next page

fehrest page

back page

الف : تشكل همسوى اهل بيت (عليهم اسلام )
آنچه شواهد قطعى تاريخى گواهى مى دهد اين است كه از زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و نيز بعد از رحلت حضرت يك جريان بزرگ اجتماعى موقعيت بالا همراه عترت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) شكل گرفت . به لحاظ اهتمام قرآن و رسول الله (صلى الله عليه و آله ) به امر رهبرى و معرفى شاخص هاى رهبرى و افراد شايسته اى كه لايق اين مقام و موقعيت مى باشند، يك تشكل بزرگ همراه اين انديشه شكل گرفت كه شايستگى رهبرى جامعه را فراهم آورد. به همين جهت مورد چالشگرى مخالفان فرصت طلب از جمله بنى اميه قرار گرفت .
در زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) موضوع رهبرى در فرصت هاى مناسب كه اوج آن را مى توان در مانور بزرگ ((ولادت غدير)) شاهد بود مطرح مى شد. سمت و سوى رهبرى را رسول الله (صلى الله عليه و آله ) به دستور وحى ترسيم مى نمود. ترسيم موضوع رهبرى از جانب انديشه وحيايى جريان بزرگى از انديشه زلال جامعه را به سمت و سوى خويش ‍ گسيل نمود. اين جريان بعد از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فراز و نشيب هاى فراوانى را پيمود و در فرصت هايى كه فراهم آورد همواره شكوفا شد. گرچه بعد از رسول الله (صلى الله عليه و آله )، اين جريان آسيب سختى را متحمل شد، ليكن هيچ گاه متوقف نشد و همراهى صحابه سترگ رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را به همراه خود داشت .
برخى افراد زبده و شاخص هاى اين جريان را بعد از اهل بيت (عليهم السلام ) اين گونه مى توان نام برد: اصبغ بن نباته ، اويس قرنى ، حارث بن عبد الله ، كميل بن زياد نخعى ، مالك بن حارث نخعى ، محمد بن ابوبكر، محمد بن حنفيه ، ميثم تمار، هاشم بن عتبه ، ابوذر غفارى ، حجر بن عدى ، رشيد هجرى ، زيد بن صوحان ، صعصعه بن صوحان ، سليمان بن صرد خزاعى ، سهل بن حنيف ، عثمان بن حنيف ، عبدالله بن عباس ، ظالم بن ظالم ، عبدالله بن ابى طلحه ، عبدالله بن بديل ، عبدالله بن جعفر طيار، عبدالله بن خباب ، عدى بن حاتم ، عمرو بن حمق ، قنبر، عمار بن ياسر، عباس بن شريك ، شريح بن هانى ، قيس بن سعد بن عباده ، يزيد بن قين ، ثابت بن قيس ، خزيمه بن ثابت انصارى ، عقبه بن عمرو، مقداد بن عمرو و...
اينان و ده ها نفر همراه اينان در مورد جانشينى و رهبرى رسول الله آن گونه مى انديشيدند كه وحى الهى آن را ترسيم نموده بود.
بر اين اساس اين كه بسيارى بر اين باور هستند كه بعد از رحلت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) به طور كلى مردم از اهل بيت بريدند و به سمت و سوى ديگر روى آوردند و برخى آثار روايى را بر اين نكته شاهد مى آورند مانند آنچه آمده است : ارتد الناس بعد النبى الا ثلاثه نفر المقداد بن الاسود و ابوذر الغفارى و سلمان الفارسى (92 )قابل نقد است . زيرا اين ارتداد اگر به معناى ارتداد از رهبرى باشد با شواهد قطعى تاريخى سازگارى ندارد. اما اين كه ارتداد به چه معناست و اين گونه احاديث كه از لحاظ سند هم صحيح و مستند مى باشند، چگونه بايد معنا شوند در جاى ديگر گفتگو شده است (93) و اين مجال را فرصت آن نمى باشد.
در هر صورت شواهد تاريخى كه برخى از آنها اشاره خواهد شد، گواه صادق است ، كه اين تشكل همسو مقاوم و سترگ از اهداف اهل بيت حمايت نموده است و يك قدرت بزرگ اجتماعى را شكل مى داده است كه در معادلات سياسى نقش محورى ايفا مى نموده است . در غير اين صورت هيچ گاه منطقى به نظر نمى رسد مخالفان از جمله بنى اميه اين مقدار به چالشگرى عليه اين جريان برخيزند و هرچه در توان دارند بكار گيرند تا توان مندى و توسعه آن را مهار كنند. در اين فرصت به برخى شواهد شكل گيرى اين جريان اشاره مى شود.
مركز ثقل اين تشكل را مدينه الرسول (صلى الله عليه و آله ) آنگاه كوفه ((عاصمه )) اميرالمؤ منين (عليه السلام ) شكل مى داد كه با حمايت هاى گسترده خود حكومت علوى را استقرار بخشيد. و در مدت كوتاه كمتر از پنج سال الگوى حكومت دارى دينى را از خود به يادگار نهاد. امام (عليه السلام ) با حمايت همين تشكل همسو توانست فتنه هاى مانند فتنه ناكثين و قاسطين و مارقين را مهار نمايد.
اين جريان بعد از شهادت امام على (عليه السلام ) به صورت گسترده به جانب امام مجتبى (عليه السلام ) روى آورد كه بيعت و پيمان آن با امام مجتبى (عليه السلام ) سردمدار بنى اميه ، معاويه را به وحشت افكند و توان رويارويى با امام مجتبى (عليه السلام ) را از وى سلب كرد. و در آغاز روز بيعت با امام حسن (عليه السلام ) حدود پنجاه هزار نيرو در جبهه جنگ حاضر شد.(94)
معاويه از حضور همين جريان در هراس بود كه اعتراف نمود با اين جبهه ، جنگ ممكن نيست . زيرا كه حداقل به تعداد نيروهاى خودشان از ما كشته خواهند گرفت .(95)
هنگامى كه زياد بن عبيد (معروف به زياد بن سميه ) كه استاندار على (عليه السلام ) و امام حسن مجتبى (عليه السلام ) در فارس بود مورد تطميع و تهديد معاويه قرار گرفت . زياد در جواب معاويه نگاشت : فرزند هند جگرخوار و پناهگاه منافقين و سردمدار احزاب مخالف اسلام ، مرا تهديد مى نمايد، در حالى كه من همراه جريانى هستم كه پسر عموى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) (عبدالله بن عباس ) و حسن بن على سردار مى باشد، و نود هزار شمشير به دست همراه دارد.(96)
و نيز هنگامى كه مغيره استاندار كوفه در حضور انبوه مردم ايراد سخن و به عترت آل رسول (صلى الله عليه و آله ) توهين مى كند حجر بن عدى يار وفادار على (عليه السلام ) بر وى مى شود و فرياد بر آورد و جلسه را ترك مى نمايد كه به همراه وى 3/2 جمعيت مجلس را ترك مى نمايند.(97) كه همين زياد بن ابيه استاندار ديگر كوفه كه با ارعاب و سركوب بر كوفه حاكم شده بود در مورد اين جريان ابراز مى دارد كه شما بدن هايتان با ما ولى انديشه هايتان با حجر و على (عليه السلام ) مى باشد، ابدانكم و اهوائكم مع حجر و على عليه السلام .(98)
هنگامى كه عده اى از ياران على به همراه جاريه بن قدامه به حضور معاويه مى رسند معاويه رو كرده به جاريه گفت تو آتش به سود على مشتعل ساخته اى ، جاريه در جواب وى مى گويد معاويه : نام و ياد على را اين زمان واگذار، كه ما هيچ گاه به وى خيانت ننموده و هيچ گاه پيمان وفادارى خويش ‍ با وى نخواهيم گسلاند. آنگاه بعد از زبان درازى معاويه ، اين قدامه معاويه را تهديد نموده مى گويد: همان شمشيرهايى كه با آنها در صفين از تو استقبال نموديم اينك همراه ما مى باشند.(99)
حضور همين تشكل همراه اهل بيت بود كه يك حركت بزرگى را بعد از شهادت امام مجتبى (عليه السلام ) پديدار ساخت و نگرهاى حجاز و عراق به سمت حسين بن على (عليه السلام ) افكنده شد، كه تاريخ تعبير مى كند كه عراق به حركت در آمد. قد تحرك الشيعه بالعراق .(100)همان ها كه هزاران نامه براى امام حسين (عليه السلام ) نگاشتند و از وى خواستند كه رهبرى جامعه را به عهده گيرد و همان هايى كه حداقل هيجده هزار و يا بيست و يا سى و يا چهل هزار نفرشان با نماينده امام حسين (عليه السلام ) مسلم بن عقيل بيعت نمودند.(101)
اين جريان بزرگ اجتماعى تا آن مقدار شكوفا بود كه حتى مخالفان اهل بيت نيز بر آن معترف بودند و با وجود فرزندان اهل بيت هيچ گونه موقعيت براى خود نمى ديدند. چنان كه عبدالله بن زبير بر اين حقيقت آگاه بود كه با وجود حسين بن على (عليه السلام ) هيچ گونه اميدى نسبت به بيعت مردم حجاز با خود نداشت : قد عرف ابن زبير آن اهل الحجاز لايبايعونه مادام الحسين (عليه السلام ) فى البلد.(102)
هنگامى كه ابن مرجان (103) به دستور يزيد آن فاجعه انسانى را در كربلا پديد آورد، مجلس جشن آراست اسراى اهل بيت (عليهم السلام ) را به كوفه آورد در كوفه در مجلس بزم طبل پيروزى مى نواخت و با ايجاد رعب و وحشت از فضايل نداشته بنى اميه سخن مى راند و بر اهل بيت جراءت جسارت پيدا كرد و گفت ، سپاس خدا را كه حق را آشكار و يزيد و حزبش را پيروزى عطا نمود و دشمن دروغگو و پيروانش را از پاى در آورد! عبدالله بن عفيف ازدى از ياران اهل بيت با همه رعب و وحشتى كه حاكم بود از جاى برخواست به ابن زياد رو كرد و گفت ، دروغگو تو و پدرت و آن كسى است كه تو را بر اين سمت گماشته است ، فرزند مرجانه فرزند رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را به قتل مى رسانى آنگاه بر منبر جايگاه راستگويان قرار مى گيرى و اين گونه سخن مى گويى . ابن زياد از سخن وى بر آشفت و خواست وى را همانجا به شهادت رساند كه 700 نفر شمشير به دست حاضر از ابن حفيف حمايت نموده و ابن زياد را از تصميمش پشيمان مى نمايند. گرچه ابن زياد به گارد ويژه دستور مى دهد شبانه با تزوير وى را ربوده و در خارج شهر به شهادت برسانند.(104)
اين چند مورد از ده ها موارد گواه صادق بر توسعه و توان مندى اين جريان اجتماعى مى باشد كه از زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) شكل گرفت و همواره راه پر فراز و نشيب را پيمود. گرچه بايد اعتراف كرد كه در اثر سهل انگارى در برخى موارد و نيز فريب چالشگران در برخى موارد ديگر انسجام اين تشكل آسيب هاى جدى ديد. ليكن هيچ گاه اين تشكل متوقف و يا به خاموشى نگراييد. بلكه همواره انديشه و رفتارش از خاستگاه وحى و عترت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) سويه مى گرفت و شمشيرهايش نيز همواره در دفاع از آرمانهاى اهل بيت (عليهم السلام ) به كار گرفته مى شد. زيرا شمشير هيچ گاه از آرمان جدا نمى شود.
شمشير حامى انديشه
اين كه در برخى از اظهارات نقل مى شود كه انديشه ها از رفتار و شمشيرها جدا شده است ، مانند سخنى كه از بشر بن غالب و مجمع بن عبدالله العائذى و نيز فرزدق شاعر معروف نقل شده است ، كه هنگام برخورد با امام حسين (عليه السلام ) به وى عرض كردند دل هاى مردم با تو، ليكن شمشيرهايشان با بنى اميه است : قلوب الناس معك و سيوفهم مع بنى اميه (105)سخنى قابل نقد خواهد بود. زيرا شمشيرها همواره از انديشه ها حمايت و حراست مى نمايند. اگر اكثريت مردم عراق با انديشه زلال خويش همراه اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) مى باشند، شمشيرهاى آنان نيز از همين آرمان عرشى و الهى حمايت مى نمايد. و بر اساس همين حقيقت امام حسين (عليه السلام ) دعوت مردم عراق را پذيرفت و به سوى آنان حركت نمود. و نمى توان گفت جامعه شناسى امثال فرزدق از امام حسين (عليه السلام ) برتر بوده و حضرت شناخت صحيح نسبت به جامعه اى كه در آن نهضت آغاز نموده است ، نداشته است ! محور نخست زمينه هاى قيام را همين روى كرد تشكل همسوى اهل بيت شكل مى دهد، و امام همام با آگاهى از وجود چنين جريانى و با آگاهى از وجود ظرفيت هاى اجتماعى و روى كرد يك جريان بزرگ اجتماعى به جانب آرمانهاى وى نهضت خويش را آغاز مى نمايد. و بر همين اساس نهضت شايستگى تحليل هاى اجتماعى و منطقى و همگونى با معيارهاى اجتماعى را فراهم مى سازد. بر اساس همين نهضت شايسته پيام رسانى به موارد همانند خود خواهد بود و شايسته الگوگيرى در هر زمان مى تواند باشد. البته اين سخن به آن معنا نيست كه در عراق هيچ شمشيرى عليه امام حسين (عليه السلام ) نيست . زيرا شكل گيرى يك جريان اجتماعى كه حتى بخش عظيمى از جامعه را فراگيرد، لزوما به اين معنا نخواهد بود كه جريان چالشگر و متضاد با آن جريان در همان جامعه شكل نگيرد. بلكه در درون يك جامعه همواره جريان هاى متضاد شكل مى گيرند. آن چه در عراق تحقق داشت به لحاظ سابقه حكومت دارى اميرالمؤ منين و شكوفا شدن انديشه هاى تابناك على (عليه السلام ) در عراق به خصوص كوفه ، شكل گيرى يك تشكل بزرگ اجتماعى كه همراه و هميار اهل بيت (عليهم السلام ) بود كه لايه هاى ضخيم آن را عراق و حجاز محوريت داشت و لايه هاى نازك آن در سرتاسر كشور اسلامى به چشم مى خورد. گرچه جريان هاى متضاد نيز وجود داشت و در فرصت هايى كه فراهم مى شد ابراز وجود مى نمود. آن شمشيرهايى كه در عراق بر رخ امام حسين (عليه السلام ) آشكار شد شمشيرهاى تشكل همسو نبود. و سخنان فرزدق نيز ناظر به همين جريان ها مى تواند باشد نه شيعيان و هواداران اهل بيت (عليهم السلام ) كه شرح ماجراى سقوط كوفه تحقيق بيشتر مى طلبد كه در جاى خود انجام گرفته است . در هر صورت جريان بزرگ تشكل همسوى اهل بيت (عليهم السلام ) را نمى توان ناديده انگاشت . گرچه جريان هاى متضاد نيز وجود داشته باشند.
جريان هاى متضاد
شكل گيرى جريان توان مندى و حق محور حتى گسترده و وسيع در يك جامعه لزوما بدين معنا نيست كه جريان هاى مخالف از همان جامعه شكل نگيرد. بلكه در جامعه همواره جريان هاى متضاد و چالشگر حق و باطل در حركتند و اين واقعيت به عنوان يك سنت تغيير ناپذير اجتماعى است كه قرآن بر آن تاءييد مى نمايد. قرآن قوميت بنى اسرائيل و جريان هاى متضاد را كه از متن يك جامعه خيزش نموده تبيين مى نمايد. يك جريان كه از متن جامعه بنى اسرائيل روييده از رهبرى به حق موسى (عليه السلام ) حمايت مى نمايد. و به لحاظ روش حق مدارش به بار نشسته و پيروزى و سرافرازى نصيبش مى شود. يعنى همان تشكلى كه در راه انديشه و آرمانهاى بحق موسى پايدارى كردند و بر خداى سبحان تكيه نمودند: قالوا على الله توكلنا ربنا لا تجعلنا فتنه للقوم الظالمين .(106)((قوم موسى گفتند ما اعتمادمان بر خداست ، پروردگارا ما را مورد آزمون گروه ستم پيشه قرار مده )). خداى سبحان نيز در اثر پايدارى آنان اين تشكل را به ثمر رساند و آنان را از خطرها رهانيد، و جاوزنا بنى اسرائيل البحر(107)((بنى اسرائيل (قوم موسى ) را از دريا (بصورت اعجاز) عبور داديم .)) اين تشكل را زندگى امن همراه با روزى هاى فراوان نصيب نموديم : و لقد بواءنا بنى اسرائيل مبواء0 صدق و رزقناهم من الطيبات .(108)
در نهايت اين تشكل حق گرا به لحاظ پايدارى در راه حق به پيروزى مى رسد، و تمت كلمه ربك الحسنى على بنى اسرائيل بما صبروا.(109) ((وعده نيك خدا در مورد بنى اسرائيل (قوم موسى ) به خاطر پايدارى آنها در راه حق تحقق يافت )). در برابر اين جريان ، جريان مخالفى كه آن هم از متن همان جامعه برخواسته وجود دارد كه كور كورانه از اوهام تفرعن پيروى مى نمايد و از منويات شوم آنان حمايت مى كند، فاتبعوا امر فرعون و ما امر فرعون برشيد.(110)((قوم فرعون از دستور فرعون پيروى نمودند و دستور فرعون رهنمود به حق نيست و بالندگى ندارد)). اين روش باطل گرا يك سرنوشت شوم كه ذلت و گرفتارى است در پى دارد. كه رسوايى دنيا و خزى آخرت نصيب آنان شد. فقلنا لهم كونوا قرده خاسئين (111)((آنان را بوزينه هاى پست قرار داديم )) و در انجام اينان در اثر طغيان در برابر حق در گرداب گناه خويش در كام اوج غرق شدند: فاغر قنا آل فرعون (112)((آل فرعون را غرق نموديم )) آل فرعون از همان قوم بنى اسرائيل شكل گرفته بودند و سرنوشت شوم آنان به خاطر عمل كرد و رفتار حق ستيز آنان بود، ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون (113)((اين سرنوشت به لحاظ عصيان و رفتار تجاوزگرى آنان مى باشد)). ملاحظه مى نماييد كه دو جريان متضاد از درون يك جامعه خيزش گرفته دو روش متفاوت دو سرنوشت را نيز درپى دارد. زيرا سنت هاى الهى جابجايى و دگرگونى نمى پذيرند. هر روش سرنوشت همان روش را درپى خواهد داشت . ولن تجد لسنه الله تبديلا و لن تجد لسنه الله تجويلا.(114)
اين حقيقت در زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و نيز بعد از رحلت حضرت در طول زمان اهل بيت شكل گرفت و همراه جريان هاى چالشگر عليه تشكل همسو و همراه اهل بيت پاى گرفتند. سنگ زيرين جريان چالشگر اهل بيت كه به محوريت بنى اميه گردش مى نمود مى توان در دوران جاهليت جستجو نمود. رويش اين جريان مخالف گرچه به زمان عثمان به مدينه بازگشت دارد، ليكن محوريت آن را توان مندى بنى اميه در شام شكل مى دهد و لايه هاى ضخيم اين جريان در شام شكل گرفته است ، گرچه لايه هاى نازك آن در سراسر كشور اسلامى به چشم مى خورد. اين جريان در برابر امام على (عليه السلام ) و تشكل همراهش و نيز امام حسن مجتبى (عليه السلام ) و نيز با طيف بزرگى كه از امام حسين (عليه السلام ) حمايت مى نمود، قد برافراشته بود. اين جريان در صحنه هاى اجتماعى نقش ايفا مى نمود و باعث گردش و مداوله نهاد سياسى مى گشت . اين جريان چالشگر از آرمان هاى شوم بنى اميه هوادارى مى نمود و همواره به نداى آنان پاسخ مى داد و بر تشكل همسوى اهل بيت آسيب مى رساند. با اين بيان روى كرد نكوهش هاى عترت و آل رسول (صلى الله عليه و آله ) از مردم عراق و كوفه در برخى موارد هم آشكار مى گردد. زيرا برخى نكوهش متوجه جريان هاى متضاد مى باشد. گرچه برخى شكوه ها متوجه سهل انگارى همان جريان همراه اهل بيت نيز مى تواند باشد. در هر صورت با تحليل كوتاه از اين محور به محورهاى ديگر يعنى حاكميت بنى اميه و پى آمد اين حاكميت مى پردازيم . زيرا با تبيين حاكميت و گستره حكمت بنى اميه و پى آمدهاى آن ، نقش فشارهاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى بنى اميه در پيدايش نهضت نيز آشكار خواهد شد. گرچه اين فشارها از زمان عثمان آغاز شده ، ليكن همواره بر تراكم آنها افزوده شد تا سبب شد نهضتى شكوهمند عليه آنها پديدار گردد. تبيين اين محورها تفسير سخن كوتاه و شيواى اميرالمؤ منين خواهد بود كه در مورد حاكميت حزب عثمانيه مى فرمايد: فيتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و الصالحين حربا و الفاسقين حزبا(115)((بنى اميه مال خدا (اموال عمومى ) را در بين خويش دست بدست نمودند، و بندگان خدا را برده خويش ساختند و با افراد شايسته به ستيز برخواستند و افراد تبهكار را پيرامون خويش گرد آوردند)).
ب : حاكميت حزب عثمانيه
پيشينه حكومت بنى اميه يا حزب عثمانيه را از زمان عثمانيه خليفه سوم مى توان جستجو نمود. از هنگام خلافت وى گردش چشم گيرى در سيستم مديريت امت اسلامى پديدار شد. وى از معيارهاى دينى و سنت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) حتى از روش هاى دو خليفه پيش از خود آشكارا عدول نمود. سياست قوم گرايى و تبعيض در مديريت وى آشكار شد به گونه اى كه حاكميت قوم خويش (بنى اميه ) را كاملا پايه ريزى نمود. در دوران حكومت دارى عثمان نوع مسؤ ولين سياسى و استانداران از بنى اميه و سر سپردگان سينه چاك آنان برگزيده شدند و مسؤ وليت هاى كليدى در مسير اهداف آنان واگذار شد. در زمان عثمانيه معادلات سياسى و بدنبال آن اجتماعى و اقتصادى آن گونه گردش نمود. عدول از معيارها در جهت حاكميت بخشيدن به قوم بنى اميه به صورت آشكار صورت مى گرفت . سخن عمر در مورد عثمان كاملا صحيح مى باشد گفت كه اگر عثمان امور را در اختيار گيرد بنى اميه را برگرده مردم سوار خواهد نمود: لو فعلت لحمل بنى اميه معيط على رقاب الناس .(116)عزل و نصب و توزيع نيروى انسانى كاملا قوم گرايى شكل مى گرفت كه انتخاب استانداران نمونه بارز آن مى باشد. استانداران عثمان از اين قماش بودند: وليد بن عقه برادر ناتنى وى على رقم فسق آشكارش و على رقم مخالفت هاى همه انديشمندان استاندار كوفه شد. عبدالله بن عامر كريز استاندار بصره . معاويه بن ابوسفيان استاندار خود مختار شام ، يعلى بن منيه استاندار يمن ، جرير بن عبدالله استاندار همدان ، عبدالله بن سعد بن ابى سرح استاندار مصر و مروان حكم داماد وى مشاور در حقيقت وزير دربار وى .... تداوم حاكميت حزب عثمانيه از طريق استاندارى معاويه در شام آنگاه حاكميت وى بعد از داورى دومه الجندل در زمان اميرالمؤ منين و به ويژه بعد از مصالحه با امام حسن مجتبى (عليه السلام ) شكل گرفت . بعد از مصالح ساباط وى اختياردار همه كشور بزرگ اسلامى شد. و سيره اى به مراتب تاءسف بارتر از سيره عثمان در پيش گرفت و دامنه هاى حكومت بنى اميه را به حجاز آنگاه عراق توسعه داد. به گونه اى كه تمام مسؤ وليت ها سياسى قضايى و اجتماعى و اقتصادى و دينى در اختيار بنى اميه قرار گرفت و حاكميت اين قوم به بهترين شكل و فراگير صورت گرفت . برخى از مسؤ ولين در زمان معاويه از اين قرارند: سعيد بن عثمانيه استاندار كوفه در سال 56 و در سال 57 استاندار خراسان . عبدالله بن امر الحكم خواهر زاده معاويه استاندار كوفه در سال 58 كه مردم وى را نپذيرفتند آنگاه به مصر اعزام شد كه مردم مصر نيز وى را نپذيرفتند.(117) وليد بن عتبه بن ابى سفيان استاندار مدينه كه وى در زمان يزيد هم در مدينه استاندار بود. مروان حكم داماد عثمان و نيز سعيد بن العاص نيز استاندار مدينه ، عبدالله بن عامر پسر دايى عثمان استاندار بصره سيستان .(118) عمرو عاص وزير مشاور و استاندار بصره عبدالله بن عمرو عاص استاندار مصر.(119) زياد ابيه نيروى سر سپرده و جلاد معاويه استاندار بصره آنگاه كوفه و نيز خراسان . چهار نفر از فرزندان همين زياد، عبدالرحمن بن زياد، ربيع بن زياد، عباد بن زياد، عبيدالله بن زياد استانداران خراسان ، سيستان ، كوفه و خراسان .(120) عبيدالله بن خالد و نيز ضحاك بن قيس و نعمان بن بشير استانداران كوفه .(121) مسلم بن مخلد استاندار مصر و آفريقا.(122) بسر بن ارطاه استاندار بصره .(123) ساير مسؤ ولين قضايى و شؤ ون دينى كه شرح آن خواهد آمد نيز در اختيار همين طيف از بنى اميه و يا هواداران سرسپرده آنان قرار داشت . حاكميت سياسى بنى اميه هرم محورى توان مندى اجتماعى آنان بود كه فرصت را در ساير عرصه ها در جهت پياده كردن اهداف آنان فراهم ساخت . اين توان مندى سياسى باعث پديدار شدن يك جريان بزرگ اجتماعى چالشگر در برابر اهداف الهى عترت آل رسول (صلى الله عليه و آله ) پديدار ساخت حزب عثمانيه با اين توان مندى موفق به دست يازيدن به برخى اهداف خويش شد. كه چنگ اندازى به اهرم هاى قدرت سياسى راه را براى رسيدن به اهداف بزرگ آن هموار ساخت . پيشينه حزب عثمانيه را در جاهليت مى توان جستجو نمودن كه تداوم حزب ابوسفيانيه مى باشد. اين حزب همواره در آرزوى در آغوش گرفتن قدرت سياسى بود، كه با انقلاب اسلامى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از اختيار آنان خارج شده بود. كه ابوسفيان خود بر اين حقيقت اعتراف نمود. هنگام خلافت عثمان بر مزار حمزه سيد الشهدا حاضر شد و پاى خويش را بر مزار شريف كوبيد و گفت حمزه آن چيزى كه ما با شما در ستيز براى آن بوديم اينك به چنگ ما افتاده است .(124) و نيز اين گونه رهنمون داد كه حكومت همانند توپ بازى در دستان بنى اميه دست به دست شود، بهشت و جهنمى در كار نيست تلقوها يا بنى عبد شمس تلقف الكره فوالله ما من جنه و لا نار.(125)
هنگام خلافت عثمان ابوسفيان هنگامى كه براى تبريك بر وى وارد شد و گفت بعد از قوم تيم و عدى حكومت به دست تو افتاده است آن را همانند توپ در بين بنى اميه گردش ده ، و محورهاى آن را بنى اميه قرار ده ، كه اين پادشاهى است . اءدرها كالكره و اجعل اوتادتها بنى اميه فانما هو الملك .(126)و اين در صورتى بود كه همين ابوسفيان هنگامى كه ابوبكر خليفه شد براى بر انگيختن آشوب داخلى به على (عليه السلام ) پيشنهاد پشتيبانى داد. اگر مايل باشى براى حمايت از تو مدينه را پر از سواره و پياده نظام خواهم نمود اما والله لا ملاءنها خيلا و رجالا ان شئت .على (عليه السلام ) كه از هدف شوم وى با خبر بود پاسخ داد تو همواره در دشمنى با اسلامى بودى ،ما زلت عدوا للاسلام .(127) معاويه سردمدار ديگر حزب عثمانيه نيز آشكار اعتراف نمود كه من براى نماز و روزه با مخالفان خود در ستيز نيستم من براى به چنگ آورد حكومت مى جنگم : انى و الله ما قاتلتكم لتصلوا و لا لتصوموا و لا تحجوا و لا لتزكوا انكم لتفعلون ذلك انما قاتلتكم لاءتاءمركم (128)اين گونه حاكميت حزب عثمانيه از زمان عثمان شروع ، و به استقرار حاكميت بنى اميه انجاميد.

next page

fehrest page

back page