next page

fehrest page

back page

آن مرد گفت : من مى دانم تو را پادشاه براى چه كار طلبيده است ، اگر تو را خبر دهم آنچه از براى تو حاصل شود ميان من و خود قسمت خواهى كرد؟
گفت : بلى .
پس او را قسم داد و نوشته اى در اين باب از او گرفت كه وفا كند به آنچه شرط كرده است ، پس گفت : پادشاه خوابى ديده است تو را طلبيده است كه از تو بپرسد كه اين زمان چه زمان است ؟ تو در جواب بگو: زمان گرگ است .
پس چون به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه : من تو را براى طلب چه مطلب طلبيده ام ؟ عرض كرد: مرا طلبيده اى كه سؤ ال كنى از خوابى كه ديده اى كه اين چه زمان است ؟
گفت : راست گفتى ، پس بگو اين زمان چه زمان است ؟
گفت : زمان گرگ است .
پس پادشاه امر كرد جايزه به او دادند، پس جايزه را گرفت و به خانه آمد و وفا به شرط خود نكرد و حصه اى به آن شخص نداد و گفت : شايد قبل از آنكه اين مال را تمام كنم بميرم يا بار ديگر محتاج نشوم كه از آن شخص سؤ الى بكنم .
چون مدتى از اين گذشت پادشاه خواب ديگر ديد فرستاد آن پسر را طلبيد، پسر پشيمان شد از آنكه وفا به عهد خود نكرد و با خود گفت كه : من علمى ندارم به نزد پادشاه روم ، چگونه به نزد آن عالم روم و از او سؤ ال كنم و حال آنكه با او مكر كردم و وفا به عهد او نكردم ، پس گفت : به هر حال با ديگر مى روم به نزد او و از او عذر مى طلبم و باز قسم مى خورم كه در اين مرتبه وفا بكنم به عهد او، شايد تعليمم بكند.
پس به نزد آن عالم آمد و عرض كرد: كردم آنچه كردم و وفا به پيمان تو نكردم و آنچه در دستم بود همه تمام شده است و چيزى در دستم نمانده است و اكنون محتاج شده ام به تو، تو را بخدا قسم مى دهم كه مرا محروم نكنى و شرط مى كنم با تو و سوگند مى خورم كه آنچه در اين مرتبه به دست من آيد ميان تو و خود قسمت كنم ، و در اين وقت نيز پادشاه مرا طلبيده است و نمى دانم كه از چه چيز مى خواهد بپرسد.
آن عالم گفت : تو را طلبيده است كه از تو سؤ ال كند از خوابى كه باز ديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو: زمان گوسفند است .
پس چون به مجلس پادشاه داخل شد و سؤ ال كرد: براى چه كار تو را طلبيده ام ؟
گفت : خوابى ديده اى و مى خواهى از من بپرسى كه اين چه زمان است ؟
گفت : راست گفتى ، اكنون بگو چه زمان است ؟
گفت : زمان گوسفند است .
پس پادشاه فرمود صله بسيارى به او دادند؛ چون به خانه آمد متردد شد كه آيا وفا با آن عالم يا مكر كند و حصه او را ندهد، بعد از تفكر بسيار گفت : شايد من بعد از اين هرگز محتاج نشوم به او، و عزم كرد بر آنكه غدر كند و وفا به عهد او نكند.
پس از مدتى پادشاه خوابى ديد و او را طلبيد، پس او بسيار نادم شد از غدر خود و گفت : بعد از دو مرتبه مكر ديگر چگونه به نزد آن عالم بروم و خود علمى ندارم كه جواب پادشاه بگويم ، باز راءيش بر آن قرار گرفت كه به نزد آن عالم برود، چون به خدمت او رسيد او را بخدا سوگند داد و التماس كرد كه باز تعليم او بكند و گفت : در اين مرتبه وفا خواهم كرد و ديگر مكر نخواهم كرد، بر من رحم كن و مرا بر اين حال مگذار.
پس آن عالم شرط كرد و نوشته ها را از او گرفت و گفت : باز تو را طلبيده است كه سؤ ال كند از خوابى كه ديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو: زمان ترازو است .
چون به مجلس پادشاه رفت از او پرسيد كه : براى چه كار تو را طلبيده ام ؟
گفت : مرا طلبيده اى براى خوابى كه ديده اى و مى خواهى بپرسى كه اين چه زمان است ؟
پادشاه گفت : راست گفتى ، پس بگو چه زمان است ؟
گفت : زمان ترازو است ؛ پس امر كرد مال عظيمى به او دادند به صله آن جواب كه گفت ، پس آن مال را به نزد آن عالم آورد در مقابل او گذاشت و عرض كرد: اين مجموع آن چيزى است كه براى من حاصل شده است و آورده ام كه تو ميان خود و من قسمت نمائى .
آن عالم گفت : زمان اول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودى لهذا در اول مرتبه جزم كردى كه وفا به عهد خود نكنى ، و زمان دوم چون زمان گوسفند بود و گوسفند عزم مى كند كه كارى بكند و نمى كند تو نيز اراده كردى كه وفا كنى و نكردى ، اين زمان چون زمان ترازو است و ترازو كارش وفا كردن به حق است تو نيز وفا به عهد كردى ، مال خود را بردار كه مرا احتياجى به آن نيست .(902)
مؤ لف گويد: گويا غرض آن حضرت از نقل اين قصه آن بود كه احوال اهل هر زمان متشابه است ، هرگاه ياران و دوستان تو مى بينى كه با تو در مقام غدر و مكرند چگونه امام عليه السلام اعتماد نمايد بر عهدهاى ايشان و خروج كند بر مخالفان ؟ چون زمانى درآيد كه مردم در مقام وفاى به عهود باشند و خدا داند كه وفا به عهد امام خواهند كرد، امام را ماءمور به ظهور و خروج خواهد كرد و حق تعالى اهل اين زمان را به اصلاح آورده و اين عطيه عظمى را نصيب كند به محمد و آله الطاهرين .
و به سند موثق از حضرت رضا عليه السلام منقول است كه : مردى در بنى اسرائيل چهل سال عبادت خدا كرد و بعد از چهل سال عبادت قربانى به درگاه خدا برد كه بداند عبادتش ‍ مقبول درگاه الهى شده است با نه ؟ پس قربانى او مقبول نشد با خود گفت : گناه و تقصير از توست و به سبب بديهاى تو عبادت تو مقبول نشد، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى او كه : مذمتى كه خود را كردى بهتر بود از عبادت چهل ساله تو.(903)
و به روايت ديگر منقول است كه : پادشاهى بود در بنى اسرائيل و شهرى بنا كرد كه كسى به آن خوبى شهرى نديده بود و طعامى براى مردم مهيا كرده و ايشان را دعوت نمود، و بر دروازه شهر كسى را بازداشت كه هر كه بيرون رود از او بپرسند كه : اين شهر چه عيب دارد؟ و هيچكس عيبى براى آن شهر نگفت مگر سه نفر از عباد كه عباهاى گنده پوشيده بودند، ايشان گفتند: ما دو عيب در اين شهر مى بينيم : اول آنكه خراب خواهد شد، دوم آنكه صاحبش خواهد مرد.
پس پادشاه گفت : شما خانه اى گمان داريد كه اين دو عيب را نداشته باشد؟
گفتند: بلى ، خانه خراب شدن ندارد و صاحبش هرگز نمى ميرد.
پس پند ايشان در پادشاه اثر كرد و ترك سلطنت كرد براى طلب آخرت و با ايشان رفيق شد و مدتى با ايشان عبادت كرد، پس برخاست كه از ايشان جدا شود گفتند: آيا از ما بدى يا اختلاف آدابى ديده اى كه از ما مفارقت مى نمائى ؟
گفت : نه ، وليكن شما مرا مى شناسيد و مرا گرامى مى داريد، مى خواهم با كسى رفيق شوم كه مرا نشناسد.(904)
به سند حسن از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در زمان سابق فرزندان پادشاهان راغب به عبادت مى بودند، جوانى چند از اولاد پادشاهان ترك دنيا كرده مشغول عبادت گرديده بودند و در زمين مى گرديدند و سياحت مى نمودند كه از احوال جهان و اهل آن و از مخلوقات خداوند عالميان عبرت بگيرند.
پس به قبرى گذشتند بر سر راه كه مندرس شده بود و باد خاك بسيار بر روى آن جمع كرده بود كه بغير از علامتى از آن قبر چيزى ظاهر نبود، با يكديگر گفتند: بيائيد دعا كنيم شايد حق تعالى صاحب اين قبر را براى ما زنده گرداند كه از او بپرسيم مزه مرگ را چگونه يافته است ؟
پس عرض كردند: تو خداوند مائى اى پروردگار ما! ما را بجز تو خداوندى نيست و تو پديد آورنده اشيائى و دائمى كه فنا بر تو روا نيست و از هيچ چيز غافل نمى شوى ، زنده اى كه هرگز تو را مرگ نمى باشد، تو را در هر روزگارى تقديرى و تدبيرى است ، همه چيز را مى دانى بدون آنكه كسى به تو تعليم نمايد، زنده گردان براى ما اين مرده را به قدرت خود.
پس از آن قبر مردى بيرون آمد كه موى سر و ريش او سفيد بود و خاك از سر خود مى افشاند، ترسان و هراسان و ديده هايش بسوى آسمان باز مانده بود، پس به ايشان گفت : براى چه بر سر قبر من ايستاده ايد؟
گفتند: تو را خوانده ايم كه از تو بپرسيم چگونه يافته اى مزه مرگ را؟
گفت : نود و نه سال شد در اين قبر ساكنم هنوز الم و شدت مرگ از من برطرف نشده است و تلخى مزه مرگ از حلق من بيرون نرفته است .
گفتند: روزى كه مردى موى سر و ريش تو چنين سفيد بود؟
گفت : نه ، وليكن چون صدا شنيدم كه : بيرون آى ، استخوانهاى پوسيده من به يكديگر متصل شد و زنده شدم ، از دهشت و ترس آنكه قيامت برپا شده باشد موهاى من سفيد شد و ديده ام چنين باز ماند.(905)
و به سند موثق از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل مردى بود و او را فرزندى نمى شد، پس حق تعالى او را پسرى عطا فرمود و در خواب ديد كه آن پسر در شب دامادى خواهد مرد.
چون شب دامادى او شد پيرمرد ضعيفى را ديد، بر او رحم كرد و او را طلبيد و او را طعام داد، پس آن مرد پير گفت : مرا زنده كردى خدا تو را زنده كند، پس آن مرد شب در خواب ديد كه به او گفتند: از پسر خود بپرس در شب دامادى خود چه كرده است ؟ چون پرسيد او گفت : چنان كارى كرده ام ، پس آن مرد بار ديگر در خواب ديد كه به او گفتند: خدا پسرت را زنده داشت به آن احسانى كه نسبت به آن مرد پير كرد.(906)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : مرد پيرى از بنى اسرائيل عبادت خدا مى كرد، روزى مشغول عبادت و نماز بود ناگاه ديد دو طفل خروسى را گرفته اند و پرهاى آن را مى كشند، پس مشغول عبادت خود شد و آنها را نهى نكرد از آن كار كه مى كردند، حق تعالى وحى نمود بسوى زمين كه : فرو بر بنده مرا، پس به زمين فرو رفت و چنين فرو خواهد رفت در زمين تا روز قيامت .(907)
در حديث معتبر ديگر فرمود: حق تعالى دو ملك را به شهرى فرستاد كه اهل آن شهر را هلاك كنند، پس صداى شخصى را در ميان ايشان شنيدند كه در شب تار ايستاده و عبادت مى كند و بسوى حق تعالى تضرع مى نمايد، يكى از آن دو ملك به ديگرى گفت : مراجعت كنيم بسوى خدا در باب اين مرد كه تضرع مى نمايد شايد كه خدا او را يا اهل شهر را به بركت او ببخشد، آن ملك ديگر گفت : بلكه آنچه خدا فرموده است مى كنيم ما را نيست كه در ابن باب مراجعت نمائيم .
چون آن ملك به مقام خود رفت و حال آن مرد را عرض كرد، حق تعالى به او ملتفت نشد و وحى نمود به سوى آن ملكى كه معاودت نكرده بود كه : آن تضرع كننده را با اهل آن شهر هلاك كن كه غضب من نيز بر او لازم شده است ، زيرا كه هرگز خود را متغير نگردانيد در وقتى كه معصيت مرا ديد كه غضبناك شود براى معصيت من ، و بر آن ملك كه در اين باب معاودت كرده بود غضب فرمود و او را به جزيره اى انداخت و تا اين وقت در آن جزيره مغضوب حق تعالى است .(908)
و به سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام مروى است كه : عابدى كه در بنى اسرائيل عبادت مى كرد او را عابد نمى شمردند مگر آنكه قبل از مبالغه در عبادت ده سال خاموشى اختيار مى كرد.(909)
در روايت ديگر منقول است كه : چون عابد بنى اسرائيل در عبادت به نهايت مى رسيد راه رونده و سعى كننده مى شد در حوائج مردم و اهتمام مى كرد در آنچه سبب صلاح ايشان بود.(910)
و به سند معتبر از حضرت على بن الحسين عليه السلام منقول است كه : شخصى با اهلش به كشتى سوار شدند و كشتى ايشان شكست و جميع اهل آن كشتى غرق شدند مگر زن آن مرد كه بر تخته اى بند شد و به جزيره اى از جزاير بحر افتاد و در آن جزيره مرد راهزن فاسقى بود كه از هيچ فسقى نمى گذشت ، چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى يا جن ؟
گفت : من از انسم .
پس ديگر با آن زن سخن نگفت و بر او چسبيد و به هيئت مجامعت درآمد، چون متوجه آن عمل قبيح شد ديد كه آن زن اضطراب مى كند و مى لرزد، پرسيد: چرا اضطراب مى كنى ؟
زن اشاره به آسمان كرد كه : از خداوند خود مى ترسم .
پرسيد: هرگز مثل اين كار كرده اى ؟
گفت : نه بعزت خدا سوگند كه هرگز زنا نكرده ام .
گفت : تو كه هرگز چنين كارى نكرده اى اينطور از خدا مى ترسى و حال آنكه به اختيار تو نيست و تو را به جبر بر اين كار داشته ام ، پس من اولايم به ترسيدن و سزاوارترم به خائف بودن .
پس برخاست و ترك آن عمل نمود و هيچ با آن زن سخن نگفت و بسوى خانه خود روان شد، در خاطر داشت كه توبه كند و نادم بود از اعمال خود، پس در اثناى راه به راهبى برخورد و با او رفيق شد، چون قدرى راه رفتند آفتاب بسيار گرم شد پس راهب به او گفت : آفتاب بسيار گرم است دعا كن تا خدا ابرى فرستد كه ما را سايه كند.
جوان گفت : مرا نزد خدا حسنه اى نيست و كار خيرى نكرده ام كه جراءت كنم و از خدا حاجتى طلب نمايم .
راهب گفت : پس من دعا مى كنم تو آمين بگو.
چون چنين كردند در اندك زمانى ابرى بر سر ايشان پيدا شد و در سايه آن راه مى رفتند، چون بسيار راه رفتند راه ايشان جدا شد، جوان به راهى رفت و راهب به راه ديگر رفت ، و آن ابر با جوان روان شد و راهب در آفتاب ماند، راهب به او گفت : اى جوان ! تو از من بهتر بودى كه دعاى تو مستجاب شد و دعاى من مستجاب نشد، بگو كه چه كار كرده اى كه مستحق اين كرامت شده اى ؟
چون جوان قصه خود را نقل كرد راهب گفت : چون از خوف خدا ترك معصيت او كردى خدا گناهان گذشته تو را آمرزيده است پس سعى نما كه بعد از اين خوب باشى .(911)
به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : پادشاهى در ميان بنى اسرائيل بود و آن پادشاه قاضى داشت و آن قاضى برادرى داشت كه به صدق و صلاح موصوف بود، و آن برادر زن صالحه اى داشت كه از اولاد پيغمبران بود، و آن پادشاه شخصى را مى خواست كه به كارى فرستد، به قاضى فرمود: مرد ثقه معتمدى را طلب كن كه به آن كار بفرستم .
قاضى گفت : كسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم . پس برادر خود را طلبيد و تكليف آن امر به او نمود و او ابا كرد و گفت : من زنم را تنها نمى توانم گذاشت .
قاضى بسيار اهتمام كرد و مبالغه نمود، چون مضطرب شد گفت : اى برادر! من به هيچ چيز تعلق و اهتمام ندارم مثل زن خود و خاطرم به او بسيار متعلق است ، پس تو خليفه من باش در امر او و به امور او برس و كارهاى او را بساز تا من برگردم .
قاضى قبول كرد و برادرش بيرون رفت و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود.
پس قاضى به مقتضاى وصيت برادر مكرر به نزد آن زن مى آمد و از حوائج او سؤ ال مى نمود و به كارهاى او اقدام مى نمود تا آنكه محبت آن زن بر او غالب شد و او را تكليف زنا كرد و آن زن امتناع و ابا كرد، پس قاضى سوگند ياد كرد كه : اگر قبول نمى كنى من به پادشاه مى گويم كه اين زن زنا كرده است .
گفت : آنچه مى خواهى بكن كه من دست از دامن عفت خود برنمى دارم .
چون قاضى از قبول او ماءيوس شد از خوف رسوائى خود به نزد پادشاه رفت و گفت : زن برادرم زنا كرده است و نزد من ثابت شده است .
پادشاه گفت : او را سنگسار كن .
پس آمد به نزد آن زن و گفت : پادشاه مرا امر كرده است كه تو را سنگسار نمايم ، اگر قبول كنى مى گذرانم والا تو را سنگسار مى كنم .
گفت : من اجابت تو نمى كنم ، آنچه خواهى بكن .
پس قاضى مردم را خبر كرد و آن زن را به صحرا برد و گودى كند و او را سنگسار كرد تا وقتى كه گمان كرد او مرده است بازگشت ، و در زن رمقى مانده بود، چون شب شد حركت كرد و از گود بيرون آمد و بر روى خود راه مى رفت و خود را مى كشيد تا به ديرى رسيد كه در آنجا ديرانى مى بود، بر در آن دير خوابيد تا صبح شد، چون ديرانى در را گشود آن زن را ديد، از قصه او سؤ ال نمود، زن قصه خود را به او گفت .
ديرانى بر او رحم كرد و او را به دير خود برد، و آن ديرانى پسر خردى داشت و غير آن فرزندى نداشت و مالى بسيار داشت ، پس آن ديرانى آن زن را مداوا كرد تا جراحتهاى او مندمل شد و فرزند خود را به او داد كه تربيت كند.
و اين ديرانى غلامى داشت كه او را خدمت مى كرد، پس بعد از زمانى آن غلام عاشق آن زن شد و به او درآويخت و گفت : اگر به معاشرت من راضى نمى شوى جهد در كشتن تو مى كنم .
گفت : آنچه خواهى بكن ، اين امر ممكن نيست كه از من صادر شود.
پس آن غلام فرزند ديرانى را كشت و به نزد ديرانى آمد و گفت : اين زن زناكار را آوردى و فرزند خود را به او دادى ، الحال فرزند تو را كشته است .
ديرانى به نزد آن زن آمد و گفت : چرا چنين كردى ؟ مى دانى كه به تو چه نيكيها كردم ؟
زن قصه خود را به او گفت ، پس ديرانى گفت : ديگر نفس من راضى نمى شود كه تو در اين دير باشى ، بيرون رو و بيست درهم براى خرجى به او داد و در شب او را از دير بيرون كرد و گفت : اين زر را توشه كن خدا كارساز توست .
آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسيد ديد مردى را بر دار كشيده اند و هنوز زنده است ، از سبب آن حال سؤ ال نمود گفتند: بيست درهم قرض دارد و نزد ما قاعده چنان است كه هر كه بيست درهم قرض دارد او را بر دار مى كشند و تا ادا نكند او را فرود نمى آورند، پس آن زن بيست درهم را داد و آن مرد را خلاص كرد، آن مرد گفت : اى زن ! هيچكس ‍ بر من مثل تو حق نعمت ندارد، زيرا كه مرا از مردن نجات دادى پس هر جا كه مى روى در خدمت تو مى آيم .
پس همراه رفتند تا به كنار دريا رسيدند و در كنار دريا كشتيها بود و جمعى بودند كه مى خواستند بر آن كشتيها سوار شوند، پس مرد به آن زن گفت : تو در آنجا توقف نما تا من بروم براى اهل اين كشتيها به مزد كار كنم و طعامى بگيرم و به نزد تو آورم .
پس آن مرد به نزد اهل آن كشتيها آمد و گفت : در اين كشتى شما چه متاع هست ؟
گفتند: انواع متاعها و جواهر و عنبر و ساير چيزها است و اين كشتى ديگر خالى است كه ما خود سوار مى شويم .
گفت : قيمت اين متاعهاى شما چند مى شود؟
گفتند: بسيار مى شود، حسابش را نمى دانيم .
گفت : من يك چيزى دارم كه بهتر است از مجموع آنچه در كشتى شما است .
گفتند: چه چيز است ؟
گفت : كنيزكى دارم كه هرگز به آن حسن و جمال نديده ايد.
گفتند: به ما بفروش .
گفت : مى فروشم به شرط آنكه يكى از شما برود و او را ببيند و براى شما خبر بياورد و شما آن را بخريد كه آن كنيز نداند، و زر به من بدهيد تا من بروم و آخر او را تصرف كنيد.
ايشان قبول كردند و كسى فرستادند كه آن زن را ديد و خبر آورد كه چنين كنيزى هرگز نديده ام ، پس آن زن را به ده هزار درهم به ايشان فروخت و زر گرفت .
چون او رفت و ناپيدا شد ايشان به نزد آن زن آمدند و گفتند: برخيز و بيا به كشتى .
گفت : چرا؟
گفتند تو را از آقاى تو خريده ايم .
گفت : او آقاى من نبود.
گفتند: اگر نمى آئى تو را به زور مى بريم .
بناچار برخاست و با ايشان به كنار دريا رفت ، و چون نزديك كشتيها رسيدند هيچيك از ايشان از ديگران ايمن نبودند، پس آن زن را بر روى كشتى متاع سوار كردند و خود همه بر كشتى ديگر درآمدند و كشتيها را روان كردند، چون به ميان دريا رسيدند خدا بادى فرستاد و كشتى ايشان با آن جماعت همه غرق شدند و كشتى زن با متاعها نجات يافت و باد او را به جزيره اى برد، پس از كشتى فرود آمد و كشتى را بست ؛ چون بر گرد آن جزيره برآمد ديد مكان خوشى است و آبها و درختان ميوه دار دارد، پس با خود گفت كه : در اين جزيره مى باشم و از اين آب و ميوه ها مى خورم و عبادت الهى مى كنم تا مرگ دريابد مرا.
پس حق تعالى وحى كرد بسوى پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل كه در آن زمان بود كه : برو به نزد آن پادشاه و بگو كه : در فلان جزيره بنده اى از بندگان من هست بايد كه تو و اهل مملكت تو همه به نزد او برويد و به گناهان خود نزد او اقرار كنيد و از او سؤ ال كنيد كه از گناهان شما درگذرد تا من گناهان شما را بيامرزم .
چون پيغمبر آن پيغام را به پادشاه رسانيد، پادشاه با اهل مملكتش همه بسوى آن جزيره رفتند، در آنجا همان زن را ديدند، پس پادشاه به نزد او رفت و گفت : اين قاضى به نزد من آمد و گفت : زن برادر من زنا كرده ، من حكم كردم او را سنگسار كنند و گواهى نزد من گواهى نداده بود، مى ترسم كه به سبب آن حرامى كرده باشم ، مى خواهم كه براى من استغفار نمائى .
زن گفت : خدا تو را بيامرزد، بنشين .
پس شوهرش آمد و او را نمى شناخت و گفت : من زنى داشتم در نهايت فضل و صلاح و از شهر بيرون رفتم و او راضى نبود به رفتن من و سفارش او را به برادر خود كردم ، چون برگشتم و از احوال او سؤ ال كردم برادرم گفت كه : او زنا كرد و او را سنگسار كرديم ، و من مى ترسم كه در حق آن زن تقصير كرده باشم ، از خدا بطلب كه مرا بيامرزد.
زن گفت كه : خدا تو را بيامرزد، بنشين ؛ و او را در پهلوى پادشاه نشاند.
پس قاضى پيش آمد و گفت : برادرم زنى داشت عاشق او شدم و او را تكليف به زنا كردم قبول نكرد، پس پيش پادشاه او را متهم به زنا ساختم و به دروغ او را سنگسار كردم ، از براى من استغفار كن .
زن گفت : خدا تو را بيامرزد. پس رو به شوهرش كرد كه : بشنو.
پس ديرانى آمد و قصه خود را نقل كرد و گفت : در شب ، آن زن را بيرون كردم ، مى ترسم كه درنده اى او را دريده باشد و كشته شده باشد به تقصير من .
گفت : خدا تو را بيامرزد، بنشين .
پس غلام آمد و قصه خود را نقل كرد.
زن به ديرانى گفت كه : بشنو. پس گفت : خدا تو را بيامرزد.
پس آن مرد دار كشيده آمد و قصه خود را نقل كرد.
زن گفت : خدا تو را نيامرزد؛ چون او بى سبب در برابر نيكى بدى كرده بود.
پس آن زن عابده رو به شوهر خود كرد و گفت : من زن توام ، آنچه شنيدى همه قصه من بود مرا ديگر احتياجى به شوهر نيست ، مى خواهم كه اين كشتى پر مال را متصرف شوى و مرا در اين جزيره بگذارى كه عبادت خدا كنم ، مى بينى كه از دست مردان چه كشيده ام .
پس شوهر او را گذاشت و كشتى را با مال متصرف شد، پادشاه و اهل مملكت همگى برگشتند.(912)
و ابن بابويه رحمه الله به سند معتبر از حضرت على بن الحسين عليه السلام روايت كرده است كه : در بنى اسرائيل شخصى بود كار او اين بود كه قبرهاى مردم را مى شكافت و كفن مردگان را مى دزديد، پس يكى از همسايگان او بيمار شد ترسيد كه چون بميرد آن كفن دزد كفن او را بربايد، پس او را طلبيد و گفت : من با تو چگونه بودم در همسايگى ؟
گفت : همسايه نيكى بودى براى من .
گفت : به تو حاجتى دارم .
گفت : بگو كه حاجت تو برآورده است .
پس دو كفن را بيمار به نزد او گذاشت گفت : هر يك را كه مى خواهى و بهتر است براى خود بردار ديگرى را بگذار كه مرا در آن كفن كنند، چون مرا دفن نمايند قبر مرا مشكاف و مرا عريان مكن .
پس آن نباش از گرفتن كفن ابا نمود و بيمار مبالغه نمود تا او كفن بهتر را برداشت .
چون آن شخص مرد و او را دفن نمودند، نباش با خود گفت : اين مرد بعد از مردن چه مى داند كه من كفنش را برداشته ام يا گذاشته ام ، پس آمد و قبرش را شكافت ، ناگاه صدائى شنيد كه كسى بانگ بر او زد كه : مكن .
پس ترسيد كفن را گذاشت و برگشت و به فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى بودم براى شما؟
گفتند: نيكو پدرى بودى .
گفت : حاجتى به شما دارم ، مى خواهم حاجت مرا برآوريد.
گفتند: بگو، آنچه فرمائى چنين خواهم كرد.
گفت : مى خواهم كه چون بميرم مرا بسوزانيد، چون سوخته شوم استخوانهاى مرا بكوبيد و در هنگامى كه باد تندى آيد نصف آن خاكستر را به جانب صحرا به باد دهيد و نصف ديگر را به جانب دريا.
گفتند: چنين خواهيم كرد.
پس چون مرد هر چه وصيت كرده بود بجا آوردند، در آن حال حق تعالى به صحرا فرمود كه : آنچه در توست جمع كن ، و به دريا فرمود كه : آنچه در توست جمع كن ، پس آن شخص ‍ را زنده كرد و بازداشت و فرمود كه : تو را چه باعث شد كه چنين وصيتى كردى ؟
گفت : بعزت تو سوگند كه از ترس تو چنين كردم .
پس حق تعالى فرمود: چون از خوف من چنين كردى خصمان تو را از تو راضى مى گردانم و خوف تو را به ايمنى مبدل مى سازم و گناهان تو را مى آمرزم .(913)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : زن زناكارى در ميان بنى اسرائيل بود كه بسيارى از جوانان بنى اسرائيل را مفتون خود ساخته بود، روزى بعضى از آن جوانان گفتند كه : اگر فلان عابد مشهور اين را ببيند فريفته خواهد شد.
آن زن چون اين سخن را شنيد گفت : والله كه به خانه نروم تا او را از راه نبرم .
پس همان شب قصد خانه آن عابد كرد و در را كوفت و گفت : اى عابد! مرا امشب پناه ده كه در سراى تو شب به روز آورم .
عابد ابا نمود، زن گفت كه : بعضى از جوانان بنى اسرائيل با من قصد زنا دارند و از ايشان گريخته ام ، اگر در را نمى گشائى ايشان مى رسند و فضيحت به من مى رسانند.
عابد چون اين سخن را شنيد در را گشود، پس چون زن به خانه درآمد جامه هاى خود را گشود و افكند، چون عابد حسن و جمال او را مشاهده نمود، شهوت عنان اختيار از دست او ربود، وقتى خبر شد كه دست خود را بر بدن آن زن ديد، پس در همان ساعت متذكر شد و دست از او برداشت و ديگى در بار داشت كه آتش در زير آن مى سوخت ، رفت و دست خود را در زير ديگ گذاشت ، زن گفت كه : چه كار مى كنى ؟
گفت : دست خود را مى سوزانم به آتش دنيا شايد كه نجات يابم از آتش عقبى .
زن بيرون شتافت و به بنى اسرائيل خبر كرد: عابد را دريابيد كه دست خود را سوخت .
پس بنى اسرائيل بسوى خانه عابد دويدند، وقتى رسيدند كه دستش تمام سوخته بود.(914)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : عابدى در بنى اسرائيل بود كه از زنان دورى مى كرد، به اين سبب از شر شيطان ايمن گرديده بود، پس شبى از شبها زنى در سراى او مهمان شد به آن سبب خانه خاطرش محل وساوس شيطان گرديد، هر چند وساوس آن ملعون بر او غالب مى شد انگشتى از انگشتان خود را نزديك آتش مى برد كه كه آتش جهنم را به ياد آورد و به ياد آتش قيامت وسوسه شيطان را به باد مى داد و شعله آتش شهوت را فرو مى نشانيد، و پيوسته در اين كار بود تا صبح ؛ چون صبح طالع شد به آن زن گفت : بيرون رو كه بد مهمانى بودى تو از براى ما در اين شب .(915)
در حديث معتبر ديگر منقول است كه : شخصى در خدمت حضرت صادق عليه السلام وصف عبادت و تدين شخصى كرد، حضرت پرسيد: عقلش چگونه است ؟
گفت : نمى دانم .
فرمود كه : ثواب به قدر عقل مى باشد، بدرستى كه عابدى در بنى اسرائيل بود كه در جزيره اى از جزيره هاى دريا عبادت خدا مى كرد و آن جزيره بسيار سبز و خرم بود و آبهاى پاكيزه و درختان بسيار داشت ، پس روزى ملكى از ملائكه بر آن عابد گذشت و عبادت او را پسنديد پس گفت : پروردگارا! ثواب عبادت اين بنده خود را به من بنما.
چون خدا ثواب او را به ملك نمود، ملك ثواب را كم شمرد در برابر عبادت او، پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : برو و با او مصاحب شو.
پس به ملك به صورت آدمى شد و به نزد او آمد، پس عابد از او پرسيد كه : تو كيستى ؟
گفت : من مرد عابدى هستم ، شنيدم وصف اين مكان را و وصف عبادت تو را و آمده ام كه در اين مكان با تو عبادت كنم .
پس در تمام اين روز با او بود، چون روز ديگر شد ملك به او گفت كه : اين محل تو جاى دلگشائى است ، سزاوار نيست مگر از براى عبادت كردن .
عابد گفت : اين مكان ما عيب دارد.
ملك گفت كه : آن عيب چيست ؟
عابد گفت : عيبش آن است كه خداى ما را حمارى نيست كه در اين مكان از براى او بچرانيم كه اين علفها ضايع نشود.
پس ملك گفت كه : خدا را احتياجى به اين علفها و حمار نمى باشد.
گفت : اگر حمار مى داشت اين علفها ضايع نمى شد.
پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : من ثواب او را به قدر عقل او دادم .(916)
به سند حسن از حفص بن البخترى منقول است كه گفت : من مدتى به حج نرفتم ، چون به خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رسيدم فرمود كه : چرا دير به حج آمدى ؟
عرض كردم : فداى تو شوم كفيل و ضامن شخصى شدم و او وفا نكرد به عهد خود و مال را نداد و از من مطالبه كردند، به اين سبب به حج نتوانستم آمد.
فرمود كه : تو را با ضامن شدن چه كار است ؟ مگر نمى دانى كه ضامن شدن هلاك كرد قرنهاى گذشته را؟ پس فرمود: جماعتى گناه بسيار كردند و از گناه خود بسيار خائف و ترسان بودند، پس جماعت ديگر آمدند و گفتند: گناهان شما بر ما، پس خدا بر اين جماعت عذاب فرستاد و فرمود كه : آنها از من ترسيدند و شما جراءت كرديد بر من .(917)
به سند معتبر از ابو حمزه ثمالى منقول است كه : در زمان گذشته مردى بود از فرزندان پيغمبران و مال بسيار داشت و انفاق مى نمود از آن مال بر ضعيفان و مسكينان و محتاجان ، و چون آن مرد فوت شد زنش نيز از مال او به نحوى كه او خود صرف مى كرد انفاق كرد، پس در اندك زمانى آن مال تمام شد و از آن مرد طفلى مانده بود، چون بزرگ شد بر هر كه مى گذشت رحمت مى فرستادند بر پدرش و دعا مى كردند كه خدا او را خير و بخشنده و نيكوكار گرداند.
پس آن پسر به نزد مادر خود آمد و گفت : چگونه بود حال پدر من كه بر هر كه مى گذرم ترحم مى كند بر پدر من و مرا دعا مى كند؟
مادرش گفت : پدر تو مرد شايسته اى بود، مال فراوان داشت و خرج مى كرد در راه خدا و به ضعيفان و اهل مسكنت و ارباب حاجت بسيار مى داد، چون او مرد من نيز چنان كردم و مال به زودى تمام شد.
پسر گفت : اى مادر! سببش آن است كه پدرم ثواب داشت در آنچه مى كرد و تو نامشروع كردى و مستحق عقاب بودى در آنچه كردى .
گفت : چرا اى فرزند؟
گفت : براى آنكه پدرم مال خود را مى داد و تو مال ديگرى را مى دادى .
مادر گفت : راست گفتى اى فرزند، گمان ندارم كه تو بر من تنگ بگيرى و مرا حلال نكنى .
پسر گفت : تو را حلال كردم ، آيا چيزى دارى كه من آن را مايه كنم و از فضل خدا طلب كنم شايد خدا گشادگى در احوال ما بدهد.
گفت : صد درهم دارم .
پسر گفت : اگر خدا خواهد كه بركت دهد در چيزى بركت مى دهد هر چند آن مال كم باشد.
پس آن صد درهم را گرفت و به قصد طلب روزى خدا بيرون آمد، پس رسيد به مرد خوشروئى كه آثار صلاح و نيكى در او ظاهر بود و مرده بود و بر سر راه افتاده بود، آن پسر چون او را بر آن حال ديد با خود گفت كه : كدام تجارت بهتر است از آنكه اين مرد صالح را بردارم و بشويم و غسل بدهم و كفن بكنم و بر او نماز بگزارم و او را دفن كنم ؟ پس چنان كرد و هشتاد درهم در تجهيز او خرج كرد و بيست درهم در دست او ماند، پس باز روانه شد به قصد طلب فضل و نعمت خدا تا آنكه به مردى رسيد، آن مرد از او پرسيد: به كجا مى روى اى بنده خدا؟
گفت : مى روم كه طلب كنم فضل و روزى و نعمت خدا را.
گفت : چه مبلغ مايه همراه دارى ؟
گفت : بيست درهم .
گفت : چه نفع مى بخشد تو را در آن مطلبى كه تو دارى ؟
آن جوان گفت : اگر خدا خواهد چيزى را بركت بدهد مى دهد هر چند اندك باشد.
گفت : راست گفتى ، اگر من تو را به امرى راهنمائى كنم مرا شريك خود مى گردانى كه هر سودى كه بهم رسانى نصف آن را به من دهى ؟
آن جوان گفت : بلى .
آن مرد گفت : از اين راه كه مى روى به خانه اى مى رسى ، اهل آن خانه تو را تكليف ضيافت مى كنند، پس قبول كن و مهمان ايشان بشو، چون به خانه ايشان داخل شوى مى نشينى پس خادم مى آيد و براى تو طعام مى آورد و گربه سياهى با او همراه مى آيد پس به آن خادم بگو كه : اين گربه را به من بفروش ، او مضايقه خواهد كرد، تو الحاح بسيار بكن پس او دلتنگ مى شود و مى گويد كه : گربه را به تو مى فروشم به مبلغ بيست درهم ، پس بيست درهم را بده و گربه را از او بخر و آن گربه را ذبح كن و سرش را بسوزان و مغز سر آن گربه را بگير و توجه فلان شهر بشو كه پادشاه ايشان نابينا شده است و بگو كه : من معالجه پادشاه مى كنم و مترس از جماعت بسيارى كه خواهى ديد كه در آن شهر كشته است آن پادشاه و بر دار كشيده است ، زيرا كه آنها همه جمعى بوده اند كه به معالجه چشم او آمده اند، چون از معالجه عاجز شده اند ايشان را كشته است ، پس از مشاهده آنها مترس و بگو كه : من معالجه مى كنم ، و هر چه خواهى از براى معالجه شرط كن بر پادشاه ، پس روز اول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم او بكش و اثر نفع ظاهر خواهد شد و اگر بگويد زياده بكش ‍ قبول مكن ، و در روز دوم نيز يك ميل بكش اگر تكليف زياده كند قبول مكن ، و همچنين در روز سوم .
پس آن جوان رفت و مهمان آن جماعت شد و گربه را به مبلغ بيست درهم خريد و به آن شهر داخل شد و اظهار معالجه پادشاه كرد، و در روز اول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم پادشاه كشيد اثر نفع ظاهر شد، و در روز دوم اندكى مى ديد و در روز سوم بينا شد و چشمش به حالت اول برگشت ، پس پادشاه به او گفت كه : حق بسيار بر من دارى و پادشاهى را به من برگردانيدى و من به جزاى آن دختر خود را به تو مى دهم .
آن جوان گفت : من مادرى دارم و از او جدا نمى توانم شد.
پادشاه گفت : دختر مرا بگير و هر قدر كه خواهى نزد من بمان و هرگاه كه اراده رفتن كنى دختر مرا با خود ببر.
پس دختر پادشاه را به عقد او درآوردند و يك سال در نهايت عزت و شوكت و رفاهيت در ملك آن پادشاه ماند، چون بعد از يك سال اراده حركت كرد، پادشاه از همه چيز همراه او كرد از اسب و شتر و گاو و گوسفند و ظروف و امتعه و اموال و اسباب و زر و بسيار، پس بيرون آمد و با زوجه و اموال خود روانه ديار خود شد تا آنكه رسيد به آن موضع كه آن مرد را در آنجا ديده بود، پس ديد كه باز آن مرد در همانجا نشسته است ، چون آن مرد او را ديد گفت : چرا به عهد خود وفا نكردى ؟
آن جوان گفت : گذشته ها را بر من حلال كن ، الحال آنچه دارم با تو قسمت مى كنم .
پس آنچه همراه داشت به دو حصه كرد و گفت : هر حصه را كه مى خواهى اختيار كن ، پس يك حصه را اختيار كرد.
پس آن جوان گفت كه : وفا كردم به عهد خود؟
گفت : نه .
جوان گفت : چرا؟
گفت : زيرا كه زن نيز از آنها است كه در اين سفر بهم رسانيده اى و من در آن شريكم .
جوان گفت : راست گفتى ، همه مال را بگير و زن را براى من بگذار.
گفت : من مال تو را نمى خواهم و حصه خود را از آن زن مى خواهم .
پس آن جوان اره اى آورد كه بر سر زن گذارد و دو حصه كند و نصف را به او بدهد.
پس آن مرد گفت كه : اكنون وفا به شرط خود كردى ، زن و مالها همه از توست و من ملكم ، خدا مرا فرستاده بود كه تو را خبر دهم براى آنچه كردى نسبت به آن مرده اى كه بر سر راه افتاده بود.(918)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : عابدى در بنى اسرائيل بود كه هرگز متوجه امور دنيا نشده بود، پس ابليس پر تلبيس صدائى از بينى خود كرد كه لشكرهاى او همه به نزد او جمع شدند پس گفت : كيست كه برود و فلان عابد را گمراه كند؟
پس يكى از ايشان گفت كه : من مى روم .
پرسيد كه : از چه راه او را گمراه خواهى كرد؟
گفت : از زنان .
گفت : او تو نيست ، او هرگز معاشرت با زنان نكرده است و لذت آن را نيافته است .
پس ديگرى گفت كه : من مى روم .
پرسيد: از چه راه مى روى ؟
گفت : از راه شراب و لذت مطعومات .
گفت : نه ، كار تو نيست ، او را از اين راه فريب نمى توان داد.
پس ديگرى گفت : من مى روم .
پرسيد كه : از چه راه مى روى ؟
گفت : از راه نيكى و عبادت .
گفت : برو كه تو يار اوئى .
پس آن شيطان به صورت مردى شد و رفت به آن مكان كه او عبادت مى كرد و در برابر او ايستاد و مشغول نماز شد، پس عابد خواب مى كرد و شيطان خواب نمى كرد، عابد استراحت مى كرد و شيطان استراحت نمى كرد، پس عابد به نزد آن شيطان رفت از روى شكستگى و اخلاص و عمل خود را حقير مى شمرد در جنب عمل او و گفت : به چه چيز تو را چنين قوتى بر عبادت بهم رسيده است ؟
شيطان جوابش نگفت . باز مرتبه ديگر به نزد او رفت و التماس كرد كه با او سخن بگويد، پرسيد: به چه عمل به اين مرتبه رسيده اى ؟
گفت : اى بنده خدا! گناهى كردم و توبه كردم ، هر وقتى كه آن گناه را به خاطر مى آورم قوت بر نماز بهم مى رسانم ؟
عابد گفت : بگو چه گناه كردى تا من نيز آن گناه را بكنم و توبه كنم شايد به مرتبه تو برسم و اين قوت را كه تو بر نماز دارى بهم رسانم .
گفت : داخل شهر شو و خانه فلان فاحشه را بپرس و دو درهم به او بده و با او زنا كن .
گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ من نمى دانم كه دو درهم چه چيز هست ، و هرگز متوجه دنيا نشده ام .

next page

fehrest page

back page