next page

fehrest page

back page

نوجوانان ، نه تنها در افكار و اعمال خود تحت تاءثير وجدان اخلاقى هستند و به پاكى و فضيلت فكر مى كنند، بلكه دگران را نيز از پشت عينك وجدان مى بينند و همه را خوب و شايسته مى پندارند. و به طور طبيعى گفتار و رفتارشان را درست و منزه تلقى مى كنند و با همين انديشه پاك و بى آلايش با مردم برخورد مى نمايند. بر همين اساس ، با امثال و اقران خود طرح دوستى و رفاقت مى ريزند.
((دوستى هاى جوانان به مراتب از دوستى هاى اشخاص كامل بى غرض تر است و به ندرت ممكن است طبق حساب قبلى بنيان گذارى شده باشد. بنياد اين دوستى ها، در نتيجه ميل غير قابل مقاومتى است كه براى جلب محبت در انسان به وجود مى آيد و پيدايش آنها به وسيله تاءثرات خاطر و نيكوكارى ها اعلام مى شود.
دوستى هاى جوانان به واسطه صميميت فوق العاده ، عطش شديد، فداكارى ، ميل به سوى حقيقت مطلق و بالاخره به واسطه ظرافت خارق العاده خود، از هر نوع پليدى و تباهى مصون است .))(319)
نوجوانان از يك طرف براى آن كه شخصيت خود را بسازند و افكار و اعمال خويش را در قالبى كه متناسب با زندگى اجتماعى است ، بريزند، احتياج به رهبرى دارند كه در كارهاى خود از وى سرمشق بگيرند و از رويه و روشش پيروى كنند و او را الگوى سازندگى خويش قرار دهند.
از طرف ديگر، بر اثر پاك دلى و صفاى باطن ، شيفته سجاياى اخلاقى و صفات عاليه انسانى هستند. مايل اند از وجدان اخلاقى و الهام فطرى خود پيروى كنند و شخصيت خويش را بر پايه نيكى و درستكارى استوار نمايند.
بديهى است اگر نوجوانان با مربى شايسته و با حقيقتى برخورد كنند كه آنها را به راه پاكى و فضيلت سوق دهد و با روش هاى صحيح تربيتى ، خواهش هاى وجدان اخلاقى آنان را ارضا نمايد، صميمانه به او مى گروند و دعوتش را اجابت مى نمايند و در كمال خلوص از وى پيروى مى كنند.
تحولات اصلاحى و انقلاب هاى مفيدى كه در اعصار گذشته به رهبرى پيامبران خدا و با كمك و همكارى خالصانه و خستگى ناپذير نسل جوان ، در ملل و اقوام پيشين اتفاق افتاده ، گواه صادق اين مدعى است .
موقعى كه مربيان الهى بين مشركين فاسد الاخلاق و آلوده قيام مى كردند و هدف مقدس خود را، كه دعوت به خداپرستى و فضايل اخلاقى بود، به مردم عرضه مى داشتند و با مقالات مستدل و متين خويش آنان را به آيين حق مى خواندند، بيشتر كسانى كه گردشان جمع مى شدند و دعوتشان را صميمانه اجابت مى كردند، نوبالغان و جوانان بودند، زيرا جوانان سخنان پيامبران را موافق الهام فطرى و نداى وجدانى خود مى يافتند و آن را بهترين جوابگوى تمناى فضيلت دوستى خويش مى ديدند. جوانان با پيروى از مردان الهى ، عاليترين خواهش فطرى انسانى خود را از ارضا مى كردند و از اين راه موجبات خوشبختى و سعادت مادى و معنوى خويش را فراهم مى آوردند.
فما آمن لموسى الا ذرية من قومه .
زمانى كه حضرت موسى بن عمران به امر الهى قيام كرد و مردم را به آيين حق دعوت نمود، جز جمعى از ذرارى و فرزندان آن قوم يعنى كودكان و نوبالغان ، كسى به وى ايمان نياورد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : اوصيكم بالشبان خيرا فانهم ارق افئدة ان الله بعثنى بشيرا و نذيرا فحالفنى الشبان و خالفنى الشيوخ ثم قراء فطال عليهم الامد فقست قلوبهم .(320)
رسول اكرم (ص ) فرمود: به شماها درباره نوبالغان و جوانان به نيكى سفارش مى كنم كه آن ها دلى رقيقتر و قلبى فضيلت پذيرتر دارند. خداوند مرا به پيامبرى برانگيخت تا مردم را به رحمت الهى بشارت دهم و از عذابش بترسانم . جوانان سخنانم را پذيرفتند و با من پيمان محبت بستند، ولى پيران از قبول دعوتم سر باز زدند و به مخالفتم برخاستند. سپس به آيه اى از قرآن اشاره كرد و درباره مردم كهنسال ، كه مدت زندگى آن ها به درازا كشيده و دچار قساوت و سخت دلى شده اند، سخن گفت .
پيشواى عالى قدر اسلام ، در ابتداى بعثت ، براى آن كه از شر مشركين و بت پرستان مصون باشد، سه سال مردم را در خفا و به طور پنهانى به اسلام دعوت مى كرد. در اين مدت ، فقط چهل نفر از زن و مرد به آيين مقدسش گرويدند كه اكثريت قريب به اتفاق آن ها كودكان و نوبالغان و جوانان بودند و سنشان بين ده تا بيست و پنج سال بود.
اين عده معدود كه وجدانى بيدار و فطرتى پاك و دست نخورده داشتند، شايسته ترين افراد براى پذيرش آيين اسلام بودند، زيرا سخنان رسول اكرم موافق طبع حقيقت جو و فضيلت دوست نسل جوان بود. اينان بر اساس نداى فطرت توحيدى و الهام وجدان اخلاقى به آن حضرت گرويدند و مجذوب تعاليم عاليه اسلام شدند و گفتار پيغمبر تا اعماق جانشان نفوذ كرد و در كمال خلوص و پاك دلى ، رهبرى آن حضرت را پذيرفتند، گردش جمع شدند و هسته مركزى اسلام را تشكيل دادند. مى توان گفت در آن موقع دعوت رسول اكرم بين كودكان و جوانان نفوذ كامل داشت و آن ها بودند كه مانند پروانه در اطرافش مى گشتند و صميمانه دستورش را به كار مى بستند. به همين جهت ، پيغمبر اكرم از جوانان حمايت كرده و درباره آنان به پيروان خود به نيكى سفارش فرموده است .
پس از آن كه دوره دعوت هاى پنهانى به سر آمد و رسول اكرم از طرف خداوند ماءمور شد كه آشكارا مردم را به آيين اسلام دعوت كند و تعاليم آسمانى خود را بى پرده با آنان در ميان بگذارد، باز هم بيشتر كسانى كه به آن حضرت مى گرويدند و دين اسلام را مى پذيرفتند، جوانان بودند.
استقبال پرشور و روز افزون نسل جوان از تعاليم رسول اكرم باعث خشم شديد و ناراحتى عميق بزرگسالان متعصب و لجوج شده بود، تا جايى كه در تمام محافل ، مسلمان شدن جوانان را فساد و گمراهى مى خواندند و در ضمن شكايت هاى خويش از رسول اكرم ، اين موضوع را به زبان مى آوردند و مراتب نگرانى خود را صريحا اظهار مى نمودند.
عتبه ، كه يكى از رجال مشرك مكه بود، به اسعد بن زراره گفت :
خرج فينا رجل يدعى انه رسول الله سفه احلامنا و سب الهتنا و افسد شباننا و فرق جماعتنا.(321)
مردى در بين ما قيام كرده و ادعا دارد كه فرستاده خداوند است . او افكار ما را نادرست و جاهلانه مى داند و از خدايان ما به بدى ياد مى كند و جوانان ما را فاسد و جماعتمان را پراكنده ساخته است .
روزى كه رجال قريش و بزرگسالان بت پرست ، به منظور تنظيم نقشه مبارزه با رسول اكرم و جلوگيرى از پيشرفت سريع اسلام و سركوب كردن پيروان آن حضرت در دارالندوه اجتماع نمودند و هر يك سخنان مهيج و آتشينى القا كردند. ابوجهل ضمن سخنرانى خود به جمله ((افسد شباننا)) تكيه كرد و از تاءثير شديد و نفوذ عميق پيغمبر اسلام در نسل جوان مكه به شدت اظهار نگرانى و ناراحتى نمود.(322)
خلاصه ، در صدر اسلام ، همه جا سخن از ايمان نسل جوان بود. پدران و مادران و عموم بزرگسالان مكه ، از اين جهت كه نوبالغان و جوانانشان دعوت رسول اكرم را اجابت نموده و صميمانه با وى همكارى مى كنند، سخت ناراضى و خشمگين بودند. براى آن كه مسير جوانان را تغيير دهند و آنان را از پيروى آن حضرت باز دارند، به تمام وسايل زجر و شكنجه متوسل شدند و با شدتى هر چه تمام تر در مضيقه و فشارشان گذاردند تا مگر از دين اسلام دست بردارند و به بت پرستى ، كه آيين پدرانشان بود، باز گردند. ولى رفتار ظالمانه و اعمال غير انسانى مشركين مكه كمترين اثر معنوى نداشت و نتوانست جوانان را در ايمانشان متزلزل سازد و آنان را از پيروى رسول اكرم باز دارد، زيرا تعاليم آسمانى اسلام خواسته عقل و فطرت و گم گشته وجدان پاك و بى آلايش جوانان بود. پيغمبر با زبان دل آنان سخن گفته و اسلام را در عمق جانشان جاى داده بود. زجر و شكنجه بدنى و اهانت هاى شفاهى ، هرگز نمى توانست عقيده باطنى آنان را تغيير دهد و روح پاكشان را از مسير فطرت بگرداند.
گرچه پيروان رسول اكرم ، در مقابل صدمات جانكاه و فشارهاى شكننده مشركين ، همچنان در ايمان خود ثابت قدم بودند، ولى زندگى بر آنان تلخ و غير قابل تحمل شده بود و بايد هر چه زودتر به اين وضع خطرناك خاتمه داده شود. لذا با موافقت رسول اكرم قرار شد گروهى از زن و مرد مسلمان ، مكه را ترك گويند و به كشور حبشه مهاجرت نمايند و گروه ديگر در معيت آن حضرت به خارج مكه بروند و در نقطه اى به نام شعب ابى طالب زندگى كنند، تا هر دو گروه مدتى از مشركين دور و از تجاوزشان مصون باشند. سرانجام اين تصميم عملى شد و به طورى كه در تاريخ آمده ، هشتاد و سه نفر مرد و هيجده نفر زن ، شهر مكه را ترك گفتند و راه حبشه را در پيش گرفتند.(323)
مهاجرين مسلمان ، كه اكثرشان نوجوان و جوان بودند، به سلامت وارد حبشه شدند و در كمال آزادى و ايمنى ، زندگى عادى و برنامه هاى دينى خود را آغاز نمودند. موقعى كه قريش از ورود آنان به حبشه آگاه شدند، به توطئه تازه اى دست زدند و براى آن كه مهاجرين را با ذلت و خوارى از حبشه اخراج كنند و به مكه ، يعنى به حوزه قدرت خود، برگردانند، عمرو بن عاص و عمارة بن وليد را با هدايايى نزد پادشاه حبشه فرستادند.
شرح مسافرت نمايندگان قريش و ورودشان به مجلس ملك و همچنين ملاقات مسلمين با پادشاه حبشه و سخنان جعفر طيار، مبسوطا در كتب تاريخ نقل شده است . ولى دو نكته جالب ، كه شاهد بحث ماست ، از مجموع گفتارهاى رد و بدل شده ، به خوبى استفاده مى شود. اول تقابل نسل كهن با نسل جوان و دوم هم آهنگى تعاليم اصولى اسلام با نداى فطرت و وجدان كه مختصرا به هر دو اشاره مى شود.
اول . نمايندگان قريش در ملاقات خود با پادشاه حبشه از انحراف دينى نوبالغان و جوانان مسلمان شده شكايت كردند و خويشتن را نماينده پدران و عموها و خلاصه بزرگسالان قوم آنان معرفى نمودند و گفتند:
ايها الملك انه قد صبا الى بلدك منا غلمان سفهاء فارقوا دين قومهم و لم يدخلوا فى دينك و جاؤ ا بدين مبتدع و قد بعثنا اليك فيهم اشراف قومهم من آبائهم و اعمامهم و عشائرهم ليردوهم اليهم .(324)
اى پادشاه جمعى از نوبالغان و جوانان نادان ما به كشور تو هجوم آورده اند. اينان دين قوم خود را ترك گفته و به دين تو هم در نيامده اند، بلكه خود دين تازه اى ساخته اند. اشراف مكه و پدران و عموها و بستگان اين جوانان ، ما را به نمايندگى نزد شما فرستاده اند تا آن را به سوى خود برگردانند.
از اين عبارت به خوبى استفاده مى شود كه بر اثر دعوت رسول اكرم ، نسل جوان و نسل كهن در مقابل يكديگر قرار گرفته اند. نوبالغان و جوانان به آن حضرت گرويده و اسلام آورده اند و براى نجات از ايذاى پدران و بزرگان قوم خود، به حبشه پناهنده شده اند و بزرگسالان به مخالفت برخاسته . از يك طرف در مكه ، با تمام قدرت جوانان را، كوبيده اند و از طرف ديگر، به همين منظور نمايندگانى به كشور حبشه فرستاده اند.
پادشاه حبشه كه مرد متين و عاقلى بود به اظهارات دو نماينده قريش ترتيب اثر قطعى نداد و به اطرافيان خود گفت بايد شخصا مهاجرين مسلمان را به حضور بخوانم و از عقايدشان پرسش كنم . اگر مطلب آن طورى است كه فرستادگان قريش گفته اند، آنان را تسليم آن دو خواهم كرد و اگر آن طور نبود، از آنها دفاع مى كنم و تا زمانى كه مايل باشند، آنان را در كشور خويش نگاهدارى مى نمايم . سپس دستور داد روز معينى مهاجرين را به حضورش بياورند.
امر پادشاه به اطلاع مسلمين رسيد. قبل از روز مقرر، آنان با يكديگر شور كردند و با توجه به اهميت مجلس ، متفقا جعفر طيار را كه آن روز سنش در حدود بيست و پنج سال بود، به عنوان سخنگوى خود برگزيدند تا به سئوالات ملك پاسخ دهد.
روز موعود فرا رسيد و مسلمين به مجلس شاه حاضر شدند. در آن روزگار، معمول كشور حبشه چنين بود كه هر كس به حضور ملك مى رسيد، بايد او را سجده كند، ولى مسلمين از سجده پادشاه خوددارى كردند.
كسانى كه در محضر ملك حاضر بودند، به مسلمين گفتند: چرا سجده نكرديد؟ جعفر در جواب گفت : ما هيچ كس جز خداى يگانه را سجده نمى كنيم .
پادشاه حبشه پرسيد: اين چه دينى است كه شما به آن گرويده ايد؟ جعفر در جواب گفت : قوم ما از نادانى بت مى پرستيدند، ميته مى خوردند. قطع رحم مى كردند. به همسايه آزار مى دادند. زورمندان به جان و مال ناتوانان تجاوز مى نمودند و آنان را طعمه خود مى ساختند. وضع ما بدين منوال بود تا خداوند بر ما پيامبرى را فرستاد، همان طور كه بر اقوام گذشته پيغمبرانى را فرستاده بود. اين پيغمبر از خود ماست . از شرف خانوادگى اش آگاهيم و او را به راستگويى و عفت و امانت مى شناسيم .
فدعانا الى الله تعالى لنوحده و نخلع ما كان يعبد آباؤ نا من دونه من الحجارة و الاوثان و امرنا ان نعبد الله تعالى وحده و امرنا بالصلاة و امرنا بصدق الحديث و اداء الامانه و صلة الارحام و حسن الجوار و الكف عن المحارم و الدماء و نهانا عن الفواحش و قول الزور و اكل مال اليتيم و قذف المحصنة فصدقناه و آمنا به و اتبعناه على ما جاء به فعدا علينا قومنا ليردونا الى الاصنام و استحلال الخبائث فلما قهرونا و ظلمونا و ضيقوا علينا خرجنا الى بلدك و اخترناك على من سواك .(325)
او ما را به خداى يگانه دعوت كرد و گفت كه خدايان سنگى و بت ها را كه پدرانمان مى پرستيدند، ترك گوييم و تنها خداوند جهان را پرستش نماييم . او امر كرده است كه نماز بخوانيم . راست بگوييم . در امانت ها خيانت نكنيم . صله رحم نماييم و نسبت به همسايگان نيكوكار باشيم . او به ما دستور داده است از گناه و خونريزى بپرهيزيم و از بى عفتى و سخنان ناروا و تجاوز به مال يتامى و تهمت به زنان پاكدامن اجتناب نماييم . ما سخنانش را قبول كرديم و به وى ايمان آورديم و عملا از دستوراتش پيروى نموديم . بزرگان قوم ، ما را مورد تجاوزهاى ظالمانه خود قرار دادند تا مگر دوباره به بت پرستى و روا داشتن ناپاكى هاى گذشته برگرديم . وقتى سختگيرى و ستمكارى آنان نسبت به ما شديد و غير قابل تحمل شد، ناچار مكه را ترك گفتيم و به كشور حبشه آمديم و شما را بر دگران ترجيح داديم .
جعفر طيار در مجلس ملك ، ابتدا از بت پرستى ضد عقل و رفتار ضد وجدان مردم مكه سخن گفت و سپس به يكتاپرستى فطرى و اخلاق انسانى اسلام اشاره نمود. جعفر طيار در كلمات خود از عقل و وجدان اخلاقى سخنى به ميان نياورده ، ولى در مقاله كوتاه و عميق خود، آيين كهن مردم مكه را با تعاليم جديد رسول اكرم طورى در برابر يكديگر قرار داده و با هم مقايسه نموده كه هر شنونده عاقل و منصفى با معيار عقل و وجدان به بطلان آيين مشركين و حقانيت دين اسلام اعتراف مى كند. چنان كه پادشاه حبشه با همين منطق ، تحت تاءثير قرار گرفت و صريحا از مسلمين مهاجر حمايت نمود.
جالب آن كه جعفر طيار، براى توجيه مسلمان شدن خود و ساير مهاجرين ، تنها به همان مقايسه و سنجش ، كه در واقع قضاوت عقل و وجدان بود، قناعت نمود و دليل ديگرى بر حقانيت آيين مقدس اسلام اقامه نكرد.
معمرين و بزرگسالان قريش ، كه ساليان دراز به بت پرستى و ستمكارى عادت كرده و به روش هاى ضد عقل و وجدان خو گرفته بودند، نمى توانستند به آسانى قبح عقايد خود را درك كنند و به اخلاق ظالمانه و غير انسانى خويش پى ببرند. ولى نوبالغان و جوانان كه ضميرى پاك و وجدانى بيدار داشتند، از آيين غلط آباى خود ناراضى بودند و از اخلاق ضد وجدانى آنان رنج مى بردند. وقتى سخنان آسمانى رسول اكرم را شنيدند، به شدت تكان خوردند، زيرا گفته هاى آن حضرت را مطابق خواسته هاى فطرى و موافق نداى وجدانى خود يافتند. در واقع نوبالغان و جوانان ، با ظهور اسلام ، گم گشته خود را يافتند و صميمانه از آن استقبال كردند. به همين جهت ، پيشواى اسلام از جوانان قدردانى فرموده و درباره آنان به نيكى سفارش كرده است .
نتيجه آن كه وجدان اخلاقى نيروى سعادت بخشى است كه با سرشت بشر آميخته شده و مميز صفات پسنديده و ناپسند است . گر چه اين نيرو هميشه در باطن آدمى وجود دارد، ولى در دوران بلوغ و جوانى به حد كمال مى رسد و نسل جوان را تحت تاءثير كشش هاى معنوى و جاذبه روحانى خود قرار مى دهد.
وجدان اخلاقى ، انگيزه پاك و مقدسى است كه در نهاد جوانان ، با شدت و نيرومندى بروز مى كند و آنان را به راه پاكى و فضيلت سوق مى دهد و از صفات ناپسند و خلقيات غير انسانى بر حذرشان مى دارد.
لكنت دونوئى مى گويد:
((خوبى آن است كه به سير صعودى تكامل كمك كند و ما را از حيوانيت به سوى آزادى هدايت نمايد. بدى آن است كه با تكامل مخالف باشد و به طور انحطاط به طرف حيوانيت برود و از تكامل رو برگرداند.))(326)
يكى از عواملى كه به قضاى حكيمانه الهى ما را به خوبى و انسانيت مى خواند و راه تعالى و تكامل را به ما نشان مى دهد، وجدان اخلاقى است . كسى كه مى خواهد هميشه خوب و پاك زندگى كند و پيوسته به زيور صفات عاليه انسانى آراسته باشد، بايد وجدان اخلاقى را در نهاد خود زنده و فعال نگاه دارد و نداى وجدان را اصل ثابت روش هاى اخلاقى خويش در تمام مظاهر زندگى قرار دهد.
قال على عليه السلام : تحللوا بالاخذ بالفضل و الكف عن البغى و العمل بالحق و الانصاف من النفس .(327)
على عليه السلام فرموده است : خويشتن را با فضايل اخلاقى و ملكات انسانى بياراييد. از ستم خوددارى كنيد. به حق و درستى رفتار نماييد و با قضاوت وجدانى خود نسبت به مردم منصف باشيد.
كسى كه مى خواهد از انحراف و لغزش مصون باشد و دچار فساد و تباهى نشود، بايد تمايلات غريزى خود را با وجدان اخلاقى خويش هم آهنگ سازد و خواهش هاى نفسانى را در حدود موافقت و رضاى وجدان اعمال نمايد. چه نتيجه پيروى بى قيد و شرط از غرايز و هواى نفس ، سقوط و هلاكت خواهد بود.
عن محمد بن على عليه السلام : راكب الشهوات لا تقال عثرته .(328)
امام جواد عليه السلام فرموده : كسى كه بر مركب شهوات خويش سوار است و خودسرانه مى تازد، هرگز از لغزش و سقوط رهايى نخواهد داشت .
قال على عليه السلام : غلبه الشهوه تبطل العصمة و تورد الهلك .(329)
على عليه السلام فرموده است : غلبه و فرمانروايى شهوت ، مصونيت اخلاقى را از ميان مى برد و آدمى را به وادى هلاكت و تباهى مى كشاند.
دير زمانى است كه در دنياى كنونى ، بسيارى از مردم جهان خصوصا پيروان مكتب فرويد، غرايز و شهوات نفسانى را معيار شناسايى خوب و بد و اصل اساسى خوشبختى و سعادت شناخته و عملا وجدان اخلاقى و مكارم انسانى را به دست فراموشى سپرده اند. اين تشخيص غلط، كه بطلانش رفته رفته آشكار مى شود، تا كنون مفاسد عظيمى به بار آورده و بسيارى از جوانان را در سراسر جهان به راه سقوط اخلاقى و فساد و تباهى سوق داده است .
پروفسور باروك مى گويد:
((روان كاوى كه بر جنبه غرايز استوار است ، براى بيان هر گونه تظاهرات روح انسانى ، غرايز را پايه و ملاك قرار مى دهد و چون اين تظاهرات متعدد و متضاد مى باشند، فرويد ناچار شده است كه هر يك از اين غرايز متضاد و متعدد را غريزه اى جدا بشناسد و از آن جا به جاى غريزه ، به غريزه ها معتقد شود. در نتيجه ، به غريزه زندگى ، غريزه مرگ و غريزه تهاجم قائل شده است .
فرضيه فرويد مستلزم يك درك اصلى بدبينانه اى است و از همين جاست كه غريزه تهاجم در فرضيه روان كاوى ، جاى مهم و بسيار بزرگى را گرفته است . به زعم فرويد، انسان در حكم يك حيوان شرورى است كه تمايل طبيعى اش نفرت از نوع مى باشد و هيچ گونه عامل محبت و مهرى در او وجود ندارد. در صورتى كه در عمل و واقع ، عوامل عاطفى مسلما در كار است . به علاوه ، نقش وجدان اخلاقى كه روان كاوى بدان معرفت ندارد، در عمل به بحرانهايى منجر گرديده است .))(330)
((روانشناسى مدرن تحت سلطه و نفوذ روان كاوى ، غرايز را اصل و اساس قرار داده و آن را به مقام الوهيت رسانيده است و در نتيجه سير قهقرايى به سوى شرك باستانى پيدا شده است . البته غرايز در زمان توحيد موسى و عيسى و محمد (ص ) نيز داراى اهميت بوده است ، ولى تابع سلسله مراتب بوده و زيرا اقتدار وجدان اخلاقى فعاليت داشته است ، وجدان اخلاقى و غرايز را هم آهنگ ساخته و آن ها را در جهت مفهوم اجتماعى بشريت سوق مى داده است .
روان شناسى مدرن ، غرايز را به جاى هم آهنگ ساختن يك به يك ، تفكيك كرده و آزادشان گذارده و از مهار عقل رهاشان ساخته است ، و چون در اين روش پيش رويم ، كم كم به دستگاهى كردن عيش و خوشى مى رسيم و با حذف مسئله زشت و زيبا و منسوب كردن هر چه ما را خوش آيد به خوبى و هر چه ما را خوش نيايد به زشتى ، به جايى مى رسيم كه ميزان و ملاك خوب و بد، نفس اماره ما خواهد بود و حكومت نفس بر عقل آشكار مى شود، كه نتايج جامعه ويران كن آن را خوب مى شود پيش بينى كرد.))(331)
((پس از غريزه جنسى فرويد و عقده كم و كاستى ادلر و ضمير باطن يا وجدان اجتماعى يونگ ، اينك دانش لوتسدك جلوه گر مى شود و دانش اخير به زعم باروك ، تواند نه تنها حيات انسانى را كلا بشناساند، بلكه فصل مشترك مسائل فردى و اجتماعى نيز قرار گيرد و با روانشناسى باروك مسائل اخلاقى وجدانى ، كه مدت ها به صورت وظايف مذهبى و تعبدى بوده و در قرن اخير زايد و بيهوده تلقى مى گرديد، مجددا رونق يافته و پايه علمى و روان شناسى اجتماعى و زيست شناسى پيدا كرد.))(332)
از مجموع بحث دو نكته روشن شد.
اول آن كه وجدان اخلاقى كه نيروى الهام الهى و نور هدايت خداوند است ، با سرشت بشر آميخته و در نهاد آدمى ريشه عميق فطرى دارد.
دوم آن كه جاذبه معنوى و كشش روحانى وجدان اخلاقى ، در دوران بلوغ و جوانى ، قوى و نيرومند است و نسل جوان كه ضميرى پاك و باطنى منزه دارد، به طور طبيعى شيفته سجاياى انسانى و فضايل اخلاقى است .
با توجه به اين دو نكته ، اينك جاى اين پرسش است كه چرا بعضى از نوبالغان و جوانان ، به نداى وجدان اعتنا نمى كنند و چه باعث مى شود كه از مسير فضايل اخلاقى و صفات انسانى منحرف مى گردند و به پاره اى از اعمال ضد وجدان دست مى زنند؟ در پاسخ مى توان گفت انحراف اخلاقى نسل جوان علل متعددى دارد. در اين جا براى مزيد اطلاع جوانان ، به بعضى از آن ها اشاره مى شود.
اول . يكى از علل سركوب شدن تمايلات وجدانى فرزندان بشر، سوء تربيت آنان در دوران كودكى است . اطفالى كه در خانواده هاى فاسد و در دامن والدين و مربيان آلوده و گناهكار پرورش مى يابند و همواره ناظر رفتار و گفتار ضد انسانى آن ها هستند، رفته رفته از مسير فطرت منحرف مى شوند و نيروى وجدان اخلاقى و فضايل انسانى در نهادشان خاموش مى گردد و چنان به روش هاى پليد عادت مى كنند كه در دوران بلوغ و جوانى از ارتكاب بزرگ ترين گناه اخلاقى ، كمترين ناراحتى و ندامت احساس ‍ نمى نمايند.
قال على عليه السلام : المرء حيث وضع نفسه برياضته و طاعته فان نزهها تنزهت و ان دنسها تدنست .(333)
على عليه السلام فرموده است : خوب و بد اخلاق هر انسانى تابع روشى است كه تربيت روح خود را بر آن قرار داده و در راه نيل به آن روش ، مجاهده و از آن پيروى مى نمايد. اگر با روش هاى صحيح جان خود را از پليدى پاك كرده باشد، پاك است و اگر آلوده نموده ، آلوده خواهد بود.
كسانى كه به خلقيات بد و صفات ضد انسانى خو گرفته و بدان عادت كرده اند، به آسانى قادر نيستند خود را از شر آن خلاص كنند و در جامعه ، خويشتن را با فضيلت نشان بدهند، زيرا عادات بد در باطن آدمى مانند آتش پر نيرويى است كه هر قدر صاحبش آن را زير خاكستر تصنع و خودسازى پنهان نمايد، عاقبت از خلال گفتار و رفتارش آشكار مى شود و با جرقه هاى خود، شخص بداخلاق را رسوا مى كند.
قال الحسن عليه السلام : العادات قاهرات فمن اعتاد شيئا فى سره و خلواته فضحه فى علانيته و عندالملاء.(334)
حضرت حسن عليه السلام فرموده است : عادات ، در وجود آدميان ، با قهر و غلبه حكومت مى كنند. كسى كه در پنهانى به چيزى عادت كند، آشكارا و در محضر مردم مفتضحش خواهد ساخت .
دوم . عامل ديگرى كه نوبالغان و جوانان را از روش هاى پاك وجدانى و صفات انسانى منحرف مى سازد و به راه خيانت و ناپاكى مى كشاند، رفقاى بد، تبليغات بد، محيط آلوده اجتماع فاسد و افراد خائن است .

next page

fehrest page

back page