بعضى از نوبالغان و جوانان در راه اظهار وجود و اثبات شخصيت خود وضع انقلابى
دارند. اينان تسليم آداب و سنن معمولى نمى شوند و همواره مى خواهند افراد استثنايى
جامعه باشند. آن ها در اين فكر نيستند كه صفات و اخلاق دگران را به طور عادى فرا
گيرند و خود را با وضع اجتماعى موجود منطبق سازند، بلكه مى خواهند حتى المقدور با
روش هاى محيط مخالفت كنند و اين راه شخصيت مخصوصى براى خويشتن احراز نمايد.
مخالفت جوانان انقلابى با آداب و رسوم اجتماعى ، ريشه دار و عميق است و منشاء آن ، تنها
عواطف دوران شباب و تجدد خواهى ، يا مخالفت با تقليد و تخيلات جوانى نيست ، بلكه
در نهاد آنان انگيزه هاى مطلوب و نامطلوبى وجود دارد كه پيوستن مجموع آن ها به
يكديگر، باعث سرپيچى و تخلفشان از روش هاى اجتماعى مى گردد.
گروهى از اين قبيل جوانان ، بر اثر پاره اى از بيمارى هاى روانى يا سوء تربيت
دوران كودكى ، از واقع بينى باز مى ماند و در راه احراز شخصيت ، به روش هاى تند و
انقلابى دست مى زنند و احيانا به طغيان و عصيان مى گرايند. بعضى از آن ها به قدرى
از حقيقت دور مى شوند كه تا پايان عمر به سازش با محيط اجتماعى خويش موفق نمى
گردند.
گروهى ديگر از جوانان انقلابى كسانى هستند كه بر اثر نبوغ ذاتى و فروغ عقلى
خود، از روش هاى ناصحيح اجتماعى سر باز مى زنند و در
كمال واقع بينى ، با آداب و سنن ناپسند جامعه مخالفت مى كنند. اين گروه ممتاز و پر
ارزش نه تنها از اعمال نادرست دگران پيروى نمى كنند و خويشتن را به ناروايى هاى
مردم آلوده نمى سازند، بلكه مى كوشند تا مسير جامعه را نيز تغيير دهند و محيط تازه اى
بر وفق افكار خود به وجود آورند. براى روشن شدن مطلب ، پيرامون هر دو قسمت به
اختصار توضيح داده مى شود.
((گذشته از امراضى جزئى ابراز شخصيت ، امراض فكرى اساسى ترى وجود دارد.
يكى از آن ها مرض پارانوئيا است كه علامت آن منم منم كردن بسيار است و زندگى اجتماعى
را غير ممكن مى سازد.))(165)
((طفل پارانوئياك از همان اوان تولد داراى اخلاقى مخصوص به خود است كه او را به
وضع مخصوصى اصلاح ناپذير مى سازد. از
قبيل غرور فطرى ، كه بر اثر خودخواهى ، بر تمام تمايلاتش غلبه دارد. رشد فوق
العاده حس انانيت و خودپرستى ، بى اعتنايى ، كه از حساسيت فوق العاده شروع مى شود
و حتى ممكن است به فكر آزار دگران منتهى گردد. لحنى كه
معلول منطق غلط اوست و خطر اين حالت در اينجاست كه
طفل پارانوئياك همواره بر اين منطق شكست ناپذير غلط متكى است و از آن صرفنظر نمى
كند. در ذهنش اشياء و موجودات به صورت كاملا غلطى نقش بسته كه گويى در اشعه
منكسرى ديده شده است .
قيافه و رفتار طفل پارانوئياك كاملا معلوم است . صورتش گرفته و سرد و سخت و
غالبا عصبانى است . لبانش باريك و كشيده ، نگاهش ثابت و سرد و زمانى كه مات مى
شود، به هيچ وسيله نمى توان وى را از اين حالت بيرون آورد. شخصيتش
غيرقابل تاءثير و تاءثر است و اين حالت انجماد روحى ، كه اغلب به خوبى نمايان
است ، معرف اوست . چه وضع و حالتش نيز مانند عضلات صورتش بى حركت و بى نشاط
مى ماند.
طفل كاملا خود را مى گيرد و چنان رفتار مى كند كه گويى در
حال حمله است و به همه چيز بى اعتناست . تمام اين ها نشانه شخصيتى است كه ممكن است
در هم بكشند، ولى تغيير نكند و خود را تغيير ندهد. در حركاتش سريع است و از اوان
كودكى كوس استقلال مى زند و سعى مى كند راه زندگى اش را به تنهايى بپيمايد.
بعضى اوقات ، اينگونه اطفال ، به جوامعى كه حس خودخواهى آن ها را ارضا نكرده و آنان
را رنجانده است ، اعلان جنگ مى دهند و چون اشخاصى ناراضى و خطرناك اند، در اطراف
خود سبب خرابى هاى هولناك مى شوند.
نوجوان پانزده ساله بسيار زيبا و متفرعن و بى اعتنايى كه تمام وقت خود را وقف اندازه
گيرى مواد منفجره مى نمود و يك روز مقدارى از آن گردها را منفجر كرد و باعث آتش سوزى
گرديد، از اين قبيل اطفال بود. آيا مى توانيد حدس بزنيد مقصودش از اين
عمل چه بود؟ آرى او مى خواست دنيا را منفجر سازد. تمام دنيا را به معنى اعم و اين جملات
خود اوست و اين هدف بزرگ ، خود نشانه خوبى از اخلاقش مى
باشد.))(166)
((مرض دوم ، هيسترى است كه انتشار آن خيلى كمتر از آن است كه اطباى امراض دماغى در
اواخر قرن گذشته تصور مى نمودند. با اين
حال ، در نزد دختران جوانى كه علاقه به تظاهر و خودنمايى دارند، بسيار ديده مى
شود. اينان ميل دارند مناظرى به وجود آورند، كمدى هايى بازى كنند، از شخصيت معينى
تقليد نمايند و لااقل خود را با نيمى از آرزو و
تخيل خويش وفق دهند.
از همه بيمارى هاى شخصيت تنفرآورتر، جنون پيش رس ، به آن صورتى است كه در
نوبالغان و جوانان پيدا مى شود. فعاليت روحى از حقيقت منحرف مى گردد. عجايب كيفيت
اخلاقى موجب مى شود كه موجود به سوى خود بازگشت نمايد. آن گاه يك نوع بى قيدى
عميقى در مقابل محيط در وى توليد مى شود. اين حالت را اوتيسم مى نامند. مريض ، اوقات
خود را به نشخوار تمام نشدنى مى گذراند. فكر بى حركت مى شود. آنگاه حالتى در
بيمار پديد مى آيد كه گويى از محيط بريده است . اين نوع جنون تدريجى را امروز
شيزوفرنى مى نامند.))(167)
تربيت هاى غلط دوران كودكى نيز مانند پاره اى از بيمارى هاى روانى باعث ناسازگارى
با محيط اجتماعى و شكست شخصيت است . كسانى كه در كودكى خودپسند و متكبر، حقير و
فرومايه ، از خود راضى و نازپرورده يا با صفات مذموم ديگرى نظاير اين ها بار آمده
اند، در دوران بلوغ و جوانى با مشكلات گوناگونى مواجه هستند و نمى توانند به
آسانى خود را با جامعه تطبيق دهند و به شايستگى احراز شخصيت نمايند.
اينان بر اثر شكست هاى درونى و بى اعتنايى هاى مردم به توقعات نادرستشان ، همواره
ناراضى و خشمگين هستند و همه را بد و فاسد الاخلاق مى دانند و اغلب با سرپيچى از
آداب و رسوم اجتماعى يا جنگ و ستيز با مردم ، خاطر آشفته خود را آرام و تحقيرها و اهانت
هاى دگران را تلافى مى كنند. غافل از آن كه با اين
قبيل اعمال ناپسند، نه تنها شخصيتى كسب نكرده و نقايص خود را جبران ننموده اند، بلكه
يك قدم تازه اى در راه بدبختى خود برداشته و
مشكل جديدى بر مشكلات خويشتن افزوده اند.
((بسيارى از كودكان طبيعى كه در ميان افراد فاسد و جنايتكار به دنيا مى آيند و در
چنان محيطى پرورش مى يابند، نمى توانند بالاخره با محيط تطابق نمايند و بعدها يا
زندان ها را پر مى كنند و يا آزادانه جنايت و دزدى را ادامه مى دهند. اين افراد عارى از
مسئوليت را بايد محصول انحطاط و فسادى دانست كه تمدن صنعتى موجد آن گرديده است .
در مدارس جديد، كودكانى كه لزوم تلاش و تمركز فكر و
اصول اخلاقى در تربيت آنها رعايت نشود نيز بدون حس مسئوليت و سطحى بار مى آيند و
بعدها، وقتى اين جوانان با فشار محيط رو به رو مى شوند، در برابر دشوارى هاى
مادى و معنوى زندگى ، جز با گريز و گوشه گيرى و يا جست و جوى كمك و تهيه حامى
، از سازش با محيط عاجز مى مانند و در موارد باريك زندگى دست به جنايت و يا
خودكشى مى زنند.))(168)
((طفلى كه بد تربيت شده ، موقعى كه بزرگ شد، اگر وارث ثروت كلانى باشد،
خواهى نخواهى مجبور به معاشرت و تماس با مردم است و چون اطرافيان خويش را
مثل اطرافيان دوره كودكى بى بند و بار، مهربان و
سهل انگار نمى بيند، ناچار همه را پست و فاسد و غير
قابل معاشرت دانسته و زندگى را بر خود تلخ مى كند و اگر وارث ثروتى از پدر و
مادر نبوده و مجبور باشد براى ادامه زندگى
دنبال كسب و كارى برود، آن وقت است كه بر اثر فقدان حس شجاعت و اعتماد به نفس ،
فاجعه زندگى او شروع مى شود و ميان نااميدى و بدبختى محصور مى گردد. به زودى
در مى يابد كه وى براى زندگى در دنياى تنازع بقاء تربيت نشده است و نمى تواند
به تنهايى روى پاى خود بايستد و ناچار در صف كسانى در مى آيد كه نه تنها سربار
جامعه اند، بلكه پارازيت مردم اند. مثل جيب برها، فالگيرها، قماربازها، ميخوارگان و
غيره .))(169)
نتيجه آن كه سرپيچى و مخالفت اين گروه از جوانان ، كه داراى شخصيت انقلابى هستند
و با روشهاى اجتماعى سازش نمى كنند، ناشى از نقايص روانى و بيمارى هاى روحى
آنان يا سوء تربيتشان در دوران كودكى است .
گروه نوابغ و رهبران عالى قدر بشر نيز داراى شخصيت انقلابى هستند و با آداب و سنن
نادرست اجتماع سازش نمى كنند، ولى منشاء مخالفت آن ، تشخيص صحيح و قدرت درك
روحانى آنهاست .
تحولات عظيمى كه در طول قرن هاى متمادى در زندگى انسان ها پديد آمده و پيشرفت هاى
بزرگى كه از هر جهت نصيب جامعه بشر گرديده ، از فكر روشن و
عقل واقع بين مردان بزرگ سرچشمه گرفته است . آنان بودند كه با عزم راسخ و اراده
تزلزل خود، با انحطاط و پستى و با جهل و نادانى مبارزه كردند و مردم را در راه
نيل به كمال و سعادت ، قدم به قدم به پيش راندند.
پيشاپيش اين گروه انقلابى و سعادت بخش ، رهبران روحانى يعنى فرستادگان خداوند
قرار دارند، زيرا در هر عصرى از اعصار گذشته ، بزرگترين
تحول اصلاحى در عقايد و اخلاق و اعمال جوامع بشرى به وسيله آنان پايه گذارى شده
است .
انبيا بودند كه در عقب افتاده ترين ملل و اقوام قيام كردند و در راه مبارزه با شرك و بت
پرستى و جهل و نادانى ، تا پاى مرگ پيشروى نمودند و انسان ها را از منجلاب فساد و
تباهى نجات دادند.
انبيا بودند كه با روح انقلابى خود، در راه دفاع از حريم حق و حقيقت و نابود كردن آداب
و سنن فاسد اجتماع به پا خاستند. از آزار و شكنجه نهراسيدند. از كشته شدن در راه خدا
نترسيدند، و تا آخرين نفس با كمال نيرومندى و اطمينان خاطر تلاش كردند و بذر
تعاليم عاليه خود را در ضمير مردم مستعد افشاندند و با مراقبت هاى مداوم و تذكرات
پى در پى ، آنان را از گمراهى و جهل رهايى بخشيدند.
يكى از مردان الهى كه از عقايد و آداب ناصواب قوم خود سرپيچى نمود و با شخصيت
انقلابى خويش ، كه ناشى از رشد عقلى و فيض نبوت بود، طوفان عظيمى ايجاد كرد،
حضرت ابراهيم خليل است . قرآن شريف در چند مورد از خدمات آن رهبر بزرگ تمجيد كرده
و آن ها را به مسلمين خاطر نشان فرموده است . او از
اول شخصيت ممتازى داشت و خداوند با لطف مخصوص خود لياقت رهبرى مردم را به وى
عنايت فرموده بود.
و لقد آتينا ابراهيم رشده من قبل و كنا به عالمين
.(170)
حضرت ابراهيم دعوت انقلابى خود را، كه در درجه
اول مبارزه با بت و بت پرستى بود، از محيط خانواده و بين كسان و بستگان خويش آغاز
نمود و مراتب دانايى و حسن تشخيص خويش را ابتدا با آنان در ميان گذارد.
اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا. يا ابت انى قد
جاءنى من العلم ما لم ياءتك فاتبعنى اهدك صراطا
سويا.(171)
به آذر مى فرمود: چرا بت هاى نابينا و ناشنوا را كه نمى توانند كوچك ترين نفعى به
تو برسانند، پرستش مى كنى ؟ اى آذر، من از افاضات الهى علمى فرا گرفته ام كه
تو از آن آگاه نيستى ، بيا در ترك بت پرستى از من پيروى كن تا تو را به راه راست
هدايت نمايم .
قال اراغب انت عن آلهتى يا ابراهيم لئن لم تنته لارجمنك و اهجرنى
مليا.(172)
آذر، كه از سخنان ابراهيم به خشم آمده بود، به وى گفت : مگر تو از خدايان من رو
گردان شده اى ؟ اگر از اين روش باز نايستى و از مخالفت بت ها دست برندارى ،
سنگسارت خواهم كرد. برو از من دور شو كه
سال ها رويت را نبينم .
ابراهيم كه با فكر بلند و روح انقلابى خود تصميم قطعى داشت كه با اساس شرك
مخالفت كند و بت پرستى را از بيخ و بن براندازد، در
كمال صراحت به آذر پاسخ داد و گفت :
و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربى عسى الا اكون بدعاء ربى
شقيا.(173)
من از شما و بت هاى شما كناره گيرى مى كنم و تنها خداى يگانه را مى خوانم . اميدوارم از
رحمتش محروم نباشم .
ابراهيم جوان همچنان به دعوت آسمانى و روش انقلابى خود ادامه داد و با منطق
مستدل خويش بين مردم قيام كرد و در كمال صراحت با بت پرستى ، كه از آداب و رسوم
كهن قومش بود، مخالفت نمود و همه آن ها و پدرانشان را نادان و گمراه خواند.
ما هذه التماثيل التى انتم لها عاكفون . قالوا وجدنا آباءنا لها عابدين .
قال لقد كنتم انتم و آباؤ كم فى ضلال مبين
.(174)
اين مجسمه هاى بى روح چيست كه پرستش مى كنيد و عمرى در كنارشان به سر مى بريد.
در جواب گفتند: ما پدران خود را ديده بوديم كه اين ها را پرستش مى كردند و ما از آنان
پيروى مى كنيم . ابراهيم فرمود: شماها و همچنين پدران نادانتان سخت در گمراهى بوده و
هستيد.
سخنان آتشين ابراهيم بين مردم موجى از خشم و وحشت ايجاد كرد و به وى مى گفتند: آيا
نمى ترسى از اين كه با خدايان اين چنين مخالفت مى كنى ؟ ابراهيم گفت :
و كيف اخاف ما اشركتم و لا تخافون انكم اشركتم بالله
.(175)
چگونه من از بت هايى كه شريك خدا قرار داده ايد بترسم ، ولى شما از اين كه براى
خداى يگانه شريك ساخته ايد، نمى ترسيد؟
وقتى ابراهيم خليل ديد كه مردم مرده دل از سخنان
مستدل و تذكرات تندش به خود نمى آيند و از شرك و بت پرستى دست نمى كشند، روش
مبارزه را تشديد كرد و با منطق مهيج ترى به آنان حرف زد و گفت :
و تالله لاكيدن اصنامكم بعد ان تولوا مدبرين
.(176)
به خدا قسم كه من با هر نقشه و تدبيرى كه ممكن باشد، در غياب شما بت ها را در هم مى
شكنم .
حضرت ابراهيم ، با اين تهديد تند، شديدترين مراتب مخالفت و سرپيچى خويش را از
آئين ساختگى قوم خود به زبان آورد و صريحا تصميم قطعى خود را براى شكستن بت ها
به مردم اعلام نمود و منتظر فرصت نشست . سرانجام در روز مناسبى تهديد خود را عملى
كرد و تمام بت ها را به استثناى بت بزرگ قطعه قطعه نمود.
اين عمل انقلابى طوفان عجيبى برپا كرد. شهر را تكان داد. بت پرستان با خشم و هيجان
غير قابل توصيفى فرياد مى زدند و در جست و جوى كسى بودند كه چنين ستمى را به
خدايان روا داشته است . واضح بود كه آن شخص كسى جز ابراهيم نيست . زيرا همه مردم ،
كم و بيش سخنان او را شنيده و از طرز تفكرش آگاه بودند.
قالوا سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم
.(177)
همه يك صدا گفتند: آن جوانى كه بدگويى بت ها را از او شنيده ايم و به نام ابراهيم
خوانده مى شود، به چنين كار خطيرى دست زده است .
قرار شد او را براى محاكمه علنى و كيفر به حضور مردم بياورند. ابراهيم را آوردند و
پس از رد و بدل سخنانى چند، بدون وحشت و در
كمال صراحت ، آن مردم خشمگين را مخاطب ساخت و فرمود:
افتعبدون من دون الله ما لا ينفعكم شيئا و لا يضركم اف لكم و لما تعبدون من دون الله
افلا تعقلون .(178)
آيا جز خداى يگانه ، موجودات بى اثرى را مى پرستيد؟ اف بر شما و بر معبودهاى
شما. آيا عقل نداريد و تفكر نمى كنيد.
شخصيت انقلابى ابراهيم خليل ، كه ناشى از رشد عقلى و وحى الهى بود، سبب شد كه
با آيين باطل و رسوم كهن قوم خود مخالفت نمايد و در
مقابل بت و بت پرستى به پيكار برخيزد. گر چه در اين راه با مشكلات و مصائب
جانكاهى روبه رو شد، ولى موفق گرديد كه
عقل مردم را به مقدار قابل ملاحظه اى تكان بدهد و جامعه را به تفكر و
تعقل وادار نمايد.
يكى ديگر از مردان الهى كه در پرتو نيروى فروزان
عقل و وحى ، به مخالفت با آداب و رسوم ناپسند قوم خود به پا خاست و با شخصيت
انقلابى خويش ، بزرگ ترين تحول درخشان و حيات بخش را در جامعه به وجود آورد و
مردم را از حضيض جهل و پستى به اوج دانايى و عزت رسانيد، پيامبر گرامى اسلام است .
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در محيطى به پيغمبرى مبعوث شد كه مردم نادانش
علاوه بر شرك و بت پرستى ، به انواع جرايم و جنايات و ناروايى ها و خرافات آلوده
بودند. زورگويى و ستمگرى ، كشتن دختران و تحقير زنان ، تجاوز به
اموال و اعراض دگران ، ميخوارگى و قماربازى ،
چپاول و غارت و خلاصه ده ها صفات رذيله ، در رديف سنن ملى و آداب و رسوم معمولى آن
مردم بود و كم ترين احساس شرمسارى و ندامت از آن همه جرايم نمى نمودند.
پيشواى عالى قدر اسلام ، با راهنمايى وحى الهى و در پرتو
عقل كامل خويش ، با تمام آن روشهاى ناپسند به مخالفت و سرپيچى برخاست و با عزمى
ثابت ، مبارزه پى گير خود را آغاز نمود. البته هدف عالى آن شخصيت بزرگ انقلابى
تنها مخالفت فردى با آداب و رسوم باطل مردم نبود، بلكه او مى خواست با سعى و مجاهده
، همه لكه هاى ننگين را از دامن اجتماع پاك كند و كليه روش هاى ناپسند مردم را از بيخ و
بن براندازد.
محيط تازه اى را بر وفق اراده حق ، بر اساس
عقل و منطق و عدل و انصاف پايه گذارى كند و شخصيت مردم را بر طبق شرايط محيط جديد
بسازد، و در اين راه موفقيت درخشان و بى نظيرى نصيبش گرديد. به عبارت ديگر، او در
ساختن شخصيت خود، نه تنها از مردم نادان پيروى نكرد و خويشتن را با روش هاى غلط و
سنن فاسد منطبق نساخت ، بلكه بر عكس ، با همت بلند و اراده عالى خود، جامعه را با
خويشتن تطبيق داد و مردم را به پيروى از هدفهاى عالى و روشهاى عالمانه خود وادار
نمود.
قال على عليه السلام : بعثه و الناس ضلال فى حيرة و خابطون فى فتنه . قد
استهوتهم الاهواء و استزلهم الكبرياء و استخفتهم الجاهليه الجهلاء حيارى فى
زلزال من الامر و بلاء من الجهل .(179)
على عليه السلام درباره اوضاع فاسد دوره جاهليت فرموده است : خداوند
رسول گرامى را به پيامبرى مبعوث فرمود، هنگامى كه مردم گمراه و سرگردان بودند
و در بيراهه هاى فتنه و فساد سير مى كردند. هواى نفس اسيرشان ساخته و تكبر و
خودپرستى به اشتباهشان سوق داده بود و بر اثر
جهل و نادانى ، كوته فكر و سبكسر گشته و در كارها حيرت زده و نگران بودند.
مقالات انقلابى و مستدل پيغمبر گرامى اسلام تا اعماق جان مردم نفوذ كرد و منطق حكيمانه
آن حضرت ، در مدت كوتاهى بزرگ ترين تحول اصلاحى را در آن محيط عقب افتاده و
فاسد به وجود آورد و جامعه را از هر جهت منقلب نمود.
قد صرفت نحوه افئده الابرار و ثنيت اليه ازمه الابصار. دفن الله به الضغائن و
اطفاء به النوائر الف به اخوانا و فرق به اقرانا اعز به الذله و
اذل به العزة .(180)
دلهاى مردم نيكوكار به وى متوجه گشت و نگاه چشم ها به سوى او معطوف گرديد.
خداوند به دست آن رهبر توانا، كينه هاى ديرينه را از صفحات خاطرها محو نمود و شعله
هاى خانمانسوز را خاموش كرد. افراد بيگانه را با تعاليم او با هم برادر ساخت و
كسانى را كه به ناحق با يكديگر همكارى داشتند، از هم جدا نمود. حق و فضيلت را در
پرتو كوشش او، از خوارى به عزت رساند و ظلم و فساد را به ذلت و پستى انداخت .
نهرو مى گويد:
((محمد (ص ) نيز مانند بنيان گذاران بعضى از مذاهب ديگر، مردى شورشى بود كه
براى مخالفت با بسيارى از عادات و نظام اجتماعى موجود قيام كرد.
دينى كه او مردم را بدان مى خواند، به خاطر سادگى و صراحتش و به خاطر رنگ
دموكراسى و برابرى كه با خود داشت ، توده هاى مردم را در كشورهاى همسايه جلب مى
كرد، زيرا آنها روزگارى دراز تحت سلطه قدرت مطلقه پادشاهان مستبد و روحانيون و
پيشوايان دينى مستبد به سر مى بردند. آن ها از نظام قديمى فرسوده شده بودند و
براى يك تغيير وضع آمادگى داشتند. اسلام اين تغيير را به ايشان عرضه مى داشت و از
طرف ايشان هم استقبال مى شد، زيرا از بسيارى جهات وضعشان را بهتر مى ساخت و
بسيارى از مفاسد قديمى را پايان مى داد و اين احساس را در هر فرد مسلمان به وجود مى
آورد كه او عضو يك جامعه اخوت و برادرى بزرگ است
.))(181)
مقالات انقلابى و سخنان آتشين رسول اكرم ، در آغاز دعوت ، بيش از همه در
نسل جوان تحول روحى ايجاد كرد. جوانان كه طبعا تجدد طلب و انقلابى هستند، گرد آن
حضرت جمع شدند و صميمانه به آيين مقدسش گرويدند و به پيروى از برنامه هاى
عقلى و علمى رهبر عالى قدر خود، مبارزه خويش را با سنن فاسد و روش هاى ناپسند جامعه
شروع كردند و همه جا، در سفر و حضر، در محيط خانواده و اجتماع ، مخالفت خود را با
عقايد و افكار باطل مردم صريحا اظهار مى نمودند.
سعد بن مالك ، از جوانان پرشور و انقلابى صدر اسلام بود. او در 17 سالگى به
آيين نبى اكرم گرويد و در شرايط مشكل قبل از هجرت ، همه جا مراتب وفادارى خود را به
دين اسلام و مخالفت خويش را با سنن نادرست جاهليت ابراز مى كرد.
جوانان با ايمان ، براى آن كه از شر مشركين مصون باشند، همه روزه براى اقامه نماز،
به دره هاى اطراف مكه مى رفتند و فريضه يوميه را دور از چشم مخالفين انجام مى دادند.
در يكى از روزها كه جمعى از جوانان مسلمان در يكى از دره ها به نماز
مشغول بودند، گروهى از مشركين رسيدند و با مشاهده عبادت آنان ، لب به توبيخ و
سرزنش گشودند و به آيين آنها بدگويى كردند و كار آن دو گروه به زد و خورد كشيد.
در آن ميان ، سعد بن مالك ، كه از سخنان مشركين و اهانت به اسلام خشمگين شده بود، با
استخوان فك شتر، سر يكى از آنها را شكست و خون جارى شد و اين اولين خونى بود كه
در اسلام به زمين ريخته شد.
در آن روزها مشركين در كمال قدرت و مسلمين در نهايت ضعف و ناتوانى بودند و زد و خورد
با آنان ممكن بود به حوادث سنگين و خطرناكى منجر شود، ولى جوانان كه خود را براى
تحمل هر آزار و شكنجه اى آماده كرده بودند، از دورنماى خطر نهراسيدند و در دفاع از
حريم اسلام از كيفر نترسيدند.
سعد مى گويد: من نسبت به مادرم خيلى مهربان و نيكوكار بودم . موقعى كه
قبول اسلام كردم و مادرم آگاه شد روزى به من گفت : فرزند، اين چه دينى است كه
پذيرفته اى ؟ يا بايد از آن دست بردارى و به بت پرستى برگردى يا من آن قدر از
خوردن و آشاميدن امساك مى كنم تا بميرم . سپس مرا در دين جديدم سرزنش و ملامت نمود.
سعد كه به مادر علاقه زياد داشت ، با كمال مهربانى و ادب به وى گفت :
من از دينم دست نمى كشم و از شما درخواست مى كنم كه از خوردن و آشاميدن خوددارى نكنى
.
مادر به گفته فرزند اعتنا نكرد. يك شبانه روز غذا نخورد و فرداى آن روز سخت ضعيف و
ناتوان شد.
مادر تصور مى كرد كه سعد با آن همه علاقه و مهرى كه نسبت به وى دارد، اگر او را با
حال ضعف ببيند، از دين خود دست مى كشد، غافل از آن كه مهر الهى آن چنان در عمق جانش
نفوذ كرده كه مهر مادرى نمى تواند در برابر آن مقاومت نمايد. به همين جهت ، روز دوم ،
وضع سخن گفتن سعد تغيير كرد. او با منطقى خشن و قاطع به مادر گفت :
- و الله لو كانت لك الف نفس فخرجت نفسا نفسا ما تركت دينى
به خدا قسم اگر هزار جان در تن داشته باشى و يك يك از بدنت خارج شود، من از دينم
دست بر نمى دارم .
وقتى مادر از تصميم جدى فرزند آگاه شد و از تغيير عقيده سعد ماءيوس گرديد، امساك
خود را شكست و غذا خورد.(182)
خلاصه روش انقلابى و سخنان پرشور رسول اكرم (ص ) در جوانان نيز شخصيت
انقلابى به وجود آورد. آنان به اتكاى خداوند و به راهنمايى پيشواى عالى قدر خود،
با سنن فاسد جاهليت به مبارزه برخاستند. بت ها را شكستند. بتخانه ها را ويران كردند.
ظلم و ستم را از ريشه برانداختند. آداب و رسوم
باطل را نابود ساختند و به جاى همه آنها، سازمانى نو، بر اساس ايمان و علم ،
عدل و آزادى و اخلاق و فضيلت به وجود آوردند و عقب افتاده ترين مردم را به عالى ترين
مدارج كمال رسانيدند.
20. تغيير شخصيت جوان
قال الله العظيم فى كتابه : ... قد افلح من زكيها. و قد خاب من
دسيها.(183)
يكى از مسائلى كه لازم است در بحث هاى مربوط به شخصيت ، مورد دقت و توجه واقع
شود و دانستن آن براى نسل جوان ضرورت دارد، اين است كه صفات اخلاقى و عادات
اكتسابى ، كه پايه اساسى و مايه اصلى شخصيت آدمى در ايام جوانى است ،
قابل تحول و تغيير است .
به عبارت ديگر، تربيت هاى خوب و بد و عادات پسنديده يا ناپسندى كه جوانان آنها را
در دوران كودكى و ايام بلوغ ، از محيط خانواده و اجتماع آموخته اند و بدان ها خو گرفته
اند، تخلف ناپذير و غير قابل اجتناب نيست ، بلكه در شرايط مخصوص و مساعد ممكن است
همه آن صفات تغيير كند و صفات و عادات تازه اى جايگزين آنها گردد.
|