((نمى توان منكر شد كه تمدن با تحريك هاى غريزى بدرفتارى كرده است ، ولى آيا
به همين دليل بايد آن را يك باره محكوم نمود؟ فرويد اين طور پاسخ مى دهد. چقدر
آرزوى ملغى شدن تمدن و فرهنگ ، حق ناشناسى و كوتاه بينى مى خواهد؟ آن چه كه پس
از اين كار مى ماند، طبيعت است ، طبيعتى كه تحمل آن به مراتب
مشكل تر و پرزحمت تر است . بديهى است كه طبيعت ، فشار به غرايز را از ما طلب نمى
كند، بلكه آن ها را كاملا آزاد مى گذارد، ولى در عوض روش خود، روش خاص خود را
براى محدود ساختن ما به كار مى برد. طبيعت بشر را با سختى ، با ستمگرى و با
خشونت توسط خود او نابود مى كند و اين عمل گاهى به مناسبت ارضاى غرايز انجام مى
پذيرد. پس به علت اين مخاطرات ، ما به يكديگر نزديك شده و تمدن را ايجاد كرده ايم
.
بشر براى فرار از خطرها و رنج هاى بى شمار طبيعت ، متدرجا يك اجتماع مدنى را ايجاد
كرده است ، ولى از اين اجتماع ناراضى است . زيرا رنج مى كشد. خود را حقيرتر و ناراحت
تر مى يابد و گاهى از خود مى پرسد آيا بهتر نيست تمدن را به كنارى بگذارد و به
وضع نخستين باز گردد؟ در اين جا مى بيند قدرت بازگشت ندارد و تازه در صورت
امكان ، خيلى محتمل ، بلكه مسلم است كه مجددا به فرار از طبيعت بى رحم و سرسخت مشتاق
بشود و تشكيل يك اجتماع مدنى را مانند آن چه كه طى هزاران
سال كرده است ، آرزو نمايد.))(299)
طرفداران آزادى كامل ، نه تنها با اساس تمدن و مقررات آن ، كه سركوب كننده قسمتى
از غرايز و تمايلات طبيعى است ، مخالفت دارند بلكه با هر قسم حكومت دينى يا بشرى ،
كه مجرى قوانين تمدن است نيز مخالف اند و آن را مزاحم خوشبختى و سعادت انسان ها مى
دانند.
اينان عقيده دارند اگر قوانين تمدن به كلى ملغى شود و حكومت ها از ميان بروند، طبيعت
فضيلت خواه بشر، با راهنمايى عقل ، جايگزين آن مى شود و نظم و انضباط را برقرار
خواهد كرد، ولى به نظر دانشمندان واقع بين ، اين عقيده جز توهمى بيش نيست ، زيرا در
صورت الغاى قوانين اجتماعى ، غرايز نيرومند و سركش ، قدرت را در دست مى گيرند و
مجالى براى عقل و فضيلت باقى نمى گذارند. به همين جهت ، بعضى از طرفداران اين
فكر پس از دقت و تعمق بيشتر، تغيير عقيده دادند و ضرورت تمدن و مقررات آن را تاءييد
كردند.
ويل دورانت مى گويد:
((گودوين مطمئن بود كه طبيعت انسانى با فضيلت فطرى خود مى تواند بى كمك
قانون نظم را نگاه دارد و اگر همه قوانين ملغى شوند،
عقل و خوى و خلق انسانى به نحو بى سابقه و بى مانندى مى شكفد.
مدت ها پس از آن كه گودوين از اين اعتقاد دست برداشت ، تازه شلى آن را به نظم در آورد
و اين آزادى خواهى نوين را با ازدواج با دختر گودوين عملى كرد و حق اين فيلسوف را در
اين كه پس از سال ها مى تواند در عقايد خود تجديد نظر كند، رعايت
نكرد.))(300)
((در سال هاى انقلابى 1848 - 1840، پرودن نوشت حكومت انسان بر انسان
به هر شكلى كه باشد، نوعى از بنده كردن است . جامعه وقتى در
كمال عالى خويش است كه نظم را بى احتياج به دولت مستقر
سازد.))(301)
((ويليم موريس ، در انگلستان ، احترام خود را به دولت چنين بيان كرد كه مى خواهد
روزى را ببيند كه در آن روز ساختمان هاى پارلمان جاى انباشتن كود براى مدينه فاضله
باشد.))(302)
((اما اجتماع بر حقيقت و طبيعت انسان بنا شده است ، نه بر خيالات و تصورات ما، اين
خيالات و توهمات براى آن است كه طبيعت انسان را از چشم خود او و از چشم جهانى پنهان
كند.))(303)
بشر به طبع اولى خود، مانند حيوانات ، مهاجم و متجاوز است و براى ارضاى غرايز و
تمايلات خويش ، از هيچ تعدى و ستمى ابا ندارد. بشر براى
نيل به تمنيات خويش مايل است آزادانه از تمام نيرو و قدرتى كه در اختيار دارد، استفاده
كند. به ضعيف تر از خود بتازد. او را از پاى در آورد يا مطيع و برده خويش سازد و
بدين وسيله راه لذت و كامرانى خويش را هموارتر نمايد و مركب مراد را آن طور كه مى
خواهد بتازد.
((يك بار ديگر مطمئن باشيم كه فلسفه آزادى معايبى دارد، زيرا تجاوز قوى به ضعيف
را در نظر نمى گيرد. همين تسلط بى رحمانه كه به دولت نسبت مى دهيم ، در صورت
نبودن دولت ، بيشتر به چشم مى خورد و زورگويى مستقيم با هرج و مرج بسيار و رنج و
آزار فراوان شايع مى گردد. قسمتى از تمدن مديون استقرار نظم و قانونى است كه
سلطه قوى را بر ضعيف محدودتر مى سازد. سستى و ناپايدارى قوانين بين المللى بدان
جهت است كه تجاوز در ميان دول قوى امر دائمى است و فقط دولت هاى ضعيف طرفدار
فضيلت هستند.
سقراط به آريستى پوس مى گويد: اگر در عين زندگى در ميان مردم ،
خيال مى كنيد بهتر آن است كه در اجتماع انسانى ، نه فرماندهى باشد نه فرمانبرى ، در
چنين اجتماعى ، ظاهرا طولى نمى كشد كه اقويا راه بنده كردن ضعفا را بهتر ياد
بگيرند.))(304)
در نظر اولياى گرامى اسلام ، وجود حكومت و اجراى حق و عدالت ، يكى از اركان اساسى
زندگى انسانى است . نفس سركش و متجاوز آدمى يا بايد به وسيله نيروى ايمان و قدرت
حكومت الهى رام گردد يا با نيروى شمشير و به دست حكومت هاى بشرى مهار شود. در غير
اين دو صورت ، بشر حيات انسانى ندارد، بلكه زندگى اش زندگى وحشى ها و بهائم
خواهد بود.
عن ابى عبدالله عليه السلام : لا يستغنى اهل
كل بلد عن ثلاثه يفزع اليه فى امر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا همجا فقيه
عالم ورع و امير خير مطاع و طبيب بصير ثقه
.(305)
امام صادق عليه السلام فرموده : مردم تمام بلاد از سه طبقه بى نياز نيستند، تا در
تنظيم امور دنيا و آخرت خود به آنان پناهنده شوند، و اگر گروهى فاقد آن سه باشند،
زندگى وحشى و حيوانى خواهند داشت نه زندگى انسان .
اول ، فقيهى كه عالم و متقى باشد.
دوم حكومتى كه خير خواه و فرمانروا باشد.
سوم طبيبى كه در كار خود بينا و مورد اعتماد مردم باشد.
در اين حديث امام صادق عليه السلام امير خيرخواه و مطاع را براى زندگى انسانى لازم و
ضرورى دانسته و وجود حكومت را، اعم از الهى يا بشرى ، يكى از اركان اصلى حيات بشر
شناخته است .
عن ابى جعفر عليه السلام قال : ان طبايع الناس مركبه على الشهوة و الرغبه و
الحرص و الرهبه و الغضب و اللذة الا ان فى الناس من زم هذه
الخلال بالتقوى و الحياء و الانف فاذا دعتك نفسك الى كبيرة من الامر فارم ببصرك الى
السماء فان لم تخف من فيها فانظر الى من فى الارض لعلك تستحيى ممن فيها فان كنت
لا ممن فى السماء تخاف و لا ممن فى الارض تستحيى تعد نفسك فى البهائم
.(306)
امام باقر عليه السلام فرموده : طبيعت بشر با شهوت و
ميل و حرص و ترس و خشم و لذت آميخته شده است ، جز آن كه در بين مردم كسانى هستند كه
اين پيوند و كشش طبيعى را با نيروى تقوا و حيا و تنزه مهار كرده اند. موقعى كه نفس
متجاوزت ، تو را به گناه مى خواند، به آسمان با عظمت و كيهان حيرت زا نگاه كن و از
خداوند بزرگى كه جهان را آفريده و بر آن حكومت مى كند بترس و از گناه خوددارى كن .
اگر از خداوند توانا خوف ندارى ، به زمين نظر افكن ، شايد از حكومت بشرى و افكار
عمومى شرم كنى و مرتكب معصيت نشوى . اگر جراءت و جسارتت به جايى رسيده كه نه
از حكومت الهى مى ترسى و نه از مردم زمين شرم دارى ، خود را از صف انسان ها خارج بدان
و در عداد بهائم و حيوانات به حساب آور.
در اين حديث ، امام باقر عليه السلام ، نيز حكومت الهى يا بشرى را، وسيله تحديد غرايز
و جلوگيرى از تجاوز و گناه شناخته و كسانى را كه به مقررات عادلانه اعتنا ندارد و
مانند حيوانات ، مطيع بى قيد و شرط غرايز و خواهش هاى نفسانى خود هستند، در رديف به
حساب آورده است .
نتيجه آن كه تمدن و قوانين اجتماعى آن از عوامل محدود كننده آزادى است . جوانى كه مى
خواهد با مردم زندگى كند و از مزاياى تمدن بهره مند گردد، بايد از آزادى تند و
افراطى چشم بپوشد و تمايلات غريزى خود را در حدود قوانين و با توجه به مصلحت
هاى جامعه ارضا نمايد و در صورت تخلف از مقررات اجتماعى و تجاوز به آزادى دگران
، با كيفرهاى قانونى مواجه خواهد شد.
چهارمين عاملى كه آزادى بشر را محدود مى كند و جوانان را از
اعمال پاره اى از تمايلات غريزى و شهواتشان باز مى دارد، خواهش تعالى روان و
نيل به مكارم اخلاق است .
كسى كه مى خواهد از حريم حيوانيت قدمى فراتر بگذارد و به صفات انسانى متصف
گردد، كسى كه مى خواهد تمايلات عاليه خويش را احيا كند و مدارج
كمال انسانى را بپيمايد و خلاصه كسى كه مى خواهد انسانى واقعى باشد نه حيوان
انسان نما، بايد شهوات نفسانى خود را تعديل كند و از ارضاى بى قيد و شرط غرايز
خويش ، كه مستلزم گناه و پليدى است ، چشم بپوشد، زيرا آزادى
كامل غرايز و شهوات ، با تعالى روان و تكامل روحانى بشر ناسازگار است .
دكتر كارل مى گويد:
((بسيارى از افراد امروزى آن قدر به زندگى حيوانى نزديك اند كه مطلقا جوياى
ارزشهاى مادى هستند. بدين جهت ، زندگى آنان خيلى كم مايه تر از حيوانات است ، زيرا
فقط ارزش هاى معنوى مى تواند به ما روشنايى و شادى ببخشد. هر كس بايد در لحظه
اى از زندگى خود بين راه مادى و انسانى يكى را انتخاب كند. يعنى پيروى از قانون
تعالى و روانى را يا رد كند يا بپذيرد. تعالى روانى در
طول تكامل هر فرد، نه تنها يك قانون اصلى زندگى انسانى ، بلكه يكى از خصايص
آن است .))(307)
در نهاد آدمى دو قسم تمايل به قضاى حكيمانه الهى آفريده شده است : يك قسم خواهش هاى
غريزى و انگيزه هاى شهوى است كه مشترك بين انسان و حيوان است و قسم ديگر تمايلات
عاليه انسانى است كه به بشر اختصاص دارد. مانند فطرت توحيد، علاقه بشر به
شرافت و عزت نفس ، ميل به عدل و انصاف ، خواهش وفاى به عهد و اداى امانت ،
تمايل به عفو و احسان و نظاير آن ها.
ارضاى غرايز و تمايلات طبيعى ، مايه ادامه زندگى و جلب لذايذ و تاءمين خوشبختى
مادى است و احياى تمايلات عاليه انسانى ، باعث
تكامل روح و تعالى روانى و نيل به سعادت معنوى است .
حيوانات با هدايت تكوينى خداوند، غرايز خود را آزادانه به كار مى بندند و اين آزادى
كمترين ضررى به مصلحت هاى فردى و نوعى آن ها نمى زند، ولى انسان نمى تواند در
اعمال غرايز خود مانند حيوانات ، آزادى بى قيد و شرط داشته باشد، زيرا مواردى اتفاق
مى افتد كه ارضاى غريزه حيوانى مستلزم سركوب
تمايل معنوى و شرف انسانى است .
مثلا كسى كه دختر پاكدامنى را با مكر و فريب
اغفال مى كند و با وى مى آميزد و براى هميشه بدبخت و بى آبرويش مى سازد، خواهش
جنسى خود را ارضا كرده ، ولى با اين عمل خائنانه ،
تمايل شرف انسانى خويش را لگدكوب كرده است .
كسى كه از راه چاپلوسى و تملق ، مقام رفيعى به دست مى آورد، غريزه جاه دوستى و
تفوق طلبى خود را راضى كرده ، ولى با تن دادن به ذلت و زبونى ،
تمايل شرافت خواهى و عزت نفس خويش را سركوب نموده است .
سعادت جامع و كامل نصيب انسانى است كه بر وفق قانون آفرينش زندگى كند و از هيچ
يك از خواهش هاى مادى و روحانى خود غافل نباشد. برنامه
اعمال خويش را طورى تنظيم نمايد كه غرايز طبيعى و تمايلات عاليه انسانى اش با
يكديگر موزون و هم آهنگ گردند و هر يك در جاى خود با اندازه گيرى صحيح ارضا
شوند. اين كار جز با تعديل خواهش هاى غريزى و محدود ساختن شهوات نفسانى ميسر نيست
، زيرا آزادى بى قيد و شرط غرايز، تمايلات عاليه بشرى را مى ميراند و فروغ
فضيلت و مكارم اخلاق را در نهاد آدمى خاموش مى سازد و در نتيجه ، عواطف انسانى و
سجاياى اخلاقى فداى تمايلات غريزى و زندگى حيوانى مى شود و اين
عمل ، خود مخالف نظام آفرينش بشر و منافى با سعادت واقعى انسان است .
هر انسانى مى تواند از دو راه يكى را برگزيند: يا احياى تمايلات عاليه و زندگى
انسانى و يا آزادى بى قيد و شرط غرايز و حيات حيوانى . به عبارت ديگر، يا آدمى
مسخر و مطيع شهوات خود باشد، يا شهوات را مطيع و مسخر
عقل و انسانيت خويش سازد.
آنان كه آزادى غرايز را انتخاب مى كنند و پيرو بى قيد و شرط شهوات خود مى شوند،
نه تنها از سجاياى انسانى و سعادت واقعى محروم اند، بلكه در نظر اولياى گرامى
اسلام ، با اين عمل به بدترين اسارت ها و پست ترين بردگى ها تن داده اند.
قال على عليه السلام : عبد الشهوة اسير لا ينفك اسره .
على عليه السلام فرموده : بنده شهوت اسيرى است كه هرگز آزادى نخواهد داشت .
و عنه عليه السلام : مغلوب الشهوة اذل من مملوك الرق
.(308)
و نيز فرموده است : كسى كه مغلوب شهوت خويشتن است ، ذلت و خوارى اش بيش از برده
زرخريد است .
نتيجه بحث آن كه نسل جوان ، گرچه به طبع جوانى خواهان آزادى افراطى است . ولى
موانع طبيعى ، تضاد غرايز، مقررات اجتماعى و تعالى روان عواملى هستند كه آزادى ما را
محدود مى نمايد و قسمتى از تملايلاتمان را سركوب مى كنند.
جوانان به ضرورت عقلى و دينى موظف اند از آزادى تند و بى حساب چشم بپوشند،
غرايز و خواهش هاى نفسانى خويش را تعديل كنند و هر يك را در جاى خود در حدود
عقل و مصلحت اعمال نمايند تا در زندگى كامياب شوند و به خوشبختى و سعادت انسانى
نايل گردند.
23. جوان و تضاد وجدان و غريزه
قال الله العظيم فى كتابه : ... فما آمن لموسى الا ذريه من قوم
.(309)
يكى از لحظات حساس در زندگى نوبالغان و جوانان موقعى است كه بر سر دو راهى
هاى غرايز و وجدان اخلاقى قرار مى گيرند و ناچارند يكى از آن دو را اختيار نمايند، در
اين مواقع است كه جوانان دچار دو دلى و تحير مى گردند و به سوى دو نقطه متضاد
كشيده مى شوند.
از يك طرف الهام الهى و نداى وجدان اخلاقى نوجوان را به سوى خود مى خواند تا به
راه فضيلت و شرف انسانى اش سوق دهد و از طرف ديگر، كشش نيرومند غريزه او را به
جانب خود مى كشد تا به ارضاى خواهش هاى نفسانى و تمايلات ضد وجدانى اش وادار
سازد.
اين لحظات خطير، مكرر در سر راه نوجوانان پيش مى آيد و با كوچك ترين غفلت ممكن است
بزرگ ترين اشتباه را مرتكب شوند و براى هميشه موجبات ناكامى و تيره بختى خويش
را فراهم آورند.
براى آن كه موارد تضاد غرايز و وجدان اخلاقى و تاءثير عميق آن در زندگى بشر به
خوبى روشن گردد، در اين بحث پيرامون آن گفت و گو مى شود تا مگر نوبالغان و
جوانان به اهميت موضوع پى ببرند و با توجه
كامل مراقبت نمايند تا در چنين مواقع حساسى از مسير پاكى و فضيلت منحرف نشوند.
در نهاد هر انسانى به قضاى حكيمانه خداوند، نيرويى آفريده شده كه بدون مربى و
معلم ، امهات فضايل و رذايل اخلاقى را مى شناسد و خوى نيك و بد را تشخيص مى دهد. اين
قوه دراكه از سرمايه هاى فطرى آدمى است كه به طور طبيعى با سرشت تمام افراد
بشر آميخته شده است . قرآن شريف از آن نيروى خداداد در يك جا به الهام الهى و در جاى
ديگر به هدايت پروردگار تعبير نموده است .
و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها.(310)
قسم به جان بشر و آن خدايى كه او را موزون و متناسب آفريده و نيك و بدش را به وى
الهام كرده است .
عن ابى عبدالله عليه السلام فى قول الله
عزوجل : ((فالهمها فجورها و تقويها)) قال : بين لها ما تاءتى و ما تترك
.(311)
امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه فرموده است كه خداوند بر بشر واضح و
آشكار ساخت آن چه را كه خوب است و بايد بدان
عمل كند، و آن چه را كه بد است و بايد ترك گويد.
و هديناه النجدين .(312)
ما بشر را به خير و شرش هدايت نموديم .
عن حمزه بن محمد، عن ابى عبدالله عليه السلام
قال : ساءلته عن قول الله عزوجل ((و هديناه النجدين ))
قال : نجد الخير و نجد الشر.(313)
امام صادق عليه السلام در جواب حمزه بن محمد، كه از تفسير اين آيه سؤ
ال كرده بود، فرمود: مراد وضوح خير و شر است .
روان شناسان دانشمند، اين نيروى فطرى را به نام وجدان اخلاقى خوانده اند و در كتب
روانى به همين اسم پيرامون آن سخن گفته و درباره تاءثير عميق آن در روان بشر،
مبسوطا بحث و گفت و گو كرده اند.
اولين نكته اى كه در اين موضوع بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه وجدان اخلاقى
غير از عقل است و بين آن دو از چند جهت تفاوت است . از آن جمله
عقل براى قضاوت ، احتياج به تنظيم مقدمات و بررسى و مطالعه دقيق دارد تا بتواند از
مجموع مقدمات نتيجه بگيرد و نظر خود را اعلام كند. ولى وجدان اخلاقى بى مقدمه و بدون
فكر و رويه ، خوب و بد اخلاقى را تشخيص مى دهد و نتيجه را اعلام مى دارد. ديگر آن كه
عقل گاهى در تنظيم مقدمات و نتيجه گيرى اشتباه مى كند و حكم خلاف واقع مى دهد، ولى
وجدان اخلاقى همواره با واقع بينى حكم مى كند. به علاوه ،
عقل در تمام مسائل مختلف سياسى ، اقتصادى ، علمى ، اخلاقى ، اجتماعى و تربيتى وارد مى
شود و پس از رسيدگى حكم مى كند ولى وجدان اخلاقى تنها در نيك و بدهاى اساسى
اخلاق نظر مى دهد، و در ساير مسايل قضاوتى ندارد. خلاصه وجدان اخلاقى و
عقل دو نيروى مستقل و ممتاز از يكديگر هستند و هر يك در راهنمايى بشر فعاليت مخصوص
به خود دارد.
جان ديويى مى گويد:
((اخلاقيون كلاسيك ، وجدان را همواره واحد مستقلى تلقى كرده اند و در كليه مكتب هاى
ديگر اخلاقى نيز تقريبا همين نظر حكفرماست و وجود مستقلى براى وجدان
قائل گرديده و تاءييد كرده اند كه وجدان يك نور ذاتى است كه بر حقايق اخلاقى
پرتو افكنده و آن ها را به صورت حقيقى خود در
مقابل ديدگان آدمى مجسم مى كند.
طرفداران اين عقيده درباره هدف هاى فعاليت وجدان ، اختلاف نظر دارند. عده اى معتقدند كه
هم وجدان به تعيين اصول كلى اخلاقى مصروف مى گردد. عده اى بر آن اند كه وجدان
اقدامات فورى را تحت كنترل قرار مى دهد. دسته اى وظيفه وجدان را بر تعيين ارزش هدف
هاى آدمى مى دانند. بعضى وظيفه شناسى را به منزله دايره فعاليت وجدان تلقى مى كنند
و بالاخره عده اى علم به حقايق اخلاقى را ناشى از الهام وجدان مى دانند. اما در ميان اين
اقوال ، يك نكته سازش و هم آهنگى كامل وجود دارد كه پيروان همه اين مكتب ها بر آن اند كه
بايد يك نيروى غير طبيعى و جداگانه اى براى علم اخلاق وجود داشته باشد و فعاليت ها
داراى معنى اخلاقى نيستند، مگر آن كه تحت نظر وجدان
مستقل و جداگانه اى قرار گيرند.))(314)
وجدان اخلاقى مشعل فروزانى است كه خداوند در باطن تمام مردم برافروخته تا راه
تاريك زندگى را بر بشر روشن كند و صفات خوب و بد را بنماياند. وجدان اخلاقى
راهنماى واقع بين و راستگويى است كه از اعماق جان ما با ما سخن مى گويد و پيوسته
به راه فضايل اخلاقى هدايتمان مى نمايد. خلاصه ، وجدان اخلاقى ، نداى الهى و معيار
شناسايى خوى پسنديده و ناپسند است كه در پير و جوان ، دهاتى و شهرى ،
تحصيل كرده و بى سواد، در سفر و حضر و در بيمارى و سلامت همواره با ماست و تا
آخرين لحظات زندگى از ما جدا نمى شود.
اولياى گرامى اسلام در راه اصلاح اخلاق جامعه و شناساندن صفات خوب و بد، از
نيروى وجدان اخلاقى استفاده نموده و مكرر خاطر نشان فرموده اند كه هر انسانى موظف است
در برخورد با مردم از نداى درونى خود پيروى كند و خواهش فطرى اش معيار
عمل او با دگران باشد.
فى خبر الشيخ الشامى قال اميرالمؤ منين (ع ): يا شيخ ارض للناس ما ترضى لنفسك
و آت الى الناس ما تحب ان يؤ تى اليك .(315)
على عليه السلام به شيخ شامى فرمود: براى مردم آن را بخواه كه براى خود مى خواهى
و با دگران طورى رفتار كن كه مايلى درباره ات آن چنان كنند.
عن على بن الحسين (ع ) ... و كف الاذى عنهم و ان تحب لهم ما تحب لنفسك و تكره لنفسك
.(316)
حضرت سجاد عليه السلام در ضمن حديث حقوق فرموده : حق مردم اين است كه از ايذاءشان
خوددارى كنى و چيزى را براى آنان دوست بدارى كه براى خود دوست دارى و نخواهى
درباره آنها چيزى را كه براى خود نمى خواهى .
اگر مردم عملا از وجدان اخلاقى خود پيروى كنند و تمايلات غريزى خويش را با آن هم
آهنگ سازند، روابط اجتماعى محكم مى شود، انسان ها نسبت به يكديگر وظيفه شناس و
مهربان خواهند شد و جوامع بشرى از صفا و صميميت برخوردار مى گردد. با احياى وجدان
اخلاقى ملكات پاك انسانى و صفات فاضله همواره در جهان انسان ، زنده و پايدار مى
ماند و موجبات خوشبختى فرد و جامعه فراهم مى آيد.
بر عكس اگر مردم به نداى وجدان اخلاقى توجه نكنند و پيرو بى قيد و شرط تمايلات
غريزى خود باشند، اگر عملا وجدان را سركوب كنند و تنها از خواهش هاى نفسانى خويش
اطاعت نمايند، رفته رفته سجاياى اخلاقى فراموش مى شود و اساس
فضايل انسانى از ميان مى رود. مردم به خوى درندگى متخلق مى گردند و به حدود و
حقوق هم تجاوز مى كنند و به نابودى يكديگر همت مى گمارند و سرانجام با دست خود
موجبات فساد و بدبختى و فنا و نابودى خود را فراهم مى آورند.
پروفسور هانرى باروك مى گويد:
((وجدان اخلاقى بايد در يك جهت معين و به نحو عادلانه در خدمت نيكى و زيبايى فعاليت
كند. در عمل وجدان اخلاقى يك نوع قضاوت ارزش ها وجود دارد كه چون ارضا شود، صلح و
سلم روح و سعادت درونى به وجود مى آورد.
بهترين راه اين است كه اعمال خود را به منظور ارضاى وجدان اخلاقى تحت اقتدار خويش
در آوريم . اين نحو عمل است كه در آن واحد هم به صلاح شخص و هم به صلاح جامعه است
و فرد و جامعه را براى حصول به صلح و سعادت مشترك به هم مى پيوندد.
حذف و اغماض از وجدان اخلاقى ، رويايى بيش نيست و
قابل تحقق نمى باشد. زيرا حذف وجدان اخلاقى ، در واقع نابود ساختن قضاوت داخلى
است كه جزء لاينفك انسان بوده و چنين امرى ممكن نيست . چه اگر فرض كنيم كه حذف
وجدان اخلاقى انسان ممكن باشد و انسان فاقد اين جنبه انسانى گردد، از انسان جز غولى
وحشت زا و حيوانى درنده باقى نمى ماند و هر گونه زندگى اجتماعى غير ممكن و در نتيجه
منجر به اين مى شود كه خودكامگى و استبداد موحشى در كار آيد و جامعه انسانى را
تبديل به اجتماعى از حيوانات و برده ها نمايد. در اين
حال ، فرد خوشبخت نخواهد بود، بلكه بر عكس در حضيض مذلت و خوارى سقوط خواهد
كرد.
اشتباهى كه متاسفانه بر اغلب كسان حكومت مى كند اين است كه
خيال مى كنند كه ارضاى نامحدود غرايز مى تواند سرچشمه خوشبختى و سعادت باشد،
در صورتى كه چنين امرى ، خود، غرايز را نابود مى سازد و سرانجام به انهدام و
خودكشى فرد و جامعه منجر مى گردد.))(317)
گرچه وجدان اخلاقى از دوران كودكى در نهاد بشر بروز مى كند و
اطفال كم و بيش امهات فضايل و رذايل اخلاقى را تشخيص مى دهند، ولى در
خلال سال هاى بلوغ كه تحول همه جانبه اى در نهاد كودكان پديد مى آيد، وجدان اخلاقى
و همچنين غرايز نهفته ، يكى پس از ديگرى به شكفتگى
كامل مى رسند و با سرعت ، جسم و جان نوبالغ را تسخير مى كنند.
نكته جالب آن كه وجدان اخلاقى زودتر از ساير غرايز به
كمال نهايى خود مى رسد. مثلا موقعى كه هنوز غريزه جنسى و
ميل به آميزش در وجود نوجوان به خوبى آشكار نشده ، وجدان اخلاقى اش
منازل تكاملى را پيموده و در اعماق جان وى نفوذ كرده است . گويى قضاى حكيمانه الهى
بر اين قرار گرفته است كه قبل از بروز طوفان غرايز، نوجوان را به نيروى وجدان
اخلاقى مجهز نمايد و او را براى مقابله با تمايلات سركش آماده كند تا بتواند در اولين
لحظات خطر، خواهش هاى غريزى خود را تعديل نمايد و خويشتن را از انحراف ضد اخلاقى
برهاند.
نوجوان ، به نداى فطرى و الهام وجدان اخلاقى ، عاشق حق و حقيقت و علاقه مند به تنزه و
تقدس است . نوجوان براى نيكى و درستكارى حساسيت مخصوص دارد و از آن لذت مى برد
و خشنود مى شود. نوجوان همواره در انديشه پاكى و فضيلت است و مى كوشد كه گفتار و
رفتارش بر راستى و درستى استوار باشد. نوجوان نه تنها بر نادرستى دگران
افسوس مى خورد و از اعمال ناپاك مردم رنج مى برد، بلكه در
دل آرزو دارد كه قدرتى به دست آورده تا ناپاكى ها را از بيخ و بن براندازد و دنياى
تازه اى را بر اساس اخلاق و فضيلت و عدل و انصاف پايه گذارى كند.
موريس دبس مى گويد:
((در حدود پانزده تا هفده سالگى ، اينان به نداى تقدس يا شجاعت به لرزه در مى
آيند. آرزومند مى شوند كه جهان را از نو تشكيل دهند. بدى را محو و نابود سازند و عدالت
مطلق را حكم فرما نمايند.))(318)
|