جناب حجة الاسلام شيخ محمد على شاه آبادى به
نقل از عارفى وارسته در مشهد مقدس فرمود:
پيرمردى در همسايگى ما وجود داشت ، كه باگذشت سالها، تغييرى جسمى در او پديد
نيامده و او در كمال سلامت به حيات خويش ادامه مى داد. تعجب من بيشتر از آن بود كه پدر
و جدم نيز مى گفتند كه ما از دوران طفوليت آن پيرمرد را به همين
شكل موجود ديده ايم ، در حالى كه باگذشت زمان در وضعيت جسمى او تغييرى
حاصل نمى شد.
پس متوجه شدم كه بايد سرى وجود داشته باشد كه او را ساليان
سال به همين وضع نگه داشته و مايه حيات او شده است ، از اين جهت روزى به نزدش
رفته و واقعيت حياتش را از او جويا شدم ، او ابتدا تلاش مى كرد كه به نحوى از بيان
حقيقت طفره رفته و از بيان آن دورى كند، ولى من مصرانه از او واقعيت حياتش را مى خواستم
.
بالاخره او گفت : سالها پيش ، آدم ثروتمندى بودم . در يكى از شبهاى زمستانى ، بسيار
ديروقت از مغازه ام به سوى خانه باز مى گشتم ، كه ناگاه متوجه روشنايى بسيار
ضعيف يكى از اتاقهاى مشرف بر كوچه اى از كوچه هاى بين راه شدم . با خود گفتم :
حتما مساله اى وجود دارد كه چراغ اين اتاق را مشاهده كرده و در
كمال تعجب يافتم كه زنى به همراه چند فرزندش در حالى كنار سفره نشسته است كه
كودكانش با گريه از او شام مى خواهند، مادر نيز هر از چندگاه مى گويد صبر كنيد تا
غذا درست شود، عذابتان مى دهم !
نگاهى به ديگ غذا كرده و چيزى جز آب در آن نيافتم ! پس متوجه شدم آن زنى براى آرام
كردن بچه ها، آب بر سر چراغ نهاده تا آنان پس از ساعتى انتظار خود به خود به
خواب روند؟!
با سرعت و ناراحتى بسيار به خانه آمده و به همسرم گفتم :
آنچه امشب غذا داريم ، در طبقى بگذار، هر چه لباس نو و زيبا و كفش خوب براى عيدى
فرزندانم خريده ام را نيز بياور!
همسرم كه ابتدا از رفتار من سخت به حيرت افتاده بود، پس از دانستن جريان ، غذا را آماده
و در طبق گذاشت ، من نيز مقدارى پول در داخل آن قرار داده و خدمتگزارم را صدا زده و به او
گفتم :
اين غذا و لباسها را به فلان خانه ببر و در را به صدا درآور بدون آن كه صاحب خانه
متوجه شود، فورا از آنجا دور شو، تا مبادا صاحبخانه تو را بشناسد!
هنگامى كه خدمتگذار با غذا، لباس و پول به سمت خانه آن زن راه افتاد، من نيز به
سرعت خود را از راهى ديگر به نزديكى همان خانه رسانده و به انتظار رفتار زن
ايستادم ، تا ببينم چه پيش مى آيد؟!
لحظاتى بعد خدمتگزارم به درب خانه آن زن رسيد!؟ غذا، لباس و
پول را كنار درب نهاد، درب خانه را به صدا در آورده و طبق دستور از آنجا به سرعت
دور شد.
پنجه اهل سخاوت سوى دامان گدا
|
|
وقت رفتن غنچه است و وقت برگشتن گل است . |
(45)
زن در را باز، و با ناباورى اطراف خويش را جستجو كرد و بعد با خوشحالى غذا،
لباس و پولها را برداشته به داخل خانه برده و درب خانه را نيز بست . من به كنار
همان پنجره اتاق زن رفته ، رفتار او و فرزندش را از نزديك مشاهده كنم !
به محض آن زن با طبق غذا وارد اتاق شد، بوى عطر غذا، بچه هاى گرسنه را سخت به
هيجان آورد و به وضوح يافتم كه آنان چند روزى است كه گرسنه اند. پس بچه ها به
سمت آن ظرف غذا هجوم آوردند، اما آن زن ، آنان را كنار زده و گفت :
بگذاريد اول دعا كنيم بعد غذا بخوريد؟!
زن به دعا پرداخت و با حالتى خاص گفت :
خدايا به صاحب اين غذا و لباس يك هزار سال عمر عنايت كن !
پس از اين دعا، بچه ها و زن شروع به غذا خوردن كرده و من نيز راه خانه خود را پيش
گرفته و بازگشتيم .
از آن جريان ، شالها گذشت ، در كمال تعجب متوجه شدم فرزندان ، نوه ها و بسيارى از
بستگانم مى ميرند، ولى من همچنان زنده ام ، اكنون از آن تاريخ تاكنون نهصد و شصت و
اندى سال مى گذرد! و براى اين كه سرم فاش نشود، مجبورم پس از هر چند ده سالى ،
از شهرى به شهر ديگر بروم تا زبانزد مردم نشوم !
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را
|
كه صدر مجلس عشرت فقير ره نشين دارد.
|
چو بر روى زمين باشى توانايى غنيمت دان
|
كه دوران ناتوانيها بسى زيرزمين دارد.
|
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندان است
|
|
نبيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چنين |
دارد.
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان
|
|
كه صد جمشيد و كيخسرو و غلام كمترين دارد. |
وگر گويد نمى خواهم چو حافظ عاشقى مفلس
|
|
بگوئيدش كه سلطانى ، گدائى همنشين دارد. |
(46)
آن عارف وارسته ادامه داد كه :
در قديم از بست بالاى حرم تا بست پايين حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام ،
رودخانه اى بود كه اطراف آن را درختان بسيار تنومند چند صد ساله احاطه كرده بودند.
آن مرد نهصد و چند ساله نيز مى گفت :
پيرمردى كه اين درختان را كاشت مى شناختم .
اين در حالى است كه از عمر آن درختان تقريبا حدود نهصد
سال مى گذشت !(47)
بويايى صالح :
مرحوم آيه الله شيخ مرتضى حائرى رحمه الله فرمود:
در ايام زمستانى ، ماه مبارك رمضان بود. عصر روزى با مرحوم آقاى حاج سيد حسين قاضى
رحمه الله به مسجد جمكران تشريف يافتيم . در حين ورود به مسجد، بوى عطر مخصوصى
به مشامم رسيد، كه از آن سنخ عطر تاكنون حس نكرده ام ، پس از انجام نمازهاى مخصوص
به قم بازگشته و براى اداى نماز مغرب و عشا به مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام
حاضر شدم ، پس از پايان نماز، از جلوى مغازه عطارى قديمى گذر كردم ، ولى ناگهان
متوجه همان بوى عطر مخصوص كه در مسجد جمكران آن را بوئيده بودم . در آن مغازه نيز
شدم به صاحب مغازه نگاهى كرده و او را مرد عجيبى يافتم ؛ زيرا اين مرد را از كودكى مى
شناختم : او بسيار آرام بود و در كمال آرامش به كسب مى پرداخت او در تمام
طول مدت كاسبى اش گفتگوى ناجور، دعوايى خاص و يا مزاحى تند نداشت ، به هيچ
گروه و فرقه اى وارد نمى شد و مريد هيچ فردى نيز نبود، حضورش در مجالس روضه
و جماعات كاملا غير مشخص بود.
بارى ! فرداى آن شب به مغازه اين مرد رفته و با اشاره به يك سنخ بودن بوى عطر
مسجد جمكران و بوى يافته شده ديشب در مغازه اش به وى چنين متذكر شدم :
معلوم مى شود ما نيز بيگانه نيستيم پس مطلب را به من بگو!
او با زيركى پاسخ داد: ان شاءالله خير است ؟!
گفتم : آقا امام عصر عليه السلام اينجا تشريف مى آورند؟
او گفت : ممكن است بعضى از اصحاب ايشان ، اينجا تشريف بياورند! از او خداحافظى
كرده و به راهم ادامه ، ولى بعدها به وضوح مى يافتم كه اشخاص ناشناسى كه گاه
در مسجد جمكران آنان را مى بينم ، به مغازه وى رفت و آمد دارند! ضمن آن كه پس از رحلت
مرد با صفا و صداقت ، مرحوم آقا شيخ محمد تقى تهرانى ، شبى در عالم رؤ يا ديدم كه
وى به مغازه همين مرد آمده و بسته اى كه مربوط به احتياجات منزلش بود، از او گرفته
و رفت .
وقتى از خواب بيدار شدم به يقين دانستم كه او در زمان غيبت كبرى از مصاديق خليفه
خداوند در روى زمين است كه چنين به درستى و در
كمال آرامش به نيازهاى مردم پاسخ مى گويد(48)