مفاد اين سه حديث و احاديث ديگرى كه در اين باب آمده ناظر به اين امر است كه تمام مسلمين
بايد به امانى كه يك فرد عادى داده است احترام كنند و عملا به آن ترتيب اثر بدهند!
فضيل بن زيد با سربازان خود قلعه اى را به نام سهرياج محاصره كردند. تصميم
داشتند يك روزه آن را فتح كنند. پس از چند ساعت زد و خورد، سربازان مسلمين براى
استراحت به عسكرگاه خود رفتند تا پس از رفع خستگى دوباره براى پيكار آماده شوند.
يك سرباز مسلمان مملوك از صف سربازان عقب افتاد. دشمنان از اين فرصت استفاده كردند،
با زبان محلى با آن سرباز سخن گفتند و از او درخواست امان نمودند. سرباز مملوك
پذيرفت . امانى نوشت و به آنان تسليم كرد. موقعى كه لشكر اسلام آماده جنگ شدند و
به طرف قلعه حركت كردند، بر خلاف انتظار مشاهده نمودند كه دشمنان با اطمينان خاطر
درب قلعه را گشوده و به خارج قلعه آمده اند. امان نامه سرباز مملوك را روى دست
گرفته و گفتند اين امان شماست . براى ارتش اسلام پذيرش امان يك نفر سرباز امر
عادى بود، ولى وقتى متوجه شدند كه اين امان نامه به امضاى يك مسلمان مملوك است مردّد
ماندند كه آيا امان او مانند امان يك مسلمان آزاد محترم و لازم الاجراست يا نه . ناچار موضوع
را به مركز گزارش دادند. خليفه وقت در جواب نوشت :
ان العبد المسلم من المسلمين ذمّته كذمّتكم فلينفذ امانه .(26)
مسلمان مملوك نيز از مسلمين است و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است . به امان او
ترتيب اثر دهيد و تعهد او را نافذ و ممضى تلقى نماييد.
در آيين مقدّس اسلام وفاى به عهد يكى از وظايف غير
قابل تخلف مسلمين است ، خواه موقع جنگ باشد يا
حال عادى ، خواه طرف پيمان مسلمان يا غير مسلمان .
وفاى به عهد و پيمان در تمام شؤ ون زندگى داخلى و خارجى هر كشورى اثر مستقيم
دارد و به هر نسبتى كه اين سجيه انسانى در مملكت مراعات شود و مردم عملا به تعهدات
خويش وفادار باشند، به همان نسبت زندگى مردم بهتر و آسايش جامعه زيادتر و ارزش و
آبروى آن ملت در جهان بيشتر خواهد بود. تعهدات مالى و قراردادهاى اقتصادى يكى از
اركان مهم زندگى اجتماعى تمام كشورهاى جهان است . در مملكتى كه مردم وفاى به عهد را
از وظايف مسلم مذهبى و اخلاقى خود بشناسند و در انجام آن كوشا و جدى باشند امور مالى
آن كشور بر اساس اعتماد و اطمينان در كمال صحت و سرعت جريان دارد. مديون در موعد
مقرر دين خود را مى پردازد و فروشنده متاع را طبق تعهدات خود تسليم خريدار مى كند.
خلاصه عهد و پيمان نزد همه مردم محترم است و تمام طبقات خويشتن را در وفاى به عهد
ملزم و موظف مى شناسند. در آن جا ارزش تعهد كه ناشى از شرافت نفس و فضيلت اخلاق
است از هر سند رسمى بهتر و از هر متاع گران بهايى ارزنده تر است .
يكى از غلامان آزاد شده حضرت سجاد عليه السلام در اثر كار و فعاليت سرمايه اى به
دست آورد. زمانى آن حضرت دچار مضيقه مالى شد. از غلام آزاد شده خويش ده هزار درهم
قرض خواست كه هر وقت قادر باشد بپردازد. او درخواست گرو كرد. حضرت از عباى خود
نخى كشيد و به وى داد. فرمود: ((اين وثيقه من است ، تا موقع اداى دين نزد شما
باشد.)) براى قرض دهنده قبول چنين وثيقه اى سنگين بود، ولى با توجه به
شخصيت آن حضرت و بياناتى كه فرمود مبلغ مورد نظر را به حضرت تسليم كرد و نخ
عبا را گرفت و در قوطى كوچكى جاى داد. اتفاقا خيلى زود براى حضرت گشايش مالى
شد و ده هزار درهم را نزد طلبكار آورد.
ثم قال له : قد احضرت مالك فهات وثيقتى .
فقال له : جعلت فداك ضيعتها. قال اذا لا تاءخذ مالك منى ليس مثلى يستخف بذمته .
قال : فاخرج الرجل الحق فاذا فيه الهدبة فاعطاها على بن الحسين (ع ) الدراهم و اخذ
الهدبه فرمى بها و انصرف .(27)
فرمود: ((پولت حاضر است ، وثيقه مرا بياور.)) عرض كرد: ((من نخ عبا را گم
كردم .)) حضرت فرمود: ((در اين صورت طلب خود را از من نگير، تعهد شخصى
مثل مرا نبايد ناچيز گرفت .)) ناچار مرد قوطى كوچك را آورد و ديد نخ عبا در آن هست .
نخ را تسليم نمود. حضرت پول ها را پرداخت و نخ را گرفت و به دور انداخت .
يك نخ عبا به تنهايى هيچ ارزشى ندارد، ولى وقتى آن نخ نشانه تعهد و التزام يك
انسان شريف و با فضيلت باشد آن قدر ارزنده و گران بهاست كه مى تواند وثيقه ده ها
هزار درهم و دينار گردد و داين با اطمينان خاطر آن را بپذيرد و در موعد مقرر طلب خود را
دريافت نمايد.
وفاى به عهد يكى از صفات حضرت حق است . خداوند در قرآن كريم تصريح فرموده
است :
ان الله لا يخلف الميعاد.(28)
خداوند خلف وعده نمى فرمايد.
بشرى كه در عهد خود ثابت و پايدار است ، به يكى از صفات الهى متّصف است و اين خود
نشانه اى از مراتب كمال و فضيلت او است .
بعد از واقعه صفين حزبى به نام خوارج به وجود آمد. افرادى تند و بى اطلاع از مبانى
علم و دين در آن شركت كردند و ساليان دراز به جرايم و جنايات بزرگى دست زدند.
حكومت هاى وقت نيز به صور مختلف با آن ها مبارزه نمودند. در زمان حجاج بن يوسف جمعى
را به اتهام وابستگى به اين حزب دستگير و براى مجازات نزد حجاج آوردند. حجاج در
مجلس خود به وضع آنان رسيدگى كرد و مجازات هر يك را تعيين نمود. وقتى نوبت به
آخرين فرد آن جمعيت رسيد مؤ ذن اذان گفت و موقع نماز را اعلام نمود. حجاج از جا حركت
كرد و متهم را به يكى از حضار مجلس خود كه عنبسه نام داشت سپرد و گفت : ((امشب او را
پيش خود نگاهدارى كن و فردا صبح نزد من بياور تا مجازاتش كنم .)) عنبسه اطاعت كرد
و با او از عمارت استاندارى خارج شد. در راه ، متهم به عنبسه گفت : ((آيا مى توان به
تو اميد خيرى داشت ؟))
عنبسه گفت : ((اگر سخنى دارى بگو، شايد توفيق رفيم شود و به راه خير و نيكى
قدمى بردارم .))
متهم گفت : ((به خدا قسم من از خوارج نيستم . به هيچ مسلمانى خروج نكرده و به محاربه
كسى قيام ننموده ام . از اين تهمتى كه به من بسته اند منزّه و مبرّى هستم . گر چه بى
گناه گرفتار شده ام ، ولى به رحمت خداوند حكيم اطمينان دارم . مى دانم
فضل الهى شامل حال من خواهد بود و هرگز بدون گناه معذّب نخواهم شد. تمناى من اين
است كه احسان كنى و اجازه دهى امشب را نزد زن و فرزندانم بروم ، آنان را وداع نمايم ،
وصاياى خود را بگويم ، حقوق مردم را ادا كنم و فردا
اول وقت نزد تو بيايم .))
عنبسه مى گويد از اين تقاضا مرا خنده آمد كه يك متهم زندانى چنين درخواستى مى كند.
جواب ندادم . او دوباره تقاضاى خود را تكرار كرد. گفته او در من تاءثير نمود، به دلم
گذشت كه خوب است به خداوند اعتماد نمايم و درخواست او را بپذيرم . تصميم گرفتم و
به او گفتم : ((برو، ولى بايد عهد كنى كه فردا صبح بازآيى .))
آن مرد گفت : ((عهد كردم كه فردا اوّل وقت بيايم بر اين عهد خداوند را گواه مى گيرم
.))
رفت تا از چشمم ناپديد شد. وقتى به خودم آمدم از كرده خويش سخت ناراحت و مضطرب
شدم . با خود گفتم اين چه كارى بود كردم ؟ چرا بى جهت خود را در معرض غضب حجاج
قرار دادم ؟ با نگرانى به منزل رفتم . قضيه را با
اهل خانه خود به ميان گذاردم . آنان نيز مرا ملامت كردند ولى كار گذشته بود!
آن شب را تا صبح نخوابيدم . مانند انسان مارگزيده يا زن فرزند مرده به خود مى
پيچيدم . صبح شد، مرد به وعده خود وفا كرد و
اوّل وقت آمد. از آمدنش تعجب كردم . گفتم : ((چرا آمدى ؟))
گفت : ((هر كس كه به سعادت معرفت خدا نايل شده و پروردگار را به قدرت و
كمال بشناسد، وقتى عهد كند و خداوند را بر آن گواه گيرد بايد به آن عهد وفا نمايد و
هرگز نقض پيمان نكند.))
در ساعت مقرر او را با خود به دارالاماره ، نزد حجاج برد و قصه شب گذشته را از
اول تا آخر براى حجاج نقل كرد. حجاج از ايمان و وفاى متهم تعجب نمود. به عنبسه گفت :
((ميل دارى او را به تو ببخشم ؟))
گفت : ((اگر كرم نمايى و چنين كنى بر من منت بسيار دارى .))
حجاج متهم را به عنبسه بخشيد. عنبسه او را به خارج دارالاماره آورد و در
كمال مهربانى گفت : ((آزادى برو.))
مرد بدون اينكه از عنبسه قدردانى و حق شناسى نمايد راه خود را پيش گرفت و رفت .
عنبسه از اين همه سردى و حق ناشناسى رنجيده خاطر شد. با خود گفت شايد ديوانه
باشد، ولى بر خلاف انتظار فرداى آن روز نزد عنبسه آمد، تشكر و حق شناسى بسيار
كرد. گفت : ((نجات دهنده من خداوند بود و تو وسيله اين كار، اگر ديروز از تو
قدرشناسى و شكرگزارى مى كردم تو را شريك نعمت خدا كرده بودم و اين
عمل ناروا بود. لازم دانستم اول شكر حق تعالى به جاى آورم و سپس از شما قدردانى
نمايم . ديروز و ديشب در پيشگاه خداوند شكرگزارى كردم و آن چه كه وظيفه بندگى
بود بجاى آوردم و امروز براى حق شناسى شما آمده ام .))
سپس از نيكوكارى و خدمت گزارى عنبسه قدردانى و تشكر كرد و از زحمات او عذرخواهى
نمود و رفت .(29)
وفاى به عهد يكى از اركان سعادت بشر است . وفاى به عهد يكى از بزرگترين
سجاياى اخلاقى انسان است . وفاى به عهد قادر است مرد خونخوارى
مثل حجاج بن يوسف را تحت تاءثير قرار دهد و او را از ريختن خون بى گناهى باز دارد.
در كشورى كه مردم به تعهدات خود وفا دارند، امور اقتصادى و اجتماعى و خانوادگى
جريان صحيح و طبيعى دارد. در آن جا زندگى بر پايه اطمينان و اعتماد استوار است و
تماس مردم با يكديگر بر اساس فضيلت و انسانيت است . بر عكس در اجتماعى كه افراد
به وعده هاى خويش بى اعتنا يا كم اعتنا هستند و احساس مسؤ وليت شديد در انجام تعهدات
نمى كنند، امور از مسير طبيعى خود خارج مى شود و مشكلات به صور مختلف دامن گير مردم
مى گردد. در آن جا سازمان هاى قضايى و قوانين انتظامى ضامن اجراى تعهدات مى شود،
اخلاق و وظيفه شناسى جاى خود را به محاكم قضايى مى دهد و پيمان شكنى ها به
صورت پرونده هاى حقوقى و جزايى درآمده و نيروهاى انسانى و مالى كشور را به هدر
مى دهد. در آن جا براى حل و فصل امور بايد به سازمان هاى اجرايى و به زور و زندان
متوسل شد.
على عليه السلام در ضمن تعاليم خود به مالك اشتر توصيه فرمود:
((از عهد شكنى بر حذف باش .))
والخلف يوجب المقت عند الله والناس .(30)
خلف وعده و نقض پيمان باعث خشم خداوند و مردم است .
بدون ترديد عهد شكنى شخصيت آدمى را در هم مى شكند. عهدشكن هر قدر در جامعه بزرگ
و مورد احترام باشد، در اثر نقض پيمان ، حقير و كوچك مى شود. هر انسانى از هر ملت و
نژاد به الهام طبيعى درك مى كند كه عهدشكن مرتكب
عمل نادرستى شده است . فقير و غنى ، بزرگ و كوچك به خود اجازه مى دهند كسى را كه از
تعهدات خويش سرپيچى نمود مورد نكوهش و اعتراض قرار دهند و اين خود دلالت دارد كه
بشر لزوم وفاى به عهد را بالفطره درك مى كند و تخلف از آن را تخلف از قانون
فطرت مى داند.
براى اينكه وفاى به عهد در جامعه احيا شود و تمام طبقات خود را در انجام اين وظيفه
انسانى مسؤ ول بدانند لازم است از دوران كودكى ، از زمانى كه
اطفال معنى وعده و عهد را درك مى كنند، با اين سجيه انسانى تربيت شوند و اين درس را
قولا و عملا فرا گيرند تا در روان آنان به صورت ملكه ثابتى مستقر شود.
بايد كودكان را طورى پرورش داد كه از اول زندگى ، وفاى به عهد را از وظايف قطعى
و غير قابل اجتناب خود بدانند. نه تنها عملا عهد شكنى نكنند، بلكه اين فكر شوم هرگز
در خاطر آن ها خطور ننمايد. اين قسم تربيت تنها در محيط پاك و بى آلايش زندگى
براى كودك تاءمين مى شود. محيطى كه از ناپاكى و پليدى ، از فريب و عهدشكنى مبرّا
باشد. طفل هر سخن خوب يا بدى را كه مى شنود، هر
عمل درست يا نادرستى را كه مى بيند، سرمشق خود قرار مى دهد و عملا از آن پيروى مى
كند. كودك در محيط خانواده بيشتر از هر چيز و هر كس تحت تاءثير رفتار و گفتار پدر و
مادر است . در خانواده اى كه پدر و مادر، به وعده هاى خود وفا دارند، عهد شكنى نمى
كنند، كودك را فريب نمى دهند، طبعا كودكان در آن خانواده با سجيه وفاى به عهد تربيت
مى شوند و به پيمان هاى خود پاى بند خواهند بود. بر عكس ، در محيطى كه مشهودات
كودك آلوده و پليد باشد، پدر و مادر مرتكب اعمال نادرست و بر خلاف فضيلت شوند،
قهرا كودك به نادرستى خو گرفته و با همان وضع ناپسند تربيت مى شود.
((اطاعت از قوانين زندگى براى آن كه كامل باشد بايد به صورت فطرى درآيد.
كسى كه از آغاز زندگى به شناخت خوبى و بدى عادت كرد، در تمام عمر انتخاب خوبى
و پرهيز از بدى براى او آسان خواهد بود و همان طور كه از آتش دورى مى كند، از بدى
نيز مى پرهيزد و قول شكنى و دروغ گويى و خيانت به نظر او نه تنها اعمالى ممنوع ،
بلكه غير ممكن مى آيد. براى بسط اين واكنش ها در فرد، محيطى ضرورى است كه در آن
اصول اخلاقى قطعا و دائما مورد توجه باشد. فقط وجود سرمشق است كه مقررات
زندگى را در ذهن خطور مى دهد. انسان نيز همچون ميمون
تمايل غريزى به تقليد دارد، ولى بد را آسان تر از خوب تقليد مى كند. كودك طرز
فكر و عمل افرادى را كه مى شناسد و يا شرح حالشان را مى شنود و مى خواند، رفقا و
استادان ، پدر و مادر و به خصوص ستاره هاى سينما و شخصيت هاى حقيقى يا فرضى را
كه در روزنامه ها و مجلات مى خواند سرمشق خود قرار مى دهد. به
قول فنلون در اين سراشيب تقليد كودكان ، اگر آنان را به دست افراد بى فضيلتى
بسپارند معايب بى حدى به بار خواهد آمد. فقط كسانى مربى خوبند كه به آنچه مى
گويند معتقد باشند و عمل كنند.))(31)
خانواده به منزله اولين مدرسه تربيت كودك است و ايجاد شرايط مساعد در محيط خانواده
به عهده پدر و مادر است . روايات اسلامى پدران و مادران را همواره به مسؤ وليت عظيم
پرورش اطفال متوجه نموده و به آنان اندرزهاى لازم را داده است . اسلام درباره هر يك از
سجاياى اخلاقى و صفات انسانى ، از آن جمله وفاى به عهد، جداگانه سخن گفته و
براى حسن تربيت فرزندان ، وظايف پدر و مادر و مربى را بيان فرموده است .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال
قال رسول الله (ص ): احبوا الصبيان و ارحموهم و اذا وعدتموهم ففوا لهم فانهم لا يرون
الا انكم ترزقونهم .(32)
كودكان را دوست بداريد و با آنان عطوفت و مهربان باشيد. وقتى به آن ها وعده اى مى
دهيد حتما وفا كنيد، زيرا كودكان شما را رازق خود مى پندارند.
عن كليب الصيداوى قال
قال ابوالحسن عليه السلام : اذا وعدتم الصبيان ففوا لهم فانهم يرون انكم الذين
ترزقونهم ان الله عز و جل ليس يغضب لشى كغضبه للنساء والصبيان .
(33)
كليب صيداوى از حضرت ابوالحسن (ع ) حديث مى كند كه فرمود: چون به
اطفال وعده اى داديد وفا كنيد و تخلف ننماييد، زيرا كودكان گمان مى كنند شما رازق آن
ها هستيد. خداوند براى هيچ چيز، به قدر تجاوز به حقوق زنان و كودكان غضب نمى كند.
عن على بن ابى طالب عليه السلام قال
قال رسول الله (ص ): اذا واعد احدكم صبيه فلينجز.(34)
على عليه السلام از رسول اكرم روايت كرده است كه فرمود: وقتى يكى از شما به
فرزند خود وعده اى داد البته به آن وفا كند و از عهد خود تخلف ننمايد.
عن على عليه السلام قال : لا يصلح الكذب جد و لا
هزل و لا ان يعد احدكم صبيه ثم لا يفى له .(35)
شايسته نيست آدمى به جد يا به شوخى دروغ بگويد. شايسته نيست كسى به فرزند
خود وعده اى بدهد و به آن وفا ننمايد.
فطريات اوليه انسان سرمايه هايى است كه خداوند حكيم به منظور تاءمين سعادت بشر
در نهاد هر كودك به وجود آورده و او را با همان سرمايه ها آفريده است . اگر فطريات
از كودكى با پرورش هاى صحيح و حمايت هاى عالمانه تقويت شوند و از قوه به فعليت
آيند، در پرتو آن اساس سعادت كودك پى ريزى مى شود و تا پايان زندگى ضامن
خوشبختى او خواهد بود. بر عكس اگر مربى عملا به فطريات
طفل توجه ننمايد و او را با روش هاى ناپسند و غير انسانى تربيت كند، رفته رفته به
پليدى و انحراف خو مى گيرد و در نتيجه سرمايه هاى سعادت بخش فطرى را فراموش
مى كند و براى جامعه عضو فاسد و نادرستى بار مى آيد.
يكى از فطريات بشر، درك لزوم وفاى به عهد است . وفاى به عهد از اساسى ترين
پايه هاى خوشبختى بشر است . همان طور كه حبّ ذات و شهوت جنسى ، خواهش هاى آب و
خواب و غذا براى ادامه حيات ضرورى است و خداوند
تمايل آن ها را به صورت غريزه در سرشت آدمى آفريده است ، وفاى به عهد نيز براى
تعالى معنوى و سعادت اجتماعى بشر ضرورى است و خداوند درك لزوم آن را به طور
فطرى در باطن هر انسانى قرار داده است .
درك فطرى وفاى به عهد مانند بذرى است كه حضرت حق در زمين
دل كودك افشانده است . روش هاى صحيح پدر و مادر به منزله آبيارى و پرورش اين بذر
است . اگر كودك را در عهد و پيمان فريب ندهند و عملا به وعده هاى خود وفادار باشند،
بذر فطرت در نهاد كودك تقويت مى شود و اين سجيه انسانى در
دل او ريشه مى كند، به عهد خود پاى بند و وفادار مى گردد و هرگز به فكر پيمان
شكنى نمى افتد. ولى آن جايى كه پدر و مادر خود عهدشكن باشند، كودك را فريب دهند،
به او وعده كنند و وفا ننمايند يا در مقابل كودك به نفع ديگران تعهد كنند و عملا نقض
نمايند، كودك لاابالى و فريبكار بار مى آيد، به تعهدات خود بى اعتنا مى شود و در
خويش احساس مسؤ وليت نمى نمايد. پدر و مادر پيمان شكن با رفتار نادرست خود به
كودك درس نقض عهد مى دهند و عملا به او مى آموزند كه آدمى مى تواند دروغ بگويد،
مردم را بفريبد، صريحا عهد كند و در مقام عمل آن را نقض نمايد.
((فكر كنيد هنگامى كه ما موفق نمى شويم از راه عادى و طبيعى كودكى را آرام و تسليم
كنيم چه قدر او را فريب مى دهيم ، به چه وعده هاى توخالى متشبث مى شويم و چه قدر او
را تهديد مى كنيم . چه قدر مادرها هنگامى كه مى خواهند از
منزل خارج شوند براى اين كه زود داد و فرياد و گريه كودكى را كه به بيرون رفتن
آن ها اعتراض دارد خاموش كنند به او وعده مى دهند كه مى خواهم بروم برايت اسباب بازى
بخرم ، اما كودك پس از ساعت ها انتظار سوزان و پرهيجان آن ها را در بازگشت دست خالى
مى يابد. چه بسا از مادرها هنگامى كه مى خواهند داروى تلخى را به خورد كودك بدهند،
به او اطمينان مى دهند كه اين دارو شيرين است . از اين نمونه ها آن قدر زياد است كه
متاءسفانه مى توان صحايف طولانى را صرف اين بحث كرد، آن قدر ما به اين طفلك ها
دروغ مى گوييم كه هزاران مثال مى توان در اين باره ياد كرد.
اتومبيل آماده است ، پدرى مى خواهد از ييلاق به شهر برود. در لحظه اى كه مى خواهد
سوار شود، پسر كوچولويش به سوى او مى دود و خواهش مى كند او را هم به شهر
ببرند. اصرار مى كند، التماس مى كند، و چون اين كودك هرگز نياموخته است كه نه را
به عنوان يك جواب منفى قطعى و تغيرناپذير تلقى كند، دست از سماجت بر نمى دارند و
پدر كه احساس مى كند منصرف كردن او كار آسانى نيست به سرعت تمهيدى به كار مى
برد.
((جان من ، اين طور كه نمى توانى به شهر بيايى ، برو لباست را عوض كن و
بيا.))
طفلك با اعتماد طبيعى كه به پدرش دارد مى دود تا لباس هايش را عوض كند. اما همين كه
باز مى گردد در انتهاى جاده جز گرد و غبارى كه
اتومبيل پشت سر گذارده چيز ديگرى نمى بيند. كودك به اين صحنه نگاه مى كند، از جا
در مى رود، بى طاقت مى شود، فرياد مى زند: ((تو دروغگويى ، دروغگو.))
او راست مى گويد. پدرش دروغگوست و خيلى شانس هست كه اين طفلك هم به نوبه خود
دروغگو به بار آيد.))(36)
در تمام كشورهاى غربى و شرقى امروز جهان مانند ادوار گذشته ، پدران و مادران
بسيارى هستند كه به تربيت صحيح فرزندان خويش توجه ندارند. دانسته يا ندانسته
آنان را به خلقيات ناپسند آلوده مى كنند. پدران و مادرانى كه دروغ مى گويند،
عهدشكنى مى كنند، كودكان را فريب مى دهند، به وعده هاى خود وفا نمى كنند، با
اعمال زشت خويشتن به آن ها نادرستى مى آموزند و از اين راه به فرزندان و خانواده و
اجتماع ستم غير قابل جبرانى مى نمايند.
مغز كودك مانند فيلم عكاسى از تمام اقوال و اعمال پدر و مادر و اطرافيان خود عكس
بردارى مى كند. مشهودات و مسموعات دوران كودكى برنامه زندگانى فرداى او خواهد
بود. عهدشكنى با كودك علاوه بر تمام مفاسد، داراى اثر سوء تربيت است . خلف وعده
طفل را متجرّى و پيمان شكن بار مى آورد و او را به راه دروغ و فريبكارى سوق مى دهد.
به همين جهت در روايات اسلامى تاءكيد شده است به وعده اى كه به كودكان مى دهيد حتما
وفا كنيد.
مطالب پسنديده يا ناپسندى را كه كودك از پدر و مادر يا معلم فرا مى گيرد بى اندازه
مهم و شايان ملاحظه است . گاهى طفل از دين يك كار درست يا نادرست و شنيدن يك سخن روا
يا ناروا، چنان متاءثر مى گردد و در روانش ريشه مى دواند كه تا پايان عمر فراموش
نمى كند و نتايج خوب و بد آن در تمام طول حياتش به صور مختلف آشكار مى گردد و
گاهى مسير زندگى وى را به كلى عوض مى كند و او را به راه مخصوصى مى كشاند.
بعضى از سياستمداران در مبارزه هاى سياسى ، در جنگ هاى سرد تبليغاتى ، براى درهم
شكستن رقيب خود به حربه افترا متوسل شده و ناجوانمردانه بى گناهان را متهم كنند.
بدبختانه اين روش نادرست در گذشته و حال وجود داشته و دارد و ملت اسلام نيز پس از
مرگ رسول اكرم كم و بيش به اين عمل ناپسند گرفتار شد.
معاوية بن ابى سفيان براى اين كه چند روزى كرسى خلافت اسلامى را
اشغال نمايد و بر مردم فرمانروايى كند به اين گناه عظيم و نابخشودنى دست زد و به
حضرت على بن ابى طالب ، كه مثل اعلاى ايمان و انسانيت بود، نسبت هاى ناروايى داد!
معاوية بن ابى سفيان بر خلاف اصول
انسانى و اسلامى ، آن حضرت را به ترك فرايض و انحراف از صراط مستقيم ديانت متهم
نمود. قسمت مهمى از بيت المال مسلمين را همه ساله صرف تبليغات خائنانه خود مى كرد.
تمام ماءمورين لشكرى و كشورى را موظف نمود كه در سخنرانى هاى خويش پس از حمد
خداوند و درود به رسول اكرم ، آن حضرت را به بدى ياد كنند. خطبا در منابر و معلمين در
مدارس و خلاصه اكثر مردم در تمام مجامع و مجالس ، سبّ آن حضرت را از وظايف خود
دانسته و اين عمل نادرست سر لوحه تمام برنامه هاى ماءمورين بود!
در سراسر كشور مردان شريف و با ايمان بسيارى بودند كه على عليه السلام را به
خوبى مى شناختند و از مكر و خيانتكارى معاويه آگاهى داشتند، ولى از ترس جان سخن
نمى گفتند و جراءت نداشتند راز دل را آشكار نمايند. بعضى از آنان كه در مواقع و
شرايط مخصوص در كمال صراحت مراتب ارادت و ايمان خود را نسبت به آن حضرت ابراز
كردند با وضع فجيع و دلخراشى به دست معاويه يا
عمال جنايتكارش كشته شدند!
اين بدعت خائنانه چنان در قلوب طبقات مختلف كشور ريشه كرد كه پس از مرگ معاويه ،
ساليان دراز مردم به اين انحراف عقيده گرفتار بودند و سب آن حضرت در جامعه به
صورت يك وظيفه مذهبى درآمده بود. زمانى كه عمر بن عبدالعزيز به مسند خلافت تكيه
كرد و زمام امور كشور پهناور اسلام را در دست گرفت ، با عزمى ثابت و
تزلزل ناپذير براى ريشه كن كردن اين ننگ بزرگ تاريخى قيام كرد. ابتدا با روش
مدبرانه اى وزرا و افسران ارشد خود را با خويش موافق نمود و در اين راه زحمت بسيار
كشيد. سپس به كليه فرماندهان و ماءمورين عالى رتبه در سراسر كشور دستور داد كه
احدى حق ندارد على عليه السلام را به بدى ياد كند و متخلف از اين دستور بايد مجازات
شود. عمر بن عبدالعزيز با پشتكار دارى و جديت شبانه روزى سرانجام موفق شد اين
لكه ننگ را از دامن كشور اسلام پاك كند و جامعه مسلمين را از پليدى اين بدعت خائنانه
نجات بخشد. عمر بن عبدالعزيز در اثر اين خدمت بزرگ ، محبوبيت عظيمى در ملت خود به
دست آورد و در تمام محافل ، مردم از وى مدح و تمجيد مى كردند.
اين مبارزه مقدّس كه وضع تمام ملت اسلام را عوض كرد و ميسر سياست كشور را تغيير داد،
ناشى از تصميم قاطع خليفه مسلمين ، عمربن عبد العزيز بود و او خود منشاء اين تصميم
را مربوط به دوران كودكى خويش و در اثر شنيدن يك جمله كوتاه از معلم خود دانسته است
. اينك شرح جريان را از زبان خود او بشنويد.
|