next page

fehrest page

back page

نتيجه آن كه اولين مانع اعمال آزادى نامحدود و بى حساب ، قوانين نيرومند آفرينش است . جوانان ، اگر بخواهند از كيفرهاى طبيعت بر كنار باشند، بايد از خواهش آزادى بى قيد و شرط چشم بپوشند و تمايلات خود را در حدود مقررات خلقت ارضا نمايند.
دومين عاملى كه آزادى آدمى را محدود مى كند و جوانان را از اعمال پاره اى از تمايلاتشان باز مى دارد، ناسازگارى و تضادى است كه بين بعضى از غرايز و خواهش هاى نفسانى وجود دارد، به طورى كه ارضاى كامل يكى از تمايلات ، جز با سركوب كردن تمايل ديگر ميسر نيست . براى توضيح مطلب ، تمايل عز اجتماعى و علاقه به ثروت را، كه دو خواهش طبيعى است ، مورد مقايسه و سنجش قرار مى دهيم .
بشر از يك طرف خواستار عز اجتماعى و تكريم عمومى است و خواهش احترام و محبوبيت ، كه از شاخه هاى غريزه حب ذات است ، به طور طبيعى در نهاد تمام مردم وجود دارد و براى نيل به آن ، در كمال جديت مجاهده و كوشش مى نمايد.
ارضاى اين تمايل عالى انسانى و جلب احترام عمومى ، تنها براى كسانى ميسر است كه خود صاحب علو همت و عزت نفس باشند. آنان كه اسير زبونى و فرومايگى هستند، نه تنها به عز اجتماعى نايل نمى شوند، بلكه با همان خوى ناپسند، موجبات ذلت و خوارى خود را فراهم مى آورند.
از طرف ديگر، بشر داراى غريزه تملك و علاقه مند به جمع آورى مال و ثروت است و از ارضاى اين تمايل بسى خشنود مى گردد. جالب آن كه احساس مال دوستى در باطن آدمى به قدرى وسيع و پردامنه است كه اگر يك فرد، معادل صد برابر احتياجات زندگى تمام عمر خود، ثروت جمع آورى كند، قانع نمى شود و با حرص و ولع در اين فكر است كه مال بيشترى به دست آورد و بر اندوخته هاى خويشتن بيفزايد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : لو كان لابن آدم و اديان من ذهب لابتغى ورائهما ثالثا.(283)
رسول اكرم (ص ) فرموده : اگر فرزند آدم به طرفيت دو رودخانه بزرگ ، سيل طلا در اختيار داشته باشد، باز هم قرار نمى گيرد و در طلب ثروت هاى ديگرى است .
منشاء روانى حرص بشر در جمع آورى ثروت ، حالت نگرانى و بدبينى به آينده مجهول است . آدمى از فقر و تهى دستى فرداى خود مى ترسد. به همين جهت ، در جمع آورى مال حرص مى زند و نسبت به آن چه در اختيار دارد، بخل مى ورزد و به دگران مساعدت نمى نمايد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ان الجبن و البخل و الحرص غريزة واحدة يجمعها سوء الظن .(284)
پيغمبر اكرم فرموده است : ترس و بخل و حرص شاخه هاى يك غريزه هستند و قدر جامعشان بدگمانى به آينده ناشناخته يا سوء ظن به الطاف كريمانه الهى است .
اگر كسى در ارضاى غريزه تملك و اعمال خواهش مال دوستى ، جانب عقل و مصلحت را مراعات كند و راه اعتدال را در پيش گيرد، اگر تمايل نفسانى خود را تعديل نمايد و هدف خويش را از كسب مال ، اداره زندگى شرافتمندانه و تاءمين معاش قرار دهد، او مى تواند همزمان با كسب ثروت ، تمايل عز و شرف اجتماعى خود را نيز ارضا كند و عمرى را با آرامش فكر بگذراند.
قال على عليه السلام : من اقتصر على بلغة الكفاف فقد انتظم الراحة .(285)
على عليه السلام فرموده است : هر كس به درآمدى كه به كفاف زندگى اش رسا باشد اكتفا كند، از پريشان فكرى رهيده و بدين وسيله آسايش خاطر خود را مرتب ساخته است .
در چنين وضعى ، نه تنها بين تمايل عز اجتماعى و خواهش مال ، تضادى پديد نمى آيد، بلكه بر عكس ، كسب مال به منظور تاءمين زندگى و بى نيازى از مردم ، به عز اجتماعى و شرف انسانى كمك مى كند.
قال النبى صلى الله عليه و آله : عز المؤ من استغناؤ ه عن الناس و فى القناعة الحرية و العز.(286)
رسول اكرم (ص ) فرموده : عزت مردم با ايمان در بى نيازى از مردم است و آزادى و شرافت در پرتو قناعت به دست مى آيد.
كسى كه در اعمال تمايل ثروت و مال دوستى به موازين عقل و مصلحت توجه نمى نمايد و با آزادى بى قيد و شرط، از تمنيات نامحدود خويش پيروى مى كند، كسى كه اسير حرص و طمع مى گردد و تمام نيروى خود را در گردآورى مال به كار مى اندازد، عملا تمايل عزت نفس و شرافت اجتماعى خود را لگدكوب مى كند، زيرا عز اجتماعى و شرافت نفس با پستى و فرومايگى ناسازگار است .
قال الباقر عليه السلام فى وصيته لجابر: و اطلب بقاء العز باماته الطمع .(287)
امام باقر عليه السلام در وصيت خود به جابر فرمود: با ميراندن خوى مذموم طمع ، بقاى عز و شرف را طلب كن .
طمع كارى كه براى دست يافتن به خواهش نفسانى خود، به هر پستى و ذلتى تن مى دهد و از چاپلوسى و تملق ابا ندارد، هرگز قادر نيست به عزت و كرامت نفس نايل گردد و تمايل شرف انسانى خود را ارضا نمايد.
سئل اميرالمؤ منين عليه السلام : اى ذل . قال الحرص على الدنيا.(288)
از حضرت على عليه السلام سئوال شد: پست ترين ذلت ها كدام است ؟ در جواب حرص دنيا را بزرگ ترين ذلت و خوارى خواند.
و عنه عليه السلام : الطامع فى وثاق الذل .(289)
و نيز فرموده است : طمع كار با ذلت و خوارى هم پيمان است .
اگر در جهان بايدت برترى
نبايد كه خود پست و دون بشمرى
چو خود خويشتن پست بينى و خوار
دگر از كس اميد عزت مدار
بلندى نديد آن كه خود پست شد
كجا نيستى مايه هست شد
بدبختانه ، آزمندان با تن دادن به بدترين ذلت ها، هرگز به آرزوى دل نمى رسند و سرانجام ناكام از دنيا مى روند. زيرا اگر به فرض مرد حريصى به تمام ثروت روى زمين دست يابد، نفس طماع و فزون طلبش قانع نمى شود و در خود احساس بى نيازى نمى نمايد.
عن حمزة بن حمران قال : شكا رجل الى ابى عبدالله عليه السلام انه يطلب فيصيب و لا يقنع و تنازعه نفسه الى ما هو اكثر منه و قال علمنى شيئا انتفع به . فقال ابو عبدالله عليه السلام : ان كان ما يكفيك و ان كان ما يكفيك لا يغنيك فكل ما فيها لا يغنيك .(290)
حمزة بن حمران مى گويد: مردى از وضع روحى و اخلاقى خود به حضرت صادق عليه السلام شكايت كرد كه در طلب مال مى رود و ثروت به دست مى آورد، ولى قانع نمى شود و نفس حريصش با وى منازعه دارد و مال بيشترى طلب مى كند. سپس گفت : به من چيزى بياموزيد كه در اصلاح خوى خود منتفع شوم .
حضرت در جواب فرمود: اگر به كفاف زندگى اكتفا كنى ، كمترين مال دنيا بى نيازت مى كند و اگر اكتفا نكنى ، تمام ثروت جهان نمى تواند تو را غنى و بى نياز سازد.
نتيجه آن كه ناسازگارى و تضاد پاره اى از غرايز و تمايلات طبيعى ، از عواملى است كه آزادى بشر را محدود مى كند و آدمى را از اعمال قسمتى از تمنياتش باز مى دارد.
جوانى كه مى خواهد به تمام خواهش هاى طبيعى خود نايل گردد و از هر جهت خوشبخت و كامياب باشد، بايد از آزادى بى قيد و شرط چشم بپوشد و از افراط كارى و زياده روى باز ايستد. بايد خواهش هاى درونى خود را عاقلانه تعديل كند و هر يك را در جاى خود با اندازه گيرى صحيح ارضا نمايد.
سومين عاملى كه آزادى خودسرانه و بى حساب ما را محدود مى كند و افراد را از اعمال پاره اى از تمايلاتشان باز مى دارد، لزوم مراعات قوانين و مقرراتى است كه به منظور تاءمين زندگى اجتماعى و حفظ اساس تمدن وضع شده است .
به بيان واضح تر، بشر خواستار ادامه حيات و استفاده از لذايذ زندگى است . بشر علاقه مند است كه استعدادهاى درونى خود را به فعليت بياورد و به كمالاتى كه شايسته مقام انسان است نايل گردد و خلاصه هر انسانى خواهان خوشبختى و سعادت مادى و معنوى است و اين مقصود جز با تشكيل زندگى اجتماعى و جلب همكارى دگران به دست نمى آيد.
برقرارى تمدن و تنظيم زندگى اجتماعى مستلزم وضع يك سلسله قوانين و مقرراتى است كه حقوق و حدود افراد جامعه را تعيين كند و مردم را از تجاوز به يكديگر باز دارد. لازمه اجراى چنين مقرراتى ، محدود شدن آزادى و سركوب شدن پاره اى از تمايلات غريزى و خواهش هاى طبيعى است .
كسى كه برقرارى تمدن را در راه نيل به سعادت انسانى ضرورى مى داند، كسى كه براى احراز خوشبختى ، به زندگى اجتماعى تن مى دهد، ناچار بايد مقررات آن را نيز بپذيرد. آزادى خود را محدود كند و غرايز و تمايلات خويش را با توجه به مصلحت هاى اجتماعى ارضا نمايد.
((معمولا براى تمدن دو هدف تشخيص داده مى شود يكى مبارزه بر ضد طبيعت و ديگرى تنظيم زندگى اجتماعى . ولى اين دو هدف در حقيقت وسايل و مراحلى به شمار مى روند كه مقصود نهايى انسان را، كه عبارت از نيل به سعادت است ، تاءمين نمايند. به زبان ساده تر، اميد و توقع ابدى بشريت دسترسى به خوشبختى و سعادت است و دو هدف مزبور انسان را در رسيدن به اين مقصود يارى مى دهد.
بايد دانست كه سعادت فقط در ارضاى مادى غرايز ابتدايى نيست ، بلكه در ارضاى تمايلاتى هم كه مشتق از اين غرايز هستند، وجود دارد. مثلا غرايز جنسى در نتيجه تصعيد ممكن است به صورت تمايل به زيبايى و هنر و غيره در بيايند و اقناع اين نوع تمايل نيز خود موجب درك سعادت مى گردد.
تمدن فرد را مجبور مى كند كه در بسيارى از تحريك هاى غريزى خود تغيير شكل داده و آن ها را پس از جرح و تعديل ، با محيط اجتماع سازگار سازد. به همين جهت ، تمدن ملزم است تمايلات را كه تغيير شكل و تغيير مكان داده اند، راضى سازد.))(291)
مقررات تمدن به منزله زنجيرى است كه بشر با اراده و اختيار خود به دست و پاى خويش گذارده و عملا آزادى خود را محدود كرده است . در اين زمينه ممكن است اين سئوال پيش آيد كه آيا وضع قوانين محدود كننده از ناحيه بشر، با فطرت آزادى خواهى بشر منافات ندارد؟ به عبارت ديگر، اگر آدمى طبعا عاشق آزادى است ، پس چرا با وضع قوانين ، عملا از خود سلب آزادى مى كند و خويشتن را محدود مى نمايد؟
پاسخش اين است كه اين كار نه تنها منافى با آزادى خواهى بشر نيست ، بلكه بر عكس ، به كار بستن مصلحت هاى عقلانى و اجراى مقررات ضرورى زندگى ، در هر مورد، دليل آزادى انسان است .
مثلا بيمارى كه احتياج به عمل جراحى دارد، براى بهبود مزاج به بيمارستان مى رود. خود را در اختيار جراح مى گذارد و چند هفته از خويشتن سلب آزادى مى كند. اين سلب آزادى عقلانى كه براى نيل به سلامتى ضرورى است ، خود دليل آزادى بيمار است .
كارگر براى تهيه و تاءمين لوازم زندگى روزى چند ساعت ، خود را در محيط كارخانه يا در عمق معدن زندانى مى كند و عملا از خويشتن سلب آزادى مى نمايد، ولى اين محدوديت ، كه ضرورت يك زندگى شرافتمندانه آن را به وجود آورده است ، خود دليل بر آزادى كارگر است .
ضرورت برقرارى تمدن و لزوم زندگى اجتماعى نيز ايجاب كرده است كه بشر از آزادى خود استفاده كند و با روشن بينى ، قوانينى را براى محدود كردن تمايلات خويش وضع نمايد تا هر يك از افراد جامعه ، حد خود را بشناسد و با توجه به مصلحت هاى عمومى با مردم بياميزد و از مزاياى حيات بهره مند گردد.
به عبارت ديگر، بشر براى برقرارى آزادى عاقلانه و نيل به سعادت انسانى از خود سلب آزادى خودسرانه كرده و با وضع قوانين ، خويشتن را محدود كرده است تا همه مردم بتوانند راه زندگى را آزادانه و در كمال آرامش و ايمنى بپيمايند و از تجاوز متجاوزين مصون باشند. اين عمل ، نه تنها با آزادى خواهى بشر منافات ندارد، بلكه خود سند آزادى انسان و وسيله استفاده از آزادى است .
ويل دورانت مى گويد:
((نخستين شرط آزادى محدوديت است . زندگى ، تعادل نيروهاى متخالف است ، همچنان كه متعلق بودن زمين در فضا نتيجه تعادل نيروهاى متخالف مى باشد.
مردم در شجاعت و استعداد چنان مختلف هستند كه اگر قيد و بندى در كار نباشد، اختلافات طبيعى آن ها نيز از هزاران راه ساختگى جوانه مى زند و رشد مى كند و بشريت را به حال ركود نوميد كننده اى مى افكند.))(292)
جان ديويى مى گويد:
((ادراك لزوم وضع قوانين خاص ، نقش بزرگى در آزادى بازى مى كند. آزادى در حقيقت عبارت از درك حقيقت يك ضرورت است . هنگامى كه ما قانون را براى پيش بينى عواقب و يا تاءمين نتيجه اى به كار مى بريم ، آزادى ما آغاز مى گردد.))(293)
تشكيل زندگى اجتماعى براى تاءمين سعادت مادى و معنوى بشر، يك ضرورت اجتناب ناپذير است كه در گذشته و حال وجود داشته و خواهد داشت . بدون ترديد، ارزش تمدن ها در هر عصرى ، به اعتبار اختلاف قوانين موضوعه و تفاوت سطح افكار مردم متفاوت بوده و هست .
بهترين زندگى اجتماعى و عالى ترين تمدن انسانى آن تمدنى است كه حقوق و حدود افراد جامعه ، بر مبناى حق و انصاف تعيين شده باشد. به علاوه ، مردمش به نسبت ، داراى لياقت و شايستگى بيشترى باشند.
در زندگى اجتماعى همه مردم از فوايد تعاون و همكارى هاى عمومى برخوردارند و به شايستگى راه تكامل را مى پيمايند، ولى قانون به احدى اجازه ستمكارى و تجاوز به حقوق دگران را نمى دهد.
در تمدن عالى انسانى ، تمام افراد جامعه داراى آزادى فردى هستند و مى توانند آزادانه در راه اصلاح و رستگارى خود گام بردارند، ولى حق ندارند به افراط كارى و لاابالى گرى دست بزنند و از آزادى فردى خود سوء استفاده نمايند.
در زندگى اجتماعى ، اگر افراد از مقررات تمدن اطاعت نمايند و تمايلات خود را با شرايط آن هم آهنگ سازند، مى توانند يك عمر آزادى خود را به شايستگى حفظ كنند و آزادانه از مزاياى تمدن بهره مند گردند. بر عكس ، اگر كسى از مقررات عادلانه آن سرپيچى نمايد، نه تنها به آزادى بيشترى نايل نمى شود، بلكه به سبب تجاوزكارى و تعدى به حقوق دگران ، آزادى قانونى نيز براى هميشه يا مدت معينى از وى سلب مى گردد و در بعضى از مواقع از حق حيات محروم مى شود.
قال على عليه السلام : من قام بشرائط الحرية اهل للعتق و من قصر عن احكام الحرية اعيد الى الرق .(294)
على عليه السلام فرموده : هر كس به شرايط و لوازم حريت عمل كند، شايسته آزادى است و هر كس در انجام وظايف و مقررات آزادى كوتاهى نمايد، به ذلت بردگى برمى گردد.
مى گويند در دنياى كنونى اين جمله زبانزد عموم مردم در كشورهاى متمدن است كه :
در جامعه هر فردى حق دارد از آزادى به مقدارى استفاده كند كه مضر به آزادى دگران نباشد. اين عبارت كوتاه و جامع ، به مردم همه كشورهاى متمدن فهمانده است كه تحديد آزادى فردى و چشم پوشى از اعمال پاره اى از خواهش هاى نفسانى ، شرط اساسى استفاده از زندگى اجتماعى است . كسى كه مى خواهد از مزاياى تمدن بهره مند گردد و در جامعه با مردم زندگانى كند، بايد آزادى خود را با آزادى دگران تطبيق دهد و تمايلات خويش را با توجه به مصلحت هاى جامعه اعمال نمايد و اگر از اين دستور سرپيچى كند، مورد مؤ اخذه قرار مى گيرد و به تناسب تخلفش مجازات مى شود.
مدلول اين عبارت ، مطلب جديدى نيست كه تصور شود دنياى متمدن امروز به تازگى آن را فهميده و براى حفظ حقوق افراد جامعه و استقرار تمدن عملا به كار بسته است .
اين موضوع در دنياى تيره چهارده قرن قبل ، در روزگار پايه گذارى تمدن اسلام ، مورد توجه رسول اكرم بوده و در كمال صراحت از آزادى هاى فردى مضر به حقوق و آزادى دگران جلوگيرى كرده است .
امام باقر عليه السلام فرموده : سمره بن جندب در محوطه اى كه متعلق به يكى از انصار بود، درخت خرماى باردارى داشت و راه ورود به آن محوطه ، از خانه مسكونى همان مرد انصارى بود. سمره ، براى آن كه به درخت خود سركشى كند، بدون اجازه وارد آن خانه مى شد و به محوطه مى رفت .
انصارى كه از عمل سمره ناراحت شده بود، از وى خواست كه هر بار قبل از ورود به منزلش اجازه بگيرد، ولى سمره به درخواست او توجه نكرد و همچنان بدون اجازه وارد منزل مى شد. مرد انصارى به شكايت نزد پيغمبر اكرم آمد و جريان را به عرض ‍ رساند.
حضرت رسول سمره را احضار كرد و گفته هاى شاكى را به اطلاعش رساند و صريحا فرمود هر وقت خواستى از منزل انصارى عبور كنى ، اجازه بگير. سمره از اطاعت امر رسول اكرم نيز ابا كرد و از قبول استجازه سر باز زد. حضرت با مشاهده اين وضع پيشنهاد كرد كه درخت خود را بفروشد و ضمنا براى آن كه او را در انجام معامله تشويق فرمايد، قيمت آن را به چند برابر بالا برد و سرانجام فرمود به هر مبلغى كه مايلى آن را واگذار كن . سمره از معامله درخت نيز خوددارى كرد و براى فروش آن ، ولو به چند برابر قيمتش ، حاضر نشد. سپس حضرت او را به جنبه معنوى متوجه كرد و در مقابل استجازه يا فروش درخت به وى وعده پاداش اخروى داد، ولى سمره باز هم نپذيرفت .
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله لانصارى اذهب فاقلعها و ارم بها اليه فانه لا ضرر و لا ضرار.(295)
در اين موقع رسول اكرم به مرد انصارى فرمود: برو درخت را از ريشه برآور و نزد وى بينداز كه اسلام دين ضررى نيست و قانون آسمانى آن اجازه ضرر زدن ابتدايى يا انتقامى به كسى نمى دهد.
با تحليل اين قضيه و توجه به نكات آن به خوبى روشن مى شود كه طبق مقررات اجتماعى اسلام ، افراد جامعه در اعمال آزادى هاى فردى خود تا جايى مجازند كه به آزادى دگران ضرر نرسانند. اينك توضيح مطلب :
1. مردى از انصار، در مدينه مالك محوطه اى است كه خانه مسكونى اش در مجاورت آن قرار دارد و راه ورود به محوطه منحصرا از آن منزل است .
2. سمره بن جندب در آن محوطه درخت خرمايى دارد كه بار آورده و مايل است تا برداشت محصول ، مكرر به سركشى آن برود و هر بار بايد از آن خانه رفت و آمد نمايد.
3. مرد انصارى قانونا در خانه خود داراى آزادى فردى است و كسى حق مزاحمت او را ندارد.
4. سمره بن جندب نيز از آن منزل حق عبور دارد و هر وقت مايل باشد، مى تواند از حق خود استفاده نمايد.
5. براى آن كه سمره از حق خود استفاده كند و به حق اهل خانه نيز ضرر نرسد، مرد انصارى از وى خواست كه قبل از ورود به منزل ، اجازه بگيرد، ولى سمره قبول نكرد.
6. قضيه به عرض رسول اكرم رسيد و آن حضرت خواسته مرد انصارى را كه بهترين راه براى حفظ حق دو طرف بود، تاءييد فرمود و صريحا به سمره امر كرد كه قبل از ورود اجازه بگيرد و او همچنان از قبول آن ابا كرد.
7. رسول اكرم به منظور هم آهنگ ساختن آزادى هر دو طرف ، از در ديگر وارد شد و به سمره پيشنهاد فرمود كه از حق مالكيت خود استفاده كند و درخت را بفروشد و براى آن كه او را در اين كار تشويق كرده باشد تا در كمال رغبت و آزادى به معامله اقدام نمايد، تعيين قيمت را، ولو به چند برابر ارزش واقعى درخت باشد، به اختيار او گذارد. به علاوه ، پيشنهاد خود را با وعده پاداش ‍ اخروى تاءييد فرمود، ولى سمره خودسر و لجوج از انجام معامله نيز سر باز زد.
8. روش تند و خودسرانه سمره ، منافى با مقررات اجتماعى اسلام بود. زيرا حاضر نشد با استيفاى حق خود، حق مرد انصارى را نيز مراعات نمايد و آزادى خويش را با آزادى وى تطبيق دهد و چنين فرد متخلفى در جامعه استحقاق كيفر دارد.
9. رسول اكرم ، براى كيفر سمره ، به مرد انصارى فرمود درخت او را از ريشه درآورد و نزدش بيفكند و با اين دستور به وى فهماند كه هر كس در استفاده از آزادى خود تا حدى مجاز است كه به آزادى دگران ضرر نرساند.
10. پس از دستور كندن درخت فرمود: لا ضرر و لا ضرار با اين عبارت كوتاه ، يك اصل كلى را در اسلام پايه گذارى كرد و به پيروان خود خاطر نشان فرمود كه نه تنها سمره حق ندارد به مرد انصارى ضرر بزند، بلكه اين اصل در اسلام ، همه جا و براى هميشه لازم الاجراست . به همين جهت فقهاى عالى قدر اسلام ، بر مبناى گفته رسول اكرم ، قاعده لا ضرر را تاسيس كردند و بر اساس آن در مسايل عبادى و در امور حقوقى فردى و اجتماعى و خانوادگى ، صدها حكم و فتوا دادند.
خلاصه ، تنظيم زندگى اجتماعى و حفظ تمدن انسانى ، ايجاب كرده است كه پيامبران خدا و همچنين دانشمندان بشر، با وضع قوانين و مقررات لازم و مفيد، آزادى بشر را محدود كنند و افراد جامعه را به سركوبى قسمتى از غرايز و تمايلاتشان وادار نمايند.
ناگفته نماند كه لزوم تحديد آزادى بشر، به حكم عقل واقع بين و به منظور تاءمين سعادت و خوشبختى آدمى است ، وگرنه غريزه كور و كر، خواهان آزادى بى قيد و شرط است و نفس متجاوز و سركش انسان ، هرگز به اين محدوديت و محروميت رضايت نمى دهد.
بل يريد الانسان ليفجر امامه .
آدمى براى نيل به تمنياتش مايل است راهى را كه در پيش دارد بگشايد و هيچ مانع دينى و عقلى و قانونى سد راهش نشود و سلب آزادى اش ننمايد.
همه مردم به طبع اولى خود، آزادى كامل و بى قيد و شرط مى خواهند و نسبت به مقرراتى كه غرايز را محدود مى كند، بى ميل و ناراضى هستند. با اين تفاوت كه گروه بسيارى ، با در نظر گرفتن ضرورت تمدن و با توجه به جهات عقلى و مصلحت هاى زندگى ، وضع قوانين محدود كننده را در تاءمين سعادت بشر، لازم و مفيد دانسته و اجراى آن را ضرورى و اجتناب ناپذير شناخته اند.
بعضى مى گويند اساس تمدن و قوانين ناشيه از آن ، كه باعث سلب آزادى است و همچنين وجود حكومت هايى كه عهده دار اجراى آن مقررات اند، همه و همه مضر و منافى با سعادت آدمى است . اينان عقيده دارند كه معيار خوشبختى بشر، در آزادى غرايز و زندگى بر وفق تمايلات طبيعى است .
ادگار پش ، استاد فرانسوى مى گويد:
((گروهى از متفكران در هر عصر و زمان معتقدند كه مسئول اختلال ها، تنازع ها و گرفتارى هاى بشر، فقط تمدن است و توصيه كرده اند كه براى رهايى از اين وضع ، انسان بايد به حال ابتدايى برگشت كند.
ادعا و شكايت ايشان از نظر علمى مبتنى بر يك پايه صحيح نيست ، بلكه شكايتشان از تمدن در واقع تحريك هاى غريزى خودپسندانه تهاجم آميز و غير اجتماعى ايشان را ظاهر مى سازد.))(296)
كسانى كه از تمدن انسانى و مقررات عادلانه آن ناراضى هستند و تصور مى كنند كه سعادت و خوشبختى بشر در آزادى كامل غرايز و تمايلات طبيعى است ، سخت در اشتباهند، زيرا بر فرض اگر تمدن و مقررات عادلانه آن ملغى شود و نظم و انضباط قانونى از ميان برود و بشر مانند حيوانات در ارضاى غرايز و خواهش هاى نفسانى خود از هر قيد و بندى آزاد گردد، نه تنها خوشبخت و خشنود نمى شود، بلكه با بدبختى هاى بيشتر و محروميتهاى زيادترى مواجه خواهد شد.
تمدن ، با قوانين مصلحت آميز و مقررات اجتماعى خود، توانسته است به مقدار قابل ملاحظه اى غريزه تهاجم و تخريب آدميان را مهار كند و افراد جامعه را از شر تجاوز و تعدى يكديگر مصون نگاه دارد.
تمدن در طول قرنهاى متمادى و در پرتو نظم و امنيت ، به بشر فرصت داد كه با بسيارى از بيمارى هاى خانمانسوز مبارزه كند و به وسيله نيروى علم ، مردم را در مقابل خطرات گوناگون ناشى از طبيعت محافظت نمايد.
اگر تمدن انسانى و مقررات عادلانه اش الغا گردد و امنيت قانونى در هم شكسته شود، اگر محدوديت هاى اجتماعى از ميان برود و غرايز سركش و متجاوز آدميان از هر جهت آزاد گردد، از يك طرف مردم مانند درندگان به جان هم افتاده و با رفتار خشن و بيرحمانه خود به بزرگ ترين جرايم و جنايات دست مى زنند و موجبات بدبختى و سيه روزى و احيانا نابودى يكديگر را فراهم مى آورند و از طرف ديگر، فساد و ناامنى و جنايت و خونريزى ، زمينه را براى شيوع بيمارى و گرسنگى و ساير مصائب و آلام طبيعى آماده مى كند و مردم به سرعت از پاى در مى آيند.
در اين موقع است كه طرفداران آزادى نامحدود غرايز، از ستم و بيداد لجام گسيختگان و از مصائب و آلام طبيعى به جان مى آيند و صميمانه تمدن قانونى و محدوديت غرايز و تمايلات نفسانى را آرزو مى كنند.
قال على عليه السلام : فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق .(297)
على عليه السلام فرموده است : تحقيقا گشايش و آزادگى در عدل است و كسى كه محيط عدل و داد در نظرش تنگ آيد، عرصه جور و ستم بر وى تنگ تر خواهد بود.
((البته ارضاى نامحدود همه اميال و تمايلات غريزى ، موجب لذت مى شود، ولى اغلب متضمن رنج هايى كه معلول دنياى مخالف و كج رفتار است ، نيز هست ، پس زندگى كردن ، مانند يك حيوان ، كه حتى آزاد هم باشد، ايجاد خوشبختى نمى كند.))(298)

next page

fehrest page

back page