next page

fehrest page

back page

على (ع ) فرمود: روزى رسول اكرم بر جمعى از اصحاب خود وارد شد. آنان باگشاده روئى و حسن احترام حضرت را سيد و مولاى خود خواندند. پيغمبر اكرم سخت خشمگين شد. فرمود: اينطور سخن نگوئيد و مرا سيد و مولا نخوانيد، بلكه بگوئيد پيغمبر ما و فرستاده خداى ما. سخن به راستى و حقيقت بگوئيد و در گفتار خود زياده روى و غلو نكنيد كه گرفتار ضلالت و گمراهى خواهيد شد.
ركب على عليه السلام يوما، فمشى معه قوم ، فقال عليه السلام لهم : اما علمتم ان مشى الماشى مع الراكب مفسده للراكب و مذلة للماشى ، انصرفوا.(482)
روزى على (ع ) بر مركب سوار شد. جمعى پياده پشت سرش به راه افتادند. حضرت به آن ها فرمود: مگر نمى دانيد پياده روى مردم در ركاب سوار باعث فساد اخلاق سوار و ذلت و خوارى پيادگان است ، برگرديد و به راه خود برويد.
على (ع ) در سفرى كه به شام مى رفت بين راه به شهر انبار وارد شد. جمع كثيرى از كد خدايان و مالكين بر مركب هاى خود سوار و به استقبال آن حضرت آمده بودند. موقعى كه على (ع ) نزديك شد يكباره همه از مركب هابه زير آمدند، پياده و به طور دسته جمعى در ركابش دويدند. اين صحنه در نظر على (ع ) عجيب و غير عادى آمد. پرسيد: ((اين چه كارى بود؟ چرا پياده شديد و دويديد؟))
عرض كردند:
((اين روش اخلاقى ماست كه براى تكريم و احترام امرا و فرمانروايان خود عمل مى كنيم .))
حضرت فرمود: ((به خدا قسم زمامداران شما از اين رفتار نفعى نمى برند و طرفى نمى بندند، ولى شما با اين عمل پر زحمت و آميخته به ذلت خويشتن را در دنيا دچار رنج و مشقت مى كنيد و در قيامت نيز گرفتار بدبختى و عقاب خواهيد شد.))
ما اخسر المشقة وراءها العقاب و اربح الدعة معها الامان من النار.(483)
چه پر ضرر است آن رنج و مشقتى كه در پى آن مجازات و كيفر باشد! و چه پر منفعت است آن آسودگى و آزادى كه با آن ايمنى از عذاب الهى باشد!
قال على عليه السلام : من كانت له الى حاجة فلير فعها الى فى كتاب لاصون و جهه عن المسئلة .(484)
على (ع ) دستور داد كه هر كس به من حاجتى دارد درخواست خود را در نامه اى بنويسد. مى خواهم بدين وسيله آبروى درخواست كننده را از ذلت سؤ ال محفوظ دارم .
از اين چند حديث به خوبى استفاده مى شود كه اسلام تا چه پايه به حفظ حيثيت و شرف مسلمين توجه دارد. اسلام به احدى اجازه نمى دهد كه با رفتار و گفتار خويش موجبات ذلت و خوارى خود را فراهم آورد. دولت و ملت اسلام مكلفند در حفظ عزت فردى و ملى خود بكوشند و از هر عملى كه مايه تحقير حكومت اسلام يا توهين افراد مسلمين است اجتناب نمايند.
خود خواهى و حس صيانت ذات يكى از غرايز طبيعى انسان است و با سرشت او آميخته شده است . اين غريزه آدمى را وارد مى كند كه در حفظ شخص و شخصيت خويش بكوشد و جسم و جان را از دستبرد هر ناملايمى مصون نگاه دارد.
هر انسانى بالفطره به زندگى خود علاقه دارد. موقعى كه تشنه و گرسنه يا بيمار مى شود و حيات خويش را در معض خطر مى بيند، غريزه حب ذات او را به فعاليت وادار مى كند و با تمام جديت از پى آب و نان و طبيعت و درمان مى رود.
همچنين هر انسانى بالفطره به عز و شرف خود علاقه دارد و با تمام جديت در حفظ آن مى كوشد. موقعى كه آبروى خود را در معرض خطر مى بيند، وقتى احساس ذلت و خوارى مى كند، با تمام قوا در رفع آن قيام مى نمايد و همه نيروى خود را در اين راه به كار مى اندازد.
غريزه حب ذات در ناحيه جسم و جان مظاهر گوناگونى دارد و به اشكال مختلفى خود نمايى مى كند. موقعى كه بين آن مظاهر تضاد و تزاحمى نباشد، هر يك بصورت طبيعى خود ارضا مى شوند و برنامه عمل از هر جهت روشن است . ولى مشكل بزرگ وقتى است كه حب ذات از مجارى متضادى ظهور كند و آدمى را در فشار احساسات متناقض قرار دهد. در چنين موقع بعضى از افراد از راه صحيح و عاقلانه منحرف مى شوند و به كارهاى ناروايى دست مى زنند. مثلا كسانى كه بر اثر شكست هاى عشقى يا فرار از ننگ و بدنامى خودكشى مى كنند، در چنين شرايطى قرار گرفته و از منحرف شدگانند.
((منتسكيو اين موضوع را چنين بيان كرده است : حب ذات و حس صيانت نفس به اشكال گوناگون در مى آيد و گاهى به صورت اعمال متناقض و متضاد جلوه مى كند. حب ذات سبب مى شود كه خود را فداى عشق به خود كنيم و راضى مى شويم كه رشته حيات خود را قطع نماييم و اين امر نشان مى دهد كه ما خودمان را از زندگى خود بيشتر دوست داريم .))(485)
هر انسانى به تمايل فطرى حب ذات علاقه دارد از تمام جهات كامل و از هر نقص و ضعفى مصون و منزه باشد. كسانى كه خود را كوچك و حقير مى دانند و از يك يا چند جهت در خود احساس نقص و نارسايى مى كنند، در باطن نگران و ناراحتند و همواره از يك فشار درونى رنج مى برند، براى اين گروه ، راه عاقلانه جبران حقارت آن است كه نيروى خود را در مجراى مناسبى به كار اندازند و مراتب لياقت خويش را از راهى كه شايستگى دارند، آشكار كنند و شخصيت ارزنده اى در اجتماع به دست آورند و ضعف درونى خويش را تدريجا فراموش نمايند.
ولى بعضى از مبتلايان به احساس حقارت ، بر اثر تنبلى و ياءس يا علل ديگرى ، از راه صحيح عقلى منحرف مى شوند و براى پنهان نگاه داشتن ضعف درونى خود و به اميد جبران كمبودهاى خويش به انتخار معنوى دست مى زنند، عزت و استقلال خويش را درهم مى شكند و شخصيت انسانى خود را مى كشند. اينان با فروتنى هاى آميخته به ذلت ، با حركات تواءم با تملق و چاپلوسى ، به خوارى و فرومايگى تن مى دهند و براى فرار از حقارت كوچكى به پناه بزرگ ترين ذلت و حقارت مى روند و در كشاكش تناقض و تضارى كه در احساساتشان پديد آمده ، عزت نفس را كه يكى از مظاهر مهم حب ذات است از كف مى دهند و عمرى را به ذلت و خوارى مى گذرانند.
در جامعه گروه هاى متعددى مشاهده مى شوند كه گرفتار تضاد احساسات هستند و بر اثر ضعف نهانى و احساس حقارت به خضوع و فروتنى تملق آميز تن مى دهند و كرامت نفس خود را درهم مى شكنند. در سخنرانى امروز بعضى از آن ها را به عرض مى رسانم .
1. خشونت هاى نابجا و سختگيرى هاى زايد از حد پدران و مادران نسبت به كودكان ، يكى از عوامل مهم ايجاد حقارت در ضمير آنهاست . كودكى كه در محيط ترس و وحشت ، نگرانى و اضطراب رشد كرده باشد، كودكى كه پدر و مادر او را يك انسان واقعى به حساب نياورده باشند، كودكى كه همواره مورد نفرت و انزجار اطرافيان خود بوده و هرگز طعم محبوبيت و احترام را نچشيده باشد، و خلاصه طفلى كه شخصيتش از هر جهت سركوب شده و با ناكامى ها و شكست هاى پى در پى بزرگ شده باشد قهرا خود باخته و ضعيف النفس ، فرومايه و زبون بار مى آيد و همواره خويشتن را پست و نالايق مى بيند. چنين كودكى وقتى بزرگ شود و در جامعه قدم بگذارد دچار يك بى قرارى و ناراحتى شديد روحى است ، جراءت ابراز شخصيت و استقلال ندارد، و پيوسته در خويشتن يك كمبود و نقصى را در مقابل ديگران احساس مى كند.
((فعاليت هاى بى آرام و بى محابا نشانه اين است شخص احساس نارسايى و كمبودى مى كند و گمان مى كند براى جبران آن بايد وظيفه اى بيش از ديگران انجام دهد. تمام فعاليت ها و مجاهدات بى هدف ، نشانه اى از اين حقارت است .
اين بى قرارى از يك ترس پنهان سرچشمه مى گيرد. علت اين است كه شخص تصور مى كند ممكن است در شغل و مقام يا امور معاشى شكست بخورد. علت هر چه باشد صاحب خود را مانند موشى كه در تله اسير باشد، به تكاپوى بيجا و بى قرارى بى حاصلى مى كشاند.
لازم نيست كه اين ترس و وحشت از يك چيز قريب الوقوع باشد: بلكه اغلب زاييده خاطره گذشته اى است كه كاملا از لوح ضمير روشن انسان فراموش شده بوده است : ترسى كه با چنين خاطره اى همراه بوده است از خزانه فكر كاملا رانده نشده و باالنتيجه آثار آن به صورت ترس : عصبانيت ، نگرانى ، و بى قرارى به سراغمان مى آيد))(486)
((به طور كلى هر نوع پيشامد ناگوار و غير قابل تحملى : چه در محيط خانه : چه مدرسه ، و چه در اجتماع ، نصيب طفلى گردد، موجب خرد شدن شخصيت و استعداد او مى گردد، زيرا عواطف و احساسات او سركوب شده و به آسانى و بدون دغدغه نمى تواند خود را نشان داده و منشاء اثرات مفيد و بارز گردد.))(487)
اين قبيل افراد اگر بتوانند خاطرات تلخ كودكى را به دست فراموشى بسپارند و اهانت ها و سختگيرى هاى پدر و مادر نادان خود را ناديده انگارند و نيرومندانه در كارى كه استعداد فرا گرفتن آن را دارند فعاليت و كوشش مداوم نمايند و در نتيجه عضو مفيد و موثر جامعه شوند، مى توانند عمرى را در كمال عزت نفس ، مستقل و با شخصيت بگذرانند و از هر پستى و حقارتى بركنار باشند. ولى اگر آن خاطرات ناراحت كننده فراموش نشود و صاحبش پيوسته خود را حقير و ناچيز بداند ناچار بايد براى جبران آن حقارت درونى عكس العمل هايى از خود نشان بدهد و به اعمال ناروايى دست بزند. يكى از آن اعمال تن دادن به زبونى و ذلت است .
تواضع و فروتنى و گاهى تملق و چاپلوسى بعضى از افراد بر اساس اين حالت روانى و ناشى از احساس حقارت است . كسى كه در سراسر ايام طفوليت مورد بى احترامى و بى اعتنايى اطرافيان خود بوده ، كسى كه استقلال و شخصيتش در محيط خانواده سركوب شده و خود را حقير و ناچيز مى داند همواره گرفتار وحشت و نگرانى است ، او خائف است از اين كه مبادا زن و مرد جامعه مانند پدر و مادرش با وى رفتار كنند و مورد اهانت و تحقيرش قرار دهند و بين مردم خجلت زده و شرمسارش نمايند. او براى مصون ماندن از تعرض ديگران پيشدستى مى كند و از ترس در مقابل هر كسى خضوع و تواضع مى نمايد و بدين وسيله حقارت درونى خود را مى پوشاند و خويشتن را از توهين احتمالى آنان بركنار نگاه مى دارد.
چنين تواضعى حاكى از تعالى روانى و فضيلت اخلاقى متواضع نيست ، بلكه اين خود يك نوع ذلت نفس و زبونى است كه به اين صورت در آمده و ريشه آن ترس و حقارت است .
2. فقر و تنگدستى پدر و مادر از عواملى است كه باعث سرافكندگى و حقارت كودك مى شود. كسانى كه در طفوليت با شرايط سخت مالى رشد كرده اند، در باطن خود يك نوع عقب ماندگى و ضعف احساس مى نمايند. اين خاطره از ضمير آنان محو نمى شود و تا پايان عمر باقى مى ماند. بعضى از آنها كه بر اثر لياقت و شايستگى و در پرتو كار و كوشش به مدارج كمال نايل شده اند و شخصيت مستقلى به دست آورده اند آن خاطره را ناديده مى گيرند و خود با عز و احترام زندگى مى كنند، ولى آنهايى كه بر اثر تنبلى يا نااميدى تن به زحمت و فعاليت نداده اند يا نتوانسته اند آن خاطره ناگوار را فراموش كنند، همواره اسير حقارت و ضعف روانى هستند. اينان در مقابل سرمايه داران خود را كوچك و حقير مى بينند و بى اختيار در برابر آن ها سرتعظيم فرود مى آورند و با خضوع و فروتنى مراتب ضعف خويش را آشكار مى كنند.
((كودكانى هستند كه در يك خانواده فقير و محقرى به دنيا آمده اند و با اين كه ممكن است (و اكثرا اين طور است ) در سراسر دوران طفوليت مورد مهربانى و شفقت و تربيت و تعليم صحيح والدين خود باشند، ولى بعدها كه به مرحله بلوغ و رشد رسيدند ممكن است از يادآورى دوران گذشته و وضع حقارت آميز خانوادگى و طبقاتى خويش دچار شرمسارى و حقارت روحى گردند. اين دسته از مردم هنگام برخورد با كسانى كه از آنها بالاترند احساس كوچكى و زبونى مى كنند و هنگام برخورد با افراد متمول و متعين احساس حقارت مى نمايند.))(488)
اسلام به آن فرومايگانى كه شخصيت خويش را در مقابل ثروتمندان مى بازند و آن ها را به علت سرمايه دارى احترام مى كنند، سخت بدبين است .
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : لعن الله من اكرم الغنى لغناه .(489)
رسول اكرم مى فرمود: از رحمت الهى دور با آن كسى كه سرمايه دارى را به علت ثروتش تكريم و احترام نمايد.
در صدر اسلام بيشتر پيروان رسول اكرم فقرا و مردمان بى بضاعت بودند. تربيت آسمانى قرآن شريف به قدرى آنان را عزيزالنفس و با شخصيت بار آورده بود كه با وجود ضعف مالى و تهيدستى ، در مقابل ثروت خود را نمى باختند و در برابر ثروتمندان خضوع نمى كردند و هرگز تن به ذلت و خوارى نمى دادند.
امام صادق (ع ) مى فرمود: ثروتمندى به محضر حضرت رسول اكرم آمد و سپس مرد بى بضاعتى شرفياب شد و پهلوى او نشست . سرمايه دار لباس خود را جمع كرد. پيغمبر اكرم كه ناظر اين عمل بود از او پرسيد: ((ترسيدى كه فقر او با تو تماسى پيدا كند؟))
جواب داد: ((نه .))
- ((ترسيدى كه قسمتى از ثروت تو به او برسد؟))
جواب داد: ((نه .))
- ((ترسيدى كه لباست آلوده شود؟))
گفت : ((نه .))
فرمود: ((پس چرا لباست را جمع كردى ؟))
عرض كرد: ((يا رسول الله ثروتى كه قرين من و رفيق روز و شب من است مرا از واقع بينى بازداشته است ، قبايح را در نظر من زيبا جلوه مى دهد و خوبى ها بد مى نماياند. به جبران اين عمل ناروا من نصف ثروت خود را مجانى به او واگذار مى كنم .))
فقال رسول الله للمعسر: اتقبل ؟ قال لا الرجل : و لم ؟ قال اخاف ان يدخلنى مادخلك .(490)
رسول اكرم (ص ) به مرد فقير فرمود: آيا اين انتقال را قبول مى كنى ؟ عرض كرد: نه . مرد ثروتمند از او پرسيد چرا؟ جواب داد: مى ترسم بر اثر ثروت به آن حالت بد نفسانى كه تو گرفتار شده اى من نيز گرفتار شوم .
3. كسى كه مى خواهد خود را در رديف مردان دانشمند و عالم به حساب بياورد ولى از نظر علمى ضعيف و كم سرمايه است ، در خود احساس نارسايى و حقارت مى كند. براى پنهان داشتن ضعف درونى و جبران نقص خود به وسايلى متوسل مى شود. گاهى به گفتار دانشمندان تكيه مى كند و از زبان ديگران سخن مى گويد.
((اين مرد از سالهاى پيش عضو مجمعى است كه بيشتر افراد آن از مردم روشنفكر تشكيل يافته است . او نيز مرد باهوش و شريفى است اما تحصيلات عالى ندارد. هر بار كه در برابر همكارانش آغاز سخن مى كند به جاى اين كه عقيده شخصى خويش را بيان دارد. از اين نويسنده و آن نويسنده نام مى برد و بدين ترتيب هميشه كلامش را اين گونه آغاز مى كند: ((من تذكر پل والرى را در كتاب نگاه هايى بر سراسر جهان به ياد شما مى آورم )) يا ((من به آسانى عقيده نيكلابرديف را در رساله تفكراتى درباره هستى مى پذيرم .
براى چه او به اين وسايل دست مى زند؟ نخست به علت يك نوع احساس حقارت و عقب ماندگى كه هر دم در باطن وى زمزمه مى كند: عقايد شخصى خود را ابراز مكن ، گفته هاى بزرگان را شاهد بياور. و ديگر آن كه همين كمپلكس او را وادار مى كند كه خود را به رفقاى روشنفكرت نشان بده ، آن قدر كه آنها تصور مى كنند تو از ايشان عقب مانده تر نيستى . بگذار بفهمند كه تو هم آثار فلاسفه را خوانده اى .))(491)
گاهى از راه فروتنى و چاپلوسى وارد مى شود و در برابر ديگران آن قدر خضوع و ادب مى كند كه آنان ماءخوذ به حيا مى شوند و خجالت مى كشند به چنين مرد مودب و خليقى بگويند سواد ندارى .
مصيبت بالاتر وقتى است كه چنين انسان ضعيف و كم سوادى بخواهد كرسى تدريسى را اشغال كند و براى محصلين درس بگويد. براى اين كه شخصيت خود را در مقابل شاگردان حفظ كند و مورد تحقير آنان واقع نشود يا بايد در كلاس آن قدر متكبر و خشن باشد كه هيچ يك از شاگردان از ترس جراءت نداشته باشند به او بگويند معلومات شما نارساست و نمى توانيد در درس بگوييد، يا بايد آن قدر فروتنى و تواضع نمايد و به شاگردان احترام كند كه آنها نقص علمى او را ناديده بگيرند و به زبان نياورند.
چنين فروتنى و تواضعى را نمى توان از صفات حميده و خلقيات پسنديده به حساب آورد، بلكه اين خود يك نوع خوارى و فرومايگى است و منشا آن حقارت و ترس نهانى متواضع است . او خواسته است با نداشتن سرمايه دانش خود را عالم وانمود كند و با عدم لياقت علمى كرسى تدريس را اشغال نمايد، لذا به اين ذلت و زبونى تن داده است !
عن ابى عبدالله عليه السلام : لاينبغى للمؤ من ان يذل نفسه . قلت بما يذل نفسه ؟ قال يدخل فيما يتغذر منه .(492)
امام صادق (ع ) فرموده است : شايسته نيست مؤ من خويش را ذليل و خوار نمايد. راوى سؤ ال مى كند: چگونه خود را ذليل مى كند؟ حضرت در جواب فرمود: در امرى مداخله مى نمايد كه شايسته آن نيست و سرانجام بايد از آن عذر بخواهد.
و عنه عليه السلام : لاينبغى للمؤ من ان يذل نفسه . قيل له و كيف يذل نفسه ؟ قال يتعرض لما لايطيق .(493)
و نيز فرموده است : سزاوار نيست مرد با ايمان موجبات خوارى و ذلت خود را فراهم نمايد. عرض شد: چگونه آدمى باعث خوارى خود مى شود؟ فرمود: به كارى دست مى زند كه قدرت و طاقت انجام آن را ندارد.
عن ابى جعفر عليه السلام قال : بئس العبد عبد له رغبة تذله .(494)
امام صادق (ع ) فرمود: بد آدمى است آن كسى كه در خويشتن ميلى را بپرورد كه در راه رسيدن به آن دچار ذلت و خوارى شود.
اگر چنين انسانى حد واقعى خود را بشناسد و از اندازه خويش تجاوز ننمايد، هرگز عزت و نفس و شرف انسانى خود را در معرض ‍ معامله قرار نمى دهد و با فروتنى هاى تملق آميز، خويشتن را ذليل و خوار نمى نمايد.
4. گناهكارى و عصيان ، يكى ديگر از عوامل احساس پستى و حقارت است . كسى كه مرتكب معصيت هايى شده و پرده احترام قانون را دريده است ، همواره در فشار شكنجه هاى وجدان اخلاقى است و خويشتن را انسانى پليد و آلوده مى بيند. گناهكار كوشش مى كند كه معاصى خود را در ضمير مخفى خويش دفن نمايد و صحنه هاى شرم آور آن ها را به دست فراموشى بسپارد، ولى وجدان اخلاقى ، گناهكار را آرام نمى گذارد و با سرزنش هاى مداوم خود مى كوشد كه گناهان را در خاطر وى زنده و محفوظ نگاه دارد و او را رنج و عذاب دهد.
((اگر انسان مى توانست احساسات خود را نسبت به هر يك از عقده هاى روحى با دوستى در ميان بگذارد يا اقلا خود را به قبول آن راضى كند، ديگر از صورت عقده خارج مى شد و مانند هزاران انديشه اى كه در مغز مى گذرد آن هم به دست فراموشى سپرده مى شد و هرگز مايه رنج و آزار صاحبش را فراهم نمى ساخت . ولى وقتى كه چنين احساسى در محفظه مغز سركوفته ماند، هميشه ميان اين عقده و صاحبش دعوا و كشمكشى جريان دارد. يعنى صاحبش مى خواهد آن را پيوسته عقب زده ، به حفره ضمير ناآگاه براند، ولى او مى خواهد از مخفى گاه ضمير ناآگاه خارج شده و بر سطح ضمير آگاه نمايان گردد.))(495)
شرمسارى و حقارتى كه بر اثر گناه دامنگير گناهكار مى شود او را پست و زبون مى كند و به شخصيت و استقلال وى ضربه مى زند. گناهكار هر قدر قوى النفس و با اراده باشد، بر اثر معصيت زبون ناتوان مى شود. گناهكار مى كوشد تا از راه خودسازى و تصنع ضعف روانى خويش را بپوشاند و خود را قوى و نيرومند جلوه دهد، ولى شكست هاى روحى و انفعال هاى باطن او، خواه ناخواه از خلال اعمال و اقوالش خودنمايى مى كند و ناتوانى او را آشكار مى سازد.
((ما خاطرات رنجه كننده و شرم آور را در شعور باطن خود پنهان و فراموش مى كنيم تا از ايذا و آزارشان در امان باشيم ، ولى آن خاطرات على رغم ما در افكار و كردارمان نفوذ و دخالت تام دارند و ما از آن بى خبريم و چه بسا كه چون از علل رفتار خود خبر نداريم ، از كرده پشيمان مى شويم و از كردار خود متحير كه چرا چنين عملى از ما سر زد، با چنان كلمه اى به زبانمان آمد. خاطرات مدفون هرگز نمى ميرند و از قدرت خود چيزى از دست نمى دهند، همواره رفتار ما را به ميل خود وامى دارند.))(496)
زبونى و پستى روانى بعضى از گناهكاران از فروتنى هاى ذلت آميزشان به خوبى مشهود است . اينان براى پوشانيدن لكه هاى معاصى خويش نسبت به مردم ، خضوع و تواضع مى كنند و مراتب فرومايگى خود را به صورت ادب و احترام به ديگران آشكار مى سازند. كارمندانى كه در انجام وظايف ادارى از مردم رشوه مى گيرند و به اين گناه بزرگ آلوده هستند اغلب مردمانى متواضع و خوش اخلاق به نظر مى آيند و با ارباب رجوع در كمال ادب و حسن سلوك رفتار مى كنند و كلماتى نظير چاكرم ، بنده ام ، اطاعت مى شود، در اختيار شما هستم ، هر چه بفرماييد، از آنها بسيار شنيده مى شود.
بدون ترديد، چنين تواضعى كه منشاء روانى آن پليدى گناه و ترس رسوايى است نه تنها ارزش اخلاقى ندارد، بلكه دليل زبونى و فرومايگى متواضع و يكى از اقسام تن به ذلت دادن است .
ناپاك زندگى كردن و به گناه آلوده شدن يكى از بزرگ ترين عوامل خوارى و ذلت است . كسانى كه مى خواهند با شرافت و عزت نفس ‍ زندگى كنند و دچار حقارت و زبونى نشوند، بايد از گناه اجتناب كنند و به هيچ صورت دامن خود را به معصيت آلوده ننمايد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : من اراد ان يكون اعزالناس فليتق الله عزوجل .(497)
رسول اكرم (ص ) فرموده است : آن كس كه مى خواهد عزيزترين مردم باشد بايد از گناه اجتناب نمايد و به تقوا و پرهيزكارى بگرايد.
قال على عليه السلام : من سره الغنى بلامال و العز بلاسلطان و الكثرة بلاعشيرة فليخرج من ذل معصية الله سبحانه الى عز طاعته .(498)
على (ع ) فرمود: آن كس كه دوست دارد بدون ثروت غنى باشد و بدون سلطنت عزيز باشد و بدون عشيره و خانواده تنها نباشد، البته بايد از ذلت گناهكارى خارج گردد و به محيط عز اطاعت الهى وارد شود.
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اوصيكم بتقوى الله و لاتحملوا الناس على اكتافكم فتذلوا.(499)
امام صادق (ع ) مى فرمود: به شما سفارش مى كنم پرهيزكار باشيد و با ارتكاب گناه ، مردم را بر خود مسلط نكنيد و خويشتن را دچار ذلت و خوارى ننماييد.
5. گاهى اشخاص بى كفايت و نالايق به مقامى مى رسند كه شايسته آن نيستند. مردم متوجه و باهوش از اطاعت اين قبيل زمامداران سر باز مى زنند و در برابر آنان تمكين نمى نمايند.
قال الصادق عليه السلام : من طلب الرئاسة بغير حق حرم الطاعة له بحق .(500)
امام صادق (ع ) فرمود: كسى كه بدون حق و صلاحيت خواستار رياست باشد بايد به حق و درستى از اطاعت مردم محروم بماند.
اينان كه از طرفى در خود احساس ضعف و كمبود مى كنند و خويشتن را براى آن مقام كوچك مى دانند و از طرف ديگر حب رياست نمى گذارد به نقص و نارسايى خويش اعتراف كنند و از آن كاركناره گيرى نمايند، براى پنهان نگاهداشتن ضعف خود و حفظ كرسى رياست ، به كارهاى مختلفى دست مى زنند.
((خصوصيات و علائم ديگرى از عقده حقارت سراغ داريم كه مى توان گفت جنبه مثبت دارند. بدين معنى كه شخص احساس ‍ حقارت و زبونى مى كند و بالنتيجه مى كوشد تا براى رفع آن كارى بكند. در اصطلاح روان شناسى مجموع فعاليتهايى را كه چنين شخصى در اين مورد مى كند عمل جبرانى مى گويند، ولى متاءسفانه اين عمل چون در طريق صواب نيست عمل جبرانى كاذب است . اين عمل در حقيقت براى پوشش و اختفاى يك حس درونى است كه آن را بايد احساس بى كفايتى و نارسايى ناميد.))(501)
اين فرمانروايان نالايق گاهى يا عمومى مردم ، به خصوص نسبت به ضعفا و زيردستان ، مستبدانه رفتار مى كنند و به وسيله خشونت و تندى و احيانا بدزبانى و هتاكى ، نارسايى و بى لياقتى خود را پنهان نگاه مى دارند و با ترساندن مردم مقام خود را حفظ مى كنند و آنان را به اطاعت وادار مى نمايند.
گاهى از در فروتنى و چاپلوسى وارد مى شوند، نسبت به مردم عادى و زيردستان ادب و تواضع مى كنند و در برابر كسانى كه مقام بالاترى دارند تملق مى گويند و با اين فرومايگى و رفتار ذلت آميز، نقايص خود را پنهان و مقام خويشتن را از تعرض ديگران مصون نگاه مى دارند. كسانى كه به اين ذلت ها و زبونى ها تن مى دهند و عز و شرف انسانى را به چند روز رياست مى فرشند، مردم پست و فرومايه اى هستند و در اين معامله ضرر مى كنند.
قال على عليه السلام : ساعة ذل لاتفى بعز الدهر.(502)
على (ع ) مى فرمود: يك ساعت ذلت و خوارى با عزت تمام روزگار برابرى نمى كند.
اين فرومايگان پست كه براى حفظ مقام خود تن به ذلت و زبونى مى دهند و زبان به تملق و چاپلوسى مى گشايند، نه تنها با اين عمل به خود ستم مى كنند و عز و شر انسانى خويش را از كف مى دهند، بلكه به مردم نيز ستم مى كنند و آنان را به راه تيره روزى و بدبختى سوق مى دهند.

next page

fehrest page

back page