next page

fehrest page

back page

مقدار دارايى كه با آن سؤ ال حرام مى شود
بدان گفتار پيامبر خدا (ص ) كه فرموده است : ((كسى كه در حال توانگرى سؤ ال كند خواهان پاره هاى زياد آتش جهنم است )) (824) اشاره اى صريح بر حرام بودن سؤ ال است ، ليكن تعيين حد توانگرى و اندازه گيرى آن دشوار مى باشد و بر ما نيست كه اندازه ها را تعيين كنيم ، چه آنها امورى توقيفى است و از طريق شرع به دست مى آيد. در حديث آمده است كه : ((به غناى خداوند از غير او بى نياز باشيد.)) عرض كردند: آن غنا چيست ؟ فرمود: ((طعام روز و شام شب .)) (825) در حديث ديگر آمده است : ((هركس سؤ ال كند در حالتى كه پنجاه درهم يا معادل آن را از طلا داشته باشد در سؤ ال اصرار كرده است ))؛ (826) و در جاى ديگر ((چهل درهم )) ذكر شده است . و هرگاه اندازه ها مختلف شود و اخبارى كه حاكى آنهاست صحيح باشد بايد يقين كنيم كه اخبار در حالات مختلف صدور يافته است ، چه حق در ذات خويش جز يكى نيست ، و تعيين اندازه توانگرى ممتنع است ، لذا غايت ممكن تعيين تقريبى آن است ، و اين كار نيز جز با تقسيم بنديى كه همه نيازمندان را فرا گيرد ميسر نيست ، از اين رو مى گوييم :
پيامبر خدا (ص ) فرموده است : فرزند آدم تنها در سه چيز حق دارد: ((طعامى كه وجود او را قوام بخشيد، جامه اى كه عورتش را بپوشاند و خانه اى كه او را در خود جاى دهد و زياده بر اينها را حساب است .)) (827) ما براى بيان نيازها و انواع و مقدار و اوقات آنها اين سه احتياج را اصل قرار مى دهيم :
انواع نيازها: عبارت است از همين سه چيز و آنچه در همين معنا و براى اين مقصود باشد به آنها ملحق مى شود حتّى كرايه اى را كه مسافر در صورت ناتوانى از پياده روى مى دهد و امور ديگرى نظير آن ملحق به همين نيازهاست ، و نيز عيال و فرزند و همه كسانى كه كفالت آنها بر او واجب است ملحق به اويند.
مقدار: در تهيه لباس بايد آنچه را درخور اهل دين است رعايت شود كه عبارت است از يك دست لباس مركب از يك پيراهن و دستار و شلوار و كفش ، و از هر جنسى جز يكى مورد نياز او نيست . اثاث خانه را نيز بايد بر همين مبنا قياس كرد. نبايد جامه نازك بخواهد و در آن جا كه ظروف سفال كفايت مى كند. نبايد خواهان ظروف مس و روى باشد چه از داشتن آنها بى نياز است . بايد از نظر تعداد به يك عدد، و از حيث جنس به پست ترين انواع آن به طورى كه زياد از حد معمول خارج نباشد اكتفا كند.
طعام : مقدار آن در روز يك مدّ است و اين را شرع معيّن كرده است . و نوع آن هر چيزى است كه بتواند خوراك شود هر چند از جو باشد، و خورش هميشه زيادى امّا قطع آن بكلى موجب ضرر است ؛ از اين رو در پاره اى احوال رخصت داده شده است .
مسكن : كمترين آن چيزى است كه از حيث مقدار كافى باشد بدون اين كه آرايش آن در نظر گرفته شود، و سؤ ال از مردم براى آراستن و توسعه دادن خانه ، در حكم سؤ ال در حال بى نيازى است .
امّا در مورد اوقات : نسبت به آنچه در حال حاضر بدان نياز دارد اعم از خوراك يك شبانه روز و جامه اى كه بپوشد و خانه اى كه در آن سكنا كند شكى نيست ، ليكن سؤ ال او براى آينده سه صورت دارد:
1 - در فردا به آن نياز پيدا مى كند.
2 - پس از چهل يا پنجاه روز آينده بدان محتاج مى شود.
3 - پس از گذشت يك سال بدان احتياج دارد.
ترديدى نيست كسى كه كفاف خود و عائله اش را - اگر عائله داشته باشد - براى مدت يك سال داشته باشد سؤ ال او حرام است ، چه داشتن كفاف يك سال نهايت توانگرى است و مقدار پنجاه درهم كه در حديث آمده بر همين مورد حمل شده است ، زيرا پنج ديدار براى شخص منفرد اگر ميانه روى كند هزينه يك سال او را كافى است ، و اگر عائله مند باشد بسا كفايت نكند ليكن چنانچه پيش از سال محتاج شود و قدرت بر سؤ ال داشته باشد و فرصت آن از دست نمى رود سؤ ال كردن او جايز نيست ، چه او در حال حاضر نيازى ندارى و بسا تا فردا زنده نماند؛ در اين صورت بدون آن كه نيازى داشته باشد سؤ ال كرده است ، در حالى كه طعام يك شبانه روز او را كافى است و خبرى كه مشعر به اين مقدار است بر همين مورد حمل شده است .
امّا چنانچه فرصت سؤ ال از دست مى رود و اگر تاءخير كند كسى پيدا خواهد شد كه به او چيزى بدهد سؤ ال برايش مباح مى شود، چه اميد يك سال ديگر زيستن آرزوى دورى نيست ، و او از اين كه سؤ ال را به تاءخير اندازد بيم دارد كه مضطرّ شود و از تهيه مايحتاج خود ناتوان گردد. اگر بيم عجز از سؤ ال در آينده ضعيف باشد و آنچه مورد سؤ ال اوست در حد ضرورت نباشد سؤ ال او خالى از كراهت نيست ، شدت و ضعف اين كراهت برحسب درجات ضعف اضطرار و بيم از دست رفتن فرصت و طول مدتى است كه در آن نيازمند سؤ ال مى شود و اينها قابل ضبط و تعيين نيست و منوط به اجتهاد شخص است كه در حال خويش بنگرد و ميان خود و خدا از دلش فتوا بخواهد و اگر سالك راه آخرت است به آن عمل كند. هر چه يقين انسان نيرومندتر و وثوق او به رسيدن روزى در آينده كامل تر و قناعتش به قوت روزانه بيشتر باشد درجه اش نزد خداوند برتر است . ترس از آينده در حالى كه خداوند قوت روزانه تو و عائله ات را مى دهد تنها ناشى از ضعف يقين و گوش دادن به تهديدهاى شيطان است ، و خداوند فرموده است : (( فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤ منين ؛ )) (828) و نيز: (( الشيطان يعدكم الفقر و ياءمركم بالفحشاء و اللّه يعدكم مغفرة منه و فضلا. )) (829) سؤ ال از جمله فحشاست و جز به هنگام ضرورت مباح نشده است . حالت كسى كه درخواست حاجتى مى كند كه متاءخّر از يك شبانه روز است هر چند در طول سال بدان محتاج شود بدتر از حال كسى است كه مالى از راه ارث به او برسد و آن را براى احتياجات پس از يك سال خود اندوخته كند، و اگر چه هر دو عمل بر طبق فتواى ظاهرى مباحند ليكن آنها از محبت دنيا و درازى آرزو و نداشتن وثوق به فضل الهى ناشى مى شوند و اين از بزرگترين مهلكات است .
مى گويم :
پس از اين غزالى فصلى در بيان احوال سؤ ال كنندگان ذكر، و برخى از گفته هاى صوفيان و كارهاى آنان را در آن نقل كرده است و چون به آنها و آنچه انجام مى دهند وثوق و اعتمادى نيست از آوردن آنها صرف نظر مى كنيم . و هر كس بخواهد بر حقيقت فقر و زهد آگاهى يابد به آنچه در آخر بخش دوم اين كتاب از امام صادق (ع ) و احتجاج آن حضرت با صوفيان ذكر كرده ايم مراجعه كند.
بخش دوّم - در زهد
اين بخش حقيقت زهد و فضيلت و درجات و اقسام آن ، همچنين چگو زهد در خوراك ، لباس ، مسكن ، اثاث و ضرورات زندگى و نشانه هاى آن شرح داده مى شود.
حقيقت زهد
بدان زهد در دنيا يكى از مقامات شريف سالكان است ، و آن مانند ديگر مقامات از علم و حال و عمل صورت مى بندد؛ زيرا چنان كه پيشينيان گفته اند همه ابواب ايمان به علم و قول و عمل باز مى گردد. و گويا در اين تعريف قول به سبب ظهور آن به جاى حال ذكر شده است چه آن نشان دهنده حال باطن است وگرنه قول به نفس ‍ خود مراد نيست ، و آن اگر برخاسته از حال نباشد اسلام ناميده مى شود نه ايمان . علم سبب حال و آن به منزله درخت ثمربخشى است كه حال ثمره آن است همچنان كه عمل ثمره حال مى باشد. اينك ما حال را با هر دو طرف آن كه علم و عمل است شرح مى دهيم :
امّا حال : مقصود ما از آن حالتى است كه آن را زهد مى نامند و عبارت از انصراف رغبت از چيزى به سوى چيز ديگرى است كه بهتر از آن باشد. هر كس از طريق معاوضه يا خريد و فروش و جز اينها از چيزى به چيز ديگر عدول كند، اين كار به سبب انصراف رغبت او از چيزى و گرايش او به چيز ديگر است . حالت چنين كسى را نسبت به چيزى كه از آن عدول كرده زهد مى گويند و نسبت به آنچه گرايش به آن يافته است رغبت يا محبت مى نامند.
بنابراين حالت زهد مقتضى آن است كه از چيزى منصرف و به چيزى كه بهتر از آن است راغب باشد؛ و نيز شرط است كه آنچه از آن انصراف حاصل شده از جهتى مطلوب و مورد رغبت باشد، چه كسى كه از چيزى روى گرداند كه ذاتا مطلوب نيست زاهد گفته نمى شود. فى المثل آن كه خاك و سنگ و حشرات را ترك كند زاهد ناميده نمى شود، ليكن ترك كننده درهم و دينار را زاهد مى گويند، چه خاك و سنگ مورد رغبت پيدا كرده شرط است كه در نظر او بهرت از چيزى باشد كه از آن منصرف شده است تا رغبت او غلبه يافته باشد. مثلا فروشنده زمانى به فروش ‍ كالاى خود اقدام مى كند كه از نظر او چيزى كه خريده بهتر از چيزى باشد كه فروخته است . از اين رو حالت او نسبت به آنچه فروخته زهد است و نسبت به عوض آن رغبت و محبت مى باشد. لذا خداوند متعال فرموده است : (( و شروه بثمن بخس ‍ دراهم معدودة و كانوا فيه من الزاهدين . )) (830) معناى آن اين است كه او را فروختند - شراء كه به معناى خريدن است به معناى فروختن نيز مى آيد - و برادران يوسف (ع ) را نسبت به او به زهد توصيف كرده است ، چه آنها طمع داشتند كه پدرشان كاملا روى به آنها داشته باشد، و اين در نظر آنها از يوسف محبوب تر بود؛ لذا او را به طمع اين عوض به معرض فروش گذاشتند. بنابراين هر كس دنيا را در برابر آخرت بفروشد به دنيا زاهد است و آن كه آخرت را در برابر دنيا به فروش ‍ رساند نيز زاهد است ليكن نسبت به آخرت . امّا عادت بر اين جارى است كه واژه زهد را بر كسى اطلاق مى كنند كه در دنيا زهد ورزد چنان كه واژه الحاد را به كسى تخصيص داده اند كه بخصوص به باطل گرايش داشته باشد اگر چه از نظر لغت به معناى مطلق ميل است .
چون زهد بطور كلى روگردانيدن از محبوب است تحقق آن تنها با عدول به چيزى كه از آن محبوب تر باشد قابل تصور است وگرنه ترك محبوب بدون گرايش به چيزى محبوب تر محال است . كسى كه از هر چه غير خداست حتّى از فردوس برين روى گرداند و تنها خدا را دوست بدارد او زاهد مطلق است ؛ و آن كه به همه لذات و بهره هاى دنيوى بى رغبت باشد ليكن نسبت به نظاير آنها در آخرت زهد نورزد و طمع حور و قصور و ميوه ها و نهرها را داشته باشد او نيز زاهد است ولى مرتبه اى پايين تر از اولى دارد. كسى كه تنها نسبت به بعضى از لذات دنيا نه همه آنها زهد ورزد مانند اين كه مال را ترك كند و مقام را نگه دارد، با توسعه در خوراك را ترك كند و تجمل و آرايش را پايبند باشد چنين كسى مطلقا شايستگى نام زاهد را ندارد، و مرتبه او در ميان زاهدان مانند مرتبه كسى است كه در ميان توبه كنندگان از پاره اى از گناهان توبه كرده باشد امّا زهد او درست است ، چنان كه توبه از برخى گناهان درست مى باشد. توبه عبارت از ترك منهيات است و زهد ترك مباحاتى است كه نفس از آنها لذت مى برد، و بعيد نيست كه كسى تنها بر ترك برخى از مباحات قدرت يابد و بر ترك بعضى ديگر توانايى نيابد، چنان كه بعيد نيست در منهيات نيز وضع چنين باشد. و كسى كه بر ترك مناهى بسنده كند به او زاهد گفته نمى شود هر چند در برابر آنچه از آن نهى شده زهد ورزيده و از آن روى گردانيده باشد، زيرا اين واژه به ترك مباحات اختصاص يافته است .
بنابراين زهد عبارت از بى رغبتى به دنيا و عدول از آن به آخرت يا از غير از خدا به خداست و اين درجه اى برتر است . همان گونه كه شرط است آنچه به آن روى آورده در نظرش بهتر از چيزى باشد كه از آن روى گردانيده همچنين بايد بر آنچه از آن روى گردانيده قدرت داشته باشد، چه ترك چيزى كه بر آن قدرت ندارد محال است و با ترك مقدور رغبت به آن زايل مى شود.
امّا علم كه اين حال ثمره آن است عبارت از دانستن اين است كه آنچه را ترك كرده نسبت به چيزى كه به دست آورده حقير و ناچيز است ، مانند آن كه بازرگان مى داند آنچه را به عوض كالاى خود گرفته بهتر از كالاى اوست و به همين سبب بدان رغبت دارد و مادام كه اين علم تحقق نيابد دل از كالاى فروخته شده خود برنمى دارد؛ به همين گونه است كسى كه مى داند، آنچه در نزد خداست باقى و پايدار است و آخرت بهتر و پايدارتر است ، به اين معنا كه لذات آن ذاتا بهترند، چنان كه فى المثل گوهر بهتر و ماندگارتر از برف است و بر مالك برف گران نمى آيد كه آن را در برابر گوهر و مرواريد بفروشد. دنيا و آخرت نيز به همين گونه است ، دنيا مانند برفى است كه در برابر آفتاب گذارده شود و پيوسته گداخته و آب شود تا آنگاه كه از آن چيزى باقى نماند، و آخرت مانند گوهرهايى است كه فناناپذير باشند.
از اين رو به اندازه قوت يقين و شناخت تفاوتى كه ميان دنيا و آخرت است ، رغبت به داد و ستد معامله قوى مى شود تا آن حد كه دارنده يقين قوى جان و مالش را مى فروشد، چنان كه خداوند فرموده است : (( ان اللّه اشترى من المؤ منين اءنفسهم و اءموالهم باءن لهم الجنة يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون . )) (831) سپس ‍ بيان فرموده كه معامله آنها سودآور مى باشد و فرموده است : (( فاستبشروا بييعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم . )) (832) در زهد جز به همين مقدار از علم كه بداند آخرت بهتر و پايدارتر است نياز بيشترى نيست . ممكن است كسى كه قادر بر ترك دنيا نباشد نيز اين را بداند و اين ناتوانى او يا به سبب ضعف علم و يقين اوست و يا به علت استيلاى شهوت و مقهور بودن او در دست شيطان ، و يا بر اثر آن است كه به وعده هاى شيطان و امروز و فردا كردن او فريفته شده تا آنگاه كه مرگ او را بربايد و پس از آن جز حسرت و افسوس چيزى براى او باقى نماند. خداوند به پستى دنيا اشاره كرده و فرموده است : (( قل متاع الدنيا قليل )) (833) و نفاست آخرت را گوشزد كرده و فرموده است : (( و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب اللّه خير لمن آمن و عمل صالحا و لا يلقها الا الصابرون . )) (834) و بدين گونه هشدار داده كه دانستن نفاست گوهر موجب ترغيب در گوهر و اعراض از عوض آن است .
سبب ديگر اين كه زهد جز به معاوضه و انصراف رغبت از محبوب به سوى چيزى كه در نظر او محبوب تر است محقق نمى شود، مردى در دعاى خود گفت : بارخدايا دنيا را به همان گونه كه آن را مى بينى به من بنماى و پيامبر خدا (ص ) به او فرمود: ((اين را مگو ليكن بگو: دنيا را به من چنان بنماى كه به بندگان شايسته ات نموده اى ))؛ (835) و اين را بدان سبب فرمود كه خدا دنيا را به همان گونه كه هست حقير و ناچيز مى بيند، و هر آفريده اى در مقايسه با جلال و عظمت او خرد و ناچيز است ، و بنده دنيا را نسبت به خود و مقايسه با چيزى كه در نظر او بهتر است حقير مى شمارد، و قابل تصور نيست كه فروشنده اسب هر چند به آن رغبت نداشته باشد مانند فروشنده حشرات زمين به اسب خود بنگرد، چه او اصلا از حشرات بى نياز است و ليكن از اسب بى نياز نيست ، و خداوند متعال به ذات خود از هر چه جز اوست بى نياز است و همه را به نسبت جلال خود در يك درجه و در نسبت به غير متفاوت مى بيند، و زاهد كسى است كه به تفاوت خود نسبت به نفس خويش بنگرد نه نسبت به غير خود.
امّا عملى كه از حالت زهد پديد مى آيد ترك كردن است ، چه زهد داد و ستد و معامله و تبديل چيزى پست تر به چيزى بهتر است چنان كه عملى كه بر عقد بيع مترتب مى شود ترك چيز فروخته شده و از دست دادن مبيع و گرفتن عوض آن است . همچنين زهد موجب ترك كلى چيزى است كه در آن زهد مى ورزد و آن تمامى دنيا و اسباب و مقدمات و علايق آن است . از اين رو بايد دوستى دنيا را از دل بيرون كند و به جاى آن محبت طاعات را در دل جاى دهد، و آنچه را از دل بيرون كرده از دست و چشم خارج سازد، و دست و چشم و ديگر اعضاى خود را به اداى طاعات وادارد. اگر چنين نكند مانند فروشنده اى است كه كالاى فروخته شده را تحويل دهد و بهاى آن را نستاند؛ و هرگاه به شرايط دو طرف معامله كه گرفتن و ترك كردن است وفا شود بايد به معامله اى كه كرده است شادمان باشد، چه طرف معامله او به عهد خود وفادار است . كسى كه نقدى را در برابر نسيه اى بدهد پس از تسليم نقد به دنبال وصول نسيه خواهد شتافت و بى شك اگر طرف قراردادش كسى باشد كه به صداقت و توانايى و وفادارى او مطمئن است نسيه اش وصول خواهد شد. امّا مادام كه به دنيا چسبيده و آن را رها نكرده زهد او به هيچ وجه درست نيست . از اين رو خداوند برادران يوسف را درباره بنيامين به زهد توصيف نكرده اگر چه گفتند: (( ليوسف و اءخوه اءحب الى اءبينا منا )) (836) و تصميم گرفتند او را دور سازند چنان كه يوسف را دور كردند تا آنگاه كه يكى از آنان شفاعت كرد و دست از او بازداشتند. همچنين خداوند آنان را به هنگامى كه عزم كردند يوسف را بيرون برند به زهد توصيف نفرموده جز آنگاه كه به تسليم و فروش او تصميم گرفتند، چه نشانه رغبت نگهداشتن و علامت زهد بيرون كردن است . بنابراين اگر قسمتى از دنيا را از دست خود خارج سازى و قسمتى را نگهدارى تنها نسبت به آنچه از دنيا ترك كرده اى زاهدى و زاهد مطلق نيستى ، زيرا كسى كه بر فعل چيزى قدرت ندارد بر ترك آن نيز قادر نيست . بسا شيطان تو را بفريبد و گمان كنى كه اگر از دنيا چيزى نداشتى نسبت به آن زاهدى ، لذا نبايد بى آن كه از عهد محكمى كه با خدا مطمئن و قويدل باشى بدان فريفته شوى ، زيرا هرگاه خودت را در حال قدرت بر فعل نيازموده باشى نبايد در آن حال به قدرت بر ترك اطمينان كنى . بسا كسان كه به هنگام عدم قدرت بر گناه گمان مى كنند از گناه بيزارند، ليكن هرگاه اسباب آن بدون مانع و ترس از مردم براى آنها فراهم شود به آن آلوده مى شوند.
هرگاه نفس در محرمات تا اين حد مغرور و فريفته مى شود بپرهيز كه به وعده هاى آن در مباحات اعتماد كنى و عهد محكم آن است كه در حال قدرت پياپى آن را بيازمايى . هرگاه نفس به آنچه پيوسته وعده مى دهد وفا كند و مانع و عذر ظاهرى و باطنى وجود نداشته باشد باكى نيست كه اندكى به آن اعتماد كنى ، ليكن از دگرگونى آن برحذر باش ، زيرا نفس بسرعت پيمان را مى شكند و به مقتضاى طبع باز مى گردد. خلاصه آن كه از نفس امانى نيست جز به هنگام ترك و آن نيز تنها به نسبت چيزى است كه ترك كرده است و اين در صورت وجود قدرت است . از اين رو در زمان پيامبر خدا (ص ) همه مسلمانان مى گفتند: ما پروردگارمان را دوست داريم و اگر بدانيم محبت او در چه چيزى است همان را به جا مى آوريم ، تا آنگاه كه خداوند آيه : (( و لو اءنا كتبنا عليهم اءن اقتلوا اءنفسكم اءواخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليل منهم ، )) (837) را نازل فرمود. ابن مسعود گفته است : من در ميان خودمان كسى را نمى شناختم كه دنيا را دوست بدارد تا آنگاه كه آيه : (( منكم من يريد الدنيا و منكم من يريد الا خرة )) (838) نازل شد.
ترك مال و بذل آن از راه سخاوت و جوانمردى و يا به منظور دلجويى از مردم و يا به طمع عوض ، زهد نيست ولى همه آنها از عادت هاى نيك به شمار مى آيد، و در عبادات مدخليت ندارند؛ بلكه زهد آن است كه به سبب علم به حقارت دنيا نسبت به نفاست آخرت ، دنيا را واگذارى . ليكن هر نوع ترك از كسى كه به خدا و آخرت ايمان ندارد گاهى مروت و جوانمردى و سخاوت و خوشخويى است ولى زهد نيست ، زيرا نيكنامى و داشتن محبوبيت از لذات دنيوى است و آن لذيذتر و گواراتر از مال است و همان گونه كه دادن مال پيشاپيش به طمع عوض ، از زهد نيست ترك آن به اميد اين كه نام نيكى به دست آورد و مورد ستايش مردم قرار گيرد و به جوانمردى و سخاوت مشهور شود و زحمت و رنج خود را در حفظ اموال كه مستلزم قبول ذلت در برابر پادشاهان و ثروتمندان است سبك كند ابدا از زهد به شمار نمى آيد، بلكه آن شتافتن به تحصيل لذتى ديگر براى نفس است . زاهد كسى است كه دنيا با خلوص و صفا رام او گردد، و وى بتواند به آن متنعم شود، امّا آن را از بيم آن كه مبادا با آن انس گيرد و با غير خدا ماءنوس شود و جز او را دوست بدارد، و غير خدا را در محبت خدا شريك سازد آن را ترك كند. يا آن را طمع ثواب هاى آخرت رها سازد، و به اميد نوشابه هاى بهشت از نوشابه هاى دنيا بهره نبرد، و به طمع حوريان بهشتى از كنيزكان و زنان دنيا متمتع نشود، و به اميد باغ ها و درختان بهشت از گردش در باغ هاى دنيا چشم پوشيد، و به طمع زينت هاى بهشتى تجمل و آرايش دنيا را ترك كند، و به طمع ميوه هاى بهشتى از خوراك هاى لذت بخش دنيا صرف نظر كند، و از بيم آن كه به او گفته شود: (( اءذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا )) (839) همه آنچه را در بهشت وعده داده شده بر آنچه در دنيا به آسانى و پاكيزگى براى او ميسر مى شود برگزيند، زيرا مى داند كه آنچه در آخرت است بهتر و پايدارتر است و هر چه جز آنهاست داد و ستدهايى دنيوى است كه در آخرت به هيچ روى سودى ندارد.
مى گويم :
سخن جامع درباره حقيقت زهد همان است كه در (( نهج البلاغه )) از امير مؤ منان (ع ) روايت شده كه فرموده است : ((همه زهد در دو جمله از قرآن آمده است : (( لكيلا تاءسوا على ما فاتكم ، و لا تفرحوا بما آتاكم ، )) (840) هركس ‍ بر گذشته اندوه نخورد و به آينده شاد نباشد هر دو جنبه زهد را دارا شده است )).(841)
فضيلت زهد
خداوند فرموده است : (( فخرج على قومه فى زينته )) - تا - (( و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب اللّه خير. )) (842) خداوند زهد را به عالمان نسبت داده و زاهدان را به علم توصيف كرده و اين بيشترين ستايش است . و نيز فرموده است : (( اولئك يؤ تون اءجرهم مرتين بما صبروا. )) (843) در تفسير آمده است كه در اين آيه مراد زهد در دنياست . و نيز فرموده است : (( انا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم اءيهم اءحسن عملا. )) (844) گفته شده معناى آيه اين است كه كدام يك در دنيا زاهدترند و زهد را بهترين اعمال معرفى كرده است . و نيز فرموده است : (( و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها و ماله فى الا خرة من نصيب . )) (845) و نيز: (( و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به اءزواجا منهم زهرة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و اءبقى . )) (846) و نيز: (( الذين يستحبون الحياة الدنيا على الا خرة . )) (847) خداوند در اين آيه صفت كافران را بيان مى كند، و مفهوم آن اين است كه مؤ من بايد ضد اين صفت را دارا باشد يعنى آخرت را بر زندگى دنيا برگزيند.
امّا اخبارى كه در نكوهش دنيا وارد شده بسيار است ، و ما بخشى از آنها را در كتاب نكوهش دنيا از بخش مهلكات ذكر كرده ايم ، چه دوستى دنيا از مهلكات است . اكنون به ذكر فضيلت بيزارى از دنيا بسنده مى كنيم ، زيرا بيزارى از دنيا از منجيات است و مراد از زهد همين است .
پيامبر خدا (ص ) فرموده است : ((هر كه بامداد كند و همه همت او دنيا باشد خداوند امور او را پريشان و مشغله اش را زياد و پراكنده مى كند و فقر را در برابر چشمانش قرار مى دهد، و از دنيا جز آنچه برايش مقدر شده است بهره اى نمى برد؛ و كسى كه بامداد كند و همتش آخرت باشد خداوند افكارش را جمع و پيشه اش را حفظ مى كند و بى نيازى را در دلش قرار مى دهد و دنيا رام و مقهور به او مى رسد)).(848)
پيامبر خدا (ص ) فرموده است : ((هرگاه بنده اى را ديديد كه خاموشى و بى رغبتى به دنيا به او داده شده به او نزديك شويد كه به او حكمت داده مى شود، چه خداوند فرموده است : (( و من يؤ ت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا. )) (849) از اين رو گفته شده است : ((كسى كه چهل روز در دنيا زهد ورزد خداوند چشمه هاى حكمت را در دل او روان و زبانش را به آن گويا مى كند)).
يكى از صحابه گفته است : به پيامبر خدا (ص ) عرض كرديم : از مردم چه كسى بهتر است ؟ فرمود: ((هر مؤ من (( محموم القلب )) راستگو.)) عرض كرديم : اى پيامبر خدا (( محموم القلب )) چيست ؟ فرمود: ((پاكدل پرهيزگارى كه در او كينه و خيانت و ستم و حسد نباشد.)) عرض شد: اى پيامبر خدا چه كسى پيروى او را دارد؟ فرمود: ((آن كه دنيا را دشمن و آخرت را دوست بدارد.)) (850) مفهوم اين حديث آن است كه بدترين مردم كسى است كه دوستدار دنيا باشد.
و نيز پيامبر خدا (ص ) فرموده است : ((اگر مى خواهى تو را دوست بدارد به دنيا بى رغبت باش ))؛ (851) پس زهد و بى رغبتى به دنيا را به سبب محبت قرار داده و هر كس محبت خدا را داشته باشد در عالى ترين درجات قرب خواهد بود. بنابراين بايد زهد از برترين مقامات باشد؛ و نيز مفهوم حديث اين است كه دوستدار دنيا درصدد دشمنى با خداست .
در خبرى از طريق اهل بيت (ع ) آمده است : ((زهد و پرهيزگارى هر شب در دل ها به گردش درمى آيند اگر با دلى كه در آن ايمان و شرم باشد برخورد كردند در آن جاى مى گيرند وگرنه كوچ مى كنند)).(852)
هنگامى كه حارثه به پيامبر خدا (ص ) عرض كرد: من براستى مؤ منم ، فرمود: حقيقت ايمان تو چيست ؟ عرض كرد: نفس من از دنيا بيزار، و سنگ و زر آن در نظرم يكسان است و چنانم كه گويا بهشت و دوزخ را مى بينم و عرش پروردگار را آشكارا مشاهده مى كنم . پيامبر (ص ) فرمود: ((بر همين حال باش ، اين بنده اى است كه خداوند دلش را به نور ايمان روشن ساخته است )).(853)
اكنون بنگر كه چگونه پيامبر (ص ) در اين كلام بيان حقيقت ايمان را با بيزارى نفس از دنيا آغاز و آن را با يقين همراه كرد، و چگونه آن حضرت رفتار حارثه را نيكو شمرد و فرمود: ((بنده اى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن كرده است )).
هنگامى كه از پيامبر خدا (ص ) درباره معناى (( ((شرح )) )) در آيه : (( فمن يرد اللّه اءن يهديه يشرح صدره للا سلام )) (854) پرسيدند و گفتند: اين (( ((شرح )) )) چيست ؟ فرمود: ((چون نور وارد قلب شود به سبب آن سينه باز و گشوده مى شود.)) عرض شد: اى پيامبر خدا! آيا براى آن هيچ نشانه اى هست ؟ فرمود: ((آرى دورى گرفتن از سراى فريب و بازگشتن به سراى جاويد و آماده شدن براى مرگ پيش از رسيدن به آن .)) (855) بنابراين بنگر كه چگونه پيامبر خدا (ص ) زهد را شرط اسلام قرار داده و آن دورى گرفتن از سراى فريب است .
و نيز فرموده است : ((از خداوند چنان كه بايد شرم كنيد.)) عرض كردند: ما از او شرم مى كنيم . فرمود: ((چنين نيست ، شما چيزى بنا مى كنيد كه در آن سكنا نمى كنيد و چيزى گرد مى آوريد كه آن را نمى خوريد.)) (856) پيامبر (ص ) بيان كرده است كه اين اعمال با شرم از خدا سازگار نيست ؛ همچنين هنگامى كه هياءتى بر آن حضرت وارد شد و عرض كردند: ما مؤ من هستيم . فرمود: نشانه ايمان شما چيست ؟ عرض كردند: صبر بر بلا و شكر در فراخى و رضا در برابر قضا و ترك شماتت دشمنان بر مصيبتى كه به آنان رسد. فرمود: ((اگر چنين باشيد پس چيزى را كه نمى خوريد گرد نياوريد، و آنچه را در آن سكنا نمى كنيد بنا نكنيد و در چيزى كه از آن كوچ مى كنيد، رقابت نورزيد.)) (857) پس زهد را موجب تكميل ايمان آنها قرار داد.
جابر گفته است : پيامبر خدا (ص ) خطبه اى ايراد و در آن فرمود: ((هر كس (( لا اله الا اللّه )) بگويد و با آن چيزى ديگرى نياميزد بهشت بر او واجب مى شود.)) على (ع ) برخاست و گفت : ((پدر و مادرم فداى تو باد اى پيامبر خدا! براى ما بيان فرما كه مقصود از نياميختن چيز ديگرى به آن چيست ؟)) پيامبر (ص ) فرمود: ((دوستى دنيا و گفتن اين كلمه براى به دست آوردن دنيا، و پيروى از آن . گروهى سخن پيامبران مى گويند و اعمال جبّاران را انجام مى دهند. هر كس (( لا اله الا اللّه )) بگويد و چيزى از اينها در آن نباشد بهشت بر او واجب مى شود)).(858)
در خبر است : ((سخاوت و بخشندگى از يقين است و دارنده يقين به دوزخ درنمى آيد. بخل از شك است و كسى كه شك كند وارد بهشت نمى شود)).(859)
و نيز فرموده است : ((سخاوتمند به خدا و مردم و بهشت نزديك ، و بخيل از خدا و مردم دور و به دوزخ نزديك است .)) (860) بخل ثمره رغبت به دنيا و سخاوت ثمره زهد مى باشد و ستايش از ثمر ناچار ستايش از ثمر دهنده است .
ابن مسيب از ابى ذرّ از پيامبر خدا (ص ) روايت كرده كه فرموده است : ((كسى كه در دنيا زهد ورزد خداوند حكمت را در دل او وارد و زبانش را بدان گويا مى كند، و درد و درمان دنيا را به او مى شناساند و او را از آن سالم به سوى بهشت بيرون مى آورد)).(861)
روايت شده پيامبر (ص ) با اصحاب خويش از كنار ماده شترانى گذشت كه ده ماهه آبستن بودند و شير آنها بسيار بود. اين نوع شتران از محبوب ترين و ارزشمندترين اموال عرب به شمار مى آمد، زيرا هم قابل سوارى و هم داراى گوشت و شير و پشم بودند و به سبب اهميت اين گونه شتران در دل هاى آنها خداوند فرمود: (( و اذا العشار عطلت . ((ع (862) پيامبر (ص ) از آنها روى گردانيد و چشمان را فرو هشت . عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين شتران نفيس ترين اموال عرب است چرا به آنها نمى نگرى ؟ فرمود: ((خداوند مرا از آن نهى كرده است . سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (( و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ...)) )) (863)
مسروق از عايشه روايت كرده كه گفته است : عرض كردم : اى پيامبر خدا! آيا از خداوند طعامى نمى طلبى تا تو را اطعام كند، و مى گويد: هنگامى كه آثار گرسنگى را در او ديدم گريستم . فرمود: ((اى عايشه ! سوگند به كسى كه جانم در دست اوست اگر از پروردگارم بخواهم كوه هاى دنيا را طلا گرداند و با من به حركت درآورد آنها را در هر جاى زمين كه بخواهم روان مى سازد ليكن من گرسنگى دنيا را بر سيرى آن ، و نادارى آن را بر توانگرى آن ، و اندوه دنيا را بر شادى آن برگزيده ام .
اى عايشه دنيا شايسته محمّد و خاندان محمّد نيست . اى عايشه ! خداوند از پيامبران اولوالعزم جز صبر بر مكروه دنيا و صبر بر جايى از محبوب آن را نپسنديده و براى من راضى نشد جز به اين كه مراد تكليف كند به آنچه آنان را مكلف ساخته است و فرمود: (( فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل . )) به خدا سوگند مرا چاره اى جز طاعت او نيست و سوگند به او كه من با تمام طاقت خود صبر مى كنم چنان كه آنان صبر كردند. و جز به خدا نيرو و قدرتى نيست )).(864)
از ابى سعيد خدرى از پيامبر خدا (ص ) روايت شده كه فرموده است : ((پيش از من پيامبرانى بودند. يكى از آنها به فقر مبتلا شد و جز عبايى نيافت ، يكى ديگر از آنها به شپش دچار شد تا شپش او را كشت ، و اينها نزد آنان محبوب تر از اعطاى به آنها بود.))(865)
از ابن عباس نقل شده كه گفته است : هنگامى كه موسى (ع ) به آب مدين رسيد از لاغرى سبزى تره در شكمش ديده مى شد.
اينها چيزهايى بود كه پيامبران و فرستادگان خداوند براى خود برگزيده بودند، و آنها بيش از همه خلايق خدا را مى شناختند و به راه رستگارى در آخرت دانا بودند.
در حديث عمر آمده است كه وقتى آيه (( والذين يكنزون الذهب و الفضة )) (866) نازل شد پيامبر (ص ) فرمود: ((نابود باد دينار و درهم ))؛ عرض كرديم : خداوند ما را از اندوختن زر و سيم نهى كرده پس چه چيزى اندوخته كنيم ، فرمود: ((بايد هر يك از شما زبانى ذاكر و دلى شاكر و همسرى شايسته كه ياور و در امر آخرت باشد اتخاذ كند)).(867)
در حديث خذيفه از پيامبر خدا (ص ) آمده است كه : ((هر كس دنيا را بر آخرت برگزيند خداوند او را به سه چيز گرفتار مى كند: غمى كه هرگز از دل او جدا نمى شود، فقرى كه هرگز بى نياز نمى گردد و حرصى كه هيچ گاه سير نمى شود)).(868)
و نيز پيامبر خدا (ص ) فرموده است : ((ايمان بنده كامل نمى شود مگر آنگاه كه گمنامى نزد او مطلوب تر از شهرت و چيز كم پيش او محبوب تر از بسيار آن باشد)).(869)
عيسى (ع ) گفته است : دنيا پلى است ، از آن بگذريد و آبادش نكنيد. به او گفته شد: اى پيامبر خدا! اگر امر كنى خانه اى برايت بسازيم تا خدا را در آن عبادت كنى . گفت : برويد خانه اى بر روى آب بسازيد، گفتند: چگونه ممكن است ساختمان روى آب برپا گردد؟ گفت : پس چگونه ممكن است عبادت خدا بر روى محبت دنيا درست شود.
پيامبر ما (ص ) فرموده است : ((پروردگارم به من پيشنهاد فرمود كه بطحاى مكه را برايم طلا كند، عرض كردم : نه اى پروردگار من . و ليكن من يك روز را گرسنه و روز ديگر را سير به سر مى برم ، در آن روزى كه گرسنه ام در پيشگاه تو زارى و دعا مى كنم ، و روزى كه سيرم در آن تو را حمد و ثنا مى گويم )).(870)
از ابن عباس نقل شده كه گفته است : روزى پيامبر خدا (ص ) در حالى كه جبرئيل به همراه او بود بيرون آمد و بر بالاى صفا رفت . پيامبر (ص ) به جبرئيل فرمود: ((سوگند به آن خداى كه تو را به حق فرستاد خاندان محمّد را در شب يك كف سويق و يك مشت آرد نبود)) هنوز سخنش به پايان نرسيده بود كه آواز سختى از آسمان به گوشش رسيد و او را ترسانيد. آن حضرت فرمود: ((خداوند امر كرده است قيامت برپا شود؟)) جبرئيل گفت : نه ليكن اين اسرافيل بود كه وقتى سخن تو را شنيد به سوى تو فرود آمد. اسرافيل نزد آن حضرت آمد و گفت : خداوند آنچه را بيان كردى شنيد مرا با كليدهاى زمين نزد تو فرستاده و به من دستور داده كه به تو عرضه دارم اگر دوست دارى كوه هاى تهامه را زمرّد و ياقوت و زر و سيم كنم و با تو روان سازم ، و اگر مى خواهى پيامبرى پادشاه و يا پيامبرى بنده باش . جبرئيل به آن حضرت اشاره كرد كه براى خدا فروتنى كن ، و او سه بار گفت : ((پيامبرى بنده )).(871)
و نيز پيامبر (ص ) فرموده است : ((هرگاه خداوند خير بنده اى را بخواهد او را در دنيا زاهد و به آخرت راغب و به عيب هاى خويش بينا مى گرداند)).(872)
و نيز به مردى كه نزد آن حضرت بود فرمود: ((در دنيا زاهد باش تا خدا تو را دوست بدارد، و به آنچه در دست مردم است رغبت مكن تا مردم تو را دوست بدارند)).(873)
و نيز فرمود: ((هر كس مى خواهد خداوند علمى بى تعلم ، و هدايتى بدون راهنما به او عطا كند بايد در دنيا زاهد باشد)).(874)
و نيز فرموده است : ((هر كس مشتاق بهشت است به كارهاى خير مى شتابد، و آن كه از آتش بيم دارد از شهوت ها روى مى گرداند و كسى كه انتظار مرگ را دارد لذت ها را ترك مى كند، و آن كه در دنيا زهد مى ورزد و مصيبت ها بر او آسان مى شود)).(875)
ذكر همه اخبارى كه در ستايش بى اعتنايى به دنيا و نكوهش دوستى آن وارد شده كار ممكنى نيست ، چه پيامبران براى آن برانگيخته شدند كه مردم را از دنيا منصرف و به آخرت متوجه سازند، و بيشتر سخنان آنها با مردم به همين مطلب بازگشت دارد؛ و آنچه ما در اين باره نقل كرديم كافى است .
مى گويم :
بيشتر آنچه غزالى نقل كرده از طريق خاصّه (شيعه ) نيز وارد شده و آنچه از اين طريق نقل شده نيز بى شمار است ؟ و ما اندكى از آنها را در كتاب نكوهش دنيا از بخش مهلكات ذكر كرده ايم و در اين جا به سه روايت بسنده مى كنيم :
در كافى از ابى عبيده حذّاء روايت شده كه گفته است : شنيدم ابى جعفر (ع ) مى گفت : ((پيامبر خدا (ص ) گفته كه خداوند فرموده است : خوشبخت ترين دوستان من كسى است كه سبكبار بوده و از نماز بهره ور باشد؛ در خلوت عبادت پروردگارش را نيكو به جا آورد و در ميان مردم گمنام باشد؛ روزيش به اندازه كفاف بوده و با آن بسازد؛ وقتى مرگش فرا رسد، ميراثش كم و گريه كنندگانش اندك باشند)).(876)
از على بن الحسين (ع ) روايت شده كه فرموده است : ((پيامبر خدا (ص ) از كنار مردى كه شتر مى چرانيد گذشت و كسى را به طلب آب نزد او فرستاد. وى پاسخ داد: آنچه در پستان هاى آنهاست نوشيدنى صبحگاه قبيله است و آنچه در ظروف ماست نوشيدنى شامگاه آنهاست . پيامبر (ص ) فرمود: خداوندا مال و فرزندانش را زياد كن . پس از آن از كنار چوپانى گذشت و كسى را براى طلب آب نزد او فرستاد، چوپان پستان هاى گوسفندان را دوشيد و شير ظرفش را در ظرف پيامبر خدا (ص ) ريخت و علاوه بر آن گوسفندى نيز خدمت آن حضرت فرستاد و گفت : اين چيزى است كه نزد ما بود و اگر زياده بر اين مى خواهى زياد مى كنم . پيامبر خدا (ص ) فرمود: خداوندا! روزى او را به اندازه كفاف قرار ده ، يكى از اصحاب عرض كرد: اى پيامبر خدا! براى كسى كه درخواست تو را ردّ كرد دعايى كردى كه همه ما آن را خوش نداريم . پيامبر خدا (ص ) فرمود: آنچه اندك و كافى باشد بهتر از بسيارى است كه از خدا غافل گرداند، خداوندا محمّد و آل محمّد را به اندازه كفاف روزى فرما)).(877)
از ابى عبداللّه (ع ) روايت شده است : ((خداوند مى فرمايد: اگر روزى را بر بنده مؤ منم سخت گيرم دلتنگ مى شود و او در اين حال به من نزديك تر است ، و اگر روزى را بر بنده مؤ من خود توسعه دهم شاد مى شود و او در اين حال به من دورتر است )).(878)

next page

fehrest page

back page