next page

fehrest page

back page

آن حضرت فريفته محبت زن اوريا گرديده به محراب خود برگشت و از حال خود كه داشت افتاد! نوشت به سپهسالار خود: به فلان موضع برويد به جنگ و تابوت را ميان لشكر خود و لشكر دشمن بگذاريد؛ و نوشت كه : اوريا را پيش تابوت بدار كه جنگ كند. پس سپهسالار داود، اوريا را پيش تابوت فرستاد و او كشته شد!
پس در آن وقت دو ملك از سقف خانه به نزد داود عليه السلام آمدند به صورت دو مرد به مرافعه و در پيش روى او نشستند! آن حضرت ترسيد از ايشان ، گفتند: مترس ما مرافعه داريم ، اين برادر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم مى خواهد يك ميش مرا بگيرد و به گوسفندان خود ضم كند، بر من ظلم مى كند و به قهر و جبر مى خواهد آن را از من بگيرد.
در آن وقت آن حضرت نود و نه زن در خانه داشت ، از زن نكاحى و كنيزان ، پس داود فرمود: ظلم بر تو كرده است كه خواسته است گوسفند تو را بگيرد و با گوسفندانش ضم كند.
پس آن ملك ديگر كه مدعى عليه بود خنديد و گفت : خود بر خود حكم كرد.
داود گفت : معصيت خدا كرده اى و مى خندى ؟ دهانت را مى بايد شكست .
چون ايشان به آسمان رفتند، آن حضرت يافت كه حق تعالى ايشان را براى تنبيه او فرستاده بود.
پس چهل روز به سجده افتاد و مى گريست ، و بجز وقت نماز سر از سجده برنمى داشت تا آنكه پيشانى نورانيش مجروح شد و خون از ديده هاى مباركش جارى شد!
بعد از چهل روز حق تعالى او را ندا كرد: اى داود! چيست تو را كه اينقدر گريه مى كنى ؟ آيا گرسنه اى كه تو را طعام دهد؟ يا تشنه اى كه تو را آب دهم ؟ يا عريانى كه تو را جامه بپوشانم ؟ يا ترسانى كه تو را ايمن گردانم ؟
عرض كرد: خداوندا! چگونه ترسان نباشم ، كرده ام آنچه مى دانى و مى دانم كه تو عادلى ، و ستم ستمكارى از تو نمى گذرد.
حق تعالى وحى فرمود به او: اى داود! توبه كن .
عرض كرد: خداوندا! چگونه توبه من قبول مى شود و صاحب حق زنده نيست كه از او برائت ذمت خود را بطلبم .
حق تعالى فرمود: برو به نزد قبر اوريا تا او را براى تو زنده كنم و سؤ ال كن از او كه ببخشد بر تو تا من تو را بيامرزم .
عرض كرد: پروردگارا! اگر نبخشد چه كنم ؟
فرمود: من سؤ ال مى كنم كه تو را ببخشد.
پس آن حضرت روانه شد به جانب قبر اوريا و مى گريست و تلاوت زبور مى كرد، و چون آن حضرت تلاوت زبور مى نمود هيچ سنگ و درخت و كوه و مرغ و درنده نمى ماند مگر آنكه با او هم آواز مى شدند، پس بر اين حال رفت تا به كوهى رسيد كه در آن كوه غارى بود و در آنجا پيغمبر عابدى بود كه او را ((حزقيل )) مى گفتند، چون حزقيل صداى كوهها و جانوران را شنيد دانست كه داود عليه السلام مى آيد گفت : اين پيغمبر گناهكار است .
چون داود به نزد آن غار رسيد گفت : اى حزقيل ! مرا رخصت مى دهى كه به نزد تو بالا آيم ؟
گفت : نه ، زيرا كه تو گناهكارى .
پس گريه آن حضرت زياده شد، حق تعالى وحى فرستاد بسوى حزقيل عليه السلام كه : اى حزقيل ! سرزنش مكن داود را به خطاى او و از من عافيت بطلب كه اگر تو را به خود بگذارم تو نيز گناه خواهى كرد.
پس حزقيل برخاست دست آن حضرت را گرفت و بسوى خود برد، پس داود عليه السلام گفت : اى حزقيل ! هرگز قصد گناه كرده اى ؟
گفت : نه .
پرسيد: هرگز تو را عجبى حاصل شده است از عبادتى كه مى كنى ؟
گفت : نه .
پرسيد: هرگز ميل به دنيا كرده اى كه خواسته باشى از شهوات و لذات دنيا چيزى اختيار كنى ؟
گفت : بلى ، گاه هست كه چنين امرى در دل من مى افتد.
داود عليه السلام گفت : هرگاه تو را چنين امرى عارض شود به چه چيز علاج او مى كنى ؟
حزقيل عليه السلام گفت : داخل رخنه اين كوه مى شوم و از آنچه در آنجا هست عبرت مى گيرم .
پس آن حضرت داخل آن رخنه شد ناگاه ديد تختى از آهن گذاشته است و بر روى آن تخت كله كهنه شده و استخوانهاى پوسيده ريخته است ، و در آنجا لوحى ديد كه در آن لوح نوشته بود: منم آروى پسر شلم (149) هزار سال پادشاهى كردم و هزار شهر بنا كردم و هزار دختر را بكارت بردم ، آخر كار من اين شد كه خاك فرش من شد و سنگ بالش زير سر من گرديد و مارها و كرمها همسايگان و مصاحبان من شدند! پس هر كه مرا بر اين حال ببيند فريب دنيا نخورد.
پس داود عليه السلام از آنجا گذشت و رفت به نزد قبر اوريا، او را صدا زد، جواب نداد؛ بار ديگر او را ندا كرد، جواب نداد؛ در مرتبه سوم اوريا گفت : اى پيغمبر خدا! چه كار دارى كه مرا از شادى و سرورى كه داشتم باز آوردى ؟
گفت : اى اوريا! مرا بيامرز و گناهانم را ببخش .
پس حق تعالى وحى فرستاد به آن حضرت كه : اى داود! ظاهر كن بر او كه چه كرده اى و بعد طلب آمرزش از او بطلب .
باز سه مرتبه او را ندا كرد تا جواب گفت ، پس آن حضرت گفت : اى اوريا! من چنين كارى كرده ام .
اوريا گفت : آيا پيغمبر چنين كارى مى كنند؟
و چون بار ديگر او را ندا كرد، جواب نشنيد، پس آن حضرت بر زمين افتاد به گريه و زارى ، پس حق تعالى وحى فرمود به خزانه دار فردوس كه اعلاى مراتب بهشت است تا پرده بردارد و اوريا فردوس را ببيند، چون پرده برداشته شد و اوريا فردوس را ديد پرسيد: اين بهشت از براى كيست ؟
حق تعالى فرمود كه : اين بهشت براى كسى است كه گناه داود را ببخشد.
اوريا گفت : پروردگارا! گناه او را بخشيدم .
پس داود عليه السلام بسوى بنى اسرائيل برگشت .
بعد از آن هرگاه از نماز فارغ مى شد وزير او برمى خاست حمد و ثناى خدا مى گفت و بر پيغمبران ثنا مى كرد و بعد از آن مى گفت كه : داود قبل از گناه چنين و چنين فضيلتهايى داشت ؛ پس داود غمگين شد، و حق تعالى به او وحى فرمود: اى داود! گناه تو را بخشيدم و ننگ گناه تو را بر بنى اسرائيل لازم گردانيدم .
داود گفت : خداوندا! تو عادلى و جور نمى كنى ، چگونه ننگ گناه مرا بر بنى اسرائيل لازم مى گردانى ؟
فرمود: براى آنكه چون اراده آن عمل كردى بر تو انكار نكردند.
پس بعد از آن ، زن اوريا را به امر الهى خواست و حضرت سليمان عليه السلام از او بهم رسيد.(150)
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : اوريا كشته نشد، و بعد از توبه داود فرستاد و اوريا را طلبيد، و بعد از آمدن هشت روز زنده بود، بعد از آن فوت شد و بعد از فوت او، داود عليه السلام زن او را خواست .(151)
مؤ لف گويد: اين قصه نيز از جمله قصه هائى است كه متمسك به آنها شده اند جمعى كه تجويز گناه نسبت به پيغمبران مى كنند از اهل سنت ، و ايشان اين قصه را به اين نحو نقل كرده اند كه در اين روايت مذكور شد، بعضى از اين شنيع تر نيز نقل كرده اند؛ چون سابقا دانستى كه ضرورى دين شيعه است عصمت پيغمبران از گناهان پس بايد كه بعضى از اجزاى اين روايت محمول بر تقيه باشد.
چنانچه به سند معتبر از ابوبصير منقول است كه گفت : به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم : چه مى فرمائيد در آنچه مردم در باب داود عليه السلام و زن اوريا مى گويند؟
فرمود: آنها را عامه افترا كرده اند بر آن حضرت .(152)
در حديث موثق ديگر منقول است كه آن حضرت فرمود: اگر دست بيابم بر كسى كه گويد داود عليه السلام دست بر زن اوريا گذاشت ، هر آينه او را دو حد خواهم زد: يكى براى فحش گفتن و يكى براى ناسزا گفتن به پيغمبر خدا.(153)
و همى مضمون را عامه نيز از حضرت امير المؤ منين عليه السلام روايت كرده اند.(154)
و بنابر مذهب شيعه و بعضى از مخالفان كه تجويز گناه نسبت به پيغمبران نمى كنند خلاف است كه استغفار حضرت داود براى چه بود و افتتان و امتحان خدا نسبت به او چه بود؟
در اين مقام چند و چه گفته اند:
اول آنكه : استغفار براى گناه نبود بلكه براى تذلل و خشوع و شكستگى نزد حق تعالى بود.
دوم آنكه : اوريا زنى را خواستگارى كرده بود و آن حضرت بعد از او، او را خواستگارى كرد و اوريا زن نداشت و داود نود و نه زن داشت ، و اولى بود كه آن زن را براى اوريا بگذرد، چون چنين نكرد حق تعالى او را به اين مكروه معاتبه فرمود.
سوم آنكه : داود عليه السلام اوريا را به جنگ فرستاده بود، چون خبر شهادت او رسيد بسيار متاءثر شد به اعتبار آنكه دانست كه زن مقبوله اى دارد و او را خواهد خواست ، اين نيز مكروهى بود كه مناسب شاءن آن حضرت نبود اما موجب گناه نبود، پس خدا دو ملك را براى تنبيه آن حضرت فرستاد.
چهارم آنكه : آن دو شخص ملك نبودند بلكه دزدان بودند و براى ضرر رسانيدن به آن حضرت آمده بودند، چون دست نيافتند، اين مرافعه را به عذر خود القا كردند و آن حضرت به ايشان گمان برد كه دزدند و خواست ايشان را آزار كند پس از گمان خود كه ترك اولى بود استغفار كرد و متعرض ايشان نشد.
پنجم آنكه : معاتبه الهى نسبت به او براى آن بود كه چون مدعى دعواى خود را گفت قبل از آنكه از مدعى عليه سؤ ال نمايد، فرمود: بر تو ستم كرده است ، و غرض آن حضرت آن بود كه اگر راست مى گوئى بر تو ستم كرده است ، اولى آن بوده كه پيش از آنكه از خصم او جواب دعوى را بشنود اين را نگويد، و براى اين ترك اولى استغفار نمود.(155)
چنانچه به سند معتبر منقول است كه : على بن الجهم در مجلس ماءمون از حضرت امام رضا عليه السلام از اين آيات سؤ ال نمود؟
حضرت فرمود: علماى شما در اين باب چه مى گويند؟
على بن الجهم گفت : مى گويند روزى داود عليه السلام در محراب خود نماز مى كرد، ناگاه شيطان نزد او به صورت نيكوترين مرغى از مرغان ظاهر شد، پس داود نمازش را قطع كرد برخاست كه مرغ را بگيرد، پس مرغ به ميان خانه رفت ، او نيز دنبال آن رفت ، پس مرغ پرواز كرد بر بام خانه نشست ، آن حضرت نيز بر بام بالا رفت .
پس مرغ به خانه اوريا پسر حنان رفت ، داود عليه السلام مشرف شد بر خانه اوريا، ناگاه نظرش بر زن اوريا افتاد كه غسل مى كرد و برهنه بود، همين كه ديد او را، از محبت او بيقرار شد و اوريا را به بعضى از جنگها فرستاده بود، پس نوشت به سركرده آن لشكر كه مقدم دارد اوريا پيش روى لشكر خود، چون او را مقدم داشتند فتح كرد و بر كافران غالب شد.
چون اين خبر به داود رسيد غمگين شد، بار ديگر نوشت : او را بر تابوت مقدم بدار در جنگ ، چون چنين كردند اوريا شهيد شد، پس داود زن اوريا را نكاح كرد!
چون حضرت امام رضا عليه السلام اين قصه را به اين وجه شنيع از على بن الجهم استماع نمود دست مبارك را بر پيشانى خود زد و گفت : انا لله و انا اليه راجعون ! شما نسبت مى دهيد پيغمبرى از پيغمبران خدا را به آنكه نماز خود را سبك شمرد و براى مرغى آن را قطع كرد، و به آنكه عاشق زن مردم شد و به اين سبب شوهر او را كشت ؟!
پس على بن الجهم گفت : يا بن رسول الله ! پس گناه او چه بود؟
حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: داود عليه السلام گمان كرد كه حق تعالى خلقى از او داناتر نيافريده است ، پس دو ملك را خدا فرستاد كه از ديوار غرفه او بالا رفتند، و چون به نزد او رفتند، مدعى دعواى خود را نقل كرد چنانچه حق تعالى ياد فرموده است ، حضرت داود مبادرت نمود قبل از آنكه از ديگرى بپرسد كه آنچه او در حق تو مى گويد راست است يا نه ، پيش از آنكه از مدعى گواه بر دعواى او بطلبد فرمود: بر تو ظلم كرده است كه گوسفند تو را خواسته است كه با گوسفندان خود ضم كند، پس اين خطا ترك اولائى بود كه در حكم كردن از آن حضرت صادر شد، نه آنچه شما مى گوئيد، آيا نمى شنوى كه حق تعالى بعد از آن مى فرمايد: ((اى داود! ما تو را خليفه گردانيديم در زمين پس حكم كن در ميان مردم به حق ))؟
پس على بن الجهم گفت : يا بن رسول الله ! پس قصه او با اوريا چه بود؟
فرمود كه : در زمان داود عليه السلام مقرر چنين بود زنى كه شوهرش مى مرد يا در جنگ كشته مى شد ديگر شوهر نمى كرد هرگز، و اول كسى را كه حق تعالى براى او حلال گردانيد زنى را كه شوهرش كشته شده باشد بخواهد، داود عليه السلام بود. چون اوريا كشته شد و عده زن او منقضى شد آن حضرت زن او را خواست ، اين معنى بر روح اوريا گران آمد كه داود عليه السلام اول مرتبه اين حكم را درباره زوجه او جارى گردانيد.(156)
مؤ لف گويد: منسوخ شدن حكمى در زمان غير پيغمبران اولوالعزم خلاف مشهور است ، و ممكن است حضرت موسى عليه السلام خبر داده باشد كه اين حكم تا زمان داود خواهد بود و بعد از آن حكم ديگر خواهد بود، يا آنكه نسخ كلى مخصوص زمان پيغمبران اولوالعزم است ، و استبعادى ندارد كه بعضى از احكام جزئيه در زمان پيغمبر مرسل ديگر منسوخ تواند شد.
بدان كه اين بعضى از وجوهى است كه در اين قصه گفته اند، و وجه آخر كه موافق حديث است بهترين وجوه است ، و ساير وجوه را در كتاب ((بحارالانوار)) بيان كرده ام ،(157) و مجملا بايد دانست كه از پيغمبران گناه صادر نمى شود و ليكن چون نهايت مرتبه كمال انسانى اقرار به عجز و ناتوانى و تذلل و شكستگى و انكسار است و اين معنى بدون صدور فى الجمله مخالفتى حاصل نمى شود، لهذا حق تعالى گاهى انبيا و دوستان خود را به خود مى گذارد كه مكروهى يا ترك اولائى از ايشان صادر گردد تا به عين اليقين بدانند كه امتياز ايشان از ساير خلق به عصمت به تاءييد ربانى است و درجات كمال ايشان به سبب هدايت سبحانى است ، و به سبب صدور اين معنى در مقام توبه و انابه و تذلل و انكسار درآيند، و اين معنى موجب مزيد محبت و قرب و كمالات و علو درجات ايشان گردد، و مرتبه ايشان به اضعاف مضاعفه زياده از پيش صدور اين معنى از ايشان گردد.
و لهذا حق تعالى به شيطان خطاب فرمود: ((بدرستى كه بندگان مرا تو بر ايشان سلطنتى ندارى مگر آنها كه متابعت تو مى نمايند از گمراهان ،))(158) زيرا كه اگر گاهى شيطان ايشان را اندك لغزشى بفرمايد، بزودى الطاف سبحانى شامل حال ايشان گرديده و به رغم انف شيطان درجات ايشان رفيع تر و مراتب قرب و محبت ايشان افزونتر مى شود.
چنانچه در قصه آدم عليه السلام مى فرمايد كه : ((آدم نافرمانى كرد و گمراه شد، پس خدا او را برگزيد و توبه او را قبول كرد و درجات معرفت و قرب خويش هدايت نمود،))(159) در اين قصه بعد از صدور آن امر از داود مى فرمايد كه : ((او را آمرزيديم و او را نزد ما قرب و منزلت بزرگ هست و بازگشت نيكو بسوى ما دارد،))(160) و بعد از آن او را خطاب خلافت و جانشينى خود در زمين فرمود، و اگر در اين معنى اندك تفكر نمائى به عقل مستقيم حكمتها براى وجود شيطان و تزيين شهوات در نفس انسان بر تو ظاهر مى شود، و بسى ظاهر هست كه ارتكاب ترك اولائى كه موجب سيصد سال تضرع و زارى كردن شود در درگاه خدا عين صلاح اوست ، و اگر به ظاهر او را از بهشت جسمانى بيرون كردند اما به توبه و انابه و تضرع او را در بهشتهاى قرب و محبت و معرفت سبحانى داخل كردند، و به هر قطره اى كه از ديده مبارك او ريخته شد در باغهاى محبت و قرب او ميوه ها به بار آمد و در بساتين معرفت او انواع رياحين و الوان گلها شاداب گرديد، و هر آهى كه كشيد خرمن سوز گناه صد هزار عاصى و مجرم گرديد، و به هر ناله كشيدن هزار لبيك از درگاه عزت و جلال ربانى شنيد، به هر اندوهى سرمايه شادى ابدى براى خود و گروهى مهيا گردانيد، و هر مرواريد اشكى كه از ديده دريا نشان باريد در شاهوار تاج عزتش گرديد، و هر سرشك خونين كه بر چهره محبت گزين او روانه گرديد مانند لعل آبدار اكليل رفعتش را زيبائى بخشيد، و يك جهت تفضيل انسان بر كمال اين است ، و كمال مرتبه محبت و معرفت غالبا بدون اين ميسر نمى شود، اگر ترك اولى نباشد نيز مقربان را در هر تغيير حالى يا منتقل شدن از درجه قرب و مؤ انست و متوجه شدن به امور ضروريه هدايت خلق و معاشرت با ايشان يا ارتكاب بعضى از لذات حلال چون به مرتبه اولى عود مى فرمايند در درگاه عالم الاسرار به قدم عجز و انكسار ايستاده زبان افتقار و اعتذار مى گشايند و نسبت گناهان بزرگ و جرمهاى عظيم به سبب يك لحظه حرمان هجران به خود مى دهند، چنانچه در مناجاتهاى انبياء و مرسلين و ائمه طاهرين خصوصا حضرت سيد الساجدين صلوات الله عليه ظاهر است .
و در اين مقام سخن بسيار است و مجال حرف تنگ است و معنى نازك است و عقلها قاصر است ، هر كه از اين دريا قطره اى چشيده است يا از رحيق مختوم بهره اى به كام جانش ‍ رسيده است و از نشاءه قرب مناجات لذتى يافته است و از ساحل درياى محبت دامنى تر كرده و از مرتبه زاهدان خشك اندكى برتر نشسته است ، يا اندكى حلاوت آب شور گريه محبت را يافته است يا چاشنى آب ديده توبه كاران را شناخته است ، قدر اين تحقيق را مى داند و نشاءه اين رحيق را مى يابد، و مى داند كه تاءثير نغمه داود نه از نوا و سرود است بلكه از ناله شورانگيز هجران رحيم ودود است ، و مى فهمد كه دلربائى و زيبائى دود آه مجرمان از اميدوارى آمرزش خداوند معبود و قبول كننده هر خطا كار مردود است .
چنانچه به سند معتبر از حضرت مبين الحقائق و مربى الخلايق جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : هيچكس گريه نكرد مثل سه كس : آدم و يوسف و حضرت داود عليهم السلام ، اما آدم چون او را از بهشت بيرون كردند آنقدر بلند بود كه سرش در درى از درهاى آسمان بود و آنقدر گريست كه اهل آسمان از گريه او متاءذى شدند و به حق تعالى شكايت كردند پس خدا قامت او را كوتاه گردانيد، اما داود عليه السلام پس آنقدر گريست كه گياه از آب ديده اش روئيد و ناله اى چند آتشين مى كشيد كه آن گياهها كه از آب دبده اش ‍ روئيده بود به آه آتش بار او مى سوخت ، اما يوسف عليه السلام پس آنقدر بر مفارقت حضرت يعقوب گريست كه اهل زندان از گريه او متاءذى شدند پس با ايشان صلح كرد كه يك روز گريه كند و يك روز ساكت باشد.(161)
فـصـل سـوم در بـيـان وحـيـهـائى اسـت كـه بـر آن حـضـرتنـازل شـده و حـكمتهائى است كه از آن جناب به ظهور رسيده و بعضى از نوادراحوال آن حضرت است .
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : زبور در شب هيجدهم ماه مبارك رمضان بر حضرت داود عليه السلام نازل گرديد.(162)
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : زبور يكجا نوشته بر آن حضرت نازل شد.(163)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى نمود به حضرت داود عليه السلام كه : اى داود! چرا تو را چنين تنها مى بينم ؟
گفت : از براى رضاى تو از مردم دورى كردم و ايشان نيز از من دورى كردند.
فرمود: چرا تو را چنين ساكت مى بينم ؟
گفت : ترس تو مرا ساكت گردانيده است .
فرمود: چرا در تعب و مشقت مى بينم ؟
گفت : محبت تو مرا در بندگى تو به تعب افكنده است .
فرمود: چرا تو را فقير مى بينم و حال آنكه مال بسيار به تو داده ام ؟
گفت : قيام به حق نعمت تو مرا فقير گردانيده است .
فرمود: چرا تو را چنين در تذلل و شكستگى مى بينم ؟
گفت : آن عظمت و جلال تو كه به وصف در نمى آيد مرا نزد تو ذليل گردانيده است و سزاوار است شكستگى نزد تو اى سيد و آقاى من .
حق تعالى فرمود: پس مژده باد تو را به فضل و زيادتى از جانب من ، چون به نزد من آيى از براى تو مهيا است آنچه خواهى ، با مردم مخلوط باش و به طريقه ايشان با ايشان سلوك نما اما از اعمال بد ايشان اجتناب كن تا بيايى آنچه مى خواهى از من در روز قيامت .
در حديث معتبر ديگر فرمود كه حق تعالى به داود عليه السلام وحى نمود: اى داود! به من شاد باش و بس ، و به ياد من لذت بياب ، و به راز گفتن با من تنعم كن كه بزودى خالى مى كنم خانه دنيا را از فاسقان و لعنت خود را مقرر مى گردانم بر ستمكاران .(164)
در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود كه : خداوند عالميان وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : اى داود! چنانچه آفتاب تنگ نيست بر هر كه داخل رحمت من شود، و همچنان كه طيره و فال بد ضرر نمى رساند كسى را كه از آن پروا نكند همچنين نجات نمى يابند از فتنه و بليه آنها كه تطير به فال بد مى كنند، و چنانكه نزديكترين مردم بسوى من در روز قيامت تواضع كنندگانند همچنين دورترين مردم از من در روز قيامت متكبرانند.(165)
در چند حديث حسن و معتبر از آن حضرت منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام : بدرستى كه بنده اى از بندگان من حسنه اى بسوى من مى آورد و بهشت خود را بر او مباح مى گردانم .
داود عليه السلام گفت : پروردگارا! آن حسنه كدام است .
فرمود: آن است كه بنده مؤ من مرا شاد گرداند اگر چه به يك دانه خرما باشد.
پس داود عليه السلام گفت : سزاوار است كسى را كه تو را بشناسد آنكه اميد خود را از تو قطع نكند.(166)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت داود عليه السلام به حضرت سليمان گفت : اى فرزند! زنهار كه بسيار خنده مكن كه بسيارى خنده بنده را در روز قيامت فقير و تنگدست مى گرداند.
اى فرزند! بر تو باد به بسيارى خاموشى مگر از چيزى كه دانى كه خير تو در گفتن آن است ، بدرستى كه يك پشيمانى كه بر خاموشى مى باشد بهتر است از پشيمانيهاى بسيار كه در بسيار سخن گفتن مى باشد.
اى فرزند! اگر سخن گفتن از نقره باشد، سزاوار است كه خاموشى از طلا باشد.(167 )
در حديث معتبر ديگر فرمود: در حكمت آل داود نوشته است كه : اى فرزند آدم ! چگونه به هدايت ديگران سخن مى گوئى و خود از خواب غفلت بيدار نشده اى ؟! اى فرزند آدم ! دل تو صبح كرده است با قساوت و فراموش كارى عظمت پروردگار خود، اگر عالم بودى به عظمت و جلال پروردگار خود هر آينه پيوسته از عذاب او ترسان و از براى وعده هاى او اميدوار مى بودى ، واى به تو چگونه ياد نمى كنى لحد خود را و تنهائى خود را در آن مكان وحشت نشان (168)؟
به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : اى داود! بدرستى كه بنده اى حسنه اى به نزد من مى آورد در روز قيامت و من او را به سبب آن حسنه حاكم مى گردانم هر جاى بهشت را كه خواهد به او بدهند.
داود عليه السلام گفت : پروردگارا! آن كدام بنده است ؟
فرمود: آن بنده مؤ منى است كه سعى كند در حاجت برادر مسلمان خود و خواهد كه آن حاجت برآورده شود، خواه بشود و خواه نشود.(169)
در روايات معتبره منقول است ، در تفسير قول خدا و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون (170) مراد آن است كه : ((بتحقيق كه ما نوشتيم در زبور بعد از آنكه در ساير كتابهاى پيغمبران ديگر نوشته بوديم كه زمين به ميراث خواهد رسيد به بندگان شايسته ما)) كه قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و اصحاب آن حضرتند؛ و فرمود: در زبور خبرهاى وقايع آينده هست و مشتمل است بر تحميد و تمجيد و ذكر خدا و دعا.(171)
و در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : به قوم حود برسان كه هر بنده اى كه من او را به امرى ماءمور گردانم و او اطاعت من بكند البته بر من لازم است كه او را يارى كنم بر طاعت خود، و اگر از من حاجتى بطلبد به او عطا كنم ، اگر مرا بخواند او را اجابت كنم ، اگر از من طلب نگهدارى بكند او را نگاهدارم ، اگر از من بطلبد كفايت از شر دشمن خود را او را كفايت كنم ، اگر بر من توكل كند او را حفظ كنم ، اگر جميع خلق با او در مقام كيد و مكر باشند رد كيد همه از او بكنم .(172)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: حق تعالى وحى فرستاد بسوى داود عليه السلام : بدرستى كه بندگان من با يكديگر دوستى مى كنند به زبانها و دشمنى مى كنند به دلها، و ظاهر مى گردانند عمل نيكو را براى دنيا و پنهان مى كنند در دلهاى خود فريب و دغل را.(173)
در حديث ديگر منقول است كه خدا وحى نمود بسوى حضرت داود كه : مرا ياد كن در ايام شادى و نعمت تا مستجاب گردانم دعاى تو را در ايام بلا و شدت .(174)
فرمود كه : اى داود! مرا دوست دار و محبوب گردان مرا بسوى خلق من .
داود عليه السلام گفت : پروردگارا! من تو را دوست مى دارم چگونه تو را دوست گردانم نزد خلق تو؟
فرمود: ياد كن نعمتهاى مرا نزد ايشان تا مرا دوست دارند.(175)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه در حكمت آل داود نوشته است كه : بر عاقل لازم است كه عارف باشد به زمان خود و اهل زمان خود را بشناسد، و پيوسته متوجه اصلاح نفس خود باشد، زبان خود را از لغو و بى فايده نگاهدارد.(176)
در حديث معتبر ديگر فرمود كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : اى داود! بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقان را.
آن حضرت گفت : پروردگارا! چگونه گناهكاران را با بدى ايشان بشارت دهم صديقان را با فرمانبردارى ايشان بترسانم ؟
فرمود: اى داود! بشارت ده گناهكاران را كه من توبه را قبول مى كنم و از گناهان به رحمت خود عفو مى كنم ، و بترسان صديقان را كه عجب ننمايند به كرده هاى خود، هر بنده اى كه من در مقام حساب بدارم البته هلاك شود.(177 )
به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت داود عليه السلام نشسته بود و جوانى نزد آن حضرت نشسته بود در نهايت پريشانى با جامه هاى كهنه و پيوسته به خدمت آن حضرت مى آمد و مى نشست و سخن نمى گفت .
پس در اين روز ملك الموت به نزد آن حضرت آمد و سلام كرد به آن حضرت و نظر تندى بسوى آن جوان كرد. پس آن حضرت از سبب اين نظر كردن از ملك الموت سؤ ال كرد.
ملك الموت گفت : من ماءمور شده ام كه بعد از هفت روز قبض روح او بكنم در همين موضع .
پس داود عليه السلام بر او رحم كرد، پرسيد: اى جوان ! آيا زن دارى ؟
گفت : نه ، هرگز زنى تزويج نكرده ام .
آن حضرت گفت : برو به نزد فلان مرد - و مرد عظيم القدرى از بنى اسرائيل را نام برد - بگو به او كه : داود تو را امر مى كند كه دختر خود را به عقد من درآورى و امشب زفاف كنى ؛ و آنچه از خرجى مى خواهى بردار و نزد زن خود باش تا هفت روز و روز هشتم به نزد من بيا به همين موضع .
پس چون آن جوان رسالت آن حضرت را به آن مرد رساند، آن مرد اطاعت كرد و دختر خود را به عقد او درآورد، و هفت روز نزد آن زن ماند، روز هشتم به خدمت آن حضرت آمد، حضرت از او پرسيد: چون يافتى خود را در اين هفت روز؟
گفت : هرگز مرا نعمت و شادى زياده از اين حاصل نشده بود.
داود عليه السلام گفت : بنشين و منتظر آمدن ملك الموت باش كه بيايد و قبض روح تو بكند؛ چون دير شد و ملك الموت نيامد به آن جوان گفت : برو به خانه خود و با اهل خود باش ، روز هشتم باز به نزد ما بيا.
پس آن جوان رفت باز روز هشتم به خدمت آن حضرت آمد، چون ملك الموت نيامد باز او را مرخص فرمود گفت : روز هشتم بيا.
در اين مرتبه كه آن جوان آمد، ملك الموت نيز آمد، حضرت داود به او گفت : تو نگفتى كه ماءمور شده ام به قبض روح اين جوان تا هفت روز ديگر؟
گفت : بلى .
آن حضرت گفت : سه هشت روز گذشت و او زنده است .
ملك الموت گفت : اى داود! حق تعالى رحم كرد بر او به رحم كردن تو بر او و اجل او را سى سال پس انداخت .(178)
به سند موثق معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : خلاده دختر اوس را بشارت بده به بهشت و اعلام نما او را كه او قرين تو خواهد بود در بهشت .
پس داود عليه السلام به در خانه او رفت و در زد، زن بيرون آمد و گفت : آيا در باب من چيزى نازل شده است ؟
فرمود: بلى .
گفت : چه چيز نازل شده است ؟
آن حضرت رسالت خدا را به او نقل كرد.
زن گفت : آيا كسى ديگر هست كه مثل نام من نامى داشته باشد؟
داود عليه السلام گفت : نه ، خدا تو را به خصوص فرموده است .
گفت : اى پيغمبر خدا! من تو را تكذيب نمى كنم ، بخدا سوگند كه در خود نمى يابم چيزى كه سبب آن تواند بود كه تو مى فرمائى .
آن حضرت گفت : مرا خبر ده از احوال پنهان خود.
گفت : هرگز دردى يا پريشانى يا گرسنگى به من نرسيد مگر آنكه بر آن صبر كردم و از خدا نطلبيدم كه مرا به حالت ديگر بگرداند و به آن حال راضى بودم و شكر كردم خدا را بر آن حال و حمد گفتم .
آن حضرت گفت : به همين خصلت به اين مرتبه رسيده اى ، اين دين و طريقه اى است كه حق تعالى براى شايستگان بندگان خود پسنديده است .(179) در بعضى از روايات منقول است كه : زبور داود عليه السلام صد و پنجاه سوره بود،(180) و در آنجا مكتوب بود كه : اى داود؟ بشنو از من آنچه مى گويم و آنچه مى گويم حق است ، هر كه نزد من آيد و مرا دوست دارد او را داخل بهشت گردانم . اى داود! از من بشنو آنچه مى گويم و آنچه مى گويم حق است ، هر كه به نزد من آيد و شرمنده باشد از گناهانى كه كرده است گناهان او را بيامرزم و از خاطر حافظان اعمال او محو مى كنم .(181)
در روايت ديگر وارد است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : اى داود! حذر نما از دلهائى كه چسبيده اند به شهوتهاى دنيا كه عقلهاى آنها محجوبند از من و فيض ‍ من به آنها نمى رسد.
اى داود! هر كه محبوبى را دوست دارد تصديق قول او مى نمايد، هر كه انس به حبيب خود دارد گفته او را قبول مى كند و كردار او را مى پسندد، هر كه وثوق و اعتماد به حبيب خود دارد كارهاى خود را به او مى گذارد، هر كه بسوى حبيب خود مشتاق است اهتمام مى كند در رفتار بسوى او كه زود خود را به او برساند.
اى داود! ياد كردن من براى ياد كنندگان من است ، و بهشت من براى اطاعت كنندگان من است ، و زيارت من براى مشتاقان من است ، خود به تنهائى براى مطيعان خود هستم .(182)
منقول است كه حق تعالى به آن حضرت وحى نمود كه : بگو به فلان پادشاه جبار كه من تو را پادشاهى نداده ام كه دنيا را جمع كنى و ليكن تو را استيلا داده ام كه دعاى مظلومان را از من رد كنى و ايشان را يارى كنى ، بدرستى كه من سوگند به ذات مقدس خود خورده ام كه مظلوم را يارى كنم و انتقام مى كشم از براى او از آن كسى كه در حضور او بر او ستم كردند و يارى او نكرد.(183)
منقول است كه حق تعالى وحى نمود بسوى داود عليه السلام كه : اى داود! مرا شكر كن چنانچه سزاوار شكر من است .
داود گفت : خداوندا! چگونه تو را شكر كنم چنانچه حق شكر توست و حال آنكه شكر كردن من تو را نعمتى است از جانب تو.
پس خدا وحى نمود كه : چون اقرار كردى كه حق شكر مرا بجا نمى توانى آورد، شكر كردى مرا چنانچه حق شكر من است .(184)
در روايت ديگر وارد شده است كه : داود عليه السلام روزى تنها به صحرا رفت ، پس حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : اى داود! چرا تو را چنين تنها مى بينم ؟
داود گفت : خداوندا! شوق لقاى تو و مناجات تو بر من غالب شد و حايل گرديد ميان من و خلق تو.
پس خدا وحى نمود به او كه : برگرد بسوى خلق من كه اگر يك بنده گريخته مرا به درگاه من بياورى تو را در لوح حمد كرده شده مى نويسم .(185)
در روايت ديگر وارد است كه در حكمت آل داود نوشته است كه : لازم است بر عاقل كه غافل نگردد از چهار ساعت : ساعتى كه با پروردگار خود مناجات بكند، و ساعتى كه محاسبه نفس خود بكند، و ساعتى كه صحبت بدارد با برادران مؤ منى كه عيبهاى او را به او راست مى گويند، و ساعتى كه مشغول لذت نفس خود گردد در چيزى كه حلال و پسنديده باشد، و اين ساعت ياور اوست بر ساعتهاى ديگر.(186)
به سند صحيح منقول است كه : زنى بود در زمان حضرت داود عليه السلام و مردى مى آمد او را اكراه مى كرد بر زنا، پس خدا روزى در دل آن زن انداخت كه به آن مرد گفت : هرگاه تو نزد من مى آئى كه زنا كنى ، ديگرى به نزد زن تو مى رود و با او زنا مى كند.
پس آن مرد در همان ساعت به خانه خود برگشت ديد كه مردى با زن او زنا مى كند. پس آن مرد را برداشت و به نزد داود عليه السلام آورد و گفت : اى پيغمبر خدا! بلائى بر سر من آمده است كه بر سر كسى نيامده است .
داود گفت : آن بلا چيست ؟
گفت : اين مرد را نزد زن خود يافتم .
پس خدا وحى كرد به داود عليه السلام كه : به او بگو: به آنچه مى كنى جزا مى يابى .(187)
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حق تعالى وحى فرستاد بسوى داود عليه السلام كه : هر بنده اى كه پناه بسوى من آورد در نگاه داشتن از بلاها و جلب نعمتها و بر من توكل كند نه بر ديگران ، و دانم از نيت او كه در اين دعوى صادق است ، اگر آسمانها و زمين و هر كه در آنها است با او در مقام كيد و ضرر درآيند البته براى او به در شدى از ميان آنها قرار دهم و او را از شر آنها نجات دهم ، و هر بنده اى كه از نيت او دانم كه اعتماد بر غير من مى كند و پناه بغير من مى برد البته قطع كنم اسباب آسمانها را از دست او و زمين را در زير او سخت گردانم و پروا نكنم در هر وادى كه او هلاك شود.(188)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه حق تعالى وحى نمود به داود عليه السلام كه : بگو به جباران و ستمكاران كه مرا ياد نكنند با آن حالى كه دارند، كه هر بنده اى كه مرا ياد مى كند من او را ياد مى كنم ، و چون ايشان را باد كنم با آن حال بر ايشان لعنت مى فرستم .(189)
به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در بنى اسرائيل عابدى ود كه حضرت داود عليه السلام را عبادت او بسيار خوش مى آمد، پس حق تعالى وحى فرستاد بسوى داود عليه السلام كه : هيچ كار او تو را خوش نيايد كه او مرائى است و عبادت مرا براى مردم مى كند.
پس چون آن شخص فوت شد، به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: فلان عابد مرد، آن حضرت گفت : او را دفن كنيد؛ و به جنازه او حاضر نشد. پس بنى اسرائيل بر داود عليه السلام انكار كردند و كار او را نپسنديدند و تعجب كردند كه چرا به جنازه او حاضر نشد، و چون او را غسل دادند پنجاه كس برخاستند و گفتند: به خدا شهادت مى دهيم كه بغير از نيكى از او چيزى نمى دانيم و در نماز او نيز پنجاه نفر اينچنين شهادت دادند.
پس حق تعالى وحى فرستاد بسوى داود عليه السلام كه : چرا به جنازه فلان مرد حاضر نشدى ؟
آن حضرت گفت : براى آنچه خود خبر دادى مرا از حال او.
حق تعالى فرمود: بلى چنين بود او، وليكن جمعى از احبار و رهبانان در جنازه او حاضر شدند و نزد من شهادت دادند كه از او نمى دانند مگر نيكى ، پس شهادت ايشان را قبول كردم و آنچه خود مى دانستم از او آمرزيدم .(190)
و در حديث معتبر منقول است كه : حضرت امام رضا عليه السلام در مجلس ماءمون به راءس الجالوت كه اعلم علماى يهود بود فرمود كه : داود عليه السلام در زبور خود فرمود: خداوندا! مبعوث گردان برپادارنده سنت را بعد از فترت ، يعنى بعد از آنكه مدتها پيغمبر بر مردم مبعوث نگرديده باشد.
پس حضرت فرمود: آيا مى شناسى پيغمبرى را كه سنت را بعد از فترت برپا داشته باشد بغير از محمد صلى الله عليه و آله (191)؟
و سيد ابن طاووس رحمه الله ذكر كرده است كه : در زبور داود عليه السلام ديدم در سوره دوم كه : اى داود، تو را گردانيدم خليفه خود در زمين و گردانيدم تو را تنزيه كننده خود و پيغمبر خود، و بزودى عيسى را جمعى خدا خواهند دانست بغير از من به سبب قوتى كه من به او خواهم داد كه مردم را به اذن من زنده خواهد كرد.
اى داود! مرا وصف كن براى خلق من به كرم و رحمت و به آنكه بر همه چيز قادرم .
اى داود! كى از خلق گسيخته شد و به من پيوست كه من او را نااميد كردم ؟ و كى بازگشت به درگاه من كرد كه من او را از درگاه انابت خود راندم ؟ چرا خدا را به قدس و پاكى ياد نمى كنيد، او صورت دهنده و آفريدگار شما است به رنگهاى مختلف ؟ چرا حفظ نمى كنيد طاعت خدا را در ساعتهاى شب و روز؟ و چرا دفع نمى كنيد ياد معصيت مرا از دلهاى خود؟ گويا هرگز نخواهيد مرد و گويا دنياى شما باقى خواهد بود و هرگز از شما زايل نخواهد شد و حال آنكه از براى شما در بهشت نعمت من گشاده تر و فراوان تر است از دنيا اگر تعقل و تفكر نمائيد، بزودى خواهيد دانست در هنگامى كه به نزد من مى آئيد كه من بينا و مطلعم بر كرده هاى خلايق ، منزه است خداوندى كه خلق كننده نور است .
و در سوره دهم نوشته است كه : اى گروه مردمان ! غافل مشويد از آخرت و فريب ندهد شما را اين زندگانى براى حسن و طراوت دنيا.

next page

fehrest page

back page