تفاوت ميانسال و جوان
در ميانسالى ، كار و مسؤ وليت ، جاى بازى و بى بند و بارى هاى جوانى را مى گيرد.
تخيل و افكار شاعرانه به واقع بينى و منطق
مبدل مى شود. طغيان و خودسرى هاى شباب ، تسليم سنن اجتماعى و مقررات عمومى مى
گردد. بى قرارى و ناآرامى جاى خود را به سكون و پختگى مى دهد، و در ضمن مزاج
ميانسالان ، تدريجا به سراشيب ضعف و فتور مى گرايد و رفته رفته نشانه هاى
ناتوانى آشكار مى شود و اين احساس ضعف روى افكار و اعمالشان اثر مى گذارد، غرور
آنان را درهم مى شكند و اعمال و رفتارشان را
تعديل مى نمايد.
كاهش نيرو و محافظه كارى
قسمتى از محافظه كارى روز افزون دوره ميانسالى ،
معلول دانش و اطلاع از پيچدگى رسوم و عرف و عادات و آگاهى از معايب و نقايص
اميال ماست . ولى قسمت ديگر آن معلول كاهش نيروست كه موجب عفت اخلاق مردان از كار افتاده
است . نخست باور نمى كنيم ، ولى بعد با نوميدى در مى يابيم كه ديگر انبار انرژى با
برداشتن از آن پر نمى گردد و به قول شوپنهاور، ديگر از سرمايه مى خوريم نه از
عايدات . اين احساس تا مدتى زندگى را تاريك و غم آلود مى سازد و شكايت از كوتاهى
عمر آغاز مى شود.(21)
از اينجاست كه سن ميانسالى خوشى و كمالى خود را در كاركردن و در پرستارى از
فرزندان مى يابد. هر چه اميدهاى دوره جوانى با كار آرام و صبورانه
سال هاى ميانه تعديل گردد، لذت از كارهاى انجام يافته به جاى رؤ ياى فتح عالم مى
نشيند و سن پختگى ، يك جزيره واقعى را بر يك قاره خيالى ترجيح مى دهد.(22)
ميانسالى و عقل و اخلاق
در طول دوران ميانسالى ، مغز آدمى از جهت رشد طبيعى به
كمال نهايى خود مى رسد و نيروى عقل به خوبى شكوفان مى گردد.
اخلاق ، كه پل ارتباط اجتماعى و رمز سازگارى با مردم است ، تثبيت مى شود. ميانسالان در
خلال فعاليت هاى خود به مسائل گوناگونى برخورد مى كنند و تجربيات بسيارى را
كه سرمايه پر ارج زندگى و محصول عمر آدمى است ، فرا مى گيرند. ولى با پايان
يافتن چهل سالگى ، ايام ميانسالى نيز سپرى مى شود و دوران پيرى با عوارض ضعف و
فرسودگى اش آغاز مى گردد و با پيشرفت آن ناتوانى افزايش مى يابد.
آغاز سير قهقرايى
پس از چهل سالگى ، بدن انسان به طور كلى
متحمل تغييراتى مى شود و سير قهقرايى دارد. يعنى بعضى از بافت ها
تحليل مى رود و يا دچار تصلب مى گردد. نيروى حياتى به تدريج كم مى شود و كم
كم تمام فعاليت هاى بدن نقصان مى يابد. معمولا پيدايش اين ضايعات ظاهرى را مقدمه و
شروع دوران پيرى مى دانند.(23)
دكتر كارل مى گويد:
هر چه به سوى پيرى مى رويم ، پروتئين هاى سرم خون فراوان تر مى شود و
خصايصشان نيز تغيير مى كند. مخصوصا بعضى از مواد چربى به سرم خون خاصيتى
مى بخشد كه روى بعضى از سلول ها اثر مى گذارد و از سرعت توليد و تكثير آن ها مى
كاهد. بافت ها شريف بدن تدريجا فعاليت خود را از دست مى دهند و ترميم آن ها خيلى به
آهستگى انجام مى گيرد و گاهى اصلا ممكن نيست . ولى سرعت اين تغييرات در اندام هاى
مختلف متفاوت است و بدون آن كه علت حقيقى اين امر را بدانيم ، مى بينيم كه برخى از
اعضاى بدن خيلى زودتر از ديگران پير و فرسوده مى شود. اين پيرى موضعى ، گاهى
شريان ها، گاهى قلب ، گاهى كليه ها و گاهى مغز را فرا مى گيرد. (24)
ضعف كودكى و پيرى
دوره ابتدايى زندگى يك انسان ، يعنى ايام كودكى ، و همچنين دوره آخر زندگى اش ،
يعنى ايام پيرى ، تواءم با ضعف و ناتوانى است و آدمى در اين دوره به حمايت دگران
نيازمند است .
حدفاصل بين كودكى و پيرى ، دوران قوت و نيرومندى جوانى و ميانسالى است .
الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم
جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة يخلق و ما يشاء و هو العليم القدير . (25)
ضعف و ناتوانى قبل از بلوغ ، به ايام نيرومندى و توانايى شباب منتهى مى شود.
خردسالان با دلى لبريز از اميد و آرزو به سوى آن پيش مى روند. هر روزى كه بر
آنان مى گذرد، به قدر يك روز به جوانى نزديك تر شده و در خود شادى و مسرت
بيشترى احساس مى كنند. برعكس ، ضعف و سستى بعد از دوران ميانسالى به
منزل پيرى و ناتوانى منتهى مى شود. در آن ايام ، هر روزى كه بر آدمى مى گذرد، به
قدر يك روز به منزل فرسودگى و شكستگى نزديك تر مى شود.
افزايش ناتوانى
همچنان كه انسان هر چه جوان تر باشد، رشدش بيشتر است ، ضعف پيرى هم روز به
روز بيشتر مى شود. همچنان كه كودك به هنگام تولد با نوعى كرخى و بى حسى حفظ و
حمايت مى شود، سن پيرى را هم نوعى بى حسى و كرخى و ضعف و اراده فرا مى گيرد و
پيش از آن كه مرگ كار نهايى خود را انجام دهد، طبيعت نوعى تخدير طبيعى عمومى مى آورد
و هر چه شدت و قدرت حواس و حساسيت كمتر شود، نشاط ضعيف تر مى گردد و
ميل به زندگى به علاقگى و انتظار صبورانه ،
مبدل مى شود و وحشت از مرگ به طور عجيبى با
ميل به استراحت مخلوط مى گردد. (26)
قال على عليه السلام : فهل ينتظر اهل بضاعة الشباب الا حوانى الهرم .(27)
على عليه السلام فرموده است : كسى كه در عنفوان جوانى و نيرومندى است ، آيا جز در
انتظار خميدگى پيرى است ؟
و عنه عليه السلام : ما اقرب الدنيا من الدهاب و الشيب من الشباب . (28)
و نيز فرموده : چه نزديك است دنيا به گذشت و دگرگونى و چه نزديك است پيرى به
جوانى و نيرومندى .
عوارض پيرى
با پيشرفت تدريجى پيرى تغييراتى در جسم و جان پديد مى آيد و هر قدر عمر طولانى
تر مى شود و عوارض پيرى با شدت بيشترى گسترش مى يابد. قواى بدن رفته
رفته ناتوان مى گردد و به موازات آن تغييرات روانى نيز بروز مى كند. حافظه
فراگيرى خمودى مى گرايد، و خلاصه تن و روان به عوارض نامطلوب و رنج آور
پيرى دچار مى شوند.
و من نعمره ننكسه فى الخلق افلا يعقلون . (29)
آن كس را كه عمر دراز داديم ، در ايام پيرى جسم و جانش را و تمام قوا و اندامش را
واژگون مى سازيم . يعنى قوتش را به ضعف ، كمالش را به نقص ، حفظش را به نسيان
، ابتكارش را به جمود، قدرتش را به عجز، طرواتش را به پژمردگى و زيبايى اش را
به زشتى مبدل مى نماييم .
شرايط نامتساوى
ناگفته نماند كه افراد بشر از جهت شرايط ساختمانى متفاوت اند. به همين جهت ،
گسترش عوارض پيرى در همه افراد يكسان نيست . بعضى در سنين معينى سخت شكسته و
فرسوده مى شوند و بسيارى از نشانه هاى پيرى در جسم و روانشان آشكار مى گردد.
بعضى در همان سن آن قدر شكسته و پير نيستند و پس از گذشت چندين
سال به عوارضى هم مانند آن ها دچار مى شوند.
سالخوردگان و هوش و حافظه
شارل ريشيه مى گويد:
نيروى حافظه و تمام قواى وابسته به آن اندك اندك تا
چهل و پنج سالگى ضعيف مى شود و پس از
سال مزبور به زودى سست و ناچيز مى گردد. كسانى كه سخت سالخورده و پير
فرتوت شده اند، نيروى حافظه خويش را از دست مى دهند، ولى برعكس ، قوه ابداع و
نيروى ابتكار، كه از هوش و فراست سرچشمه مى گيرد، در ميان سنين سى و
چهل و پنج سالگى ، به اوج درخشش و كمال توانايى خويش مى رسد و از آن پس تا
سنين پنجاه و پنج و شصت سالگى به آهستگى كاهش مى يابد و در هفتاد و پنج سالگى
خمود مى شود. هر چند در اين نوادرى از نوابغ عالم وجود دارند كه بر اين فرضيه و
قاعده همگانى خدشه وارد آورده و صحت آن را مورد ترديد مى دهند. (30)
تجربه هاى ايام عمر
كسانى كه دوران جوانى و ميانسالى را پشت سر گذارده و در ايام پيرى به سر مى
برند، انديشه و افكارى مخصوص به خود دارند و در
دل تمايلاتى را مى پرورند كه با ضعف و ناتوانى جسم و دگرگونى و
تحول روحشان سازگار و هم آهنگ باشد.
اينان در طول حيات خود، سردى و گرمى فراوان ديده اند و پستى و بلندى بسيار پيموده
اند. در مدرسه زندگى درس هاى تجربه آموخته و افكارشان پخته شده است . ولى
افسوس ، ايام شباب را كه دوران فعاليت و تحرك است ، از دست داده هو اكنون ضعيف و از
كار افتاده اند.
وقتى زودباورى جوانان را مى بينند و از تصميم هاى ناسنجيده و بى حسابشان آگاه مى
شوند، به طرز فكر آنان با ديده تحقير مى نگرند و از خامى و ناآگاهى از آنان اظهار
تاءسف و تاءثر مى كنند.
بيشتر مردم در چهل سالگى جز خاطره و يادبود نيستند و خاكسترى هستند از آتشى كه
زمانى شعله ور بود. آن چه در زندگى غم انگيز است ، اين است كه در آن
عقل و حكمت وقتى فرا مى رسد كه جوانى از دست رفته است . كاش جوانى مى دانست و
پيرى مى توانست . (31)
پيران و زندگى ايام
اينان وقتى اندام ناتوان و اعصاب لرزان خود را مى بينند و به ضعف و فرسودگى
خويش توجه مى كنند، نگران مى شوند. از كارهايى كه مستلزم فعاليت هاى حاد و شديد
است ، متوحش مى گردند و از صحنه هاى پرتحرك كنار مى گيرند. آرزو دارند كه محيط
اجتماعى و خانوادگيشان همواره بى صدا و آرام باشد تا ايام پيرى را با استراحت و
آسايش بگذرانند و باقيمانده عمرشان را سكون و آرامش سپرى گردد.
هر چه بيشتر با محيط خود سازگار مى شويم ، بيشتر از زحمت سازگارى مجدد، در
صورت وجود تغييرات جديد اساسى ، مى ترسيم ، پس از
چهل سالگى ترجيح مى دهيم تا دنيا آرام و ساكت باشد و فيلم متحرك زندگانى به
تابلوى ساكنى مبدل گردد. (32)
ناسازگارى تست ها
جوانان و ميانسالان و كهنسالان با انديشه ناسازگار و افكار متضادشان ناچارند با هم
زندگى كنند و در تمام شئون مالى و اقتصادى ، فرهنگى و سياسى ، اخلاقى و عملى ، و
خلاصه در تمام امور با يكديگر همكارى و اشتراك مساعى نمايند. در
مسائل مورد اتفاق ، هر سه گروه با يكديگر به گرمى برخورد مى كنند و زندگى با
مهر و محبت ، صلح و صفا مى گذرد، ولى ناسازگارى و تضاد در
مسائل مورد اختلاف بروز مى كند. هر گروهى موضوع را از پشت عينك انديشه خود مى بيند
و بر طبق آن عمل مى كند و مى خواهد طرز تفكر خود را به دگران
تحميل نمايد. بر اثر همين توقع تحميل ، گروه ها در موقع يكديگر قرار مى گيرند و
حالت پرخاشگرى و ستيزه جويى آغاز مى شود.
تضاد پير و جوان
ويل دورانت مى گويد:
عمل دوره جوانى اشتياق شديد به افكار نوين است و آن را وسيله ممكن و مقدورى براى
تسلط بيشترى بر محيط مى يابد. ولى عمل دوره پيرى مبارزه بى رحمانه با نوخواهى
است . اين مبارزه مى خواهد قدرت فكر جديد را، پيش از آن كه در اجتماع به مرحله
عمل در آيد، بيازمايد.
عمل دوره ميانسالى تعديل افكار نوين با محدوديت هاى عملى است مى كوشد راه هايى پيدا
كند براى آن كه تا اندازه اى به آن تحقق بخشد.
جوانى پيشنهاد مى كند: پيرى به مخالفت بر مى خيزد و ميانسالى تكليف و اندازه آن را
معين مى سازد. جوانى تسلط اداوار انقلابى است . پيرى تسلط سنت ها و عادات است ، و
ميانسالى دوره بناى مجدد است .
نيچه مى گويد: كار انسان مانند زغال سازى در
جنگل است . پس از آن كه آتش جوانى از شعله و دود افتاد و خاموش و سرد شد و به
زغال مبدل گشت ، قابل استفاده مى گردد. اما تا دود و شعله در كار است ، ممكن است خوش
آيند باشد، اما بيشتر ناراحت كننده و بى فايده است . جوانى ، عصر
خيال و رمانتيك است و احساس و تخيل بر آن غلبه دارد. پيرى سن ذوق به قدمت و كلاسيك
است و بيشتر طلب نظم و خوددارى است تا هيجان و آزادى . ميانسالى ميان اين دو
حال در نوسان است و با شكيبايى از هر دو حالت براى
عمل خود تار و پود مى گيرد. ميانسالى در آخر به ما اراده منظم و صفاى ذهنى مى دهد كه
بر اميال و شهوات ما پرتو مى افكند و آن را متناسب مى سازد. (33)
اقتضاى سنين عمر
هر سنى در زندگى محسنات و معايبى دارد و داراى تكاليف و لذاتى است . همچنان كه
ارسطو برترى و حكمت را در راه ميانه دارد.
صفات جوانى و ميانسالى و پيرى را هم ممكن است چنان مرتب كرد كه از روى آن بتوان
زندگى انسانى را به وجه احسنى تقسيم نمود. مثلا:
تمايلات ادوار عمر
جوانى ميانسالى پيرى
غريزه استقراء برهان
نوخواهى عادت سنت و رسوم
بازى كار استراحت
تخيل هوش حافظه
نظريه دانش حكمت
خوش بينى اعتقاد به كوشش و مجاهده بدبينى
تندروى آزادى خواهى محافظه كارى
فرو رفتن در آينده فرو رفتن در حال فرو رفتن در گذشته
شجاعت احتياط ترس
بى قيدى نظم و انضباط تسلط
ترديد استقرار و ثبات ركود و جمود
خامى تجربه آموزى پختگى و كمال (34)
اولين عامل ناسازگارى
نتيجه آن كه اولين عامل ناسازگارى جوانان و ميانسالان و كهنسالان در خانواده و اجتماع ،
تفاوتى است كه به طور طبيعى در طرز تفكر و اخلاق اين سه گروه وجود دارد. هر يك از
آن ها مسائل را از ديدگاه فكرى خود مى نگرد و درست و نادرست آن ها را با انديشه و
تصور خويش مى سنجد و بر طبق تشخيص و نظر خود
عمل مى كند. با آن كه ممكن است در بسيارى از موارد نظر هر يك از سه گروه ناصحيح و
عمل بر طبق آن ، خلاف مصلحت خانواده و اجتماع باشد.
قل كلما يعمل على شاكلته فربكم اعلم بمن هو اهدى سبيلا. (35)
اى رسول معظم ، به مردم بگو كس اعمال خود را بر طبق سجيه طبيعى و طرز تفكر خود
انجام دهد. اين خداى شماست كه به حقايق امور آگاه است و مى داند چه كسى به راه هدايت
گراييده و به درستى قدم بر مى دارد.
با توجه به تضاد خواهش هاى جوانان و بزرگسالان ممكن است اين سؤ
ال پيش آيد كه چرا خداوند تمايلات اين سه
نسل را متفاوت خلق كرده است ؟ آيا بهتر نبود كه طرز تفكر هر سه گروه را يكسان مى
آفريد تا اختلاف و تزاحمى در خانواده و اجتماع پيش نيايد؟ آيا اساسا اختلاف و تضاد
براى سعادت فرد و جامعه فايده اى در بر دارد؟
تضاد و نظم جهان
پاسخ آن كه مسئله تضاد موجودات ، از سنن الهى در تمام مظاهر طبيعى و اجتماعى است .
پروردگار توانا به قضاى حكيمانه خود نظم جهان آفرينش را بر اساس تخالف و
تضاد استوار فرموده و آن را به وسيله بقاى عالم و
تكامل موجودات آن قرار داده است .
نيروى جاذبه و دافعه ، دو قدرت متضادند كه به فرمان الهى آفريده شده اند و نظم
اجرام سماوى بر اساس آن دو نيرو و پايدار و استوار است . نيروى جاذبه ، اجرام كوچك
كيهانى را مجذوب اجرام بزرگ مى سازد و نيروى دافعه
تعادل برقرار مى كند و از تصادم و برخوردهاى آن ها با يكديگر جلوگيرى مى نمايد.
بر اثر آن ، جرم مجذوب در مدار معينى گرد جرم جاذب به حركت خود ادامه مى دهد.
مرگ و حيات دو قانون متضادند كه به قضاى حكيمانه الهى در نظام خلقت آفريده شده
اند. نيروى حيات در شرايط مخصوصى به عناصر طبيعى و مواد معدنى بى جان زندگى
مى بخشد و صورت نوعيه موجودات زنده را محافظت مى كند. نيروى مرگ ، افراد پير و
فرسوده انواع را مى ميراند و عناصر طبيعى آن ها را تجزيه مى كند و به مخازن طبيعت
بر مى گرداند و بدين وسيله موجبات نوسازى را در جهان موجودات زنده آماده مى سازد.
قال على عليه السلام : ضاد النور بالظلمه و الوضوح بالبهمة و الجمود
بالبلل و الحرور بالصرد مؤ لف بين متعادياتها، مقارن بين متبايناتها، مقرب بين
متباعداتها، مفرق بين متدانياتها . (36)
على عليه السلام فرموده : اين خداوند است كه نور را ضد ظلمت و آشكار را ضد پنهانى و
خشكى را ضد رطوبت و گرمى را ضد سردى قرار داده است .
اوست كه بين اضداد همبستگى به وجود آورده و بين ناسازگارها تقارن ايجاد كرده است ،
دورها را به هم نزديك و نزديك ها را از هم دور ساخته است .
بزرگ ترين وسيله ترقى
تضاد و تخالف طبيعى و اجتماعى ، از بزرگ ترين
عوامل تحرك انسان ها و از نيرومندترين وسايل ترقى و پيشرفت آنان است . فشار
تضاد، استعدادهاى درونى بشر را به فعليت مى آورد و قابليت هاى نهفته انسانى را
شكوفان مى سازد و راه تعالى و تكامل را به روى آدمى مى گشايد.
تضاد افكار و رشد علمى
اگر تضاد گرسنگى و حيات نمى بود، شر براى به دست آوردن غذا اين اندازه تلاش و
كوشش نمى كرد و كشاورزى تا اين پايه پيشرفت علمى نمى نمود. اگر تضاد سلامت و
بيمارى نمى بود، بشر اين قدر در شناخت خواص و مواد طبيعى و گياهى تحقيق نمى كرد و
تا اين درجه در علم شيمى و ساخت تركيبات شيميايى پيروزى به دست نمى آورد. اگر
تضاد تاريكى و فعاليت هاى زندگى نمى بود، بشر به راز حيرت زاى نيروى برق
پى نمى برد و دنياى تاريك خود را اين چنين روشن نمى ساخت . اگر تضاد افكار
دانشمندان در مباحث علمى نمى بود و گروهى نظريه هاى علمى گروه ديگر را مورد نقد و
رد نمى داد، هرگز دانش بشر اين اندازه گسترش نمى يافت و علم انسان به اين پايه
رفيع نمى رسيد.
اگر تضاد غرايز حيوانى و كشش هاى وجدان اخلاقى نمى بود، مردان با اراده كه بر
هواى نفس خود حاكم باشند، پرورش نمى يافتند و به مقام شامخ تقوا و مكارم اخلاق
نايل نمى آمدند.
خلاصه ، اين مثال ها و ده ها مثال ديگر، روشنگر اين حقيقت است كه تضاد و تخالف در
جميع شئون طبيعى و اجتماعى وجود دارد. فشارهاى ناشى از تضاد، بشر را به تحرك و
فعاليت وادار مى كند و بدين وسيله راه پيشرفت و ترقى را به رويش مى گشايد و در
نتيجه آدمى به مدارج تعالى و تكامل نايل مى گردد.
جنگ و تكنيك
به نظر دانشمندان ، قسمت اعظم پيشرفت هاى تكنيك و صنعت ، در مواقع جنگ و بر اثر
شدت تضاد و مبارزات نظامى نصيب بشر شده است . فشار جنگ و احساس خطر، دانشمندان
را به سختى تكان مى داد. ناچار كوشش مى كردند هر چه بيشتر و بهتر از منابع طبيعى
استفاده كنند و با طرح هاى تازه و ابتكارى خود بر قدرت موتورها و سرعت ماشين ها
بيفزايند. سلاح هايى كوبنده تر و مخرب تر با بردهاى زيادترى بسازند تا بدين
وسيله دشمن را سركوب كنند و كشور و ملت خود را از سقوط و نابودى حتمى محافظت
نمايند.
راسل مى گويد:
در طول تاريخ ، جنگ وسيله اصلى براى همبستگى اجتماعى بوده است و از شروع دوره
علمى ، جنگ بزرگ ترين محرك پيشرفت هاى تكنيكى بوده است . (37)
حوداث و تمدن بشر
جان ديويى مى گويد:
هنگامى كه درست به اهميت و نقش بزرگ غريزه در زندگى بشر توجه كنيم ، مواجه
با يكى از نامطلوب ترين جنبه هاى تاريخ انسانيت مى شويم و اين حقيقت بارز را در مى
يابيم كه عقل و رهبرى عاقلانه ، تا چه اندازه تاءثير ناچيزى در پيشرفت بشر داشته و
برعكس ، تمدن تا چه حد زاييده حوادث و اتفاقات غيرمترقبه بوده است . چنان كه مثلا ما
قسمت اعظم پيشرفت هاى حيرت انگيز و تكان هاى اجتماعى خويش را مديون جنگ ، انقلاب ،
پيدايش مردان بزرگ ، مهاجرت هاى دسته جمعى ناشى از جنگ و قحطى مى باشيم . بارها
ديده شده است كه پيدايش يك قبيله وحشى موجب آن گرديده است كه در خون ملت هاى كهنه و
فرسوده جان تازه اى دميده شود.(38)
تضاد درونى انسان
ناگفته نماند كه نه تنها بين انسان و پاره اى از موجودات اين عالم تضاد و تخالف
وجود دارد، بلكه در نهاد هر فرد انسانى ، تمايلات متضادى به قضاى الهى آفريده
شده و باطن آدمى پيوسته صحنه مبارزه آن خواهش هاى متضاد است .
مثلا غريزه تقليد و غريزه ضدتقليد، دو غريزه متضاد است كه در وجود آدمى فعاليت
دارند. غريزه تقليد، آدمى را به راه پيروى از اين و آن مى كشاند و غريزه ضدتقليد او
را به سرپيچى از روش دگران وا مى دارد.
بشر با غريزه تقليد از نتيجه تجربيات گذشتگان استفاده مى كند و برنامه هاى
علمى و عملى دگران را به كار مى بندد و بهره مند مى شود و با غريزه ضدتقليد،
خويشتن را از محصوره كارهاى گذشتگان آزاد مى كند، حس ابتكار خود را به كار مى بندد
و در نتيجه به روش هاى تازه اى دست مى يابد و از مطالب نوينى كه گذشتگان از آن ها
بى خبر بودند، آگاه مى گردد.
تمايلات متضاد
يونگ براى تمايلات متضادى كه در روح انسان در
جدال و كشمكش اند، اهميت شايان ملاحظه اى قائل شده است . وى به عنوان يك قاعده كلى ،
عقيده دارد كه در مقابل هر تمايل ، احساس ، و عاطفه ، حالتى ضد آن نيز در انسان وجود
دارد. مثلا در مقابل تمايلات برون گرايى ظاهر و مشهود، درون گرايى شديد و مخفى
وجود دارد. يا در مقابل برترى استدلال و منطق ظاهرى ، برترى احساسات باطنى و
پنهان وجود دارد. منتهى نبايد آن ها را با يكديگر متضاد و متغاير دانست ، بلكه اين پديده
ها و حالات متضاد در حقيقت مكمل يكديگرند و هدفشان ايجاد توازن و يك پارچگى روح انسان
است . به نظر يونگ ، شخص عصبى كسى است كه يكى از اين حالات ، احساسات و عواطف
متضاد، منحصرا و به طور يك جانبه ، در او رشد كرده باشد، در آن صورت ، توازن
روحى او بر هم مى خورد و در او حالات عصبى ايجاد مى گردد. يونگ نام فرضيه و
نظريات خود را در مورد ايجاد توازن بين تمايلات و عواطف متضاد، قانون
مكمل ناميده است . (39)
اندازه گيرى تمايلات
وجود تمايلات متضاد، كه به فرمان الهى در نهاد بشر آفريده شده است ، لغو و بيهوده
نيست ، بلكه بر اساس حكمت و مصلحت است . اگر بتوانيم هر يك از آن تمايلات را با
اندازه گيرى صحيح ، در جاى خود اعمال نمائيم ، در راه خوشبختى و سعادت خويش قدم
برداشته ايم و اگر خودسرانه و بى حساب آن ها را به كار بنديم ، به سيه روزى
بدبختى خويش كمك نموده ايم .
على عليه السلام ، در يكى از كلمات قصار خود، قسمتى از صفات متضاد آدمى را بيان
نموده و در پايان سخن لزوم اندازه گيرى تمايلات و خطر افراط و تفريط آن ها را
خاطرنشان فرموده است : فكل تقصير به مضر و
كل افراط له مفسد.(40)
هر كمبودى در اعمال تمايلات براى آدمى زيان آور و هر زياده روى نسبت به آن ها باعث
فساد و تباهى است .
تضاد انديشه و افكار جوانان و ميانسالان و كهنسالان نيز مانند تضادهاى آشكار و پنهان
ساير موجودات جهان ، به فرمان خداوند دانا و بر اساس حكمت و مصلحت آفريده شده است
. اگر اين سه نسل افكار ناسازگار خود را
تعديل نمايند و نظريه هاى خويش را با اندازه گيرى هاى صحيح
اعمال كنند، نه تنها ستيزه و عنادى بين آنان پديد نمى آيد، بلكه افكار اين سه گروه
مكمل يكديگر خواهد شد. ولى اگر اين سه گروه روى افكار خود پافشارى كنند و هر
گروهى بخواهد نظريه هاى خود را بر دو گروه ديگر
تحميل نمايد، قطعا باعث پرخاشگرى و ستيزه جويى آنان مى شود و در نتيجه زندگى
خانوادگى و اجتماعى با اختلالات و بى نظمى هاى ناراحت كننده اى مواجه مى گردد.
بدون ترديد، غرايز از سرمايه هاى ارزنده و گران قدرى است كه به قضاى الهى در
نهاد آدمى آفريده شده و با سرشت بشر آميخته است . غريزه كور و بى شعور است و به
طور طبيعى ارضاى خود را طلب مى كند و مى خواهد به هر صورت و در هر ضمنى به
هدف خود برسد و كامياب شود. ولى مى دانيم كه آزادى بى قيد و شرط غرايز با اساس
تمدن و نظام قانونى اجتماع سازگار است .
آزادى نامحدود غرايز، جنگ و ستيز به بار مى آورد و آسايش و امنيت را كه پايه خوشبختى
فرد و اجتماع است ، نابود مى سازد.
تحديد غرايز
حفظ مصالح اجتماعى و تاءمين سعادت انسانى ايجاب مى كند كه تمايلات غريزى به
وسيله عقل و قوانين عادلانه اندازه گيرى شوند و در حدود مصلحت ارضا گردند. به عبارت
ديگر، بايد روشى اتخاذ كنيم كه نه غرايز به كلى سركوب شوند و نه بى قيد و
شرط در نيل به هدف هاى خود آزاد باشند.
همان طور كه بشر براى بقاى تمدن و حفظ نظام اجتماعى ناگزير است به محدوديت هاى
قانونى تن در دهد و از قسمتى از تمايلات غريزى خود چشم پوشى كند، همچنين جوانان و
بزرگسالان نيز براى تاءمين مصلحت و سعادت ، براى جلوگيرى از اختلاف و تضاد،
براى بهزيستى و حسن سازگارى در خانواده و اجتماع ، موظف اند از پاره اى از تمنيات و
نظريه هاى خويش ، كه مربوط به سنين عمر آن هاست صرف نظر نمايند تا بتوانند
خواهش هاى خود را تعديل كنند و آن ها را با هم به نفع خود و جامعه ، هم آهنگ سازند و با
گرمى و محبت و بدون تضاد و تشاجر در كنار هم زندگى كنند.
طبع جوان و كهنسال
مثال : طبع جوان نوخواه است و به هر جيز تازه علاقه دارد.
جوان از پى افكار جديد و نظريه هاى نو مى رود. كتاب هايى كه حرف هاى تازه داشته
باشد، مى خواند. در جست و جوى اخلاق و آداب نوست . مى خواهد به سبك نو بنويسد و با
لغات نو حرف بزند. شعر نو و نقاشى نو را دوست دارد.
مايل است آرايش مو و رويش ، دوخت كفش و لباسش ، ساختمان خانه و اثاث اطاقش ، و
خلاصه همه چيزش نو و تازه باشد.
طبع كهنسال خواستار سنن و آداب ديرين است و به چيزهاى تازه بى علاقه است .
ميل دارد همه چيز در جاى خود باقى بماند. روش زندگى تغيير نكند. آداب و رسوم عوض
نشود. در شئون مختلف اجتماعى دگرگونى پديد نيايد و تمام امور بر وفق گذشته و
آن طورى كه عادت كرده است ، جريان داشته باشد.
نظرات متخالف
اگر جامعه بخواهد از نظرات جوانان پيروى كند و به خواسته هاى آنان صد در صد جامه
عمل بپوشاند، بايد بسيارى از مبادى ايمانى و
اصول قانونى و اختلافى را ترك گويد و بسيارى از آداب و سنن اجتماعى و خانوادگى
را به صلاح مادى و معنوى مردم است ، به دست فراموشى بسپارد و اين كار قطعا منافى
با مصلحت و سعادت اجتماع است .
اگر جامعه بخواهد پيرو نظريه كهنسالان باشد و خواسته هاى آنان را صد در صد عملى
كند، بايد همه چيز را به همان وضعى كه هست نگاه دارى نمايد و با هر قسم
تحول و دگرگونى مخالفت كند.
بايد راه تعالى و تكامل را به روى مردم بندد و آنان را از تحرك و پيشروى باز دارد و
اين كار نيز قطعا به صلاح جامعه نيست .
راه بهره بردارى صحيح از نظرات متضاد اين دو
نسل آن است كه هر دو گروه ، خواسته هاى خود را
تعديل كنند و تمايلات خويش را با اندازه گيرى صحيح
اعمال نمايند، تا بين آنان توافق و هم آهنگى ايجاد گردد و هر يك
مكمل ديگرى شود و جامعه حداكثر استفاده را از اين تضاد بنمايد.
وظيفه نسل كهن
بايد نسل كهن در حفظ سنن و اصولى كه به مصلحت قطعى جامعه و پايه اساسى سعادت
بشر است ، با قاطعيت ايستادگى پافشارى نمايد و جدا از آن ها دفاع كند و نگذارد آن
سرمايه هاى پرارج دستخوش تمايلات ناسنجيده و خام جوانان گردد. ولى در امور عادى
، كه سعادت اجتماع وابسته به آن ها نيست ، بى تفاوت باشد و براى نگاه دارى آن ها
لجاج و تعصبى از خود نشان ندهد.
وظيفه نسل جوان
بايد نسل جوان از دگرگون ساختن مسائل اصولى كه پايگاه سعادت و خوش بختى
اجتماع است ، چشم پوشى نمايد و پيرامون آن ها نگردد و
تمايل نوخواهى خويش را در مجارى صحيح و ثمربخش
اعمال نمايد. دانش هاى روز را فرا گيرد.
روش هاى نو را بياموزد و عملا آن ها را به كار بندد، و بدين وسيله جامعه را نوسازى كند
و چهره زندگى را تغيير دهد و مردم را يك قدم در راه ترقى به پيش براند.
به شرحى كه در فصول آينده روشن خواهد شد، اولياى گرامى اسلام حدود ارضاى
تمايلات جوانان و ميانسالان و كهنسالان را معين كرده اند و ضمن تعاليم خود، وظايف هر يك
از اين سه گروه را به صورت فرايض دينى و مقررات اخلاقى خاطرنشان نموده و
پيروان خود را به انجام دستورهاى مقرر، موظف ساخته اند و بدين وسيله تمايلات متضاد
آنان را با هم التيام داده و از اختلاف ناسازگارى بركنارشان داشته اند.
2 - تكريم شخصيت بزرگسال و جوان
اوصيك ان تتخذ صغير المسلمين ولدا و اوسطهم اخا و كبيرهم ابا .
امام صادق (ع )
يكى از مهم ترين عوامل سازگارى و حسن تفاهم بزرگسالان و جوانان در خانواده و اجتماع
اين است كه شخصيت تمام افراد در آن دو محيط مورد توجه و احترام باشد و هيچ فردى ، در
هر سنى كه هست ، خويشتن را در معرض اهانت و تحقير نبيند و نسبت به عزت نفس و شخصيت
خود احساس ناامنى و نگرانى ننمايد.
آدمى از احترام دگرگون خشنود و دلشاد مى گردد و آن را بزرگ ترين نيكى درباره
خودش تلقى مى نمايد و از اهانت و تحقير دگران ناراحت و خشمگين مى شود و آن را
بدترين رفتار نسبت به خود مى داند. انسان به طور طبيعى دوستدار كسى كه به او
نيكى كرده و دشمن كسى است كه درباره اى بدى نموده است .
قال
رسول الله صلى اللّه عليه و آله : جبلت القلوب على حب من احسن اليها و بغض من اساء
عليها . (41)
رسول اكرم (ص ) فرموده : دل هاى مردم با اين
تمايل فطرى آفريده شده است كه نيكى كنندگان به خود را دوست دارد و بدكنندگان
به خويش را دشمن دارند.
همه انسان ها، از هر ملت و نژاد، مانند خود ما آرزو دارند در نظر دگران مهم و با ارزش
باشند و مورد تكريم و احترام قرار گيرند. اگر ما بتوانيم دگران را مانند خود بدانيم و
عملا با خويشتن را مقياس معاشرت و آميزش با آنان قرار دهيم و بر اساس اين
تمايل فطرى ، شخصيت همه افراد را محترم شماريم ، به آسانى مى توانيم مهر و
محبتشان را به خود جلب كنيم و با گرمى و حسن سازگارى با آن ها معاشرت نماييم .
جاء اعرابى الى النبى صلى اللّه عليه و آله
فقال يا رسول الله علمنى عملا ادخل به الجنة ،
فقال : ما احببت ان تاءتيه الناس اليك فاءنه اليهم ، و ما كرهت ان تاءتيه الناس اليك
فلاتاءته اليهم .(42)
مردى حضور رسول اكرم (ص ) شرفياب شد. عرض كرد: به من چيزى بياموزيد كه به
وسيله آن داخل بهشت شوم .
معيار معاشرت
حضرت فرمود: آن چه را كه دوست دارى مردم نسبت به تو رفتار كنند، تو نيز درباره
مردم همان طور عمل كن ، و آن چه را كه ميل ندارى درباره تو
عمل كنند، تو هم نسبت به مردم آن طور رفتار مكن .
همان طور كه خود ما از اهانت دگران آزرده خاطر و ناراحت مى شويم و از خود عكس
العمل موهن نشان مى دهيم ، اهانت ما نيز براى دگران ناراحت كننده و دردناك است ، و اگر با
عكس العمل موهن آنان مواجه شديم ، بايد خويشتن را ملامت نماييم .
قال الصادق عليه السلام : من يفعل السوء بالناس فلا ينكر السوء اذا
فعل به . (43)
امام صادق عليه السلام فرموده است : كسى كه خود درباره دگران بد مى كند: اگر
دگران بدى او را با بدى تلافى كردند و به او عكس
العمل بد نشان دادند، حق ندارد از آنان عيب گيرى كند و از كار بدشان منع نمايد.
|