بدون ترديد تحليل
مسائل سياسى جهان و دقت در گفتار و رفتار سياستمداران بشر و طرز تصميم آنان در
موارد مختلف ، نقش مؤ ثرى در شكفتن عقل و پرورش فكر و توسعه هوش و رشد شخصيت
جوانان دارد، به شرط آن كه در اين راه از حدود مصلحت و
اعتدال تجاوز ننمايند، دچار افكار حساب نشده و احساسات افراطى نشوند، سرمايه پر
ارج جوانى خود را به رايگان از كف ندهند و از تحصيلات علمى و فعاليت هاى اقتصادى و
كارهاى مفيد و ثمر بخش باز نمانند.
جوانان ، عاشق اكتشاف اشياء و شناختن اشخاص هستند. جوانان مى خواهند به حقايق
موجودات و وقايع پى ببرند و درباره آن ها اظهار علم و اطلاع كنند و نيز
مايل اند مردم را بشناسند و با آنان مرتبط شوند و بدين وسيله ارزش شخصيت خود را
بالا ببرند و خويشتن را براى زندگى وسيع و دامنه دار اجتماعى مجهز نمايند، ولى بر
اثر نارسايى اطلاعات علمى و كمى تجربيات اجتماعى ، بسيار اتفاق مى افتد كه در هر
دو مورد دچار خبط و خطا مى شوند و از درك حقيقت اشياء يا اشخاص عاجز مى مانند.
در مورد اكتشاف اشياء، جوانان به خود حق مى دهند كه در دقيق ترين
مسائل علمى يا دينى يا سياسى مداخله كنند، صريحا نفى و اثبات نمايند و مانند يك فرد
محقق و آزموده سخن بگويند و متوقع اند دگران گفته آن ها را بپذيرد و نظرياتشان را
تاءييد نمايند، با آن كه در مسائل يا هيچ اطلاع ندارند يا آن كه اطلاعاتشان بسيار محدود
و سطحى است .
((در كلاس هاى بزرگ مدارس ما، افراط و ماليخولياى
استدلال كاملا محسوس است . به خصوص محسوس است كه جوانان ابتدا به
ميل خود، ماسك عدم اطمينان و عدم اطلاع به چهره خود مى زنند تا بعدها با طمطراق و
فصاحت و بلاغت ، استدلالات خود را به طرف بنمايانند. عبارات جوانان كه از لحاظ
استعمال لغات و انسجام مطالب خيلى غنى تر از عبارات
اطفال است ، قابل بيان كردن افكار عميق مى باشند، اما در غالب موارد، اين عبارات جز يك
لباس گل و گشاد چيزى نيستند. غالب اوقات در ابتداى امراز بوسوئه تقليد مى كنند و
حال آن كه مطلب ، جز يك نثر عادى شوراى كشاورزى چيزى نيست .
علت اين است كه اينان در مدت كوتاهى لغات متعدد آموخته اند و فرصت كافى براى هضم
و جذب و تعيين موارد استعمال واقعى اين لغات پيدا نكرده اند. خودشان
خيال مى كنند كه فهميده اند، اما فهم آن ها غالبا ناقص و نصفه است .
آنان به ميل خود سخنان حكيمانه مى گويند و منظور از آن
ميل و لذت ، دانستن يا پند دادن نيست ، بلكه مى خواهند بر همه ثابت شود كه حق با آن
هاست ، حتى در نزد بعضى از آن ها يك نوع تعصب و جمود استدلالى مشاهده مى شود كه در
حالات بعد تبديل به يك نوع مرض نظم و ترتيب فكرى مى
گردد.))(88)
گاهى در سياست مسائل مشكلى پيش مى آيد كه پيچيده تر از
مسائل دقيق علمى است . صاحب نظران آزموده و مردان باهوشى كه عمر خود را در جزر و مد
سياست گذرانده اند، در حل آن ها متحير مى مانند و اظهار عجز مى كنند، ولى در همان موارد،
بعضى از جوانان ناپخته و بى تجربه نظر مى دهند. اظهار عقيده مى كنند. تصميم مى
گيرند و در حدود قدرت و شعاع شخصيت خود به اقدام عملى دست مى زنند. انتظار دارند
كه دگران نيز عقيده آنها را بپذيرند و با آنان عملا همكارى نمايند. اين حد ناشناسى و
بلند پروازى ، ناشى از فكر خام و ناآزموده دوران جوانى است .
قال على عليه السلام : كفى بالمرء جهلا ان لا يعرف قدره
.(89)
على عليه السلام فرموده است : در نادانى مرد همين بس كه حد خود را نشناسد و از آن آگاه
نباشد.
اين قبيل تندروى هاى ناسنجيده كه از افكار نارسا و احساسات افراطى دوران جوانى
سرچشمه مى گيرد، ممكن است حوادث نامطلوبى به بار بياورد و احيانا سبب پيش آمدها و
مصائب غير قابل جبرانى گردد.
در شناسايى اشخاص نيز جوانان مشكلاتى بر سر راه دارند. آنان
مايل اند خود را و همچنين دگران را به خوبى بشناسند و به ارزش واقعى خويشتن و
ساير اشخاص پى ببرند، ولى در اين راه كمتر به مقصد مى رسند، زيرا جوانان ، به
اقتضاى طبع جوانى ، اغلب تحت تاءثير كشش هاى عاطفى هستند و درباره خود و دگران
بيشتر بر اساس احساسات قضاوت مى كنند نه بر پايه
تعقل و تفكر.
((نقش بلوغ در زندگى هر كس ، در ابتدا، اكتشاف موجودات است ، يعنى هم شخص خود و
هم دگران را و به اصطلاح آقاى بوبر، من و تو را بشناسد و در آنها از نظر سه حقيقت
فردى ، اجتماعى و ايده آلى مطالعه نمايد.
جوانان نورسيده ، در مقام تماس با دگران ، به امتحان خود نيز موفق مى شود. دگران را
از نظر خود مشاهده مى كند، يعنى آنها را افرادى مى داند كه در يك زندگى اجتماعى شركت
نموده اند، ولى در هر حال ، اعم از اين كه شخص مورد امتحان او، من يا تو باشد، وى آن
شخص را از دريچه تخيلات احساساتى خويش ، به صورت موجودى ايده آلى كه فقط
طرحى از ايشان در نظر دارد، مشاهده مى نمايد.))(90)
جوانان ، از يك طرف به واسطه كمى سن و نارسايى
عقل و نداشتن تجربه كافى مردم را كمتر مى شناسند و از نيرنگ هاى افراد خائن بى
اطلاع اند و از طرف ديگر، بر اثر اين كه فطرت پاك انسانى در نهادشان دست نخورده
و سالم مانده است ، به همه مردم با چشم خوش بينى مى نگرند و تمام افراد را پاك و
منزه مى پندارند. به علاوه ، احساسات تند و افراطى به آنان
مجال بررسى و تحقيق نمى دهد و در كارها بى مطالعه تصميم مى گيرند.
بر اثر اين سه عامل مؤ ثر، جوانان اغلب اغفال مى شوند. فريب مى خورند. نسنجيده به
اشخاص دل مى بندند. با آنها طرح دوستى مى ريزند. اسرار زندگى خود را با آنان در
ميان مى گذارند و گاهى ، به تحريك آنها، مرتكب
اعمال ناروايى مى شوند و موقعى به خطاى خويش پى مى برند كه زيان ها ديده و لكه
هاى تيره اى دامن پاكشان را آلوده نموده است .
قال على عليه السلام : الطماءنينة الى كل احد
قبل الاختبار من قصور العقل .(91)
على عليه السلام فرموده است : پيش از آزمايش به هر كس
دل بستن و از وى در باطن ، سكون و ايمنى داشتن ، ناشى از نارسايى
عقل و كوتاهى خرد است .
در سراسر جهان و در تمام ادوار، بسيار اتفاق افتاده كه جوانان پاك
دل و كم تجربه ، روى تمايل شديدى كه به
مسائل سياسى داشته اند، اغفال شده و عناصر فاسد و جاه طلب ، آنان را آلت دست خود
ساخته اند و به عنوان فعاليت هاى مفيد سياسى ، نيروى عظيم و ثمربخششان را به نفع
مقاصد سوء خود، در مجارى مضر و خطرناك به كار انداخته و به تيره روزى سوق داده
اند.
اولياى گرامى اسلام ، براى آن كه پيروان خود را عموما و
نسل جوان را خصوصا، از لغزش هاى سياسى محافظت نمايند و آنان را از همكارى هاى مضر
و خطرناك بازدارند، وظايفشان را با تعبيرهاى مختلف ، به صورت نصايح و اندرزهاى
حكيمانه خاطرنشان فرموده اند.
عن ابن ابان قال سمعت ابا عبدالله عليه السلام
يقول : يا معشر الاحداث اتقوا الله و لا تاءتوا الرؤ ساء، دعوهم حتى يصيروا
اذنابا.(92)
امام صادق عليه السلام فرموده است : اى گروه جوانان ، از خدا بترسيد و گرد
فرمانروايان ستمكار نگرديد، آنان را ترك گوييد تا از مقام سرورى و بزرگى
تنزل كنند و دنباله رو جامعه باشند.
قال على عليه السلام : لا تطيعوا الادعياء الذين شربتم بصفوكم كدرهم و خلطتم
بصحتكم مرضهم و ادخلتم حقكم فى باطلهم .(93)
على عليه السلام فرموده است : از فرمان كسانى كه به دروغ مدعى پيروى از روش
رسول اكرم (ص ) هستند اطاعت ننماييد. آنان كه شما را واداشتند تا آب صاف چشمه ايمان
خود را با رشحات تيره افكار آنان بنوشيد و سلامت خويش را با بيمارى آنها بياميزند و
حق خود را در باطلشان وارد سازيد.
محمد بن مسلم زهرى ، ساليان دراز با حكومت بنى اميه همكارى داشت و در راه اجراى سياست
ظالمانه و مقاصد سوء آنان فعاليت مى كرد. حضرت سجاد عليه السلام نامه مفصلى به
وى نوشت . او را موعظه كرد. كارهاى خطرناكش را خاطر نشان فرمود و از وى خواست كه
روش نادرست خويش را ترك گويد و گذشته خود را با رفتار صحيح جبران نمايد.
جعلوك قطبا اداروا بك رحى مظالمهم و جسرا يعبرون عليك الى بلاياهم و سلما الى
ضلالتهم .(94)
زين العابدين عليه السلام به زهرى نوشت : بنى اميه تو را چون ميله آهنى ساختند تا
به وسيله تو آسياب ستم خود را به گردش در آورند و منويات ظالمانه خويش را بر
مردم تحميل نمايند. تو را چون پلى قرار دادند تا از پشتت گذر كنند و به هدف هايى كه
براى مردم ، مصيبت بار و رنج آور است برسند. تو را نردبانى ساختند تا از آن بالا
بروند و به گمراهى هاى خويش دست يابند.
و لا تحسب انى اردت توبيخك و تعنيفك و تعييرك لكنى اردت ان ينعش الله ما قدفات
من راءيك و يرد ما عزب من دينك ... اما بعد فاعرض عن
كل ما انت فيه حتى تلحق بالصالحين .
گمان مدار كه مى خواهم تو را توبيخ كنم و به كارهايى كه مرتكب شده اى ملامت و
سرزنشت نمايم . بلكه مقصود اين است كه خداوند آراى ناصوابت را جبران نمايد و
چيزهايى كه از دينت دور شده ، به تو باز گرداند... بعد از اين ، از كارهاى ناروايى
كه بدان ها آلوده هستى ، روى گردان تا مگر به گروه نيكوكاران بپيوندى و به آنان
ملحق شوى .
نتيجه آن كه جوانان به مسائل سياسى علاقه وافر دارند و آن را از ارزش هاى مهم
زندگى مى دانند. اگر در اين راه تندروى نكنند و تصميم هاى مضر نگيرند، مى توانند
با بررسى مسائل سياسى و مطالعه نظريات سياستمداران بشر، فهم خود را تقويت
كنند و موجبات رشد شخصيت خويش را فراهم آورند. بر عكس ، اگر دچار زياده روى و
افراط گردند و از كارهاى اساسى يا تحصيل علم بازمانند يا عناصر فاسد آنان را آلت
دست خود سازند، در راه خطا قدم گذارده اند و ممكن است مايه تباهى و سقوطشان گردد.
18. نقش محيط در ساختن شخصيت جوان
قال الله العظيم فى كتابه : ... و جاوزنا ببنى
اسرائيل البحر فاتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم قالوا يا موسى
اجعل لنا الها كما لهم الهة قال انكم قوم تجهلون
.(95)
زندگى كردن انواع حشرات و حيوانات برى و بحرى ، در كره زمين ، از جهت نيازمندى به
كمك دگران يا بى نيازى از اين و آن و همچنين از نظر زندگى فردى و جمعى ، اوضاع
مختلف و گوناگونى دارد و هر يك از آنها با شرايط مخصوصى ادامه حيات مى دهند.
بعضى از جانوران اند كه از روز اول ولادت داراى فعاليت حياتى هستند و به حمايت پدر
و مادر احتياج ندارند. آنها مى توانند مستقلا زندگى كنند. خود به تنهايى از پى آب و غذا
بروند و از حيات خويشتن دفاع نمايند. اين قسم از جانوران دوران كودكى ندارند و براى
ادامه حيات به دگران محتاج نيستند.
بعضى از جانوران ، در روزهاى اول ولادت ، بر اثر ضعف و ناتوانى ، به كمك و حمايت
دگران نيازمندند و نمى توانند خود به تنهايى زندگى كنند. خداوند حكيم محبت آنها را
در دل والدين يا مادرشان قرار داده كه با علاقه مندى و فداكارى ، در تاءمين زندگى
فرزندان خود بكوشند، به آنها آب و غذا برسانند و در
مقابل دشمن از حياتشان دفاع نمايند تا رفته رفته نيرومند شوند و براى زندگى
استقلالى مهيا گردند. اين قسم از جانوران دوران كودكى دارند و براى ادامه حيات به
دگران محتاج هستند.
جالب آن كه در نظام حكيمانه آفرينش ، محبت والدين با مقياس
طول ايام كودكى فرزندان و مقدار نيازمندى و احتياج آنها اندازه گيرى شده است . هر
حيوانى كه ايام ناتوانى اش بيشتر و دوران كودكى اش طولانى تر است ، امتداد محبت
والدينش زيادتر و مهرشان به فرزند پايدارتر است . با اين تفاوت كه در
خلال دوران كودكى ، به هر نسبتى كه بچه نيرومندتر مى گردد و نيازش به حمايت
كمتر مى شود، به همان نسبت علاقه والدين كاهش مى يابد. روزى كه دوران كودكى سپرى
مى شود و بچه براى زندگى مستقل مهيا مى گردد، محبت والدين نيز پايان مى پذيرد،
پدر و مادر وى را ترك مى گويند و به راه زندگى
مستقل روانش مى سازند.
در ميان انواع پستانداران ، دوران كودكى انسان از همه طولانى تر و احتياجش به حمايت
دگران از همه بيشتر است . فرزند بشر بايد در
طول سالهاى متمادى ، از حمايت هاى وسيع و كمك هاى گوناگون دگران برخوردار باشد
تا شايسته زندگى مستقل شود و به شرايط ادامه حيات مجهز گردد.
به عبارت ديگر، نياز بشر در ايام كودكى ، تنها اين نيست كه چندى در آغوش مادر
زندگى كند، از شيرش ارتزاق نمايد تا به راه بيفتد، دندان در آورد و غذا بخورد و
سپس زندگى مستقل خود را آغاز نمايد، بلكه فرزند بشر در
طول ايام كودكى بايد جسم و جانش تقويت گردد، خلق و خويش ساخته شود، از دگران
گفتار و رفتار بياموزد، از آداب و رسوم اجتماعى آگاه گردد و خلاصه از هر جهت براى
زندگى اجتماعى و سازش با محيط مجهز شود و اين كار احتياج به دوران كودكى دراز مدت
دارد.
((دوره رشد انسان نسبت به جانوران ديگر بسيار دراز است . از اين رو، نوزاد انسانى
دير زمانى به دگران تكيه مى كند و به مدد آنان زنده مى ماند و پرورده و پخته مى
شود. انسان در ميان شبكه روابط متقابل جامعه خود به سر مى برد و در ضمن فعلهاى
متقابلى كه بين او و ديگران روى مى دهند، ميراث هاى جامعه را به خود مى كشد و در نتيجه
جامعه پذير و فرهيخته مى شود. رابطه هاى متقابلى كه فرد را به افراد ديگر و به
فرهنگ جامعه پيوند مى دهند، از هر سوزندگى انسان را در ميان مى گيرند و به او هيئتى
اجتماعى مى بخشند.))(96)
احتياج بشر به حمايت و كمك دگران منحصر به دوران كودكى و ايام ضعف و ناتوانى اش
نيست ، بلكه اين نيازمندى ، پس از سپرى شدن ايام كودكى همچنان ادامه دارد و آدمى براى
ادامه زندگى ، در تمام دوره هاى جوانى و ميانسالى و پيرى نيز محتاج به حمايت و
همكارى دگران است . زيرا بشر به قضاى حكيمانه الهى ، اجتماعى آفريده شده و قادر
نيست يك تنه و بدون كمك دگران در صحنه پيكار زندگى نبرد كند و خود به تنهايى
بر تمام مشكلات فائق آيد و ادامه حيات دهد.
بشر بايد همواره در ظل جامعه زيست كند و براى دست يافتن به ضروريات زندگى و
حوايج مادى ، براى پيروزى در نبرد با طبيعت و غلبه بر موانع طبيعى ، براى پيمودن
راه كمال و نيل به مدارج عالى انسانى و خلاصه براى حفظ حيات فردى و به فعليت
آوردن استعدادهاى درونى خويش همواره به اشتراك مساعى افراد نوع خود احتياج دارد.
نياز قطعى بشر به حمايت دگران و لزوم همكارى با اين و آن ايجاب مى كند كه هر
فردى براى تاءمين زندگى و ادامه حيات ، داراى خلق و خوى اجتماعى باشد. بايد در
كودكى افكار و اخلاقش طورى ساخته شود كه وقتى بزرگ شد و وارد جامعه گرديد
بتواند خود را با محيط اجتماعى خويش تطبيق دهد و در جامعه عضو مفيد و مؤ ثرى به حساب
آيد، مردم از وى منتفع شوند و او نيز از مردم بهره مند گردد.
((كليه افعال و اعمال منظم آدمى بايد با مقتضيات محيط تطبيق گردد و مهم ترين
عوامل محيط هم كه اهميت مستقيم در شخص دارند، همان عواملى هستند كه از فعاليت هاى ساير
افراد سرچشمه مى گيرند. اين حقيقت را چگونگى زندگى هر فردى به نيكوترين وجه
اثبات مى كند. در حقيقت ، هر شخصى هنگام تولد كاملا نيازمند به كمك دگران است ،
بنابراين جنبه انفرادى در خوى و طبع آدمى وجود خارجى ندارد، زيرا انسان هر چه دارد
پرتوى است كه از خارج مى گيرد.))(97)
كاميابى و بهره مندى هر كس در جامعه به مقياس خلق و خوى اجتماعى اوست . خوشبخت
ترين مردم از نظر زندگى كسانى هستند كه بر اثر تربيت صحيح ، به اخلاق حميده و
صفات پسنديده متخلق شده اند، با مردم به پاكى و فضيلت و به نيكى و گشاده رويى
برخورد مى كنند، حقوق و حدود دگران را محترم مى شمارند و به شايستگى خويشتن را با
جامعه تطبيق مى دهند.
عن ابى عبدالله عليه السلام : خالطوا الناس و آتوهم و اعينوهم و لا تجانبوهم و قولوا
لهم كما قال الله تعالى : و قولوا للناس
حسنا.(98)
امام صادق عليه السلام فرموده است : با مردم بياميزيد، در اجتماعشان شركت كنيد و آنان
را در كارها يارى نماييد. منزوى نشويد و از جامعه كناره نگيريد و همواره در معاشرت هاى
اجتماعى دستور خداوند را به كار بنديد كه فرموده است : با مردم به خوبى سخن
بگوييد و حسن برخورد داشته باشيد.
يكى از جهاتى كه باعث طولانى بودن دوران كودكى فرزندان بشر است ، ضرورت
پرورش هاى اخلاقى و لزوم فرا گرفتن صفات اجتماعى است . بشر در دوران كودكى
بايد نيك و بدهاى زندگى را بشناسد. به آداب و رسوم جامعه پى ببرد. بايد ياد
بگيرد كه چگونه با مردم بياميزد و با آنان در اداره امور زندگى همكارى نمايد. چطور
خويشتن را با جامعه تطبيق دهد و از مزاياى زندگى اجتماعى برخوردار گردد. بديهى
است كه نيل به چنين هدف بزرگى سال ها وقت لازم دارد.
فرزندان بشر، از دختر و پسر، وقتى از مادر متولد مى شوند، داراى استعدادهاى
گوناگونى هستند كه به امر الهى با سرشتشان آميخته شده و در نهاد همه آنها وجود
دارد. بعضى از آن استعدادها به طور طبيعى و بدون احتياج به پرورش ، در موقع مقرر
به فعليت مى رسند و خود به خود شكفته مى شوند، مانند قابليت نطفه سازى در وجود
پسران و بچه سازى در رحم دختران كه با فرا رسيدن بلوغ به طور خودكار آشكار مى
شوند و نيازى به حمايت و پرورش ندارند.
بعضى از استعدادها است كه ظهور آنها احتياج به مراقبت و تربيت دارد و بدون پرورش
تحقق پيدا نمى كنند، مانند سخن گفتن .
بچه انسان و بچه حيوان وقتى از مادر متولد مى شوند، هر دو از سخن گويى عاجزند، با
اين تفاوت كه در بچه حيوان اساسا استعداد سخن گفتن نيست ، ولى در بچه انسان اين
قابليت وجود دارد. اگر فرزند بشر در معرض پرورش قرار گيرد و مربيان با وى
حرف بزنند، رفته رفته به زبان مى آيد و آن استعداد شكفته مى شود، ولى در
صورتى كه پرستاران و اطرافيان كودك ، خود
لال و بى زبان باشند و نتوانند با او سخن بگويند، بچه نيز بى زبان بار مى آيد و
آن استعداد طبيعى در وى همچنان خاموش مى ماند و هرگز خود به خود بروز نمى كند.
يكى از استعدادهايى كه به طور طبيعى در نهاد انسان ها وجود دارد و در پرتو تربيت
آشكار مى شود، استعداد اجتماعى شدن است . فرزندان بشر وقتى از مادر متولد مى شوند،
قابل پذيرش زندگى اجتماعى هستند، ولى تنها وجود آن قابليت براى اجتماعى شدن آنان
كافى نيست ، بلكه بايد طفل را با خلق و خوى اجتماعى پرورش داد و روش هاى معاشرت
با مردم و طرز سازگارى با محيط را به وى آموخت و بدين وسيله آن استعداد طبيعى را از
قوه به فعليت آورد.
بعضى از حشرات ، مثل موريانه و زنبور عسل ، به طور طبيعى زندگى جمعى دارند و
مانند انسان با هم تشريك مساعى مى كنند و در تمام دوران حيات به همكارى يكديگر
نيازمندند. با اين تفاوت كه حشرات در شناختن وظايف همكارى و تشخيص برنامه هاى
همزيستى ، احتياج به فرا گرفتن صفات اكتسابى ندارند، بلكه وظيفه شناسى به
طور غريزى در نهادشان شكفته مى شود. هر حشره اى خود به خود از برنامه اى كه در
زندگى جمعى بايد انجام دهد، آگاه مى گردد و به هدايت تكوينى پروردگار، خود را
با محيط زندگى خويش منطبق مى سازد. ولى در انسان ، تنها استعداد اجتماعى شدن طبيعى
است و براى اين كه آن استعداد شكل عملى به خود بگيرد و مورد بهره بردارى واقع شود،
بايد قدم به قدم تمام وظايف زندگى اجتماعى را به فرزندان بشر ياد داد و از راه
تربيت ، آنان را براى سازش با محيط مجهز ساخت .
((هر نوزادى هنگامى كه چشم به جهان مى گشايد، فقط قوا و استعدادهايى محدود دارد كه
در پرتو آن مى تواند تبديل به انسان گردد. به تدريج ، بر اثر تجربيات
مختلفى ، به قول جامعه شناسان اجتماعى مى گردد. مراد از اجتماعى شدن كيفيتى است كه
در نتيجه آن آدمى يك عضو مثبت در جامعه اى مى گردد كه در آن به دنيا آمده است و به موجب
آداب و رسوم و سنن آن جامعه رفتار مى كند.))(99)
طفل از زمان ولادت تا پايان ايام بلوغ ، دوران كودكى خود را طى مى كند و در
خلال اين مدت طولانى ، ضمن اين كه بدن ناتوانش توانا مى شود و قواى جسم و جانش
به نسبت نيرومند مى گردند، استعداد اجتماعى اش نيز تدريجا فعليت پيدا مى كند، به
خلقيات اجتماعى و صفات سازگارى با محيط متخلق مى گردد و براى همكارى با مردم و
زندگى در جامعه آماده مى شود.
گرچه شرايط محيط طبيعى به مقدار قابل ملاحظه اى در ساختن خلق و خوى آدمى مؤ ثر
است ، و هر انسانى با صفات و خلقيات متناسب با محيط طبيعى خود بار مى آيد، ولى
عامل بسيار مؤ ثرى كه استعداد اجتماعى طفل را به فعليت مى آورد، شخصيت كودك را پايه
گذارى مى كند و او را به صفات خوب يا بد اجتماعى متصف مى سازد، محيط تربيتى
اوست . فرزندان بشر صفات اجتماعى خود را از كسانى فرامى گيرند كه از دوران
كودكى تا ايام جوانى در محيطهاى مختلف خانواده و آموزشگاه و كوى و برزن ، به طور
متناوب با آنان در تماس بوده و از رفتار و گفتارشان سرمشق گرفته اند.
((نخست كودك از محيط پيرامون خود هيچ گونه آگاهى ندارد، لكن به زودى نسبت به
اشياء و اشخاص پيرامون خودش احساس علاقه مى كند و از ميان اين اشخاص ، از همه
نزديك تر به وى مادر اوست كه در اكثر فرهنگ ها عبارت از مهم ترين شخصى است كه در
عمر خود خواهد ديد.
بعد از مادر، به ترتيب اهميت ، پدر و ساير اعضاى خانواده او قرار دارند. در همين دايره
محدود است كه فرد، نخستين و پايدارترين اثرات ذهنى را كسب مى كند و هم آن جاست كه
داخل در زندگى حقيقى مى گردد. به همين جهت ، به هيچ روى جاى شگفتى نيست كه روان
شناسان و روان كاوان و جامعه شناسان ، تا اين اندازه به
سال هاى اول زندگى كودك و محيط حيات وى اهميت مى دهند.
دايره محدود خانواده بعدا توسعه يافته و همبازى ها را نيز فرا مى گيرد و سپس بيش از
پيش گسترش يافته و شامل همدرسان و آموزگاران و دوستان و سرانجام عده كثيرى از
خارجيان مى گردد و همه آنان در اجتماعى ساختن كودك
تاءثيردارند.))(100)
((همان طور كه كولى در كتاب خود به نام طبع انسانى و نظم اجتماعى خاطرنشان مى
كند، فرد بر اثر تماس با اعضاى خانواده به وجود خودش پى مى برد و اين آگاهى
نيز از طريق توجه به رفتار آنان نسبت به وى
حاصل مى گردد. به عبارت ديگر، كودك نخست به وجود خودش پى مى برد و سپس با
تصور عقيده دگران راجع به خودش و دقت در چگونگى رفتار و كردار سايرين ، در مى
يابد كه چگونه آدمى است . به همين جهت ، معمولى عقيده كودك را درباره خودش آيينه
شخصيت فرد خوانده است .
از آن جا كه كودك خودش را غير مستقيم در محيط خويش مى بيند، هرگز تصوير حقيقى
خودش را مشاهده نمى كند، بلكه بر حسب رفتار و كردار دگران ، خويشتن را بهتر يا
بدتر از آن چه هست مى بيند.
استانلى هال ، روان شناس آمريكايى ، حتى بر آن است كه طرز صدا زدن
طفل ، از جانب اعضاى خانواده و يا دوستانش ، ممكن است در نظر او نسبت به خودش اثر
فراوان داشته باشد، چنان كه كودكى كه مادرش او را فرشته بخواند، درباره خودش
عقيده اى پيدا مى كند كه بسيار متفاوت با عقيده كودك ديگرى است كه مادرش او را
رذل صدا مى زند.))(101)
خلقيات خوب يا بد اجتماعى و صفات سازگارى با محيط، به دو صورت در ضمير
فرزندان بشر مستقر مى شود و استعداد اجتماعى شدن آنان را به فعاليت مى آورد: يكى
دانسته و به طور آگاه و ديگرى ندانسته و به صورت ناآگاه .
بعضى از صفات اجتماعى است كه مربيان و اطرافيان كودك به او مى آموزند و مكرر به
وى خاطرنشان مى كنند و طفل نيز با توجه و آگاهى ، آن ها را فرا مى گيرد و عملا به
كار مى بندد. رفته رفته بر اثر تكرار، به آن صفات عادت مى كند و در آينده برنامه
زندگى اجتماعى اش مى گردد. مثل آن كه مادر به
طفل مى گويد هميشه پاكيزه باش . دست و صورتت را بشوى . در حضور دگران درست
بنشين و زياد حرف نزن . يا آموزگار به نوآموز مى گويد دست در كيف همكلاسى ات مكن .
همبازى ات را آزار مده . به معلم احترام كن . در كلاس مودب باش و كارهايى نظاير اينها.
|