توهين ها و بى اعتنايى هاى مردم ناراحتى او را تشديد مى كند، شكست هاى پى در پى
ضميرش متراكم مى گردد و به عقده حقارت دچار مى شود. بر اثر آن به جامعه بدبين
مى گردد، كينه مردم را به دل مى گيرد، دشمن تحقير كنندگان خود مى شود، براى
تلافى كردن به عمل متقابل دست مى زند. او نيز جامعه را به ديده پستى و حقارت مى
نگرد، با خود مى گويد اين مردم نفهم ، بى تشخيص ، مغرض ، نالايق ، بداخلاق و حق
ناشناس ، ارزشى ندارند. اين مردم پست ، حقير، ناچيز،
رذل و فرومايه انسان نيستند، به پشيزى نمى ارزند، نبايد آنان را مورد اعتنا و احترام
قرار داد.
بر اثر تلقين هاى مكرر، اين سخنان بى اساس و غير واقعى را باور مى كند و اين مطالب
در ضميرش ريشه مى دواند و جامعه را همواره حقير و خوار مى بيند. سرانجام ، ناچيز
شمردن مردم به صورت يك خوى ثابت نفسانى در رديف ساير ملكات اخلاقى او قرار مى
گيرد. نام اين خلق مذموم و خوى ناپسند در علم اخلاق و روان شناسى ، تكبر است .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الكبر ان يغمص الناس و يسفه الحق .(443)
امام صادق (ع ) فرموده است : كبر عبارت از اين است كه آدمى مردم را با ديده پستى و
حقارت نگاه كند و حق را خوار و ناچيز بشمرد و آن را بر وفق واقع نبيند.
امام عليه السلام بيمارى تكبر را در كوتاه ترين عبارت تعريف كرده و فرموده است :
متكبر داراى دو صفت است ، يكى تحقير مردم و ديگرى نديدن حق و واقع . مى توان گفت
نديدن حق و حقيقت متكبر را به تحقير مردم واداشته است ، زيرا كسى كه خود و مردم را با
چشم واقع بينى بنگرد و آن حقيقت را خوار و ناچيز نشمرد، نه درباره خود از حد واقعى
تجاوز نمى كند و نه بر خلاف حقيقت مردم را خوار و پست مى بيند.
از آن چه به عرض مى رسد معلوم شد كه تكبر ناشى از حقارت متكبر است . آن كس كه
خويشتن را خوار و ناچيز احساس نكند، به خوى ناپسند تكبر آلوده نمى شود و به اين
بيان ، معنى دو حديث امام صادق (ع )، كه در ابتداى سخن آوردم روشن مى شود. امام فرموده
بود: هيچ كس به خلق مذموم تكبر مبتلا نمى شود مگر به سبب خوارى و ذلتى كه در
ضمير باطن خود احساس مى نمايد.
ناگفته نماند كه در حديث اول امام عليه السلام فرموده بود كه تجبر نيز مانند تكبر
ناشى از احساس حقارت است :
مامن رجل تكبر او تجبر الا لذلة وجدها فى نفسه .
اين موضوع هم از مسائل قطعى روانى است و عموم دانشمندان جهان به آن معترفند. هر كس
كه به زورگويى ، بيدادگرى ، قانون شكنى ، سلطه جويى ، ستمگرى و جباريت دست
بزند، بدون ترديد در باطن گرفتار ترس ، ضعف ، نگرانى ، و خلاصه يك نوع
احساس حقارت است .
((هر نوع غلبه جويى و تسلط نشانه اى از يك احساس عدم امنيت روحى است . كارفرمايى
كه به زير دستانش زورگويى مى كند اين عملش نشانه اى از يك ترس پنهانى است كه
مبادا قدرت و ديسيپلين خود و حس اطاعت زير دستانش را نتواند حفظ كند. او به خوبى مى
داند كه شخصيت و جزبزه او بيشتر از مثبت ، جنبه منفى دارد. اين قانون بر شوهرى كه
به زنش زور مى گويد و پدرى كه با فرزندانش به خشونت رفتار مى كند نيز صدق
مى نمايد.
هر جا كه ديكتاتورى ، ظلم ، زورگويى ، حق كشى ، قسم خوردن ، رايج باشد نشانه
وجود احساس بى كفايتى و عدم اعتماد به نفس است . ريشه اين مفاسد را مى توان به كمك
يك روان شناس يا به وسيله خودشناسى و خود شكافى بى غرضانه كشف كرد.))(444)
((مهندسى را مى شناختم كه صاحب درجه عالى بود و در فن خود
كمال استادى را داشت . با دوستان و خانواده بسيار مهربان و خوشرو و بى تكبر زندگى
مى كرد، لكن در كارخانه با زير دستان نهايت خشكى و خشونت را داشت . تنها غذا مى خورد
و در صحبت و تفريح ديگران شركت نمى كرد و هرگز خنده و شوخى از دهانش بيرون
نمى آمد و به هيچ كس اجازه ايراد و انتقاد نمى داد، ولى ما مى دانستيم كه در ته
دل از اين وضع و رفتار خود در عذاب و نالان است و آرزو دارد كه بتواند با همه بگويد و
بخندد و بر سر يك سفره بنشيند و دوستانه و برادرانه معامله كند. وقتى استاد روان
شناس به احوالش رسيدگى كرد. معلوم شد بدون اين كه او خود متوجه باشد از اطاعت
زيردستان در شك است و تصور مى كند او را براى رياست لايق نمى دانند و بايد با
خشونت و اشتلم ، حكمفرمايى خود را بر آنان تحميل نمايد.))(445)
ميزان اساسى و علمى پيدايش تكبر و تجبر، احساس يك نوع ضعف و حقارت ست . به اين
جهت ممكن است اين بيمارى در همه مردم از فقير و غنى ، سياه و سفيد، فرمانروا، و فرمان
بردار، و خلاصه در تمام طبقات مختلف بروز نمايد.
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الكبر قد يكون فى شرار الناس من
كل جنس . ان رسول الله صلى الله عليه و آله مر فى بعض طرق المدينة و سوداء تلقط
السرقين . فقيل لها تنحى عن طريق رسول الله . فقالت ان الطريق المعرض . فهم بها
بعض القوم ان يتناولها. فقال رسول الله دعوها فانها جبارة .(446)
امام صادق (ع ) فرمود: ممكن است تكبر در طبقات پست و شر جامعه ، از هر نژادى بروز
كند. بر سبيل مثال فرمود كه رسول اكرم (ص ) در يكى از كوچه هاى مدينه گذر مى كرد.
زن سياهى در راه زباله و فضولات حيوانات جمع آورى مى نمود. كسانى كه در معيت آن
حضرت بودند، به وى گفتند: از سر راه پيغمبر به كنارى برو. زن سياه كمترين اعتناى
به گفته آنان نكرد و در كمال خونسردى و تكبر گفت : جاده وسيع است ، شما از آن طرف
برويد. بعضى از همراهان خواستند او را دستگير كنند.
رسول اكرم (ص ) فرمود: رهايش كنيد، اين زن جبار و متكبر است .
سياه پوشان از آن جهت كه همواره مورد تحقير و اهانت نژاد سفيد بودند، در آتش عقده
حقارت مى سوختند، احساس ذلت و پستى آنان را به سختى رنج مى داد. عجيب نيست كه يك
زن سياه زجر كشيده به علت احساس حقارت نژادى دچار جباريت شود و با مردم اين چنين
متكبرانه سخن بگويد.
عرب قبل از اسلام در بدترين شرايط مادى و معنوى زندگى مى كرد و در منجلاب فساد و
پليدى غوطه ور بود. به انواع جنايات دست مى زد و هر قسم گناهى را مرتكب مى شد.
نه سرمايه علمى و فرهنگى داشت ، نه ارزش ايمانى و اخلاقى . نه واجد بنيه اقتصادى
و مالى بود و نه اهل كار و كوشش . آن مردم پست و عقب افتاده به شديدترين درجات تكبر
و خشن ترين مراتب جباريت گرفتار بودند، زيرا خويشتن را از هر جهت خوار و كوچك مى
ديدند و انواع ذلت ها و حقارت ها را در خود احساس مى نمودند.
على عليه السلام وضع زندگى ننگين آن مردم را در چند جمله كوتاه خلاصه كرده و
فرموده است :
ان الله بعث محمدا صلى الله عليه و آله نذيرا للعالمين و امينا على
التنزيل و انتم ، معشر العرب ، على شر دين و فى شر دار منيحون بين حجارة خشن و حيات
صم ، تشربون الكدر و تاكلون الجشب و تسفكون دمائكم و تقطعون ارحامكم ، الاصنام
فيكم منصوبة ، والاثام بكم معصوبة .(447)
خداوند حضرت محمد (ص ) را كه ترساننده مردم جهان از عذاب الهى و امين آيات منزله او
بود برگزيد و شما، اى گروه عرب ، در آن موقع از بدترين آيين پيروى مى كرديد، و
در بدترين محيط به سر مى برديد. در زمين هاى سنگلاخ و ميان مارهاى خطرناك آب لجن
آلود مى نوشيديد و غذاى خشن مى خورديد، يكديگر را مى كشتيد و قطع رحم مى كرديد، بت
ها در بين شما نصب شده و گناه و نافرمانى شما را احاطه كرده بود.
گرچه پيشواى گرامى اسلام در راه نجات آن قوم عقب افتاده و متكبر، تمام جديت و كوشش
خود را به كار بست و در پرتو تعاليم حيات بخش خويش بسيارى از عقده هاى درونى آن
مردم را گشود و آن ها را از همه ذلت و خوارى خلاص كرد، ولى خوى ناپسند تكبر و
خودستايى ، در طول قرن هاى متمادى چنان در اعماق جان آن ها ريشه كرده بود كه پس از
گذشت چندين سال از قيام آسمانى پيغمبر اكرم (ص )، باز هم كسانى به خلق ناپسند
تكبر و جباريت مبتلا بودند و ديگران را با ديده پستى و حقارت مى نگريستند. به طور
نمونه يك قصه كوتاهى تاريخى را به عرض مى رسانم .
علقمة بن وائل به عزم ملاقات رسول اكرم ، به مدينه منوره آمد. شرفياب محضر آن
حضرت شد و مطالب خود را به عرض رسانيد. علقمه تصميم داشت در مدينه به
منزل مردى از محترمين انصار وارد شود. خانه او در يكى از محلات دور دست شهر بود و
علقمه راه را نمى دانست . معاوية ابن ابى سفيان در مجلس حاضر بود.
رسول اكرم به او فرمود كه علقمه را راهنمايى كند و او را به خانه مرد انصاى ببرد.
معاويه مى گويد من به اتفاق علقمه از محضر آن حضرت خارج شديم . او بر ناقه خود
سوار شد و من پياده با پاى برهنه در شدت گرما با وى حركت كردم . بين راه به او
گفتم كه از گرما سوختم ، مرا به ترك خودت سوار كن . علقمه در جواب گفت : ((تو
لايق نيستى كه در رديف سلاطين و بزرگان سوار شوى .))
معاويه گفت : ((من فرزند ابوسفيانم .))
علقمه گفت : ((مى دانم ، پيغمبر اكرم قبلا به من گفته بود.))
معاويه گفت : ((اكنون كه مرا سوار نمى كنى
لااقل كفشت را از پاى در آور و به من بده كه پايم نسوزد.))
جواب داد: ((كفش من براى پاى تو بزرگ است ، ولى همين قدر به اجازه مى دهم كه در
سايه شتر من راه بروى و اين خود از طرف من ارفاق بزرگى است و براى تو نيز مايه
شرف و افتخار است .)) يعنى تو مى توانى نزد مردم مباهات كنى كه در سايه شتر من
راه رفته اى .(448)
اين بلند پروازان نادان كه نمى خواهند يا نمى توانند واقع را درك كنند و همواه خواب
بزرگى خود را مى بينند و در عالم وهم و خيال زندگى مى كنند، اغلب مايه بدبختى خود
و ديگران مى شوند و در بعضى از مواقع ، دست به كارهاى خطرناكى مى زنند و مصائب
غير قابل جبرانى به بار مى آورند.
((يكى از علائم عقده حقارت در خواب و خيال زيستن است كه در اصطلاح علمى فانتزى نام
دارد. فانتزى يعنى فرار از واقعيت هاى زندگى ، فرار از رنج ها، مشكلات و موانع ،
فرار به دنياى احلام و آرزوهاى ناشدنى و افسانه اى .
خطر فانتزى موقعى است كه شخص خود را اسير آن سازد كه به كلى قدرت فعاليت و
كوشش در برابر حقايق حيات را از دست بدهد. وقتى كه حس فرار از زندگى بر كسى
غلبه كرد، مخصوصا اگر آن شخص صاحب قدرت و يا مقامى هم باشد، چنان عواقب وخيمى
بار مى آورد كه تصورش هم وحشتناك است .
احساس حقارتى كه پس از شكست 1918 نصيب آلمان ها شد، موجب كشانيده شدن آن مردم در
يك فانتزى روحى - اجتماعى گرديد و آلمان ها از آن تاريخ در آرزوى روز غلبه و تسلط
بر ديگران فعاليت ها كرده ، كتاب ها نوشته ، سرودها ساختند كه معروف ترين آن ها
سرود آلمان برتر از همه بود.
اين فانتزى بالاخره تراژدى جنگ دوم جهانى را به وجود آورد كه باز هم به شكست آلمان
منجر شد.))(449)
نتيجه آن كه تكبر و جباريت ناشى از عقده حقارت است . كسانى كه اسير خودخواهى و
خويشتن پرستى هستند وقتى احساس حقارت مى كنند، براى ارضاى حس خودپسندى و به
منظور حفظ شخصيت خويشتن جبار و متكبر مى شوند و با تحقير كردن مردم به ناچيز
شمردن آنان ، حقارت نهانى و شكست درونى خود را جبران مى نمايند و اگر قدرتى به
دست آورند مرتكب جرايم و جنايات عظيمى مى شوند.
اكنون جاى اين سؤ ال است كه چرا بعضى از افراد مردم به بيمارى خودپسندى دچار مى
شوند؟ و چگونه اين خوى مذموم در روان آنان ريشه مى دواند؟ و بر اثر آن از حقى بينى
و حقيقت شناسى باز مى مانند و گرفتار بلند پروازى و توقعات نابجا مى شوند و از
حد واقعى خود تجاوز مى نمايند؟
در جواب اين سوال بايد گفت علل و عوامل متعددى در ايام طفوليت براى كودكان ، و در
تمام مدت عمر براى بزرگسالان مى توانند باعث ايجاد اين حالت روانى شوند و آدمى را
به بيمارى خودخواهى گرفتار نمايند. چون موضوع اساسى بحث ما تربيت كودك است ،
امروز درباره دو عاملى كه مربوط به دوران طفوليت است با شما سخن مى گويم .
اولين عامل به وجود آورنده اين حالت روانى وضع طبيعى كودك است . همان طور كه گاهى
اطفال با اندامى ناموزون و غير طبيعى از مادران متولد مى شوند كه بعضى از آن عيوب
بدنى با وسايل علمى اصلاح پذير است و بعضى غير
قابل درمان ، هم چنين ساختمان روحى بعضى از
اطفال نيز از روز اول ولادت غير طبيعى است ، كه گاهى در پرتو تربيت هاى دقيق و
مراقبت هاى علمى اصلاح مى شود و گاهى درمان ناپذير است .
دانشمندان جهان امروز اين كودكان غير عادى را
اطفال دشوار ناميده اند و درباره اوضاع و احوال آنان تحقيقات و تجربياتى نموده و آن ها
را به گروهاى مختلفى دسته بندى كرده اند.
يك قسم از اطفال دشوار آن هايى هستند كه غرور و خودپسندى جزء سرشت آنان است . اين
كودكان با ساختمان روحى مخصوصى كه دارند گويى از مادران خويش ، متكبر و خودخواه
زاييده شده اند و از اول وضع روحى آن ها غير عادى است .
((طفل پارانوئياك از همان اول تولد داراى اخلاقى مخصوص به خود است ، از
قبيل غرور فطرى كه در اثر آن خودخواهى بر تمام تمايلات ديگرش غلبه دارد.
رشد فوق العاه حس انانيت و خودپرستى و بى اعتنايى كه از حساسيت فوق العاده شروع
مى شود و حتى ممكن است به فكر آزار ديگران منتهى گردد.
لحنى كه معلول منطق غلط اوست و خطر اين حالت در اينجاست كه
طفل پرانوئياك همواره بر اين منطق شكست ناپذير غلط، متكى است و از آن صرف نظر نمى
كند، در ذهنش اشيا و موجودات به صورت كاملا غلطى نقش شده كه گويى در اشعه
منكسرى ديده شده است .
قيافه و رفتار طفل پارانوئياك كاملا معلوم است . صورتش گرفته و سرد و سخت و
غالبا عصبانى است ، لبانش باريك و كشيده ، نگاهش ثابت و سرد و زمانى كه مات مى
شود به هيچ وسيله نمى توان وى را از اين حالت بيرون آورد. شخصيتش غير
قابل تاءثير و تاءثر است و اين حالت انجماد روحى كه اغلب به خوبى نمايان است ،
معرف اوست . چه ، وضع و حالتش نيز مانند عضلات صورتش بى حركت و بى نشاط مى
نمايد. طفل كاملا خود را مى گيرد و چنان رفتار مى كند كه گويى در
حال حمله است و به همه چيز بى اعتناست و حتى
احتمال دارد كار به بى احترامى نسبت به ديگران نيز منجر شود.
تمام اين ها نشانه شخصيتى است كه ممكن است درهم بكشند، ولى تغيير نكند و خود را
تغيير ندهد. در حركاتش سريع است و از اوان كودكى كوس
استقلال مى زند و سعى مى كند راه زندگى اش را به تنهايى بيابد. بعضى اوقات اين
گونه اطفال به جوامعى كه حس خودخواهى آن ها را ارضا ننموده و آن ها را رنجانده اند،
اعلان جنگ مى دهند و چون اشخاصى ناراضى و خطرناكند و در اطراف خود سبب خرابى هاى
هولناك مى شوند.))(450)
اين قبيل كودكان كه طبعا خويشتن پرست و مغرورند، حركات و سكناتشان ، گفتار و
رفتارشان ، در برابر كودكان و بزرگسالان ، در مواقع بازى و در
حال عادى ، تواءم با خودخواهى و تكبر است . اينان اگر در
طول ايام كودكى شرايط مساعدى به دست آورند و بتوانند خواهش هاى غرورآميز خود را
آزادانه اعمال نمايند و در محيط تربيتى و زندگى خويش با هيچ مانعى مواجه نشوند،
سرانجام افرادى بد اخلاق و خودپسند، متكبر و غير
قابل معاشرت ، جبار و زورگو بار مى آيند و در جامعه با غرور و نخوت زندگى مى
كنند.
اين كودكان در زندگانى خيلى زود شكست مى خورند و مردم كه از معاشرت اين گونه
افراد به سختى متنفرند، آن ها را از خود مى رانند و با تحقير و توهين از جامعه طرد مى
شوند و در نتيجه عمرى را با محروميت و ناكامى مى گذارنند.
پرورش صحيح اين قبيل
اطفال ، كه خوى تكبر و غرور با سرشت آنان آميخته است ، مانند تمام كودكان دشوار
برنامه مخصوصى دارد و با روش تربيت كودكان عادى و طبيعى متفاوت است . مربى
شايسته و با تدبيرى لازم است كه از آنان سرپرستى نمايد و با مراقبت هاى علمى و
عملى ، آن صفات ناپسند طبيعى را خمود كند و از رشد آن ها جلوگيرى نمايد، و در عوض
خلقيات پسنديده اى را در روانشان پرورش دهد.
((شاوينى درباره درمان لجاجت و تناقص گويى هاى كودكان متكبر چنين مى گويد:
عنصر اصلى ميل به تناقص گويى ، تكبر است . مشاهدات يك نفر متكبر غالبا صحيح
نيست . اگر او را بدون مقدمه با واقعيت مواجه نماييم كار خطرناكى است و حتى ممكن است
موجب ثبات عادات ناپسنديده او نيز بشود، زيرا
قبول نخواهد كرد كه تناقص مى گويد و به موجب عادت براى حرف هاى خود
دليل خواهد آورد. نزد چنين شخصى هيچ گاه اصرار در ثابت كردن
قول ديگرى نداشته باشيد، زيرا در واقع به او كمك كرده ايد. چه او حتما در برابر
قول شما ايستادگى خواهد كرد. هيچ گاه با او مباحثه نكنيد و از هر موردى كه ممكن است او
را تحريك كند بپرهيزيد ولى با وجود اين كه مى دانيد در پس اين جلوه ها و تظاهرات
اغلب چيزى نيست ، عقيده اش را بپرسيد و با او مشورت كنيد. اگر تا به
حال امتحان نكرده ايد متعجب خواهيد شد كه چطور اين شخص مغرور و پر مدعا يك باره مردد
مى شود و نمى داند چه بگويد. زيرا او خود را فقط براى مخالفت با عقيده شما حاضر
كرده بود. چندى او را بدين حالت بگذاريد، آن وقت خواهيد ديد كه با التماس از شما
تمناى كمك خواهد كرد و نظريه شما را خواهد پذيرفت !
اين جريان كه از مبارزه با طفل جلوگيرى مى كند يكى از محاسنش اين است كه از رشد اين
تمايلات روحى عجيب در طفل ممانعت مى كند و ثانيا حس ابتكار او را تحريك كرده ايد و اين
خود مى تواند علاج قطعى باشد، و بالاخره عادت مى كند كه مستقلا درباره هر اتفاقى
فكر خود را به كار اندازد.))(451)
اين كودكان غير طبيعى اگر به درستى تربيت نشوند و همچنان با غرور و خودپرستى
رشد كنند سرانجام مردمى خطرناك و ماجراجو خواهند شد و ممكن است در ايام زندى مصائب
غير قابل جبرانى براى خود و ساير مردم به بار آورند، زيرا تحقير و بى اعتنايى مردم
علاوه بر آن كه غرورشان را تشديد مى كند و تكبرشان را به سر حد جنون مى كشاند،
اساسا نسبت به جامعه اى كه آنان را رنجيده خاطر كرده و حس خودپرستى آن ها را ارضا
ننموده است به سختى دشمن و بدخواه مى شوند و براى انتقام گرفتن ، به هر
عمل خطرناكى دست مى زند.
ژيلبرت روبن مى گويد:
((نوجوان پانزده ساله بسيار زيبا و متفرعن و بى اعتنايى كه تمام وقت خود را وقف
اندازه گيرى مواد منفجره مى نمود و يك روز مقدارى از اين گردها منفجر شد و باعث آتش
سوزى گرديد، از اين قبيل اطفال بود. آيا مى تونيد حدس بزنيد مقصودش از اين
عمل چه بود؟ آرى او مى خواست دنيا را منفجر سازد، تمام دنيا را به معنى اعم و اين جملات
خود اوست و اين هدف بزرگ خود نشانه خوبى از اخلاقش مى باشد.))(452)
نتيجه اين كه ساختمان روحى بعضى از اطفال غير عادى است و از
اول داراى غرور فطرى و حس خودپسندى هستند و اين اولين عاملى است كه باعث پيدايش
خوى ناپسند تكبر در بعضى از كودكان مى شود. تنها از راه تربيتهاى دقيق علمى و
پرورش هاى اختصاصى ممكن است مزاج كج ساخته آن ها را به راه مستقيم هدايت نمود و از
انحراف اخلاقى آنان جلوگيرى كرد. خوشبختانه تعداد اين
قبيل كودكان دشوار و غير طبيعى ، اين قسم اطفال مغرور و خود پرست كه آتيه خطرناكى
دارند، نسبت به كودكان سالم و طبيعى زياد نيست .
دومين عاملى كه مى تواند در آدمى حس خودخواهى و خويشتن پرستى را به وجود آورد و مايه
تيره روزى و بدبختى گردد، سوء تربيت هاى دوران كودكى است . پدران و مادران
نادانى كه اطفال خردسال را نابجا مورد تشويق و تحسين قرار مى دهند، كسانى كه به
فرزندان خود بيش از حد مناسب محبت و مهربانى مى كنند، با اين رفتار ناپسند ضربه
بزرگى به اساس خوشبختى و سعادت آن ها مى زنند و از كودكى بذر خود پسندى را در
نهاد اطفال خويش مى ريزند و آنان را لوس و از خود راضى بار مى آورند.
اين قبيل پدران و مادران در لباس دوستى به فرزندان خود دشمنى مى كنند و از
اول طفل را در شناختن حد واقعى خودش گمراه مى نمايند. به او مى گويند تو روحى ، تو
جانى ، تو شمع محفلى ، تو نور چشمى ، تو يگانه گوهر بى نظيرى ، تو از همه
كودكان بالاترى ، تو مانند ندارى ، و خلاصه آن قدر به دروغ و بر خلاف واقع با او
سخن مى گويند و عملا به او محبت و احترام مى كنند كه رفته رفته
طفل ، آن حرف هاى بى اساس را درباره خودش باور مى كند و معتقد مى شود كه حقيقتا از
همه بالاتر است .
تمام محبت ها و تشويق هايى را كه طفل در محيط پرورش دوران كودكى خود ديده است در
نهاد وى ذخيره مى شود و روان او را تحت تاءثير خود قرار مى دهد. در بزرگسالى همان
ذخاير درونى سرچشمه اساسى قسمتى از خلقيات خوب و بد او خواهد شد.
((دوران كودكى ، نقاط اتكاى مستحكمى است كه توسعه حساسات در زمان بعد بدان
مربوط مى باشد. ذخيره محبت كه كودك در دوران طفوليت
تحصيل مى نمايد، يكى از نقاط اتكاست . محبت ، گذشته از جنبه جلب لذات شخصى كه
حس خودپرستى كودك را به وجود مى آورد، شامل مجموعه احساساتى است كه
طفل در محيط خانواده و محيط درسى تحصيل مى نمايد.
محبت هايى كه طفل در دوران اول كودكى ، يعنى
قبل از سنين 5 يا 6 ديده است و تجارب مطبوع يا نامطبوعى كه از آن
حاصل شده اند در ضمير ناخود آگاه طفل ، آثارى از خود باقى مى گذراد كه نقاط حساس
روحيه او را تشكيل مى دهند و در حقيقت مانند مراكز انرژى هستند كه بدون اطلاع شخص در
رفتار آينده او موثر واقع مى شوند.))(453)
ضمير باطن طفل ناز پروده و لوس بار آمده مملو از خودخواهى و خويشتن پرستى است .
چنين كودكى غير از خودش ، كسى را نمى بيند، زيرا پدر و مادر نادان جز اين درسى به
او نداده اند. مهم ترين ذخيره اى كه از دوران طفوليت در نهادش انباشته شده تنها يك چيز
است و آن خود پرستى است ، او به ياد ايام كودكى درباره خويش عقيده دارد كه روح است ،
جان است ، از همه بهتر است ، يگانه محبوب است . او با چنين فكر و روحيه اى قدم در
اجتماع مى گذارد و متوقع است تمام زنان مانند مادرش و همه مردان مانند پدرش او را
نوازش كنند و به وى احترام بگذارند.
اولين بارى كه بر خلاف انتظار، از مردم بى مهرى مى بيند و جامعه با او به سردى
بر خورد مى كند ناراحت مى شود، شخصيتش متزلزل مى گردد، در خويشتن احساس حقارت
مى كند. تكرار بى اعتنايى و تحقير مردم مصيبت حقارت را تشديد مى نمايد، شكست هاى
متوالى و ناكامى هاى پى در پى در ضميرش متراكم مى گردد و نتيجه احساس حقارت به
عقده حقارت تبديل مى شود و در باطنش طوفانى بر پا مى كند.
((احساس حقارت نوعى ناراحتى تشكيل يافته و منحرف روحى است و تمام شخصيت انسان
را زير نفوذ خود قرار مى دهد، ولى عقده يا كمپلكس عبارت از توده اى از انديشه هاى
متراكم روحى است كه جزء شخصيت آدمى نشده و با هيچ نوع تغيير شكلى نمى تواند
جزئى از شخصيت ما را تشكيل دهد، زيرا همه عقده ها آزار دهنده و نفرت انگيز است و هميشه
مبارزه اى پنهانى ميان آن ها و روح آدمى در جريان است . اين توده هاى متراكم انديشه ها،
عقايد و احساسات ، ممكن است در نتيجه وقايع و تجارب مختلفى براى انسان پيش آمده
باشد و شخص به جاى اين كه احساس مخصوص خود را به هنگام دريافت آن ها فراموش
كرده يا از مغز بيرون رانده باشد، آن ها را به حفره مغز و وجدان مخفى خود رانده است و
بالنتيجه ياد آورى و تجديد و ظهور هر يك از اين ها در هر
حال مايه رنج و عذاب صاحبش خواهد بود.))(454)
خودپسندى افراد مغرور و خويشتن پرست دليل بر نقص معنوى و غرور اخلاقى آن هاست .
كسانى كه به اين بيمارى مبتلا هستند و از مردم توقع احترام بيش از حد شايستگى دارند،
بدون ترديد با محروميت و شكست روبه رو خواهند شد و بر اثر آن دچار عقده حقارت مى
شوند.
عن على عليه السلام : كفى بالمرء منقصة ان يعظم نفسه .(455)
على عليه السلام مى فرمود: بر نقصان معنوى يك انسان همين بس كه خويشتن را بزرگ
پندارد.
و عنه عليه السلام : كفى بالمرء غرور ان يثق بكلما
تسول له نفسه .(456)
و نيز فرمود است : بر غرور و فريب دادن يك انسان همين بس كه هر چه را نفس او زيبا
جلوه دهد بپذيرد و بر آن اعتماد نمايد.
عن اميرالمؤ منين عليه السلام : من ساءل فوق قدره استحق الحرمان .(457)
و همچنين فرمود: آن كس كه بيش از حد خود از مردم تمنا كند سزاوار محروميت و ناكامى است .
|