next page

fehrest page

back page

مردم بصره ، بر خلاف موازين اسلامى در جنگ جمل شركت كردند و در مقابل حكومت على عليه السلام قيام مسلحانه نمودند. پس ‍ از شكست ، دچار نگرانى و ترس شدند و بر اثر آن ، حالت روانى شهر بصره در معرض خطرات تازه اى قرار گرفت . على عليه السلام براى آرامش افكار و اعاده وضع عادى ، به ابن عباس كه در آن موقع فرماندار بصره بود، نوشت .
فحادث اهلها بالاحسان اليهم و احلل عقده الخوف عن قلوبهم .(265)
با مردم بر اساس عطوفت و احسان برخورد كن و عقده ترس را در دلهاى آنان بگشاى .
على عليه السلام ، با اين دستور، ترس هاى روانى مردم را برطرف ساخت و از حوادث احتمالى جلوگيرى نمود.
جوانى كه از دوران اول زندگى ، بر اثر تحقيرهاى پدر و مادر ضعيف و بى شخصيت بار آمده و از آميزش با مردم مى ترسد، اگر به نكات لازم متوجه گردد و افكار و اعمال خود را با برنامه اى كه توضيح داده مى شود، منطبق سازد، مى تواند بيمارى خويش را درمان كند و از عوارض رنج آور آن رهايى يابد.
1. متوجه باشد كه ترس ، در زندگى بشر، از بيمارى هاى خطرناك و از عوامل مهم تيره روزى و بدبختى است . ترس مايه ناكامى و محروميت و دشمن آسايش و آرامش است . آدمى هر قدر بيشتر بترسد، خود را ضعيف تر ساخته و به شخصيت خويش ضربه بزرگ ترى زده است و اگر به درمان خود همت گمارد، مى تواند موجبات بهبود و سلامت روان خويش را فراهم آورد و به سعادت و كاميابى نايل گردد.
قال على عليه السلام : لا ينبغى للعاقل ان يقيم على الخوف اذا وجد الى الامن سبيلا.(266)
على عليه السلام فرموده است : سزاوار نيست انسان عاقل در خوف و نگرانى به سر برد، اگر راهى به آرامش و ايمنى داشته باشد.
2. بايد بداند كه گفتار نامرتب و اعمال ناموزون بدنش ، ناشى از ترس درونى است و تا زمانى كه علت ترس از عمق جانش ريشه كن نشود، اعتماد به نفس ندارد و نمى تواند با مردم به خوبى بياميزد و به درستى با آنان سخن بگويد.
((با حس ترس مبارزه كردن و خود را به نترسيدن زدن ، كافى نيست . بايد با علت ترس مبارزه كرد، يعنى به محض اين كه از علت و موجب ترس آگاه شويم ، بايد در رفع آن بكوشيم ، و گرنه تا علت رفع نشده ، مبارزه با حس ترس بيهوده خواهد بود.))(267)
ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم .
خداوند اوضاع و احوال هيچ قومى را تغيير نمى دهد، مگر آن كه خودشان صفات نفسانى و ملكات روحى خويش را دگرگون سازند.
قال على عليه السلام : من حسنت سريرته حسنت علانيته .(268)
على عليه السلام فرموده : آن كس كه باطنش خوب و ضميرش نكو باشد، ظاهرش خوب و نيكو خواهد بود.
3. بايد با دقت به حساب نفس خود رسيدگى كند و حالت روانى خويش را به درستى تجزيه و تحليل نمايد تا به منشاء اصلى و علت اساسى ترس خود پى ببرد سپس به رفع آن بپردازد.
قال على عليه السلام : من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر.(269)
على عليه السلام فرموده است : هر كس به حساب نفس خويش برسد، سود مى برد و هر كس از اين وظيفه غفلت نمايد، زيان مى بيند.
مثلا جوان مورد بحث ، كه بر اثر اهانت هاى ديروز پدر و مادر به عقده حقارت دچار شده و در نتيجه از معاشرت و مكالمه با مردم بيم دارد، اگر به حساب نفس خود رسيدگى كند و بفهمد كه منشاء ترس امروزش چيزى جز تحقير و توهين دوران كودكى نيست ، مى تواند خود را به اين منطق عاقلانه قانع نمايد كه اگر چه پدر و مادر مرا در كودكى تحقير كردند و شخصيتم را سركوب نمودند، ولى آن دوره سپرى شد و اكنون خود يك فرد بالغ اجتماع هستم . مردم با من دشمنى مخصوصى ندارند. اگر به خوبى قدم بردارم و به درستى وظيفه خود را انجام دهم ، مى توانم در جامعه عرض وجود كنم و مورد توجه و تحسين قرار گيرم .
بدون ترديد، اين محاسبه صحيح و منطق عاقلانه ، ترس درونى اش را تخفيف مى دهد و از نگرانى و وحشتش مى كاهد. دريچه اميدى در ضميرش باز مى كند و نسبت به آينده تا اندازه اى خوشبينش مى سازد و اين خود اولين قدم عملى ، در راه درمان بيمارى ترس ‍ است .
4. پس از محاسبه نفس و اميد به پيروزى ، براى آن كه در معاشرت و مكالمه با مردم جراءت پيدا كند، بايد در اولين برخوردهاى اجتماعى از ساده ترين روشهاى اخلاقى ، كه مايه جلب محبت است ، استفاده نمايد. اين مطلب در كتاب هاى روانى امروز آمده و اولياى گرامى اسلام نيز در چهارده قرن قبل به پيروان خود آموخته اند.
((نشان آدم كمرو اين است به دشوارى با كسى آشنا مى شود و پيش دگران نمى تواند به آزادى صحبت كند. براى مبارزه با ترس و كمرويى ، اگر اين دو نكته مختصر را مراعات كنيد، مقدارى و شايد يك باره از رنج كمرويى خلاص خواهيد شد.
اولا به هر كه مى رسيد اول ، شما سلام كنيد، ثانيا خوشرو و متبسم باشيد. شايد اين نسخه به نظرتان كوچك و حقير بيايد، لكن هزاران نفر را مداوا كرده است . شما هم بيازماييد پشيمان نخواهيد شد.))(270)
قال على عليه السلام : لكل داخل دهشه فابدؤ ا بالسلام .(271)
على عليه السلام فرموده : هر تازه واردى در محيط ناماءنوس ، حيرت زده مى شود. براى آرامش خاطر، سخن خود را به سلام آغاز كنيد.
و عنه عليه السلام : البشاشه حباله المودة .(272)
و نيز فرموده است : خوشرويى و بشاشت ، ريسمان مهر و مودت است .
نتيجه آن كه خشونت هاى بى مورد و سختگيرى هاى ظالمانه پدران و مادران نسبت به كودكان ، يكى از عوامل ترس آنان در دوران جوانى است . كودكى كه در خانواده با اضطراب و نگرانى رشد كرده و در محيط بيم و وحشت پرورش يافته است ، اعتماد به نفس ‍ ندارد. او در جوانى ، خود باخته و مرعوب است و از معاشرت با مردم مى ترسد. ولى اگر به درمان خويش تصميم بگيرد، مى تواند عقده درونى خود را بگشايد و از اسارت ترس و وحشت آزاد گردد.
يكى ديگر از عوامل ترس ، مهرورزى هاى بى مورد دوران طفوليت است . كودكى كه در آغوش پدر و مادر نادان ، همواره مورد محبت هاى بى جا و نوازش هاى بى مورد قرار گرفته و در نتيجه لوس و از خود راضى بار آمده است ، كودكى كه در محيط خانواده ، تنها از عطوفت و مهربانى مداوم و بى حساب والدين برخوردار بوده و هرگز در مقابل رفتار بد و گفتار ناپسند خود، توبيخ و مجازات نديده است ، خلاصه كودكى كه در طول ايام طفوليت با تشويق بدون توبيخ ، با پاداش بدون كيفر و با اميد بدون بيم ، پرورش يافته و به نادرستى تربيت شده است ، خاطرى پرتوقع و شخصيتى زود رنج دارد. او مى خواهد هميشه و در همه جا محبوب مردم باشد و از كوچك ترين بى اعتنايى و عدم توجه دگران ، متاءثر و رنجيده خاطر مى شود.
چنين كودكى ، وقتى به دوران جوانى مى رسد و به محيط اجتماعى قدم مى گذارد، در سازش با مردم و احراز شخصيت با مشكلات گوناگونى مواجه مى گردد و خيلى زود شكست مى خورد. او انتظار دارد همه مردم از ديدنش مسرور شوند و با نداشتن شرايط صلاحيت و شايستگى ، بزرگش بدانند و به توقعاتش جامه عمل بپوشند.
او كه در دوران كودكى مطاع و فرمانرواى مطلق خانواده بوده و در نظرش مخالفت و بى اعتنايى مفهومى نداشته است ، وقتى مى بيند مردم به وى اعتنا ندارند و به علاوه در مقابل توقعات بى جا، استهزايش مى كنند، خود را مى بازد، مرعوب مى شود و از ترس تمسخر و اهانت ، تماس خود را با جامعه كم مى كند.
اين طبقه از مردم اكثرا شامل زنان و مردانى هستند كه بر اثر تربيت غلط، از ميدان نبرد حيات عقب نشينى كرده اند.
((مك برايد مى گويد: اخيرا در قلب شهر لندن ، به ناطق دوره گردى برخورد كردم كه از همه جهت در منتهاى سلامت بود و ضمن بيانات خود شكوه داشت وقتى كودك بوده ، همه كس او را دوست داشته ، ولى حالا كه مردى شده كسى به او توجه ندارد. اين ناطق ، نان خود را مثل گدايان دوره گرد با گرفتن كلاه در مقابل مردم جمع مى كرد. همين مرد اگر انرژى خود را صرف امور تعليماتى مى كرد، هم نان مى خورد هم دوستان زيادى به چنگش مى افتاد. اما او از زندگى ترسيده بود و به طورى كه از گفتارش بر مى آمد، آرزو داشت به دوران كودكى و طفيلى گرى گذشته برگردد و حاضر نبود اتكاى به نفس و استقامت خود را به كار اندازد.
درست همان طور كه يك گل ناز پرورده خانگى در مقابل بادهاى سرد زمستانى تاب مقاومت ندارد، يك كودك ناز پرورده عزيز دردانه هم در برابر ناملايمات زندگى ، ذره اى از خود استقامت نشان نخواهد داده .))(273)
فرزند خرد را به مشقت بزرگ كن
كز زحمت است هر كه به راحت رسيده است
ورنه ز چشم دهر بيفتد چه طفل اشك
آن بى هنر پسر كه تو را نور ديده است
پيوسته در نياز و نقم پايد آن پسر
كو را پدر به ناز و نعم پروريده است
آسان كشد به ساحل مقصود رخت بخت
آن ناخدا كه سختى دريا كشيده است
ناز پروردگان كه همواره از حمايت هاى نابه جاى پدر و مادر برخوردار بوده و در نتيجه زبون و بى شخصيت بار آمده اند، در جوانى و بزرگسالى نيز همچنان كودكانه فكر مى كنند و از سازش با مردم عاجزند و از قبول مسئوليت اجتماعى خوف و هراس دارند. اينان حتى جراءت نمى كنند كه همسرى اختيار نمايند و مسئوليت عائله اى را به عهده بگيرند و اگر فرضا به اين كار تن در دهند، زن بزرگ تر از خود مى گيرند كه براى آن ها نقش مادر را ايفا نمايد و اگر زنى در حدود سن خود بگيرند، از وى توقع مادرى دارند.
اين قبيل جوانان نيز مانند گروه تحقير شده ، اگر به اصلاح خوى ناپسند خود مصمم شوند، مى توانند با محاسبه دقيق به منشاء روانى ترس خويش پى ببرند و با طرح برنامه هاى صحيح عملى خود را درمان نمايند و خويشتن را از شر آن خلق مذموم آزاد سازند.
يكى ديگر از ترس هايى كه مايه نگرانى و تشويش خاطر جوانان است و مى تواند باعث شكست شخصيت آنان گردد، ترس ‍ آموزشگاهى و خوف محروميت از تحصيل است ، به خصوص در جوانانى كه يك يا چند بار در امتحان مردود شده باشند. ولى اين ترس را نيز مى توان با بررسى و محاسبه صحيح و استفاده از افكار مردان شايسته ، برطرف نمود و موجبات پيروزى و موفقيت را فراهم آورد.
((دانشجويى چون يك بار و دو بار از امتحان رياضى رد شده بود، دلايلى بر پوچى اين علم اقامه مى كرد. يا اگر شنوندگان را مهياى شنيدن نمى ديد، شرحى از بى استعدادى خود در اين رشته مى گفت و خويش را فريب مى داد. تا آن كه خوشبختانه با استاد مهربانى برخورد كه در طى چند جلسه ، كمال اهميت و لزوم رياضى و قابليت او را در تحصيل اين دانش به وى ثابت كرد و تحصيلات او را زير نظر گرفت تا دانشجوى شكست خورده و ترسيده ، كه خود را در مقابل رياضى حقير و نالايق مى دانست ، عاقبت رياضى دان معروفى شد.))(274)
در دوران شباب ، ترس هاى ديگرى دامن گير جوانان مى شود كه همه آن ها با تصميم و اراده جدى قابل درمان اند.
قال على عليه السلام : ان كنتم للنجاة طالبين فارفضوا الغفله و اللهو و الزموا الجهاد و الجد.(275)
على عليه السلام فرموده : اگر طالب نجات و رستگارى هستيد، بى خبرى و غفلت را ترك گوييد و پيوسته ملازم كوشش و مجاهده باشيد.
22. جوان و آزادى
قال الله العظيم فى كتابه : ... بل يريد الانسان ليفجر امامه .(276)
آزادى از بزرگ ترين نعمت هاى زندگى و از گران بهاترين سرمايه هاى سعادت مادى و معنوى انسان است . خواهش آزادى و حريت با سرشت بشر آميخته شده و از مطبوع ترين و گواراترين تمايلات طبيعى آدمى است .
در شرايط آزاد، عقل مى تواند به درستى فكر كند و به قدر توانايى خود به درك حقايق نائل گردد. در پرتو آزادى ، بشر قادر است استعدادهاى مادى و معنوى خويش را به فعليت بياورد و در نتيجه به كمال لايق خود برسد. در محيط آزاد ممكن است تمام خواهش هاى غريزى و تمايلات طبيعى با اندازه گيرى صحيح ارضا شوند و زندگى را مطبوع و دلپذير سازند.
خلاصه ، تمام افراد بشر از هر ملت و نژاد، شيفته حريت و آزادى هستند و از اسارت و محدوديت رنج مى برند و اگر روزى آزاديشان از كف برود، تا آن جا كه قدرت دارند مجاهده مى كنند تا محبوب از دست رفته را بازگردانند.
نه تنها انسان علاقه مند به آزادى است و براى درهم شكستن عوامل محدوديت مجاهده مى كند، بلكه در جهان حيوان نيز طلب به همين منوال است . موقعى كه پرنده آزادى در قفس زندانى مى شود، قرار و آرام خود را از دست مى دهد. با وحشت و نگرانى به هر سو مى پرد و ديوانه وار خود را به اطراف قفس مى زند مگر راه فرارى پيدا كند و خويشتن را از بند اسارت برهاند و آزادى خويش را باز يابد.
با آن كه صياد تمام وسايل زندگى اش را در قفس آماده نموده و بهترين آب و دانه را در اختيارش گذارده است ، حيوان اعتنا نمى كند و با زبان حال به صياد مى گويد آب و دانه ، بدون آزادى ارزشى ندارد و همچنان به اميد آزادى به مجاهده و كوشش خود ادامه مى دهد.
بايد توجه داشت كه در نظر مردان الهى و دانشمندان بشر، آزادى با افراط كارى و لاابالى گرى فرق دارد. آزادى مايه پيروزى و رستگارى و افراط كارى باعث سقوط و تباهى است . آزادى ، فضايل اخلاقى را احيا مى كند و آدمى را به مدارج عاليه انسانى مى رساند و لاابالى گرى فضيلت را مى كشد و آدمى را از حيوان پست تر مى سازد. آزادى ، غرايز طبيعى را در جاى خود به كار مى برد و جامعه را خوشبخت و كامروا مى كند و لاابالى گرى غرايز را به تندروى هاى نابه جا وا مى دارد و آدمى را در منجلاب فساد و ناپاكى مى افكند. آزادى مايه نظم اجتماعى و سازنده تمدن انسانى است و لاابالى گرى برهم زننده نظم و آرامش و به وجود آورنده فساد و هرج و مرج است . خلاصه ، آزادى مشعل فروزانى است كه راه انسانيت را روشن مى كند و آدمى را به مسير خوشبختى سوق مى دهد و بر عكس ‍ تندروى و افراط كارى آتش مشتعلى است كه مى تواند ريشه فضيلت را بسوزاند و اساس سعادت را بر باد دهد.
يكى از تمايلات سوزانى كه با فرارسيدن دوران شباب به شدت و نيرومندى در نهاد جوانان بيدار مى شود و آنان را مجذوب و دلباخته خود مى سازد، خواهش آزادى و حريت است . ولى نه آزادى معتدل و معقول بلكه آزادى تند و افراطى .
جوان به طبع جوانى ، آزادى بى قيد و شرط مى خواهد. در نظر جوان ، سخن از عقل و منطق ، از قانون و مقررات و از مصلحت و اندازه گيرى بسى نامطلوب و بى ارج است . چيزى كه مورد علاقه جوان است و با شور و شوق از پى آن مى رود ارضاى آزاد غرايز و كامرانى مطلق در نيل به خواهش هاى نفسانى است و اين مقصود تنها در آزادى نامحدود و بى حساب قابل اجراست . لذا گفته اند جوانى دوران تندروى و ميانسالى دوران اعتدال و پيرى دوران محافظه كارى است .
ويل دورانت مى گويد:
((جوان ، كه پس از سال ها نازپروردگى از خانواده به اجتماع قدم مى نهد، خود را آزاد مى يابد و جام لذت آزادى را تا جرعه آخر سر مى كشد و با توحش نعره مى زند و مى رود تا دنيا را بگيرد و از نو بسازد.
جوانى ، مانند خدايان ، جسور و بى باك است . آشوب و ماجرا را بيش از غذا دوست مى دارد. عاشق برترين چيزها و مبالغه ها و نامحدوديت هاست ، زيرا انرژى فراوان دارد و سخت مى كوشد تا قدرت خود را آزادى و رهايى بخشد و هر چيز تازه و خطرناك را دوست مى دارد. جوانى انسان ، به نسبت و اندازه خطراتى است كه پيش مى گيرد. جوان ، با اكراه و بى ميل به نظم قانون تن مى دهد. آن جا كه نعره و فرياد وسيله حياتى اوست ، از او سكوت و خاموشى مى خواهند. آن جا كه سخت مشتاق فعاليت است ، از او آرامى و انفعال مى خواهند.
آن جا كه از خون خودش پيوسته مست است ، از او اعتدال و هشيارى مى خواهند.
جوانى سن بى قيدى و بى بند و بارى است و شعار آن اين است : هيچ چيز مانند زياده روى ، مايه كاميابى نيست .
جوانى خستگى ناپذير است . زندگى او در زمان حال است و افسوس گذشته را نمى خورد و از آينده نمى ترسد و با خوش دلى و سبك روحى ، از تپه اى بالا مى رود كه قله ، آن طرف ديگر را از چشم او پنهان داشته است .
جوانى سن احساسات تند و رغبات ناافسرده است . هنوز تكرار و نوميدى ، حوادث را تلخ و ناگوار نساخته است . آن چه مهم و با شكوه است ، شور و شوق است . خوشى يعنى آزادى غرايز و چنين است جوانى .
در نظر بيشتر مردم دوره زندگى واقعى همان دوره جوانى است . بيشتر مردم در چهل سالگى ، جز خاطره و يادبود چيزى نيستند و خاكسترى هستند از آتشى كه زمانى شعله ور بوده . آن چه در زندگى غم انگيز است ، اين است كه در آن عقل و حكمت وقتى فرا مى رسد كه جوانى از دست رفته است . كاش جوانى مى دانست و پيرى مى توانست .))(277)
ايام جوانى دوران بى قرارى و تندروى است . دوران شورش و طغيان است . جوان ميل دارد حدود مقررات اجتماعى را ناديده انگارد و به آداب و رسوم ملى پشت پا بزند و در راه ارضاى تمايلات خويش ، از آزادى هاى تند و بى حساب استفاده كند و به هر صورتى كه ميسر است ، به هدفهاى درونى و خواهش هاى نفسانى خود نايل گردد. چه آزادى بر طبق مقررات و قوانين اجتماعى جوابگوى تمنيات جوانان نيست و ارضاى تمايلات غريزى در حدود عقل و مصلحت ، آنان را راضى و خشنود نمى سازد.
عواطف و احساسات جوانان به طور طبيعى حاد و آتشين است و آزادى هايى كه بر وفق مصلحت و به موجب مقررات و قوانين اجتماعى مجاز شناخته شده به نظرشان نارسا و غير واقعى است و نمى تواند غرايز طوفانى آن ها را قانع و اشباع نمايد.
به علاوه ، جوانان كه تازه از حقارت دوران كودكى خلاص شده و از وابستگى به بزرگسالان آزاد گشته اند، مى خواهند با روش هاى تند و افراطى خويش ، عكس العمل شديدى در مقابل محدوديت هاى دوران كودكى نشان بدهند و حقارت گذشته خود را با سرعت و شدتى هر چه بيشتر جبران نمايند. اين كار در چهارچوب آزادى هاى عقلى و قانونى ميسر نيست ، لذا در بعضى از مواقع ، از مرزهاى آزادى عقلانى و حساب شده تجاوز مى كنند و به كارهاى مضر و ناروا دست مى زنند.
به علاوه ، زندگى ميدان مبارزه و صحنه نبرد و كشاكش است . وقتى جوان نوخاسته ، كه سرد و گرم روزگار را نديده ، بر خلاف انتظار به رقابت ها و مزاحمت هاى اجتماعى بر مى خورد و با شكست مواجه مى شود، رنگ عصيان و طغيان به خود مى گيرد و براى تسكين خشم خود، به تمام حدود و مقررات پشت پا مى زند و احيانا با كارهاى خطرناكى كه مرتكب مى شود مفاسد غير قابل جبرانى به بار مى آورد.
((جوان با دريافت جهان اجتماعى ، شرور و زشتى را نيز كشف مى كند و از اطلاع بر طبيعت انسان متوحش مى گردد. هنگامى كه در خانواده پرورش مى يافت ، اصل اولى ، كمك متقابل و يارى قوى به ضعيف و تقسيم غنايم بود، اما جوان در مى يابد كه در اجتماع ، اصل اولى ، رقابت و مبارزه براى حيات و از ميان رفتن ضعيف و بقاى قوى است . جوان از اين معنى تكان خورده ، شورش ‍ مى كند.))(278)
گرچه اقتضاى جوانى آزادى نامحدود و بى حساب است و جوانان طبعا مايل به تندروى و افراطاند ولى اعمال اين تمايل ، قطعا به مصلحت آنان نيست . جوانان اگر به زندگى خود علاقه دارند و خواهان خوشبختى و سعادت خويش هستند، بايد در اعمال غرايز از زياده روى بپرهيزند و به رغم تمايل خويش به آزادى ، در حدود مصلحت قانع باشند. بايد از خواهش هاى بى حساب خويش چشم بپوشند و تمنيات نارواى خود را سركوب كنند، و گرنه نفس متجاوز و سركش ، آنان را به پرتگاه هاى خطرناك مى كشد و خوشبختى و سعادتشان را تباه مى سازد.
قال على عليه السلام : اقمعوا هذه النفوس فانها طلقة ان تطيعوها تنزع بكم الى شر غاية .(279)
على عليه السلام فرموده است : اين نفوس سركش را مقهور كنيد و از خواهش هاى نادرستشان باز داريد كه خودسر و بى قيدند. اگر خواسته هاى آنها را پيروى نماييد و به تمنيات نامشروعشان جامه عمل بپوشيد، سرانجام شما را در بدترين پرتگاه مى افكنند.
((انگيزه ها و دواعى ما مانند بادى است كه براى راندن كشتى سودمند است ، اما نبايد بادبان كشتى را به حال خود بگذاريم ، در آن صورت ما را مانند بردگان و غلامان با خود خواهد كشانيد. هر كسى در عمر خود يكى از آن كسانى را كه در بند آز يا شهوت و يا ستيزه جويى يا پرگويى و يا قمار بازى باشد، ديده است . آزادى كامل هر يك از اين صفات ، مايه ويرانى خوى و منش ‍ است .
تسلط معرفت بر ميل رغبت ، جوهر واقعى عقل و اساس و سلاح ضبط نفس است و تسلط بر نفس ، مهم ترين چيزى است كه براى بناى خوى و منش لازم است . يا بايد دنيا ما را زير انضباط درآورد و يا بر خود مسلط گرديم .))(280)
براى آن كه جوانان بدانند كه آزادى بى قيد و شرط، با توجه به موانع طبيعى اساسا غير ممكن است ، براى آن كه متوجه شوند افراط و تندروى در اعمال غرايز با رستگارى و سعادت بشر ناسازگار است و خلاصه براى آن كه واضح شود كه تعديل غرايز و اندازه گيرى آزادى ، يك ضرورت اجتناب ناپذير در زندگى فردى و اجتماعى است ، در اين بحث ، به اختصار بعضى از موانع آزادى توضيح داده مى شود. اميد است براى نسل جوان مفيد و سودمند باشد.
اولين عاملى كه از دوران كودكى تا پايان عمر، آزادى ما را به مقدار قابل ملاحظه اى محدود مى كند و آدمى را وامى دارد كه از بسيارى از خواهش ها و تمايلات خود چشم بپوشد، موانع طبيعى است .
طفل با طبع آزاد خود ميل دارد هر جا كه مى خواهد برود و هر چه را كه مى بيند بر دارد و هر چيزى را كه مايل است بخورد و از مزاحمت مربى داناى خود خشمگين مى گردد. ولى وقتى از بلندى پرت مى شود و آسيب مى بيند، وقتى دست به آتش مى زند و مى سوزد، وقتى خود را به آب مى افكند و نفسش قطع مى شود، وقتى كه بر اثر غذاى نامناسب دچار بيمارى شده و از درد و تب اظهار ناراحتى مى كند، مى فهمد آن طورى كه مايل است آزاد نيست و نمى تواند به همه خواسته هاى خود جامه عمل بپوشد. او به هر نسبتى كه رشد مى كند و فهمش افزايش مى يابد، به محدوديت خود بيشتر پى مى برد.
دوران كودكى سپرى مى شود. ايام جوانى و سپس دوران پيرى فرا مى رسد، ولى قوانين نيرومند طبيعت ، همچنان سد راه بسيارى از تمايلات ماست و به احدى اجازه تندروى و آزادى مطلق نمى دهد.
بشر ناگزير است كه از مقررات نظام آفرينش اطاعت كند و خواسته هاى خود را با آن منطبق سازد. هر كس به منظور ارضاى خواهش هاى نفسانى خويش از مرز قوانين خلقت قدمى فراتر بگذارد و به تصور آزادى بى حساب ، از اوامر طبيعت سرپيچى نمايد، قطعا با كيفر اجتناب ناپذيرش مواجه مى گردد و به نسبت تخلفش مجازات خواهد شد.
تندروى در اعمال غريزه جنسى مايه ناتوانى بدن و ضعف اعصاب است . اعتياد به نوشابه هاى الكلى باعث بيمارى كبد و ديگر عوارض ‍ ناشيه از آن است . شكم پرستى و زياده روى در غذا يا شب بيدارى ها و هيجان هاى عصبى كنار ميز قمار و خلاصه اعمال هر خواهشى بر خلاف قوانين خلقت ، مجازات ناراحت كننده اى به دنبال دارد و متخلف به مقدار تخلفش كيفر مى بيند.
((قوانين طبيعى ، جهانى و سخت اند و در هر كشورى كه باشد، هيچ كس نمى تواند بى آن كه كيفر ببيند، از اطاعت آنها سرپيچى كند. قوانين طبيعى جاودانى هستند و از آغاز پيدايش جهان وجود داشته اند و براى هميشه نيز باقى خواهند بود.
سرعت سير نور هيچگاه تغيير نخواهد يافت . در برابر قانون قوه ثقل ، همه آدميان يكسان اند. براى ما هميشه غير ممكن خواهد بود كه با پاى خود به روى آب راه برويم و يا خود بخود به آسمان صعود كنيم . قوانين تورات لايتغيرند و افراد ديوانه و ناقص عقل ، هميشه از پدران ديوانه و ناقص عقل بوجود خواهند آمد. بافت هاى انسانى چنان ساخته شده اند كه بر اثر الكل فاسدمى شوند.))(281)
((تضاد تاءثر انگيزى بين آزادى فكر و عمل ما و الزامات قوانين طبيعى وجود دارد. كسى كه به بقاى خود علاقه دارد، بايد از اصول دقيقى پيروى كند و به طبيعت حقيقى اشياء احترام بگذارد. استفاده نامحدود از آزادى ، او و بازماندگانش را به فساد و تباهى و مرگ محكوم مى كند.))(282)

next page

fehrest page

back page