اى بنى اسرائيل ! اگر تفكر نمائيد در بازگشت خود بسوى آخرت و ياد آوريد قيامت را و
آنچه در آن مهيا گردانيده ام براى عاصيان ، هر آينه كم خواهد بود خنده شما و بسيار
خواهد شد گريه شما و ليكن غافل گرديده ايد از مرگ و عهد مرا پس پشت انداخته ايد و
حق مرا سبك شمرده ايد، گويا گناهكار نيستيد و گويا حساب شما را نخواهند كرد، چند
بگوئيد و نكنيد، و چند وعده كنيد و خلف آن كنيد، و چند عهد كنيد و بشكنيد، اگر فكر كنيد
در درشتى خاك و تنهائى و تاريكى قبر هر آينه كن سخن خواهيد گفت و ياد من بسيار
خواهيد كرد و مشغول به طاعت من بسيار خواهيد گرديد، بدرستى كه
كمال حقيقى كمال آخرت است و كمال دنيا متغير و
زايل است ، آيا فكر نمى كنيد در خلق آسمانها و زمين و آنچه مهيا گردانيده ام در آنها از
آيات و تخويفات و مرغ را در ميان هوا نگاه داشته ام كه مرا تسبيح مى گويد و در طلب
روزى من مى پويد و منم بخشنده و مهربان ، و منزه است خداوند خلق كننده نور.
و در سوره هفتم نوشته است : اى داود! بشنو آنچه مى گويم و امر كن سليمان را كه
بگويد بعد از تو كه زمين را به ميراث خواهم داد به محمد صلى الله عليه و آله و امت او
و ايشان بر خلاف شما خواهند بود و نماز ايشان با طنبور و ساز و نوا نخواهد بود. پس
زياده كن تقديس مرا، و چون نغمه به تقديس من بلند كنى در هر ساعت گريه بسيار كن .
اى داود! بگو بنى اسرائيل
را كه جمع نكنند مال از حرام كه من نماز ايشان را
قبول نخواهم كرد، و از پدر خود دورى كن به سبب معصيت ، و از برادر خود كناره كن به
سبب حرام ، و بخوان بر بنى اسرائيل خبر دو مرد را كه در عهد ادريس بودند و از براى
هر دو تجارتى آمد در وقت نماز واجبى ، پس يكى از ايشان گفت : من ابتدا به امر خدا مى
كنم ، و ديگرى گفت : من ابتدا به تجارت خود مى كنم و بعد از آن به امر الهى مى
پردازم . پس يكى متوجه تجارت شد و ديگرى متوجه نماز شد. پس وحى كردم بسوى
ابر كه با باد و برق و صاعقه او را فرو گرفت و
مشغول شد به ابر و ظلمت ، و تجارت و نماز هر دو از دست او رفت و در در خانه اش
نوشته شد: نظر كنيد كه دنيا و زياده طلبى آن چه مى كند با صاحبش .
اى داود! هرگاه ببينى ظالمى را كه دنيا او را برداشته است ، آرزوى
حال او مكن كه البته يكى از دو چيز از براى او خواهد بود: يا مسلط مى گردانم بر او
ظالمى را كه از او ظالم تر باشد كه از او انتقام بكشد، يا بر او لازم مى گردانم در روز
قيامت كه حقوق مردم را به صاحبش رد كند.
اى داود! اگر ببينى آنها را كه حقهاى مردم بر ذمت ايشان مانده است در قيامت ، هر آينه
خواهى ديد در گردن ايشان طوقى از آتش خواهد بود، پس حساب كنيد نفسهاى خود را و در
مقام انصاف باشيد با مردم و ترك كنيد دنيا و زينتهاى آن را.
اى بسيار غافل ! چه مى كنى دنيائى را كه در آن آدمى صبح صحيح از خانه بيرون مى
رود و شام بيمار برمى گردد؟ و با ناز و نعمت بيرون مى رود و با غلها و زنجيرها برمى
گردد؟ و صحيح بيرون مى رود و كشته برش مى گردانند؟ واى بر شما اگر ببينيد
بهشت را و آنچه در آن مهيا كرده ام براى دوستان خود از نعمتها هر آينه هيچ چيز دنيا را به
لذت نچشيد و در قيامت ندا خواهم كرد دوستان خود را كه : كجايند آنها كه در دنيا مشتاق
بودند به طعام و شراب لذيذ و از براى رضاى من ترك كردند؟ كجايند آنها كه با خنده
گريه را مخلوط كردند؟ كجايند آنها كه در زمستان و تابستان به مسجدهاى من هجوم مى
آوردند؟ نظر كنيد امروز ببينيد كه چه نعمتها براى شما مهيا كرده ام ، بسيار بيدار بوديد
در هنگامى كه مردم در خواب بودند، پس امروز از هر چه مى خواهيد لذت بيابيد كه از شما
راضى شدم ، و بدرستى كه عملهاى پاكيزه شما دفع مى كرد غضب مرا از
اهل دنيا. اى رضوان ! ايشان را آب بده ، چون آب بخورند نظارت و حسن روهاى ايشان
زياده گردد، پس رضوان گويد كه : براى اين حق تعالى اين نعمتها را به شما عطا كرد
كه فرجهاى شما به فرج حرام نرسيد و آرزوى
حال پادشاهان و توانگران نكرديد.
پس گويم : اى رضوان ! ظاهر گردان آنچه من براى بندگان خود مهيا كرده ام هشت هزار
برابر.
اى داود! هر كه با من تجارت كند، سودمندترين تجارت كنندگان است ، هر كه
دل به دنيا بندد و دنيا او را به زمين افكند زيانكارترين زيانكاران است ، واى بر تو اى
فرزند آدم ! چه بسيار سنگين است دل تو، پدر و مادرت مى ميرند و از
احوال ايشان عبرت نمى گيرى ؟!
اى فرزند آدم ! آيا نمى بينى كه حيوانى مى ميرد و باد مى كند و مردار گنديده مى شود و
آن حيوانى است و گناهى ندارد، و گر گناههاى تو را بر كوهها بگذارند كوهها را در هم
مى شكند؟!
اى داود! بعزت خود سوگند مى خورم كه هيچ چيز ضررش بر شما مانند مالها و فرزندان
شما نيست ، و هيچ چيز فتنه آن در دل شما مانند اينها نيست ، و
عمل شايسته شما نزد من بلند مى شود و علم من به همه چيز محيط است ، منزه پروردگارى
كه آفريدگار نور است .
و در سوره بيست و سوم نوشته است كه : اى فرزندان خاك و آب گنديده ! و فرزندان
غفلت و مغرور شده ! بسيار ملتفت مشويد بسوى آنچه بر شما حرام كرده ام ، زيرا كه
اگر بدانيد كه حرام شما را به كجا مى برد هر آينه آن را بسيار بد خواهيد شمرد، و
اگر ببينيد زنان خوش بوى بهشت را كه عافيت يافته اند از هيجان طبايع بشريت ، پس
ايشان هميشه راضيند و هرگز به خشم نمى آيند و هميشه باقيند و هرگز نمى ميرند، و هر
چند شوهر ايشان بكارت ايشان را مى برد باز باكره مى شوند و از كره نرم تر و از
عسل شيرين ترند و در پيش تخت ايشان نهرهاى شراب و
عسل موج مى زند. واى بر تو! پادشاهى بزرگ و نعيم ابدى و زندگانى بى تعب و
شادى دايم و نعيم باقى نزد من است ، و منزه خداوندى كه خالق نور است .
و در سوره سى ام نوشته است : اى فرزندان كه در گرو مرگيد! كارى كنيد براى آخرت
خود، بخريد آن را به دنيا و مباشيد مانند گروهى كه دنيا را به غفلت و بازى
گذرانيدند، و بدانيد كه هر كه به من قرض مى دهد سرمايه او با سود بسيار به او مى
رسد و هر كه به شيطان قرض مى دهد در جهنم با او قرين خواهد بود، چيست شما را كه
به دنيا رغبت مى نمائيد و از حق رو مى گردانيد؟ آيا حسبهاى شما فريب داده است شما را؟
چه باشد حسب كسى كه از خاك خلق شده باشد؟ حسب نزد من به پرهيزكارى است .
اى فرزندان آدم ! بدرستى كه شما و آنچه مى پرستيد بغير از خدا در آتش جهنم خواهيد
بود و شما از من بيزاريد و من از شما بيزارم و مرا حاجتى نيست به عبادت شما تا اسلام
بياوريد، اسلامى با اخلاص ، و منم عزيز حكيم ، منزه است خالق نور.
و در سوره چهل و ششم نوشته است كه : اى فرزندان آدم ! سبك مشماريد حق مرا كه من سبك
شمارم شما را، در جهنم خورندگان ربا و سود روده ها و جگرهاى ايشان پاره پاره خواهد
شد، و چون تصدق دهيد آن را به آب يقين بشوئيد كه
اول به دست من مى آيد پيش از آنكه به دست
سايل درآيد، اگر از مال حرام است مى زنم آن را بر روى آن كه تصدق كرده است ، و اگر
از حلال است مى گويم بنا كنيد از براى او قصرها در بهشت و رياست ، رياست پادشاهى
دنيا نيست ؛ رياست ، رياست آخرت است ، منزه است خالق نور.
در سوره چهل و هفتم نوشته است كه : اى داود! مى دانى چرا بنى
اسرائيل را مسخ كردم به ميمون و خوك ؟ زيرا كه چون غنى و مالدار گناه بزرگى مى
كرد سهل مى شمردند و مى گذرانيدند، و چون مسكين گناهى از آن پست تر مى كرد از او
انتقام مى كشيدند، پس واجب و لازم شده است لعنت من بر هر كه در زمين تسلطى بهم رساند
و مالدار و پريشان را به يك نحو حكم بر ايشان جارى نگرداند، و شما متابعت خواهشهاى
نفسانى مى كنيد، در دنيا از من كجا خواهيد گريخت در وقتى كه خلوت كنم با شما؟ چه
بسيار نهى كردم شما را كه متعرض حرمتهاى مؤ منان مشويد، زبانهاى خود را دراز كرده
ايد در عرضهاى مردم ، منزه است خالق نور.
در سوره شصت و پنجم مكتوب است كه : اى داود! بخوان بر بنى
اسرائيل خبر مردى را كه مطيع او شدند تمام اطراف زمين تا آنكه چون
مستقل شد سعى كرد در زمين به فساد و حق را خاموش كرد و
باطل را ظاهر گردانيد و دنيا را عمارت كرد و قلعه ها ساخت و مالها جمع كرد، پس ناگاه
در عين عيش و نعمت او وحى كردم به زنبورى كه بر او
داخل شود و روى او را بگزد، پس زنبور داخل شد در وقتى كه وزرا و اعوان و دربانان او
همه حاضر بودند و نيشى بر پهلوى روى او زد كه در همان ساعت ورم كرد، و چشمه هاى
خون و چرك از رويش جارى شد و گوشت رويش را همه فاسد كرد كه كسى از تعفن و گند
او نزديك او نمى توانست نشست تا آنكه چون مرد، جثه او را بى سر دفن كردند، اگر
آدميان را عبرتى مى بود اين قصه ايشان را از نافرمانى من بازمى داشت و ليكن
مشغول گرديده اند به لهو و لعب دنيا، پس بگذار ايشان را در لهو و لعب خود تا امر من
به ايشان برسد و من ضايع نمى گردانم مزد نيكوكاران را، سبحان خالق النور.(192)
باب بيست و يكم در بيان قصه اصحاب سبت است
حق تعالى فرموده است كه و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السبت فقلنا لهم كونوا
قرده خاسئين (193) يعنى : ((بتحقيق كه دانستيد
حال آن جماعتى را كه تجاوز از حد و نافرمانى كردند از شما در حكم روز شنبه كه شكار
ماهى در شنبه كردند، پس گفتيم بر ايشان را كه بوده باشيد ميمونى چند دور مانده از
رحمت خدا يا ذليل و بى مقدار)).
حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: يعنى دور گردانيده شده از هر خيرى .(194
)
فجعلناها نكالا لما بين يديها و ما خلفها و موعظه للمتقين (195) ((پس
گردانيديم مسخ كردن ايشان را عقوبتى و زجر كننده اى مر آنچه را پيش روى آنها بود و
آنچه پشت سر ايشان بود پندى و موعظه اى براى پرهيز كاران )).
بعضى گفته اند: يعنى مسخ شدن ايشان عبرت گرديد براى شهرها كه در پيش روى
شهر ايشان بود و شهرهائى كه در عقب شهر ايشان بود.
و بعضى گفته اند: عقوبتى بود بر كارهائى كه پيش از شكار ماهى و بعد از آنها كه
كردند.
از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام
منقول است كه : يعنى عبرتى گرديد براى آنها كه در زمان ايشان بودند و آنها كه بعد
از ايشان آمدند و قصه ايشان را شنيدند همچنانچه ما از قصه ايشان پند مى گيريم
.(196)
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : يعنى اين مسخى كه ما ايشان را
به آن خوار و ذليل گردانيديم و دور از رحمت خود ساختيم ، عقوبتى و بازدارنده اى بود
ايشان را از آنچه پيش از مسخ مرتكب بودند از گناهان هلاك كننده و منع كننده بود گروهى
را كه ايشان را بر اين حال مشاهده كردند از آنكه مرتكب
مثل اعمال قبيحه ايشان بشوند، و پند دهنده و موعظه فرماينده بود پرهيزكارانى را كه
پند گيرند به عقوبت ايشان و ترك محرمات نمايند و مردم مرا پند دهند و از گناهانى كه
سبب عقوبتها است حذر فرمايند.
پس فرمود كه : حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: اين جماعت گروهى بودند
كه در كنار دريائى ساكن بودند، حق تعالى و پيغمبران او نهى كرده بودند ايشان را از
شكار كردن ماهى در روز شنبه ، پس متمسك شدند به حيله كه بر خود
حلال كنند آنچه خدا بر ايشان حرام گردانيده است ، پس نقبها و جدولها كندند بسوى
حوضها كه ماهى از آن راهها داخل حوضها تواند شد و بر نتواند گشت ، چون روز شنبه
مى شد ماهيها به امان الهى مى آمدند، از راه نقبها و جدولها
داخل حوضها و غديرهاى ايشان مى شدند، چون آخر روز مى شد مى خواستند برگردند به
دريا كه از شر شكار كنندگان ايمن گردند نمى توانستند برگشت ، و شب در آن حوضها
محصور مى ماندند كه به دست آنها را مى توانست گرفت بى شكار كردنى ، چون روز
يكشنبه مى شد، آنها را مى گرفتند و مى گفتند: ما در شنبه شكار نكرديم و در يكشنبه
شكار كرديم ، و دروغ مى گفتند آن دشمنان خدا بلكه به همان حيله ها و رخنه ها كه در روز
شنبه كرده بودند شكار كردند، و بر اين حال ماندند تا
مال ايشان بسيار شد و به سبب گشادگى دست و ثروت در
اموال زنان بسيار گرفتند و به انواع نعمتها متنعم شدند، ايشان زياده از هشتاد هزار نفر
بودند و هفتاد هزار كس از ايشان مرتكب اين عمل شدند، باقى بر ايشان انكار كردند،
چنانچه حق تعالى در جاى ديگر فرموده است كه و اسئلهم عن القريه التى كانت
حاضرة البحر يعنى : ((سؤ ال كن يا محمد از ايشان از
حال آن شهرى كه نزديك دريا بود،)) (اذ يعدون فى السبت ) ((در وقتى كه از حكم
خدا بيرون مى رفتند در شكار كردن روز شنبه ،)) اذ تاءتيهم حيتانهم يوم سبتهم
شرعا و يوم لا يسبتون لا تاءتيهم ((در وقتى كه مى آمدند بسوى ايشان ماهيهاى ايشان
در روز شنبه ايشان بر روى آب ، يا پياپى و بسيار، يا سرها از آب بيرون كرده و
روزى كه شنبه نبود نمى آمدند بسوى ايشان ،)) كذلك نبلو هم بما كانوا يفسقون
(197) ((چنين امتحان مى كرديم ايشان را به فسق ايشان )) و اذ قالت امه منهم
لم تعظون قوما الله مهلكهم او معذبهم عذابا شديدا(198) ((و يادآور وقتى را كه
گفتند گروهى از ايشان كه : چرا پند مى دهيد گروهى را كه خدا هلاك كننده ايشان خواهد
بود در دنيا يا عذاب كننده ايشان خواهد بود به عذابى سخت در آخرت )).
حضرت امام عليه السلام فرمود كه : مراد از هلاك كردن ، عذاب
استيصال است ؛ و مراد از عذاب ، عذابها و بلاهاى ديگر است . و فرمود كه : اين سخن را
گناهكاران و شكار كنندگان در جواب واعظان گفتند.(199)
و مشهور آن است كه ايشان سه طايفه بودند: يك طايفه شكار مى كردند، و يك طايفه
ايشان را نهى و منع مى كردند، و يك طايفه نه شكار مى كرد و نه نهى آنها مى
كردند،(200) اين سخن را اين طايفه اخير گفتند، قالوا معذرة الى ربكم و لعلهم
يتقون (201) ((گفتند پند دهندگان كه : ما ايشان را موعظه مى كنيم تا معذور
باشيم نزد پروردگار شما شايد ايشان پرهيزكار شوند و ترك گناه بكنند،))
فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس
بما كانوا يفسقون (202) ((پس چون فراموش كردند و ترك نمودند آنچه را به
ياد ايشان آوردند و از موعظه ايشان پندپذير نشدند، نجات داديم آنها را كه نهى مى
كردند از گناه و بدى و گرفتيم آنها را كه ستم بر خود مى كردند به عذابى سخت به
سبب فسق و نافرمانى ايشان ،)) فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قرده
خاسئين (203) ((پس چون طغيان كردند و ترك نكردند آنچه ايشان را از آن نهى
كردند گفتيم به ايشان كه : باشيد بوزينگان و از رحمت الهى دور افتادگان )).
پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: چون آن ده هزار و كسرى كه مطيعان و
واعظان بودند ديدند كه آن هفتاد هزار كس پند ايشان را
قبول نمى كنند و از نزول عقوبت خدا پروا نمى كنند، از ايشان كناره كردند و از ميان
ايشان بيرون رفتند و در شهرى ديگر كه نزديك شهر ايشان بود قرار گرفتند كه مبادا
عذاب بر آنها نازل شود و ايشان را نيز فرو گيرد. پس در همان شب عذاب الهى بر
ايشان نازل شد و همه ميمون شدند و دروازه شهر ايشان بسته ماند كه از ايشان كسى
بيرون نمى آمد و كسى از بيرون شهر ايشان نمى رفت ، چون
اهل شهرهاى ديگر شنيدند اين حال را آمدند و از ديوارهاى شهر بالا رفتند و ديدند مردان و
زنان ايشان همه ميمون شده اند و مى گردند.
پس به شهر ايشان درآمدند و آنها كه ايشان را نصيحت مى كردند به نزد خويشان و
ياران و دوستان خود مى آمدند و مى پرسيدند كه ، تو فلانى ؟ او آب از ديده اش مى
ريخت و به سر اشاره مى كرد: بلى ؛ سه روز بر اين
حال ماندند، پس حق تعالى بادى و بارانى فرستاد كه ايشان را به دريا انداخت و هلاك
كرد، هيچ مسخ شده اى بعد از سه روز باقى نماند و اينها كه مى بينيد، شبيه آنهايند و
نه از نسل آنهايند.
پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: اين جماعت براى شكار ماهى چنين
شدند، پس چگونه خواهد بود نزد خدا حال جمعى كه فرزندان پيغمبر صلى الله عليه و
آله را كشتند و هتك حرمت آن حضرت كردند؟ حق تعالى اگر چه ايشان را در دنيا مسخ نكرد
اما عذابى كه در آخرت براى ايشان مهيا گردانيده است اضعاف مسخ است .
پس فرمود: اگر آن جماعت كه تعدى در حكم شنبه كردند
متوسل به انوار مقدسه محمد صلى الله عليه و آله و
آل طيبين او عليهم السلام مى شدند، به آن معصيت مبتلا نمى شدند، و اگر آنها كه ايشان
را پند مى دادند از خدا سؤ ال مى كردند به جاه محمد و
آل طيبين او كه ايشان را از آن گناه باز دارد هر آينه دعاى ايشان مستجاب مى شد و ليكن
نكردند تا آنچه خدا در لوح نوشته بود بر ايشان جارى شد.(204)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى امر كرد يهود را
كه ترك كار دنيا در روز جمعه بكنند، ايشان قبول نكردند و روز شنبه را اختيار كردند،
پس به اين سبب شكار روز شنبه را بر ايشان حرام گردانيد.(205)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: حق تعالى طايفه اى از بنى
اسرائيل را مسخ نمود، پس آنچه به دريا رفتند جرى و مارماهى و ساير حيوانات مسخ شده
دريا شدند، و آنچه به صحرا رفتند خوك و ميمون و راسو و سوسمار و ساير حيوانات
صحرا شدند.(206)
على بن ابراهيم رحمه الله عليه روايت كرده است كه : اصحاب سبت را حق تعالى مهلت داد
آنقدر كه بسيار شدند و اموال بيشمار اندوختند و گفتند: شكار شنبه بر ما
حلال است و بر پيشينيان حرام بوده است ، زيرا كه تا ما شكار ماهى كنيم در روز شنبه در
نعمت و رفاهيتيم و مال ما بسيار شد و بدنهاى ما صحيح است . پس در شبى كه
غافل بودند حق تعالى ايشان را به ناگاه گرفت .(207)
ايضا روايت كرده است كه : ايشان از بنى اسرائيل بودند و در شهرى بودند كه نزديك
به دريا بود. در مد و جزر، آب دريا داخل نهرها و زراعتهاى ايشان مى شد و ماهى در روز
شنبه مى آمد تا آخر زراعتهاى ايشان و در روز يكشنبه ماهى نمى آمد به نهرها و زراعتهاى
ايشان ، پس ايشان در روز شنبه دامها نصب مى كردند در پيش نهرهاى خود كه چون آب دريا
پست مى شد ماهى در ميان دامها و نهرهاى ايشان مى ماند و در روز يكشنبه آنها را مى
گرفتند! پس علماى ايشان نهى كردند ايشان را از اين
عمل ، فايده نبخشيد تا مسخ شدند به خوك و ميمون . و سبب حرام شدن شكار ماهى بر
ايشان آن بود كه عيد جميع مسلمانان و غير ايشان روز جمعه بود، پس يهود مخالفت كردند
و گفتند: عبد ما شنبه است ! پس خداى تعالى شكار شنبه را بر ايشان حرام كرد و مسخ
شدند به ميمون و خوك .(208)
و به سند حسن روايت كرده است و غير او به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه
السلام كه فرمود: در كتاب امير المؤ منين عليه السلام نوشته است كه : جمعى از
اهل بلده بصره (209) از قوم ثمود بودند و حق تعالى به جهت امتحان ايشان در روز
شنبه ماهى بسيار بسوى ايشان مى فرستاد كه به در خانه هاى ايشان مى آمدند و در جميع
حوضها و نهرهاى ايشان داخل مى شدند و روزهاى ديگر نمى آمدند، پس جمعى از سفيهاى
ايشان شروع كردند به شكار ماهى در شنبه و مدتى اين كار مى كردند، علما و عباد ايشان
منعشان نمى كردند، تا آنكه شيطان به نزد طايفه اى از ايشان آمد گفت : خدا شما را نهى
فرموده است از خوردن ماهى در روز شنبه و نهى نكرده است شما را از شكار ماهى در غير
روز شنبه ، پس در شنبه شكار كنيد و در روزهاى ديگر بخوريد!
پس ايشان سه طايفه شدند: يك طايفه گفتند: ما شكار ماهى مى كنيم در شنبه كه بر ما
حلال است ؛ و يك طايفه به جانب راست رفتند و گفتند: ما شما را نهى مى كنيم از آنكه
خلاف امر الهى بكنيد؛ و يك طايفه به جانب چپ رفتند و شكار نمى كردند و ايشان را هم
نصيحت نمى كردند و مى گفتند به جماعت نصيحت كنندگان كه : چرا موعظه مى كنيد
گروهى را كه خدا ايشان را هلاك خواهد كرد يا عذاب خواهد كرد عذابى سخت ؟
پس آن طايفه اى كه ايشان را پند مى دادند گفتند: والله ما امشب با شما نمى مانيم در اين
شهرى كه معصيت خدا در آن كرده ايد كه مبادا بلا بر شما
نازل شود و ما را هم فرو گيرد.
پس از آن شهر بيرون رفتند در صحرائى نزديك آن شهر و در زير آسمان خوابيدند،
چون صبح شد آمدند كه حال اهل معصيت را مشاهده كنند، چون به در شهر رسيدند ديدند كه
دروازه شهر بسته است ، هر چند در زدند جواب و صداى آدمى نشنيدند بلكه صدائى چند
مانند صداى حيوانات به گوششان مى رسيد، پس نردبانى بر ديوار شهر گذاشتند و
شخصى را به بالا فرستادند، چون آن مرد بر آن شهر مشرف شد ديد كه همه به
صورت ميمون شده اند و دمها بهم رسانيده اند و به صداى ميمون فرياد مى كنند، پس در
را شكستند و داخل شهر شدند پس آن ميمونها خويشان خود را شناختند و به نزد ايشان مى
آمدند، و اينها كه به شكل انسان بودند آنها را نمى شناختند، پس گفتند به آنها: آيا شما
را نهى نكرديم از مخالفت حق تعالى (210)؟
و در روايت ديگر وارد شده است : آنها كه شكار مى كردند، ميمون شدند؛ و آنها كه شكار
نمى كردند و انكار هم نمى كردند، به شكل مورچه شدند چون حكم حق تعالى را حقير
شمردند.(211)
در حديث ديگر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام
منقول است كه : شهرى در كنار دريا بود گفتند
اهل آن شهر به پيغمبر خود كه : اگر راست مى گوئى دعا كن پروردگار تو ما را
((جريث )) كند و آن نوعى است از ماهيهاى بى فلس ! چون شب شد آن شهر به دريا
فرو رفت و اهلش همه جريثهاى بزرگ شدند كه سواره با اسب در ميان دهان ايشان مى
توانست رفت .(212)
و در روايت ديگر منقول است كه : روزى جمعى از
اهل كوفه به خدمت حضرت امير المؤ منين عليه السلام آمدند و گفتند: يا امير المومنين ! اين
مارماهى و جريث را در بازارهاى ما مى فروشند.
آن حضرت تبسم نمود و فرمود: برخيزيد و با من بيائيد تا امر عجيبى به شما بنمايم و
در حق وصى پيغمبر خود مگوئيد مگر سخن نيك .
پس آورد ايشان را به كنار فرات و آب دهان مبارك خود را در فرات انداخت و به دعائى
چند تكلم فرمود، ناگاه جريثى سر از آب بدر آورد و دهان خود را گشود.
حضرت فرمود: تو كيستى ؟ واى بر تو و بر قوم تو.
گفت : ما از اهل آن شهريم كه در كنار دريا بود كه خدا قصه ما را در قرآن ياد كرده است ،
پس خدا بر ما عرض كرد ولايت تو را و ما قبول نكرديم ، و خدا ما را مسخ كرد، پس
بعضى از ما در دريا مى باشند و بعضى در صحرا، اما آنها كه در دريا مى باشند انواع
ما است يعنى مارماهى و جريث و آنها كه در صحرا مى باشند سوسمار و موش دشتى است .
پس حضرت امير المؤ منين عليه السلام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: شنيديد؟
گفتند: بلى .
فرمود: بحق خداوندى كه محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى فرستاده است كه
حائض مى شوند مانند زنان شما.(213)
بدان كه ظاهر احاديث و مشهور ميان مفسران آن است كه ايشان
اهل بصره بودند؛ و بعضى گفته اند كه اهل مدين بودند؛ و بعضى گفته اند
اهل طبريه بودند.(214) و ظاهر احاديث معتبره آن است كه ايشان در زمان حضرت داود
عليه السلام بودند، از بعضى احاديث ظاهر مى شود كه بعضى خوك شدند و بعضى
ميمون گرديدند؛(215) و بعضى گفته اند كه : جوانان ايشان ميمون شدند و پيران
ايشان خوك شدند،(216) والله اعلم .
بـاب بـيـسـت و دوم در بـيـان قـصـص حضرت سليمان بن داود عليه السلام
و مشتمل است بر چند فصل
فصل
اول در بيان فضايل و كمالات و معجزات و مجملات حالات آن حضرت
حق تعالى در كلام مجيد مى فرمايد كه و لسليمان الريح عاصفه تجرى بامره الى
الارض التى باركنا فيها بكل شى ء عالمين (217) يعنى : ((مسخر گردانيديم
براى سليمان باد را در حالتى كه بسيار تند و سخت بود و جارى مى شد به امر او
بسوى زمينى كه بركت داده بوديم در آن و بوديم به همه چيز عالم و دانا)).
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين زمين مبارك شام و بيت المقدس بود.(218)
و من الشياطين من يغوصون له و يعملون عملا دون ذلك و كنا لهم حافظين (219)
((و بودند از ديوان و شياطين جمعى كه فرو مى رفتند براى او به دريا و نفايس آنها
را براى او بيرون مى آوردند و مى كردند براى او كارى چند غير از اين ساختن شهرها و
قصرها و كندن كوهها و ساختن صنعتهاى غريب و بوديم مر ايشان را حفظ كننده از آنكه
نافرمانى آن حضرت كنند، يا ضررى به كسى برسانند)).
در جاى ديگر فرموده است كه (و ورث سليمان داود) ((و ميراث برد سليمان از داود
مال و علم و پيغمبرى را،)) و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من
كل شى ء ان هذا لهو الفضل المبين (220) ((و گفت سليمان : اى گروه مردم !
تعليم كرده شده ايم ما زبان مرغان را و داده شده ايم از هر چيزى بهره اى ، بدرستى كه
اين فضل و زيادتى است ظاهر و هويدا)).
باز فرموده است كه و لسليمان الربح غدوها شهر ورواحها شهر ((و مسخر
گردانيديم از براى سليمان باد را كه بامداد به قدر يك ماه راه مى رفت و پسين به قدر
يك ماه راه ،)) (واسلنا له عين القطر) ((و جارى گردانيديم از براى او چشمه مس
را)) و گفته اند: سه شبانه روز مانند آب از براى او جارى بود و آنچه مردم بيرون
مى آوردند تا حال از آن مس است (221) و من الجن من
يعمل بين يديه باذن ربه ((و مسخر گردانيديم براى او از جنيان جمعى را كه كار
مى كردند در پيش روى او به اذن و امر پروردگار او،)) و من يزغ منهم عن امرنا نذقه
من عذاب السعير(222) ((و هركه عدول مى كرد از جنيان از امر ما، و فرمان آن
حضرت نمى برد، مى چشانيديم به او از عذاب آتش سوزنده افروخته آخرت يا دنيا
را)).
چنانكه گفته اند: خدا ملكى را موكل گردانيده بود به ايشان كه در دستش تازيانه اى
بود از آتش ، و هر كه فرمان سليمان نمى برد آن تازيانه را بر او مى زد كه مى
سوخت .(223)
يعملون له ما يشاء من محاريب و تماثيل و جفان كالجواب و قدور راسيات ((مى
ساختند جنيان از براى او آنچه مى خواست از قصرها و بناهاى رفيع و مثالها و صورتها و
كاسه ها مانند حوضهاى بزرگ و ديگهاى بزرگ كه نصب كرده بودند و از بسيارى
بزرگى آنها را حركت نمى توانستند داد،)) اءعملوا
آل داود شكرا و قليل من عبادى الشكور(224) ((گفتيم كه :
عمل كنيد و عبادت كنيد اى آل داود به شكر اين نعمتها و اندكى از بندگان من شكر كننده
اند)).
و در جاى ديگر فرموده است كه و لقد فتنا سليمان و القينا على كرسيه جسدا ثم اناب
(225) ((بتحقيق كه امتحان كرديم سليمان را و انداختيم بر كرسى او جسدى را پس
انابه و توبه كرد بسوى ما،)) قال رب اغفر لى و هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من
بعدى انك انت الوهاب (226) گفت : ((پروردگارا! بيامرز مرا و ببخش مرا ملك و
پادشاهى كه سزاوار نباشد براى كسى بعد از من بدرستى كه توئى بسيار بخشنده
،)) فسخرنا له الريح تجرى باءمره رخاء حيث اصاب (227) ((پس مسخر
گردانيديم براى او باد را كه جارى مى شد به امر او نرم و هموار به هر جا كه مى
خواست )).
گفته اند: در اول تند بود كه بساط را از جا مى كند، در آخر كه به راه مى افتاد هموار
مى رفت ، و بعضى گفته اند كه : گاهى چنان بود و گاهى چنين ؛ بعضى گفته اند كه
تند مى رفت و هموار بود؛ بعضى گفته اند كه هموارى كنايه است از آنكه فرمانبردار آن
حضرت بود.(228)
و الشياطين كل بناء و غواص # و آخرين مقرنين فى الاصفاد(229) ((و مسخر
گردانيديم براى او ديوها را هر بناكننده اى و هر غوص كننده اى در دريا و ديوهاى ديگر
را كه بر يكديگر بسته بودند به زنجيرها)) يعنى متمردان يا كافران ايشان كه دو
و سه و زياد را با يكديگر به زنجير مى كشيد.
هذا عطاونا فامنن او امسك بغير حساب (230) ((به او گفتيم : اين بخشش ماست مر
تو را، خواهى بده به مردم و خواهى نگاه دار كه تو را در قيامت بر آن حساب نخواهيم
كرد)).
شيخ طبرسى روايت كرده است كه : شياطين براى حضرت سليمان عليه السلام بساطى
ساخته بودند از طلا و ابريشم كه يك فرسخ در يك فرسخ بود، و براى آن حضرت
منبرى از طلا در ميان بساط مى گذاشتند كه بر آن مى نشست و در دور آن سه هزار كرسى
از طلا و نقره بود كه پيغمبران بر كرسيهاى طلا و علماء بر كرسيهاى نقره مى نشستند و
بر دور ايشان ساير مردم مى نشستند، و بر دور مردم ديوان و شياطين و جنيان مى ايستادند
و مرغان ايشان را به بال خود سايه مى كردند، و باد صبا آن بساط را برمى داشت و از
صبح تا پسين يك ماه را مى برد از پسين تا صبح يك ماه را مى برد.(231)
به روايت ديگر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : حق تعالى پادشاهى
مشرق و مغرب زمين را به حضرت سليمان عطا فرمود و هفتصد
سال و هفت ماه پادشاهى تمام دنيا كرد كه جنيان و آدميان و ديوان و چهارپايان و مرغان و
درندگان همه در فرمان او بودند، و علم هر چيز و زبان هر چيز را خدا به او تعليم كرده
بود، و در زمان آن حضرت صنعتهاى عجيب پيدا شد كه مردم ياد مى كنند.(232)
مؤ لف گويد: اين حديث غريب است از جهت اشتمال بر اين مقدار از عمر آن حضرت و مالك
شدن تمام دنيا و هر دو مخالف احاديث ديگر است ، والله يعلم .
ايضا روايت كرده است كه لشكرگاه آن حضرت صد فرسخ بود: بيست و پنج فرسخ از
آدميان بود، و بيست و پنج فرسخ از جنيان بود، و بيست و پنج فرسخ از وحشيان ، و
بيست و پنج فرسخ از مرغان ؛ و هزار خانه از آبگينه بر روى چوب تعبيه كرده بودند
كه سيصد زن نكاحى و هفتصد كنيز براى آن حضرت در آن خانه ها بودند. پس باد تند را
امر مى كرد كه اينها را از جا مى كند و باد نرم را امر مى كرد كه به راه مى برد، پس خدا
به آن حضرت وحى نمود در ميان زمين و آسمان كه : بر پادشاهى تو اين را افزودم كه
هر كه سخنى بگويد باد از براى تو بياورد.(233)
ثعلبى روايت كرده است كه : چون سليمان عليه السلام بر بساط سوار مى شد
اهل و حشم و خدمتكاران و نويسندگان و لشكر خود را با خود مى برد و اينها در سقفها
بودند بر روى يكديگر در خور درجه هاى خود، و مطبخ آن حضرت همراه او بود با
تنورهاى آهن و ديگهاى بزرگ كه در هر ديگى بيست شتر پخته مى شد، و ميدانها براى
چهارپايان در پيش مجلس او بود، و طباخان مشغول طبخ بودند و ساير صناع
مشغول اعمال خود بردند، و اسبان در پيش روى آن حضرت بودند و بساط در هوا مى رفت .
پس ، از اصطخر شيراز يك روز به يمن رفت و گذشتند بر مدينه طيبه ، پس سليمان
عليه السلام فرمود كه : اين محل هجرت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله خواهد
بود، خوشا حال كسى كه به او ايمان بياورد و متابعت او بكند، و چون به مكه معظمه
گذشت بتها ديد كه بر دور كعبه گذاشته اند، و چون سليمان عليه السلام گذشت كعبه
گريست ، پس خدا وحى كرد به او كه : چرا مى گريى ؟
كعبه گفت : براى آن مى گريم كه پيغمبرى از پيغمبران تو و جمعى از دوستان تو بر
من گذشتند و نزد من فرود نيامدند و نزديك من نماز نكردند و بتها را بر دور من گذاشته
اند و مى پرستند.
پس خدا وحى فرستاد بسوى او كه : گريه مكن ، بزودى تو را پر خواهم كرد از روهاى
سجده كننده ، و قرآن تازه در تو خواهم فرستاد، و پيغمبرى در آخر الزمان نزد تو مبعوث
خواهم كرد كه بهترين پيغمبران من باشد، و جمعى را مقرر خواهم كرد كه تو را آبادان
گردانند، و فريضه اى بر ايشان واجب خواهم كرد كه به سبب آن از اطراف عالم بسوى
تو بشتابند مانند مرغان كه بسوى آشيانه هاى خود شتابند و مانند ناقه اى كه بسوى
فرزند خود ميل كند، و تو را پاك خواهم كرد از لوث بتها و بت پرستان .(234)
و روايت كرده است كه : چون سليمان عليه السلام بعد از پدر خود پيغمبر و پادشاه شد
امر فرمود تختى براى او ساختند بسيار غريب و بديع كه در هنگام قضا و حكم در ميان
مردم كه بر روى آن نشيند كه مبطلى يا گواه ناحقى به نزد او آيد بترسد و دروغ نگويد
و دعوى ناحق نكند و گواه گواهى باطل ندهد.
پس تخت را از دندان فيل ساختند و به ياقوت و مرواريد و زبرجد و انواع جواهر مرصع
كردند، و در دور آن چهار درخت از طلا ساختند كه خوشه هاى آن از ياقوت سرخ و زمرد
سبز بود، و بر سر درخت دو طاووس از طلا تعبيه كردند و بر سر دو درخت ديگر دو
كركس از طلا روبروى يكديگر، و در دو جانب تخت دو شير از طلا ساختند كه بر سر هر
يك از ايشان عمودى بود از زمرد سبز، و بر آن چهار درخت از درختان تاك از طلاى سرخ
بسته بودند و خوشه هاى آنها از ياقوت سرخ بود، و آن درختان تاك و آن چهار درخت
سايه مى افكندند بر تخت آن حضرت .
چون حضرت سليمان مى خواست كه بر آن تخت بالا رود، چون قدم بر پايه
اول مى گذاشت جميع آن تخت به روش آسيا به گردش مى آمد و كركس ها و طاووس ها
بالهاى خود را مى گشودند و شيرها دستهاى خود را به زمين پهن مى كردند و دمهاى خود را
به زمين مى زدند، همچنين بر هر پايه كه قدم مى گذاشت چنين مى كردند تا به تخت بالا
مى رفت ، چون بر روى تخت قرار مى گرفت آن دو كركس تاج را بر سر آن حضرت مى
گذاشتند.
پس تخت با آن درختان و مرغان به گردش مى آمدند واز دهانهاى خود مشك و عنبر بر آن
حضرت مى پاشيدند، پس كبوترى كه در پايه تخت تعبيه كرده بودند از طلا و
مكلل به جواهر گرانبها تورات را به دست حضرت سليمان عليه السلام مى داد و آن
حضرت بر مردم مى خواند، بعد از آن مردم به مرافعه به نزد آن حضرت مى آمدند، و
عظماى بنى اسرائيل بر هزار كرسى طلا مى نشستند در جانب چپ آن حضرت .
پس مرغان حاضر مى شدند و بر سر ايشان بالهاى خود را مى گستردند، چون كسى به
دعوى مى آمد و حضرت سليمان عليه السلام گواه از او مى طلبيد تخت با هر چه در دور
آن بود به گردش مى آمدند و شيرها دمها را بر زمين مى زدند و مرغان مرصع بالها را مى
گشودند، پس در دل مدعيان و شهود رعبى بهم مى رسيد كه خلاف واقع نمى توانستند
گفت .(235)
مؤ لف گويد: اينها موافق روايات عامه است ، و گفته اند مفسران كه : در شريعت آن
حضرت ساختن صورت حيوانات حرام نبود و در اين امت حرام شد.(236)
و در احاديث معتبره از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : تماثيلى كه خدا فرموده است كه جنيان براى آن حضرت مى ساختند،
تماثيل مردان و زنان نبود بلكه صورت درخت و
مثل آن بود.(237)
و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : ملك سليمان عليه السلام ما بين بلاد اصطخر بود تا بلاد شام .(238
)
مؤ لف گويد: ممكن است كه در اول پادشاهى ، ملك آن حضرت اينقدر بوده باشد.
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى پيغمبرى را مبعوث نگردانيد مگر
عاقل و بعضى در عقل كاملتر از بعضى بودند، و داود عليه السلام سليمان را خليفه
نكرد تا عقلش را آزمود، و سليمان در ابتداى خلافت سيزده
سال بود عمر او و چهل سال مدت پادشاهى آن حضرت بود و ذوالقرنين دوازده ساله
پادشاه شد و سى سال سلطنت كرد.(239)
و به سند معتبر منقول است كه : از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدند از
تفسير قول حق تعالى كه : ((اى آل داود! شكر كنيد))(240)؟
حضرت فرمود: آل داود هشتاد مرد و هفتاد زن بودند و يك روز ترك مواظبت محراب عبادت خود
نكردند، پس چون داود عليه السلام به عالم قدس رحلت نمود سليمان پادشاه شد و گفت
: اى گروه مردمان ! خدا به ما تعليم كرده است زبان مرغان را.
پس خدا مسخر او گردانيد جنيان و آدميان را، و هر پادشاهى را كه مى شنيد در اطراف زمين
هست بر سر او مى رفت تا او را ذليل مى كرد و به دين خود در مى آورد و باد را خدا مسخر
او نمود، و چون به مجلس خود مى نشست مرغان بر سرش جمع مى شدند و به بالهاى خود
سايه بر او مى افكندند و جنيان و آدميان در خدمتش صف مى كشيدند، و چون مى خواست با
لشكر خود به جنگ برود به ناحيه اى بساطى از چوب براى او مى زدند و لشكرى و
چهارپايان و آلات حرب همه را بر آن بساط مى گذاشت ، و آنچه او را در كار بود همه را
بر آن بساط جا مى داد، پس امر مى فرمود باد تند سخت را كه در زير بساط چوب
داخل مى شد برمى داشت و مى برد به هر جا كه مى خواست ، بامداد يك ماه راه مى رفت و
پسين يك ماه راه .(241)
به سند موثق كالصحيح از حضرت امير المؤ منين عليه السلام
منقول است كه : روزى حضرت سليمان عليه السلام بيرون آمد از بيت المقدس و بر بساط
خود نشست و سيصد هزار كرسى در جانب راست آن حضرت بود كه آدميان بر آنها نشسته
بودند، و سيصد هزار كرسى در جانب چپ او بود كه جنيان بر آنها نشسته بودند، امر
فرمود مرغان را كه بر سر همه سايه افكندند، و حكم فرمود باد را كه ايشان را
برداشت و آورد به مدائن و از مدائن برداشت ايشان را و شب را در اصطخر شيراز
گذرانيدند، چون بامداد شد حكم كرد باد ايشان را به جزيره بركاوان (242) برد و
امر كرد باد را آنقدر پست شد كه نزديك شد پاهاى ايشان به آب برسد! در آن
حال بعضى از ايشان به بعضى گفتند: هرگز پادشاهى از اين عظيمتر ديده ايد؟ پس
ملكى از آسمان ندا كرد كه : ثواب يك سبحان الله گفتن از براى خدا بزرگتر است از
اين پادشاهى كه مى بينيد.(243)
|