در مكتب اسلام تمام افراد مكلف اند حيثيت و عزت خود را محترم شمارند و از ذلت و زبونى
اجتناب كنند و هيچ مسلمانى حق ندارد موجبات پستى و اهانت خود را فراهم آورد. در اين باره
نيز روايات بسيارى از رسول اكرم و اولياى اسلام رسيده است .
قال
رسول الله صلى الله عليه و آله : لا يحل لمؤ من ان
يذل نفسه .(374)
رسول اكرم (ص ) فرموده است : بر هيچ مسلمانى جايز نيست كه خود را
ذليل و خوار نمايد.
قال ابو عبدالله عليه السلام : ان الله عزوجل فوض الى المومن اموره كلها و لم يفوض
اليه ان يذل نفسه .(375)
امام صادق عليه السلام فرموده : خداوند تمام كارهاى مسلمان را به خود او واگذار كرده و
در اختيارش قرار داده است ، ولى به او اختيار نداده كه خود را
ذليل و خوار نمايد.
قال على عليه السلام : ساعة ذل لا تفى بعز
الدهر.(376)
على عليه السلام فرموده است : يك ساعت ذلت ، با عزت تمام دوران زندگى برابرى
نمى كند.
قال على بن الحسين عليه السلام : ما احب ان لى
بذل نفسى حمر النعم .(377)
حضرت سجاد عليه السلام مى فرمايد: دوست ندارم كه با ذلت نفس ، به ارزنده ترين
سرمايه ها و ثروت ها دست يابم .
براى آن كه قاطبه مسلمين ، عزيزالنفس و منيع الطبع بار آيند و هرگز به پستى و ذلت
آلوده نشوند، پيشواى اسلام در تمام برنامه هاى عبادى و اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى ،
موضوع عز و شرف را مورد عنايت مخصوص قرار داده و تمام تعاليم خود را با آن خوى
پسنديده هم آهنگ ساخته است . به طور نمونه ، به پاره اى از آنها مختصرا اشاره مى
شود.
پرستش . در روزگار طلوع اسلام ، بزرگ ترين
جهل و ذلت مردم مكه اين بود كه بت هاى ساخته خود را مى پرستيدند و در
مقابل جماد، اظهار خضوع و ذلت مى كردند. پيشواى گرامى اسلام ، براى آن كه مشركين را
از خوارى شرك در عبادت خلاص كند و آنان را از آن حقارت و پستى برهاند، دعوت خود را
با پرستش خداى يگانه و مبارزه با معبودهاى ساختگى آغاز نمود و به مردم فهماند كه
مسلمان ، جز در مقابل خالق تواناى عالم ، در برابر هيچ كس و هيچ چيز حق
تذلل و بندگى ندارد.
پيغمبر اسلام در پرتو يكتاپرستى زنجيرهاى عبوديت را شكست . پيروان خود را از ذلت
و بندگى غير خدا آزاد ساخت و بدين وسيله عالى ترين شخصيت انسانى و درخشان ترين
آزادى و عزت نفس را در نهاد آنان پايه گذارى كرد.
كسانى كه ديروز خود اسير بندگى بت بودند، در
ظل توحيد اسلام ، پرچمدار حريت و آزادى شدند. اينان نه تنها در مكه بت پرستى را
نابود ساختند، بلكه در هر كشورى قدم گذاردند، با پرستش آفتاب و ماه ، با عبادت
چوب و سنگ و با سجده كردن در مقابل انسان هاى مغرور و مقتدر، كه بدبختانه در آن
روزگار بسيار معمول بود، مبارزه كردند و مردم را از ذلت ها و اسارت هاى گوناگون
آزاد ساختند.
حكومت . پيغمبر گرامى اسلام ، با آن كه خود رهبر مذهبى و پيشواى روحانى جامعه مسلمين
بود، اداره امور كشور را نيز در اختيار داشت و بر اساس قوانين اسلام و مردم حكومت مى
كرد. پيشواى اسلام ، در مقام فرمانروايى و حكومت ، چون پدرى خليق و مهربان بود. به
حقوق اخلاقى و شرافت انسانى همه مردم توجه داشت و عزت نفس و حيثيت آنان را همواره
احترام مى كرد.
در حكومت رسول اكرم نه كسى حق داشت موجبات خوارى و ذلت خويش را فراهم آورد و نه
مى توانست دگران را مورد تحقير و اهانت خود قرار دهد. در محضر رهبر عالى قدر اسلام ،
نه تنها احدى اجازه تملق و چاپلوسى نداشت ، بلكه اگر از رفتار كسى استشمام كمترين
ذلت و پستى مى نمود، صريحا تذكر مى داد و او را از آن كار منع مى فرمود.
روى ان رسول الله صلى الله عليه و آله لا يدع احدا يمشى معه اذا كان حتى يحمله معه
فان ابى قال تقدم امامى و ادركنى فى المكان الذى
تريد.(378)
موقعى كه رسول اكرم سواره حركت مى كرد، اجازه نمى داد كسى با او پياده راه برود،
مگر آن كه او را به ترك خود سوار كند و اگر پياده از سوار شدن خوددارى مى نمود،
به وى مى فرمود: شما پيشتر برويد و در مكان مورد نظر يكديگر را ملاقات خواهيم كرد.
خلاصه آن كه پيغمبر اكرم حكومت قانونى اسلام را بر اساس آزادى و احترام به حيثيت و
شخصيت مردم پايه گذارى كرد و تا زمانى كه خود در قيد حيات بود، با همان روش
انسانى بر مردم حكومت نمود. پس از مرگ آن حضرت ، با پيشرفت و گسترش اسلام ،
آزادى و احترام به شرافت مردم در ساير بلاد نيز عملى گرديد و آداب و رسوم ذلت آورى
كه حكومت ها معمول كرده بودند، يكى پس از ديگرى در هم شكسته شد و مردم از پستى و
خوارى رهايى يافتند. براى نمونه ، تنها به يك مورد اشاره مى شود. يكى از شهرهاى
ايران در زمان حكومت ساسانيان شهر انبار بود. به طورى كه در معجم البلدان آمده ، اين
شهر در مغرب بغداد، در كنار فرات بوده و تا بغداد ده فرسخ فاصله داشت . بنيان
گذار شهر انبار، شاپور ذوالاكتاف است و ابوالعباس سفاح ، اولين خليفه عباسى در آن
شهر، قصرهايى ساخت و در آن جا مسكن گزيد تا از دنيا رفت .
((نام شهر انبار، فيروز شاپور بود. اما چون تاءمين جنگ هايى كه در سر حدهاى غربى
كشور ساسانى با روميان اغلب روى مى داد، در اين شهر
وسايل عمده لشكر كشى را از حيث خوراك و سلاح و غيره هميشه آماده داشتند و در آن جا انبار
كرده بودند. اين شهر بيشتر بنام انبار معروف
بود.))(379)
قال على عليه السلام و قد لقيه عند مسيره الى الشام دهاقين الانبار فترجلوا له و
اشتدوا بين يديه : ما هذا الذى صنعتموه ؟ فقالوا خلق منا نعظم به امرائنا.
فقال و الله ما ينتفع بهذا امراءكم و انكم لتشقون على انفسكم فى دنياكم و تشقون به
فى آخرتكم و ما اخسر المشقة ورائها العقاب و اربح الدعة معها الامان من
النار.(380)
على عليه السلام در راه مسافرت شام ، با سربازان خود به شهر انبار آمد. در خارج
شهر، مردم به رسم و آيين دوره ساسانيان ، كنار جاده ، زير آفتاب ، به انتظار ايستاده
بودند. موقعى كه رئيس مملكت به صف مستقبلين رسيد، كدخدايان و تجار و بزرگان شهر
يك باره به سوى آن حضرت هجوم بردند و در ركابش پياده شروع كردند به دويدن .
على عليه السلام از مشاهده اين حركت وهن آور و ذلت بار، كه منافى با آزادگى و شرافت
اسلامى بود، سخت ناراحت شد.
پرسيد: اين چه كارى بود كه كرديد؟
گفتند: اين رسم و روش ماست كه به منظور بزرگداشت امرا و فرمانروايان خود انجام مى
دهيم . على عليه السلام آن روش تحقيرآميز را به شدت نكوهش كرد و فرمود: امرا و
زمامدارانتان از اين كار بهره اى نمى برند، ولى شما با اين
عمل موهن ، خويشتن را در دنيا به رنج و مشقت مى اندازيد و خود را حقير و خوار مى سازيد.
به علاوه ، در آخرت نيز عذاب و مشقت خواهيد داشت و براى تن دادن به پستى و ذلت كيفر
خواهيد شد.
سپس فرمود: چه زيان آور است مشقتى كه آدمى از پى آن عذاب و كيفر بيند و چه پرمنفعت
است آسودگى و آرامشى كه با آن ايمنى از عذاب الهى باشد.
رفاقت . در برنامه اخلاقى اسلام ، رفاقت افراد مسلمين با يكديگر بايد بر اساس
فضيلت و عدالت و بر پايه احترام متقابل و تكريم شخصيت يكديگر باشد. اين مطلب
به عنوان حق رفيق در روايات اسلامى تصريح شده است . كسى كه اين حق اخلاقى را
مراعات نمى كند و به عزت و شخصيت رفيق خود توجه ندارد، شايسته دوستى و رفاقت
نيست .
قال على بن الحسين عليه السلام : و اما حق الصاحب فان تصحبه
بالفضل ما وجدت اليه سبيلا و الا فلا اقل من الانصاف و ان تكرمه كما يكرمك
.(381)
حضرت سجاد عليه السلام فرمود: حق رفيق اين است كه با او بر اساس
تفضل و عواطف عاليه انسانى برخورد نمايى و در مواردى كه قادر به
تفضيل اخلاقى نيستى بايد از مرز عدل و انصاف
تنزل ننمايى و موظفى كه رفيقت را همواره احترام كنى همانطور كه او محترمت مى دارد.
قال
رسول الله صلى الله عليه و آله : لا خير لك فى صحبة من لا يرى لك من الحق
مثل ما ترى له .(382)
رسول اكرم (ص ) فرموده است : كسى كه تو به حقوق او توجه دارى ، ولى او به حق
تو توجه نمى كند رفيق خوبى نخواهد بود و براى مصاحبت شايستگى ندارد.
اولياى گرامى اسلام در راه حفظ عزت نفس و شرافت پيروان خود، نه تنها آنان را از
رفاقت مردم حق ناشناس و دور از فضيلت و اخلاق بر حذر داشته اند، بلكه توصيه كرده
اند با كسانى كه نسبت به شما از نظر مالى و اجتماعى در سطح بالاترى قرار دارند
نيز رفاقت و مصاحبت نكنيد و از اين راه خويشتن را در معرض خوارى و ذلت قرار ندهيد.
عن ابى بصير قال قلت للصادق عليه السلام يخرج
الرجل مع قوم مياسير و هو اقلهم شيئا فيخرجون النفقة و لا يقدر هو ان يخرج
مثل ما اخرجوا، قال : ما احب ان يذل نفسه ، ليخرج مع من هو مثله
.(383)
ابى بصير به امام صادق عليه السلام عرض كرد: مردى كم بضاعت ، با افراد متمكن و
ثروتمند رفيق سفر مى شود. آنان با ثروت بسيارى كه دارند، آزادانه مصارف مسافرت
را مى پردازند، ولى او قادر نيست مانند آنها خرج كند. امام فرمود: دوست ندارم كه خود را
ذليل و پست نمايد، البته با كسانى رفيق راه شود كه در ثروت همانند وى هستند.
قال ابو جعفر عليه السلام : اذا صحبت فاصحب نحوك و لا تصحبن من يكفيك فان ذلك
مذلة للمؤ من .(384)
امام باقر عليه السلام فرموده است : با اقران و
امثال خود مصاحبت كن و با كسانى كه مساعدت و كمك آنان بى نيازت مى سازد، رفاقت مكن .
چه اين كار مايه ذلت و خوارى است .
ثروت . يكى از عواملى كه ممكن است عزت نفس و شرف انسانى را در هم بشكند و آدمى را
به پرتگاه پستى و دنائت بكشاند، موضوع
مال است . اسلام از يك طرف مردم را به كار و فعاليت تشويق نموده تا از درآمد مشروع
خود با عزت زندگى كنند و دست سئوال به روى مردم نگشايند و از طرف ديگر، آنان را
از حرص و طمع بر حذر داشته تا بنده ثروت نشوند و به افراط و زياده روى نگرايند.
چه در هر دو صورت شرافتشان از كف مى رود و خوار و
ذليل خواهند شد.
قال على عليه السلام : المسئلة طوق المذلة تسلب العزيز عزه و الحسيب حسبه
.(385)
على عليه السلام فرموده است : گدايى طوق ذلتى است كه عزت را از عزيزان و شرافت
خانوادگى را از شريفان سلب مى كند.
و عنه عليه السلام : المذلة و المهانة و الشقاء فى الطمع و الحرص
.(386)
و نيز فرموده : ذلت و پستى و بدبختى ، در خوى ناپسند حرص و آز نهفته است .
آنان كه با شرافت نفسانى و سجاياى اخلاقى خو گرفته اند و آنان كه عزيزالنفس و
منيع الطبع بار آمده اند و به ارزش انسانى خود واقف هستند، همواره با علو همت و بى
نيازى از مردم زندگى مى كنند و هرگز شرافت نفسانى خويش را از كف نمى دهند.
در مكتب آسمانى اسلام ، فقر و بى چيزى شرافتمندانه ، بر ثروت و تمكن موهن و ذلت
آور ترجيح دارد. پيروان واقعى آن مكتب ، با تهى دستى و گرسنگى مى سازند و زير
بار پستى و خوارى نمى روند.
للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم
الجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لا يسئلون الناس
الحافا.(387)
انفاق خالصانه و تواءم با عز و احترام ، شايسته تهى دستان با شرافتى است كه در
راه اعلاى حق به مضيقه افتاده اند و اكنون بر اثر ناتوانى ، قدرت كار و فعاليت
ندارند. به قدرى عفيف اند كه اگر كسى از وضع واقعى آنها آگاه نباشد، غنى و
ثروتمندشان مى پندارد. اينان با عزت نفس و مناعت طبعى كه دارند، هرگز به
ذل سئوال تن نمى دهند و از مردم تقاضاى عجزآميز نمى كنند.
قال على عليه السلام : الصبر على الفقر مع العز
اجمل من الغنى مع الذل .(388)
على عليه السلام فرموده : بردبارى در فقر تواءم با عزت ، بهتر از ثروت آميخته به
خوارى و ذلت است .
و عنه عليه السلام : الجوع خير من ذل الخضوع
.(389)
و نيز فرموده است : گرسنگى بهتر از ذلت سرافكندگى و زبونى است .
خلاصه آن كه در مكتب آسمانى اسلام ، احترام به عزت و شرافت و اجتناب از خوارى و ذلت
، يك اصل ثابت و لايتغير در جميع شئون مادى و معنوى مسلمين شناخته شده است .
قانونگزار اسلام ، تمام مقررات فردى و اجتماعى كشور را با توجه به آن خوى انسانى
وضع نموده و همه برنامه هاى دينى را با آن هم آهنگ ساخته است .
در كشورهاى استبدادى كه شرافت نفس و شخصيت افراد ارزش و اعتبارى ندارد و مردم مانند
حيوانات اسير، زندگى مى كنند، براى حسن اجراى دستورهاى مستبدانه ، مقررات كيفرى
خشن لازم است . در آن جا، مردم بايد از شكنجه و عذاب بترسند تا وظايفى را كه بر عهده
آنان گذارده شده ، به خوبى انجام دهند.
بر عكس ، در كشورهاى قانونى كه عزت نفس و شرافت مردم مورد
كمال توجه و احترام است و هر فردى به حيثيت و آبروى اجتماعى خويش عنايت مخصوص
دارد، نيازى به وضع قوانين كيفرى خشن و اعمال شكنجه و عذاب نيست . در آن جا ترس از
ننگ و رسوايى اجتماعى و نگرانى از انزجار و تنفر عمومى بهترين محرك مردم در انجام
وظايف و نيرومندترين وسيله براى حسن اجراى قوانين است .
((در حكومت هاى استبدادى ، كه اساس آنها بر ترس و وحشت است ، سختى كيفرها مناسب مى
باشد. ولى براى حكومت هاى مشروطه و جمهورى ، كه بر پايه شرافت و تقوا برقرار
شده ، شدت مجازات مناسب نيست .
در دولت هاى معتدل ، حب وطن و خجالت و ترس از سرزنش ، عواملى هستند كه مانع از وقوع
جنايات مى شوند و بزرگ ترين مجازات يك
عمل بد، همين خواهد بود كه وقوع آن به ثبوت برسد و مرتكب را شرمسار كند. بنابراين
، قوانين مدنى با سهولت ، مرتكبين را تنبيه مى كند و احتياج زيادى به قدرت نيست .
در اين قبيل دولت ها، قانون گزاران خوب سعى مى كنند از وقوع جرايم جلوگيرى نمايند
و به مردم اخلاق خوب تعليم دهند، نه اين كه آن را شكنجه نمايند و بر سختى و شدت
مجازات بيفزايد.))(390)
مونتسكيو مى گويد:
((در زمان ما فرار از خدمت نظام در جنگ فراوان است . براى اين كار، كيفر فراريان را
اعدام مقرر داشتند. با اين حال فرار از جنگ كمتر نشده است .
علت اين قضيه خيلى طبيعى است زيرا سربازى كه عادت دارد هر روز، زندگى خود را در
معرض خطر بيندازد، اين مجازات را حقير مى شمارد، يا چنان وانمود مى كند كه حقير است .
ولى همين سرباز عادت دارد كه دائما از ننگ بترسد. پس لازم است كيفرى به او بدهند كه
آثارش در تمام مدت عمر باقى باشد و او را همواره ننگين بدارد. در اين صورت ، با
وضع مجازات اعدام در چنين موردى ، در واقع كيفر را تخفيف داده اند، در حالى كه تصور مى
كردند كيفر شديدى برقرار نموده اند.
مردم را از راه هاى افراطى نبايد هدايت نمود، بلكه بايد به طبيعت تاءسى كنيم كه
خجالت را مانند يك بليه براى مردم خلق كرده است و بزرگ ترين قسمت مجازات را، ننگ
تحمل مجازات قرار دهيم .))(391)
پيشواى عالى قدر اسلام ، در چهارده قرن قبل ، به منظور حسن اجراى مقررات دينى و كيفر
مجرمين و گناهكاران ، از ننگ و بدنامى اجتماعى و نفرت و انزجار عمومى استفاده نمود و به
پيروان خود خاطرنشان كرد كه از رفاقت با گناهكاران بپرهيزند و با آنان به گرمى و
گشاده رويى برخورد نكنند و بدين وسيله از وقوع جرايم و جنايات جلوگيرى نمايند.
براى نمونه ، به يك مورد كه مربوط به فرار از خدمت سربازى است و مونتسكيو
درباره آن سخن گفته ، اشاره مى شود.
رسول اكرم ، به منظور تجهيز لشكر براى جنگ تبوك ، بسيج عمومى كرد. سپاهيان
اسلام ، خود را آماده كردند. و روز مقرر از مدينه خارج شدند و رهسپار جبهه جنگ گرديدند،
ولى سه نفر از انصار به نام هاى كعب بن مالك ،
هلال بن اميه و ابن ربيع ، بدون عذر موجه و قانونى ، از دستور آن حضرت سر باز
زدند و در مدينه ماندند.
موقعى كه پيغمبر اسلام با سپاه خود به مدينه بازگشت ، آن سه نفر به منظور
عذرخواهى از تخلف خود به محضر آن حضرت شرفياب شدند و از كرده خود پوزش
طلبيدند. ولى رسول اكرم با آنان حرف نزد و به مسلمين هم دستور داد كه با آنها سخن
نگويند، در نتيجه ، تمام مردم حتى كودكان افراد خانواده خود آنها نيز با آن سه نفر
ترك مراوده و مكالمه كردند. تنها، كسانشان ، در مواقع غذا، نزد آنان مى آمدند و بدون آن
كه سخنى بگويند، ظرف طعام را كنارشان مى گذاردند و مى رفتند.
اين جريان در حدود پنجاه روز به طول انجاميد و آن سه نفر از اين وضع طاقت فرسا به
جان آمدند. بعضى از روزها بر اثر شدت ناراحتى ، شهر مدينه را ترك مى گفتند و به
تپه ها و كوه هاى اطراف پناهنده مى شدند و پيوسته در پيشگاه الهى از
عمل خود اظهار پشيمانى و ندامت مى كردند و با ديده اشكبار درخواست عفو و بخشش مى
نمودند. سرانجام خداوند توبه آنان را قبول كرد و گناهشان را
بخشيد.(392)
و على الثلاثه الذين خلفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم
انفسهم و ظنوا ان لا ملجا من الله الا ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم
.(393)
توبه آن سه افسر متخلف پذيرفته شد. آنان در
طول ايام مجازات ، از كيفر ترك مكالمه مردم چنان به ستوه آمدند كه زمين با همه وسعتش
بر آنان تنگ شد و از ناراحتى جانشان به تنگ آمد و دانستند كه براى نجات از كيفر الهى
، پناهى جز خداوند نيست . توبه كردند. خداوند آن ها را بخشيد كه پروردگار توبه
پذير مهربان است .
يك روز، رسول اكرم ، بعد از اداى فريضه صبح ، بشارت
قبول توبه و پايان دوره محروميت و محكوميت آن سه نفر را اعلام نمود و بدين وسيله حيات
اجتماعى آنان را تجديد كرد و عز و حيثيتشان را برگردانيد. اين خبر مهيج ، شهر مدينه را
غرق شادى و مسرت كرد و موجى از وجد و سرور در بين تمام طبقات مردم پديد آورد.
پيشواى اسلام ، افسران متخلف را به زندان و شكنجه و اعدام محكوم نساخت ، بلكه از عزت
و شرافت اجتماعى استفاده كرد به كيفر ننگ و بدنامى مجازاتشان نمود. اعراض و بى
اعتنايى مردم براى آنها از هر زندانى سخت تر و از هر كيفرى جانكاه تر بود. با آن كه
ظاهرا آزادى داشتند و مى توانستند در جامعه رفت و آمد كنند، ولى فشار افكار عمومى ، دنيا
را در نظرشان تنگ و زندگى را غير قابل
تحمل ساخته بود.
آرى ، در كشورى كه اركان اجتماع بر اساس عزت و شرافت استوار باشد، براى حسن
اجراى قوانين لازم نيست همه جا از كيفرهاى خشن استفاده شود، زيرا در نظر مردم شرافتمند،
مجازات ننگ و بدنامى به مراتب از شكنجه و زندان و اعدام سخت تر است .
شرف انسانى ، خود انگيزه درستكارى و محرك آدمى در راه وظيفه شناسى است . كسى كه
با كرامت نفس و شرافت طبع پرورش يافته و با سجيه عزت و فضيلت بار آمده است
به تمايل روانى و به كشش اخلاقى و انسانى به راه درستكارى و انجام وظيفه مى رود.
قال على عليه السلام : الكريم يرى مكارم افعاله دينا عليه يقضيه
.(394)
على عليه السلام فرموده : در نظر انسان شريف و كريم النفس ، نيكوكارى و حسن
عمل ، دينى است كه بر ذمه اوست و خويشتن را به اداى آن موظف مى داند.
ايام شباب ، دوران شرافت دوستى و عزت خواهى است . جوانان به طور طبيعى عاشق
سربلندى و مناعت طبع هستند و از چيزى كه باعث كمترين ذلت و تحقيرشان گردد، سخت
گريزان و متنفرند.
خواهش عزت ، كه در ايام جوانى به شكفتگى
كامل مى رسد، يكى از اركان اساسى سعادت بشر است . اگر جوانان بتوانند آن
تمايل عالى فطرى را همواره در نهاد خود زنده و حاكم نگاه دارند و رفتار و گفتار خويش
را با آن هم آهنگ سازند، توانسته اند اساس سعادت انسانى خود را براى تمام دوران عمر
پايه گذارى كنند و زمينه خوشبختى و كاميابى دائمى خويش را فراهم آورند. بر عكس ،
اگر به شرافت انسانى و عزت نفس خود پشت پا زدند و براى تن دادن به ذلت و
فرومايگى آماده شدند، با اين عمل زمينه بدبختى و پستى خود را فراهم آورده و در راه
سقوط و تباهى قدم برداشته اند.
قال على عليه السلام : الرجل حيث اختار لنفسه ، ان صانها ارتفعت و ان ابتذلها اتضعت
.(395)
على عليه السلام فرموده : ارزش شخصيت هر فردى وابسته به روشى است كه اتخاذ مى
كند. اگر نفس خود را از پستى و دنائت بر كنار نگه داشت ، به مقام رفيع انسانى
نايل مى شود و اگر عزت و حيثيت معنوى خويش را ترك گفت ، به پستى و ذلت مى
گرايد.
جوانى كه داراى عالى ترين عزت نفس و شرافت انسانى است ، نه تنها به ذلت گناه
تن نمى دهد و شخصيت عزيز خويش را با تجاوز به حقوق دگران خوار نمى كند، بلكه
آن قدر بلند همت است كه اگر به دگران خدمتى نمايد، از آنان پاداش نمى خواهد و با
توقع تمجيد و قدردانى ، خود را زبون و فرومايه نشان نمى دهد.
عن الصادق عليه السلام : اعلم ان كل مكرمه تاءتيها او صنيعه صنعتها الى احد من
الخلق فانما اكرمت بها نفسك و زينت بها عرضك فلا تطلبن من غيرك شكر ما صنعت الى
نفسك .(396)
امام صادق عليه السلام فرموده است : بدان كه هر
عمل كريمانه و كار پسنديده اى را كه درباره يكى از بندگان خدا انجام داده اى ، در واقع
به شخص خود احترام نموده اى و شرف خويشتن را زيبا ساخته اى . پس هرگز تشكر
خدمتى را كه درباره خود كرده اى ، از دگران مخواه .
جوانى كه به عزت نفس و شرافت انسانى پشت پا زده و از تن دادن به ذلت و خوارى
مضايقه ندارد، همواره در معرض ناپاكى و انحراف است ، او از ننگ و بدنامى نمى ترسد
و ممكن است براى نيل به تمنيات نفسانى خويش ، به هر
عمل پليد و ناروايى دست بزند.
قال على عليه السلام : من تذلل لابناء الدنيا تعرى من لباس التقوى
.(397)
على عليه السلام فرمود: كسى كه در مقابل شيفتگان دنيا اظهار ذلت كند و براى
دلباختگان مال و مقام ، تن به خوارى بدهد، با اين
عمل ، جامه تقوا و پاكى را از خود به در آورده است .
شرافت اخلاقى و عزت نفس ، به قدرى در وظيفه شناسى و درستكارى جوانان مؤ ثر است
كه اگر ناپاكان و خيانتكاران بخواهند از وجود آنان به نفع مقاصد ظالمانه و پليد خود
استفاده كنند، بايد كسانى را انتخاب نمايند كه از كودكى در خانواده هاى پست و فرومايه
بار آمده باشند، و اساسا معنى عزت نفس و شرافت انسانى را درك نكنند، و اگر در فكر
استفاده از وجود افراد با شرافت افتند، بايد در قدم
اول به وسيله تهديد يا تطميع ، عزت نفس و شخصيت آنان را در هم بشكنند و انديشه
فضايل اخلاقى و ملكات انسانى را از صفحه خاطرشان بزدايند و سپس به كارهاى پست
و پليد وادارشان سازند.
((متاءسفانه كشفيات روان شناسى را نازيهاى آلمانى براى زجر و شكنجه و پست كردن
و كشتن روح همنوع خود به كار مى بردند. از اردوهاى كار اجبارى همگى شنيده و خوانده ايم
، لكن حقيقت مهيب تر از آن بوده كه زبان و قلم از عهده شرح آن بر آيد.
تبل هايم ، روانشناس معروف ، كه يك سال در حبس نازى بوده ، مى نويسد: پليس مخفى از
اردوى كار اجبارى چندين منظور دارد. يكى آن كه اراده و شخصيت را از فرد بگيرد و او را
آلتى بسازد و جزئى از دستگاه كند. دوم آن كه مردم را از رفتار سختى كه با زندانيان
مى شود، به وحشت بيندازد و از خيال هر نوع مخالفت باز دارد. سوم تهيه اعضاى
قابل اعتماد براى پليس مخفى ، كه در نتيجه مشق و عادت ، هر گونه حس رقت و ترحم را
از دل بيرون كرده باشند. چهارم ، سعى در تغيير طبيعت و غرايز بشرى به نفع مرام
حكومت نازى . يعنى به جاى آن كه از غرايز انسانى ، اگر چيزى منحرف باشد، آن را
استوار كنند، سعى مى كردند كه غرايز سالم را با فشار و اجبار از طريق سلامت
برگردانند. پنجم ، يكى ديگر از مقاصد نازى اين بود كه روح زندانى را چنان ضعيف و
بيمار كند كه به حال طفوليت برگردد. يعنى فعلا جز به
حال حاضر به چيزى فكر نكند و آينده دور را نبيند و دائما به رفع حوايج مادى خود
سرگرم باشد. اين بود كه در هر حال و بدون جهت و لزوم ، نهايت شدت و سخت گيرى را
به زندانى مى كردند تا حركاتى بچه وار از او ناشى شود. نه تنها براى قضاى
حاجت وقت معينى نگذاشته بودند، بلكه در آن وقت هم ، گاه به زندانى اجازه خروج نمى
دادند تا خود را ملوث كند.
|