next page

fehrest page

back page

پسرانى كه داراى بدن متناسب هستند، معمولا شخصيت متعادل دارند. بر عكس پسرانى كه از لحاظ بدنى ناقص مى باشند، براى جبران اين نقص ، به بعض رفتارهاى ناپسنديده متوسل مى شوند كه آنها را از سازگارى درست باز مى دارد و اين از دست دادن پذيرش اجتماعى ، تاءثير نامطلوبى در رشد و تكامل شخصيت او دارد.))(24)
جوانانى كه ظاهر و باطنشان ، جسم و عقلشان با صفات مناسب براى سازگارى با محيط آفريده شده و به طور طبيعى واجد شرايط آميزش هاى عمومى هستند، مى توانند به آسانى قسمتى از شخصيت خود را احراز كنند و با سرعت موجبات تطبيق خويش را با جامعه فراهم آورند.
جوانانى كه كم هوش و كوتاه فكر، يا بدقيافه و ناموزون از مادر متولد شده اند، يا در طول ايام زندگى به عيوب و نقايص دچار گشته اند، در معاشرت هاى اجتماعى و اثبات شخصيت خود، كم و بيش با مشكلاتى مواجه هستند. بعضى از آن ها به طورى شكست روحى مى خورند كه تا پايان عمر به سازش صحيح با محيط اجتماعى موفق نخواهند شد.
آنان كه از جهت ساختمان طبيعى گرفتار نقايص و عيوبى هستند، براى احراز شخصيت و نيل به كمال و سعادت بايد تا آن جا كه مى توانند نقايص خود را فراموش كنند و حس اميد را در ضمير خويش بيدار نمايند. بايد از پى كارى بروند كه شايسته آن هستند و با سعى و مجاهده ، استعدادهاى درونى خود را به فعليت بياورند و بدين وسيله نقايص خويش را جبران و شخصيت مناسبى را احراز نمايند.
ح . شاختر مى گويد:
((پسرى از نزديكان من هميشه تنها بود. در زنگ هاى تفريح مدرسه تنها راه مى رفت و در ابر و آسمان خيال گردش مى كرد. بعد از ساعات درس فورا به خانه مى آمد و از بازى با همشاگردى ها مى گريخت . در هيچ دسته و انجمن خيريه شركت نداشت . هيچ كس ‍ را به خانه خود دعوت نمى كرد و به خانه هيچ كس به مهمانى نمى رفت . مى گفت اطاق كار و كتابهايم را از همه كس بيشتر دوست دارم .
لكن حقيقت اين بود كه آن جوان بنيه و جثه خوبى نداشت و در بازى هاى جسمانى به پاى دگران نمى رسيد و براى آن كه ضعف خود را بپوشاند و مورد ترحم و تحقير واقع نشود، از بازى اجتناب مى كرد و رفته رفته اين عادت ، او را در موقع دگر نيز از همه دور و تنها كرده بود. اگر آن پسر درد خود را فهميده يا از روان پزشك پرسيده بود، مى دانست كه ممكن است هر بدن و عضلات ضعيفى را تقويت كرد و اگر احيانا كسى مطلقا در بازى هاى جسمانى استعداد نداشته باشد، حتما در رشته ديگرى داراى استعداد و قدرت است و با كار و كوشش خواهد توانست كه در آن رشته به مقام ارجمند برسد.))(25)
بدون ترديد، مربيان لايق و دلسوز در احياى شخصيت و تقويت اراده اين قبيل افراد، نقش مؤ ثرى دارند و مى توانند با سخنان حكيمانه و نافذ خود، شكست هاى روحى و تاءلمات درونى آنان را جبران نمايند و با دلگرمى و اميدوارى ، براى سازش هاى اجتماعى مجهزشان سازند.
يونس بن عمار از صحابه امام صادق عليه السلام بود. زمانى دچار بيمارى برص شد و لكه هاى سفيدى در صورتش آشكار گرديد. اين عارضه باعث ملال و آزردگى خاطرش گرديد، به علاوه ، ارزش شخصيت اجتماعى وى را تنزل داد. كسانى درباره اش مى گفتند اگر دين حق به او نيازى مى داشت و وجودش منشاء اثرى مى بود، به چنين بليه اى دچار نمى شد. ناچار به محضر مربى بشر، امام صادق عليه السلام ، شرفياب شد و گفته هاى ملال آور مردم را شرح داد.
فقال عليه السلام : لقد كان مؤ من ال فرعون مكنع الاصابع فكان يقول هكذا و يمد يديه و يقول يا قوم اتبعوا المرسلين .(26)
امام صادق عليه السلام فرمود: انگشت هاى دست مؤ من آل فرعون به هم چسبيده و بى حركت بود. او در موقع سخن گفتن ، بدون احساس ضعف و انكسار، دست معيوب خود را به سوى مردم دراز مى كرد و مى فرمود: از فرستادگان خدا پيروى كنيد.
امام على عليه السلام با اين عبارت كوتاه ، از يك طرف جواب سخنان بى اساس مردم را داد و خاطرنشان كرد كه ممكن است مرد پاك دل و شريفى كه خدمتگذار دين خداست ، به عارضه اى مبتلا باشد، همان طور كه مؤ من آل فرعون دچار بود، و از طرف ديگر با نقل قضيه مؤ من آل فرعون ، روحيه يونس را تقويت كرد و به وى فهماند به سبب عارضه لكه هاى صورت ، از مردم كناره گيرى مكن و اطمينان و شخصيت خويش را از دست مده و همچنان با شهامت به انجام وظايف تبليغى خود مشغول باش . چنان كه مؤ من آل فرعون دست معيوب خود را به سوى مردم دراز مى كرد و آنان را به پيروى از انبياى الهى دعوت مى نمود. يعنى همان طورى كه نقص ‍ عضوى انگشت هاى دست ، اراده مؤ من آل فرعون را متزلزل نكرد و نتوانست شخصيت معنوى او را در هم بشكند، لكه هاى صورت نيز نبايد اراده شما را تضعيف كند و از انجام وظايف اجتماعى ات باز دارد.
بيان امام صادق عليه السلام ، خاطر پريشان يونس بن عمار را آرام كرد و او را براى تجديد آميزش با مردم و سازش با محيط تقويت و تشويق نمود و به شخصيت تزلزل يافته اش استقرار و ثبات بخشيد. آرى ؛ بيان نافذ مربيان بزرگ ، در جبران شكست هاى روحى افراد و تقويت شخصيت آنان اثر درخشانى دارد.
ناگفته نماند كه مشكل احراز شخصيت و حسن سازش اجتماعى ، مخصوص جوانان كوتاه فكر و كم هوش يا بدقيافه و ناقص عضو نيست ، بلكه جوانان نابغه و هوشمند و همچنين جوانان زيبارو و خوش آهنگ نيز در راه احراز شخصيت و سازگارى با محيط، مشكلات گوناگونى بر سر راه دارند.
جوانانى كه به طور طبيعى كم هوش و كوته عقل يا بدقيافه و ناقص عضو آفريده شده اند، به سبب نارسايى هوش و خرد، يا ناموزونى اندام و قبح منظر، همواره اسير احساس حقارت و پستى هستند و از ترس بى اعتنايى يا توهين دگران جراءت نمى كنند كه به گرمى با مردم بياميزند و در نتيجه از حسن سازگارى با محيط و اثبات شخصيت خود محروم اند.
جوانانى كه با عقل و هوش فوق عادى آفريده شده اند، همچنين آنان كه صورت زيبا و اندام موزون و آهنگ گرم دارند، در خود احساس برترى و مزيت مى كنند و خويشتن را فوق مردم مى بينند. گاهى اين احساس باعث تكبر و خودپسندى آنان مى شود و در نتيجه دگران را به ديده تحقير و پستى مى نگرند و در برخوردهاى اجتماعى مراعات اخلاق و ادب را نمى نمايند و با غرور و خودخواهى موجبات رنجش خاطر مردم و خوارى خود را فراهم مى آورند. اين گروه نيز بر اثر سوء معاشرت ، از حسن سازگارى با محيط و احراز شخصيتى كه شايسته آن هستند، محروم خواهند بود.
((كودكى كه بيش از حد باهوش باشد، به مناسبت همان هوش خارق العاده خود، تطبيق با محيط و جامعه ، با اشكالاتى مواجه خواهد گرديد. ستايش بيش از اندازه از روش هاى او در سال هاى اوليه زندگى ممكن است وى را بيش از حد نسبت به قوا و استعدادهاى فطرى اش مغرور سازد. گذشته از اين ، به مناسب هوش سرشارش ، ممكن است مورد بغض و آزار ساير كودكان همسن خويش قرار گيرد.
از طرف ديگر، رشدش از لحاظ جنبه هاى ديگر به اندازه كافى نيست كه كودكان بزرگ تر وى را به بازى گيرند.
كودكى كه از لحاظ نيروى ذهنى برتر از همسالان خود باشد، به ويژه در آخرين سال هاى كودكى و اوايل بلوغ ، غالبا مى تواند جنبه غير عقلانى و نااستوارى مقررات و اصول و دستورهاى بالغان را تشخيص دهد. از اين روى ممكن است نسبت به قدرت بالغان روش ‍ منفى پيش گيرد و از آنان آزرده شود.)) (27)
((كسى كه هوش برتر دارد، در سازش هاى اجتماعى با مشكلات زياد و ناكامى ها مواجه خواهد شد و براى ارضاى اميالش ، به رفتارهاى ناپسنديده اى از قبيل رفتار منفى ، تعصب ، مغالطه ، گوشه گيرى ، غرور و خودپسندى و خود را از دگران بى نياز داشتن دست مى زند.)) (28)
ابن مقفع ، از افراد دراك و پرفراست عصر خويش بود و از جهت عقل و هوش طبيعى ، نسبت به افراد عادى مزيت و برترى داشت . او در سنين جوانى ، بر اثر لياقت فطرى ، به فرا گرفتن پاره اى از علوم موفق گرديد و توانست بعضى از كتب علمى را به زبان عربى ترجمه نمايد، ولى برترى هوش و خرد، وى را مغرور كرد و احساس تفوق ، در اخلاق و رفتارش اثر نامطلوب گذارد و در سازش هاى اجتماعى با مشكلاتى مواجهش ساخت . او مردم را حقير و خوار مى پنداشت و گاهى با كلمات زننده ، تحقيرشان مى كرد و بذر كينه و دشمنى در نهادشان مى افشاند.
سفيان بن معاويه ، كه از طرف منصور دوانيقى فرماندارى بصره را به عهده داشت ، از كسانى بود كه مكرر مورد تعرض و تحقير ابن مقفع قرار گرفت و با كلمات تند و زننده در حضور مردم خجلت زده و شرمسارش ساخت .
سفيان بينى بزرگ و ناموزونى داشت . هر وقت ابن مقفع به فرماندارى مى آمد در حضور مردم به صداى بلند مى گفت : ((سلام عليكما))، يعنى سلام به تو و بينى بزرگت ، او را با اين طرز سلام كردن ، تحقير مى نمود.
روزى سفيان در مجلس خود گفت ، من هرگز از سكوت و خاموشى پشيمان نشده ام . ابن مقفع گفت كه كسى كه زيبايى و زينتش ‍ لكنت زبان باشد، البته از سكوت هرگز پشيمان نمى شود.
گاهى سفيان را به نام مادرش تحقير مى كرد و در ضمن كنيه اى كه براى وى ساخته بود، مادر و فرزند را يك جا اهانت مى نمود و در حضور مردم به صداى بلند مى گفت : ((يابن المغتلمه )) يعنى اى پسر زن شهوت پرست .
روزى ابن مقفع ، بر سبيل تمسخر و به منظور وانمود كردن نادانى سفيان ، در محضر عمومى از وى سئوال كرد: اگر كسى بميرد و از او زن و شوهرى باقى مانده باشد، ارثشان چگونه تقسيم مى شود؟
ابن مقفع تيزهوش و دراك ، با سخنان موهن خود، كه ناشى از غرور و خودپسندى اش بود، كينه و دشمنى سفيان را به شدت برانگيخت و او را براى تلافى آن همه اهانت و ناروايى مجهز ساخت . سفيان منتظر بود فرصت مناسبى به دست آورد كه با شدتى هر چه تمام تر از وى انتقام بگيرد.
اتفاقا در آن اوقات ، عبدالله بن على ، بر برادرزاده خود، منصور دوانيقى ، مدعى خلافت شد و بر وى خروج كرد. منصور خليفه وقت ، ابومسلم خراسانى را به فرماندهى لشكر نيرومندى براى سركوبى عموى خود و يارانش به بصره فرستاد و سرانجام در مدت كوتاهى ابومسلم غلبه كرد و عبدالله بن على فرار نمود و به برادران خود سليمان و عيسى پناهنده شد و نزد آنان مخفى گشت .
سليمان و عيسى نزد منصور رفتند و درخواست كردند كه از تخلف برادرشان عبدالله بن على درگذرد. منصور شفاعت آن دو را پذيرفت . قرار شد امان نامه اى بنويسند و منصور دوانيقى آن را امضا نمايد.
وقتى به بصره مراجعت كردند، نوشتن امان نامه را به عهده ابن مقفع كه منشى مخصوص عيسى بود، گذاردند و از وى خواستند كه آن را به قدرى محكم و مؤ كد بنويسد كه منصور نتواند آسيبى به عبدالله بن على برساند.
ابن مقفع امان نامه مبالغه آميزى تنظيم كرد و نوشت اگر منصور دوانيقى به عموى خود عبدالله بن على مكر كند و او را آزار نمايد، اموالش وقف مردم ، بندگانش آزاد، و مسلمين از بيعت او يله و رها باشند.
موقعى كه آن را براى امضا نزد منصور دوانيقى بردند، سخت بر آشفت و از تنظيم كننده آن پرسش كرد. گفتند ابن مقفع نوشته است . منصور از امضاى آن خوددارى كرد. به علاوه ، به حاكم بصره محرمانه دستور داد تا ابن مقفع را به قتل برساند.
سفيان ، حاكم بصره ، كه مدتها از سخنان ابن مقفع احساس خشم و ناراحتى مى كرد، در انتظار فرصت مناسبى بود تا انتقام بگيرد. اينك با وصول دستور منصور دوانيقى آن فرصت به دست آمده و موقع آن رسيده است كه گفتار و رفتار نارواى او را تلافى كند و خشم درونى خويش را تسكين بخشد.
دستور داد ابن مقفع را به اطاقى بردند. سپس با وى گفت : به خاطر دارى درباره من چه ها گفتى و از مادر من چگونه ياد مى كردى ؟ به گفته خودت ، مادرم مغتلمه باد اگر تو را به وضع تازه و بى مانندى به قتل نرسانم .
آن گاه دستور داد تنورى را گداختند و ابن مقفع را كه در آن موقع سى و شش ساله بود، كنار تنور بردند. اعضاى بدنش را يكى پس از ديگرى مى بريد و در برابر چشمش به داخل تنور مى افكند و با اين كيفيت سخت و پرشكنجه به حيات او خاتمه داد.))(29)
قال على عليه السلام : من زرع العدوان حصد الخسران .(30)
على عليه السلام فرموده است : هر كس تخم عداوت بيفشاند، زيان و خسارت مى درود.
قال ابو عبدالله عليه السلام : من زرع العداوة حصد ما بذر.(31)
امام صادق عليه السلام فرموده است : كسى كه بذر دشمنى و عداوت در دل مردم بكارد، سرانجام كشته خود را درو خواهد كرد.
عقل و هوش سرشار ابن مقفع ، نه تنها در ساختن شخصيت و حسن سازگارى او با اجتماع مفيد واقع نشد، بلكه در وى اثر نامطلوبى گذارد و به علت خودپسندى و بلند پروازى دگران را مورد تحقير و اهانت قرار داد و سرانجام در سنين جوانى با وضع سخت و .رج آورى چراغ زندگى اش خاموش شد.
نتيجه آن كه خصايص موروثى هر جوانى ، در ساختن شخصيت و كيفيت سازش هاى اجتماعى وى اثر عميق دارد، و منشاء يك قسمت از صفات شخصيت اجتماعى جوانان ، وضع ساختمان طبيعى عقل و جسم آنان است . اگر آن صفات معتدل و در حدود طبيعى باشد، جوان به آسانى شخصيت خود را احراز مى كند و اگر صفات طبيعى اش بر اثر عيوب و نقايص ، دون حد عادى باشد يا بر اثر نبوغ و كمال ، فوق حد عادى باشد، جوان در اثبات شخصيت خود با مشكلات گوناگونى مواجه مى گردد.
عامل ديگرى كه در ساختن شخصيت جوانان و تنظيم برخوردهاى اجتماعى آنان اثر مستقيم دارد، محيط طبيعى و تربيتى مخصوصى است كه در آن پرورش يافته اند. آب و هوا، سرما و گرما و همچنين پدر و مادر، مدرسه و اجتماع ، فقر يا غناى خانوادگى ، سلامت يا بيمارى و خلاصه مجموعه عوامل طبيعى و اجتماعى محيط، منشاء تكوين يك قسمت از شخصيت جوانان است .
روش هاى خوب و بد و خلقيات پسنديده يا ناپسندى كه جوانان از دوران كودكى در دامن پدر و مادر، در كودكستان و دبستان ، در كوچه و بازار فرا گرفته اند و در ضميرشان مستقر و ثابت شده است ، قسمتى از صفات شخصيت آنان را تشكيل مى دهد.
((مردم شناسان ، به حق ، اهميت چهار چوب فرهنگى و اجتماعى را در تكوين شخصيت تاءكيد كرده اند. اين كه فردى اهل كدام ناحيه از كشور خويش است و در چه نوع خانواده اى بزرگ شده و پدر و مادر او، با او يا جدا مى زيسته اند و او به چه نوع مدرسه اى رفته و با كدام دسته اى از كودكان معاشر بوده و چه ديده و چه شنيده است ، همه در ساختمان شخصيت او تاءثير به سزا داشته اند. تاءثير عوامل اجتماعى در كودك از آغاز تولد شروع مى شود و اين تاءثير مادام كه زنده است ادامه مى يابد. مهم ترين عامل اجتماعى مؤ ثر در كودك ، ارتباطى است كه بين او و پدر و مادرش برقرار مى شود. اگر پدر و مادر كودك سختگير و كم مهر باشند، كودك اغلب درون گرا مى شود و از جهان واقعى به جهان خيالبافى پناه مى برد و در آن جا، آن چه را كه در زندگى عادى نيافته است ، جست و جو مى كند. از طرف ديگر ممكن است پدر و مادر، محبت بيش از حد به كودك ابراز دارند و او را وادارند كه پيوسته خودنمايى كند و بيش از آن چه واقعا هست ، برون گرا شود، و نيز ممكن است او را وادارند كه براى اخذ هر گونه تصميمى به آن ها اتكا نمايد و در نتيجه وى را وابسته به دگران بار آورند. بعضى از پدران و مادران ممكن است در خانواده ايجاد كشمكش و اختلاف كنند. اين نوع عوامل همه در تكوين و تحول شخصيت كودك مؤ ثر است .))(32)
عن ابى جعفر عليه السلام قال : يحفظ الاطفال بصلاح آبائهم .(33)
امام باقر عليه السلام فرموده است : فرزندان بشر با صلاحت اخلاقى پدران خود از خطر انحراف مصون مى مانند.
براى آن كه نقش محيط در تكوين شخصيت فرزندان تا اندازه اى واضح گردد و جوانان از چگونگى تاءثير خانواده و جامعه ، در ساختن صفات اجتماعى فرزندان آگاه شوند، به اختصار درباره بعضى از موارد توضيح داده مى شود.
1. مملكت به منزله يك خانواده بزرگ ، و خانواده به منزله يك كشور كوچك است . خانواده از مجموع افراد كوچك و بزرگ به وجود مى آيد و مملكت نيز از مجموع خانواده هاى بزرگ و كوچك تشكيل مى شود و در واقع افراد، واحد خانواده ها و خانواده ها واحد اجتماع هستند.
طرز اداره مملكت و روش حكومت ها در محيط اجتماعى كشور، روى فكر پدران و مادران اثر مى گذارد و شخصيت معنوى آنان به همان كيفيت پى ريزى مى شود. والدين نيز خانواده را با طرز تفكر خود اداره مى كنند و شخصيت فرزندان را به تناسب افكار خويش ‍ مى سازند و در واقع اطفال تحت تاءثير محيط خانواده و اجتماع اند و به همان كيفيت بار مى آيند.
مونتسكيو مى گويد:
((قوانين تربيت اولين قوانينى هستند كه بر ما حكمفرمايى مى كنند و از آن جايى كه اين قوانين ما را براى ملت بودن حاضر مى كنند، هر خانواده به خصوص بايد مطابق نقشه خانواده بزرگى كه شامل همه خانواده هاست و نامش جامعه است ، اداره شود.
اگر ملت به طور كلى داراى اصولى باشد، خانواده ها هم داراى همان اصول خواهند بود. بنابراين قوانين تربيت به اعتبار حكومت ها مختلف است .
در حكومت هاى مشروطه مبنى بر شرافت و در جمهوريت بر اساس تقوا و در حكومت استبدادى بر اصول ترس و اطاعت استوار خواهد بود.)) (34)
همان طورى كه در كشورهاى مشروطه ، تربيت براى تهذيب اخلاق و علو همت و توسعه صدر مى كوشد و جوانمردى مى آموزد، در كشورهاى استبدادى ، به همان اندازه ، براى پستى و دنائت مردم جديت به خرج مى دهد و اشخاص را ناجوانمرد بار مى آورد. در اين كشورها قلوب بايد بردگى و بنده منشى را پيشه كند.
در حكومت هاى استبدادى ، هر خانه يك حكومت جداگانه است . تربيت در حكومت استبدادى عبارت از اين است كه ترس را در قلوب جاى گير نمايند. در آن جا دانش خطرناك است و نتايج شوم در بردارد.))(35)
گرچه محيط محدود خانواده و محيط وسيع اجتماع ، هر دو در ايجاد صفات اجتماعى و ساختن شخصيت آدمى مؤ ثرند، ولى تاءثير محيط اجتماعى و كيفيت حكومت زمامداران در تكوين شخصيت و طرز سازش افراد با اجتماع به مراتب بيش از محيط محدود خانواده و تاءثير پدران و مادران است .
قال على عليه السلام : الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم .(36)
على عليه السلام فرموده است : مردم در روش هاى اخلاقى و صفات اجتماعى ، به حكومت هاى خود بيشتر شباهت دارند تا به پدران خويش .
2. يكى ديگر از عواملى كه در ساختن شخصيت كودكان اثر قابل ملاحظه دارد و در دوران بلوغ و جوانى به صورتهاى مطلوب و نامطلوب آشكار مى گردد، وضع اقتصادى و مالى خانواده هاست .
پدرانى كه به اندازه مخارج خويش درآمد دارند و زندگى خانواده را با آبرومندى و در حدود شاءن اجتماعى خود اداره مى كنند، طبقه متوسطاند. در چنين خانواده هايى ، فرزندان از نظر روانى وضع عادى دارند و تمايلاتشان به اندازه شايسته ارضا مى شود، و اگر با موانع ديگرى مواجه نشوند، شخصيتشان به خوبى پرورش مى يابد. اولياى گرامى اسلام زندگى متوسط و توازن دخل و خرج را بهترين زندگى شناخته و آن را از شاخه هاى خوشبختى و سعادت معرفى كرده اند.
روى عن العالم عليه السلام : طوبى لمن آمن و كان عيشه كفافا.(37)
از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده است كه فرمود: خوشبخت ، انسان با ايمانى است كه براى گذران زندگى درآمد كافى داشته باشد.
((وضع مالى و اجتماعى خانواده نيز به طور مستقيم يا غير مستقيم در رشد و تكامل شخصيت كودك مؤ ثر است . كودكى كه تمام وسايل زندگى و ارضاى اميالش فراهم است ، در سازش هاى اجتماعى كمتر دچار اشكال مى شود و در نتيجه رشد شخصيت خوبى خواهد داشت ، ولى كودكى كه از اين نعمت محروم است ، همواره خود را حقير و ناقص ‍ مى پندارد.))(38)
پدرانى كه به قدر مخارج زندگى درآمد ندارند و از ارضاى خواهش هاى طبيعى و تاءمين حوايج ضرورى اعضاى خانواده خود عاجزند، طبقه فقير اجتماع اند. كودكان در چنين خانواده اى اغلب گرفتار مضيقه و محروميت هستند و همواره در خود احساس عقب افتادگى و كمبود مى كنند. بدون ترديد، اين احساس تلخ و نامطلوب در تكوين شخصيتشان اثر مى گذارد و آنان را در راه سازگارى با محيط و آميزش هاى اجتماعى ، با مشكلات گوناگونى مواجه مى سازد.
اينان در جوانى به ضعف شخصيت مبتلا هستند و بر اثر فقر و تنگدستى در خود احساس حقارت مى كنند و خويشتن را نسبت به دگران عقب افتاده و محروم مى بينند. اين احساس .رج آور، روان آنها را تيره مى كند و روى عقل و هوششان اثر بد مى گذارد و در برخوردهاى اجتماعى و ابراز شخصيت ، در خود احساس ضعف و نارسايى مى كنند.
قال على عليه السلام : الفقر يخرس الفطن عن حجته و المقل غريب فى بلدته .(39)
على عليه السلام فرموده است : فقر و تهى دستى ، انسان باهوش را در بيان دليل خود لال مى كند و انسان كم بضاعت در شهر خود تنها و غريب است .
و عنه عليه السلام : ان الفقر منقصة للدين ، مدهشة للعقل ، داعيه للمقت .(40)
اميرالمؤ منين به فرزند خود، محمد حنفيه ، فرموده است : فقر و بى چيزى ، زمينه مساعدى براى شكست دين و حيرت زدگى خرد و جلب عداوت و دشمنى است .
لغزش ايمان بود زاييده فقر و نياز
ورنه هيچ آلوده دامن دزد مادرزاد نيست
((نادارى در شخصيت ما اثر دارد. بى پولى موجب پريشانى خاطر و غم و وحشت مى شود. كسى كه نتواند خوراك و پوشاك و ساير ضروريات يوميه خود را آماده كند، دائما آشفته و نسبت به دگران بدبين و بدخواه است .
اين احوال در همه كس اثر دارد و صفات و ذاتيات را مبدل مى كند. از چنين آدمى انتظار خوى خوش و از خود گذشتگى و وفاى به عهد و ساير خصال نيكو نمى رود.
مردم تهى دست ، چون خود را خفيف و از دگران كوچك تر مى بينند، حالت حجب و ترس و درماندگى به خود مى گيرند، و از قابليت و فعاليت و خلق خوش خود، مقدار زيادى از دست مى دهند و بعدها نيز اگر دارنده شدند، مغرور و بى رحم و بى ادب خواهند شد.))(41)
((سازمان همكارى ملى دانشجويان در جزوه مستدلى اعلام كرده است كه از صد هزار دانشجو، هزار نفر مبتلا به بيمارى روحى هستند. كوى دانشگاه و رستوران هاى دانشجويى يك نوع زندان سربسته است . اينان هميشه حالت نيمه وابستگى اقتصادى دارند. يعنى هميشه به انتظار پول پدران و مادران و چك هاى خانوادگى هستند تا پول جيبشان تاءمين شود و به همين دليل ، با آن كه فرهنگ كافى دارند، نيروى دماغيشان به اندازه جوانان همسن و سالى كه شخصا پول توى جيب در مى آورند، رشد نمى كند. در نظر جوانان روزگار ما، پول مظهر استقلال است .))(42)
ناگفته نماند كه سرمايه و ثروت پدران و مادران نيز مانند فقر و تهى دستى ممكن است در فرزندان اثر بد داشته باشد و شخصيت آنان را با وضعى زننده و نامطلوب بسازد و سرانجام در سازش هاى اجتماعى با مشكلات بزرگى مواجهشان نمايد.
پدران و مادران نادانى كه با ثروت بى حساب خود، تمايلات نا به جاى فرزندان خويش را ارضاء مى كنند و زمينه خودخواهى و هواپرستى آنان را آماده مى نمايند، هرگز قادر نيستند آنان را با شخصيت خوب و وظيفه شناسى بار آورند و براى سازگارى صحيح اجتماعى مجهزشان سازند.
ثروت خانواده ، اگر در مجارى نادرست به كار افتد، براى فرزندان خطرات بزرگى در بر دارد و ممكن است آنان را ياغى و متجاوز، شهوت پرست و بى عفت ، تنبل و تن پرور، از خود راضى و مغرور بار آورد و در جوانى بر اثر سوء اخلاق و رفتار، از حسن سازگارى با محيط عاجز باشند و مورد تنفر و انزجار جامعه قرار گيرند.
كلا ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى .(43)
آدمى به سركشى و طغيان مى گرايد وقتى خود را غنى و بى نياز مى بيند.
قال على عليه السلام : المال مادة الشهوات .(44)
على عليه السلام فرموده است : دارايى و ثروت مايه اصلى شهوات بشر است .

next page

fehrest page

back page