next page

fehrest page

back page

بهترين نمونه يك انسان كامل ، يك بشر ايمان ، حضرت مولى الموحدين على بن ابى طالب (ع ) است آن راد مردى كه امروز مصادف با روز مرگ پرافتخار اوست آن شخصيت بى نظيرى كه مادر روزگار هرگز قادر نيست مانند وى فرزندى در آغوش خود بپرورد، آن انسانى كه گردش نيرومند جهان ، پس از قرن هاى متمادى نتوانسته است نام مقدّسش را از صفحه روزگار محو كند و شخصيت او را به دست فراموشى بسپارد على بن ابى طالب از پروفروغ ترين ستاره هاى درخشنده در آسمان انسانيت است . تاريخ زندگى اين رهبر عالى قدر مملو از تقوا و فضيلت ، عدالت و شجاعت ، فداكارى و سخاوت ، ثبات و استقامت ، و خلاصه تمام سجاياى اخلاقى و انسانى است على بن ابى طالب عليه السلام در ظل ايمان واقعى تمام مدارج كمال را پيموده و به همه افتخارات انسانى نايل آمده است .
مربى على بن ابى طالب ، پيشواى عالى مقام اسلام ، حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود. على عليه السلام از كودكى تحت مراقبت هاى دقيق رسول اكرم (ص ) قرار گرفت و در آغوش پر مهر آن حضرت تربيت شد آن چه در پرورش صحيح جسم و جان يك كودك مستعد لازم بوده رسول مكرم درباره على (ع ) اعمال كرد و او را هر جهت شايسته و لايق بار آورد.
على عليه السلام به سن ده سالگى رسيد كه حضرت محمد (ص ) از طرف خداوند به پيغمبرى مبعوث شد اسلام را به آن طفل خردسال ، به آن كودك عاقل و دراك عرضه كرد و او را به قبول آن آيين آسمانى دعوت نمود على (ع ) ايمان آورد و از روز اول على بن ابى طالب و خديجه همسر ارجمند آن حضرت به پيغمبراكرم (ص ) گرويدند و هسته مركزى اسلام از آن سه نفر تشكيل شد.
در روزگارى كه هنوز آوازه اسلام به گوش ها نرسيده بود و مردم از آيين آسمانى حضرت محمد (ص ) بى خبر بودند، مى ديدند جوانى در پيشگاه خداوند به نماز مى ايستد كودكى در طرف راستش و بانويى پشت سر آن دو نفر جوان به ركوع مى رود آنان نيز با وى ركوع مى كنند و چون به سجده مى رود آنان هم به سجده مى روند قيس كه از اكابر عرب بود از اين منظره به عجب آمد، به عباس ‍ بن عبدالمطلب كه در آنجا حاضر و ناظر بود گفت :
امر عظيم . فقال العباس امر عظيم .
حادثه بزرگى است عباس جواب داد: بلى حادثه بزرگى است .
اتدرى من هذا الشاب ؟ هذا محمد بن عبد الله بن عبد المطلب ابن اخى ، اتدرى من هذا الغلام ؟ هذا على بن ابى طالب ابن اخى . اتدرى من هذه المراءة ؟ هذه خديجة بنت خويلد ان ابن اخى هذا حدثنى ان ربه ، رب السموات و الارض ، امره بهذا الدين الذى هو عليه ، و لا والله ما على ظهر الارض على هذا الدين غير هولاء الثلثه .(219)
آيا مى دانى اين جوان كيست ؟ او محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب برادرزاده من است آيا مى دانى اين كودك كيست ؟ او على بن ابى طالب برادرزاده من است آيا مى دانى آن زن كيست ؟ او خديجه دختر خويلد است اين برادرزاده من به من خبر داده است كه خداى او، پروردگار آسمان و زمين ، وى را به اين آيين امر فرموده است . به خدا قسم در روى زمين غير از اين سه نفر كسى به اين دين ايمان ندارد.
محرك على بن ابى طالب در اين همگامى ، ايمان به خداست . عشق سوزان الهى تمام ذرات وجود على را احاطه كرده است ، حضرت محمد (ص ) را فرستاده خدا مى داند، براى خدا از او و آيين آسمانى اش دفاع مى كند در آن محيط مسموم و خطرناك و از ناحيه آن مردم وحشى و بى انضباط، هر لحظه خطراتى پيغمبراكرم (ص ) را تهديد مى كرد و على (ع ) براى حفظ جان پيغمبر تمام نيروى خود را به كار مى انداخت به هر نسبتى كه عدد مسلمين رو به افزايش مى رفت ، و زن و مرد به دين اسلام مى گرويدند كينه مشركين بيشتر مى شد و در قتل پيغمبر و امحاى آثار اسلام مصمم تر مى شدند ناچار رسول اكرم (ص ) به مدينه مهاجرت كرد على بن ابى طالب نيز به مدينه رفت در پيشامدها و حوادث قبل از هجرت ، در جنگ ها و سراياى بعد از هجرت همه جا باپيغمبر بود، از وى و دين او دفاع مى كرد.
و الله مازلت اضرب بسيفى صبيا حتى صرت شيخا.(220)
به خدا قسم از كودكى شمشير مى زدم تا امروز كه پير شده ام .
فداكارى ها و از خودگذشتگى هاى على بن ابى طالب همه جا تواءم با شجاعت و شهامت ، ثبات و استقامت بود.
ما ضعفت و لاجبنت .(221)
نه هيچ وقت اظهار ضعف و ناتوانى كردم و نه هرگز ترسيدم .
كسى كه از كودكى مؤ من بار آمده و در باطن سرمايه ايمان دارد و خويشتن را متكى به قدرت نامحدود و لايزال الهى مى داند، از هيچ چيز نمى ترسد و از هيچ كس نمى هراسد.
در ايام زمامدارى خود در كوفه ، در اوقاتى كه كشور طوفانى بود و اعضاى حزب جنايتكار و خطرناك خوارج به قتل آن حضرت تصميم گرفته بودند، على بن ابى طالب اواخر شب ، تنها به نقطه خلوتى مى رفت تا با خدا راز و نياز گويد قنبر خدمتگزار با وفاى على (ع ) پشت سر آن حضرت مخفيانه با شمشير به راه مى افتاد اتفاقا شبى على (ع ) او را ديد.
فقال يا قنبر مالك ؟ قال جئت لامشى خلفك فان الناس كما تراهم يا امير المومنين فخفت عليك .
علت آمدنش را پرسيد: قنبر گفت : از وضع آشفته و خطرناك محيط آگاهيد من بر جان حضرت خائفم ، براى محافظت شما مى آيم حضرت فرمود:
ان اهل الارض لايستطيعون بى شيئا الا باذن الله عزوجل فارجع . فرجع .(222)
هيچ كس از اهل زمين قادر نيست به من آسيبى برساند مگر به اذن خداوند. برگرد، به همراه من نيا. قنبر برگشت .
على بن ابى طالب مرد خدا و متكى به ذات مقدّس حق است كسى كه به خدا متكى است دلش مطمئن و روانش آرام است ، نگرانى و ترس در ضميرش راه ندارد على بن ابى طالب هر شب با خدا خلوت مى كند مدينه يا مكه ، كوفه يا بصره ، شهر يا بيابان ، فرق نمى كند او هميشه و همه جا ساعتى را از اواخر شب به مناجات با خدا اختصاص مى دهد. با تضرع و زارى ، با اشك و آه به پيشگاه خدا مى رود، از اعماق جان سخن مى گويد و از خدا كسب فيض مى كند، دل نورانى را روشن تر و ضمير پاك را با صفاتر مى نمايد.
هيجان هاى درونى و انقلاب هايى كه در مناجات با خدا، به على (ع ) دست مى داد نه عقل مى توان بفهمد، نه زبان قادر است توصيف كند بعضى از مواقع اتفاقا كسانى حالت دعا و تضرع على (ع ) را ديده اند و گوشه اى از آن حالات وصف ناپذير را با عبارات نارسايى بيان كرده اند يكى مى گويد:
اذا نحن باميرالمؤ منين فى بقية الليل واضعا يده على الحائط شبيه الواله . (223)
در اواخر شب على را ديديم كه مانند انسان واله و مبهوتى دست هاى خود را به ديوار گذارده ، از خود بى خود شده ، آياتى از قرآن شريف مى خواند و اشك مى ريزد.
ديگرى مى گويد: آن قدر در پيشگاه الهى جزع كرد و از عذاب خدا سخن گفت تا بى حال روى زمين افتاد.
فاتيته فاذا هو كالخشبة الملقاة فحركته فلم يتحرك فقلت انا لله و انا اليه راجعون ، مات والله على بن ابى طالب .(224)
كنارش آمدم مانند چوب خشكى به زمين افتاده بود حركتش دادم ، حركت نكرد با خود گفتم على بن ابى طالب از دنيا رفت !
اى همايون مرغ شب آهنگ مجذوب خدا
از مناجاتت به شب در كعبه مى پيچد صدا
چشمه زمزم ز اشك چشم تو گيرد صفا
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر كجا
سايه اندازد هماى چتر گردون ساى تو
عروة الوثقى توئى و از تو ايمان محكم است
در حريم كعبه چون پايت به دوش خاتم است
در ازاى خاك راهت هر چه من گويم كم است
گر چه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است
روشنايى بخش چشم اوست خاك پاى تو
سرمايه بزرگى كه على بن ابى طالب را از طفوليت به عالى ترين مدارج انسانى نايل كرد ايمان به خداوند بود جلب رضاى خدا و اطاعت از اوامر الهى هدف عالى آن حضرت بود تمام حركات و سكنات خود را همواره با آن هدف مقدّس منطبق مى كرد كليه عواطف و احساسات على (ع ) تحت الشعاع عواطف نيرومند ايمان بود. حب مال و مقام ، علاقه به برادر و خواهر، مهر به دختر و پسر، عشق به حيات و زندگانى و خلاصه همه چيز و همه كس نزد آن حضرت در حدود رضاى خدا مورد توجه و احترام بود.
زمانى كه بر مسند خلافت نشسته و شخص اول كشور بود، هدفش لذت مقام و رياست يا لذت لباس و غذا و مسكن و مركب عالى نبود، تنها لذت مطبوع و هدف عالى آن حضرت در زمامدارى ، جلب رضاى خدا از راه احقاق حق و اقامه عدل بود.
قال عبد الله بن عباس : دخلت على امير المومنين عليه السلام بذى قار و هو يخصف نعله فقال لى ما قيمة هذا النعل ؟ فقلت لا قيمة لها. فقال عليه السلام : و الله لهى احب الى من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا.
موقعى كه به جنگ بصره مى رفت در منزلى به نام ذى قار كفش كهنه خود را وصله مى زد. ابن عباس شرفياب شد. حضرت به او فرمود: اين كفش من چند مى ارزد؟ ابن عباس گفت : قيمتى ندارد. حضرت قسم ياد كرد به خدا اين كفش بى قيمت نزد من از حكومت برشماها محبوب تر است ، مگر آنكه بتوانم در حكومت خود اقامه حقى كنم يا باطلى را دفع نمايم .
آرى اقامه عدل اطاعت از امر الهى است و اين فريضه مقدّس ، وظيفه هر انسان با ايمانى است .
على بن ابى طالب در مقابل حوادث سنگين مانند كوه پابرجايى مقاومت مى كرد. على عليه السلام در برابر سخت ترين مصائب و آلام زندگى بردبار و صابر بود، ولى تجاوز ستمگران و ناله مظلومان على را ناراحت و متاءثر مى كرد موقعى كه به آن حضرت خبر رسيد سربازان معاويه به شهر مرزى انبار تجاوز كردند و حسان بن حسان بكرى را كشتند و به زيور آلات بعضى از زنان مسلمان و غير مسلمان كه در پناه اسلام زندگى مى كردند دستبردى زدند، سخت متاءلم شد و در ضمن سخنرانى آتشين خود فرمود:
فلو ان امرء مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا.(225)
پس از اين واقعه ظالمانه اگر مسلمانى از غصه و تاءسف بميرد ملامت ندارد، بلكه به نظر من مرگ در مقابل اين ستمگرى سزاوار است .
ضربه شمشير مسموم ، على عليه السلام را سخت رنجور و ناتوان كرده و در بستر مرگش افكنده است . چشم جذابش كم فروغ و صداى گرم و نافذش ضعيف شده است ، ولى روح پاك و ضمير نورانى اش در كمال درخشندگى است . حرف مى زند، به فرزندان خود وصيت مى گويد. هر جمله از وصاياى آن حضرت براى جامعه بشر درس بزرگ و حيات بخشى است . يكى از جملات وصاياى على عليه السلام اقامه عدل و حمايت از مظلوم بود به فرزندان خود فرمود:
كونوا اللظالم خصما و للمظلوم عونا.(226)
فرزندان عزيز، همواره دشمن متجاوزين و ستمگران و يار مظلومان و ستمديدگان باشيد.
دوست و دشمن به مراتب معنوى و سجاياى انسانى حضرت على بن ابى طالب عليه السلام معترفند. تاريخ زندگى آن حضرت سراسر افتخار و فضيلت است . پيروى و متابعت از آن انسان كامل و شخصيت بى نظير مايه مباهات كشور و ملت ماست . اميد است اين سربلندى و افتخار هميشه براى ملت ايران پايدار و ثابت باشد.
22. عقده حقارت
قال الله العظيم فى كتابه :
((.. و لا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب ))(227)

هدف برنامه هاى دينى و علمى در تربيت كودك ، پرورش صحيح جسم و جان كودك است . همان طور كه تن و روان كودك با يكديگر متحد و به هم آميخته است . همچنين تربيت جسم و جان كودك نيز با يكديگر هم بسته و مرتبط است . همان طور كه حالات روان روى تن و تن روى روان اثر مى گذارد، همچنين نيك و بد پرورش هاى جسم روى جان و جان روى جسم اثر مى گذارد. همان طور كه گاهى بدن يك كودك به علت كمبود مواد لازم غذايى يا زياده روى در غذا دچار انحراف و بيمارى مى شود، همچنين روان كودك نيز به علت كمبود محبت و احترام يا زياده روى در محبت و تكريم دچار انحراف شده و منشاء بيمارى روانى مى گردد.
لازم است پدران و مادرانى كه عهده دار تربيت فرزندان هستند، در تمام مراحل زندگى كودك ناظر مصالح جسم و جان او باشند و هر دو را به موازات يكديگر مورد توجه دقيق و پرورش صحيح قرار دهند.
احساس حقارت يكى از حالات تيره و نامطبوع روان است كه گاهى از دوران كودكى دامنگير انسان مى شود. اگر اين حالت روحى تشديد شود و در ضمير باطن مزمن گردد و به صورت يك عقده روانى درآيد، عوارض بسيارى روى جسم و جان مى گذارد و بدبختى هايى به بار مى آورد.
((هر گاه كشمكش روحى ميان شخص و عقده معينى ادامه يابد، كم كم اعصاب فرسوده شده و بيمارى خاصى دامنگير انسان مى گردد. معلوم است كه اين ضعف اعصاب فقط مولود التهابات و هيجانات روحى است و ابدا زاييده ضعف و كسالت بدنى نخواهد بود. يعنى قبل از اينكه عكس العمل جسم باشد عكس العمل روح است و به همين جهت با تغيير آب و هوا يا استعمال دواهاى گوناگون هرگز معالجه نخواهد شد. هر نوع معالجه اى موقتى خواهد بود مگر آنكه طرز تفكر شخص تغيير كند.
در اين حالت بحرانى ، كشمكش روحى انسان به درجه اى مى رسد كه ديگر اعصاب تاب تحمل آن را ندارد و تمام نيروى مقاومتش ‍ به انتها رسيده و بالنتيجه انسان به غش و رعشه عصبى دچار مى شود.
علائم بدنى چنين حالت بحرانى عبارت است از انقباض عضلات ، كمى اشتها، بيخوابى ، ضعف مفرط. اگر بخواهيم رابطه علت و معلولى اين تظاهرات را پيدا كنيم ، ريشه آن يا در وقايع دوران كودكى و يا در حوادثى است كه در گذشته نزديك ، بر بيمار روى داده است . البته كشف چنين علتى بسيار مشكل است ، زيرا فقط با درون شكافى خود بيمار ممكن است ريشه آن يافته شود. بعضى اوقات ريشه آن نفرت از توهينى است كه به شخص شده يا ترس از به خاطر آمدن آن است ، يا آنكه ممكن است ريشه آن را در ترس از دست دادن عزّت نفس پيدا كرد.))(228)
وقايع نامطلوب و خاطره هاى تلخى كه عزّت نفس و شخصيت آدمى را در هم مى شكند و به خودخواهى و غرور ذاتى انسان ضربه مى زند، موجب احساس حقارت مى شود. گاهى احساس حقارت در اثر هتك و توهين و در شرايط مخصوصى به وجود مى آيد كه پس از گذشت چند ساعت يا چند روز فراموش مى شود و از خاطر مى رود، ولى در بعضى از مواقع عامل پايدار و ثابتى باعث احساس حقارت مى شود و در اعماق جان نفوذ مى كند.
در اين موقع احساس حقارت به عقده حقارت تبديل مى شود و مانند يك ناخوشى مزمن ناراحت كننده صاحبش را همواره رنج مى دهد.
علل و عوامل بسيارى در ايجاد اين حالت روانى مؤ ثر است . عيوب طبيعى در ساختمان كودكان و نواقص تربيتى در وضع پرورش ‍ آنان ، مى تواند منشاء احساس حقارت و احيانا باعث به وجود آمدن عقده حقارت گردد.
((به عقيده آدلر، عقيده خود كم بينى معمولا در سه دسته از افراد ديده مى شود.
1.افراد ناقص الخلقه . يعنى افرادى كه به ويژه از كودكى داراى نقيصه بدنى بوده اند و همواره اين كمبود موجب شده است خود را در ميان همسران خويش زبون تر و ناتوان تر احساس كنند. مانند كودكى كه بر اثر فلج يك دست يا پا پيوسته در جمع كودكان ديگر نتواند به طور برابر بازى يا شركت كند.
2.افرادى كه از كودكى تحت مراقبت افراطى پدر و مادر خود قرار گرفته اند و اينها باز خود ممكن است به دو دسته كوچك تقسيم شوند:
الف . كودكان ناز پرورده . كودكانى كه مورد محبت زيادى قرار گرفته و به اصطلاح لوس و ننر و عزيز دردانه و يكى يك دانه بار آمده اند.
ب .كودكان مقهور. يعنى كودكانى كه مورد سختگيرى زياد قرار گرفته ، همواره هرگاه مثلا خواسته اند اظهار وجودى كرده باشند از بزرگترها تو دهنى خورده ، با خشونت ماءمور به سكوت و گوشه گيرى شده اند.
3. كودكان ناخواسته . كودكانى كه در كودكى كمتر مورد توجه قرار گرفته همواره احساس كرده اند كه در اين دنيا گويا موجودى زيادى ، سربار، بى فايده ، ناخواسته ، و دوست ناداشتنى هستند.))(229)
يكى از بزرگ ترين نعمت هاى الهى سلامت ولادت است . كودكى كه از مادر طبيعى و بدون عيب ، با روانى سالم و اندامى معتدل متولد مى شود، پنجاه درصد سعادتش در حين ولادت تاءمين شده است . چنين انسانى از نظر ساختمان طبيعى و اعتدال خلقت روانى آرام و خاطرى مطمئن دارد، ولى كودكى كه از مادر، كور، كر، افليج ، و خلاصه معيوب متولد مى شود يا در طول سنوات رشد به موانعى بر مى خورد و بعضى از اعضايش از نمو طبيعى باز مى ماند، يا در اثر حادثه اى يكى از اعضاى مهم بدن را از دست مى دهد، بدبخت و ناراحت است ، در باطن احساس حقارت مى كند و سرانجام دچار عقده حقارت مى شود و همواره متاءثر و رنجيده خاطر است . به عبارت ديگر همان طور كه عيوب و نقايص اعضاى بدن در حين ولادت منشاء احساس حقارت و عقده حقارت مى شود، همچنين كورى و كرى و لالى يك انسان پس از سال ها بينايى و شنوايى و گويايى ، نيز سبب احساس پستى و عقده حقارت مى گردد.
قال على عليه السلام : اللهم اجعل نفسى اول كريمة تنتزعها من كرائمى و اول وديعة ترجعها من ودائع نعمك عندى .(230)
على عليه السلام در مقام دعا به پيشگاه خداوند عرض مى كند: بارالها از تمام نعمت هاى بزرگى كه به من عطا فرموده اى ، جان مرا اولين نعمتى قرار ده كه از من سلب مى كنى ، و از تمام امانت هايى كه به من سپرده اى ، حيات مرا اولين امانى قرار ده كه از من پس ‍ مى گيرى .
حضرت حسين (ع ) در ضمن دعاى عرفه عرض مى كند:
و متعنى بجوار حى واجعل سمعى و بصرى الوارثين منى .
خدايا، مرا از تمام اعضا و جوارحم بهره مند فرما و چشم و گوش مرا وارث من قرار ده . يعنى تا موقع مرگ مرا از كورى و كرى و نقص ‍ عضوى محفوظ بدار.
((كودكان هستند كه از ضعف يا نقص بدنى در عذابند. نقص بدنى شامل خيلى چيزها مى شود. از يك خال يا لكه كوچكى كه در صورت يك دختر زيبايى باشد تا كجى استخوان پا يا ستون فقرات و غيره .
تمام اينها و نواقص مشابه آن ها مى تواند انسان را از اول تا آخر عمر زير فشار عقده حقارت شكنجه دهد، و حتى كار او را به ديوانگى و جنون يا انتحار بكشاند.
كودكى كه ضعيف است يا نقص بدنى دارد مجبور است كه پيوسته مورد تمسخر و سرزنش همبازى هاى سالم خود بوده و به واسطه همان نقص بدنى قادر به دفاع از خود نباشد. تنها عكس العمل او اين است كه فقط به روى خودش نياورد، ولى همين خودخورى و سركوبى غرور و احساسات است كه مقدمه بدبختى هاى بعدى و ناراحتى هاى فكرى او مى شود. احساسات جريحه دار وقتى كه به وسيله اى التيام نيافت به ضمير ناآگاه مى خزد و تمام انرژى هاى سركوفته را دور خود جمع كرده و مايه تباهى انديشه و اختلال فكر مى گردد.
تجزيه و تحليل روانى كه از يك استاد دانشگاه به عمل آمد، نشان داد كه عقده حقارتى را كه وى از آن رنج مى برده از دوران تحصيل او در دبستان به وجود آمده است . بدين معنى كه وى بلندترين شاگردان بوده و هنگام بازى يا استراحت و تفريح ، قبل از همه او به چشم اولياى مدرسه مى رسيد. از اين رو هر وقت اتفاقى در مدرسه مى افتاد، براى تنبيه سايرين بلافاصله او را از صف بيرون كشيده و وسيله عبرت قرار مى دادند. هر چند در پاره اى از موارد اين عمل بجا بوده ، ولى اين طفل از همان وقت احساس مى كرد كه در بيشتر مواقع مورد ظلم و ستم قرار گرفته است و اين بدبختى هم علتى جز بلندى قد او نداشته است .)) (231)
كودكان يا بزرگسالانى كه دچار نقص عضوى و عيب ساختمانى هستند از دو جهت رنج مى برند: اول از نقص و محروميتى كه در خود احساس مى نمايند. دوم از توهين و تمسخر ديگران .
كسى كه لال است مى بيند ديگران با هم سخن مى گويند. از محاوره با يكديگر لذت مى برند، ولى او به سبب عيبى كه در زبان دارد از سخن گفتن عاجز است . اين احساس عجز روان او را فشار مى دهد، خود را كوچك و حقير مى بيند و خاطرش از اين محروميت آزرده و ملول است . رنج ديگر او از اين جهت است كه افراد او را تحقير مى كنند، به باد مسخره مى گيرند و عجز او را به صورت تقليد توهين آميزى وانمود مى نمايند. شايد رنج توهين مردم سنگين تر از نقص و محروميتى است كه در باطن خود احساس ‍ مى كند.
جاحظ از مردان تحصيل كرده اى بود كه در قرن سوم هجرى زندگى مى كرد. كتاب هايى نوشته و آثارى از او به جا مانده است . بسيار بدگل و قبيح المنظر بوده و چون نسبت به حضرت على بن ابى طالب (ع ) ابراز مخالفت و دشمنى مى كرد، خلفاى عباسى از وى حمايت مى كردند.
روزى با شاگردان خود مى گفت : در تمام دوران زندگى ، هيچ كس مانند يك نفر زن مرا شرمسار و خجلت زده نكرده است . روزى در رهگذر با زنى برخوردم . از من خواهش كرد همراه او بروم . به دكان مجسمه سازى آمد و مرا به صاحب دكان نشان داد و گفت : ((مثل اين شيطان .)) متحير ماندم . وقتى زن مرا ترك گفت و رفت ، از صاحب دكان قضيه را سؤ ال كردم . جواب داد: ((اين زن به من سفارش داده بود مجسمه شيطان براى او بسازم .))
به او گفتم : ((من صورت شيطان را نديده ام تا شكل او را بسازم . امروز شما را نزد من آورد و گفت ، مجسمه شيطان را مانند قيافه شما بسازم .))(232)
رشيد بن زبير مصرى يكى از قضات عالى مقام و نويسنده لايقى بود و در علوم فقه و منطق و نحو و تاريخ اطلاعات كافى داشت . در قرن ششم هجرى زندگى مى كرد. قدى كوتاه و رنگى تيره و لب هايى درشت و بينى پهنى داشت . بسيار بدگل و كريه المنظر بود. او در ايام جوانى در قاهره با عبدالعزيز ادريسى و سليمان ديلمى در يك خانه زندگى مى كرد. روزى از خانه خارج شد و خيلى دير به منزل برگشت . رفقا علت تاءخير را پرسش نمودند. او از جواب ابا داشت . اصرار كردند، سرانجام گفت : ((امروز از فلان محل عبور مى كردم . با زنى ماهرو و خوش اندام برخوردم . با چشم علاقه و مهر به من نگاه كرد، از خوشحالى خود را فراموش كردم . با گوشه چشم اشاره كرد. دنبال او به راه افتادم ، كوچه هايى را يكى پس از ديگرى پيموديم تا به منزلى رسيديم . در را گشود، داخل شد، و به من نيز اشاره كرد. وارد شدم . نقاب از صورت چون ماه خود گرفت . سپس دست ها را به هم زد و كسى را نام برد. دختركى بسيار زيبا از طبقه بالاى عمارت به صحن خانه آمد. زن به دختر بچه گفت : ((اگر بار ديگر در بستر خواب ادار كنى تو را به اين قاضى مى دهم بخورد.)) سپس رو به من كرد و گفت :
لا اعد منى الله احسانه بفضل سيدنا القاضى ادام الله عزه .
اميدوارم خداوند احسان خود را در بزرگوارى قاضى از ما سلب نفرمايد، عزت برقرار!
من با سرافكندگى و شرمسارى از خانه بيرون آمدم و از شدت خجلت و تاءثر راه خانه را گم كردم و در كوچه ها سرگردان مى گشتم . به اين جهت دير آمدم .(233)
ترقى و تكامل علم توانسته است بعضى از عيوب بدنى را اصلاح كند، چشم هاى چپ را طبيعى و بينى هاى بدشكل را زيبا نمايد، پاهاى كج را مستقيم و شكاف لب ها را به هم پيوند دهد. خلاصه ، امروز روى بعضى از اعضاى بدن اعمالى انجام مى شود كه در اثر آن ، عضو شكل طبيعى و زيبا به خود مى گيرد و صاحبش از احساس حقارت و ناراحتى آسوده مى شود، ولى بعضى از عيوب و نقايص است كه دانش امروز از اصلاح آن ها ناتوان است .
كسانى كه گرفتار نقص غير قابل درمانى هستند و از اين جهت رنج مى برند و در باطن احساس حقارت مى كنند لازم است از ساير قواى سالم خود حداكثر استفاده را بنمايند و در يكى از رشته هاى مهم علمى يا فنى كه استعداد فرا گرفتن آن را دارند و جامعه به آن نيازمند و محتاج است كمال جديت و كوشش را مبذول دارند و در آن فن مقام شامخى را احراز نمايند. بدون ترديد، كمالى كه از راه علم و تحصيل به دست مى آورند، باعث زيبايى و جمال اجتماعى آنان مى شود، نقص بدنى آن ها را مى پوشاند و مردم را از توجه به عيوبشان باز مى دارد.
چه بسيار افرادى كه از نعمت چشم يا گوش يا زبان محروم بوده يا گرفتار عيوب عضوى بوده اند نقايص بدنى را ناديده گرفته ، با شور و عشق در راه تحصيل دانش فعاليت كرده اند، سرانجام در جامعه شخصيتى به دست آورده و در كمال عزّت و سربلندى زندگى كرده اند. اينان در پرتو فعاليت هاى مداوم خود توانسته اند خويشتن را از رنج درونى احساس حقارت نجات دهند يا لااقل تا مقدار قابل ملاحظه اى از فشار نهايى خود بكاهند.
مصيبت بزرگ براى مبتلايان به عيوب و نقايص عضوى ، تحقير و تمسخر مردم است . نيشخندها، اهانت ها، ملامت ها، اشارات موهن و كلمات زننده ، هر يك مانند تير زهرآلودى است كه بر دل آنان مى نشيند، احساس حقارت را در ضميرشان تشديد مى كند و زندگى را بر آن ها تلخ و غير قابل تحمل مى نمايد. تنها راه براى رهايى از سرزنش ناروا و اعمال ناپسند مردم ، تربيت صحيح اخلاقى و پرورش ‍ سجاياى انسانى در اجتماع است .

next page

fehrest page

back page