next page

fehrest page

back page

در كتابى كه اخيرا با نام ((... و جهان واژگون شد))(293) در ايران منتشر شده است (294)، نويسنده در جهت اشاعه تفكر الحادى سعى دارد كه وقايع معجزه آساى هجرت بنى اسرائيل از مصر را به علل و اسباب مادى باز گرداند و از اين طريق الهيون را خلع سلاح كند. او در عرصه يك تراژدى فضايى كه الحق بسيار خوب تصوير و توجيه شده است سياره زهره را - كه در آن روزگار ستاره دنباله دارى متعلق به سياره مشترى با دوره تناوب 52 سال بود است - با كره زمين برخورد مى دهد. اين برخورد درست همزمان با بعثت حضرت موسى (عليه السلام) و هجرت بنى اسرائيل از مصر اتفاق مى افتد. او مى خواهد اثبات كند كه همه معجزات حضرت موسى (عليه السلام) اعم از خون شدن آب نيل ، بارش خاكستر، شكافته شدن دريا و... وقايعى است كه از برخورد تصادفى ستاره دنباله دار زهره با كره زمين حادث شده است ، حال آنكه به فرض محال اگر هم اينچنين باشد، باز هم تفاوتى نمى كند. چگونه است كه اين تراژدى فضايى درست در هنگامى اتفاق مى افتد كه حضرت موسى (عليه السلام) مى خواهد بنى اسرائيل را از مصر هجرت دهد؟ و چگونه است كه اين برخورد فضايى ، به تصريح خود نويسنده ، به نفع بنى اسرائيل و عليه فرعون و لشكريانش عمل مى كند؟ اگر اين تراژدى فضايى به فرض محال حقيقت داشته باشد، باز هم پر روشن است كه دستى قدرتمند با قدرت مطلقه خويش همه اين وقايع شگفت انگيز فضايى را در جهت تاءييد پيامبر خويش تنظيم كرده است و در سراسر داستانى كه اين دانشمند غربى تصوير كرده نيز اين نظم شگفت انگيز و معجزه آسا كه از يك قدرت نامحدود ماورايى منشاء گرفته است به روشنى مشهود است .
با ذكر خلاصه اى از فرمايش حضرت علامه طباطبائى (ره ) در باب خلقت انسان نخستين اين فصل را كه به مثابه حاشيه اى بر دو فصل گذشته ارائه شده است ، پايان مى دهيم :
در تفسير سوره نساء گفتارى در اين معنا گذشت ، و گفتار ما در اينجا به منزله تكميل همان بحث است ، در آنجا گفتيم كه آيات كريمه قرآن ظاهر قريب به صريح است در اينكه بشر موجود امروزى - كه ما افرادى از ايشانيم -، از طريق تناسل منتهى مى شوند، به يك زن و شوهر معين ، كه قرآن نام آن شوهر را آدم معرفى كرده ، و نيز صريح است در اينكه اين اولين فرد بشر و همسرش از هيچ پدر و مادرى متولد نشده اند، بلكه از خاك يا گل يا لايه يا زمين - به اختلاف تعبيرات قرآن - خلق شده اند.
چيزى كه هست آيات قرآنى بيان نكرده كه چگونه آدم از زمين خلق شد، آيا در خلقت او علل و عوامل خارق العاده دست داشته ؟ و آيا خلقتش به تكوين الهى آنى بوده ، بدون اينكه مدتى طول كشيده باشد پس جسد ساخته شده از گل ، مبدل به بدنى معمولى و عادى و داراى روح انسانى شده ؟ يا آنكه در زمانهايى طولانى اين دگرگونى صورت گرفته ، و استعدادهايى يكى پس از ديگرى در او تبديل يافته ، و نيز صورتهايى يكى پس از ديگرى بخود گرفته ، تا آنكه استعدادش براى گرفتن روح انسانى به حد كمال رسيده ، آنگاه آن روح در او دميده شده است ، و كوتاه سخن ، نظير نطفه در رحم علل و شرايطى يكى پس از ديگرى در او اثر كرده است ؟ هيچ يك از اين احتمالات در قرآن كريم نيامده .
تنها روشن ترين آيه اى كه درباره خلقت آدم در قرآن ديده مى شود آيه ان مثل عيسى عند الله كمثل ءادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون (295) است ، چون اين آيه شريفه در پاسخ از احتجاج مسيحيان بر پسر بودن عيسى براى خدا نازل شده ، مسيحيان احتجاج مى كردند به اينكه او بدون پدرى از جنس انسانى ، به دنيا آمده ، و حال آنكه هر كس به دنيا بيايد از پدرى متولد مى شود، پس پدر عيسى بايد خدا باشد، آيه شريفه در پاسخ آنان مى فرمايد: صفت عيسى (عليه السلام ) مانند صفت آدم است ، كه خداى تعالى او را از خاك زمين خلق كرد، بدون اينكه پدرى داشته باشد، كه از نطفه او متولد شود؛ پس چرا مسيحيان نمى گويند آدم پسر خدا است .
و اگر مراد از خلقت از خاك ، منتهى شدن خلقت آدم به خاك باشد، همانطور كه همه جانداران متولد از نطفه نيز خلقتشان منتهى به زمين مى شود، در اين صورت معناى آيه چنين مى شود: كه صفت عيسى كه پدر ندارد مانند صفت آدم است كه خلقتش منتهى به خاك مى شود، همچنان كه همه مردم نيز چنينند.
و معلوم است كه در اين صورت ديگر آدم خصوصيتى ندارد، تا به خاطر آن عيساى بدون پدر را با وى مقايسه كنند، و در نتيجه آيه شريفه بى معنا مى شود، يعنى احتجاج عليه انصارى و پاسخ به دليل آنان نمى شود.
با اين بيان روشن مى گردد كه تمامى آيات قرآنى كه از خلقت آدم از تراب ، و يا گل يا امثال آن خبر مى دهد، همه بر مدعاى ما دلالت مى كند، يعنى مى فهماند كه خلقت او آنى ، و بدون گذشت زمان ، و بدون پدر و مادر بوده ، وگرنه همان طور كه گفتيم ديگر براى آدم خصوصيتى نمى ماند، كه تنها خلقت او را به رخ ما بكشد، و بفرمايد من او را از خاك يا گل خلق كرده ام ؛ چون در اين صورت تمامى حيوانات و انسانها نيز خلقشان به گل و خاك منتهى مى شود.(296)
سپس علامه طباطبائى به شبهاتى كه در اين باره وجود دارد يكايك جواب كافى عنايت مى فرمايند كه براى پرهيز از اطناب كلام از ذكر آن خوددارى مى كنيم .
نوح نبى (عليه السلام) و تاريخ تمدن
و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون # فانجيناه و اصحاب السفينة و جعلناها ءاية للعالمين (297)
گزارش باستان شناسى مجله ماهانه ((اتفاد نيزوب )) شوروى درباره كشتى نوح (عليه السلام)، شماره تشرين دوم سال 1953، يكى از نشانه هاى روشن اين مدعاست كه كتب تاريخ نه بر اساس حقايق كه بر مبناى اعتقادات غيرواقعى مورخين عصر جديد نگاشته شده اند و متاءسفانه اين مجعولات را در سراسر جهان به عنوان حقايقى مسلم در مدارس و دانشگاه ها تدريس مى كنند. تاريخ ‌هاى مدون از يك سو تاريخ ستمگرى هاى پادشاهان است و از سوى ديگر، تاريخ يك مبارزه خيالى بين بشر و طبيعت براى رفع فقر و گرسنگى ، و در اين ميان آنچه كه به طور كامل مورد غفلت و فراموشى قرار گرفته ، راه و تاريخ انبيا و مبارزات عدالت خواهانه مؤمنينى است كه براى گسترش توحيد و اقامه قسط و عدل در ميان انسان ها قيام كرده اند، حال آنكه اگر با چشم حقيقت بين بنگريم ، در تمام طول تاريخ زندگى بشر بر كره زمين آنچه كه بيشترين تاءثير را در حيات ظاهرى و باطنى انسان باقى گذاشته و بيشتر از همه عوامل ديگر مستحق بحث و تحقيق است ، راه انبيا و مبارزات آنهاست .
در گزارش مجله ((اتفاد نيزوب )) آمده است :
هنگاميكه باستان شناسان روسى در منطقه اى معروف به ((وادى قاف )) مشغول حفارى و جستجوى آثار باستانى بودند در اعماق زمين به چند پاره تخته اى قطور و پوسيده اى برخوردند كه بعدا معلوم شد اين تخته ها قطعات جدا شده از كشتى نوح بوده و بر اثر تحولات دريائى و زمينى در طول حدود 5000 سال همچنان در دل زمين باقى مانده است برخورد باين تخته ها نظر محققين باستان شناس را آنچنان بخود جلب نمود، كه دو سال ديگر به كنجكاوى و تعقيب عمليات حفارى خود پرداخته و بالاخره در همان منطقه بيك قطعه تخته ديگرى برخوردند كه بصورت لوحى طبق كليشه زير چندين سطر كوتاه از كهن ترين و ناشناخته ترين خطوط بر روى آن منقوش بود.
اما بسيار شگفت آور بود كه اين تخته لوح بدون اينكه پوسيده يا محجر شده باشد آنچنان سالم و دست نخورده باقى مانده كه هم اكنون در موزه ى آثار باستانى مسكو در معرض ديد توريستها و تماشاگران خارجى و داخلى است .
بر اثر اين اكتشاف اداره كل باستان شناسى شوروى براى تحقيق از چگونگى اين لوح و خواندن آن ، هيئتى مركب از هفت نفر از مهمترين باستان شناسان و اساتيد خطشناس و زبان دان روسى و چينى را ماءمور تحقيق و بررسى نموده كه نام آنها بدينگونه است :
1 - پروفسور سولى نوف ، استاد زبانهاى قديمى و باستانى در دانشكده مسكو.
2 - ايفاهان خينو دانشمند و استاد زبانشناس در دانشكده لولوهان چين .
3 - ميشانن لوفارنك مدير كل آثار باستانى شوروى .
4 - تانمول گورف استاد لغات در دانشكده كيفزو.
5 - پرفسور دى راكن استاد باستانشناس در آكادمى علوم لنين .
6 - ايم احمد كولا مدير تحقيقات و اكتشافات عمومى شوروى .
7 - ميچر كولتوف رئيس دانشكده استالين
اين هئيت پس از 8 ماه تحقيق و مطالعه و مقايسه حروف آن با نمونه ساير خطوط و كلمات قديم متفقا گزارش زير را در اختيار باستانشناسى شوروى گذاشت :
1 - اين لوح مخطوط چوبى از جنس همان پاره تخته هاى مربوط بكاوشهاى قبلى و كلا متعلق بكشتى نوح بوده است منتها لوح مزبور مثل ساير تخته ها آنقدر پوسيده نشده و طورى سالم مانده كه خواندن خطهاى آن بآسانى امكان پذير مى باشد.
2 - حروف و كلمات اين عبارات بلغت سامانى يا سامى است كه در حقيقت ام اللغات (ريشه لغات ) و به سام بن نوح منسوب مى باشد.
3 - معناى اين حروف و كلمات بدين شرح است :
اى خداى من ! و اى ياور من ! / برحمت و كرمت مرا يارى نما! / و بپاس ‍ خاطر اين نفوس مقدسه : / محمد / ايليا (على ) / شبر (حسن ) / شبر (حسين ) / فاطمه / آنان كه همه بزرگان و گرامى اند / جهان ببركت آنها برپاست / باحترام نام آنها مرا يارى كن / تنها توئى كه مى توانى مرا براه راست هدايت كنى .(298)
قرآن مجيد در آيه مباركه پانزدهم از سوره ((قمر)) نيز به همين مطلب اشاره فرموده است : و لقد تركناها ءاية فهل من مدكر(299).
مقصود ما از ذكر اين مطلب هرگز آن نيست كه شاهدى براى حقانيت قرآن و اسلام بياوريم ؛ قرآن از شواهدى اينچنين بى نياز است . مراد ما اين بود كه نشان دهيم تاريخ ‌هاى نگاشته شده و محتويات كتب درسى تا چه حد از آنچه كه حقيقتا در كره زمين رخ داده است دور و بيگانه هستند. اگر بخواهيم شواهد ديگرى نيز از اين قبيل ذكر كنيم بايد به آيات مباركه 34 و 35 از سوره ((عنكبوت )) مراجعه كرد كه مى فرمايد:
انا منزلون على اهل هذه القرية رجزا من السماء بما كانوا يفسقون # و لقد تركنا منها ءاية بينة لقوم يعقلون (300)
خداوند آثار عذابى را كه بر قوم لوط نازل شده است نيز محفوظ داشته و مسلما در حفريات باستان شناسى به اين آثار نيز برخواهند خورد، اما كتاب هاى تاريخ هرگز متوجه اين گونه حقايق نخواهند شد.
تاريخ تمدن ، تاريخ تكامل ابزار توليد است و از هر آنچه خارج از اين سير قرار گرفته غفلت دارد و همان طور كه گفتيم ، نامگذارى اعصار مختلف نيز خود حكايت از همين معنا دارد. عقل علمى جديد اصلا با غفلت از آسمان و آنچه آسمانى است به وجود آمده و بدين ترتيب ، نبايد انتظار داشت كه اين مسائل را درك كند. آنها براى نگاشتن تاريخ تمدن با يك پيش تحليل داروينيستى از سير تكامل تدريجى جهان ، تنها به سراغ مدارك و وقايعى رفته اند كه با اين سير تحليلى سازگار است و بالتبع همه وقايع ديگر، هر چند همچون طوفان نوح (عليه السلام) جنبه جهانى داشته باشد، از تاريخ تمدن حذف خواهد شد. اگر حضرت نوح نبى (عليه السلام) كشتى بخار ساخته بود شايد مى توانست جا و مقامى در تاريخ تمدن بيابد، اما ايشان نيروى بخار را نمى شناخت و آنچنان كه در قرآن آمده است كشتى خود را با بسم الله هدايت مى فرمود: بسم الله مجريها و مرسيها(301).
مفهوم تمدن اكنون در فرهنگ عام جهانى با مفهوم تكامل قرين و مترادف شده است ، آنچنان كه غالبا لفظ ((متمدن )) به معناى متكامل و پيشرفته مورد استعمال قرار مى گيرد، حال آنكه تمدن لزوما با تكامل كه اصالتا امرى معنوى است ، همراه نيست . اين اشتباه عام در موارد ديگرى نيز تكرار شده است چنان كه فرضيه ترانسفورميسم را فرضيه تكامل ترجمه كرده اند. مسلما چه در بررسى طبيعت و چه در ارزيابى صيرورت تاريخى جوامع انسانى ، ما با نوعى تكامل تدريجى روبرو مى شويم كه به روشنى مشاهده پذير است ، اما سير اين تكامل تدريجى هرگز لزوما بر سير تكامل ابزار توليد منطبق نيست . اگر اين انطباق وجود داشت ، ما مى توانستيم مفهوم تمدن را با معناى تكامل مترادف بينگاريم ، لكن لازمه اين انگار آن بود كه فى المثل انقلاب صنعتى همزمان با بعثت كامل ترين فرد انسانى يعنى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) رخ مى داد، حال آنكه نه تنها اينچنين نيست ، بلكه بعثت حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) همزمان با دوران جاهليت اولى است .
ما بايد رفته رفته بياموزيم كه اين دو معناى تمدن و تكامل را از يكديگر تفكيك كنيم . عقل علمى جديد كه با تمدن غرب ظهور پيدا كرده است تنها در حد دانشمندان غربى باقى نمانده و بر همه ابناى بشر، جز معدودى انگشت شمار از علماى الهى حاكميت يافته است ؛ اما اكنون ديگر بايد دوران غرب زدگى پايان پيدا كند و الفاظ رفته رفته معانى قرآنى خويش را بازيابند. اگر سير تكامل ابزار توليد بر صيرورت تكاملى ابناى بشر منطبق بود لازم مى آمد كه اكنون كامل ترين افراد انسانى بر كره زمين زندگى كنند. لكن نه تنها اينچنين نيست ، بلكه ظاهرا ضد اين مدعا به حقيقت نزديك تر است ، چرا كه اكنون هر چند تكنولوژى در آخرين مراحل تكاملى خويش ‍ است ، اما انسان غربى تا مرز حيوانى بنده خور و خواب و خشم و شهوت هبوط كرده است .
آنها با فرض يك سير دترمينيستى تاريخى براى بشر، اينچنين خيال كرده اند كه هر چه زمان مى گذرد و ابزار توليد تكامل پيدا مى كند انسان نيز كامل تر مى شود و اينچنين ، انسان امروز از همه همنوعان خويش در طول تاريخ مترقى تر است . با اين اشتباه عام ، انسانى كه از ابزار اوليه توليد استفاده مى كند انسان بدوى ناميده مى شود و انسان ماشينى امروز، انسان پيشرفته . اين اشتباه همان طور كه گفته شد از آنجا ناشى شده كه در جهان بينى مادى گراى بشر امروز، اين انگار راه يافته كه بزرگ ترين مسئله بشر در تمام طول تاريخ ، توليد غذا بوده است . بدون شك اگر ما از دريچه چشم حيوانات به جهان مى نگريستيم چيزى جز اين نمى ديديم و به اعتقاد حقير اين بينش از غلبه خصوصيات حيوانى بر بشر امروز منشاء گرفته است .
بايد در معناى پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه ((پيش )) كجاست و ((پس )) كجا. آيا غايت تكاملى بشر در تاريخ ، ماشينى شدن ابزار توليد است يا نه ، آنچنان كه در معارف اسلامى آمده است بايد صيرورت تكاملى انسان را بر اساس اين اصل مقدس انا لله و انا اليه راجعون (302) تحليل كرد؟ بر اين اساس خلقت و تكامل عالم داراى دو قوس صعودى و نزولى است كه بر يكديگر انطباق دارند. قوس نزولى خلقت (انا لله ) از خلق اول كه نور مبارك حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و خاندان مطهر اوست آغاز مى شود و تا حيوانات و نباتات و جمادات نزول مى يابد. در قوس نزول ، حيوانات صورت هاى نفسانى بشر هستند كه از نظر خلقت ، از نفس او منشاء گرفته اند و در مرتبتى پايين تر از او وجود يافته اند. اما در قوس ‍ صعودى خلقت انا اليه راجعون ، آفرينش از هيولى كه قابليت پذيرش ‍ صورت هاى متكامل دارد آغاز مى گردد و به انسان كامل منتهى مى شود.
آن سير تكامل تدريجى يا صيرورتى كه در طبيعت و در جوامع انسانى مشاهده مى شود ناشى از همين حركتى است كه در جوهره عالم به سوى غايت وجود، يعنى ذات مقدس الله ، سريان دارد. اگر جهان خلقت را بر اين اساس ننگريم ، هرگز جواب اين سؤ ال را در نخواهيم يافت كه فى المثل بين تكامل معنوى انسان و زندگى اجتماعى او (تمدن ) چه نسبتى حاكم است و سير تكامل تاريخى بشر از كجا آغاز مى گردد و به كجا ختم مى شود.
حقيقت اين است كه جوامع امروز انسانى همگى ابناى امت واحده حضرت نوح (عليه السلام) هستند. آيات بسيارى در قرآن مجيد بر اين معنا دلالت دارند كه بعد از طوفان نوح (عليه السلام) هيچ انسانى بجز ((اصحاب السفينة )) - يعنى آنان كه با حضرت نوح (عليه السلام) در كشتى بوده اند - بر كره زمين باقى نمانده است . يكى از روشن ترين اين آيات ، مباركه 77 از سوره ((صافات )) است كه مى فرمايد: و جعلنا ذريته هم الباقين (303).
حضرت علامه طباطبائى (ره ) بعد از بحث مفصلى درباره عموميت دعوت حضرت نوح نبى (عليه السلام) مى فرمايند:
آيا طوفان در همه جاى زمين رخ داد؟ پاسخ اين سؤ ال در فصل گذشته معلوم شد، زيرا عمومى بودن دعوت نوح (عليه السلام) مى رساند كه عذاب هم عموميت داشته است و اين ، قرينه خوبى است بر آنكه مراد ساير آياتى كه بظاهر بر عمومى بودن عذاب دلالت مى كنند، همين است ، (يعنى همچنانكه از ظاهر اين آيات بر مى آيد دلالت بر عموميت واقعه دارند) مانند: رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا(304) - لا عاصم اليوم من امر الله الا من رحم (305) اين جمله ايست كه خدا از قول نوح حكايت مى كند. - و جعلنا ذريته هم الباقين (306)
يكى ديگر از شواهد عموميت طوفان در كلام خدا اينست كه در دو جاى قرآن ذكر شده كه خدا بنوح دستور داد از هر موجود جانداراى جفتى نر و ماده در كشتى سوار كند و واضح است كه اگر طوفان مخصوص ناحيه خاصى از نواحى زمين مثلا - بطوريكه گفته شده - عراق بود، بهيچ وجه احتياجى نبود كه از هر جنسى از اجناس جفتى نر و ماده سوار كشتى كند و مطلب واضح است .(307)
ولى ظواهر آيات به كمك قرائن و تعليل هائيكه از اهل كتاب به ارث رسيده دلالت بر آن دارد كه در زمان نوح در سراسر روى زمين كس ديگرى غير از قوم نوح وجود نداشت و همه آنها بر اثر طوفان هلاك شدند و بعد از نوح كسى جز دودمان او باقى نماند.(308)
قصد ما از نوشتن اين مطالب ، نگاشتن تاريخ ديگرى بر مبناى مدارك قرآنى و روايى نيست ، اگر چه اين كار دير يا زود بايد انجام شود و تاريخ حقيقى زندگى بشر بر كره زمين ، يعنى آنچه ما آن را ((تاريخ انبيا)) خوانده ايم ، از زير گرد و غبار غفلت خارج شود؛ ولى ظرف محدود اين سلسله مباحث گنجايش پرداختن به اين كار عظيم را ندارد.
از طرف ديگر، پر روشن است كه آيات قرآن مجيد فراتر از ظاهر خويش بر معانى تمثيلى و تاءويلى وسيع ترى نيز دلالت دارد و اصولا قرآن مجيد بيشتر از آنكه به طبيعيات نظر داشته باشد متوجه به عالم معناست ؛ اما به هر تقدير، وظيفه ما به عنون علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اينچنين اقتضا دارد كه ما در نور بى نهايت قرن به همه آنچه در ظلمات امروزى فرهنگ غرب به عنوان حقايق مسلم انگاشته مى شود، نگاهى دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق برداريم . همه احكامى كه امروز در كتاب هاى علوم انسانى به نام علم در سراسر جهان اشاعه مى يابد مع الاسف از ظلمات كنونى فرهنگ غرب منشاء گرفته است و راه جز به تركستان نمى برد. بازنگرى اين احكام و گشودن حقايق در پرتو نور قرآن و روايات قسمت اعظم از وظيفه اى است كه ما در جهاد اعتقادى بر عهده داريم مسئوليت ما در برابر حق به جهاد نظامى با استكبار خاتمه نمى يابد و براى اشاعه فرهنگ اسلام در سراسر جهان چاره اى نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهاد برخيزيم ، فرهنگ و فلسفه اى كه پشتوانه حيات سياسى استكبار و ريشه آن است . شناخت مبانى تاريخى تمدن غربى از لوازمى است كه ما را به ماهيت حقيقى اين تمدن نزديك خواهد ساخت و ما فصل هاى آينده اين كتاب را به همين مسئله اختصاص داده ايم .
در پايان ، بايد متذكر شد كه بر مسئله عموميت طوفان نوح (عليه السلام) و مبداء نژادى جوامع انسانى ، آنچنان كه در اين فصل مختصرا مورد بحث قرار گرفت ، دو اشكال عمده بيان داشته اند كه يكى سؤ ال از منشاء تفاوت هاى نژادى است و ديگرى چگونگى پراكنده شدن اقوام مختلف انسانى بر سطح كره زمين با توجه به ناپيوستگى قاره ها.
البته جواب اين سؤ الات را به صورت پراكنده مى توان در كتابهايى كه توسط جغرافى دان ها نوشته شده است پيدا كرد؛ جغرافى دان ها عموما منشاء تفاوت هاى نژادى را در تفاوت هاى اقليمى جست و جو كرده اند و كوشيده اند نشان دهند كه چگونه خصوصيات اقليمى مى تواند ريشه پيدايش خصوصيات نژادى قرار بگيرد. از سوى ديگر، آنها - جغرافى دان ها - اذعان دارند كه اولين تمدن هاى انسانى در منطقه ((هلال خصيب )) به وجود آمده است و به احتمال قريب به يقين از همين منطقه است كه اقوام انسانى در سطح كره زمين پراكنده شده اند. هلال خصيب زمين پست باريكى است كه بين صحراى عربستان در جنوب و فلات هاى تركيه و ايران در شمال ، واقع شده و به شكل هلالى از شمال فلسطين قديم شروع شده و پس از عبور از سوريه به غرب ايران در مجاورت خليج فارس پايان مى يابد. به گفته آنان ، انسان براى اولين بار زندگى كشاورزى را در اين منطقه (هلال خصيب ) آغاز كرده و اولين شهرهاى دنيا نيز - نظير اريدو، لاگاش و كيش - در همين ناحيه شكل گرفته است .
اين گفته ها با آنچه كه ما در اين كتاب در زمينه هبوط بشر، آغاز تمدن ، منشاء نژادى بش و مبداء اجتماعات انسانى و... گفتيم انطباق دارد، اما آنچه كه براى ما حجت است بيانات حضرت علامه طباطبائى (ره ) در اين باره است . اين فصل را با بخشى از فرمايش ايشان در اين زمينه پايان مى دهيم :
افراد بشر از نظر رنگ بشره - پوست - به چهار دسته تقسيم مى شوند:
- اول سفيد پوستان كه جمعيت بيشترى بوده و در سرزمين هاى معتدل آسيا و اروپا زندگى مى كنند. دوم سياه پوستان كه در آفريقا به سر مى برند. سوم زرد پوستان مانند اهالى چين و ژاپن . چهارم سرخ پوستان مانند هندوان آمريكا. بعضى گفته اند كه نسل هر يك از اين چهار دسته ناچار بايد مبداء خاصى داشته باشد چه آنكه اختلاف رنگ موجب اختلاف در خون نيز هست و با اين ترتيب ناچار مبداء نوع انسان لااقل چهار زوج بوده است . و گاهى چنين استدلال مى كنند كه كشف قاره آمريكا با بوميانى كه در آن زندگى مى كردند خود موجب مى شود كه مبداء انسانرا بيش از يك زوج بدانيم ، چه آنكه نمى توان احتمال داد كه نسل بوميان آمريكا كه با مسافتى طولانى از ساكنين نيم كره شرقى جدا بوده اند، با مردم ديگر از يك نسل بوده و از يك مبداء منشاء گرفته باشند؛ ولى بايد گفت كه اين هر دو دليل نارساست .
اما مسئله اختلاف خون كه آن را مولود اختلاف رنگ دانسته اند مفيد نيست . چه آنكه بحثهاى طبيعى امروز مبنى بر فرضيه تطور انواع است ، و روى اين مبنى چگونه مى توان اطمينان پيدا كرد كه اختلاف خون و رنگ مستند به تطورات اين نوع نباشد؟(309) و ما مى بينيم كه در بسيارى از انواع حيوانات مانند اسب و گوسفند و فيل و غيره ، تطورات مسلمى رخ داده و كاوشهاى زمين شناسى هم از اين راز پرده برداشته است ... و اما موضوع زندگى انسان در اين دنيا، بايد دانست كه عمر انسان آنطور كه علماء طبيعى نوشته اند به ميليونها سال مى رسد و آنچه را كه تاريخ ضبط كرده بيش از شش هزار سال نيست . بنابراين چه مانعى دارد كه حوادثى در ما قبل تاريخ قاره آمريكا را از ساير قاره ها جدا كرده باشد.(310)
ترقى يا تكامل ؟
ضرورت بحث درباره مبانى تاريخى تمدن غرب از آنجا پيش مى آيد كه در ميان همه مردم ، چه آنان كه شيفته و مرعوب فرآورده هاى اين تمدن هستند و چه آنان كه از بسط سلطه غرب در رنجند و حتى با آن به مبارزه برخاسته اند، اين پرسش عموميت يافته است كه ((چرا رنسانس و در پى آن انقلاب صنعتى در غرب پيش آمد؟ لوازم تاريخى يك چنين تحولى چه بود و چگونه همه اين لوازم ، به يك باره در غرب جمع آمد و مؤ دى به تولد و رشد و اشاعه جهان شمول اين تمدن شد؟))
اين پرسش از جانب هر كس كه عنوان شود بجاست و البته حقير مدعى نيستم كه به اين سؤ ال پاسخى كامل عرضه خواهم كرد، بلكه مقصود پايه گذارى بررسى و بحثى است كه به يافتن جواب منجر شود. اگر ((طلب )) نباشد ((وصل )) حاصل نخواهد شد و اگر ما دل به روزمرگى خويش داريم و از تفكر درباره اين مفاهيم كلى بگريزيم ، هرگز راه نجاتى بر ايمان پيدا نخواهد شد.
انقلاب اسلامى ايران آغاز عصر جديدى در كره زمين است كه دير يا زود آثار تحقق آن را در جهان آينده خواهيم ديد. اين انقلاب صرفا با وجه سياسى تمدن غربى يعنى امپرياليسم رو در رو نيست . همان طور كه پيش از اين عرض شد. مثل اين سخن ، مثل آن است كه بگوييم : ((ما فقط با دندان هاى غول مى جنگيم و به بقيه اعضايش كارى نداريم .)) آيا مى توان فقط با دندان هاى غول جنگيد و با مغز آن كارى نداشت ؟ انقلاب اسلامى ايران آغاز عصر فرهنگى جديدى در عالم و سر منشاء تحولى فرهنگى است كه در آينده بنيان همه چيز را، از اقتصاد و هنر گرفته تا سياست و تمدن ، زير و رو خواهد كرد و طرحى نو در خواهد افكند.
ريشه همه تحولات ظاهرى فردى و اجتماعى در تحولات اعتقادى است و به همين علت است كه حقير با يقين كامل و با اطمينانى اينچنين ، درباره آينده جهان سخن مى گويم ، چرا كه اكنون امت مسلمانان بار ديگر به پيمان نخستين خويش با آفريدگار جهان بازگشته است ، به عهد الست : الست بربكم قالوا بلى (311) و اين عهد الست ، خورشيدى تازه را در آسمان تاريخ متولد ساخته است كه نور آن سراسر جهان را در خواهد نورديد و بنيان همه چيز را ديگرگون خواهد ساخت .
شناخت اجمالى ماهيت تاريخ كافى است كه انسان را به يك چنين نتيجه اى برساند. بنابراين ، پيش از ورود در بحث از مبانى تاريخى تمدن غرب بيان دو مقدمه نسبتا مفصل ضرورت دارد:
نخست اينكه اصلا ماهيت تاريخ چيست ؟

next page

fehrest page

back page