهل زندان تعبير مى كرد خوابهاى ايشان را، چون تعبير خواب آن دو جوان كرد و به آن كه
گمان داشت كه نجات مى يابد گفت : مرا نزد عزيز ياد كن ، حق تعالى او را عتاب نمود و
فرمود كه : چون بغير من متوسل شدى چندين سال در زندان بمان ، پس بيست
سال در زندان ماند.(137) و در اكثر روايات وارد شده است كه هفت
سال در زندان ماند.(138)
و به سند موثق منقول است كه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيدند كه : آيا
اولاد حضرت يعقوب عليه السلام پيغمبران بودند؟
فرمود: نه ، و ليكن اسباط و اولاد پيغمبران بودند، و از دنيا بيرون نرفتند مگر
سعادتمندان ، بدى اعمال خود را متذكر شدند و توبه كردند.(139)
به سند صحيح منقول است كه هشام بن سالم از حضرت صادق عليه السلام سؤ
ال كرد كه : حزن حضرت يعقوب عليه السلام بر حضرت يوسف به چه مرتبه رسيده
بود؟
فرمود كه : حزن هفتاد زن فرزند مرده . پس فرمود كه :
جبرئيل بر حضرت يوسف نازل شد در زندان و گفت : حق تعالى تو را و پدرت را امتحان
كرد، و بدرستى كه تو را از اين زندان نجات مى دهد، پس سؤ
ال كن از خدا به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و
اهل بيت او كه تو را خلاصى بخشد.
حضرت يوسف عليه السلام گفت : خداوندا! سؤ
ال مى كنم به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و
اهل بيت او كه بزودى مرا فرج كرامت فرمائى ، و راحت دهى از آنچه در آن هستم از محنت و
بلا.
جبرئيل گفت : پس بشارت باد تو را اى صديق كه حق تعالى مرا بسوى تو براى
بشارت فرستاده ، كه تا سه روز ديگر تو را از زندان بيرون خواهد برد، و تو را
پادشاه مصر و اهل مصر خواهد كرد كه اشراف مصر همه تو را خدمت كنند و برادران تو را
به نزد تو جمع خواهد كرد، پس بشارت باد تو را اى صديق كه تو برگزيده خدا و
فرزند برگزيده خدائى . پس در همان شب عزيز خوابى ديد كه از آن ترسيد و به
اعوان خود نقل كرد و ايشان تعبير آن را ندانستند، پس آن جوان كه از زندان نجات يافته
بود يوسف را بخاطر آورد و گفت : اى پادشاه ! مرا بفرست بسوى زندان كه در زندان
مردى هست كه كسى مثل او نديده است در علم و بردبارى و تعبير خواب ، چون بر من و فلان
غضب كردى و به زندان فرستادى هر يك خوابى ديديم و از براى ما تعبير كرد، چنانچه
او تعبير كرده بود رفيق مرا به دار كشيدى و مرا نجات دادى .
عزيز گفت : برو نزد او و تعبير خواب از او بپرس .
چون بسوى عزيز برگشت و رسالت يوسف عليه السلام را به او رسانيد عزيز گفت :
بياوريد او را تا برگزينم او را و مقرب خود گردانم ، چون رسالت عزيز را براى
حضرت يوسف آوردند گفت : چگونه اميد كرامت او داشته باشم و او بيزارى مرا از گناه
دانست و چندين سال مرا در زندان حبس كرد.
پس عزيز فرستاد و زنان مصر را طلبيد و حال حضرت يوسف را از ايشان پرسيد،
گفتند: حاش لله ! ما هيچ بدى از او ندانستيم ، فرستاد و او را از زندان طلبيد، چون با او
سخن گفت عقل و دانش و كمال او را پسنديد و گفت : مى خواهم بگوئى كه من چه خواب ديده
ام و تعبير آن بكنى .
يوسف عليه السلام خواب او را تمام نقل كرد و تعبيرش را بيان فرمود.
عزيز گفت : راست گفتى ، كى از براى من حاصل هفت ساله را جمع خواهد كرد و محافظت
خواهد نمود؟
يوسف عليه السلام فرمود كه : حق تعالى وحى فرستاد بسوى من كه من تدبير اين امر
خواهم كرد، و در اين سالها قيام به اين امور من خواهم نمود.
عزيز گفت : راست گفتى ، اينك انگشتر پادشاهى و تخت و تاج جهانبانى به تو تعلق
دارد، هر چه خواهى بكن .
پس يوسف عليه السلام متوجه شد و در هفت سال فراوانى جمع كرد حاصلهاى زراعتهاى
مصر را با خوشه در خزينه ها. چون سالهاى قحط رسيد متوجه فروختن طعام گرديد و در
سال اول به طلا و نقره فروخت تا آنكه در مصر و حوالى آن هيچ درهم و دينارى نماند مگر
آنكه در ملك يوسف عليه السلام داخل شد، و در
سال دوم به زيور و جواهر فروخت تا آنكه هر زيور و جواهرى كه در آن مملكت بود به
ملك او درآمد، در سال سوم به حيوانات و مواشى فروخت تا آنكه تمام حيوانات ايشان را
مالك شد، و در سال چهارم به غلامان و كنيزان فروخت تا آنكه هر مملوكى كه در آن ولايت
بود همه را مالك شد، و در سال پنجم به خانه ها و دكاكين و مستغلات فروخت تا همه را
متصرف شد، و در سال ششم به مزارع و نهرها فروخت تا آنكه هيچ نهر و مزرعه در
اطراف مصر و اطراف آنها نماند مگر آنكه به ملكيت او درآمد، و در
سال هفتم كه هيچ در ملك ايشان نمانده بود به رقبات ايشان فروخت تا آنكه هر كسى كه
در مصر و حوالى آن بود همه بنده يوسف عليه السلام شدند.
پس يوسف عليه السلام به پادشاه فرمود: چه مصلحت مى بينى در اينها كه پروردگار
من به من عطا كرده است ؟
پادشاه گفت : راءى راءى توست ، هر چه مى كنى مختارى .
يوسف عليه السلام گفت : گواه مى گيرم خدا را و گواه مى گيرم تو را اى پادشاه كه
همه اهل مصر را آزاد كردم ، و اموال و بندگان ايشان را به ايشان پس دادم ، و انگشتر و
تاج و تخت تو را به تو پس دادم به شرط آنكه به سيرتى كه من سلوك كرده ام با
ايشان سلوك كنى ، و حكم نكنى در ميان ايشان مگر به حكم من ، كه خدا ايشان را به سبب من
نجات داده .
پادشاه گفت : دين من و فخر من همين است ، و شهادت مى دهم به وحدانيت الهى و آنكه او را
شريكى در خداوندى نيست ، و شهادت مى دهم كه تو پيغمبر و فرستاده اوئى . پس بعد
از آن ملاقات يعقوب عليه السلام و برادران واقع شد.(140)
و به سند صحيح منقول است كه محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام
پرسيد كه : يعقوب عليه السلام بعد از رسيدن به مصر چند سالى با يوسف عليه
السلام زندگانى كرد؟
فرمود: دو سال .
پرسيد: در آن وقت حجت خدا در زمين ، يعقوب بود يا يوسف عليهماالسلام ؟
فرمود: حضرت يعقوب حجت خدا بود و پادشاهى از يوسف عليه السلام بود، چون حضرت
يعقوب به عالم قدس ارتحال نمود، يوسف عليه السلام جسد مقدس او را در تابوتى
گذاشته به زمين شام برد و در بيت المقدس دفن كرد، پس يوسف عليه السلام بعد از
يعقوب عليه السلام حجت خدا بود.
پرسيد: پس يوسف عليه السلام رسول و پيغمبر بود؟
فرمود: بلى ، مگر نشنيده اى كه خدا در قرآن مى فرمايد: ((مؤ من
آل فرعون گفت كه : آمد يوسف بسوى شما با بينات و معجزات ، و پيوسته در او شك مى
كرديد تا آنكه چون او هلاك شد گفتيد كه : بعد از او خدا
رسول نخواهد فرستاد)).(141)(142)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه چون يوسف عليه السلام
داخل در زندان شد، دوازده سال عمر او بود، و هيجده
سال در زندان ماند، بعد از بيرون آمدن از زندان هشتاد
سال زندگانى كرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و ده
سال بود.(143)
در حديث معتبر ديگر فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه :
يعقوب عليه السلام و يوسف هر يك صد و بيست
سال عمر ايشان بود.(144)
در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : شخصى بود از بقيه قوم عاد كه مانده بود تا زمان فرعونى كه حضرت
يوسف عليه السلام در زمان او بود، و اهل آن زمان آن شخص را بسيار آزار مى كردند و به
سنگ مى زدند، پس او به نزد فرعون آمد و گفت : مرا امان ده از شر مردم تا آنكه چيزهاى
عجيب كه در دنيا مشاهده كرده ام براى تو نقل كنم و نگويم مگر راست .
پس فرعون او را امان داد و مقرب خود گردانيد و در مجلس او مى نشست و اخبار گذشته را
براى او نقل مى كرد، تا آنكه فرعون اعتقاد بسيار به راستى او بهم رسانيد، و هرگز
از يوسف عليه السلام دروغى نشنيد و هرگز از آن عادى نيز دروغى بر او ظاهر نشد.
|