حضرت
دانيال فرمود: آن بت كه ديدى مثال امتهائى است كه در
اول و وسط و آخر زمانه خواهد بود: آنچه از طلا بود
مثال امت اين زمان است و پادشاهى تو؛ و نقره مثال پادشاهى پسر توست بعد از تو؛ و مس
مثال امت روم است ؛ و آهن مثال امت فارس و ملوك عجم است ؛ و
سفال مثال پادشاهى دو امت است كه دو زن پادشاه ايشان خواهند بود يكى در جانب شرقى
يمن و ديگرى در جانب غربى شام خواهند بود؛ و اما آن سنگ كه از آسمان آمد و بت را خرد
كرد پس اشاره است به دينى كه در آخر الزمان بر امت آن زمان
نازل خواهد شد دينهاى ديگر را درهم خواهد شكست ، حق تعالى پيغمبرى بى خط و سواد از
عرب مبعوث خواهد كرد كه ذليل گرداند به سبب آن جميع امتها و دينها را چنانچه ديدى كه
آن سنگ بزرگ شد و تمام زمين را گرفت .
پس بخت نصر گفت : هيچكس بر من حق نعمت و احسان مانند تو ندارد، من مى خواهم كه تو را
بر اين نعمت جزا دهم ، اگر مى خواهى تو را به بلاد خود بر مى گردانم و آن شهرها را
از براى تو آبادان مى كنم ، و اگر مى خواهى با من باش تا تو را گرامى دارم .
پس دانيال عليه السلام فرمود كه : بلاد مرا خدا مقدر كرده است كه خراب باشد، تا
وقتى كه مقدر ساخته است كه به آبادانى برگرداند با تو بودن از براى من بهتر است
.
پس بخت نصر فرزندان و اهل بيت و خدمتكاران خود را جمع كرد و به ايشان گفت كه : اين
مرد حكيم دانائى است كه خدا به سبب او از من غمى را كه شما عاجز بوديد از رفع آن
برداشت و امور شما و امور خود را به او گذاشتم . اى فرزندان من ! علوم او را اخذ كنيد و
اطاعت او بكنيد، و اگر دو رسول بسوى شما بيايد يكى از جانب من و ديگرى از جانب او،
اول اجابت او بكنيد پيش از آنكه اجابت من بكنيد. پس هيچ كار بدون مصلحت او نمى كرد.
چون قوم بخت نصر اين حال را مشاهده كرد حسد بردند بر
دانيال عليه السلام و بر دور او جمع شدند و گفتند: جميع زمين از تو بود و
الحال خود را تابع اين مرد گردانيده اى ؟! دشمنان ما گمان مى كنند كه تو از حيله
عقل عارى شده اى كه دست از پادشاهى خود برداشته اى .
بخت نصر گفت : من استعانت مى جويم براى اين مرد كه از بنى
اسرائيل است براى اصلاح امر شما، زيرا كه پروردگار او او را بر امور خير مطلع مى
گرداند.
گفتند: ما براى تو خدائى مى گيريم كه كفايت مهمات تو بكند و از
دانيال مستغنى شوى .
بخت نصر گفت : شما اختيار داريد.
پس رفتند بت بزرگى ساختند و روزى را عيد كردند و حيوانات بسيار براى قربانى آن
بت كشتند و آتش عظيمى افروختند مانند آتش نمرود و مردم را دعوت كردند به سجده آن بت
و هر كه سجده نمى كرد او را در آتش مى انداختند. و با حضرت
دانيال چهار نفر از جوانان بنى اسرائيل بودند كه نامهاى ايشان
((يوشال )) و ((يوجين )) و ((عيصوا)) و ((مريوس )) بود، ايشان مخلص
و موحد بودند پس ايشان را آوردند كه سجده كنند براى بت ، آن جوانان گفتند: اين خدا
نيست اين چوب بى شعورى است كه مردم ساخته اند، اگر خواهيد سجده مى كنيم براى آن
خدائى كه اين بت را آفريده است ، پس بستند ايشان را و در آتش انداختند.
چون صبح شد بخت نصر بر بالاى قصر برآمد و بر ايشان مشرف شد پس ديد ايشان
زنده اند و شخصى ديگر نزد ايشان نشسته است و آتش يخ شده است ، پس بسيار ترسيد،
حضرت دانيال را طلبيد و از احوال آنها سؤ ال كرد از او.
دانيال عليه السلام گفت : اين جوانان بر دين منند و خداى مرا مى پرستند، به اين سبب خدا
ايشان را از شر تو امان بخشيد و آن شخص ديگر ملكى است كه
موكل است بر تگرگ و سرما، خدا به نصرت ايشان فرستاده است .
پس بخت نصر امر كرد كه ايشان را بيرون آوردند و از ايشان پرسيد كه : امشب را چگونه
گذرانيديد؟
گفتند: از روزى كه خدا ما را آفريده است تا امروز شبى به خوبى اين شب نگذرانيده
بوديم .
پس ايشان را گرامى داشت و به حضرت دانيال ملحق گردانيد تا آنكه سى
سال ديگر گذشت .(758)
پس بخت نصر خواب ديگر ديد از خواب اول هولناكتر، باز خواب خود را فراموش كرد،
علماى قوم خود را طلبيد و گفت : خوابى ديده ام مى ترسم كه
دليل باشد بر هلاك من و هلاك شما پس تعبير آن خواب را بگوئيد.
ايشان گفتند: تا دانيال در اين ملك است ما نمى توانيم تعبير خواب تو كرد.
پس ايشان را بيرون كرد و حضرت دانيال را طلبيد، پرسيد كه : من چه خواب ديده ام ؟!
حضرت
دانيال عليه السلام فرمود كه : در خواب ديدى درخت بسيار سبزى را كه شاخه هايش در
آسمان بود و بر شاخه هاى آن مرغان آسمان نشسته بودند، و در سايه آن درخت وحشيان و
درندگان زمين بودند و تو در آن درخت مى نگريستى ، حسن و نيكوئى و طراوت آن تو را
خوش مى آمد ناگاه ملكى از آسمان فرود آمد و آهنى مانند تير در گردن خود آويخته بود و
صدا زد به ملك ديگر كه بر درى از درهاى آسمان ايستاده بود و گفت : خدا تو را چگونه
امر كرده است كه بكنى با اين درخت ؟ آيا فرموده است كه از بيخ بر كنى يا امر كرده است
كه بعضى را بگذارى ؟ پس آن ملك بالا ندا كرد كه حق تعالى مى فرمايد كه : بعضى
را بگير و بعضى را بگذار، پس ديدى كه ملك آن تير را بر سر آن درخت زد كه شكست و
پراكنده شد و مرغان كه بر آن درخت بودند همه پراكنده شدند و درندگان و وحشيان كه
در زير درخت نيز متفرق شدند و ساق درخت باقى ماند بى شاخ و برگ و خالى از طراوت
و حسن .
بخت نصر گفت : خواب من اين بود، اكنون بفرما كه تعبير اين خواب چيست ؟
حضرت دانيال عليه السلام گفت : تو آن درختى ، آنچه بر آن درخت ديدى از مرغان
فرزندان و اهل تواند، و آنچه در سايه آن درخت ديدى از درندگان و وحشيان پس ملازمان و
غلامان و رعيت تواند، و تو خدا را به غضب آورده اى به سبب پرستيدن بت .
پس بخت نصر گفت : چه خواهد كرد پروردگار تو با من ؟
گفت : تو را مبتلا خواهد كرد در بدن تو و هفت
سال تو را مسخ خواهد كرد، چون هفت سال بگذرد به صورت آدم خواهى شد چنانچه در
اول بودى .
پس بخت نصر هفت روز گريست ، چون از گريه فارغ شد بر بام قصر خود رفت و خدا
او را به صورت عقاب مسخ كرد و پرواز كرد،
دانيال عليه السلام امر كرد فرزندان و اهل مملكت او را كه امور سلطنت او را تغيير ندهند تا
برگردد بسوى ايشان ، و در آخر عمرش به صورت پشه مسخ شد و پرواز مى كرد تا
به خانه خود آمد، پس باز خدا او را به صورت انسان كرد، پس به آب
غسل كرد و پلاسى چند پوشيد و امر كرد مردم را كه جمع شدند و گفت : من و شما عبادت
مى كرديم بغير خدا چيزى را كه نفع و ضرر به ما نمى توانست رسانيد، بدرستى كه
ظاهر شد بر من از قدرت خدا در نفس من آنچه دانستم به سبب آن كه خدائى نيست بجز خداى
بنى اسرائيل ، پس هر كه متابعت من كند او از من است و من و او در حق مساوى خواهيم بود هر
كه مخالفت من كند به شمشير خود او را مى زنم تا خدا ميان من و او حكم كند و شما را امشب
تا صبح مهلت دادم ، صبح همه به نزد من بيائيد.
پس برگشت و داخل خانه خود شد و بر فراش خود نشست ، در همان ساعت خدا قبض روح او
كرد.
وهب گفت كه : من تمام اين قصه را از ابن عباس شنيدم .(759)
باز قطب راوندى روايت كرده است كه : چون بخت نصر فوت شد مردم متابعت پسر او
كردند و ظرفها كه شياطين و جنيان براى حضرت سليمان ساخته بودند از مرواريد و
ياقوت كه بيرون آورد بودند از درياها كه كشتى در آنها عبور نمى تواند كرد، بخت
نصر اينها را به غنيمت گرفته بود از بيت المقدس و به زمين
بابل آورده بود، در باب آنها مصلحت كرد با حضرت
دانيال عليه السلام ، آن حضرت فرمود: اين ظرفها طاهر و مقدسند پيغمبر و فرزند
پيغمبر ساخته است ، اينها را كه وسيله عبادت پروردگار او باشد پس اينها را به
گوشت خوك و غير آن كثيف و نجس مكن كه اينها را پروردگارى هست كه بزودى به جاى
خود برخواهد گردانيد، پس اطاعت حضرت دانيال نكرد و او را دور كرد و آزار كرد.
آن پسر را زن دانائى بود كه تربيت يافته
دانيال عليه السلام بود، هر چند او را پند داد كه : پدر تو در هر امرى كه او را عارض
مى شد به دانيال استغاثه مى كرد، فايده نبخشيد و هر امر قبيحى را مرتكب شد تا آنكه
زمين از بسيارى گناهان او به درگاه خدا ناله و استغاثه كرد، پس روزى در عيدگاه خود
بود ناگاه ديد كه از آسمان دستى دراز شد و بر ديوار سه كلمه نوشت پس دست و قلم
ناپيدا شد، چون حضرت دانيال را طلبيد و تفسير آن كلمات را از او سؤ
ال كرد فرمود: معنى كلمه اول آن است كه عقل تو را در ترازوى تمييز سنجيدند سبك بود
و معنى كلمه دوم آن است كه وعده كردى چون پادشاه شوى نيكى كنى پس وفا به وعده خود
نكردى ، و معنى كلمه سوم آن است كه خدا پادشاهى عظيم به تو و پدر تو داده بود كه
به بديهاى خود آنها را پراكنده كردى و تا روز قيامت پادشاهى تو در سلسله تو
نخواهد بود.
گفت : بعد از برطرف شدن پادشاهى ديگر چه خواهد بود؟
فرمود كه : به عذاب خدا معذب خواهى بود. پس خدا پشه اى را فرستاد كه به يك
سوراخ بينى او رفت و به مغز سرش رسيد و او را آزار مى كرد و محبوبترين مردم نزد او
كسى بود كه گرزى بر سر او بزند، و چهل شب بر اين
حال بود تا به جهنم واصل شد.(760)
مؤ لف گويد: اين قصه ها كه به روايت وهب منقول شد از طريق عامه است و
محل وثوق و مورد اعتماد نيست ، و ظاهر احاديث معتبره آن است كه بخت نصر مسلمان نشد، چون
ابن بابويه و قطب راوندى نقل كرده بودند ما نيز
نقل كرديم و در توحيد مفضل ايمانى هست به مسخ شدن بخت نصر اما صريح نيست .
از ابن عباس منقول است كه روزى عزبر عليه السلام مناجات كرد كه : پروردگارا! من در
همه امور تو و احكام تو نظر كردم و به عقل خود آثار عدالت را در همه يافتم ، يك چيز
مانده است كه عقل من در آن حيران است و آن امر آن است كه غضب مى كنى بر جماعتى و عذاب
را بر همه مى فرستى و در ميان ايشان اطفال بى گناه هستند.
پس خدا امر فرمود او را كه به صحرا بيرون رود، چون بيرون رفت و گرمى هوا بر او
شدت كرد در سايه درختى قرار گرفت و خوابيد و مورچه اى او را گزيد، پس در خشم
شد و پا بر زمين ماليد و مورچه بسيارى را كشت ، پس دانست كه اين مثلى است كه خدا
براى او زد، پس وحى به او رسيد كه : اى عزبر! چون جماعتى مستحق عذاب من مى شوند
وقتى مقدر مى كنم نازل شدن عذاب را بر ايشان كه
اجل اطفال منقضى شده باشد، پس اطفال به اجل خود مى ميرند و آنها به عذاب من هلاك مى
شوند.(761)
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى پيغمبرى بر بنى
اسرائيل مبعوث گردانيد كه او را ارميا مى گفتند، پس وحى كرد بسوى او كه : بگو بنى
اسرائيل را كه كدام شهر است كه من آن را اختيار كردم و برگزيدم بر همه شهرها و
درختهاى نيكو در آن كاشتم و از هر درخت بيگانه آن را پاك كردم پس فاسد شد و به جاى
درختان خوش ميوه درخت خرنوب در آن شهر روئيد؟
چون حضرت ارميا اين را نقل كرد، بنى اسرائيل خنديدند و استهزاء كردند، پس شكايت
ايشان را به خدا كرد، حق تعالى وحى كرد بسوى او كه : بگو به ايشان كه آن شهر بيت
المقدس است و آن درختان بنى اسرائيل اند كه دور كرده بودم از ايشان تسلط هر پادشاه
جبارى را، پس فاسد شدند و نافرمانى من كردند و مسلط خواهم كرد بر ايشان در ميان
شهر ايشان كسى را كه خونهاى ايشان را بريزد و مالهاى ايشان را بگيرد و هر چند
گريه كند رحم نكنم بر گريه ايشان ، و اگر دعا كنند دعاى ايشان را مستجاب نگردانم ،
پس صد سال خراب خواهم كرد شهرهاى ايشان را و بعد از صد
سال آبادان خواهم كرد.
چون ارميا عليه السلام وحى حق تعالى را به ايشان
نقل كرد، علما به جزع آمدند و گفتند: يا رسول الله ! گناه ما چيست و ما عملهاى ايشان را
نكرده ايم ؟! پس بار ديگر در اين باب مناجات كن با پروردگار خود؛ پس هفت روز روزه
داشت و وحى به او نرسيد، پس افطار كرد و هفت روز ديگر روزه داشت ، پس در روز بيست
و يكم حق تعالى به او وحى كرد كه : برگرد از آنچه اراده كرده اى ، آيا مى خواهى
شفاعت كنى در امرى كه قضاى حتمى من به آن تعلق گرفته است ؟! اگر ديگر در اين
باب سخن مى گوئى رويت را به عقب بر مى گردانم .
پس حق تعالى وحى كرد بسوى او كه : بگو به ايشان كه : گناه شما آن است كه گناه را
ديديد و انكار نكرديد.
پس خدا بخت نصر را بر ايشان مسلط كرد و با ايشان كرد آنچه شنيده اى ؛ پس بخت
نصر بسوى ارميا فرستاد كه : شنيدم تو از جانب پروردگار خود ايشان را خبر داده
بودى از آنچه من نسبت به ايشان كردم و فايده نبخشيده بود ايشان را، اگر خواهى نزد من
باش با هر كه خواهى و اگر خواهى بيرون رو.
گفت : بلكه بيرون مى روم . پس آب انگورى و انجيرى براى توشه خود برداشت ؛ و
به روايت ديگر آب انگورى و شيرى و بيرون رفت ، چون به قدر آنكه چشم كار كند از
شهر دور شد، رو گردانيد به جانب شهر و گفت : چگونه خدا اينها را زنده خواهد كرد بعد
از مردن ؟!
پس خدا او را صد سال ميراند و در بامداد مرد و در پسين پيش از غروب آفتاب زنده شد، و
اول عنصرى كه خدا از او زنده كرد ديده هاى او بود، پس به او گفتند كه : چند مدت است
كه در اين مكان مكث كردى ؟
گفت : يك روز؛ و چون نظر كرد ديد آفتاب هنوز غروب نكرده است گفت : يا بعضى از
روز.
گفتند: بلكه صد سال است كه در اين مكان مانده اى ، پس نظر كن به طعام و شراب خود
يعنى انجير و آب انگور كه متغير نشده است ، و نظر كن به درازگوش خود كه چگونه
پوسيده است و از هم پاشيده است ، پس در نظر او حق تعالى استخوانهاى بدن او را و
حيوان او را به يكديگر وصل كرد و عروق و گوشت و پوست بر روى استخوانها كشيد، و
چون درست ايستاد گفت : مى دانم كه خدا بر همه چيز قادر است .
و فرمود كه : براى اين بخت نصر را به اين نام مسمى كردند كه به شير سگ پرورش
يافته بود و ((بخت )) نام آن سگ بود و ((نصر)) هم اسم صاحب آن سگ بود؛
بخت نصر گبرى بود ختنه ناكرده و غارت آورد بر شهر بيت المقدس و
داخل شد با ششصد هزار علم و كرد آنچه كرد.(762)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام
منقول است كه : چهارشنبه آخر ماه بيت المقدس را خراب كردند، و در اين روز مسجد سليمان
را در اصطخر فارس سوزاندند.(763)
و به سندهاى معتبر منقول است كه : ابن كوا به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام عرض
كرد كه : از تو نقل مى كنند كه گفته اى كه فرزندى بوده است كه از پدرش بزرگتر
بوده است و عقل من اين را قبول نمى كند.
حضرت فرمود كه : چون عزبر از خانه خود بيرون رفت زنش حامله بود و در همان ماه
زائيد و در آن وقت عمر عزبر پنجاه سال بود، خدا او را قبض روح نمود، چون بعد از صد
سال زنده شد خدا او را به همان هيئت كه مرده بود زنده گردانيد، و چون به خانه خود
برگشت او پنجاه سال عمر داشت و پسرش صد
سال عمر داشت و فرزندان او نيز از عزبر بزرگتر بودند.(764)
و به سند معتبر منقول است كه : چون هشام بن عبدالملك حضرت امام محمد باقر عليه السلام
را به شام برد، اعلم علماى نصارى كه در شام بود از حضرت سؤ الى چند نمود، چون
جواب شنيد مسلمان شد، از جمله سؤ الها آن بود كه : مرا خبر ده از مردى كه با زن خود
نزديكى كرد و آن زن به دو پسر حامله شد و هر دو در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت
مردند و در يك قبر مدفون شدند، يكى صد و پنجاه
سال عمر داشت و ديگرى پنجاه سال
حضرت فرمود كه : اين دو برادر عزبر و عزره بودند كه در يك ساعت متولد شدند، چون
سى سال از عمر ايشان گذشت حق تعالى عزبر را صد
سال ميراند و چون عزبر را زنده كرد بيست سال ديگر با عزره زندگانى كرد و هر دو در
يك ساعت به رحمت ايزدى واصل شدند و مدت زندگانى عزبر پنجاه
سال بود و زندگانى عزره صد و پنجاه سال .(765)
مؤ لف گويد: چون احاديثى كه دلالت مى كند بر آنكه آن كسى كه خدا او را صد
سال ميراند ارميا عليه السلام بود صحيحتر و بيشتر است ، يا آنكه موافق طريقه
اهل كتاب جواب ايشان را فرموده باشند كه باعث هدايت ايشان گردد و انكار نكنند، و
محتمل است كه هر دو واقع شده باشد، و آنچه در آيه كريمه واقع شده است اشاره به
قصه ارميا شده باشد. و بدان كه اين قصه نيز دلالت بر حقيقت رجعت مى كند موافق آن
حديث متواتر كه سابقا مكرر ايراد كرديم كه آنچه در بنى
اسرائيل واقع شد در اين امت نيز واقع مى شود.
باب سى ام در بيان قصص حضرت يونس بن متى و پدر آن حضرت است
حق تعالى مى فرمايد فلولا كانت قريه آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا
عنهم عذاب الخزى فى الحيوه الدنيا و متعناهم الى حين (766) ((چرا هيچ شهرى از
شهرها كه بر ايشان عذاب فرستاديم ايمان نياوردند در وقتى كه ايمان نفع بخشد به
ايشان - يعنى پيش از ديدن عذاب - مگر قوم يونس كه چون ايشان - پيش از
نازل شدن عذاب - ايمان آوردند دور كرديم از ايشان عذاب مذلت و خوارى را در زندگانى
دنيا و ايشان را برخوردار گردانيديم به لذات دنيا تا هنگام
اجل ايشان )).
در جاى ديگر مى فرمايد وذا النون اذ ذهب مغاضيا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى
الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين # فاستجبنا له و نجيناه من الغم و
كذلك ننجى المؤ منين (767) ((و يادآور صاحب ماهى را - يعنى يونس - در وقتى كه
رفت از ميان قوم خود غضبناك بر ايشان ، پس گمان كرد كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت
- از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : يعنى به يقين دانست كه ما روزى را بر
او تنگ نخواهيم كرد؛(768) بعضى گفته اند: يعنى گمان كرد كه براى او عقوبتى
بر ترك اولى كه از او صادر شد مقرر نخواهيم كرد، چنانچه از حضرت امام محمد باقر
عليه السلام منقول است (769) - پس ندا كرد در ظلمتها و تاريكيها - حضرت امام رضا
عليه السلام فرمود: يعنى ظلمت شب و ظلمت دريا و ظلمت شكم ماهى (770) - كه خداوندى
نيست بجز تو و تنزيه مى كنم تو را - از آنچه لايق ذات صفات تو نباشد يا آنكه تو
از امرى عاجز باشى - و بدرستى كه من بودم از ستمكاران بر خود - يا آنكه از ميان قوم
خود بيرون آمدم و و بهتر آن بود كه بيرون نيايم يا آنكه اين سخن را بر
سبيل تذلل و شكستگى گفت بى آنكه از او گناهى يا مكروهى صادر شده باشد، و از
حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : چون در شكم ماهى ذكر مى كرد خدا را به
سبب فراغ خاطرى كه او را بود كه هرگز خدا را چنين عبادتى نكرده بود گفت : من پيشتر
از ستمكاران بودم بر خود كه تو را چنين عبادتى نمى كردم (771) - پس مستجاب
كرديم از براى او دعاى او را و او را نجات داديم از غم و اندوه و چنين نجات مى دهم مؤ منان
را از غم هرگاه پناه به اين كلمه بياورند)) چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق
عليه السلام منقول است .
در جاى ديگر فرموده است (و ان يونس لمن المرسلين )(772) ((بدرستى كه يونس از
پيغمبران مرسل بود،)) اذ ابق الى الفلك المشحون (773) ((در وقتى كه
گريخت از قوم خود بسوى كشتى پرشده از متاع و مردم ،)) فساهم فكان من المدحضين
(774) ((پس قرعه زد با اهل كشتى در وقتى كه ماهى بر سر راه كشتى پس
گرديد از مغلوبان و قرعه به اسم او بيرون آمد،)) فالتقمه الحوت و هو مليم
(775) ((پس فرود برد او را ماهى و او ملامت كننده بود نفس خود را،)) فلولا
انه كان من المسبحين # للبث فى بطنه الى يوم يبعثون (776) ((پس اگر نه اين
بود كه او از تسبيح گويان بود هميشه در شكم ماهى مى ماند تا روزى كه زنده شوند
مردم در قيامت ،)) فنبذناه بالعراء و هو سقيم (777) ((پس انداختيم او را از
شكم ماهى به صحرائى كه در آن درختى و گياهى نبود و
حال آنكه او بيمار بود،)) و گفته اند: بدنش مانند بدن
اطفال شده بود در هنگامى كه از مادر متولد مى شوند.(778)
و انبتنا عليه شجره من يقطين (779) ((و رويانيديم بر او درختى از كدو كه بر
او سايه افكند،)) و ارسلناه الى ماءه الف او يزيدون (780) ((و فرستاديم
او را بسوى صد هزار كس بلكه زياده )) يعنى به زمين نينوا كه از بلاد
موصل است ؛ بعضى گفته اند ((او)) به معنى واو است يعنى صد هزار كس و زياده ؛
بعضى گفته اند مراد آن است كه فرستاديم او را بسوى جماعت بسيارى كه اگر كسى مى
ديد ايشان را مى گفت صد هزار كسند يا زياده و زيادتى را بعضى گفته اند بيست هزار
بود؛ و بعضى گفته اند سى هزار بود؛ و بعضى گفته اند هفتاد هزار بود.(781)
فآمنوا فمتعناهم الى حين (782) ((پس ايمان آوردند ايشان پس برخوردار
گردانيديم ايشان را تا آخر عمر ايشان )).
و در جاى ديگر فرموده است و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم (783)
((و مباش مانند صاحب ماهى - يعنى يونس - در وقتى كه ندا كرد در شكم ماهى و
حال آنكه محبوس بود، يا مملو از خشم و اندوه شده بود،)) لولا ان تداركه نعمه من
ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم (784) ((اگر نه اين بود كه تدارك كرد و دريافت
او را نعمتى از پروردگار خود هر آينه مى افتاد در بيابان خالى و او
محل ملامت و مذمت بود،)) فاجتباه ربه فجعله من الصالحين (785) ((پس
برگزيد او را پروردگار او، پس گردانيد او را از صالحان و شايستگان )).
و به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى دور نكرد عذاب را از قومى بعد از ظهور آثار آن مگر از قوم
يونس عليه السلام ، و يونس ايشان را مى خواند به اسلام و ابا مى نمودند ايشان ، پس
خواست بر ايشان نفرين كند، در ميان ايشان دو نفر مؤ من بودند يكى عابد كه او را
((مليخا)) مى گفتند و ديگرى عالم كه او را
((روبيل )) مى گفتند، و عابد مى گفت : نفرين كن بر ايشان ، و عالم مى گفت : نفرين
مكن بر ايشان زيرا كه خدا دعاى تو را رد نمى كند اما نمى خواهد كه بندگان خود را هلاك
كند. پس آن حضرت سخن عابد را قبول كرد و بر ايشان نفرين نمود، حق تعالى وحى
ننمود بسوى او كه : عذاب خواهم فرستاد بر ايشان در فلان
سال و فلان ماه و فلان روز.
پس چون وقت آن وعده نزديك شد يونس عليه السلام با عابد از ميان ايشان بيرون رفتند
و عالم در ميان ايشان ماند، و چون روز نزول عذاب شد عالم به ايشان گفت : فزع و
استغاثه كنيد بسوى خدا شايد كه بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع كنيم ؟
گفت : بيرون برويد بسوى بيابان ، و فرزندان را از زنان جدا كنيد و ميان شترها و
گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدائى بيندازيد و گريه كنيد و دعا كنيد.
پس همه از شهر بيرون رفتند و چنين كردند و ناله و گريه و تضرع بسيار كردند، پس
حق تعالى رحم كرد بر ايشان و عذاب را از ايشان گردانيد بعد از آنكه بر ايشان
نازل شده بود و نزديك ايشان رسيده بود و متفرق گردانيد به كوهها.
پس يونس آمد كه ببيند ايشان چگونه هلاك شده اند، ديد كه زراعت كنندگان در زمين خود
زراعت مى كنند، پس ايشان پرسيد كه : چگونه شد
احوال قوم يونس ؟ ايشان نشناختند او را گفتند: يونس بر ايشان نفرين كرد و دعاى او
مستجاب شد و عذاب بر ايشان نازل شد پس ايشان جمع شدند و گريستند و دعا كردند و
خدا رحم كرد ايشان را و عذاب را از ايشان برگردانيد و بر كوهها متفرق كرد، اكنون
ايشان در طلب يونس اند كه به او ايمان بياورند.
آن حضرت در غضب شد و غضبناك رفت تا به كنار دريا رسيد، ناگاه كشتى ديد كه
پربار كرده مى خواهند بروند، پس يونس عليه السلام سؤ
ال كرد كه او را داخل كشتى كنند، چون سوار كشتى شد و به ميان دريا رسيدند حق تعالى
ماهى عظيمى فرستاد كه راه كشتى را بست ! چون آن حضرت آن ماهى را ديد ترسيد و به
عقب كشتى آمد، ماهى نيز گرديد به جانب عقب كشتى آمد و دهان خود را گشود تا آنكه كار
بر اهل كشتى تنگ شد و گفتند: گناهكارى در ميان ما هست مى بايد ديد كه آن كيست ؟ چون
قرعه انداختند به اسم حضرت يونس عليه السلام بيرون آمد، پس او را به دهان ماهى
انداختند و ماهى به ميان آب رفت .
بعضى از علماى يهود از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام سؤ
ال كردند: كدام زندان است كه با صاحبش به اطراف زمين گرديد؟
فرمود: آن ماهى است كه خدا يونس را در شكم او محبوس گردانيد، پس به درياى قلزم
رفت و از آنجا بيرون رفت و داخل درياى مصر شد و از آنجا
داخل درياى طبرستان شد پس داخل دجله بغداد شد، پس از آنجا به زير زمين رفت تا به
قارون رسيد و ميان آن حضرت و قارون آن سخنان گذشت كه در
احوال قارون مذكور شد، و حق تعالى امر كرد ملكى را كه
موكل بود به قارون كه : در ايام دنيا عذاب را از او بردار.
پس يونس عليه السلام ندا كرد در ظلمات دريا: لا اله الا انت سبحانك انى كنت من
الظالمين پس حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيد و امر كرد ماهى را كه او را به
ساحل دريا انداخت و پوست و گوشت آن حضرت رفته بود، پس خدا درخت كدوئى براى او
رويانيد كه بر او سايه افكند كه حرارت آفتاب به او ضرر نرساند پس امر فرمود
درخت را كه از آن حضرت دور شد، چون آفتاب بر بدنش تابيد جزع كرد، حق تعالى وحى
نمود به او: اى يونس ! رحم نكردى بر زياده از صد هزار كس و از الم يك ساعت براى
خود جزع مى كنى ؟
عرض كرد: پروردگارا! عفو كن و از خطاى من درگذر، پس خدا صحت بدن او را به او
برگردانيد و برگشت بسوى قوم خود و همه به او ايمان آوردند، و مدت مكث آن حضرت در
شكم ماهى نه ساعت بود.(786)
به روايت ديگر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : مدت مكث آن حضرت در شكم ماهى سه روز بود، و چون ندا كرد در تاريكى
شكم ماهى و تاريكى دريا و تاريكى شب كه لا اله الا انت سبحانك انى كنت من
الظالمين خدا دعاى او را مستجاب گردانيد و ماهى او را به
ساحل گذاشت ، و حق تعالى درخت كدو براى او رويانيد كه آن را مى مكيد مانند شير از
پستان ، و در سايه آن بسر مى برد و موهاى بدنش همه ريخته بود و پوستش نازك شده
بود و يونس تسبيح خدا مى گفت و ذكر خدا مى كرد در شب و روز، پس چون بدنش قوت
يافت و محكم شد خدا كرمى را فرستاد كه ريشه درخت كدو را خورد و آن درخت خشك شد،
پس اين حال بر يونس عليه السلام بسيار گران آمد و محزون شد، پس خدا وحى فرستاد
بسوى او كه : اى يونس ! چرا اندوهناكى ؟
عرض كرد: پروردگارا! اين درختى كه به من نفع مى بخشيد مسلط گردانيدى بر آن
كرمى را كه آن را خشك كرد.
حق تعالى فرمود: اى يونس ! آيا اندوهناك مى شوى براى درختى كه خود نكشته بودى و
آب نداده بودى و اعتنائى به شاءن آن نداشتى كه چرا خشك شد و
حال آنكه از آن مستغنى شده بودى ، و اندوهناك نمى شوى براى زياده از صد هزار كس از
اهل نينوا كه مى خواهى عذاب بر ايشان نازل شود؟! بدرستى كه
اهل نينوا ايمان آوردند و پرهيزكار شدند پس برگرد بسوى ايشان .
پس آن حضرت بسوى قوم خود برگشت ، و چون به نزديك شهر نينوا رسيد شرم كرد
كه داخل شهر شود، پس به شبانى رسيد و فرمود: برو ندا كن
اهل نينوا را كه اينك يونس آمده است .
شبان گفت : دروغ مى گوئى ، آيا شرمنده نمى شوى كه اين دعوى مى كنى ؟ يونس در
دريا غرق شد و رفت .
پس يونس عليه السلام فرمود: اين گوسفند تو گواهى مى دهد كه من يونسم .
چون گوسفند به سخن آمد و شهادت داد كه او يونس است ! راعى ، گوسفند را برداشت و
بسوى قوم خود شتافت ، و چون در ميان قوم خود ندا كرد: يونس آمده است ، خواستند او را
بزنند، شبان گفت : من گواهى دارم بر آنكه يونس آمده است .
گفتند: گواه تو كيست ؟
گفت : اين گوسفند گواهى مى دهد كه يونس آمده است . پس گوسفند به سخن آمد و شهادت
داد كه او راست مى گويد، و خدا آن حضرت را بسوى شما برگردانيده است .
پس قوم يونس عليه السلام به جانب آن حضرت شتافته و او را
داخل شهر كردند و به او ايمان آوردند و ايمان ايشان نيكو شد و خدا ايشان را زنده داشت
تا اجلهاى مقدر ايشان ، و آنها را امان بخشيد از عذاب خود.(787)
و در حديث ديگر منقول است كه : چون خدا يونس را تكليف شديدى نمود كه خبر دهد قوم خود
را به خلاف آنكه پيشتر خبر داده بود و او را به خود گذاشت ، او گمان برد به خدا كه
بر او كار را تنگ نخواهد كرد اگر اين رسالت را نرساند.
فرمود كه : جبرئيل استثنا كرد در عذاب قوم يونس و حتم نكرد، و يونس استثنا را نشنيده
بود.(788)
و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : روزى ام سلمه شنيد كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله مى گويد در مناجات با پروردگار خود: اللهم لا تكلنى
الى نفسى طرفه عين ابدا يعنى : خداوندا! مرا مگذار به نفس خود يك چشم زدن هرگز.
پس ام سلمه عرض كرد: يا رسول الله ! تو نيز چنين مى گوئى ؟!
فرمود: چگونه ايمن باشم و حال آنكه حق تعالى يونس بن متى را يك چشم زدن به خود
گذاشت و از او صادر شد آنچه صادر شد.(789)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام پرسيد:
به چه سبب خدا عذاب را از قوم يونس گردانيد و
حال آنكه نزديك سر ايشان رسيده بود و با امتهاى ديگر اين كار را نكرد؟
فرمود: زيرا كه در علم الهى بود كه از ايشان برطرف خواهد كرد براى توبه ايشان و
اين امر را به يونس عليه السلام خبر نداد براى آنكه مى خواست او را فارغ گرداند
براى بندگى خود در شكم ماهى پس مستوجب ثواب و كرامت خدا گردد.(790)
و در حديث موثق از آن حضرت منقول است كه : خدا رد نكرد عذاب را از گروهى كه بر
ايشان نازل شده باشد عذاب مگر قوم يونس .
پرسيدند: آيا نزديك سر ايشان رسيده بود؟
فرمود كه : بلى آنقدر نزديك به ايشان رسيده بود كه دست به آن مى توانستند
رسانيد.
پرسيدند: پس خدا نزديك ايشان عذاب را نگاهداشت و به يك دفعه بر ايشان بى خير
نفرستاد چنانچه بر امتهاى ديگر فرستاد؟
فرمود: زيرا كه در علم مكنون خدا بود كه ايشان توبه خواهند كرد و عذاب را از ايشان
برخواهد گردانيد، و اين علم را به ديگرى القا نكرده بود.(791)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : يونس عليه السلام چون به حج رفت به كوهستان
((روحا)) گذشت و مى گفت : لبيك كشاف الكرب العظام لبيك (792) يعنى :
به خدمت تو آمده ام و اجابت دعوت تو كرده ام اى برطرف كننده غمها و شدتهاى بزرگ .
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : اول كسى كه براى او قرعه زدند، حضرت مريم عليها السلام بود، و بعد
از او براى حضرت يونس عليه السلام قرعه زدند در وقتى كه با آن جماعت به كشتى
سوار شد و كشتى در ميان دريا ايستاد، سه مرتبه قرعه زدند هر سه مرتبه به اسم آن
حضرت بيرون آمد! پس چون يونس به جانب سينه كشتى رفت ديد ماهى عظيمى دهان
گشوده است ، پس خود را به دهان ماهى انداخت .(793)
و به سند معتبر از ابن ابى يعفور منقول است كه : روزى حضرت صادق عليه السلام دست
بسوى آسمان بلند كرده بود و مى فرمود: رب با تكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا لا
اقل من ذلك و لا اكثر يعنى : پروردگارا! مرا به خودم مگذار يك چشم زدن هرگز، نه
كمتر از چشم زدن و نه بيشتر. و چون اين را گفت آب ديده اش را طرف ريش مباركش ريخت
پس رو گردانيد بسوى من و فرمود: اى پسر يعفور! خدا يونس را كمتر از يك چشم زدن
به خود گذاشت و از او آن ترك اولى به ظهور آمد كه اگر بر آن
حال مى مرد موجب نقص عظيم بود در مرتبه او.(794)
و ابن بابويه رحمه الله روايت كرده است كه : يونس عليه السلام را براى آن يونس
گفتند كه چون بر قومش غضب كرد از ميان ايشان بيرون رفت به پروردگار خود انس
گرفت ، چون بسوى قوم برگشت مونس ايشان گرديد.(795)
و به سند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى عرض كرد ولايت مرا به بر
اهل آسمانها و زمين پس قبول كرد هر كه قبول كرد و انكار كرد هر كه انكار كرد و چنانچه
بايد قبول نكرد يونس تا آنكه خدا او را در شكم ماهى حبس كرد تا
قبول كرد چنانچه شرط قبول بود.(796)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حضرت يونس عليه السلام چون از قومش معصيت بسيار ديد و نصايح او
فايده نبخشيد غضبناك از ميان ايشان بيرون آمد و به كنار دريا رسيد و با جماعتى به
كشتى سوار شد، پس ماهى بر سر راه كشتى آمد كه ايشان را غرق كند، آن حضرت گفت :
اين ماهى مرا مى خواهد، مرا به دريا افكنيد؛ اهل كشتى مضايقه مى كردند كه : تو بهترين
مائى چگونه تو را خواهد؟! تا آنكه به قرعه قرار دادند و سه مرتبه قرعه افكندند و
هر سه مرتبه به اسم يونس عليه السلام بيرون آمد، پس آن حضرت را به دريا
افكندند و ماهى فرو برد آن حضرت را، پس حق تعالى وحى فرمود به ماهى كه : من
يونسم را روزى تو نگردانيده ام ، استخوان او را مشكن و گوشت او را مخور، پس آن
حضرت را به درياها گردانيد، و يونس عليه السلام ندا كرد خدا را در تاريكى ها لا
اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، چون ماهى رسيد به دريائى كه قارون در آن
دريا بود، قارون صدائى شنيد كه پيشتر نشنيده بود، پرسيد از ملكى كه
موكل بود به او: اين صداى كيست ؟
آن ملك گفت : صداى يونس است كه در شكم ماهى ذكر خدا مى كند.
قارون گفت : آيا رخصت مى دهى كه من با او سخن بگويم ؟
ملك گفت : آرى .
قارون پرسيد: اين يونس ! هارون چه شد؟
گفت : مرد.
پس قارون گريست و پرسيد: موسى چه شد؟
فرمود: او نيز رحلت نمود.
پس قارون گريست ، حق تعالى وحى نمود به ملكى كه به او
موكل بود كه : عذاب او را تخفيف ده براى رقت او بر خويشان خود. و به روايت ديگر
فرمود: بردار از او عذاب را در بقيه ايام دنيا براى رقت او بر خويشان خود.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله مى فرمود: سزاوار نيست كسى بگويد كه من از جهت رفتن
به آسمان خدا نزديكتر بودم از يونس كه به دريا رفت ،(797) زيرا كه نسبت خدا به
آسمان و دريا يكى است ، خدا مرا به آسمان برد كه عجائب آسمانها را به من بنمايد و
يونس را به درياها گردانيد كه غرائب آنها را به او بنمايد.
و به سند معتبر منقول است كه : حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: ديدم در
بعضى از كتابهاى اميرالمؤ منين عليه السلام كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله مرا خبر داد از جبرئيل كه خدا مبعوث گردانيد يونس بن متى
عليه السلام را بر قوم او در وقتى كه سى
سال از عمر او گذشته بود، و مردى بود بسيار تند خو و چندان صبر و حوصله نداشت و
مداراى او نسبت به قومش كم بود و تاب حمل بارهاى گران پيغمبرى نداشت و تن در نمى
داد به برداشتن بار نبوت و دور مى افكند آن را چنانچه شتر جوان از بار برداشتن بار
امتناع مى نمايد، پس سى و سه سال در ميان قوم خود ماند و ايشان را به ايمان به خدا و
تصديق به پيغمبرى و متابعت خود خواند، پس ايمان نياوردند به او و متابعت او نكردند
از قوم او مگر دو مرد كه اسم يكى ((روبيل )) و اسم ديگرى ((تنوخا،)) و
روبيل از خانه آباده علم و پيغمبرى و حكمت بود و مصاحبت قديم با يونس عليه السلام
داشت قبل از آنكه او مبعوث گردد به پيغمبرى ، و تنوخا مرد ضعيف
العقل عابد زاهدى بود كه بسيار مبالغه و سعى در بندگى خدا مى كرد و ليكن از علم و
حكمت خالى بود؛ و روبيل گوسفند مى چراند و به آن معاش مى كرد، تنوخا هيزم بر سر
مى گرفت به شهر مى آورد و مى فروخت و از كسب خود مى خورد؛ و منزلت
روبيل نزد آن حضرت عظيمتر از منزلت تنوخا بود به جهت علم و حكمت و صحبت قديم او.
پس چون يونس ديد كه قوم او اجابت او نمى ماند دلتنگ شد و در نفس خود كمى صبر و
جزع يافت ، پس به پروردگار خود شكايت كرد اين
حال را و در ميان شكايتها عرض كرد: پروردگارا! مرا مبعوث گردانيدى بر قوم خود در
هنگامى كه سى ساله بودم و مدت سى و سه
سال در ميان ايشان ماندم و ايشان را خواندم بسوى ايمان به تو و تصديق به رسالات
خود و ترسانيدم آنها را از عذاب و غضب تو، پس تكذيب كردند مرا و ايمان به من
نياوردند و انكار كردند پيغمبرى مرا و استخفاف نمودند به رسالتهاى من و مرا تهديد و
وعيد مى كنند و مى ترسم كه مرا بكشند، پس عذاب خود را بر ايشان بفرست كه ايشان
گروهى اند كه ايمان نمى آورند.
|