كارهاى اطفال در موقع بازى كردن و همچنين سخنانى كه مى گويند حاكى از طرز فكر و
روحيه كودكان و نشان دهنده درجه شخصيت روانى آنان است بزرگسالان مى توانند در
ضمن بازى با كودكان به درجه هوش و مراتب لياقت معنوى آن ها پى ببرند.
عن ابى رافع قال : كنت الاعب الحسن بن على عليهما السلام و هو صبى بالمداحى . فاذا
اصاب مدحاتى مدحاته قلت احملنى فيقول و يحك ! اتركب ظهرا حمله
رسول الله (ص ) فاتركه فاذا اصاب مدحاته مدحاتى قلت لا احملك كما لا تحملنى
فيقول او ماترضى ان تحمل بدنا حمله رسول الله (ص ) فاحمله .(146)
گاهى مرد بزرگى با كودكى روى قرار دوش گرفتن يكديگر كه در اصطلاح كودكان
ما ((كولى )) گفته مى شود بازى مى كند. البته مرد بزرگ به دوش كودك سوار
نمى شود. مقصود سرگرمى كودك و بازى با اوست .
ابورافع با حضرت حسن عليه السلام ، كه كودك خردسالى بود، روى چنين قرارى
بازى را شروع كردند. وقتى نوبت سوارى به ابورافع مى رسيد حضرت مجتبى به او
مى گفت : عجب دارم از تو كه مى خواهى بر دوش كسى سوار شوى كه پيغمبر او را بر
دوش خود سوار مى كرد وقتى نوبت سوارى حضرت حسن مى شد، ابوارفع مى گفت :
همان طور كه تو به من سوارى ندادى من هم تو را بر دوش خود سوار نمى كنم حضرت
به او مى فرمود: آيا ميل ندارى كسى را كه پيغمبر به دوش خود مى نشاند بر دوشت
سوار كنى ؟ ناچار ابورافع طفل را بر دوش خود سوار مى كرد.
عزت نفس و شخصيت روحى اين كودك از خلال گفتار و كيفيت
استدلال او به خوبى مشهود است طفلى را كه پيغمبر اسلام در آغوش خود پرورش داده و
شخصيت روانى او را احيا كرده است بزرگى خود را باور دارد و هرگز با ذلت و زبونى
سخن نمى گويد.
از مجموع عرايض امروز اين نتيجه به دست آمد كه پدران و مادران از نظر دينى و علمى
موظفند در راه احترام به كودكان و احياى شخصيت آنان از تمام فرصت ها استفاده كنند و از
عملى كه مستقيم يا غير مستقيم موجب تحقير و توهين فرزندان است اجتناب نمايند زيرا اهانت
هاى دوران كودكى شخصيت و استقلال طفل را درهم مى شكند و او را دچار بيمارى عقده حقارت
مى كند.گاهى اين حالت روانى تا پايان زندگى باقى مى ماند و در بعضى از مواقع
بيمار را از صراط مستقيم منحرف نموده و عملا او را به كارهاى ناپسند وا مى دارد.
امروز نوزدهم ماه مبارك رمضان ، روز على بن ابى طالب (ع ) است گفتارم را با حديثى كه
از آنحضرت درباره مهربانى به چند كودك يتيم رسيده است خاتمه مى دهم .
على عليه السلام در رهگذرى زنى را ديد كه مشك آبى به دوش گرفت و مى رود به
منظور كمك به وى پيش آمد.مشك آب را از او گرفت و به مقصد راند.ضمنا از وضع او
پرسش فرمود زن گفت : على بن ابى طالب سرپرست مرا به ماءموريتى فرستاد و
كشته شد چند كودك يتيم براى من مانده و قدرت اداره زندگى آنان را ندارم ، فقر و تهى
دستى وادارم نموده كه خدمتكارى مردم كنم على (ع ) برگشت و آن شب را با ناراحتى خاطر
گذراند صبح زنبيل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن رفت . بين راه كسانى از
على (ع ) در خواست مى كردند زنبيل را به ما بدهيد براى شما
حمل كنم حضرت خواهش آن ها را رد مى كرد و مى فرمود: قيامت ،
اعمال مرا كه بر دوش مى گيرد؟ به خانه آن زن رسيد و در كوبيد زن پرسيد كيست ؟
جواب داد كسى كه تو را كمك كرد و مشك آب در خانه تو آورد، اينك براى كودكانت
خوراكى آورده است . زن در را گشود و گفت :
رضى الله عنك و حكم بينى و بين على بن ابى طالب .
خداوند از تو راضى باشد و بين من و على بن ابى طالب حكم كند.
حضرت وارد شد به زن فرمود: ((نان مى پزى يا كودكانت را نگاه مى دارى . من نان
بپزم ؟))
زن گفت : ((من در پختن نان تواناترم ، شما كودكان مرا نگاه دار.))
زن آرد خمير نمود و على (ع ) گوشتى را كه همراه آورده بود، كباب مى كرد و با خرما به
دهان اطفال مى گذارد به هر كودكى كه در كمال مهربانى و عطوفت پدرى لقمه اى مى
داد مى فرمود:
يا بنى اجعل على بن ابى طالب فى حل .
فرزندم ، على را حلال كن .
خمير حاضر شد على (ع ) تنور را روشن كرد. اتفاقا زنى كه على (ع ) را ديد شناخت به
آن منزل وارد شد به محض آن كه حضرت را ديد به عجله خود را به زن صاحبخانه رساند
و گفت :
ويحك ! هذا امير المومنين .
واى بر تو! اين پيشواى مسلمين و زمامدار كشور، على بن ابى طالب است .
فبادرت المراة و هى تقول : و احيائى منك يا امير المومنين
فقال : بل و احيائى منك يا امة الله فيما قصرت فى امرك .(147)
زن كه از كلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود با شتابزدگى گفت : يا
امير المومنين از شما خجالت مى كشم ، مرا ببخش حضرت فرمود: از اين كه در كار تو و
كودكانت كوتاهى شده است من خجالت دارم .
20. عقل و عواطف - پرورش عواطف كودك
قال الله العظيم فى كتابه :
((ان الله يامر بالعدل و الاحسان .))(148)
عواطف و احساسات يكى از مهم ترين فطريات آدمى است كه بذر اصلى آن در سرشت تمام
مردم به طور آدمى افشانده شده است تمايلات عاطفى از هفته هاى
اول زندگى در كودكان كم و بيش آشكار مى گردد و تا پايان عمر پايدار و مستقر است
عواطف و احساسات در تمام ايام عمر هر انسان ، بر كليه شؤ ون زندگى وى حاكم و مؤ
ثر است چگونگى احساسات و عواطف هر ملتى نشانه تعالى و رشد روانى يا پستى و
انحطاط روح آن ملت است در كنار نيروى بزرگ
عقل در انسان ، نيروى عظيم و خيره كننده ديگرى به نام عواطف و احساسات وجود دارد كه مى
توانند عقل را با همه فروغ و نوارنيت تيره و تار نمايند.
((فعاليت فكرى در عين استقلال به جزر و مد حالات ديگر نفسانى بستگى دارد و بر
حسب حالات درونى ما متغير است در حقيقت حالات عاطفى ، رنج ها و شادى ها و عشق و كينه ما هر
لحظه در طرز تفكر ما مؤ ثر است براى مطالعه فعاليت هاى فكرى ما تصنعا آن را از
مجموعه اى كه جزئى از آن است جدا مى كنيم ، ولى كسى كه فكر مى كند يا مطالعه و
قضاوت مى نمايد در عين حال ممكن است تحت تاءثير
آمال و آرزوها و شهوات خود خوشبخت يا بدبخت ، مضطرب يا آرام ، بشاش يا افسرده
باشد به اين ترتيب جهان در ديده ما بر وفق حالات عاطفى و فيزويولوژيكى كه عمق
متغير شعور ما را در حين فعاليت فكرى مى سازد نماهاى مختلفى به خود مى گيرد مى
دانيم كه عشق و كينه و خشم و ترس مى تواند حتى منطق را منحرف و
مختل سازند تظاهر اين حالات عاطفى مستلزم تغييراتى در تبادلات شيميايى بدن است و اين
تبادلات به همان نسبتى كه آن حالات شديدتر باشد بيشتر مى گردد. در صورتى كه
ميزان تبادلات شيميايى بدن با كار فكرى تغيير نمى كند.
فعاليت هاى عاطفى كه خيلى به اعمال فيزيولوژيكى نزديك است طبيعت ما را مى سازد كه
در افراد و نژادهاى مختلف فرق مى كند و مخلوطى از خصايص روانى و فيزيولوژيكى و
ساختمانى و در حقيقت موجوديت آدمى است و به هر كس ناتوانى يا نيرومندى او را مى
بخشد))(149)
عقل و عاطفه از جهات متعددى با يكديگر متفاوتند و در راه تاءمين سعادت بشر، هر يك
وظايفى را به عهده دارند امروز بعضى از جهات تفاوت را به طور مختصر به عرض
آقايان محترم مى رسانم .
عمل به منزله قاضى عادل و عالمى است كه در اطاق در بسته ، در محيط آرام ، پرونده
هايى را مطالعه مى كند و در كمال دقت به محتويات آن ها رسيدگى مى نمايد، تمام جهات
را مى سنجند و نسبت به هر يك با محاسبه صحيح حكم مى كند احساسات به منزله قوه
اجرايى دستگاه قضايى است . وظيفه قوه مجريه رسيدگى و دقت در ادله نيست ، در مواردى
كه عواطف به رهبرى عقل باشد، او امر عقل را اجرا مى كند و به دستورهاى او جامع
عمل مى پوشد.
احكام عقل بر اساس استدلال و برهان استوار است
قبول يا رد، موافقت يا مخالفت عقل روى محاسبه دقيق و متكى به
دليل است ، ولى عاطفه با محاسبه سروكار ندارد، منطق نمى شناسد،
استدلال نمى فهمد. عواطف ، تنها عشق است ، تنها شور و هيجان است
دل مادر از مهر فرزند لبريز است محبت او تا اعماق روح مادر نفوذ كرده است كودك را مانند
جان خود عزيز مى دارد و حيات او را چون حيات خويش مى داند كوچك ترين ناراحتى
طفل براى مادر مصيبت بزرگى است ، ولى مادر در اين همه محبت و عشق سوزان
دليل عقلى و علمى ندارد مهر او متكى به محاسبه و منطق نيست ، او تنها مادر است و با عاطفه
مادرى فرزند خود را دوست دارد. عشق ورزى و محبت شديد عاشق دلباخته ، متكى به
استدلال عقلى و محاسبه علمى نيست ، او با برهان عقلى و حساب رياضى عاشق نشده است .
با او در راه عشق از منطق و علم سخن گفتن و از
دليل برهان حرف زدن غلط است . اساسا عاشق
دليل نمى فهمد. به عقل و منطق توجه نمى كند او عاشق است ، مجذوب است ، خود باخته
است ، جسم و جانش در آتش عشق مى سوزد، با خيال شيرين عشق معشوق به خواب مى رود و
به اميد و عشق او از خواب بر مى خيزد.
عقل با تمام ارزش و اهميتى كه در راه ترقى و اعتلاى بشر دارد مانند
عدل و علم ، سرد و بى مهر است ، ولى عواطف است كه سرشار از جنبش ها و هيجان ها،
حرارت ها و گرمى ها، دوستى ها و دشمنى ها، محبت ها و بغض هاست . بشر با نيروى
عقل و فكر بر جهان هستى غلبه كرده و طبيعت را مسخر و مطيع خود ساخته است .
دريا و صحرا و هوا، معدن و نبات و حيوان را با قدرت
عقل مهار نموده و از همه آنها به نفع زندگى و آسايش خويش بهره بردارى مى كند بزرگ
ترين قدرتى كه بشر را از تمام حيوانات جدا كرده و او را تا اين پايه بزرگى و
عظمت بخشيده است . عقل است خلاصه عقل راهنماى توانا و چراغ فروزانى است كه خير را از
شر و راه را از چاه نشان مى دهد، ولى قدرتى كه مردم را در راه يا بى راه به حركت مى
آورد، عاملى كه بشر را در به كارهاى درست يا نادرست تهييج مى كند، نيروى عظيم عواطف
و احساسات است . محيط زندگى بشر از حرارت عواطف گرم مى شود و جنبش هاى مهم
اجتماعى از منابع احساسات درونى مردم سرچشمه مى گيرد.
همه مهرها و خشونت ها، جنگ ها، و جنايت ها، فداكارى ها و از خود گذشتگى ها ناشى از عواطف
و احساسات است .
((عقل اطلاعاتى را كه اعضاى حسى از دنياى خارج به او مى دهد به كار مى بندد و
وسايل عمل ما را در دنيا فراهم مى كند. به لطف اكتشافات خود، حدت درك و قدرت دست هاى
ما را به وضع شگرفى افزايش داده و تلسكوپ هاى عظيم كاليفرنى و كوه ويلسن را
ساخته است كه به دنياهايى راه مى يابد كه چندين ميليون
سال نورى از كهكشان فاصله دارند و از طرفى ميكروسكوپ الكترونى را به وجود آورده
است كه با آن مى توان دنياى مولكول ها را مطالعه كرد. به علاوه وسايلى به دست ما
داده كه مى توانيم روى اشياء خيلى بزرگ و خيلى كوچك
عمل كنيم . در عرض چند دقيقه بناهايى را كه افتخار تمدن است با خاك يكسان سازيم .
روى سلول هاى مجزا، اعمال جراحى انجام دهيم و هسته اتم را بشكنيم .
عقل ، خلاق علم و فلسفه است . هنگامى كه متعادل باشد راهنماى خوبى است ولى به ما حس
زندگى و قدرت زيستن نمى بخشد و جز يكى از فعاليت هاى روانى نيست . اگر به
تنهايى رشد كند و همراه با احساس نباشد افراد را از يكديگر دور و از انسانيت خارج مى
كند.
احساسات بيشتر از غدد و اعصاب سمپاتيك و قلب ناشى مى گردد تا از مغز. شوق و
شجاعت و عشق و كينه ما را به كارى كه طرحش را
عقل كشيده وا مى دارد. ترس و خشم و عشق ، كشف جراءت اقدام است كه با واسطه اعصاب
سمپاتيك روى غدد عمل مى كند، كه ترشحشان ما را به حالت
عمل يا دفاع يا فرار يا حمله وا مى دارد. هيپوفيز و تيروئيد و غدد جنسى و فوق كليوى
عشق و كينه و شور و ايمان را ممكن مى سازند. به خاطر
عمل اين اعضاست كه جماعات بشرى باقى مى ماند. منطق به تنهاى براى اتحاد افراد
كافى نيست و نمى تواند مهر بورزد و كينه بتوزد. اجراى
فضايل ، وقتى كه غدد داخلى معيوبند مشكل مى شود
عقل به زندگى خارجى نظر دارد و احساس بر عكس به زندگى درونى مى پردازد. به
گفته پاسكال قلب دلايلى دارد كه منطق نمى شناسد. فعاليت غير عقلانى روان ، يعنى
عواطف است كه در ما نيرو و شادى ايجاد مى كند و به افراد قدرتى مى بخشد كه از خود
خارج شوند و با ديگران تماس بگيرند، آنان را دوست بدارند و در راهشان فداكارى
كنند.))(150)
بدون ترديد هر يك از دو نيروى عظيم عقل و عاطفه در تاءمين خوشبختى و سعادت بشر
سهم مستقل و مؤ ثرى دارند. بشر زمانى به كمال لايق انسانى
نايل مى شود كه از اين دو قدرت عظيم به طرز شايسته و با اندازه گيرى صحيح
استفاده كند.
ان الله يامر بالعدل و الاحسان .
در اين آيه شريفه خداوند اقامه عدل و احسان را در يك جمله و در رديف هم به عموم مردم امر
فرموده است عدل زاييده عقل است و احسان مولود عواطف .
اگر در اجتماعى فقط عدل حاكم باشد و بس و در مردم اثرى از مهر و محبت نسبت به
يكديگر نباشد، محيط زندگى در آن جا سرد و خشك و بى روح است در آن جا از دوستى و
رفاقت ، از بخشش و سخاوت ، از راءفت و رحمت ، از زيبايى هاى اخلاق و عواطف ، از
تعالى روحى و لذايذ روانى بويى به مشام نمى رسد زندگى در چنين محيطى جانكاه و
طاقت فرساست . محال است در چنين محيطى گل هاى لطيف عواطف شكفته شود
محال است در چنين شرايطى مردم به كمال جامع و
كامل انسانى نايل گردند، زيرا يك قسمت مهم از فطريات بشر عواطف است و عواطف مانند
ساير ذخاير طبيعى بايد در محيط مساعد و شرايط مناسب پرورش ، رشد و نمو نمايد.
اگر در اجتماعى فقط عواطف و احساسات بر مردم حاكم باشد و بس و از
عدل و قانون خبرى نباشد، در آن جا هرج و مرج و ناامنى است در آن جا نيز زندگى طاقت
فرسا و غير قابل تحمل است . در چنين محيطى تمايلات و شهوات زورمندان فرمانرواى
مطلق است در آن جا زندگى مردم شبيه به زندگى درندگان و حيوانات وحشى است
صاحبان قدرت به ضعفا زور مى گويند و مردم براى تاءمين تمايلات آنان بايد به هر
ذلت و بدبختى تن در دهند.
جامعه بشر بايد از عقل و عاطفه ، از عدل و احسان به طور شايسته استفاده كند و هر يك را
در جاى خود به كار بندد. براى نمونه مثالى را به عرض مى رسانم :
عقل ، تصرف عدوانى را كه تجاوز به حقوق ديگران است منع نموده و به منظور حفظ امنيت
مالى كشور، وضع قانون كرده و متجاوزين را مجازات مى نمايد قاضى شريف و درستكار
كسى است كه در مقام قضا، تنها متوجه قانون باشد. راءفت و رحمت ، تاءثر و رقت ، و
خلاصه هيچ يك از عواطف حجاب نفس وى نشود و او را از صراط مستقيم عدالت منحرف
ننمايد.
مرد ثروتمند و زورگويى كه به علت خود خواهى ، در ملك مردم تصرف عدوانى نموده و
هم چنين زن فقير و يتيمدارى كه در سرماى زمستان به علت تهيدست بودن اجازه در اطاق
ديگرى سكنى كرده است از نظر قانون و در محكمه قضا يكسانند. قاضى هر دو را متجاوز
مى شناسد و هر دو نفر را از ملك غصبى ،اخراج مى كند موقعى كه قانون زن و كودكان او
را از اطاق بيرون كرده و اطفال بى پناه در كوچه از سرما مى لرزند، منظره رقت بارى
به وجود مى آيد حس ترحم مردم رهگذر تحريك مى شود اشك مى ريزند. زن بينوا و
كودكان يتيم او را به منزل خود مى برند، پذيرايى مى كنند بيرون كردن زن و كودكان
از اطاق غصبى عدل است و مسكن دادن به آنان عاطفه .
عدل خشك و سرد و بى مهر است ، عاطفه و رقت ندارد، مهربانى و راءفت نمى فهمد، اشك و
آه ، ناله و فرياد، در حريم قضابى اثر است . قاضى درستكار تنها به قانون متوجه
است و بس ولى عواطف مملو از گرمى و محبت است ، لبريز از رقت و رحمت است ، بچه ها را
در آغوش مى گيرد، مى بوسد، مى بويد، نوازش مى كند، اشك مى ريزد، و از خدمت به آن
ها لذت مى برد.
اگر جامعه عدل و قانون نداشته باشد، اگر قاضى در اجراى قانون صريح و جدى
نباشد، دست ستمگران به حقوق مردم دراز مى شود و اساس
عدل و امنيت را متزلزل مى نمايد. اگر در اجتماع عاطفه و راءفت نباشد، رقت و رحمت وجود
نداشته باشد، ضعفا و بى پناهان از پاى در آمده و به كلى ساقط خواهند شد. سعادتمند
و خوشبخت اجتماعى است كه از هر يك از دو نيروى مهم
عقل و عاطفه استفاده كند و هر كدام را در جاى خود به اندازه صحيح به كار بندد.
علم نيز مانند عدل مولود عقل است ، علم به منزله آب
زلال و گوارايى است كه از منبع عقل سرچشمه گرفته و مايه حيات روحانى انسان است
علم و دانش پايه اساسى تكامل و ترقى بشر و يكى از اركان سعادت آدميان است نسبت
ترقى هر كشورى به نسبت بالا رفتن سطح علم و دانش آن كشور است در هر مملكتى كه علم
و عالم بيشتر باشد آن مملكت از نظر معنوى سرمايه دارتر و ارزنده تر است ، ولى نبايد
فراموش كرد كه علم نيز مانند عدل سرد و بى مهر است . علم متكى به منطق و
استدلال است و در حريم منطق و استدلال از مهر و محبت ، از عاطفه و راءفت اثرى نيست .
علم به تنهايى انسان را قانع نمى كند و تمام سعادت بشر با علم و دانش تاءمين نمى
شود. يك قسمت مستقل و مهم تمايلات فطرى مردم خواهش هاى عاطفى است كه بايد از
اول تحت مراقبت قرار گيرند لازم است به موازات
تحصيل علم و پرورش عقل ، به نداى طبيعى احساسات نيز توجه شده و خواسته هاى
عاطفى مردم به راه صحيح و سودمندى هدايت و به طرز شايسته و مفيدى ارضاء گردند.
براى نمونه در اين مورد نيز مثالى را به عرض مى رسانم .
يك مريض در بيمارستان بسترى مى شود. تمام افراد متخصص در رشته هاى مختلف به
كار مى افتند. از كليه لوازم بيمارستان به منظور درمان مريض استفاده مى كنند.
عكسبردارى مى نمايند، ادرار و خون را از جهات متعدد تجزيه مى كنند. سرانجام بيمارى
شناخته شود و جراحى را ضرورى تشخيص مى دهند. دست به كار
عمل مى شوند. به راهنمايى علم ، ابزارهاى جراحى را از نظر طبى پاكيزه مى كنند. و سپس
بيهوشى ، تزريق خون ، بريدن ، دوختن ، ضدعفونى كردن ، پرستارى صحيح ، داروهاى
لازم ، غذاهاى مناسب ، و خلاصه كليه شرايط علمى يكى پس از ديگرى به كار بسته مى
شود.
رفته رفته بيمار رو به بهبود مى رود.
موقعى كه بيمار از هر جهت تحت مراقبت علمى است و كوچكترين نگرانى از برنامه
پزشكى ندارد، در ضمير باطن ، در زواياى روان خود، احساس تمايلى مى كند. گويى
گم گشته اى دارد.
چشم خود را به در اطاق دوخته ، به اين اميد كه خواهشش بر آورده مى شود، به آرزوى
دل برسد. اين آرزو مربوط به دارو و غذا و تاءمين
وسايل علمى نيست . او در فكر ارضاى عواطف خويشتن است او تشنه مهر و محبت است ، او
منتظر است كسى از وى عيادت كند، براى او دسته
گل بياورد، كنار تخت بيمارستان دست او را از روى مودت فشار دهد و با تبسم گرم خود،
دل افسرده اش را مسرور نمايد.
وقتى چند نفر دوست صميمى گردش حلقه مى زنند و صميمانه از او احوالپرسى مى كنند
آن چنان به وجد مى آيد كه قابل توصيف نيست شادمان مى شود، چهره بى رنگش رنگين مى
گردد، لذت مى برد، نيرو مى گيرد، حياتى پيدا مى كند. اين همه شادى و نشاط به
درمان او كمك مى نمايد.
علم جراحى سرد و بى محبت است و عيادت مملو از شادى و مسرت دانش خشك و بى مهر جراح ،
چاقو و قيچى و داروهاى لازم ، اساس درمان مريض است ، ولى لازم است به موازات آن ها
احوالپرسى مودت آميز و نوازش گرم نيز وجود داشته باشد تا علم و احساس يكجا و
همزمان ، خواهش هاى عقل و عاطفه بيمار را ارضا نمايند.
در تعاليم عاليه اسلام به علم طب و مراجعه به طبيب كه اساس درمان مريض است ، و هم
چنين به عيادت كه مايه ارضاى عواطف بيمار است توجه جامع شده و براى هر يك اخبارى
رسيده است . درباره ارزش طبيب امام صادق (ع ) فرموده است :
لا يستغنى اهل بلد عن ثلثة يفزع اليه فى امر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا
همجا: فقيه عالم ورع و امير خير مطاع و طبيب بصير ثقة .(151)
اهالى هيچ بلدى از سه طبقه ، در راه تامين امور دنيا و دين خود بى نياز نيستند. هر جا كه
مردم فاقد اين سه طبقه باشند زندگى آنان زندگى حشرات و حيوانات است نه زندگى
انسان .
اول . فقيهى كه داراى علم و تقوا باشد؛
دوم . زمامداى كه خير خواه و فرمانروا باشد؛
سوم . طبيبى كه در كار خود بصير و مورد اعتماد مردم باشد.
در اين حدث امام صادق عليه السلام طبيب را يكى از اركان مدنيت و از پايه هاى زندگى
انسانى معرفى فرموده است درباره مراجعه به طبيب على عليه السلام فرموده است :
من كتم الاطباء مرضه خان بدنه .(152)
كسى كه ناخوشى خود را از پزشكان پنهان كند، به بدن خود خيانت كرده است درباره طب
و درمان مرضى روايات بسيارى است در بحث امروز به همين دو حديث قناعت مى كنيم .
در موضوع عيادت مرضى نيز اخبار بسيارى رسيده و اولياى اسلام آن را يكى از سنن مهم
اسلام معرفى فرموده اند.
عن على بن ابيطالب عليه السلام انه قال : من احسن الحسنات عيادة المريض .
(153)
على عليه السلام مى فرمود:عيادت مريض يكى از بهترين حسنات است .
پيغمبر اسلام نه تها عواطف مرضاى مسلمين را با عيادت خود ارضاء مى فرمود، بلكه مردم
غير مسلمان نيز از مهر و عنايت آن حضرت بهره مند بودند.
عنه عليه السلام ان النبى صلى الله عليه و آله عاد يهوديا فى مرضه .
(154)
على (ع ) فرمود كه رسول اكرم (ص ) از يهودى بيمارى عيادت كرد.
بدون ترديد عيادت كنندگان هر چه بيشتر ابراز محبت و گرمى نمايند در روان بيمار
اثر بهتر و مفيدترى مى گذارد در روايات اسلامى دست مودت به پيشانى مريض
گذاردن ، دست مريض را به مهربانى در دست گرفتن ، براى مريض تحفه بردن ،
عيادت كامل شناخته شده و اولياى اسلام آن را به مردم توصيه كرده اند.
قال على عليه السلام : من تمام العبادة ان يضع العائد احدى يديه على يدى المريض
او على جبهته .(155)
على (ع ) فرمود: عيادت كامل آن است كه عيادت كننده يك دست خود را بر دست مريض يا بر
پيشانى او بگذارد.
قال صلى الله عليه و آله : تمام عيادة المريض ان يضع احدكم يده عليه و يساله كيف
انت ، كيف اصبحت و كيف امسيت و تمام تحيتكم المصافحة .(156)
رسول اكرم (ص ) مى فرمود: عيادت تام آن است كه دست خود را بر سر مريض بگذارى ،
احوال پرسى نمايى ، شب را چطور گذراندى ؟ امروز حالت چون است ؟ نيكى و برّ
كامل آن است كه به مريض دست بدهى و مصافحه نمايى .
قال
رسول الله (ص ): من تمام عيادة المريض اذا دخلت عليه ان تضع يدك على راسه و
تقول كيف اصبحت او كيف امسيت .(157)
يك قسم عيادت كامل از بيمار آن است كه دست خود را از روى محبت بر سر او بگذارى و
احوال پرسى كنى .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : تمام العيادة للمريض ان تضع يدك على ذراعه و
تعجل القيام من عنده فان عيادة النوكى اشد على المريض من وجعه .(158)
امام صادق (ع ) مى فرمود: عيادت كامل از مريض آن است كه دست خود را به بازوى مريض
بگذارى . پس از چند لحظه از جا حركت كنى و بروى . عيادت مردم احمق و مزاحم براى
بيمار از درد ناخوشى سخت تر است .
چند نفر از شيعيان به عيادت مريضى مى رفتند. بين راه به امام صادق عليه السلام
برخوردند.
فقال لنا اين تريدون ؟ فقلنا نريد فلانا نعوده .
حضرت سؤ ال كرد: كجا مى رويد؟ گفتيم : به عيادت فلانى . فرمود: آيا ميوه يا عطر،
خلاصه تحفه اى براى مريض داريد؟ عرض كردند: چيزى با خود نداريم .
فقال اما تعملون ان المريض يستريح الى
كل ما ادخل عليه .(159)
فرمود مگر متوجه نيستيد كه تحفه باعث آرامش خاطر و راحت روان مريض است .
كسى كه به احوالپرسى بيمارى مى رود و در كنارى مى ايستد و احوالپرسى مى كند
عيادت كامل نكرده است . عيادت كامل و خشنود كننده موقعى است كه خود را به مريض نزديك
كند و با گذاردن دست مودّت به سر، به پيشانى ، به بازو، به دست بيمار، يا با
بردن تحفه ، محبت خود را نسبت به مريض آشكار كند و خواهش هاى عاطفى او را ارضا
نمايد.
|