next page

fehrest page

back page

ارزش كنيه خوب در گذشته و نام خانوادگى خوب در عصر ما كمتر از اسم خوب نيست . چه بسيارى افرادى كه اسم خوبى دارند ولى نام خانوادگى نامطبوعى انتخاب كرده اند و از اين جهت همواره آزرده خاطرند. بعضى از اشخاص با شتابزدگى و بى اعتنايى نام خانوادگى بدى گرفته و در نتيجه ساليان دراز فرزندان آن ها از سوء انتخاب پدر دچار رنج و ناراحتى هستند و از اداى آن كلمه احساس حقارت و پستى مى كنند!
بعضى از روايات اسلامى اسم و كنيه طفل را در رديف هم قرار داده و خوبى هر دو را يك جا توصيه كرده اند.
فقه الرضا - سمه باحسن الاسماء و كنه باحسن الكنى .(255)
فرزند خود را به بهترين اسم و كنيه نامگذارى كن .
پيشوايان اسلام از شنيدن كنيه هاى بدى كه اشخاص براى خود انتخاب كرده بودند ملول مى شدند و در مواقعى تذكرات لازم را به منظور حفظ حيثيت و آبروى آنان مى دادند.
عن زرارة قال سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول : ان رجلا كان يغشى على بن الحسين عليه السلام و كان يكنى ابا مرة . فكان اذا استاءذن عليه يقول ابومرة بالباب . فقال له على بن الحسين عليه السلام : بالله اذا جئت الى بابنا فلاتقولن ابا مرة .(256)
زراره از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: مردى به ملاقات حضرت سجاد عليه السلام مى آمد و كنيه اش ابومره بود. موقع استجازه مى گفت : به حضرت سجاد عرض كنيد ابومره بر در خانه است و در خواست شرفيابى دارد. روزى حضرت سجاد عليه السلام به او فرمود: تو را به خدا بر در خانه من كه مى آيى خود را ابومره معرفى نكن .
(ابومره كنيه شيطان است . كسى كه اين كنيه را براى خود انتخاب مى كند خويشتن را شيطان صفت و آلوده نيت معرفى مى نمايد و با اين سوء انتخاب ، خود را معرض تحقير و اهانت دگران قرار مى دهد.)
لقب نيز مانند اسم يا نام خانوادگى معرف صاحب لقب است و داراى اثر روانى است . لقب اگر بد و نامطبوع باشد منشاء احساس ‍ حقارت مى شود و ماند اسم يا نام خانوادگى بد، صاحبش را همواره رنج مى دهد و باعث عذاب روحى وى مى گردد.
مردم كشور ما در گذشته به لقب توجه بسيارى داشتند و القاب معرف شخصيت و ارزش اجتماعى افراد بود. مردان بزرگ علمى ، و سياسى ، رجال عالى مقام لشكرى و كشورى ، هر كى به موجب فرمانى مخصوص لقبى داشتند.
گرچه وضع اجتماعى امروز ما در موضوع القاب با گذشته تفاوت بسيارى كرده و لقب ارزش سابق خود را از دست داده است ، ولى كم و بيش القابى در اجتماع ما وجود دارد كه بعضى موجب افتخار و سربلندى صاحب لقب است و بعضى مايه رنج روحى و احساس ‍ حقارت است .
پاره اى از القاب جنبه عمومى دارد و تابع نوع شغل يا درجه يا مقام است و هر كس كه واجد شرايط مربوطه باشد به آن لقب خوانده مى شود. بعضى از القاب را اشخاص براى خود يا فرزندان خويش مانند اسم انتخاب مى كنند و رفته رفته در جامعه به آن لقب معرفى و مشهور مى شوند.
گاهى وقايع و قضاياى خوب يا بدى در طول زندگى اشخاص اتفاق مى افتد و در اجتماع اثر مطلوب يا نامطلوبى مى گذارد و مردم آن اثر را در يك كلمه يا يك جمله خلاصه مى كنند و آن را لقب صاحب اثر قرار مى دهند.
عبيدالله بن زبير از طرف برادرش عبدالله زبير فرماندار مدينه بود و حوزه ماموريت خويش را در كمال قدرت اداره مى كرد. روزى بر منبر با حضور جمعيت زيادى دچار لغزش سخن شد. او در ضمن اندرز و موعظه از شتر صالح نام برد و ستم قوم صالح را به آن حيوان بيان نمود.
فقال لهم قد ترون ما صنع الله بقوم فى ناقة قيمتها خمسة دراهم .
سپس گفت : ديديد خداوند با آن امت كه به شتر پنج درهمى ظلم نمودند چه معامله كرد و چگونه آنان را گرفتار عذاب خود نمود.
فسمى مقوم الناقة .(257)
اصل موعظه صحيح ، ولى قيمت كردن شتر لغزش بزرگى بود. مردم به او لقب مقوم الناقة دادند، يعنى فرماندار شتر قيمت كن . اين لقب زبانزد همه شد و به شخصيت وى ضربه عظيمى زد. عبدالله زبير ناگزير او را از كار بر كنار نمود و مصعب بن زبير را به جاى وى گمارد.
در اثر يك پيش آمد، يك لغزش در سخن ، فرماندار نيرومند مدينه عبيدالله زبير ساقط شد. مردم به وى لقب شتر قيمت كن دادند و او را به باد مسخره و استهزا گرفتند و در باطنش طوفانى از حقارت و پستى ايجاد كردند. فرماندارى كه مورد تحقير و توهين مردم واقع شود و در ضمير خود احساس حقارت نمايد هرگز نمى تواند با قدرت بر آنان حكومت كند.
در جوامع بشرى مردم بسيارى هستند كه خود با سوء انتخاب براى خويشتن لقب بدى برگزيده اند، يا رفتار زشت آنان در طول زندگى باعث شده است كه جامعه آن هارا به كلمه بدى ملقب نمايد و در نتيجه ايام عمر را با ناراحتى هاى روانى و احساس حقارت بگذرانند.(258)
در اجتماع كنونى ما، بين طبقات مختلف از اين گونه القاب بسيار است . اكنون كه با شما صحبت مى كنم موارد متعددى را به خاطر دارم . به طورى كه با گفتن يك كلمه اذهان مردم به شخص معينى متوجه مى شود، ولى مقررات اخلاقى اسلام اجازه نمى دهد يكى از آن موارد را بر سبيل مثال زنده به عرض شما برسانم .
در اسلام خواندن مردم به اسم لقبى كه موجب اهانت و تحقير آنان است ناروا شناخته شده و تعاليم اسلام مردم را از اين عمل ناپسند، كه باعث بغض و كينه اجتماعى است ، بر حذر داشته است .
خداوند در قرآن شريف فرموده است :
و لا تنابزوا بالالقاب .
شما مردم با ايمان مواظب باشيد كه به اسم هاى و لقب هاى زشت يكديگر را مخوانيد.
در محضر حضرت على بن موسى الرضا (ع ) اسم شاعرى به ميان آمد. يكى از حضار او را به كنيه اش نام برد.
فقال له هات اسمه ودع عنك هذا ان الله عزوجل يقول : ولاتنابزوا بالالقاب و لعل الرجل يكره هذا.(259)
حضرت فرمود: اسم شاعر را بگو و از ذكر كنيه اش خوددارى كن . خداوند فرموده است مردم را به لقب بد نام نبريد، شايد مرد شاعر از اين كنيه ناراضى باشد.
و فى الحديث : حق المؤ من على اخيه ان يسميه باحب اسمائه .(260)
در حديث است كه حق مؤ من بر برادرش اين است كه او را به بهترين اسمش بنامد.
عموم مسلمين موظفند از ذكر اسامى و القابى كه باعث تحقير و هتك حرمت صاحبانش مى شود خوددارى نمايند و آنان را به آن اسم ها و لقب ها نخوانند و موجب ملامت خاطر و شرمندگى آنان نشوند. ولى همه مردم عملا مراعات اين دستور را نمى كنند. بعضى بر اثر بداخلاقى و بى اعتنايى به وظايف خويش و بعضى به علت نفهمى و نارسايى فكر مردم را به اسما و القاب بد نام مى برند و موجبات تحقير و توهين آنان را با عمل زشت و نادرست خود فراهم مى آورند.
در اوايل قرن سوم هجرى شخصى به نام ابوحفص در عراق زندگى مى كرد كه در اثر پاره اى از اعمال ، مردم به او لقب لوطى دادند و در غياب وى با اين لقب او را تحقير مى نمودند. اين شهرت او را سخت ناراحت داشت و به شخصيت وى ضربه غير قابل جبرانى وارد كرد. زمانى يكى از همسايگان او مريض شد. ابوحفص به عيادت او رفت . بيمار در كمال ضعف و ناتوانى در بستر افتاده بود. ابوحفض از وى احوالپرسى كرد و به او گفت : ((مرا مى شناسى ؟))
بيمار با صدايى بسيار ضعيف جواب داد: ((چرا نشناسم ، تو ابوحفض لوطى هستى .))
ابوحفص از اين لقب سخت بر آشفت و گفت : ((از حد شناسايى گذشتى . اميدوارم از اين بستر هرگز برنخيزى .)) اين سخن را گفت و از كنار بيمار برخاست و رفت . (261)
چه بسيار مردان عالم و تحصيل كرده اى كه لايق مشاغل بزرگ مملكتى و شايسته مقامات عالى اجتماعى بودند و در اثر لقب بد و سوء شهرت ، تمام ارزش خويش را در افكار عمومى از دست دادند و مردم آنان را با چشم پستى و حقارت نگريستند! سرانجام نه تنها از مراتب لياقت خود بهره نبردند، بلكه نتوانستند مانند يك فرد عادى زندگى خود ادامه دهند. اينان پيوسته دچار رنج روانى بوده و تمام عمر را با محروميت تواءم با احساس حقارت و پستى گذارنده اند!
اسحق بن ابراهيم معروف به ابن النديم از مردان تحصيل كرده و از افراد كم نظير زمان خود بود. او در چند رشته از علوم مانند كلام ، فقه ، نحو، تاريخ ، لغت ، شعر، زحمت بسيار كشيده بود و به همه آن ها تسلط كامل داشت . در مجالس بحث علمى پهلوان توانايى بود و همواره بر فضلاى عصر خود پيروز مى شد. او در فنون مختلف قريب چهل مجلد كتاب نوشته و آثار مهمى از وى باقى مانده است .
ابن نديم آهنگ گرم و جذابى داشت و به آواز خواندن نيز بسيار علاقه مند بود. مكرر در مجالس بزم خلفا و رجال كشور شركت مى كرد و با آواز طرب انگيز خوبش مجلس را گرم و حضار را مجذوب مى نمود. در اثر تكرار اين عمل رفته رفته معلوماتش ‍ تحت الشعاع آوازش قرار گرفت و در جامعه به اين صفت معروف شد و مردم به او لقب مغنى و مطرب دادند. اين شهرت به او ضربه غير قابل جبرانى زد و ديگر نتوانست به عنوان يك مرد علم و دانش در جامعه قد علم كند و مراتب شايستگى و لياقت خود را آشكار نمايد.
با آن كه خلفاى و رجال وقت به او احترام بسيار مى كردند، ولى از ترس افكار عمومى نمى توانستند به وى شغل شايسته اى بدهند و او را به يكى از كارهاى مهم مملكتى بگمارند. ماءمون خليفه عباسى مى گفت :
((اگر شهرت غنا و آوازه خوانى ابن النديم مانع نبود من او را به مقام رفيع قضاوت منصوب مى كردم ، زيرا از نظر فضل و دانش از تمام قضاوت امروز كشور شايستگى و لياقت بيشترى دارد.))(262)
نتيجه آن كه اسم بد، نام خانوادگى بد، لقب و شهرت بد، باعث احساس حقارت و منشا عقده حقارت است و مى تواند تمام ايام زندگى را بر آدمى ناگوار و تلخ نمايد. احساس حقارتى كه ناشى از اسم بد است و از دوران كودكى شروع مى شود. يكى از حقوق دينى فرزندان به اولياى خود انتخاب اسم و لقب خوب است . پدران و مادران مسلمان لازم است به اين وظيفه متوجه باشند، حقوق فرزندان را به خوبى ادا كنند و براى كودكان خويش اسامى و القاب شايسته اى انتخاب نمايند و بى جهت باعث احساس حقارت و سر شكستگى آنان در تمام ايام زندگى نشوند.
23. زياده روى در محبت
قال الله العظيم فى كتابه :
((...لا تحسبن الذين يفرحون بما اتوا و يحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب و لهم عذاب اليم ))(263)

يكى از علل پيدايش عقده حقارت ، زياده روى در اعمال محبت نسبت به كودك است . اطفالى كه بيش از اندازه مورد مهر و نوازش ‍ واقع مى شوند و در نتيجه لوس و از خود راضى بار مى آيند، در طول ايام حيات ، به خصوص در مواقع بر خورد با مشكلات زندگى به سختى دچار احساس حقارت و پستى مى شوند، به اعمال ناشايستى دست مى زنند و در بعضى از مواقع ناراحتى هاى روانى و فشارهاى روحى كار آن ها را به ديوانگى يا خودكشى مى كشاند.
به طورى كه قبلا به عرض شما رساندم محبت در پرورش جان كودك مانند غذا براى پرورش جسم ضرورى و لازم است . اهميت و ارزش اندازه گيرى صحيح در كم و كيف محبت و طرز اعمال آن ، كمتر از اصل محبت نيست . همان طور كه خوددارى از غذا، زياده روى در غذا، مسموم بودن غذا، هر يك عوارضى روى بدن مى گذارند، همچنين خوددارى از محبت ، زياده روى در محبت ، محبت نابه جا و منحرف كننده ، هر يك آثار شومى در روان كودك دارند و بدبختى هايى به بار مى آورند.
هدف تربيت صحيح آن است كه كودك براى زندگى توام با سعادت و خوشبختى ساخته شود. زندگى ، سراسر مبارزه و مشكلات است . در راه زندگى پستى ها و بلندى ها، محروميت ها و ناكامى ها، شكستها و مصيبت ها، بسيار است . مربى لايق كسى است كه جسم و جان كودك را به خوبى پرورش دهد و او را براى مبارزه و مقاومت در صحنه پر فشار زندگى مجهز نمايد.
همان طور كه بدن كودك بر اثر مراقبت هاى بهداشتى اندازه گيرى در غذا و خواب ، حركت و ورزش ، نيرومند مى شود و در مقابل سرما و گرما، گرسنگى و تشنگى و بيمارى به خوبى مقاومت مى كند، روان طفل نيز در پرتو بهداشت روحى و تعاليم اخلاقى و اندازه گيرى در اعمال مهر و محبت ، تندى و خشونت ، نيرومند بار مى آيد و در برابر مصائب و محروميت ها، ناكامى و شكست هاى روحى در كمال قدرت مقاومت مى كند.
بر عكس اطفالى كه بيش از اندازه مهر و محبت مى بينند، پدر و مادر بى قيد و شرط تسليم آن ها مى شوند، و به تمام خواسته هاى خوب و بد آنان جامه عمل مى پوشند و در نتيجه ديكتاتور و از خود راضى بار مى آيند، روحى ضعيف و روانى زود رنج دارند. از دوران كودكى تا پايان عمر در مقابل كوچك ترين ناملايم و خفيف ترين ناكامى آزرده خاطر و ناراحت مى شوند و در نبردهاى زندگى خيلى زود شكست مى خورند. گروه ناز پرورده ها در تمام دروان حيات ناكام و متاثرند و در مشكلات عادى زندگى با زبونى و ذلت عقب نشينى مى كنند و در لحظات سخت دست به خودكشى مى زنند.
گرچه هر روش ناپسندى كه پدران و مادران در راه تربيت فرزندان خود اعمال مى كنند نتيجه شومى دارد و منشاء يك قسم بدبختى و تيره روزى است ، ولى زياده روى در محبت و لوس بار آوردن كودك از بزرگ ترين خطاهاى تربيتى است . بدبختى هايى كه از اين راه دامنگير فرزندان مى شود بسيار مهم و خطرناك است . كليه دانشمندان روان اين موضوع را در مباحث تربيت كودك با اهميت تلقى كرده و هر يك در آن باره مبسوطا سخن گفته اند.
براى نمونه عين عبارت چند تن از دانشمندان غرب را براى شما مى خوانم .
ژيلبرت روبن مى گويد:
((لوس بار آوردن كودك منتج به عصبانيت هاى شديد و استبداد راى او مى گردد و اغلب باعث سلطه طلبى وى مى شود و بالنتيجه طفل ، قدرت را در دست مى گيرد و با سرعت شديدى مى رود و با آنكه اعصابى بسيار حساس دارد، به وسيله حيله و خشونت فائق مى شود. لوس كردن اطفال آن ها را موجوداتى بدبخت و ضعيف و بى اراده و اتكالى بار مى آورد. آن هاييكه در قديم با لحنى تمسخرآميز به مادر بى قيد مى گفتند: ((طفل شما لوس نيست ، بلكه خراب شده است .)) نه فقط اغراق نمى گفتند بلكه پيشگوئى صحيحى مى كردند.
بعضى اوقات از ملاحظه پاره اى بى مبالاتى هاى تربيتى لرزه بر اندام مى افتد، زيرا به راستى كشتارهاى بى گناهانى را مى بينيم كه ممكن بود نجات يابند.)) (264)
مك برايد مى گويد:
((عزيز دردانگى هم نشانه ديگرى از عقده حقارت است . ريشه آن را در طرز تربيت غلط دوران كودكى بايد جست و جو كرد. كودكى كه خود را چشم و چراغ والدين خود مى دانسته است وقتى هم كه بزرگ مى شود و بصورت زن يا مرد كامل در مى آيد، در تمام جهات زندگى دلش مى خواهد عزيز بى جهت و شمع محفل همگان باشد. وقتى چنين آدمى مى بيند كه مورد توجه قرار نگرفته است وضع روحى اش آشفته شده و آرامش فكرش مختل مى گردد، يا دست به انتحار مى زند يا ديگران را بد نام مى كند. عقده حقارتى كه بدين صورت در مردم ظهور مى كند از مصائب بزرگ اجتماع است .))(265)
ريموند بيچ مى گويد:
((بايد درباره برخى از خطاكارى هايى كه از اوليه ترين سنين كودك روى مى دهد تذكراتى دهيم . رايج ترين اين اشتباهات همان روشى است كه منجر به لوس شدن كودك مى گردد. محبت بى جا از همان روزهاى نخست اطفال را لوس مى كند. پدر و مادر طبعا جوياى بهروزى و نيكبختى فرزند خود هستند و از همين نظر توجه فراوانى به او دارند، تملقش را مى گويند، هر زحمت و رنج حتى رنج هاى خيلى كوچك را از وى دور مى سازند و به تدريج كه طفل بزرگ مى شود كوشا هستند وسايل همه تفريحات مناسب سنش ‍ را براى او آماده سازند. البته اين احساسات به ظاهر در خور تمجيد هستند، اما در باطن به وضع وحشت آورى خطرناك مى باشند.))(266)
((انسان ناز پرورده در كشاكش زندگى تاب مقاومت و قدرت مبارزه ندارد، وى از كوچك ترين امرى كه خلاف ميل او اتفاق افتد چنان دچار زحمت مى شود كه حتى گاهى به خودكشى پناه مى برد.
آلفرد آدلر روان شناس نامى و پدر روان شناسى مكتب فردى زنى را شاهد مى آورد كه به علت آنكه همسايه وى راديو را بلند مى گرفته ، به تذكرات مكرر او وقعى نمى نهاده و جواب رد به او مى داده ، خودكشى مى كند. تحقيقات آدلر نشان مى دهد كه اين زن از كودكى ناز پرورده و عزيز دردانه بار آمده بوده است . وى هر چه مى خواسته در منزل بى چون و چرا فراهم مى شده ، از اين رو در دنيايى كه به او جواب منفى بدهند ديگر تاب زندگى نداشته است .))(267)
آيين مقدّس اسلام در برنامه تربيت كودك اولياى اطفال را از زياده روى در اعمال محبت بر حذر داشته است . آنان كه در مهر و نوازش فرزندان افراط مى كنند و با روش ناپسند خويش آنان را به بيمارى خود پسندى و از خود رضايى مبتلا مى نمايند مورد بدبينى پيشوايان اسلام هستند.
عن ابى جعفر عليه السلام قال : شر الاباء من دعاه البر الى الافراط و شر الابناة من دعاه التقصير الى العقوق .(268)
امام باقر عليه السلام مى فرمود: بدترين پدران كسانى هستند كه در نيكى و محبت نسبت به فرزندان از حد تجاوز كنند و به زياده روى و افراط بگرايند، و بدترين فرزندان كسسانى هستند كه در اثر تقصير و كوتاهى در انجام وظايف ، پدر را از خود ناراضى نمايند.
بدبختهايى كه به علت زياده روى در محبت دامنگير فرزندان مى شود بسيار مهم و خطرناك است ، به همين جهت امام عليه السلام آن پدرانى را كه با اين روش ناپسند فرزندان خود را تربيت مى كنند، بدترين پدران معرفى نموده است .
طفل فطرتا ميل دارد آزاد باشد، هر چه مى خواهد بكند، به هر چيز دست بزند و هيچ كس سد راه خواهش هاى او نشود، ولى اين كار به صلاح كودك نيست ، زيرا او نيك و بد را نمى شناسد و خير و شر خود را نمى فهمد. مربى خوب كسى است كه عاقلانه خواهش هاى طفل را تعديل نمايد، هر جا خواسته كودك به مصلحت اوست با مهربانى و عطوفت عمل كند. آنجا كه خواهش كودك به صلاح وى نيست در كمال اقتدار با يك نگاه تند يا بى اعتنايى او را از خواسته ناروايش منع نمايد.
بعضى از پدران و مادران نادان كمترين توجهى به خير كودك و مصلحت تربتى او ندارند. اينان عاشق دلباخته و دوست نادان طفل خود هستند. هدفشان تنها راضى كردن طفل و بر آوردن خواهش هاى اوست . بى حساب به بچه ميدان مى دهند و عملا خود را مطيع و فرمانبردار و او را مطاع و فرمانروا مى سازند. هر روز كه بر عمر كودك مى گذرد خود خواه تر مى شود و ريشه هاى خانمان بر انداز استبداد و خود سرى در فكرش محكمتر مى گردد.
اين قبيل پدران و مادران بى خرد، بصورت دوستى و مودت تيشه به ريشه سعادت فرزندان خود مى زنند و با عواطف نابجا و محبت هاى ناپسند خويش ، آنان را به راه بدبختى و سيه روزى سوق مى دهند!
كودكانى كه با اين روش مذموم تربيت مى شوند، لوس و از خود راضى بار مى آيند و اين خلق ناپسند از بيمارى هاى خطرناك روانى است ، عوارض بسيارى روى جسم و جان مى گذارد و نتايج شومش از خلال گفتار و رفتار بيمار به خوبى مشهود است .
عن على عليه السلام : شر الامور الرضا عن النفس .(269)
على عليه السلام مى فرمود: خود پسندى و از خود رضايى بدترين حالت روانى است .
طفلى كه ساليان دراز در محيط خانواده مستبدانه حكومت كرده و پدر و مادر مطيع بى قيد و شرط او بوده اند، طبعا لوس و از خود راضى است . او متوقع است تمام مردان مانند پدر و همه زنان مانند مادر از وى اطاعت كنند و اوامر او را بى چون و چرا به كار بندند. بديهى است كس كه از جامعه چنين توقع بى جايى دارد مورد نفرت و انزجار مردم است و او را با چشم سخط و غضب نگاه مى كنند و اين خود يكى از آثار شوم خود پسندى است .
عن ابى الحسن الثالث عليه السلام قال : من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه . (270)
حضرت امام هادى عليه السلام مى فرمود: آن كس كه خود پسند و از خود راضى است غضب كنندگان به وى زياد خواهند بود.
عن على عليه السلام : اياك ان ترضى عن نفسك فيكثر الساخط عليك . (271)
على عليه السلام مى فرمود: از صفت مذموم خود پسندى پرهيز كن كه دچار غضب كنندگان بسيار خواهى شد.
قال على عليه السلام : من رضى عن نفسه كثر الساخط عليه .(272)
على عليه السلام مى فرمود: كسى كه از خود راضى است خشم كنندگان به وى زياد خواهند بود.
آن كس كه عقلش نيرومند و سالم است حد خود را مى شناسد و از اندازه واقعى خويش تجاوز نمى كند. خود پسندى مردان از خود راضى دليل نارسايى عقل آن هاست . آنان اگر عقل آزاد و نيرومندى مى داشتند هرگز به اين بيمارى دچار نمى شدند و خود را بيش از آنچه هستند به حساب نمى آورند.
قال على عليه السلام : رضاء العبد عن نفسه برهان سخافة عقله .(273)
على عليه السلام مى فرمود: خود پسندى واز خود رضايى هر كس دليل نقص و كوتاهى عقل اوست .
يعنى كسى كه عقل كامل دارد هرگز به ناخوشى خود پسندى دچار نمى شود.
كودكانى كه در اثر محبت زيادى لوس بار آمده و گرفتار خوى پليد خود پسندى هستند نمى توانند خويشتن را با قوانين اجتناب ناپذير زندگى مطبق كنند و بر مشكلات فائق آيند. اينان تا پايان عمر به اين بيمارى دچارند و از عوارض آن رنج مى برند.
((البته كودك نياز فراوانى به محبت دارد، اما نه از آن محبت هاى افراطى و مبالغه آميزى كه اشتها و تمايلات وى را تحريك كند. قوانين تغيير ناپذيرى يافت مى شوند كه همواره در هر عصرى در اداره زندگى ها و اجتماعات تاثير دارند. يكى از آن قوانين اين است كه هر فردى در سايه شكيبايى و حوصله و پايدارى در مقابل وظيفه با دست خويش سر نوشتش را به وجود آورد. كودك لوس و فاسد ناتوان تر از آن است كه بتواند در زندگى به چنين تلاشى بر خيزد. او پيوسته در يك جهان خيالى و نامتعادل به سر مى برد و تا دم مرگ مى پندارد كه يك لبخند يا يك اخم ، رحم و شفقت همه كس را تحريك خواهد كرد.
به گفته دكتر آدلر در كتاب تربيت كودكان ، اطفالى كه چنين پرورش يافته اند مى خواهند كه همه ، طبيعتا آنها را دوست بدارند.
اگر گفتيم كه اين بچه ها تا دم مرگ با اين طرز تفكر باقى مى مانند سخنى به گزاف نرانده ايم . راستى كيست كه از اين بچه هاى پير كه هنوز لوس و ننر هستند نديده باشد؟... اين ها مردانى هستند كه گاه در سايه استعدادهاى قابل توجه تا پاى پيروزى و موفقيت هم پيش ‍ مى آيند، اما ناگهان در چنين موقعى با كردار و رفتار بچگانه خود همه چيز را از دست مى دهند. آيا قبول نداريد كه انسان بارها با زنانى روبه رو مى شود كه هنوز در شصت سالگى تصور مى كنند با قهر و اخم مى توانند هر چه مى خواهند به دست آورند.)) (274)
شايد بسيارى از پدران و مادران ، خطر زياده روى در مهر و محبت را نسبت به كودك درست درك نمى كنند و نمى دانند چگونه با اعمال به ظاهر مطبوع و دلنشين خود كه مايه راضى كردن كودك است ، مرتكب ظلم بزرگى شده اند. از طرفى فرزند را لوس و از خود راضى بار آورده و براى تمام دروان زندگى ، او را بدبخت و سيه روز كرده اند، و از طرف ديگر به فرموده امام باقر عليه السلام خويشتن را در رديف بدترين پدران آورده اند.
براى آن كه اين فصل مهم تربيتى تا اندازه بر شنوندگان گرامى واضح شود و اولياى اطفال به وظايف شرعى و علمى خود آگاه گردند، بحث امروز را به توضيح اين موضوع و نتايج شوم لوس بار آمدن اختصاص مى دهم . اميد است آقايان محترم عرايضم را با دقت توجه فرمايند و عملا به كار بندند و فرزندان را از سوء تربيت مصون دارند.
اولين مطلبى كه لازم است در بحث امروز روشن شود پاسخ اين پرسش است كه پدر و مادر از چه زمان بايد در اعمال محبت نسبت به كودك اندازه گيرى كنند تا بچه لوس و از خود راضى بار نيايد.
همه مى دانند كه تغذيه كودك و تقويت بنيه جسمانى او از روز اول ولادت شروع مى شود. طفل ، يك انسان زنده است و هر موجود زنده اى براى حفظ حيات مادى خود غذا لازم دارد، ولى بسيارى از پدران و مادران نمى دانند پرورش عادات خوب و بد كه منشا پيدايش صفات پسنديده و ناپسند است و همچنين زياده روى در محبت كه باعث لوس بار آمدن كودك است از چه زمان شروع مى شود.

next page

fehrest page

back page