على عليه السلام ، اگر مانند بعضى از مردم به اين
قبيل سخنان بى اساس عقيده مى داشت ، لازم بود از شنيدن خبر شكست خود بترسد و به
گفته وى ترتيب اثر دهد و از تصميم حركت در آن ساعت منصرف گردد. ولى اميرالمؤ منين
، كه در مكتب علمى و ايمانى اسلام پرورش يافته بود، به آن سخن غير واقعى اعتنا نكرد
و كم ترين ترس و نگرانى به خود راه نداد و در
كمال صراحت ، گفتار او را رد كرد و به اتكاى خداوند بزرگ در همان ساعت سربازان
خود را به جبهه حركت داد و سرانجام بر دشمن غلبه كرد و با فتح و پيروزى مراجعت
نمود.
((امروز در سراسر دنيا، ترس و غصه ، همچو وبا و طاعون به جان بشر افتاده و سبب
بروز چنان امراضى گشته كه اطبا را دچار حيرت كرده است . و آن چه ما خود حس مى كنيم و
به چشم مى بينيم اين است كه ترس و غصه از قدرت روحى و جسمى و توانايى حافظه
و قابليت كار ما به مقدار زيادى كم مى كند.
مگر ترس مولود تصور نيست ؟ مثلا تصور مى كنيم كه اگر رعد و برق در گيرد، ممكن
است خانه ما بسوزد، يا اگر جنگى بشود خانه و خانمان ما بر افتد، اين ها همه تصور
است و احتمال . بايد به جاى اين كه خود را به اين تصورات تسليم كنيم ، در
مقابل آن ها افكار ديگرى را واداريم و به خود بگوييم كه صاعقه ها زده و به ما آسيبى
نرسيده ، جنگ ها شده كه خانمان ما را ويران نكرده است .
چون وقايع آينده به جز خيال و تصور چيزى نيست ، خود را در آينده چنان تصور كنيد كه
از هر محنت و بلايى در امان خواهيد بود و قلم سرنوشت ، چنان كه تاكنون به حفظ شما
رقم كرده ، از اين به بعد نيز به خير و صلاح شما خواهد رفت . ايمان و خوش بينى را
مايه زندگى قرار بدهيد و خود را از هر گونه ترس و ضعف و اندوه برى بپنداريد،
زيرا هر كس در آينده همان خواهد بود كه خود را مى
پندارد.))(248)
نتيجه آن كه ترس هاى موهوم و نا به جا، مانند چند موردى كه به آن ها اشاره شد، براى
نسل جوان و نسل كهن مضر و زيان بخش است و همه جا و براى همه مردم ، سد راه خوشبختى
و سعادت است . اين قبيل ترس ها شخصيت آدمى را در هم مى شكند. عزم و اراده را
متزلزل مى كند. حس اعتماد به نفس را تضعيف مى نمايد و موجبات ناكامى و محروميت صاحبش
را فراهم مى سازد.
آيين مقدس اسلام ، ضمن برنامه هاى تربيتى خود، با استفاده از نيروى
عقل و استمداد از قدرت عظيم ايمان ، مسلمين را از شر ترس هاى مضر و غير واقعى نجات داد
و آنان را از اسارت و ذلت آزاد نمود.
ترس هاى گوناگونى كه اغلب در دوران شباب بروز مى كند و نوبالغان و جوانان را
در سازش هاى اجتماعى دچار نگرانى و اضطراب مى نمايد و باعث خودباختگى و شكست
شخصيت آنان مى شود، ريشه هاى مختلف دارد.
بعضى از ترس ها در جوانان ناشى از ناموزونى صفات موروثى و
معلول نقايص يا عيوب عضوى آن هاست . كودكى كه با چشم پيچيده يا كور، در رحم
ساخته شده است ، طفلى كه با لب شكافته يا انحراف دست و پا متولد شده و خلاصه
مولودى كه در اندامش يك يا چند نقص طبيعى مادرزاد وجود دارد، وقتى بزرگ مى شود،
همواره در خود احساس حقارت و كمبود مى كند و هر چه پيشتر مى رود، اين احساس در وى
شديدتر مى گردد.
موقعى كه به حد بلوغ و جوانى مى رسد، از ورود در اجتماع و آميزش با مردم خائف و
نگران است و مى ترسد از اين كه ، به او بخندند و مورد تمسخر و استهزايش قرار دهند
يا لااقل با ديده تحقير و پستى به وى نگاه كنند. بديهى است چنين جوانى نمى تواند
به آسانى در جامعه اظهار وجود كند و شخصيت خود را اثبات نمايد.
((يك خال يا لكه كوچكى كه در صورت يك دختر زيبايى باشد، يا كجى استخوان پا
يا ستون فقرات و نواقص مشابه آن ها، مى تواند انسان را از
اول تا آخر عمر زير فشار عقده حقارت شكنجه دهد. كودكى كه ضعف يا نقص بدنى دارد،
مجبور است كه پيوسته مورد سرزنش و تمسخر همبازى هاى سالم خود بوده و به واسطه
همان نقص بدنى قادر به دفاع از خود نباشد. تنها عكس
العمل او اين است كه فقط به روى خودش نياورد، ولى همين خودخورى و سركوبى غرور و
احساسات است كه مقدمه بدبختى هاى بعدى و ناراحتى هاى فكرى او مى شود.
احساسات جريحه دار، وقتى كه به وسيله اى التيام نيافت ، به ضمير ناآگاه مى خزد و
تمام انرژى هاى سركوفته را دور و بر خود جمع كرده و مايه تباهى انديشه و
اختلال فكر مى گردد.))(249)
جوان محصلى كه لكنت زبان داشت و نمى توانست روان سخن بگويد، در نامه خود نوشته
بود با آن كه خوب درس خوانده ام و هميشه در امتحانات
قبول شده ام ، ولى كندى زبانم مرا به سختى رنج مى دهد، جراءت ندارم با كسى صحبت
كنم ، هميشه در آخر كلاس مى نشينم و حتى المقدور خود را از چشم دبير پنهان نگاه مى دارم
، زيرا مى ترسم از من سؤ الى كند و در جواب ، زبانم بگيرد و همكلاسانم مرا استهزا
نمايند. نوشته بود جراءت نمى كنم ساعت به دستم ببندم از ترس اين كه مبادا كسى از
من وقت را سؤ ال كند و در جواب ، بر اثر لكنت زبان ، مورد تحقير و اهانت واقع شوم .
((تجزيه و تحليل
روانى كه از يك استاد دانشگاه به عمل آمد، نشان داد كه عقده حقارتى كه وى از آن رنج مى
برده ، از دوران تحصيلى او در دبستان به وجود آمده بوده است . بدين معنى كه وى
بلندترين شاگردان بود و هنگام بازى يا استراحت و تفريح ،
قبل از همه ، او به چشم اولياى مدرسه مى رسيد. از اين رو هر وقت اتفاقى در مدرسه مى
افتاد، براى تنبيه سايرين ، بلافاصله او را از صف بيرون كشيده و وسيله عبرت قرار
مى دادند. هر چند در پاره اى از موارد اين عمل به جا بود، ولى اين
طفل از همان وقت احساس مى كرد كه در بيشتر مواقع مورد ظلم و ستم قرار گرفته است و
اين بدبختى هم علتى جز بلندى قد او نداشته است
.))(250)
خوشبختانه با پيشرفت هايى كه در علوم مختلف نصيب بشر شده است ، در جهان امروز،
پاره اى از عيوب و نقايص موروثى ، مانند شكاف لب و پيچيدگى چشم و عوارضى
نظاير آن ها علاج پذيرند.
جوانى كه به عيب موروثى قابل اصلاح گرفتار است ، اگر در شرايط مساعد درمانى
قرار گيرد و بتواند ناموزونى عضوى خويش را برطرف نمايد، عقده درونى اش گشوده
مى شود و قهرا از احساس حقارت و ترس ناشى از آن رهايى مى يابد.
جوانى كه قيافه نامطبوع يا لنگى پايش قابل علاج نيست ، اگر از ترس سخريه و
اهانت دگران منزوى گردد و از سعى و مجاهده باز ايستد، نه تنها با اين
عمل نقص عضوى خود را جبران ننموده و راه سعادتى به روى خويش نگشوده است ، بلكه
بر عكس ، خود را محروم تر ساخته و روز به روز ترسش بيشتر و بدبختى اش فزون
تر مى گردد.
چنين جوانى موظف است :
اولا، استعدادهاى عقلى يا بدنى خود را بشناسد و لياقت خود را در فعاليت هاى زندگى
تشخيص دهد و به كارى كه شايستگى دارد دست بزند و تمام نيروى خود را در راه
نيل به آن بسيج نمايد.
ثانيا، در برخوردهاى اجتماعى ، حتى المقدور خود را فراموش كند و به جاى توجه به
نقص عضو خويش ، متوجه دگران باشد. يا آن كه خود را با كسانى كه نقص و عيب بزرگ
ترى دارند مقايسه نمايد و بدين وسيله از رنجهاى درونى و ناراحتى هاى خويش بكاهد.
به نظر مى رسد اجراى اين برنامه ، استعدادهاى درونى وى را سريعا به فعليت مى
آورد و او را در مدت كوتاهى به كمال لايقش مى رساند و بر اثر پيروزى و موفقيتى
كه به دست آورده ، حقارت درونى و نقص ساختمانى اش جبران مى شود، و در نتيجه ،
شخصيت شايسته خود را در جامعه احراز خواهد كرد.
قال اميرالمؤ منين عليه السلام : اكثر النظر الى من فضلت عليه فان ذلك من ابواب
الشكر.(251)
على عليه السلام فرموده است : بيشتر توجهت به كسانى باشد كه تو بر آنها
برترى دارى . چه اين خود يكى از درهاى شكرگزارى و استفاده از نعمت هاى الهى است .
عن ابى عبدالله عليه السلام : قال انظر الى من هو دونك فتكون لانعم الله شاكرا و
لمزيده مستوجبا و لجوده ساكنا.(252)
امام صادق عليه السلام فرموده است : براى تسكين خاطر و تخفيف اندوه خود، همواره به
كسى نظر كن كه نصيبش از نعمتهاى الهى كمتر از توست تا شكر نعمت هاى موجود را به
جاى آورى و براى افزايش نعمت خداوند، شايسته باشى و قرارگاه عطيه الهى گردى .
كسى كه دچار سنگينى گوش يا لكنت زبان است ، اگر خود را با مردم كر و
لال بسنجد، كسى كه گرفتار پيچيدگى چشم يا لنگى پاست ، اگر خويش را با افراد
كور و افليج مقايسه نمايد، از تاءثر و اندوهش كاسته مى شود و مى تواند از
عقل و هوش يا دست و بدن سالم و خلاصه از ساير سرمايه هايى كه در اختيار دارد،
استفاده كند و در پرتو سعى و كوشش ، از نعمتهاى تازه اى برخوردار گردد.
بر عكس ، كسى كه به علت يك نقص عضو، نشاط و اميد را در خود بميراند و بر اثر
افسردگى و تاءثر خاطر، ساير نعمت هاى الهى را ناديده انگارد و از آن ها بهره نگيرد،
شايسته ناكامى و محروميت است . او هرگز نمى تواند از ذخائر درونى خويش استفاده
نمايد و موجبات رشد و سعادت خود را فراهم آورد.
جوانان معلول و ناقص عضو، همواره بايد بخاطر داشته باشند كه در گذشته و
حال ، مردم بسيارى در جهان قدم گذاردند كه با ابتلاى به نقايص و عيوب موروثى ، با
منظر كريه و ناموزونى اندام ، بيم و هراس به خود راه نداده و از زندگى و
نيل به سعادت نااميد نشدند. اينان با عزمى راسخ به كارهاى علمى و عملى دست زده و از
استعدادهاى درونى خويش استفاده بسيار برده و عمر خود را به عزت و خوشبختى بر سر
آورند. بعضى از آن ها، بر اثر لياقت طبيعى و مجاهدات پى گير، عالى ترين مدارج
علمى و فنى را پيموده و به درخشان ترين شخصيت و شهرت اجتماعى
نايل آمدند.
نتيجه آن كه يك قسمت از ترس هاى جوانان ، كه مانع آميزش هاى اجتماعى و باعث شكست
شخصيت آن هاست ، ناشى از نقايص و عيوب بدنى و خلاصه ناموزونى صفات موروثى
است .
به شرحى كه اشاره شد، اين قبيل جوانان ، تا جايى كه قادرند، بايد نقايص خود را
ناديده انگارند و با سعى كوشش استعدادهاى طبيعى خويش را در يكى از رشته هاى علمى
يا عملى كه شايستگى دارند، پرورش دهند و از اين راه حقارت خود را جبران و شخصيت
خويش را احراز نمايند.
بعضى از ترس هاى جوانان ، معلول صفات اكتسابى و ناشى از تربيت هاى نادرست
دوران كودكى است . خشونت و سختگيرى هاى بى مورد يا نوازش و مهرورزى هاى نا به
جاى پدران و مادران نسبت به فرزندان و همچنين پاره اى از شرايط نامطلوب محيط خانواده
، در روان كودك اثر بد مى گذارد و در ايام جوانى به صورت هاى مختلف ، از آن جمله
بيم از معاشرت هاى اجتماعى و ترس از سازگارى صحيح با محيط زندگى آشكار مى
گردد.
((حقيقتى كه روز به روز بيشتر آشكار مى شود اين است كه ادراكات دوران بچگى و
وقايع و تجارب آن ، بر زندگى بعدى و شخصيت انسان اثر قاطعى دارد. با جراءت مى
توان گفت كه اين ادراكات و تجارب ، سلامتى ، بيمارى و خوشبختى يا بدبختى افراد
را در تمام عمر پى ريزى مى نمايد.
طفل ، در اولين سالهاى كودكى ، تار و پود زندگى اش را مى سازد و از همان روزهاى
اولى كه گهواره را ترك مى گويد، هر چه بايد بشود يا نشود، شده است . همچنان كه
نهال نورسته اى ، اگر كج يا راست تربيت شود، تا آخر عمر همان طور مى ماند، مسير
زندگى آدمى هم از اين قانون مستثنا نيست .))(253)
براى توضيح و تبيين اين مطلب ، كه قسمتى از ترس هاى جوانان در سازش هاى اجتماعى
و اثبات شخصيت ، ناشى از تربيت هاى غلط دوران كودكى است ، بر
سبيل نمونه به پاره اى از موارد آن اشاره مى شود.
تربيت صحيح و ثمر بخش ، آن تربيتى است كه بر اساس بيم و اميد استوار باشد.
يعنى آن كس كه در معرض تعليم و تربيت قرار مى گيرد، بايد احساس كند كه در
مقابل انجام وظيفه ، شايسته پاداش است و در برابر تخلف از وظيفه ، استحقاق كيفر دارد.
اميد به پاداش آدمى را به انجام وظايف و تكاليف مقرره تشويق و دلگرم مى كند و به
فعاليتش مى افزايد و ترس از مجازات ، وى را از تخلف و سرپيچى از مقررات باز مى
دارد.
در مكتب آسمانى اسلام ، بناى تربيت بر همين
اصل اساسى پايه گذارى شده و هر مسلمان وظيفه شناسى مكلف است همواره خود را بين
خوف و رجا بداند. يعنى نه هرگز خويشتن را از عذاب الهى ايمن دانسته و نه هرگز خود
را از رحمت واسعه خداوند نااميد پندارد.
قال ابو عبدالله عليه السلام : كان ابى يقول انه ليس من عبد مؤ من الا و فى قلبه
نوران نور خيفه و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا و لو وزن هذا لم يزد على
هذا.(254)
امام صادق عليه السلام از پدرش نقل كرده است كه مى فرمود: هيچ بنده مؤ منى نيست مگر
آن كه در قلبش دو روشنى وجود دارد. يكى نور ترس و ديگرى نور اميد. اين دو احساس در
نهاد مردم با ايمان آن چنان متساوى است كه اگر سنجيده شوند، هيچ يك بر دگرى
فزونى ندارد.
بر هم خوردن موازنه بيم و اميد و از دست رفتن
تعادل خوف و رجا، آثار نامطلوبى در نهاد آدمى به جاى مى گذارد و افراد را از روش
صحيح انجام وظايف علمى و عملى باز مى دارد. خوف بيش از رجا مايه ياءس و نااميدى ، و
اميد بيش از بيم باعث غرور و لاابالى گرى است .
اكنون جاى اين پرسش است كه آيا مربيان جامعه نيز موظف اند در راه اجراى برنامه هاى
آموزشى و پرورشى به اين دو نيرو به طور متساوى تكيه كنند، يا آن كه مى توانند از
يك نيرو بيش از نيروى ديگر استفاده نمايند؟
كارشناسان تعليم و تربيت ، پس از آزمايش هاى دقيق روانى به اين نتيجه رسيده اند كه
اميد به پاداش بيش از ترس از كيفر، آدمى را به يادگيرى وامى دارد و تشويق بيش از
توبيخ ، موجبات پيشرفت علمى و تربيتى را فراهم مى آورد. مربيان اگر بتوانند با
روش صحيح و عاقلانه از نيروى تشويق استفاده زيادترى كنند، قطعا در اجراى برنامه
هاى خود توفيق بيشترى به دست خواهند آورد.
نرمان ل . مان مى گويد:
((آيا ستودن كسان براى كارى كه كرده اند، در يادگيرى آنان مؤ ثرتر است يا
سرزنش كردن براى خطاهايى كه مرتكب شده اند؟ يكى از بهترين آزمايش هايى كه در اين
موضوع به عمل آمده است ، آزمايش زير است :
آزمودنى ها 106 دختر از كلاس چهارم و ششم ابتدايى بودند. اين عده را به چهار گروه
تقسيم كردند. ديدند كه استعداد حساب در همه گروه ها يكسان است . كارى كه به آن ها
رجوع كردند اين بود كه در پانزده دقيقه وقت ، هر قدر بتوانند از سى مسئله حساب كه
به آن ها رجوع شده بود، حل كنند. آزمايش پنج روز
طول كشيد.
گروه اول را هر روز جلو كلاس برپا مى داشتند و آنان را براى بدى كارشان (بدون آن
كه به نتيجه كار آنها توجه كرده باشند) سرزنش مى كردند. اين گروه البته نمى
دانست كه چه مقدار مسائل را درست حل كرده است . گروه دوم را باز بدون توجه به نتيجه
كار، در مقابل كلاس برپا مى داشتند و آنان را مى ستودند. به گروه سوم چيزى نمى
گفتند، لكن آنان شاهد ماوقع بودند، گروه چهارم به كلى از اين جريانات
غافل بودند و در اطاق جداگانه در آزمايش شركت مى كردند.
نتيجه آزمايش به اين صورت در آمد كه عده متوسط مسائلى كه هر گروه در روز
اول حل كرده بود، يكى بود. يعنى دوازده مسئله . در روز دوم گروه ستوده شده و گروه
سرزنش شده پيشرفت متساوى داشتند، يعنى هر دو شانزده مسئله
حل كردند. از آن روز به بعد، گروه سرزنش شده پس افتاد و گروه ستوده شده پيشرفت
كرد و دو گروه ديگر پيشرفت معينى نكردند.))(255)
مكتب آسمانى اسلام ، در چهارده قرن قبل ، به اين نكته دقيق روانى ، يعنى برترى
تاءثير پاداش نسبت به كيفر، در پيشرفت برنامه هاى دينى و تربيتى ، توجه
كامل داشته و براى اجراى مقررات اسلامى ، به اميد رحمت خداوند، بيش از ترس از عذاب
الهى تكيه كرده است .
قرآن شريف با آن كه همه جا بشارت و انذار را با هم آورده و به موازات وعده پاداش
الهى از عذاب خداوند نيز سخن گفته است ، ولى كفه اجر وظيفه شناسى را به مراتب
سنگين تر از كفه مجازات تخلف معرفى كرده و پاداش نيكى را چندين برابر كيفر گناه
تعيين نموده است .
من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسيئه فلا يجزى الا
مثلها.(256)
كسى كه يك كار نيك انجام دهد، پاداش ده كار نيك به او داده مى شود و كسى كه مرتكب يك
كار بد شود، يك كيفر مى بيند.
عن الصادق عليه السلام : ثلاثه تجب على السلطان للخاصه و العامه : مكافاة
المحسن بالاحسان ليزدادوا رغبه فيه و تغمد ذنوب المسى ء ليتوب و يرجع عن غيه و
تاءلفهم جميعا بالاحسان و الانصاف .(257)
بفرموده امام صادق عليه السلام ، بر فرمانروايان فرض است كه همواره سه وظيفه را
درباره فرد و جامعه انجام دهند. يكى آن كه نيكوكاران را با پاداش نيك تشويق كنند و از
اين راه ميل درستكارى را در آنان افزايش دهند. ديگر آن كه پرده بدكار را پاره نكنند و
گناهش را مستور نگاه دارند تا از كرده خود پشيمان شود و از راه نادرست باز گردد. سوم
آن كه با روش هاى تفضيل آميز و منصفانه ، موجبات همبستگى و الفت جامعه را فراهم
سازند.
على عليه السلام در ضمن بعضى از نامه هاى رسمى ، از تشويق نيكوكاران سخن گفته و
انجام اين وظيفه مؤ ثر تربيتى را به ماءمورين عالى رتبه دولت خود، صريحا خاطر
نشان فرموده است . از آن جمله به مالك اشتر نوشته است .
فافسح فى آمالهم و واصل فى حسن الثناء عليهم و تعديد ما ابلى ذووالبلاء منهم ،
فان كثره الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض
الناكل .(258)
به آنان ميدان بده تا به آرزوهاى مشروع خويش برسند و پيوسته به نيكى يادشان
نما. كسانى كه با تحمل رنج و زحمت ، به خوبى امتحان داده و انجام وظيفه كرده اند،
خدمتشان را يك به يك به زبان بياور و قدردانى كن . چه آن كه تشويق مكرر از كارهاى
خوب ، دليران را در انجام وظايف تهييج مى كند و ضعيفان ترسو را تشجيع و تشويق مى
نمايد.
كودكى كه در خانواده بر اساس بيم و اميد پرورش يافته و در
مقابل وظيفه شناسى ، به اندازه مناسب پاداش گرفته و در موارد تخلف به مقدار
شايسته كيفر ديده است ، كودكى كه در طول ايام طفوليت همواره از محبت و تشويق به جا و
همچنين از تعرض و توبيخ به موقع پدر و مادر برخوردار بوده و به درستى تربيت
شده است ، خاطرى مطمئن و ضميرى آرام دارد. او در محيط خانواده و از رفتار والدين خود
دريافته است كه انسان وظيفه شناس و درستكار مورد تكريم و تشويق واقع مى شود و
شخص نادرست و متخلف در معرض توبيخ و تنفر قرار مى گيرد.
چنين كودكى ، با اين طرز تفكر، وقتى به دوران جوانى مى رسد و قدم در اجتماع مى
گذارد، بدون ترس و نگرانى با مردم مى آميزد و با اتكاى رفتار و گفتار صحيح خود،
مى تواند در جامعه نفوذ كند و شخصيت اجتماعى خويش را اثبات نمايد.
بر عكس كودكى كه گرفتار پدر و مادر تند خو و سختگير بوده و در
طول ايام طفوليت ، پيوسته مورد تحقير و اهانت قرار گرفته است ، كودكى كه در محيط
خانواده با ترس از توبيخ و سرزنش و احيانا زجر و شكنجه رشد كرده و هرگز لذت
محبت و تشويق را نچشيده است ، خاطرى ناآرام و شخصيتى سركوب شده دارد. او بر اثر
رفتار خشن و بى رحمانه والدين ، اسير عقده حقارت است و همواره خود را ناچيز و پست مى
داند.
چنين كودكى ، با اين خاطرات تلخ و رنج آور، وقتى به دوران جوانى مى رسد، همچنان
خودباخته و مرعوب است و از قدم گذاردن در اجتماع و آميزش با مردم بيم و هراس دارد،
زيرا فكر مى كند من كه ديروز در محيط خانواده جايى جز انزجار و تنفر نداشتم و از پدر
و مادر، سخنى جز توبيخ و ملامت نشنيدم ، اگر امروز هم به محيط اجتماع قدم بگذارم و با
مردم بياميزم ، وضع به همان منوال است و مصائب ديروزم به صورت شديدترى تكرار
خواهد شد. بهتر اين است كه حتى المقدور از جامعه كناره گيرى كنم تا جايى كه ممكن است
، از معاشرت با مردم خوددارى نمايم و خويشتن را با مصائب تازه اى مواجه نسازم .
بدون ترديد يك قسمت از ترس هاى جوانان ناشى از روش هاى موهن و تحقيرآميزى است كه
پدران و مادران در دوران كودكى نسبت به آن ها
اعمال كرده و آنان را مرعوب و بى شخصيت بار آورده اند. آثار خودباختگى و عدم اعتماد
به نفس ، از خلال حركات و سكنات و گفتار و رفتار اين
قبيل جوانان به خوبى مشهود است و اگر خويشتن را درمان نكنند، تا آخر عمر گرفتار
عوارض نامطلوب آن خواهند بود.
((آلرز معتقد است كه ترس به انواع گوناگون ، به طور آشكار يا پوشيده ، در
رفتارهاى نامناسب ظاهر مى گردد. اين رفتارهاى دشوار، به عقيده اكثر روان پزشكان
عبارت اند از لكنت و گرفتگى زبان ، ادرار غير ارادى ، خواب پريشان و يا حركات
عصبى .
ترس يا اضطراب ، اساس تمام حالات عصبى است و
اصل و اساس اكثر ناراحتى هاى عقلى و روانى ترس است . ترس ، علاوه بر ناراحتى هاى
نامبرده سبب مى شود كه آدمى حسود و كمرو گردد و اين دو رفتار تا آخر عمر او را ناراحت
و معذب خواهند كرد.))(259)
پريشان فكرى و اضطرابهاى درونى يا آرامش فكر و اطمينان خاطر هر فردى روى تمام
قواى بدنش عموما در سخن گفتن و اداى كلماتش خصوصا اثر مستقيم دارد. و به عبارت
ديگر، كيفيت و كميت سخنان هر انسانى ، حاكى از وضع درونى و حالت روانى اوست .
قال على عليه السلام : بيان الرجل ينبى ء عن قوه جنانه
.(260)
على عليه السلام فرموده : سخن آدمى حاكى از درجه قدرت روحى و مقدار نيروى معنوى
اوست .
((بيماران روحى دائما به اين درد مبتلا هستند كه يا زيادى و بى مورد و عجولانه حرف
مى زنند يا آن كه كلمات را به زحمت پيدا مى كنند و به هم مى بندند و يا براى
خودنمايى و اظهار علم و اطلاع ، با بياناتى دراز و ميان خالى ، باعث خستگى حاضرين
مى شوند. در صورتى كه شخص سالم هميشه طبيعى و به اندازه و منطقى حرف مى زند و
رعايت احساسات ديگران را هرگز از دست نمى دهد.
از اين روست كه پزشكان روانى ، اين همه به طرز صحبت اهميت مى گذارند و معتقدند كه
فكر و بيان با يكديگر نسبت مستقيم دارند و نشان بهبود فكر، بهبود بيان است
.))(261)
جوانى كه بر اثر سوء تربيت پدر و مادر، دچار عقده حقارت شده و به خود اطمينان
ندارد، همواره گرفتار حالت انفعالى ترس است . او خويشتن را كوچك تر از اين مى داند
كه با جامعه بياميزد و اظهار وجود نمايد. به همين جهت ، موقعى كه با مردم مواجه مى
گردد، خود را گم مى كند و از مجموع حركات ناموزون و گردش چشم و لرز اندام و عرق
پيشانى و سخنان در هم و پراضطراب ، مراتب نگرانى و ترسش به خوبى خوانده مى
شود.
گاهى اين قبيل جوانان ، براى آن كه حقارتشان پنهان بماند و ترسشان آشكار نشود،
به حركات متهورانه اى دست مى زنند و سخنانى كه حاكى از قدرت و شهامت باشد به
زبان مى آورند، غافل از اين كه رفتار و گفتار ساختگى ، ترس باطنى را از ميان نمى
برد و خاطر مضطرب و نگران را آرام نمى كند.
((مانند آن سه كودك كه آنان را به تماشاى باغ وحش برده بودند، همين كه شير را با
آن يال و كوپال ديدند كه در قفس مى غرد و قدم مى زند، يكى از بچه ها زير دامان مادر
پنهان شد و به گريه افتاد. ديگرى رنگ پريده و لرزان گفت : من از شير نمى ترسم
، سومى خيره به شير نگاهى كرد و پا را محكم به زمين زد و گفت : ((مادر جان ، بگذار
بروم به روى شير تف بيندازم .))
((حس ترس در هر يك از اين سه كودك به نوعى ظاهر مى شود،
حال آن كه بغير از اولى ، آن دو تاى ديگر خيال مى كنند كه نمى ترسند يا ترس خود را
به نحوى مى پوشانند.))(262)
ترسهاى نا به جا و بى مورد براى همه طبقات مردم ، به خصوص
نسل جوان كه در بهار عمر و آغاز زندگى اجتماعى قرار دارند، بسى جانكاه و خطرناك
است و اگر پايدار بماند، باعث ناكامى و محروميت و مايه تباهى جسم و جانشان خواهد
بود.
قال على عليه السلام : من هاب خاب .(263)
على عليه السلام فرموده : كسى كه مى ترسد به مقصد نمى رسد و زيان مى بيند.
((ترسى كه به عمل لازم و مفيدى منتهى نشود، جان و تن را مى كاهد. زيرا ترشحاتى
كه در موقع وحشت از غده ها مى شود، اگر به مصرف فعاليت عضلات نرسد، زهرى است
كه در بدن ويرانى مى كند و طرز تفكر و رفتار ما را
مختل مى سازد.))(264)
بيمارى ترس تنها با اظهار قدرت و تظاهر به نترسيدن درمان نمى شود. بلكه بايد
با منشاء روانى و ريشه واقعى آن مبارزه كرد و روح را از اسارتش آزاد ساخت و تا زمانى
كه عقده ترس در نهاد آدمى گشوده نشود، نگرانى و اضطراب همچنان وجود خواهد داشت .
|