آب ، چراگاه و آتش ،
2. ان المسلمين شركاء فى الماء و النار و الكلاء (288) مسلمانها در
سه چيز شريكند، در آب و آتش و چراگاه ، حديث
اول ، عامه مردم و حديث دوم ، همه مسلمانها را در سه چيز شريك قرار داده است .
3. قطب راوندى روايت كرده است كه حضرت رسول
صلى الله عليه و آله پس از آنكه قلعه هاى خيبر را فتح كرد، قلعه اى كه جميع
اموال و ماءكولات آنها در آن بود راهى كه بتوان آن را فتح كرد وجود نداشت ، حضرت آنان
را محاصره كرد، پس از چند روز يكى از يهوديان گفت :
يا محمد مرا بر جان و مال و اهل و عيالم امان بده تا تو را از راهى كه بتوانى اين قلعه را
فتح كنى ، راهنمايى كنم حضرت او را امان داد.
يهودى ، محلى را نشان داد و گفت اگر از اين محل
تونل بزنيد منتهى مى شود به آب آنها، آن را سد كن ، چون آب نداشته باشد، جز تسليم
چاره ديگرى نخواهند داشت ، حضرت فرمود: ممكن است خدا وسيله اى بهتر از اين را فراهم
كند (نترس ) امان تو در اعتبار خود باقيست . (289)
در جنگ صفين ، ابوالاعور سلمى از لشكر معاويه ، به شريعه فرات رسيد، پيرامون را
آب گرفت ، لشكريان اميرمؤ منان عليه السلام جلوگيرى كرد ارتش امير عليه السلام
شريعه را با صلابت و شجاعت تمام پس گرفتند و قشون معاويه را فرارى دادند
حضرت فرمود: مانع اهل شام نشويد، بگذاريد از آب استفاده كنند.
شاميان موقعيت را مناسب تشخيص داده ، دوباره شريعه را تصرف كردند، باز ارتش امام
با قدرت تمام فرات را پس گرفتند؛ اين دفعه از فرماندهان كردند:
اءمنعهم الماء يا اميرالمومنين كما منعوك : فقال : لا خلوا بينهم و بينه لا
افعل ما فعلا الجاهلون ، فسنعرض عليهم كتاب الله و ندعوهم الى الهدى فان اجابوا و الا
ففى حدالسيف ما يغنى انشاءالله
اى اميرمؤ منان ! آب را بر روى آنها ببند همانطور كه به روى ما و لشكر تو بستند،
فرمود: نه ميان آنها و آب ، را آزاد و خالى كنيد من كارى را كه نادانها كردند نمى كنم ،
به زودى كتاب خدا را بر آنها عرضه كرده دعوت به هدايت مى كنيم ، اگر
قبول كردند، كه چه بهتر وگرنه با خواست خدا تيزى شمشير كفايت مى كند؛ و ما را از
مانع شدن آب بى نياز مى سازد.
نصر بن مزاحم گويد: به خدا قسم ، غروب نرسيده
اهل عراق و شام از آب برداشته و استفاده مى كردند به طورى كه هيچ يك مزاحم ديگرى
نبود. (290)
از اين نوع احاديث استفاده مى شود كه حتى در مواقع خاص و پيش آمدهاى حساس هم ، اين
بزرگان از اسلحه كشنده و مهلك آب ، استفاده نمى كردند، به هيچ وجه اين اجازه را به
خود نمى دادند كه با زور و نيروى تشنگى و عطش ، به مصاف پرداخته و طرف
مقابل را از پا درآورند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله رضايت نداد، با
تحميل تشنگى ، بر كوچك و بزرگ ، كافران حربى مانند يهوديان ، خيبر را با قطع
وادار به تسليم كنند.
اميرمؤ منان عليه السلام شديدا نهى مى كند، با سد شريعه فرات معاويه و لشكريانش
را از ميان بردارند. (291)
در محاصره عثمان ، به وسيله حسنين عليه السلام به خانه او آب فرستاد و نگذاشت از
تشنگى بميرند.
روز ملاقات امام حسين عليه السلام را با حر بن يزيد رياحى دستور مى دهد
به استقبال آنان رفته ، و همه آنها را با اسبهايشان سيراب نمايند. با اينكه مى توانست
با كمى تاخير تمامى لشكريان حر را از پا در آورد، اما اين كار را نكرد و به خود اجازه
نداد كه آنها در جلوى چشم امام از تشنگى هلاك شوند، شخصيت و عظمت روح امام بالاتر از
آن بود كه اين گونه با آنها رفتار نمايند.
اما پيروان و نژاد همين ها با كمال بى شرمى و گستاخى و با زير پا گذاشتن تمامى
ارزشها انسانى و قوانين بشرى الهى ، همان شريعه فرات را به روى فرزندان اين دو
بزرگوار بستند؛
به صغير و كبير، زن و مرد، حتى به چهارپايان زبان بسته آنها رحم نكردند.
با بى حيايى تمام ، آب فرات را به آسمان مى پاشيدند و فرياد مى زدند آيا نمى
بينيد فرات را مانند شكم ماهى و كبد آسمان جارى است ! از آن نخواهيد چشيد،
تا تشنه لب و با دل سوزان بميريد. (292)
مى نويسند در وقايع كربلا خود امام حسين عليه السلام از شدت عطش ميان زمين و آسمان
را مانند دود و بخار مى ديد! به خاطر يك جرعه آب ناله جوان 18 ساله اش بلند شد:
ياابتاالعطش قد قتلنى بابا تشنگى مرا كشت
پدر، پس از لحظه اى سر بلند كرد فرمود: هات لسانك زبانت را
بيرون بياور زبان جوان به كام پدر بلافاصله به عقب برگشته و مى گويد:
بابا عطش تو كه بيشتر از من و زبانت مثل چوب خشكيده است .
ديگرى از عمو آب خواست ، انگشتر به دهان او گذاشت تا عطش او فرو نشينيد بچه هاى
كوچك به در خيمه عمو گرد آمده آب مى خواستند امام به برادر اكيدا سفارش مى كند
فاطلب الماء لهولاء الاطفال برادرم
ابوالفضل ، براى اين بچه هاى تشنه جگر آبى فراهم فرما.
طفل شش ماه به خاطر نوشيدن يك جرعه شير به سينه خشكيده مادر، چنگها زده ، و از اثر
ناخنهاى كوچكش سينه مادر خراشيده شده بود. خود امام عليه السلام در دم آخر توى گودى
قتلگاه ، پس از مناجات با معبود و اظهار عبوديت و بندگى و تسلم محض به در
مقابل دوست .
رو به اشقياى آن دشت پر بلا گرفته و فرمود: يا قوم ! اسقونى شربة من الماء لقد
نشفت كبدى من الظماء اى قوم يك جرعه آبى به من بدهيد، جگرم از تشنگى پاره پاره
شد چاهى كه در پشت خيمه ها كنده بودند با هلهله وحشيانه ريختند آنرا هم پر
كردند، ارباب مقاتل مى نويسند:
بچه هاى كوچك ريگهاى زمين را اين طرف و آن طرف مى كردند
دل و سينه هاى خود را روى آن مى گذاشتند شايد كوچكترين تخفيفى بر تشنگى ايشان
حاصل آيد آنان كه اين سختگيريها را كردند، چه پاسخى به جد و پدر بزرگوار اين
مظلومان جگر سوخته ، خواهند داشت
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
|
خوش داشتند حرمت ميهمان كربلا
|
زان تشنگان هنوز به عيوق مى رسد
|
فرياد العطش ز بيابان كربلا
|
چون خون حلق او بر زمين رسيد
|
جوش از زمين به ذروه عرش برين رسيد
|
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب
|
از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
|
اين خشك لب افتاده ممنوع از فرات
|
كز خون او زمين شده جيحون حسين تست
|
اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
|
از موج خون او شده گلگون حسين تست
|
ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند
|
يك باره بر جريده رحمت قلم زنند
|
دست عتاب حق بدر آيد ز آستين
|
چون اهلبيت دست بر اهل ستم زنند
|
فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت
|
گلگون كفن بعرصه محشر قدم زنند
|
جمعى كه زد بهم صفشان شور كربلا
|
در حشر صف زنان صف محش بهم زنند
|
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
|
آن ناكسان كه تير به سيد حرم زنند
|
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
|
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند.
|
الا لعنة الله على القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون
بخش 3 : انواع آب
ماده جارى و روانى كه به آن اصطلاحا آب گفته مى شود، انواع مختلفى دارد، الف -
مضاف ! ب - مطلق
زمينى است مانند آب جارى ، راكد، شيرين ، تلخ ، گرم و سرد، هر يك از اين آبها خاصيتها
و احكام مخصوص به خود دارد كه در لابه لاى اين كتاب به آنها اشاره خواهد شد. براى
تيمن و تبرك سخنى از امام صادق عليه السلام مى آوريم .
قال عليه السلام و تفكر فى صفاءالمائ و رقتة و طهورة و بركتة و لطيف امتزاجه
بكل شى ء و استعمله فى تطهير الاعضاء التى امرك الله بتطهيرها. و اءت بآدابه و
فرائضه و سننه فان تحت كل واحة منه فوائة كثيرة و اذا اتسعملتها بالحرمه انفجرت
لك فوائده عن قريب (293)
1: آب مضاعف
آب مضاعف : آبى را گويند كه بدون تقليد و اضافه كردن آن به قيدى ديگر نتوان به
آن آب گفت : مانند آب سيب و آب هويج و اين خود سه قسم است : 1. افشره چيزها (المعتصر
من الاجسام ) مانند: آب سيب و آب انار 2. آميخته با چيزها (لممتزج بها) مانند، شربت ؛ دوغ و
آب آميخته به خاك و گل بسيار 3. تبخير شده چيزها ، مانند: گلاب ، عرق نعناع و ديگر
عرقها.
آب مضاعف : اگر از اصل ، پاك باشد، و با نجسى هم برخورد نكرده باشد، طاهر است
ولى به اجماع فقهاء، رافع حديث نيست . نمى توان با آن وضو گرفت يا
غسل كرد) و بنا بر قول قويتر، حتى در حال حاضر اضطرار نيز، خبث نجاست را برطرف
نمى سازد و اگر با نجس يا متنجس هر قدر اندك باشد، برخورد كند نجس مى شود، مگر
اينكه از بالا به سوى پائين جريان داشته باشد و نجس در پايين با آن برخورد كند
كه در اين صورت قسمت بالايى آن متنجس نمى گردد؛ مثلا وقتى از گلابدان بر دست
نجس گلاب ريخته شود آنچه در گلابدان است ، نجس نمى شود؛ حتى اگر با گلاب
نجسى كه در دست كسى است متصل باشد. همچنين اگر آب مضاعف با فشار با نجاست
تماس يابد؛ حتى اگر نجاست بالاتر از آب باشد؛ باز نجس نمى شود؛ مانند فوران
آب مضاف بر نجس . (294)
2: آب مطلق
آب مطلق : به آبى گفته مى شود كه بدون تقييد و اضافه بتوان به آن آب گفت ، مانند
دريا، آب چشمه ، آب چاه ، در همه اينها حتى اگر جايى را كه نسبت داده شده است برداريم
به صورت مطلق آب گفته مى شود.
و از نظفر فقهى : آب خالصى است كه پاك كننده پليديها و حيات بخش جانداران است ،
آسمانى باشد مانند: باران يا زمينى مانند چشمه ها و نهرها و درياها و آب چاه : كه جوشش
داشته باشد.
آب مطلق در هر جا ديده شود اگر يقين به متنجس بودن آن نباشد، (يعنى بو، مزه ، يا رنگ
آن تغيير نيافته باشد) پاك است .
3 : آب حيات
در ميان آبهاى زمينى آبى وجود دارد كه آنرا آب حيات گويند.
مشهور است كه هر كس موفق به نوشيدن آن شود حيات ابدى و زندگى جاويدان پيدا مى
كند. اين آب استثنائى و ناپيدا را كسانى گشتند پيدا كنند و جرعه اى بنوشند، اما موفق
نشدند. ولى مشهور است كه حضرت خضر و الياس از آن چشمه نوشيده اند.
حضرت موسى عليه السلام با همراهانش كنار آن رسيدند ماهى شورى كه به همراه داشتند
به عين الحياة افتاد و زنده شد چون يكى از خواص مخصوص آن آب ، زنده
كردن مرده هاست . (اما به علت از آن چشمه ننوشيده اند! درست معلوم نيست ). در اين باره
به چند حديث توجه كنيد:
1. ابراهيم بن ابى يحيى المدنى از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه : در
اول خلافت عمر يك نفر از اولاد هارون از اميرمؤ منان عليه السلام پرسيد: اولين درختى كه
در زمين روييد و اولين چشمه اى كه از زمين جوشيد و نخستين سنگى كه بر زمين گذاشته
شده بود چه بوده است ؟ در روايت ابى الطفيل : و اولين قطره خون كه بر زمين ريخته شد
از زمين بود؟ فرمود: اولين قطره خون ، شما مى گوييد خون
هابيل است كه به دست برادرش كشته شد ولى اينطور نيست ، پيش از آنكه حوا بچه دار
شود عادت ماهيانه ديد و بر زمين ريخته شد.
اما اولين درخت ، درخت زيتون است ، اين حرف دروغ است ، بلكه درخت خرماى
عجوة است كه با آدم از بهشت فرود آمد و آن را كاشت ،
اصل همه نخل ها از آن است .
اما اولين چشمه اى كه جوشيد: يهود مى گويند چشمه اى است كه از زير سنگ بيت المقدس
جوشيد، دروغ مى گويند بلكه عين الحياة است كه هر كس به آن برسد زنده
مى شود خضر در مقدمه لشكر ذى القرنين بود عين الحياة را
مى جست خضر آن را پيدا كرد و خورد ولى ذى القرنين پيدا نكرد، و موفق به خوردن از آن
نشد.
در روايت ابى طفيل فرمود: آن چشمه (عين الحيات ) است كه موسى و فتى (همراه او) بر آن
چشمه ايستادند، و با آنها ماهى شورى بود كه به آن آب افتاد و زنده شد، و هر ميتى بر
آن آب برسد زنده مى شود.
اما اولين سنگى ، يهود، گمان مى كردند، سنگى است كه در بيت المقدس است دروغ مى
گويند، بلكه حجرالاسود است كه با آدم از بهشت فرود آمد و در ركن بيت گذاشته شد،
آنرا استعلام مى كنند اول از برف سفيدتر بود اما خطاكاران بنى آدم دست به آن ماليدند
سياه شد. (295)
2. ابن فضال از امام رضا عليه السلام نقل مى كند:
قال : ان الخضر شرب من ماء الحياة فهو حى لايموت حتى ينفخ الصورو انه لياتيانا
فيسلم علينا فنسمع صوته و لا نرى شخصه و انه ليحضر حيث ذكر فمن ذكره منكم
فليسلم عليه و انه ليحضرالمواسم فيقضى جميع المناسك و قف بعرفة فيؤ من على دعاء
المؤ منين فسيؤ نس الله به و حشة قائما فى غيبته و
يصل به وحدته (296)
فرمود: خضر از آب حيات نوشيد تا دميدن صور نمى ميرد او پيش ما مى آيد و بر ما
سلام مى كند، صدايش را مى شنويم خودش را نمى بينيم ، در هر جا نام او برده شود
حاضر مى شود، از شما هر كس اسم او را ببرد فورا بر او سلام كند، موسم هاى حج
حاضر شده مناسك حج را انجام مى دهد، و در عرفا تن مى ايستد و به دعاهاى مؤ منين آمين مى
گويند، به زودى خداوند وحشت قايم ما را در زندان غيبتش با او از بين مى برد، با آن
حضرت مانوس مى شود، او را از تنهايى درمى آورد غيبش با او از بين مى برد، با آن
حضرت مانوس مى شود او را از تنهايى درمى آورد.
3. در تفسير قمى روايت طولانى درباره ملاقات حضرت موسى عليه السلام و خضر عليه
السلام نقل مى كند در ضمن آن روايت است حضرت موسى به وصى خود،
يوشع عليه السلام گفت : خداوند مرا امر كرده از مردى كه در
محل بهم آمدن تلاقى دو دريا است ، تبعيت كرده ، و از او علم ياد بگيرم ،
ماهى شورى را تهيه كردند به محل معين رسيدند، مردى را كه به پشت خوابيده بود،
ديدند و وصى موسى ماهى را در آورد، در چشمه اى كه آنجا بود شست ، آن
ماءالحيوان بود، ماهى زنده شد، به
داخل آب رفت . (297) در روايت ديگر مى گويد: يوشع بن نون ، از چشمه اى كه
نزديكش بود، وضو گرفت . از آب وضو، چند قطره روى ماهى پخته شده ترشح كرد،
ماهى زنده شد و به آب جهيد . (298)
4. زرارة و حمران و محمد بن مسلم از ابى جعفر و ابى عبدالله عليه السلام
نقل مى كنند: قال : انه لما كان من امر موسى عليه السلام الذى كان اعطى
مكتل فيه حوت مملح و قيل له هذا يدلك على صاحبك عند عين مجمع البحرين لا يصب منها شيى
ء ميتا الا حيى يقال له ماءالحياة (299) فرمود: كار موسى عليه السلام به
جائى رسيد كه زنبيلى داده شد كه در آن ماهى نمك زده بود ، و به او گفته شد اين ماهى
تو را در نزديكى چشمه اى كه در محل به هم رسيدن دو رياست ، به خضر راهنمايى مى
كند، هيچ مرده اى به آن چشمه نمى رسد مگر اين كه زنده مى شود، به آن آب حيات
گويند
ابى حمزه از ابى جعفر عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ذى القرنين بنده
صالح بود، شاخ طلا و نقره نداشت ، بلكه او را به سوى قومش مبعوث كرد به طرف
راست سرش زدند، از آنها مدتى غايب شد، دوباره به سوى آنها برگشت ، به طرف چپ ،
سرش زدند و در شما نيز مثل او هست ؟ سه مرتبه اين را تكرار كرد. به او چشمه حيات را
توصيف كرده گفته بود هر كس از آن بنوشد نمى ميرد تا صيحه و نفخ صور را بشنود
چشمه داشت و خضر در مقدمه لشكرش بود از فداكارترين اصحاب او بود. به خضر و
سيصد و پنجاه و نه نفر ديگر، ماهى نمك دار
تحويل داد و سفارش كرد هر كس در يك چشمه ماهى را بشويد.
خضر هم به يكى از آن چشمه ها رسيد، وقتى كه ماهى را به آب انداخت ، بوى آب كه به
ماهى رسيد زنده شده به آب مى رفت ، خضر اين را كه ديد، لباس ها را دور انداخته و خود
را به آب زد، به آب فرو مى رفت و مى خورد به اميد اين كه به آب حيات رسيده است ،
پس همگى برگشتند، ذوالقرنين دستور داد، همه ماهى ها را گرفتند، شمردند ديدند كه
يكى كم است .
گفتند ماهى خضر مانده ، صدايش كرده ، پرسيد ماهى را چه كردى ، جريان را گفت
پرسيد، چه كار كردى گفت ، به آب فرو رفتم ، هر چه گشتم پيدايش نكردم ، پرسيد
از آب خوردى ، گفت ، بلى ، ذوالقرنين ، هر چه گشت ، عين الحيات را پيدا نكرد، به خضر
گفت ، قسمت تو بوده است و تويى كه براى اين چشمه ها آفريده شده اى ، در روايت
كمال الدين از عبدالله بن سليمان هست كه ذوالقرنين گفت : مژده باد بر تو و بر
باقيماندن طولانى با غائب شدن از نظرها تا نفخ صور.
و اسم ذى القرنين عياش بود، اولين پادشاهى بود، پس از طوفان نوح به شرق و غرب
عالم سلطنت كرد. (300)
روايت شده است كه خضر و الياس در موسم حج با هم هستند و در موقع جدائى با اين دعا از
هم جدا مى شوند. بسم الله ما شاء الله لا قوة الا بالله ما شاء الله
كل نعمة فمن الله ما شاء الله الخير كله بيد الله
عزوجل . ما شاء الل لا يصرف السؤ الا الله (301) بعضى ها مى گويند خضر و
الياس يك نفر است اما روايت بالا و روايتى كه مى گويد: خضر به خشكى و الياس به
دريا مامور است اين نظريه را نفى مى كند. و اسم خضر تاليا بن ملكان بن عابر بن
ارفخشد بن سام نوح است ، خضر ناميده شد. چون در هر جايى مى نشيند زمين سبز مى شود
(302) از روايت گذشته و سائر روايات معلوم مى شود كه ، عين الحياة وجود دارد ولى
نامرئى است ، و يا در جايى قرار گرفته است كه اگر كسى هم ديده باشد، نمى
شناسد.