بعضى از صفات است كه طفل
بدون آن كه به وى بياموزند يا خودش خواسته باشد، به طور ناآگاه از محيط خانه و
مدرسه و كوچه و بازار ياد مى گيرد و ندانسته به آن خلقيات متخلق مى شود. مثلا در
خانه اى كه پدر و مادر ترسو هستند، در خانه اى كه والدين و اطرافيان كودك خرافى و
معتقد به موهومات باشند، در آموزشگاهى كه معلم فحاش و بد زبان است و در كوچه اى
كه همسايگان و همبازيهاى كودك زورگو و متجاوزند، بدون آن كه بداند يا بخواهد، تحت
تاءثير واقع مى شود و به طور ناآگاه ترسو و خرافى و بدزبان و زورگو بار مى
آيد و طبع اجتماعى اش با همان صفات مذموم و خلقيات ناپسند ساخته مى شود.
خلاصه آن كه محيط خانواده و آموزشگاه و ساير اطرافيان كودك سازنده خلق و خوى
اجتماعى وى هستند. آنان اند كه با روش هاى پسنديده يا ناپسند خود، به طور آگاه يا
ناآگاه ، شخصيت طفل را پايه گذارى مى كنند و استعداد اجتماعى شدن كودك را به فعليت
مى آورند. آنان اند كه در طول دوران كودكى ،
طفل را براى زندگى اجتماعى آماده مى كنند و او را براى همكارى با مردم و سازش با محيط
مجهز مى سازند.
كسى كه از دوران شيرخوارگى تا پايان ايام بلوغ ، به خوبى تربيت يافته و
استعداد اجتماعى اش با وضع شايسته اى به فعليت رسيده است ، كسى كه در محيط خانه
و مدرسه و كوى و برزن به درستى بار آمده و به طور آگاه يا ناآگاه خلقيات پسنديده
اى را از اطرافيان خود فرا گرفته است ، وقتى به دوران جوانى مى رسد و وارد جامعه
مى گردد، واجد شرايط لازم زندگى اجتماعى است . او قادر است با مردم به خوبى
بياميزد و به آسانى عضو مفيد اجتماع گردد. او مى تواند خويشتن را با شرايط
گوناگون محيط تطبيق دهد و خود را با تحولات سريع اجتماعى هماهنگ سازد.
بر عكس ، كسى كه از طفوليت بد تربيت شده و طبع اجتماعى اش
شكل نامناسب به خود گرفته ، كسى كه از اطرافيان خود دانسته يا ندانسته صفات بد
كسب كرده و با شخصيت ناپسند بار آمده است ، وقتى وارد جامعه مى شود، در سازش با
محيط، ضعيف و ناتوان و احيانا وامانده و غير قادر است . او در جوانى ، بر اثر عجز، از
هماهنگى با اجتماع و تطبيق دادن خود با محيط، همواره ناراحت و نگران است و مكرر با
ناكامى و شكست مواجه مى شود و اين آشفتگى روحى ممكن است وى را به كارهاى ناروايى
وادار كند و از خود عكس العمل هاى نامطلوبى بروز دهد.
گرچه خانواده و آموزشگاه و كوى و برزن سه
عامل نيرومند در پايه گذارى شخصيت و ساختن خلق و خوى فرزندان بشر است و آدمى خواه
ناخواه تحت تاءثير اين سه محيط مقتدر قرار دارد، ولى محيط اجتماعى ، كه آخرين كلاس
ساختن اخلاق و شخصيت آدمى است ، به مراتب قوى تر از آن سه محيط است .
((گفته اند كه هر جامعه اى ارگانيسم اعضاى خود را تحت سازمان معينى در مى آورد و به
اصطلاح ، افراد را واجد نوع معينى از شخصيت مى كند. گفته اند با آن كه وجود
اختلافاتى بين شخصيت هاى افراد يك جامعه جدايى مى افكند، اعضاى هر جامعه اى در
زمينه شخصيت ، داراى همانندى هايى هستند و از اين جاست كه انگليسى آرام به آسانى از
فرانسوى پر شور متمايز است و آلمانى پرخاشگر با ايتاليايى خون گرم يكسان نيست
و ژاپنى قانون شناس با كره اى گردنكش فرق دارد و همچنين كرارا از جنگ پرستى
سرخ پوستان ماندان و آرامش دوستى سرخ پوستان زونى و فزون جويى قبيله مانو و
كناره گيرى و رخوت قوم بالى سخن رفته است . بايد ديد كه علت اين اختلافات چيست
؟))(102)
((اين محيط اجتماعى است كه قسمتى از امكانات ارگانيسم را مورد استفاده قرار مى دهد و
موافق مقتضيات خود آن را متعين و متشخص مى سازد. هر كسى با امكانات ادراكى و عاطفى
دامنه دار و متنوعى زاده مى شود، ولى اين امكانات ادراكى و عاطفى ، چنان كه از معنى كلمه
امكان بر مى آيد، سرمايه اى بالقوه اند و به هيچ روى صورتى
بالفعل و نظامى متحقق ندارند، بلكه به تدريج ، در برابر مطالبات محيط اجتماعى از
قوه به فعل مى آيند و در قوالب معينى جارى مى شوند. پس جريان زندگى اجتماعى است
كه به كسى ادراكات علمى مى دهد و خرافات را موضوع ادراكات كسى ديگر مى كند.
جريان زندگى اجتماعى است كه يكى را اسير عاطفه عداوت مى گرداند و عاطفه محبت را
بر ديگرى چيره مى سازد و باز همين جريان زندگى اجتماعى است كه عداوت يكى را
متوجه ابناى نوع خود مى كند و عداوت ديگرى را به سوى موانع طبيعى و اجتماعى نوع
انسان سوق مى دهد.
انسان از لحاظ خصايص اصلى ارگانيك در همه اعصار و اجتماعات تاريخى تقريبا يكسان
بوده است ، ولى از لحاظ خصايص اجتماعى ، اقسام مختلفى يافته است . زن در همه جا
ساختمان بدنى معينى دارد، ولى بنابر تحقيقات دامنه دار مرگرت ميد، همه تيپ هاى
شخصيت ، از تيپ فرمانبردار محض تا تيپ استقلال طلب و خودكام و پرخاشگر، در ميان
زنان جامعه هاى گوناگون ديده مى شود.
خلاصه ، چنان كه فريس مى نويسد، ارگانيسم انسانى هر چه باشد در دست تواناى
جامعه مى گردد و مطابق الزامات اجتماعى تشخيص مى يابد. جامعه به قدرى نيرومند است
كه مى تواند از امكانات يك ارگانيسم ضعيف به حد اكثر بهره بردارى كند و شخصيت
توانايى بسازد، يا ارگانيسم نيرومندى را به صورتى در آورد كه با گوشه گيرى
و رياضت و كشتن نفس ، امكانات عظيم طبيعى خود را
عاطل و باطل گذارد و حتى با خودكشى به حيات خود پايان
دهد.))(103)
كشش هاى اجتماعى به اندازه اى نيرومند و تواناست كه عموم مردم ، به استثناى افراد
بزرگ و نوابغ ، از تمام مقرراتش پيروى مى كنند و بدون انديشه و فكر، خويشتن را
با آداب و سنن آن منطبق مى سازند. محيط نيرومند اجتماع قادر است به آسانى جوانان را
همرنگ خود نمايد و صفات و خلقيات خانوادگى آنان را كه هم آهنگ روش هاى اجتماعى نيست
، به دست فراموشى بسپارد.
قال على عليه السلام : الناس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم
.(104)
شباهت اخلاقى مردم به محيط اجتماعى و مقتضيات زمان خودشان ، بيشتر از شباهت به
صفات خانوادگى و خلقيات پدران آنهاست .
((انسان داراى يك غريزه اجتماعى است و اين غريزه وى را بر آن مى دارد كه در
داخل گروه زندگى كند و از آن هرگز خارج نشود. به همين جهت است كه انسان همواره نسبت
به گروه خود حساسيت فراوان دارد و تابع افكار و عقايد اوست . به عقيده تروتر،
تاءثير و نفوذ گروه انسانى بر فرد مقاومت ناپذير است و فرد آن چه را كه جمع درست
بداند، قبول مى كند و آن چه را كه جمع ، تقبيح يا ممنوع كند، مكروه مى شمرد و امكان
قليلى براى آزادى فكر و عقيده وجود دارد. مخالفت با
اصول و رفتار اجتماع ، وجدان را ناراحت مى كند و در آدمى احساس ارتكاب بزه ايجاد مى
نمايد.))(105)
هر گاه بدعت تازه اى از رسوم پيشين بهتر باشد يا به عللى مورد پسند افراد جامعه
قرار گيرد، عموم بدان مى گرايند و تبديل به عادت مى گردد و خود به كليه افراد
جامعه ، براى تطبيق يافتن با آن فشار وارد مى آورد و آدمى ناگزير بدان خوى مى
گيرد. بدين طريق ، آن چه براى جامعه حكم رسمى داشت ، براى فرد جنبه عادت پيدا مى
كند. آدمى ، در حقيقت ، در شرايط معمولى ، تقريبا هميشه تحت فشار عادت و بدون تفكر
رفتار مى كند و خود به خود از راه و رسم اجتماع پيروى مى
نمايد.))(106)
قدرت اجتماع نه تنها در امور سطحى زندگى و روى رفتار و گفتار عادى فرد اثر مى
گذارد و مى تواند نيك و بدها را در نظرش دگرگون جلوه دهد، بلكه محيط اجتماعى قادر
است تا اعماق جان افراد نفوذ كند و بر روى عقايد مذهبى و افكار ايمانى آنان نيز مؤ ثر
واقع شود و سرانجام از راه حق و حقيقت منحرفشان سازد.
بنى اسرائيل در طول ساليان دراز اسير دست فراعنه بودند و با بدترين وضع
زندگى مى كردند. حضرت موسى بن عمران ، به امر الهى قيام كرد. با حكومت جبار
فرعون به مخالفت برخاست و مردم را به خداى يگانه دعوت كرد. بنى
اسرائيل تيره روز و بدبخت ، به رهبرى آن پيامبر بزرگ از ذلت و اسارت رهيدند و با
عنايت خداوند توانا از درياى نيل به سلامت عبور كردند و از آن محيط خفقان آور و كشنده
نجات يافتند. بديهى است چنين قومى بايد همواره شكرگزار خداى يگانه باشند، لحظه
اى به شرك و انحراف نگرايند و هرگز از تعاليم آسمانى رهبر بزرگ خويش
سرپيچى نكنند. متاسفانه چنين نشد و تنها ورود در يك جامعه مشرك و مشاهده پرستش بت ،
توانست افكار آنان را از مسير صحيح بگرداند و به بت پرستى متمايلشان سازد. قرآن
شريف مى گويد:
و جاوزنا ببنى اسرائيل البحر فاتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم قالوا يا
موسى اجعل لنا الها كما لهم الهة قال انكم قوم تجهلون .
ما بنى اسراييل را از دريا عبور داديم . بر سر راه خود با مردمى مشرك و بت پرست
برخورد كردند. محيط اجتماعى مشرك چنان در آنها اثر گذارد كه به موسى گفتند: همان
طور كه اين مردم خدايانى دارند و آنها را پرستش مى كنند، تو نيز براى ما بت هايى مهيا
كن تا ما هم آنها را بپرستيم .
موسى از اين حق ناشناسى و توقع بى جا سخت رنجيده خاطر شد و به بنى
اسراييل گفت : راستى كه شما مردم نادان و بى خردى هستيد.
آرى جامعه مشرك قادر است موحد را از يكتاپرستى بازدارد و به شرك و بت پرستى
متمايل سازد. جامعه بى دين و گناهكار مى تواند فرد متدين و صحيح
العمل را از صراط مستقيم پاكى و فضيلت بگرداند. پرده حياى ايمانى و اخلاقى او را
بدرد و به راه فساد و تباهى اش سوق دهد.
پيشواى عالى قدر اسلام ، براى آن كه پيروان خود را از شر جوامع كفر و شرك مصون
نگاه دارد و آنان را از خطرات ايمانى و اخلاقى برهاند، اقامت يا مهاجرت مسلمين را به
بلاد غير اسلامى ، در مواقع غير ضرورى ، محدود ساخته است .
اگر مسلمانى در بلد غير مسلمان از اظهار شعاير اسلامى عاجز باشد و نتواند به وظايف
دينى خود عمل كند، حق ندارد به آن بلد مهاجرت نمايد و اقامت در آن محيط نيز بر وى ممنوع
است ، زيرا چنين محيطى در وى اثر بد مى گذارد و به طور ناآگاه از مسير مسلمانى
منحرفش مى سازد.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : انى برى ء من
كل مسلم نزل مع مشرك فى دار الحرب .(107)
رسول اكرم (ص ) فرموده است : هر مسلمانى كه در بلد كفر به مشركى وارد شود و در
آنجا اقامت گزيند، من از وى برى و بيزارم .
عن اميرالمؤ منين عليه السلام قال : من الكبائر
قتل المومن عمدا الى ان قال و التعرب بعد الهجرة
.(108)
على عليه السلام در ضمن حديثى كه گناهان كبيره را شمرده است ، فرموده : يكى از
كباير، قتل عمدى مسلمان است و كبيره ديگر اين است كه آدمى پس از
قبول اسلام و مهاجرت ، از محيط مسلمانان اعراض كند و به جوامع كفر و ضلالت بپيوندد.
عن محمد بن سنان ان اباالحسن الرضا عليه السلام كتب اليه فيما كتب من جواب مسائله :
و حرم الله التعرب بعد الهجرة للرجوع عن الدين و ترك الموازرة للانبياء و الحجج (ع )
و ما فى ذلك من الفساد و ابطال حق كل ذى حق
.(109)
حضرت رضا عليه السلام در نامه اى كه به سئوالات محمد بن سنان جواب داده ، نوشته
است : خداوند تعرب بعد از هجرت را حرام كرده ، زيرا حقيقت اين
عمل ، برگشت از دين خدا و ترك يارى و تقويت پيامبران الهى است . به علاوه ، اين كار
مفاسدى در بر دارد و حقوق صاحبان حق را باطل خواهد ساخت .
اراده اجتماع مظهر بزرگ ترين نيرو و به وجود آورنده عظيم ترين قدرت است . مردم يك
جامعه وقتى چيزى را بخواهند و براى نيل به آن جنبش كنند، خواه حق باشد يا
باطل ، ظالمانه باشد يا منصفانه ، سرانجام به آن مى رسند و به خواسته خويش جامه
عمل مى پوشند.
قال على عليه السلام : ارجاف العامة بالشى ء
دليل على مقدمات كونه .(110)
على عليه السلام فرموده : تحرك شديد و جنبش مردم نسبت به چيزى ، مقدمه به وجود آمدن
آن چيز است .
و عنه عليه السلام : خوض الناس فى شى ء مقدمة الكائن
.(111)
و نيز فرموده است : فرو رفتن افكار مردم در چيزى ، زمينه موجود شدن و تحقق يافتن آن
است .
در محيط نيرومند و تواناى اجتماع ، فرد به صلاح و فساد فكر نمى كند و به عواقب كار
خود نمى انديشد. او در دست اجتماع ، مانند تخته پاره كوچك و ناچيزى است كه در مسير
حركت سيلاب عظيم و بنيان كنى قرار گرفته است . كوركورانه حركت مى كند و جامعه
به هر طرف كه مى رود، وى را با خود مى برد.
((بنا به فرضيه لوبن ، فرد در اجتماع شخصيت آگاه خود را از دست مى دهد و تابع
تلقينات جمعيت مى گردد. درست مانند معمول هيپنوتيسم كه به فرمان
عامل است . فردى كه جزء جمعيتى در مى آيد، در نردبان مدنيت چندين پله پائين تر مى آيد.
شخص ممكن است فوق العاده با تربيت و عاقل باشد و در
حال انفرادى سخت درباره عواقب كردار و رفتار خويش بينديشد، لكن در ميان جمع ممكن است
تبديل به يك وحشى گردد و بدون تفكر و تاءمل ، در تحت سلطه غريزه ، به هر اقدامى
تن در دهد. انسان در جمع به درجه وحشيگرى سقوط مى كند و از هر تلقينى ، كوركورانه
و بدون چون و چرا، پيروى مى نمايد و دست به اقداماتى مخالف عادت و افكار خود مى
زند. به نظر لوبن ، فرد در ميان جمعيت حكم شنى را در ميان خرمن شن دارد كه باد به
ميل خود هر جا بخواهد آن را مى برد.))(112)
اگر جامعه از مردمان رشيد، عالم ، درستكار و با فضيلت
تشكيل شده باشد، ممكن است جنبش عمومى و حركت اجتماعى آنان ، منشاء خير و خوبى گردد و
موجبات رفاه بيشترى را براى مردم فراهم آورد. ولى در جايى كه اكثريت مردم افراد
نادان ، بى سواد، فرومايه و بى فضيلت باشند، در آنجا حركت اجتماعى اغلب مضر و
خطرناك است و مى تواند مصائب غيرقابل جبرانى به بار بياورد.
قال على عليه السلام : فى صفة الغوغاء هم الذين اذا اجتمعوا ضروا و اذا تفرقوا
نفعوا.(113)
على عليه السلام درباره غوغا فرموده : آنان مردمى هستند كه وقتى به هم بپيوندند و
حركت اجتماعى كنند، ضرر مى زنند و چون متفرق گردند و به كارهاى فردى خود
بپردازند، منفعت مى رسانند.
غوغاى اجتماعى ، مانند بيمارى هاى سارى ، خيلى زود دامن گير همه مى شود و قدرت
نيرومند اجتماع به طور ناآگاه عموم افراد را به خود جذب مى كند و با سرعت به هدف
خويش جامه عمل مى پوشد و تنها افراد بسيار قوى و نيرومند ممكن است شخصيت خود را
حفظ كنند و خويشتن را از جريان هاى مخرب و نامطلوب بركنار نگاه دارند.
در جنبش هاى لجام گسيخته ، افراد متجاوز، از فرصت اجتماع مردم سوء استفاده مى كنند و
در ميان موج جمعيت ، به طور ناشناس خسارات و ويرانى هايى را به بار مى آورند و به
جرايم و جناياتى دست مى زنند و سرانجام چون شناخته نمى شوند، مورد تعقيب كيفرى و
مجازات قانونى قرار نمى گيرند.
قال على عليه السلام : هم الذين اذا اجتمعوا غلبوا و اذا تفرقوا لم
يعرفوا.(114)
على عليه السلام فرموده : به وجود آورنده نهضت هاى جاهلانه كسانى هستند كه وقتى
اجتماعى كنند، پيروز مى شوند و به مقصد خود
نايل مى گردند و چون پراكنده گشتند، شناخته نمى شوند.
((افراد در ميان جمعيت دستخوش احساسات خودخواهى و خصومت مى گردند و جمعيت به آنان
اجازه مى دهد كه عنان اين احساسات را از دست بدهند. از خصوصيات مهم جمعيت ، خودپسندى
و عقيده جزمى يا قطعى به حق خود است و در زير پرچم همين عقيده و ايده آليسم ، جمعيت
حاضر است هر آن چه را در سر راه خود مى يابد، نابود كند و بر افكار و آرمان هاى
خودش لباس عمب بپوشاند.))(115)
((در ميان گروهى از افراد كه داراى هدف مشتركى هستند، فرد قدرتى احساس مى كند كه
در حال انفرادى فاقد آن است . گذشته از اين جزء، گروهى بودن موجب ناشناختگى و در
نتيجه موجب عدم مسئوليت است . بنابراين ، عضو يك جمعيت ، از قيد و بند هر گونه
بازرسى خويشتن را آزاد مى داند و بدون توجه به عواقب كار، براى مبادرت به هر
گونه اقدامى آماده مى گردد.
گذشته از اين ، در گروهى كه داراى هدف مشتركى باشد، نيروى تلقين فوق العاده قوى
است و اين كيفيت موجب بروز وضعى مى گردد كه يك فكر يا حس تلقين شده ، به سرعت
همه افراد جمعيت را فرا مى گيرد.
افرادى كه داراى شخصيت بسيار نيرومند باشند و بتوانند در
مقابل نيروى تلقين مقاومت ورزند و بر خلاف امواج شنا كنند، بسى نادرند. منتهى كارى كه
بتوانند انجام دهند آن است كه عقايد دگرى اظهار دارند و تفرقه اى ايجاد كنند و از همين
طريق ، جمعيت ها در بسيارى از موارد از مبادرت به اقدامات ظالمانه و وحشيانه خوددارى
كرده اند.))(116)
خلاصه آن كه فرزندان بشر از زمان ولادت تا پايان دوران بلوغ همواره تحت تاءثير
خانواده و آموزشگاه و كوى و برزن هستند و در اين سه محيط سازنده و نيرومند، شخصيت
خوب يا بدشان پايه گذارى مى شود و به صفات پسنديده يا ناپسند متخلق مى
گردند و در آغاز جوانى كه وارد اجتماع مى شوند، بر اساس تربيت هايى كه در آن سه
محيط آموخته اند، با مردم مى آميزند و با همان صفات و خلقياتى كه فرا گرفته اند، با
جامعه سازش مى كنند.
اگر در جامعه تحول اساسى و انقلاب عميقى روى ندهد و اوضاع اجتماع دگرگون نگردد،
گروه هاى مختلف با تفاوت تربيت هاى خانوادگى و آموزشگاهى ، مى توانند با هم
زندگى كنند و هر گروهى خود را در شرايط مخصوص به خويش با جامعه تطبيق دهد و
شخصيت متناسب خود را احراز نمايد.
((مادام كه جامعه تغيير شكل نداده و دستخوش
تحول بزرگى نگشته ، تصادم و اصطكاكى بين
اصول مختلف به وجود نخواهد آمد و همه در كنار يكديگر به زندگى خود ادامه خواهند داد.
يك جا قدرت ، افتخار، عزت ، تسلط و در جاى ديگر كار و زحمت و محروميت و حقارت به
طور منفك وجود خواهد داشت . در گوشه اى اصل زور و قلدرى و استثمار و در گوشه ديگر
اصل بردبارى و فرمانبردارى و تمكين حكمفرما خواهد بود. زنان صفاتى مخصوص به
خود و مردان فضايلى ويژه خويش خواهند داشت
.))(117)
اگر جامعه دستخوش تحول و تغيير گردد و در اجتماع ، روش هاى تازه اى مخالف تربيت
هاى خانوادگى معمول شود، جوانان در اتخاذ تصميم
دودل و مردد مى گردند و در حفظ رسوم خانوادگى يا پيروى از روش هاى تازه اجتماعى
متحير مى شوند. همين ناراحتى و عدم اطمينان مى تواند باعث
تزلزل اخلاق و اختلال شخصيتشان گردد.
متاءسفانه در جهان كنونى ، يعنى دنياى صنعت و ماشين ، روش هاى اجتماعى به سرعت
عوض مى شود و آداب و رسوم عمومى در مدت كوتاهى تغيير
شكل مى يابد. در خلال اين تحولات سريع ، چه بسيار نارواها در نظر مردم روا مى شود
و رواها ناروا مى گردد.
به عبارت ديگر، آداب و رسوم اجتماعى ، در گذشته و
حال ، همواره دستخوش تحول و انقلاب بوده و هرگز قرار و ثبات نداشته و ندارد، با
اين تفاوت كه در ادوار گذشته ، تحولات اجتماعى با آرامى و در طى يك يا چند قرن
صورت مى گرفت ، ولى در عصر ماشين تغيير و
تحول به قدرى سريع انجام مى شود كه ممكن است در
طول زندگى يك نسل ، تحولات گوناگونى در شئون اساسى اجتماع پديد آيد و
بسيارى از رسوم عادى يا سنن اخلاقى ، كه يك روز در جامعه مطلوب و مورد
قبول بوده ، روز ديگر وازده و مطرود شناخته شود. بديهى است كه در چنين وضعى بيشتر
جوانان دچار كشمكش هاى درونى مى شوند و از تضاد و ناسازگارى تربيت هاى
خانوادگى با روش هاى نوين اجتماعى ناراحت و نگران مى گردند.
براى آن كه اولياى اطفال و همچنين نسل جوان تا اندازه اى به اهميت اين
مشكل بزرگ اجتماعى و تربيتى واقف شوند و نظر اولياى گرامى اسلام را درباره
تحولات روا و ناروا بدانند و براى آن كه نقش صنعت و ماشين در تغيير سريع آداب
اجتماعى و سنن اخلاقى واضح گردد، لازم است پيرامون آن ها به اختصار گفت و گو شود.
از روزگارهاى گذشته تاكنون ، هر يك از ملل و اقوام بشرى ، با اختلاف شرايط حيات و
مغايرت نژاد و تفاوت مذهب و زبان ، يك سلسله مقرراتى را به نام آداب و رسوم اجتماعى
پذيرفته و در اداره امور زندگى بر اساس همان آداب و رسوم با يكديگر برخورد
داشته و دارند.
((آداب و رسوم اجتماعى عبارت از مقررات و روش هاى معمولى است كه از
نسل هاى پيشين به نسل هاى بعد انتقال يافته و بر حسب ضروريات ، آداب تازه اى به
آن اضافه مى شود.
سمنر، آداب اجتماعى را به منزله تنها وسيله تطبيق فرد با اجتماع مى داند. آداب اجتماعى
شامل كليه رسوم متداول زندگى ، اعم از جزيى ترين و جدى ترين رسم هاست و تعداد
اين آداب از اندازه خارج است .))(118)
((اخلاق ، هنگامى كه جنبه عملى پيدا مى كند، به نام سنن و عادات و آداب دسته جمعى
متداول خوانده مى شود. سنن و آداب هر جامعه اى پايه فعاليت هاى انفرادى آن جامعه است .
در حقيقت اين سنن تارهايى هستند كه فعاليت انفرادى ، همچون پودى بر روى آن ها بافته
مى شوند و اين حقيقت همواره از آغاز پيدايش بشر جارى بوده است .
در هر صورت ، آداب همواره به منزله پايه هاى اخلاق به شمار مى روند، زيرا رواج
برخى سنن و آداب ، آدمى را ناگزير مى كند كه اخلاق و عادات خويش را از آن آداب اقتباس
كند و هر عادتى يك توقع ناآگاهى به وجود مى
آورد.))(119)
در نظر مردم ، تمام مقررات عادى و آداب و رسوم اجتماعى ارزش يكسان ندارند و جامعه همه
آن ها را به يك چشم نمى نگرد، بلكه بعضى را مهم و لازم الاجرا و بعضى را عادى و
قابل تخلف مى داند.
سنن و مقرراتى كه ناشى از عقايد مذهبى يا مبانى ملى است و در سعادت و خوشبختى جامعه
نقش مؤ ثرى دارد، مهم و غير قابل اغماض است و سرپيچى از آن ها مايه زيان مادى و معنوى
است ، ولى آداب و رسومى كه زاييده افكار عادى و ناشى از روش هاى سطحى زندگى
است ، چندان قابل ملاحظه نيست و ممكن است كسانى در اجتماع آن ها را ناديده انگارند و عملا
از انجامشان سرباز زنند.
بعضى از جامعه شناسان ، قسم اول ، يعنى آداب و رسومى را كه حاوى سعادت و مايه
رستگارى مردم است ، به سنن تعبير كرده و قسم ديگر را كه روش هاى عادى اجتماع است ،
آداب و رسوم خوانده اند.
((آن دسته از آداب و رسوم كه به نظر جامعه ، رعايت آنها براى رفاه و نيك بختى مردم
ضرورى است و تخلف از آن ها حيات جامعه را به خطر مى افكند، سنن خوانده مى شود.
بنا بر تعريف سمنر و كلر، سنن عبارت از آداب و رسومى است كه متضمن فكر رفاه و
صلاح جامعه باشد و آدمى را بر آن دارد كه خود را با آنها وفق دهد، گو اين كه هيچ
اجبارى از طرف مقامى به وى وارد نيايد. در اثنايى كه انسان مى تواند آداب و رسوم
عادى را بدون گوشمالى و مجازات شديدى زير پا بگذارد، هرگز جراءت آن را ندارد
كه سنتى را ناديده انگارد، زيرا از اين تخلف ، زيان بزرگ خواهد ديد. سنن معمولا بر
اثر مذهب تقويت مى گردد.))(120)
آداب و رسوم اجتماعى هر قومى متناسب با وضع زندگى و شرايط محيط اجتماعى آن قوم
است . با توجه به اين مطلب كه تمام ملت ها، كم و بيش ، در راه ترقى و
تكامل تلاش مى كنند و پيوسته شرايط زندگى خود را در پرتو پيشرفت هاى علمى و
صنعتى دگرگون مى سازند، ناچار آداب و رسوم اجتماعى آنان نيز ثابت و پايدار
نخواهد ماند، بلكه با عوض شدن اوضاع اجتماعى يا تغيير
شكل مى دهند يا به كلى از ميان مى روند.
((آداب و رسوم اجتماعى با تغيير شرايط اجتماعى عوض مى شود، گو اين كه در
مقابل هر تغييرى معمولا ابراز مقاومت مى شود. آداب مربوط به افكار و آرا و رسوم
خانوادگى و مالكيت و غيره ، معمولا بيش از رسومى كه بستگى به فعاليت هاى اقتصادى
يك ملت دارند، مانند فن تهيه محصول ، در مقابل تغييرات مقاومت مى
كنند.))(121)
عقلا و خردمندان كه از دگرگونى هاى اجتناب ناپذير جامعه باخبرند و از تغيير مقتضيات
زمان آگاه اند، هرگز در تحولات اجتماعى خود را نمى بازند و راه صحيح زندگى را گم
نمى كنند، بلكه تغييرات اجتماعى را با كمال دقت مورد توجه قرار مى دهند و با پيشرفت
هاى اساسى و ثمر بخش زمان پيش مى روند. خويشتن را با شرايط تازه محيط منطبق مى
سازند و عملا از آداب و رسومش پيروى مى كنند.
قال على عليه السلام : اعرف الناس بالزمان من لم يتعجب من احداثه
.(122)
على عليه السلام فرموده است : داناترين مردم به مقتضيات زمان كسى است كه از تحولات
آن دچار شگفتى نشود و خويشتن را نبازد.
و عنه عليه السلام : ينبغى لمن عرف الزمان ان لا ياءمن الصروف و
الغير.(123)
و نيز فرموده است : كسى كه عارف به مقتضيات زمان است ، و از دگرگونى هاى پى
گيرش آگاهى دارد، شايسته است هرگز خويشتن را از تحولات و تغييرات اجتناب
ناپذيرش در امان نداند.
|