fehrest page

1- يوسف (12)، 111.
2- ر.ك : مرتضى مطهرى ، مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى ، ص 368.
3- اعراف (7)، 142.
4- طه (20)، 88.
5- اعراف (7)، 150.
6- طه (20)، 93.
7- قطب الدين راوندى ، قصص الانبياء، تحقيق غلامرضا عرفانيان ، ص 170.
8- صحيفه نور، ج 15، ص 201.
9- صحيفه نور، ج 15، ص 201.
10- ((من با تبرا از دشمنان تو، به خدا تقرب مى جويم )) (زيارت عاشورا).
11- فاطر (35)، 6.
12- انعام (6)، 68.
13- نساء (4)، 140.
14- نساء (4)، 140.
15- ممتحنه (60)، 4.
16- نحل (16)، 123.
17- حج (22)، 78.
18- بقره (2)، 120.
19- بقره (2)، 217.
20- فتح (48)، 29.
21- فتح (48)، 29.
22- ر.ك : ابن قولويه ، كامل الزيارات ، ج 1، ص 65 67.
23- (([اى پيامبر] بگو بر رسالتم پاداشى جز دوست داشتن نزديكانم نمى خواهم )) شورى (43)، 23.
24- نساء (4)، 157.
25- بنده يك سال ، مصادف با شبهاى عزادارى حضرت مسيح عليه السلام ، در واتيكان بودم و در مراسمى كه در كليساى سن پيتر در حضور پاپ برپا شده بود حاضر شدم . بديهى است مراسمى كه در آن پاپ ، كه شخصيتى جهانى به شمار مى رود شركت مى كند، و از اطراف دنيا براى ديدن آن جمع مى شوند و در كليسايى كه بزرگ ترين كليساى جهان است برپا مى گردد، مراسمى با شكوه خواهد بود. اما تمام اين مراسم حتى در حد مجلس ترحيم يكى از علماى ما شور نداشت و با يكى از مجالس عزادارى قم و تهران قابل قياس نبود.
26- ابن قولويه ، كامل الزيارات ، ج 1، ص 135.
27- ابوالفرج اصفهانى ، مقاتل الطالبين ، ص 478.
28- از جمله اينكه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: [امام ] حسين عليه السلام بر رسول خدا وارد شد، پيامبر او را در آغوش ‍ گرفت و به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: او را نگاه دار. آن گاه او را مى بوسيد و مى گريست . امام حسين عليه السلام پرسيد: پدر جان ، چرا گريه مى كنى ؟ فرمود: فرزندم ، جاى زخم شمشيرها را در بدن تو مى بوسم و گريه مى كنم . امام حسين عليه السلام پرسيد: پدر جان ، آيا من كشته مى شوم ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند، پدرت ، برادرت و تو [كشته خواهيد شد.] [باز امام ] حسين عليه السلام پرسيد: در اين هنگام چه كسانى از امت تو ما را زيارت مى كنند؟ فرمود: [قبر] پدر، برادر و تو را تنها صديقان امت من زيارت مى كنند. (ابن قولويه ، پيشين ، ص 68 - 69).
امام صادق عليه السلام نقل كرده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله فرمود: امت من او (امام حسين عليه السلام ) را خواهند كشت . هركس او را بعد از اينكه از دنيا رفت ، زيارت كند، خداى تعالى ثواب يك حج را براى او مى نويسد (ابن قولويه پيشين ، ص ‍ 67).
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه امام سجاد عليه السلام فرمود: هر مؤمنى كه براى كشته شدن امام حسين عليه السلام گريان شود، به طورى كه اشك بر صورتش جارى شود، خداوند متعال غرفه هايى در بهشت براى او آماده مى كند كه هميشه در آنها ساكن باشد (ابن قولويه ، پيشين ،ص 107).
همچنين حسن بن على از پدرش على بن ابى حمزه نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود: هر بى تابى و گريه اى براى انسان مكروه است جز بى تابى و گريه بر حسين بن على عليه السلام كه موجب اجر و پاداش است (ابن قولويه ، پيشين ، ص 101).
29- چنان كه امام صادق عليه السلام به ابو هارون مكفوف كه در حضور آن حضرت ، اشعارى در مرثيه امام حسين عليه السلام سروده بود، فرمود: اى ابا هارون ، هر كس در مرثيه امام حسين عليه السلام شعرى بخواند و خود بگريد و ده تن را بگرياند، بهشت براى او نوشته مى شود و هر كس در مرثيه امام حسين عليه السلام شعرى بخواند و خود بگريد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى آن دو نفر نوشته مى شود و هر كس نزد او از حسين عليه السلام يادى شود و از چشمانش به اندازه بال مگس اشك بيرون آيد، پاداش او بر خداوند عزوجل است و [خداوند] براى او جز به بهشت راضى نيم شود (ابن قولويه ، پيشين ، ص 112).
30- چنان كه امام صادق عليه السلام به ابو هارون مكفوف كه در حضور آن حضرت ، اشعارى در مرثيه امام حسين عليه السلام سروده بود، فرمود: اى ابا هارون ، هر كس در مرثيه امام حسين عليه السلام شعرى بخواند و خود بگريد و ده تن را بگرياند، بهشت براى او نوشته مى شود و هر كس در مرثيه امام حسين عليه السلام شعرى بخواند و خود بگريد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى آن دو نفر نوشته مى شود و هر كس نزد او از حسين عليه السلام يادى شود و از چشمانش به اندازه بال مگس اشك بيرون آيد، پاداش او بر خداوند عزوجل است و [خداوند] براى او جز به بهشت راضى نيم شود (ابن قولويه ، پيشين ، ص 112).
31- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 36، ص 204، باب 40، روايت 8.
32- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 36، ص 204، باب 40، روايت 8.
33- در زيارت جامعه آمده است : همه شما كشتى نجاتيد. هر كس به شما تمسك جويد نجات مى يابد، و هر كس از شما دور و عقب بماند، هلاك مى شود.
34- عنكبوت (29)، 64.
35- شفاى چشم حضرت آيت الله العظمى بروجردى رحمه الله از جمله همين كرامات است . ايشان به چشم دردى لا علاج مبتلا بود، تا اينكه در ايام عاشورا در بروجرد دسته اى سينه زن به منزل ايشان مى آيند. مرحوم آيت الله بروجردى مقدارى از گلىِ كه عزاداران حسينى بر سر و صورت ماليده بودند برداشته ، به چشم مى مالد. بلافاصله چشم درد ايشان خوب مى شود و تا آخر عمر هيچ ناراحتى اى از ناحيه چشم نداشتند و بدون عينك ريزترين خطها را مى خواندند.
36- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 2، ص 225، باب 29، روايت 2.
37- شيخ طوسى ، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشى ، با حاشيه و تعليقه ميرداماد، ص 576.
38- شعراء (26)، 214.
39- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ، ج 13، ص 211.
40- ابن هشام ، السيرة النبويه ، ج 4، ص 520.
41- ر.ك : تاج الدين محمد بن حيدر شعيرى ، جامع الاخبار، ص 10 - 11.
42- ابن واضح ، تاريخ اليعقوبى ، ج 2، ص 7.
43- ر.ك : ابن هشام ، السيرة النبويه ، ج 3، ص 314.
44- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار ج 45، ص 83، باب 37، روايت 10.
45- ر.ك : خوارزمى ، مقتل الحسين ، ص 231 - 247.
46- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 4، ص 366، باب 37، روايت 2.
47- خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 324.
48- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 94، ص 184، باب 35، روايت 1.
49- ر.ك : ابن اثير، الكامل فى التاريخ ، ج 4، ص 158 - 186.
50- من در آن زمان چهار - پنج ساله بودم و به ياد دارم كه هنگام شب از روضه خوان دعوت مى كردند. او با كت و شلوار و لباس ‍ شخصى مى آمد و در دالان منزل ، لباس خود را عوض مى كرد و عمامه بر سر مى گذاشت و به زيرزمين خانه مى آمد و در آنجا با صداى آرام روضه مى خواند كه مبادا در كوچه ، ماءموران صداى او را بشنوند و وى را مورد تعقيب قرار دهند.
51- ر.ك : اكبر گنجى ، ((خون به خون شستن آمد محال ))، صبح امروز، 23/2/1378، ص 6.
52- توبه (9)، 14.
53- ر.ك : حسين الحاج حسين ، حضار، العرب فى عصر الجاهليه ، ص 89 و 90.
54- ((مسلما يهوديان را دشمن ترين مردم با مؤمنان خواهى يافت )) مائده (5)، 82.
55- مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3، ص 73.
56- منافقون (63)، 1.
57- نساء (4)، 142.
58- نساء (4)، 54.
59- ابن هشام ، السيرة النبويه ، ج 4، ص 413.
60- برخى منابع ابوسفيان را گوينده اين سخن معرفى مى كنند. ر. ك : قطب الدين راوندى ، قصص الانبياء، ص 294.
نظير اين مطلب درباره معاويه نيز نقل شده است . ابن ابى الحديد مى گويد: احمد بن طاهر در كتاب اخبارالملوك نقل كرده است : معاويه شنيد مؤ ذن اذان مى گويد همين كه مؤ ذن گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ، معاويه به تمسخر گفت : اى پسر عبدالله ، خدا پدرت را بيامرزد! چه بلند همت بودى و براى خود نپسنديدى مگر اينكه نام تو همراه نام پروردگار جهانيان باشد (شرح نهج البلاغه ، ج 10، ص 101.)
همچنين زبير بن بكار به نقل از مطرف بن مغيره ماجراى مشابهى نقل كرده است . مغيرة بن شعبه از جمله استانداران معاويه بود فرزندش مطرف نقل كرده كه سالى به همراه پدرم به شام رفتيم و مدتى در آنجا بوديم . هر روز پدرم نزد معاويه مى رفت و هنگام برگشتن از تدبير و زرنگى معاويه سخن مى گفت ، تا اينكه شبى از نزد او به محل اقامتمان آمد و شام نخورد و گفت از نزد كافرترين و خبيث ترين مردم آمده ام . گفتم : پدر چه مى گويى ؟ گفت : امروز به معاويه گفتم : يا اميرالمؤمنين به هدفى كه داشتى رسيدى و گمان مى كنم ديگر بنى هاشم مزاحم تو نباشند. بهتر است به آنان نيكى كنى تا اجر و پاداش ببرى و نام نيكى از خود به يادگار بگذارى . در اين هنگام معاويه گفت : هيهات ، هيهات ! چگونه اميد باقى ماندن نام نيك داشته باشم ، در حالى كه ابوبكر آمد و حكومت كرد و رفت ؛ نامش نيز با او رفت . نام عمر نيز با رفتن او رفت ؛ ولى هر روز پنج بار نام ابن ابى كبشه (لقبى كه مشركان به پيامبر مى دادند) را فرياد مى كشند و مى گويند: اءشهد اءن محمدا رسول الله . من هدفى جز دفن اين نام ندارم . (اخبار الموفقيات ، تحقيق دكتر سامى مكى العانى ، ص 577.)
61- سيد بن طاووس ، اللهوف فى قتلى الطفوف ، ص 182.
62- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 28، ص 328.
63- اءيها الناس شقوا اءمواج الفتن بسفن النجاة و عرجوا عن طريق المنافرة و ضعوا تيجان المفاخرة ... مجتنى الثمرة لغير وقت إ يناعها كالزارع بغير اءرضه فإ ن اءقل يقولوا حرص على الملك و ان اءسكت يقولوا جزع من الموت . هيهات من اللتيا و التى و الله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه بل اندمجت على مكنون علم لو بحث به لاضطربتم اضطراب الا رشية فى الطوى البعيدة (ابن ابى الحديد. شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 213).
64- مسعودى ، مروج الذهب ، ج 2، ص 314.
65- ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره فو الذى يحلف به ابوسفيان ما من عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا قيامة )) (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 9، ص 53).
66- على بن عيسى اربلى ، كشف الغمه ، ج 2، ص 21.
67- نهج البلاغه ، خطبه 3.
68- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 202.
69- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 18.
70- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 18.
71- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 18.
72- ابن واضح ، تاريخ اليعقوبى ، ج 2، ص 55.
73- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 44، ص 382.
74- ضياءالدين عراقى ، نهاية الافكار، ج 3، ص 193.
75- مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3، ص 41 و 42.
76- ابوالفرج اصفهانى ، مقاتل الطالبين ، ص 45؛ شيخ مفيد، الا رشاد، ص 191.
77- شيخ مفيد، الجمل ، كنگره شيخ مفيد، قم ، 1413 ه‍ ق ، 429.
78- نهج البلاغه ، خطبه 200.
79- نهج البلاغه ، خطبه 3.
80- امروزه درباره امام خمينى قدس سره ، يا مقام معظم رهبرى نيز چنين القائاتى را مطرح مى سازند: اگر درباره فلان شخص ‍ اندكى مدارا مى شد، كار به اينجا نمى كشيد.
81- مقدس اردبيلى قدس سره ، حديقة الشيعه ، ج 1، ص 440.
82- مورخ و جغرافى دان مشهور، مسعودى ، درباره ثروت طلحه و زبير نقل كرده كه زبير بن عوام ثروتى به ميزان پنجاه هزار دينار گرد آورده بود؛ علاوه بر كنيزان و غلامان ، باغها و املاك كشاورزى ، خانه هايى در شهرهاى بصره ، كوفه و اسكندريه ساخته بود كه هم اكنون ، يعنى سال 332 ق .، خانه زبير در بصره باقى است و مسافران تاجر از بحرين و ساير جاها آن خانه را كرايه كرده ، در آن سكنا مى گزينند. آن گاه كه زبير از دنيا رفت ، از جمله چيزهايى كه به ارث گذاشت ، هزار اسب و هزار كنيز و غلام بود.
طلحة بن عبيدالله نيز خانه اى در كوفه ساخته بود كه هم اكنون در محله كناسه كوفه به خانه خاندان طلحه معروف است و در مدينه ، خانه اى با آجر و گچ و ساج ساخته بود و درآمدش از غله عراق هر روز هزار دينار و بلكه بيشتر بود... (مروج الذهب ، ج 2، ص ‍ 350).
83- ابن طاووس ، فرحة الغرى ، ص 7.
84- ابن واضح ، تاريخ اليعقوبى ، ج 2، ص 55.
85- ر.ك : نهج البلاغه ، خطبه 27.
86- صحيفه نور، ج 2، ص 47.
87- از جمله كرامات اين بزرگواران خبر دادن از مرگ معاويه بود. هنگامى كه معاويه در شام از دنيا رفت ، ميثم تمار به دوستانش ‍ خبر داد و گفت : طوفانى برپا شده و من احساس مى كنم معاويه در شام از دنيا رفته است . افرادى كه ميثم را مى شناختند، متوجه بودند كه او نسنجيده سخن نمى گويد. مدتى بعد، عبيدالله بن زياد حاكم كوفه شد و ماجراى قتل ميثم رخ داد. ميثم همچنان فضايل على عليه السلام را مى گفت و مردم را به پيروى از خاندان پيامبر صلى الله عليه و اله دعوت مى كرد. عبيدالله هرچه كوشيد ميثم را از اين كار باز دارد، نتوانست . نقل شده است چند روز قبل از ورود حسين بن على عليه السلام به عراق ، و زمانى كه جناب مسلم در كوفه به سر مى برد و عبيدالله بن زياد در صدد كشتن او بود، ميثم سوار اسبى ، و حبيب بن مظاهر نيز سوار اسبى ديگر بود. اين دو به همديگر رسيدند و به حدى به هم نزديك شدند كه گردن اسبها باهم مماس شد. سپس ميثم به شوخى به حبيب بن مظاهر گفت : من مرد سرخ ‌مويى كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است مى بينم كه چند صباحى ديگر به خاطر يارى پسر پيامبر كشته مى شود. منظور او، خود حبيب بود. حبيب نيز گفت : من هم مرد اصلعى را مى شناسم كه موهاى جلو سرش ريخته و شكمش مقدارى برآمده است . او را بر چوبى از نخله خرما به دار مى زنند. روز بعد لجامى به دهانش مى زنند تا ديگر نتواند سخن بگويد و بعد، زبانش را مى برند. پس از آن ، در روز سوم نيزه اى به شكمش مى زنند.
شخصى كه از نزديك شاهد اين سخنان بود، خبر اين گفت وگو را به رشيد هجرى گفت . رشيد گفت : خدا ميثم را رحمت كند؛ يك كلمه را نگفت و آن كلمه اين است كه بعد سر او را براى حاكم مى فرستند و صد درهم بر جايزه كسى كه سر او را مى آورد، افزوده مى شود. (شيخ طوسى ، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشى ، ج 1، ص 292).
88- ابن اثير، اسد الغابة فى معرفة الصحابه ، ج 4، ص 101.
89- عليخان شيرازى ، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعه ، ص 431؛ محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 32، ص 399، باب 11، روايت 371.
90- شيخ طوسى ، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشى ، ج 1، ص 295 و 296.
91- شيخ مفيد، الاختصاص ، ص 205.
92- شيخ طوسى ، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشى ، ج 1 ص 290.
93- ر.ك : صحيفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.
94- ابن عبد ربه اندلسى ، العقد الفريد، ج 1، ص 335.
95- ر.ك : ابن واضح ، تاريخ اليعقوبى ، ج 2، ص 13 - 16.
96- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 75، ص 116.
97- زبير بن بكار، اخبار الموفقيات ، تحقيق دكتر سامى مكى العانى ، ص 228.
98- ر.ك : ابن قتيبه ، المعارف ، ص 528 - 532.
99- ر. ك : محمد بن جرير، طبرى ، تاريخ الامم و الملوك ، ج 6، ص 132؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ، ج 1، ص 43 - 45.
100- خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 255 - 258.
101- خوارزمى ، مقتل الحسين ، الجزء الاول ، ص 255 - 258.
102- جاثيه (45)، 17.
103- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 143 - 145.
104- ر.ك : طبرسى ، إ علام الورى باءعلام الهدى ، ج 1، ص 432.
105- ر.ك : خوارزمى ، مقتل الحسين ، ص 188 و 189.
106- اين مطلب به روشنى ، در سخنان آن حضرت خطاب به اهل كوفه به چشم مى خورد: ((سوگند به خدا دوست مى دارم در برابر هر بيست نفر از شما يكى از آنها (اهل شام ) را مى داشتم . واى بر شما! آماده شويد و در ركاب من براى سركوبى دشمن قيام كنيد. سپس اگر زيانى براى خود مشاهده كرديد، فرار كنيد و به خانه هاى خود باز گرديد. سوگند به خدا، من از ملاقات كردگار خود ناراحت نيستم و در اين راه ، با عزمى ثابت و چشمى بينا قدم گذارده ام و آسايش خود را در آن مى بينم و بالاخره از رازگويى با شما و رنج كشيدن از سلوك با شما و مدارا كردن با شما خلاص مى شوم ...))
((... سوگند به خدا، من شما را در آغاز و انجام ، آشكار و نهان ، شب و روز، صبح و عصر براى پيكار با دشمن دعوت كردم و سخن من در شما تاءثير نكرد و از كارزار گريختيد و به جنگ پشت كرديد. آيا اين موعظه هاى من به حال شما نتيجه نداد و اين همه كه شما را به راه هدايت و فهم دقايق خواندم ، فايده نكرد؟ من از مصلحت شما باخبرم و مى دانم چه عملى مى تواند كجى شما را به اصلاح آورد، و سوگند به خدا، خود را براى اصلاح شما، به فساد و بيچارگى نمى اندازم ؛ زيرا شما اصلاح پذير نيستيد...)) (شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه شيخ محمد باقر ساعدى خراسانى ، ص 262 و 263). همچنين شيخ مفيد تصريح مى كند هنگامى كه على عليه السلام اهل كوفه را به جهاد يا دفع غارتگرانى چون ضحاك بن قيس و بسر بن ارطاة - كه از سوى معاويه به قلمرو حكومتى آن حضرت تجاوز مى كردند - فرا مى خواند، خيلى با سستى و ضعف برخورد مى كردند و حركتى از آنها مشاهده نمى شد. براى مثال آنان گاه مى گفتند: مهلت بده تا سرماى زمستان برطرف شود (شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه شيخ محمد باقر ساعدى خراسانى ، 262، 263 و 367).
107- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 3، ص 57.
108- ر.ك : ابى منصور احمد بن على طبرسى ، الاحتجاج ، ج 2، ص 296 و 297.
109- ر.ك : ابن قتيبه دينورى ، الامامة و السياسه ، ج 1، ص 184.
110- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 12، ص 78.
111- ابى منصور احمد بن على طبرسى ، الاحتجاج ، ج 2، ص 310.
112- شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدى خراسانى ، ص 274.
113- ر.ك : اكبر گنجى ، ((عالى جناب سرخ ‌پوش ))، روزنامه صبح امروز، 29/10/1378، ص 12.
114- صحيفه نور، ج 22، ص 384.
115- شهرستانى ، الملل والنحل ، ج 1، ص 20.
116- ر.ك : حسن بن على الحرانى ، تحف العقول ، ص 240 - 243.
117- ر. ك : صحيفه نور، ج 1، ص 39 و ج 7، ص 36. (با وجود اهميت اين بحث ، تاكنون تحقيق در خورى در اين زمينه صورت نگرفته و مصاديق ((مهام امور)) به روشنى تبيين نشده است ).
118- يكى از نويسندگان به اصلاح طلب روزنامه هاى مشهور زنجيره اى در كنفرانس برلين مصاحبه كرده و درباره حضرت امام خمينى گفته بود: ((خمينى به موزه تاريخ سپرده خواهد شد!)) او درباره حجاب نيز گفته بود: ((ما در قانون اساسى مطلبى در ارتباط با حجاب نداريم !)) وى همچنين درباره دموكراسى و ارزشهاى غربى گفته بود: ((اين مشكل اسلام است كه نمى تواند خود را با ارزشهاى دموكراتيك غربى تطبيق دهد!)) (ر. ك : مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمان تاكس اشپيگل ، كيهان ، 24/1/1379).
بعد از ترجمه اين مصاحبه و درج گزارش اين كنفرانس در روزنامه ها، يكى از كسانى كه عِرق دينى داشت ، مصاحبه مزبور را تقبيح كرد (ر. ك : مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمان تاكس اشپيگل ، كيهان ، 25/1/1379، ص 2) اين فرد به دليل تقبيح مصاحبه از طرف همخطهاى سياسى خود آماج نكوهش قرار گرفت ، و بعد از چندى نيز اصل ماجرا تكذيب شد و همان كسى كه قبلا اين مصاحبه را تقبيح كرده بود، روزنامه اى را كه خبر اين كنفرانس را منتشر كرده بود. مذمت كرد و گفت اين مطالب نبايد منتشر مى شد، مخصوصا كه اصل خبر نيز تكذيب شده است (ر. ك : مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمان تاكس اشپيگل ، كيهان ، 25/1/1379، ص 2).
119- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 51، ص 258، باب 14، روايت 5.
120- نهج البلاغه ، خطبه 5.
121- بهبهانى ، ملا محمدباقر، الدمعة الساكبه ، مؤ سسة الاعلمى ، بيروت ، 1409 ه -، ج 4، ص 372.
122- ابى مخنف ، وقعة الطف ، تحقيق استاد محمد هادى يوسفى غروى ، دفتر انتشارات جامعه مدرسين ، قم ، ط 3، 1417 ه‍ ق ، ص 197 - 199.
123- انفال (8)، 60.
124- انفال (8)، 60.
125- روزى من در سخنرانى پيش از خطبه ها گفتم : ((اينها دنبال چه مى گردند؟)) دهها مقاله عليه من نوشتند كه اين آقا دروغ مى گويد؛ ما فقط آزادى سياسى مى خواهيم . اما در ماجراى چهارشنبه سورى معلوم شد كه آنان چه آزاديهايى مى خواستند؛ كسانى كه مردم را به برگزارى جشنهاى چهارشنبه سورى تشويق كردند، مى خواستند جشن تخت جمشيد را نيز برپا كنند؛ بودجه كلانى هم براى اين كار كنار گذاشته بودند.
126- در اين زمينه ، كتابهاى استاد شهيد مطهرى توصيه مى شود. لازم است جوانان اين كتابها را سطر به سطر مطالعه و مانند طلبه ها با همديگر مباحثه كنند و اگر ابهامى باقى ماند، از افراد مطلع بخواهند كه براى آنان توضيح دهد.
127- شيخ صدوق ، معانى الاخبار، ص 288.
128- آل عمران (3)، 133.
129- سيد هاشم بحرانى ، مدينة المعاجز، ج 4، ص 214، حديث 295.
130- سيد بن طاووس ، اللهوف ، ص 26.
131- ابى منصور احمد بن على طبرسى ، الارشاد، ج 2، ص 296.
132- حسن بن على بن شعبه ، تحف العقول ، ص 237 - 239.
133- ر. ك : ابن واضح ، تاريخ اليعقوبى ، ج 2، ص 100.
134- در اوايل نهضت ، وقتى امام خمينى قدس سره درباره شاه بدگويى مى كردند، بعضى مى گفتند: ما نمى دانيم شنيدن اين غيبتها جايز است يا نه !
135- ابن قولويه قمى در كتاب كامل الزيارات بابى را به اخبار امام حسين عليه السلام از شهادتش اختصاص داده است . براى مثال امام باقر 7 نقل مى كند: (([امام ] حسين عليه السلام يك روز پيش از روز ترويه ، از مكه بيرون آمد. عبدالله بن زبير آن حضرت را بدرقه كرد و گفت : يا ابا عبدالله ، موسم حج است و تو حج را رها مى كنى و به سوى عراق مى روى ؟ امام عليه السلام فرمود: اى ابن زبير، براى من دفن شدن در ساحل فرات بهتر است از دفن شدن در پشت كعبه )).
همچنين امام صادق عليه السلام مى فرمايد: (([امام ] حسين عليه السلام فرمود: سوگند به كسى كه جان حسين در دست اوست ، بنى اميه حكومت خود را به پايان نخواهند برد مگر اينكه مرا بكشند و آنان قاتلان من هستند...))
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ((وقتى كه [امام ] حسين عليه السلام به محل عقبه بطن رسيد، فرمود: مى بينم كه كشته خواهم شد؟ پرسيدند: اين چه سخنى است كه مى فرماييد؟ فرمود: به جهت رؤ يايى كه در اين باره ديده ام . پرسيدند: رؤ يا چه بوده است ؟ فرمود: [در خواب ] ديدم كه سگهايى مرا مى درند كه از همه شديدتر سگى سياه و سفيد بود)) (ص 70 - 76).
136- مروج الذهب ، ج 3، ص 73.
137- چنان كه اكنون بعضى از اقليتهاى مذهبى ، اعمالى را به منزله سنت آيين خود انجام مى دهند و برخى نيز مى كوشند سنتهاى آنها را در ميان مسلمانان ترويج كنند. براى مثال ، در سالهاى اخير تلاش كرده اند چهارشنبه سورى را كه به زرتشتيها تعلق دارد، به صورت يك سنت ملى درآورده ، ميان مسلمانان ترويج دهند. اين در حالى است كه هيچ انگيزه و مبناى فكرى صحيح پشتوانه اين كار نيست و تنها تقليد كوركورانه از نياكان به شمار مى آيد.
138- برخى از آيات درباره فتنه عبارت اند از: فاءما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة ؛ ((اما كج دلان ، براى فتنه جويى و در طلب تاءويل ، پى گير متشابهات آن مى شوند)). (آل عمران ، 7)؛
إ لا تفعلوه تكن فتنة فى الا رض و فساد كبير؛ ((اگر به اين [سفارش ] عمل نكنيد، فتنه و فساد بزرگى برپا مى شود)). (انفال ، 73)؛
لو خرجوا فيكم ما زادوكم إ لا خبالا و لا وضعوا حلالكم يبغونكم الفتنة و فيكم سماعون لهم والله عليم بالظالمين ؛ ((اگر همراه شما رهسپار مى شدند، جز فتنه و فساد براى شما به بار نمى آوردند، و در بين شما رخنه مى كردند، و در حق شما فتنه جويى مى كردند، و در ميان شما جاسوسانى دارند، و خداوند به [احوال ] ستمگران آگاه است )) (توبه ، 47).
139- انما بدء وقوع الفتن اءهواء تتبع و اءحكام تبتدع يخالف فيها كتاب الله و يتولى عليها رجال رجالا على غير دين الله فلو اءن الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المر تادين ولو اءن الحق خلص من ليس الباطل انقطعت عنه اءلسن المعاندين ولكن يؤ خذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولى الشيطان لعى اءوليائه و ينجو الذين سبقت لهم الذين سبقت لهم من الله الحسنى (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 3، ص 240).
140- شيخ حر عاملى ، وسائل الشيعه ، ج 27، ص 161.
141- بنابراين اگر كسانى قصد اصلاح دارند و واقعا فتنه جو نيستند و نمى خواهند از لفظ ((اصلاح )) سوء استفاده كنند، بايد بكوشند الفاظ را به طور شفاف مطرح ساخته ، حق و باطل را از هم تفكيك كنند و درباره ادعاى ((اصلاح طلبى )) مقصود خود را روشن نمايند. در حالى كه وقتى به بعضى از آنان گفته مى شود مقصود خود را از اين واژه ها روشن كنيد، پاسخ مى دهند: مردم معناى آنها را تعيين خواهند كرد! و ما اكنون اين واژه ها را به طور كلى و مبهم مطرح مى كنيم ؛ بعدها مردم خود خواهند فهميد كه معناى واژه اى نظير اصلاح چيست ! در حالى كه اگر غرضى در كار نباشد، بايد بگويند كه فساد در نظر آنان به چه معناست و امروز چه امرى فاسد است و آنان قصد دارند چه چيزى را اصلاح كنند. اگر قانون اساسى بايد اصلاح شود، كدام بخش آن نياز به اصلاح دارد؟ البته آنان خود مى دانند مقصودشان چيست ، و براى فريب دادن مردم اين گونه سخن مى گويند. ايرادى كه آنان در قانون اساسى سراغ دارند، اين است كه در آن قيد شده است قوانين ايران ، بايد اسلامى باشد. مقصود آنان از اصلاحات ، حذف اسلام و ولايت فقيه از قانون اساسى است .
مقام معظم رهبرى به صراحت مواردى را كه بايد اصلاح شود، مشخص كرده ، فرمود: ((امروز براى ما اصلاحات بايد در زمينه فقر، تبعيض ، رشوه خوارى و فساد صورت گيرد)). آيا كسى با چنين كلامى كه به صراحت و شفافيت بيان شده است ، مخالفت مى كند؟ آيا كسى به سبب اين سخنان گمراه مى شود؟ اين موارد خواسته فطرى همه انسانها و خواسته همه انبيا و اولياست . همه مى خواهند با فقر، تبعيض ، ظلم ، نابرابرى ، سوءاستفاده و رشوه خوارى مبارزه شود و كارهايى كه مستلزم اين امور است اصلاح گردد. البته اين اصلاحات مطلوب است ، اما عده اى مقصود خود را به روشنى بيان نمى كنند؛ چون قصد دارند حق و باطل را در هم آميزند تا بتوانند از آن سوء استفاده كنند. اگر كسانى واقعا در پى دين و اصلاح جامعه اند، بايد شفاف سخن بگويند و بكوشند ابهامها را برطرف سازند تا مشخص شود حق چيست و باطل كدام است ، و مردم بتوانند به درستى حق را انتخاب كنند. هر كس كه سعى مى كند. تعبيرات همراه با ابهام مطرح سازد، سوء نيت دارد. در مقابل ، هر كس مى كوشد تا مطالب آشكار، شفاف و بى پرده مطرح شود، به گونه اى كه مصاديق آن به روشنى قابل شناخت باشد، فردى بى غرض است ؛ چون مقصود خود را به صراحت بيان مى كند و ابهامى در كلام خود باقى نمى گذارد.
142- إ نما سميت الشبهة شبهة لا نها تشبه الحق فاءما اءولياء الله فضياؤ هم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى و اءما اءعداء الله فدعاء هم فيها الضلال و دليلهم العمى (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 2، ص 298).
143- و آخر قد تسمى عالما و ليس به قد حمل الكتاب على آرائه و عطف الحق على اهوائه فالصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان لا يعرف الحق لا يعرف الهدى فيتبع و لا باب العمى و فيصد عنه و ذلك ميت الاحياء (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 2، ص 298).
144- ابن اثير، اسد الغابة فى معرفة الصحابه ، ج 2، ص 290 - 292.
145- ابى مخنف ، وقعة الطف ، تحقيق استاد محمد هادى يوسفى غروى ، ص 193.
146- ر. ك : سيدمحمد قطب ، عدالت اجتماعى در اسلام ، ترجمه محمد على گرامى ، سيدهادى خسروشاهى ، ص 367.
147- يك مسئله ، تا زمانى ضد ارزش شناخته مى شود كه قبح آن در جامعه از بين نرفته باشد؛ براى مثال ، زمانى كه حكومت پهلوى قصد داشت بى حجابى را در ايران رايج كند، ابتدا كسى باور نمى كرد خانمى - كه كسى صدايش را نشنيده و گوشه صورتش ‍ را نديده است - بدون حجاب بين مردم ظاهر شود، اما وقتى ابتدا، جشنى گرفته شد و چند نفر از اشخاص معروف و سرشناس ‍ شهر كه به حكومت دلبستگى داشتند يا مى ترسيدند خطرى تهديدشان كند، زنان خود را بى حجاب به اين مجلس جشن آوردند، و پس از برگزارى اين مجلس عكسهاى آنان منتشر شد، به تدريج ، قبح بى حجابى از بين رفت ؛ به گونه اى كه بسيارى از زنان داوطلبانه چادرهاى خود را كنار گذاشتند.
148- محمدباقر مجلسى ، بحار الانوار، ج 33، ص 589، باب 30.
149- خوارزمى ، مقتل الحسين ، ج 1، ص 141.
150- مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3، ص 41 و 42.