next page

fehrest page

back page

((هنگامى كه در خانواده طفل لوس بار آمده ، كودك دومى پا به عرصه وجود نهد، بزرگ ترين ضربه روحى بر اين كودك ، كه اولين طفل خانواده بوده ، وارد مى آيد، زيرا طرز تربيت او غلط بوده است . تا ديروز او را طورى بار آورده بودند كه خود را فعال مايشاء خانه و گل سر سبد والدينش مى دانست . او امرش مجرى بود و هر نازشى كه مى آمد، پدر و مادرش آن را با كمال رضايت مى كشيدند، ولى با تولد طفل دوم رقيب خطرناكى در مقابل خود مى بيند كه نه تنها در همه چيز رقيب اوست ، بلكه مى خواهد او را از اريكه فرمانروايى هم سرنگون كند و آخرالامر اين كار را مى كند. طفل اولين نمى داند و نمى تواند در قبال چنين موضعى هيچ گونه عكس العمل نشان بدهد، ناچار احساسات مخافت آميز خود را فرو مى خورد و بعضى اوقات براى جلب توجه والدين رختخواب خود را شب ها مرطوب مى كند، بى جهت جيغ مى كشد، يا موقع حرف زدن با لكنت زبان صحبت مى كند.))(286)
((در بعضى از خانواده ها اولاد ارشد به شكل يك كودك لوس در مى آيد. همه حركات ، لبخندها، و كلمات وى در نظر پدر و مادر جوانش مانند يك واقعه غير مترقبه و شيرين و دلكش جلوه مى كند و او به صورت ايده آل بزرگ و مهم خانواده در مى آيد. كودك كه به خوبى متوجه اين جريان است كم كم گمان مى برد كه اين همه توجه و دقت فقط بايد خاص و ويژه او باشد. اگر كودك ديگرى در اين خانواده به دنيا بيايد يك ماجراى بزرگ آغاز مى شود. اين فزند ارشد نه تنها بايد راضى شود كه مهر پدر و مادر را با رقيب نو آمده اى قسمت كند، بلكه بايد تحمل كند كه به خاطر آن يكى درباره او اهمال و غفلت هم روا دارند و البته از اين جريان رنج مى برد. اگر احيانا بيمارى به سراغ اين كودكان دل شكسته بيايد آن وقت سعى مى كنند ترحم ، توجه ، و محبت پدر و مادر را به سوى خود بكشانند و حتى براى اين منظور با عقل كودكانه خود نقش ها بازى مى كنند، و بدين ترتيب كودكى كه تاكنون عاقل و طبيعى بوده ، به محض تولد فرزند دوم خيره و غير قابل تحمل مى شود و هزاران كار به ظاهر ابلهانه و غير منتظره از او سر مى زند، تا آن جا كه پدر و مادر را به بهت و حيرت مى اندازد.))(287)
بدبختى هاى زندگى و محروميت هاى اجتماعى اطفال از خود راضى و لوس بار آمده وقتى به اوج خود مى رسد كه ايام كودكى را پشت سر بگذراند و عملا وارد اجتماع شوند. اينان با كارهاى نادرست و اعمال نامطبوع خويش خوى ناپسند خود را آشكار مى كنند و در خلال معاشرت هاى اجتماعى ، مراتب انحطاط اخلاقى و عدم لياقت خود را ظاهر مى سازند.
شخص لوس بار آمده به دو مصيبت بزرگ گرفتار است : از طرفى متوقع است زن و مرد اجتماع مانند پدر و مادر نادانش او را نوازش ‍ كنند و بى حساب احترام نمايند و اوامر او را بى چون و چرا به كار بندند. وقتى مشاهده مى كند كه مردم نه تنها احترامش نمى كنند، بلكه در مقابل اين توقع بيجا مسخره اش مى نمايند سخت ناراحت مى شود در خود احساس حقارت و پستى مى نمايد. و از طرف ديگر شكست هاى درونى و ناكامى هاى روانى كه منشا عقده حقارت شده است او را تندخو و عصبى ، بى حوصله و بد اخلاق ، زبون و فرومايه مى كند. به مردم بدبين مى شود، با كلمات زشت و رفتار ناپسند خويش آنان را خشمگين و ناراضى مى نمايد و پيوسته به اين دو مصيبت گرفتار است !
((زندگى قرن بيستم بيش از هر چيز با شجاعت و پايمردى ملازمه دارد و بدون اين خصوصيات نمى توان با مشكلات آن روبه رو گرديد. اتفاقا كودكى كه بد تربيت شده باشد همين دو صفت بزرگ را فاقد است ، بدين معنى كه در زندگى كودكى وى را آزاد گذارده اند، هر چه خواسته است برايش فراهم ساخته اند و به طور كلى در عالم كودكى خود و در محيط زندگى خانوادگى ، ديكتاتور به تمام معنى بوده است . بالنتيجه در نظر چنين طفلى مشكل ، مانع ، سختى ، فلاكت و بى كسى ، معنى و مفهومى ندارد.
طفلى كه بد تربيت شده موقعى كه بزرگ شد اگر وارث ثروت كلانى باشد، خواهى نخواهى مجبور به معاشرت و تماس با مردم است و چون اطرافيان خويش را مثل اطرافيان دوره كودكى ، بى بند و بار، مهربان و سهل انگار نمى بيند، ناچار همه را پست و فاسد و غير قابل معاشرت دانسته و زندگى را بر خود تلخ مى كند. و اگر وارث ثروتى از پدر و مادر نبود و مجبور شد براى ادامه زندگى دنبال كسب و كارى برود، آن وقت است كه در اثر فقدان حس شجاعت و اعتماد به نفس فاجعه زندگى او شروع مى شود و ميان نااميدى و بدبختى محصور مى گردد. به زودى در مى يابد كه وى براى زندگى در دنياى تنازع بقا تربيت نشده است و نمى تواند به تنهايى روى پاى خود بايستد. ناچار در صف كسانى در مى آيد كه نه تنها سربار جامعه اند، بلكه پارازيت مردمند، مثل جيب برها، فالگيرها، قماربازها، ميخوارگان ، و غيره .))(288)
خوى ناپسند از خودرضايى منشا عيوب و زشتى هاى بسيارى است . كسانى كه به اين بيمارى اخلاقى گرفتارند بيشتر گفتار و رفتارشان آلوده است ، از خلال دوستى و دشمنى ، تصديق و تكذيب ، موافقت و مخالفت آن ها خود خواهى و انحراف عقلى آن ها به خوبى مشهود است . اينان با كارهاى نادرست و سخنان نابجاى خود خويشتن را رسوا مى كنند و خودپسندى خويش را آشكار مى نمايند.
قال على عليه السلام : بالرضاء عن النفس تظهر السوءات و العيوب . (289)
على عليه السلام مى فرمود: صفت ناپسند از خود رضايى وسيله آشكار شدن زشتى هاى و عيوب آدمى است .
و همچنين فرموده است :
من رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب .(290)
آن كس كه گرفتار بيمارى از خود رضايى است ، زشتى ها در وى آشكار مى گردد.
ضعف نفس يكى از آثار شوم از خود رضايى است . كودكانى كه لوس بار آمده اند، اطفالى كه پدر و مادر مطيع بى قيد و شرط آن ها بوده اند و از اول بدون زحمت به تمام تمايلات خويش نايل شده اند، روانى ضعيف و زود رنج دارند. اينان در سنگلاخ زندگى ، در نبردهاى حياتى ، در مواقعى كه به موانع بر مى خورند و با مصائب و آلام روبه رو مى شوند، قدرت مقاومت ندارند، خود را مى بازند و در كمال بدبختى و زبونى عقب نشينى مى كنند. تن به ذلت دادن ، تملق گفتن ، منزوى شدن ، خودكشى كردن ، و كارهايى نظاير اين ها، طرق مختلف عقب نشينى از ميدان جنگ زندگى است .
((محرك خودكشى چيست ؟ و چه عواملى آدمى را به خودكشى وا مى دارد؟ اگر از ديوانگان و اشخاص مختل المشاعر يا معتاد به الكل بگذريم ، اشخاص عادى بر اثر ياءس و حرمان ، يا براى راحت شدن از رنج ها يا فرار از ننگ محكومت دست به اين كار مى زنند. در خودكشى هيچ عمل شجاعت آميز و قهرمانانه ديده نمى شود و آن را مى توان عملى ناشى از بى همتى دانست ، زيرا به وسيله اين كار شخص نشان مى دهد كه نمى تواند با مصائب روبه رو شود و با محنت ها و فريب هاى زندگى مواجه گردد، و نمى خواهد سنگينى بار مسؤ وليت را روى شانه هاى خود احساس كند. خودكشى مانند جنايت از تظاهرات حس خود پرستى است .))(291)
كودك را بايد از اول نيرومند و با اراده تربيت كرد. بايد قولا و عملا بردبارى و مقاومت ، ثبات قدم و استقامت در مشكلات زندگى را به او درس داد.
مرد بايد كه در كشاكش دهر
سنگ زيرين آسيا باشد
لوس بار آمدن و از خود راضى بودن با نيرومندى اراده و قدرت مقاومت در نبرد زندگى ناسازگار است .
غريزه حب اولاد كه خود يكى از حجاب هاى تيره عقل است ، به ضميمه نادانى و بى اطلاعى از وظايف ، بعضى از پدران و مادران را در راه تربيت كودكان از صراط مستقيم منحرف مى كند، به برنامه هاى دينى و علمى توجه نمى كنند، و فرزندان را با محبت هاى بيجا و زياده از حد كه سم مهلك سعادت كودك است پرورش مى دهند و بزرگ ترين دشمنى را در لباس دوستى و محبت درباره آن ها اعمال مى كنند و تا پايان عمر آنان را به دست تيره روزى و بدبختى مى سپارند.
چنين تربيتى نه مرضى دين است و نه مرضى علم . پدران و مادران كه با محبت هاى بيش از حد به فرزندان خود ستم مى كنند و باعث از خودرضايى آنان مى شوند، در پيشگاه خداوند بزرگ مسؤ ولند، و بدون ترديد با اين روش ناپسند، كودكان بى گناه خود را تسليم انواع بدبختى و مصائب نموده اند.
فرزند خرد را به مشقت بزرگ كن
كز زحمت است هر كه به راحت رسيده است
ورنه ز چشم دهر بيفتد چه طفل اشك
آن بى هنر پسر كه ترا نورديده است
پيوسته در نياز و نقم پايد آن پسر
كورا پدر به ناز و نعم پرورديده است
آسان كشد به ساحل مقصود رخت بخت
آن ناخدا كه سختى دريا كشيده است .
حديث امام باقر عليه السلام را همواره به خاطر داشته باشيد و به وظيفه خود در اندازه گيرى محبت توجه كنيد:
شر الاباء من دعاه البر الى الافراط.
بدترين پدران كسانى هستند كه در نيكى و محبت نسبت به فرزندان ، از حد تجاوز كنند و به زياده روى و افراط بگرايند.
24. پرورش اعتماد به نفس
قال الله العظيم فى كتابه :
((والذين امنوا و اتبعتهم ذريتتهم بايمان الحقنابهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء كل امرى ء بما كسب رهين ))(292)

محبت هاى بى حساب ونابجاى پدران و مادران نادان نتايج شوم وناراحت كننده اى براى فرزندان در بر دارد و در تمام دروان زندگى مايه تيره روزى و بدبختى آنان مى شود. يكى از آثار نامطلوب زياه روى در محبت ، از خود رضايى و لوس بار آمدن كودك است كه روز گذشته به قدر كافى درباره آن توضيح داده شد. يكى ديگر از نتايج شوم زياده روى در محبت كه موضوع بحث امروز است طفيلى بار آمدن كودك و در هم شكستن اعتماد به نفس و حس استقلال اوست . خطر اين خوى ناپسند براى اطفال اگر بيشتر از لوس ‍ بار آمدن نباشد قطعا كمتر نيست .
حس مسؤ وليت شخصى و اعتماد به نفس ، يكى از بزرگ ترين اركان سعادت فرد و اجتماع است . پيروزى هاى درخشانى كه مردان بزرگ جهان به دست آورده اند و پيشرفت هايى كه در شؤ ون مختلف علمى و اجتماعى و اقتصادى ، نصيب آنان شده است همه و همه ، مرهون درك مسؤ وليت فردى و به اتكاى فعاليت هاى پى گير و مداوم آنان بوده است .
موفقيت هاى علمى براى كسانى است كه به پشتكار دارى و كوشش خود، به مطالعه و ممارست خود اميدوارند. محصلى كه به درستى نخوانده و به قدر كافى زحمت نكشيده و به اميد كمك دگران و ارفاق اين و آن در جلسه امتحان شركت مى كند، هرگز به مدارج عاليه علمى نايل نخواهد شد.
پيشرفت اقتصادى براى كسانى كه در زندگى تنها به فعاليت خود تكيه كرده و به احدى چشم اميد ندوخته اند. آن كس كه اعتماد به نفس ندارد و در زندگى طفيلى مردم است و از دسترنج دگران به گدايى ارتزاق مى كند، هرگز از پيروزى هاى اقتصادى نصيبى نخواهد داشت .
((اعتماد به نفس اساس هر رستگارى و هر پيشرفتى است . اگر اكثر افراد ملتى به آن فضيلت آرايش يافتند، آن ملت بزرگ و توانا مى شود و سر ارتقا و توانايى او فقط داشتن همان خصلت است ، زيرا در اين صورت عزم انسان قوى و در صورت اتكاى به ديگرى ضعيف مى شود. مساعدت هايى كه از خارج به شخص مى رسيد غالبا پشتكاردارى و مجاهدت او را ضعيف مى كند، زيرا در اين حالت ، انسان موجبى براى سعى و كوشش نمى يابد، مخصوصا در صورتى كه مساعدت هاى خارجى از حد لزوم تجاوز كند، در اين وقت به كلى اعصاب سست و روح عزم و قوه سعى در انسان مى ميرد. بهترين شرايع و قوانين ، انسان را در زندگانى خود مختار دانسته و به او آزادى مى دهد كه به خويشتن تكيه كرده و زندگانى خود را اداره نمايد.))(293)
مقصود از اعتماد به نفس كه چندى است زبانزد مردم شده و مكرر در كتاب هاكى روانى و تربيتى به چشم مى خورد اين است كه هر فردى در تاءمين سعادت مادى و معنوى خود به خويشتن تكيه كند، به اراده خود متكى باشد، از همسايه ، از رفيق ، و خلاصه از مردم منطق باشد و هرگز آنان را تكيه گاه اميد و سعادت خود قرار ندهد.
مقصود از اعتماد به نفس اين است كه هر انسانى شخصا خود را مسوول كارهاى خويش بشناسد و در انجام وظايف خود قيام كند و بداند پشتكار دارى و جديت او، اميدوارى و صحت عمل او، مايه پيشرفت و موفقيت اوست ، و بر عكس ، تنبلى و مسامحه كارى او، نااميدى و نادرستى او، منشاء بدبختى و سقوط اوست .
اين مطلب يك اصل تازه اى نيست كه بعضى تصور كنند دنياى غرب آن را فهميده و به مردم جهان عرضه كرده است . آيين مقدّس ‍ اسلام در چهارده قرن قبل اين حقيقت درخشان را كه راز سعادت و كاميابى فرد و اجتماع است و پيشرفت هاى خيره كننده اى كه در آن روزگار تاريك نصيب مسلمين گرديد، مرهون اين سرمايه بزرگ يعنى اعتماد به نفس و حس مسؤ وليت شخصى بود.
اساس تعليم و تربيت اسلامى بر مسؤ وليت فردى ، تكاليف شخصى ، انجام وظيفه ، و اعتماد به نفس استوار است . هر فرد مسلمانى در شوون دينى و دنيوى خود تكاليف مخصوصى دارد، و در راه تاءمين سعادت بايد به شخص خود به نيت خود و به عمل خود تكيه كند و آن وظايف را قدم به قدم انجام دهد.
در اسلام سعادت هر انسانى به عقايد و اعمال خود او بستگى دارد، و بدبختى هاى هر كس ناشى از نيات بد و رفتار ناپسند خود اوست . پاداش ها و كيفرهاى دنيوى و اخروى مردم تابع نيك و بدهاى فردى آنان و بر اساس اعمال شخصى هر انسان استوار است . اين مطلب از بديهى ترين مسائل مذهبى است و درباره آن آيات و اخبار بسيارى رسيده است . براى نمونه بعضى از آن ها را به عرض ‍ شما مى رسانم :
لا يكلف الله نفسا الا وسعها ما كسبت و عليها ما اكتسبت .(294)
خداوند هيچ كس را به وظيفه اى مكلف نمى كند مگر به قدر توانايى اش . اعمال نيك هر انسانى به نفع خود اوست و كارهاى ناپسندش ‍ نيز به ضرر خود او خواهد بود.
كل نفس بما كسبت رهينة .(295)
هر انسانى در گروه اعمال خويشتن است .
و ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يرى .(296)
براى آدمى جز حاصل كوشش او پاداشى نيست و نتيجه سعى و كوشش هر كس به زودى مشاهده مى شود.
از اين سه آيه مسؤ وليت شخصى و ارزش اعمال هر كس براى خود او به خوبى واضح است . خداوند در اين آيات نيك و بد عمل هر كس را عايد خود او دانسته و سعادت و بدبختى هر فردى را در گرو كارهاى او شناخته ، و پاداش هر انسانى را در حاصل كوشش و سعى او منحصر نموده و اين معنى جامع و كامل اعتماد به نفس و حس مسؤ وليت شخصى است .
عن على عليه السلام : قدر الرجل على قدر همته .(297)
على عليه السلام مى فرمود: ارزش هر انسانى به مقدار همت اوست .
يعنى قيمت شخصيت افراد بشر را بايد در مقدار اعتماد به نفس و درجه علو همت آنان جست و جو كرد. اين فضيلت روانى در هر انسانى بيشتر باشد ارزش انسانى او قطعا بيشتر خواهد بود.
به خود متكى همچو خورشيد باش
كه خورشيد از خويش تابنده است
در مكتب اسلام پايگاه اساسى سعادت و خوشبختى و همچنين تكيه گاه شقاوت و بدبختى هر انسانى ، خود اوست . اوست كه مى تواند در پرتو سعى و كوشش به انجام وظايف خويش قيام نمايد و خود را خوشبخت كند. اوست كه قادر است با سوء نيت به اعمال ناپسند آلوده شود و خويشتن را تسليم بدبختى و عذاب الهى نمايد.
اسلام در راه ايجاد اعتماد به نفس تنها به بيان مسؤ وليت فردى و احياى شخصيت مسلمين قناعت نكرده است ، بلكه اعتماد به خلق را كه نقطه مقابل اعتماد به نفس است مذموم شناخته و پيروان خود را از آن بر حذر داشته است .
عن على بن الحسين عليه السلام قال : رايت الخير كله قد اجتمع فى قطع الطمع عما فى ايدى الناس .(298)
حضرت سجاد عليه السلام مى فرمود: به نظر من جميع سعادات و نيكى ها در اين است كه آدمى از آنچه در دست مردم است قطع طمع و اميد نمايد.
به خود تكيه كردن ، روى پاى خود ايستادن ، اعتماد به نفس داشتن ، با تمام نيروى شخصى در راه سعادت مادى و معنوى خويش ‍ كوشش نمودن ، مايه استقلال شخصيت و موجب عزت نزد خدا و خلق است . و بر عكس ، به مردم تكيه كردن طفيلى بودن ، چشم طمع به دگران دوختن ، به اين و آن اميد داشتن ، منشا محروميت مادى و معنوى و باعث ذلت نزد خدا و خلق است .
عن ابى عبدالله عليه السلام : الياءس مما فى ايدى الناس عز للمؤ من . (299)
امام صادق عليه السلام مى فرمود: عزت و شرف مومن در اين است كه از دگران ماءيوس باشد و از آنچه در دست مردم است قطع اميد نمايد.
افرادى زبون و بى همت در كشاكش زندگى و نبردهاى حياتى قدرت مقاومت ندارند، خيلى زود شكست مى خودند و در كمال ذلت عقب نشينى مى كنند. مردان با همت ، افرادى كه به خويشتن متكى هستند، اعتماد به نفس دارند، در سختى هاى زندگى ، در مبارزات حياتى ، نيرومندانه مقاومت مى كنند، با مصائب و آلام مى سازند سرانجام پيروز مى شوند.
عن على عليه السلام الحلم و الاناة توامان ينتجهما علو الهمة .(300)
على عليه السلام مى فرمود: بردبارى و تاءنى مانند دو كودك يك شكمند و زاييده همت عالى هستند.
يعنى در اثر همت بلند دو خوى پسنديده در آدمى آشكار مى شود: يكى بردبارى و آن ديگر، خوددارى از شتابزدگى .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : ينبغى للمؤ من ان يكون فيه ثمانى خصال و قورا عند الهزاهز صبورا عند البلاء.(301)
امام صادق عليه السلام مى فرمود: هشت خصلت پسنديده شايسته مردان با ايمان است : اول آرامش نفس و اطمينان خاطر در فتنه ها و حوادث . دوم بردبارى و صبر در مصائب و بلاياى سنگين .
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : المؤ من الذى يخالط الناس و يصبر على اذاهم اعظم اجرا من المومن الذى لا يخالطهم و لا يصبر على اذاهم .(302)
رسول اكرم (ص ) مى فرمود: مومنى كه با مردم مى آميزد و آزار آنان را تحمل مى كند، در پيشگاه الهى اجرش بزرگتر است از آن مومنى كه با مردم آميزش ندارد و بر اذيت آن ها صبر نمى كند.
مردم ضعيف النفس و بى اعتماد به خويشتن ، افرادى كه دچار زبونى و احساس حقارت هستند، با انزوا و كناره گيرى از قبول مسؤ وليت شانه خالى مى كنند عمرى را به محروميت مى گذارنند. ولى افراد با شخصيت و نيرومند، مردان متكى به نفس و مبارز، با قبول مسؤ وليت و بردبارى در مصائب زندگى ، از طرفى به كاميابى و موفقيت هاى دنيوى نايل مى شوند واز طرف ديگر به فرموده رسول اكرم (ص )، در پيشگاه خداوند بزرگ اجر بيشترى خواهند داشت .
اساس استقلال و اعتماد به نفس از دوران طفوليت در روان كودك پى ريزى مى شود و همچنين زبونى و عدم اعتماد به نفس نيز از تربيت غلط دوران كودكى سرچشمه مى گيرد. پدران و مادرانى كه به سعادت واقعى فرزندان خويش علاقه دارند لازم است به تمام دقايق اعمال خود در راه پرورش كودك متوجه باشند و از هر عملى كه آنان را بى شخصيت و طفيلى بار مى آورد جدا اجتناب نمايند.
در لسان قرآن شريف و احاديث اسلامى ، فرزند خوب به ولد صالح تعبير شده است . پدران و مادران مسلمان مكلفند فرزند صالح تربيت كنند. صالح به معنى شايسته است و اين كلمه جامع يك لفظ است ، ولى تمام صفات پسنديده جسم و جان را در بردارد. پدران و مادرانى كه علما و عملا شايسته هستند و مى توانند فرزندان صالح تربيت كنند، زيرا مجموعه رفتار و گفتار آنان است كه سر مشق صالح مى شود و صفات و عادات او را مى سازد. اگر خوب و شايسته على القاعده فرزند صالح بار مى آيد، و اگر بد و ناپسند باشد كودك بد و ناشايست تربيت مى شود.
عن ابى جعفر عليه السلام قال : يحفظ الاطفال بصلاح آبائهم .(303)
امام باقر عليه السلام مى فرمود: مصونيت اطفال از خطرات و انحراف ها در پرتو صلاحيت و شايستگى پدران آن هاست .
عن اسحق بن عمار قال سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول : ان الله ليفلح بفلاح الرجل المؤ من ولده و ولد ولده .(304)
اسحق بن عمار ار امام صادق شنيده است كه فرموده : با فلاح و رستگارى مردان با ايمان ، خداوند، فرزندان و فرزند زادگان آن ها را خوشبخت و رستگار مى كند.
يكى از صفات فرزندان صالح حس مسؤ وليت و اعتماد به نفس است . پدران و مادرانى كه خود داراى شخصيت و استقلال اراده هستند و مى توانند اين خوى پسنديده را با برنامه صحيح در كودكان خويش پرورش دهند و آنان را مستقل و با اعتماد به نفس بار آورند. اميد است همه شما پدران مسلمان واجد اين سجيه اخلاقى باشيد و به پيروى از تعاليم عاليه اسلام به تربيت صحيح فرزندان خود موفق شويد.
طفل در خانه رحم يك موجود طفيلى و قائم به وجود مادر است ، از خود استقلال و اراده اى ندارد، حياتش به حيات مادر بسته است ، از غذائى كه مادر مى خورد تغذيه مى كند و در قوت و ضعف تابع مادر است . پس از ولادت گرچه از مادر جدا شده و استقلالى به دست آورده است ، ولى باز هم به علت ناتوانى تا مدتى طفيلى است . خير و شر خود را نمى داند، نه مى تواند از خويشتن دفع ضررى كند و نه قادر است جلب منفعتى نمايد. در غذا خوردن ، نظافت ، حفظ از دشمن ، و خلاصه در كليه شرايط زندگى همواره به كمك مادر نيازمند است ، ولى در باطن كودك استعداد تكامل و نيل به استقلال نهفته است . قدم به قدم پيشروى مى كند و تدريجا به استقلال و قدرت نايل مى شود.
در وجود طفل تضاد اجتناب ناپذيرى موجود است . از طرفى به علت ضعف و حقارتى كه در خود احساس مى كند به خويشتن اطمينان ندارد، خود را مستقل نمى بيند، به صاحب قدرتى احتياج دارد كه به او تكيه كند و در حمايت وى باشد و ناچار در مقابل اوامر او تسليم شود، و از طرف ديگر فطرتا عاشق قدرت و تفوق است ، ميل دارد مستقل شود، روى پاى خود بايستد، به خويشتن تكيه كند و از ذلت و حقارت خلاص شود و اين تمايل ، تنها در پرتو نيرومندى و قدرت به دست مى آيد.
رشد و تكامل طبيعى تدريجا به طفل قدرت مى دهد، او را نيرومند مى كند. عشق به استقلال ، طفل را به بهره بردارى از قدرت هاى به دست آمده وا مى دارد. رفته رفته خواهش فطرى استقلال و تفوق جامه عمل مى پوشد و كودك از ذلت طفيلى بودن و حقارت خلاص مى شود. به هر نسبتى كه به نيروى طفل افزوده مى شود، يك قدم در راه استقلال پيش مى رود و يك حلقه از زنجير اتكاى به غير را مى كشند.
براى كودك هيچ لذتى بالاتر از لذت احساس نيرومندى و نيل به استقلال نيست . هر روزى كه قدرتى به دست مى آورد و شخصا عملى را انجام مى دهد بى اندازه خوشحال است . موقعى كه انگشتان ناتوانش به حركت مى آيد و مى تواند چيزى را بگيرد فوق العاده مسرور مى شود. وقتى كه با دست هاى كوچك خود جغجغه را به صدا مى آورد و چنين فتح درخشانى نصيبش مى شود و از خوشحالى در پوست نمى گنجد. موقعى كه براى اولين بار از جا حركت مى كند و روى پاى خود مى ايستد، بى اختيار به شدت مى خندد و مراتب مسرت او از چشم ها و قيافه بشاشش به خوبى خوانده مى شود.
برتراند راسل مى گويد:
((همين كه طفل بتواند چشم خود را ميزان كند، از تماشاى اشياء متحرك ، چيزهايى كه در موقع باد تموج پيدا مى كند، لذت مى يابد. همچنين در همين مرحله است كه طفل از صداى تق تق خوشحال مى شود. ابتدا حركت انگشتان صرفا انعكاسى است . بعد بچه كشف مى كند كه مى تواند هر وقت بخواهد آن ها را حركت دهد. اين به همان اندازه كه يك امپراتور مستعمره جو از فتح يك كشور بيگانه خوشحال مى شود بچه را خوشحال مى سازد. انگشتان ، ديگر حالت بيگانگى را كنار مى گذارند و جزء وجود مى شوند.
اين حال در پسر من اول دفعه به طور قاطع در پنج سالگى ظاهر شد و آن وقتى كه پس از چند دفعه كوشش ، توانست زنگ را كه تا اندازه اى سنگين بود از روى ميز بردارد و آن را طورى قرار دهد كه به صدا در آيد، در اين وقت به هر كس كه در اطرافش بود با تبسمى ناشى از فخر و مباهات نظر مى انداخت .))(305)
دندان در آوردن و قدرت جويدن غذا، حرف زدن ، به راه افتادن ، نيروى دويدن و بازى كردن ، هر كدام استقلال و پيروزى تازه اى است كه تدريجا نصيب كودك مى شود و هر يك مستقلا لذت بخش و مايه مسرت است .
پدران و مادرانى كه علاقه دارند فرزند را مستقل و متكى به نفس تربيت كنند لازم است از اين قانون كه به امر الهى در كودك نهفته است استفاده نمايند و برنامه تربيتى خود را بر اساس تمايل فطرى كودك استوار كنند و به موازات رشد استقلال هاى طبيعى ، او را با استقلال تربيتى پرورش دهند و در كمال دقت از هر گونه بى نظمى جلوگيرى كنند.
لازم است پدر و مادر به تناسب تكامل كودك ، به طفل آزادى بدهند و او را به اختيار خودش بگذارند كه در ضمن بازى كردن ، دويدن ، حس ابتكار و عشق استقلال فطرى را در خود احيا كند و با اعتماد به نفس بار آيد، ولى كمال مراقبت را معمول دارند كه آزادى از حد لازم تجاوز نكند و طفل از قدرت هاى خود سوء استفاده ننمايد.

next page

fehrest page

back page