next page

fehrest page

back page

حقير در ميان مؤمنين از دوستان و آشنايان خويش و ديگر كسانى كه به نوعى با آنان در ارتباط بوده ام ، كسى را نديده ام كه تفسير روشن و درستى از اين مطالب در ذهن داشته باشد. همه آنها حضرت آدم (عليه السلام) را - معاذالله - به صورت يكى از انسان هاى بدوى تصور مى كرده اند كه با لباسى از پوست حيوانات ، گرز سنگى به دست به دنبال شكار مى دود و... چه بگويم ؟ با انصاف ترين و آگاه ترين كسانى كه ديده ام آنها هستند كه از هر نوع تصور و تصديقى در اين زمينه فرار مى كنند و با اين وسيله سعى مى كنند كه تقدس آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را براى خود محفوظ دارند. حالا تنظيم كنندگان كتاب هاى درسى چگونه به درستى اين فرضيات شبهه ناك يقين پيدا كرده اند و كتابهاى دبستان و دبيرستان و دانشگاه را از اين مطالب مجعول درباره تاريخ تمدن پر كرده اند، خدا مى داند. آيا آنها هرگز از خود نپرسيده اند كه اگر به راستى زندگى انسان ها از اين جوامع اشتراكى آدم هاى بوزينه سان آغاز شده باشد، آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را چگونه بايد تفسير و تحليل كرد؟ به راستى آنها هرگز به اين مسئله نينديشيده ايد كه اين سير تاريخى براى تكامل بشر در صورتى درست است كه ما مبناى داروينيستى تصور انواع را پذيرفته باشيم ؟ يعنى براى اعتقاد داشتن به اينكه زندگى انسان بر كره زمين از جوامع بدوى و اشتراكى انسان هاى بوزينه سان آغاز شده است بايد نخست ايمان آورد كه انسان را از نسل ميمون است ؛ به عبارت روشن تر، بايد اين سير تكاملى را كه عرض خواهم كرد براى پيدايش انسان پذيرفت : پستانداران موش مانند ابتدايى ، تارسير، ميمون هاى قاره جديد، ميمون هاى قاره قديم ، ژيبون ، اورانگ اوتان ، شمپانزه ، گوريل ، انسان نماهاى جنوب افريقا، انسان . آيا اين سير تكاملى براى آفرينش انسان با محتواى علمى قرآن و روايات مطابقت دارد؟
اگر كسى مى پندارد كه مبناى اين فرضيات بر واقعيات انكارناپذير علمى بنا شده است و فى المثل فسيل هاى پيدا شده از نسل هاى پيشين انسان ها اين فرضيات را تاءييد مى كند، بداند كه سخت در اشتباه است ، اگر بخواهيم روشن تر و با استفاده از مثال هاى روشنگر سخن بگوييم بايد گفت كه اگر با حذف همه پيچيدگى هايى كه خود دانشمندان غربى به آن اذعان دارند و ما در ادامه همين فصل بدان اشاره خواهيم كرد، بر سبيل مسامحه فقط نمونه هاى برگزيده اى از فسيل هاى پيدا شده را ذكر كنيم كه در فرضيات انسان شناسى غربى ها مى گنجد، باز هم هيچ دليلى وجود ندارد كه اين فرضيه ها بر حقيقت استوار باشد. به عنوان مثال ، اگر از ميان فسيل هاى پيدا شده - آنچنان كه در اكثر كتاب هاى آنتروپولوژى و تاريخ تمدن آمده است - فقط انسان جاوه (پيتكانتروپ )، انسان پكن (سينانتروپ )، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزى را در نظر بگيريم ، باز هم دو دانشمند بر مبناى دو ايدئولوژى مختلف فرضيات كاملا متفاوت و متناقضى را بر همين نمونه هاى ياد شده بار خواهند كرد. فرضيه اى كه يك فكر داروينيستى بر مبناى مجموعه نمونه هاى مذكور ارائه خواهد داد اين است :
در ميان قديمى ترين فسيلها، اولين فسيل كشف شده ، فسيل معروف به انسان جاوه است كه بوسيله كاشف آن ... پيتكانتروپ (260) ناميده شد. اين نام ، اول به بقايائى داده شد كه عبارت بود از يك كاسه سر، يك استخوان ران ، يك آرواره پائين و چند دندان . از روى اين بقايا، وجود يك شكل انسان فوق العاده ابتدائى (!) استنتاج شد كه اندازه مغزش حد وسط بين انسان و گوريل ، دندانهايش از نظر ساخت ، ميانه حال ، اما بدنش راست (قائم ) بود. اين استنتاج نه تنها به وسيله كشفيات ديگر در جاوه تاييد شد، بلكه كشفيات بسيار گسترده ترى نيز كه در نزديك پكن انجام پذيرفته ، مؤ يد آن بوده است . انسان پكن را سينانتروپ (261) ناميده اند...(262) انسان جاوه داراى كمترين گنجايش مغزى و بزرگترين برجستگيهاى استخوانى در بالاى چشم است ... انسان نئاندرتال ، داراى گنجايش مغزى بيشتر و بر جستگيهاى استخوانى كوچكترى از انسان جاوه است ....
انسان امروزى (هوموساپينس ) داراى جمجمه اى است از همه ظريفتر، بدون پوزه ، ولى بينى و چانه اى كاملا رشد كرده .(263)
يك تفكر داروينيستى از آنجا كه معتقد به تطور انواع است فورا نمونه هاى ياد شده را به يكديگر پيوند مى دهد و اين فرضيه را استنتاج مى كند كه : نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوريل مى رسد. اما همين نمونه ها اگر در اختيار يك انسان مسلمان قرار بگيرد نتيجه اى كاملا متفاوت خواهد گرفت . البته كسى در اينكه يك چنين موجوداتى در كره زمين بوده اند شكى ندارد، اما در اينكه بين آن ها و نسل كنونى انسان در كره زمين چه رابطه اى هست ، سخن بسيار است . علامه طباطبايى (ره ) در طى مباحث مفصلى در مجلدات مختلف ((الميزان )) تصريح مى فرمايند كه نسل بشر كنونى به مرد و زنى مى رسد كه از انسان يا حيوان ديگرى متولد نشده اند. از جمله ، ايشان در ذيل آيه اول از سوره ((نساء)) فرموده اند:
... لكن دانشمندان ژئولوژى - علم طبقات زمين - گفته اند كه عمر نوع انسان از ميليونها سال هم تجاوز مى كند و آثار و فسيلهايى هم كه مربوط به بيش از پانصد هزار سال قبل است به دست آورده اند، ولى اين دانشمندان دليل قانع كننده اى كه ثابت كند نسل موجود متصل و پيوسته به آن انسانهاست . در دست ندارند... اما قرآن صريحا بيان نكرده است كه آيا ظهور نوع انسان منحصر به همين دوره است يا اينكه قبلا هم ادوارى بر او گذشته كه ما آخرين آنها هستيم . گر چه بسا مى توان از اين آيه :
و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى اعلم ما لا تعلمون .(264) استشمام كرد كه قبل از دوره كنونى ادوار ديگرى نيز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور كه در تفسير آيه فوق بدان اشاره كرديم . آرى ، از بعضى روايات اهل بيت (عليه السلام) معلوم مى شود كه اين نوع ، ادوار زيادى قبل از اين دوره به خود ديده است .(265)
در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند: ((اگر ملائكه قبلا كسى را نديده بودند كه در زمين فساد و خونريزى كند اطلاعى از اين مطلب كه گفتند آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند، نداشتند.))
علامه طباطبايى (ره ) مى فرمايد:
ممكن است اين روايات اشاره به دورانى باشد كه پيش از دوره بنى آدم بوده و در آن دوران افراد ديگرى روى زمين زندگى مى كرده اند چنانكه روايات ديگرى نيز بر اين امر دلالت دارد.(266)
به راستى چه دليلى وجود دارد كه نمونه هاى ياد شده از نظر وراثتى به زنجيره واحدى تعلق دارند؟ هيچ ؛ گذشته از آنكه اصلا دلايل بسيارى نيز بر رد اين فرضيات موهوم وجود دارد. انسان همواره بر مبناى شناخت خويش ‍ از جهان ، عوامل و امور و وقايع اطراف خويش را به يكديگر مرتبط مى سازد. اما هيچ دليلى وجود ندارد كه اين تصورات و توهمات بر واقعيت و حقيقت عالم وجود منطبق باشد.
خود آنتونى بارنت ، نويسنده كتاب ((انسان به روايت ...))، هنگام بحث از پيچيدگى هاى موجود مى گويد:
خيلى راحت بود اگر مى شد داستان تكامل انسان را به نحوى كه در بالا خلاصه كرديم ، تمام شده دانست ؛ اما قطعات ديگرى يافت شده اند كه بهيچوجه در يك چنين طرح ساده اى نمى گنجند.
مشهورترين اينها، جمجمه اى است به نام سوانسكومب (267).
اين جمجمه از روى دو تكه استخوان شناخته شده است كه عقب و قاعده و قسمتى از يك طرف كاسه سر را تشكيل مى دهند. اين دو تكه استخوان دريك حفره شنى در جنوب رودخانه تمز(268)، بين دارتفورد(269) و گريوزند(270)، يافت شده است ، ناحيه اى كه باستانشناسان آن را از لحاظ بقاياى انسانى بسيار غنى مى دانند. اين جمجمه متعلق به زنى بود كه سن او در حدود بيست و چند سال بوده است . ضخامت استخوانهاى جمجمه او از ضخامت معمول در جمجمه هاى انسان جديد بيشتر است . اما گنجايش ‍ مغزى اش بين 1325 تا 1350 سانتيمتر مكعب برآورد شده است . اهميت اين جمجمه از اين جهت است كه صاحب آن تقريبا بطور مسلم از معاصران نزديك انسان جاوه و پكن بوده است . و اين خود دليل نسبتا قانع كننده اى است كه انسانهايى با هيئت انسان امروزى در دوره پلئيستوسن ميانه وجود داشته اند.
واضح است كه تا وقتى نمونه هاى بسيار ديگرى از اينگونه به دست نيامده است ، نمى توان توجيهى قطعى براى اين بقايا ارائه داد. قطعات ديگرى نيز يافت شده كه گواه بر اين است كه در دوره پلئيستوسن ميانه و پايانى ، يعنى قبل از ظهور انسان نئاندرتال ، انسانهايى به شكل انسان جديد (ساپينس ) وجود داشته اند.(271)
گذشته از همه اينها، اگر ما فرضيه داروينيستى تطور انواع را قبول نكنيم - كه قبول نمى كنيم - ديگر بحث كردن در اطراف اين نمونه ها و چگونگى ارتباط آنها با يكديگر ضرورتى ندارد. چرا كه اصولا همه فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين ركن اساسى ، يعنى نظريه داروين مبتنى بر تطور انواع ، بنا شده است .
توضيحى كه بار ديگر تذكر آن در اينجا ضرورى است اين است كه هرگز نمى توان همه وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومى عليت و سببيت به گونه اى تفسير كرد كه ديگر نيازى به ((عالم امر)) و ((دخالت ارواح مجرد)) نباشد. البته گرايش عامى كه به تبعيت از تفكر سيانتيستى و علم پرستانه غربى در سراسر جهان امروز اشاعه يافته ، همواره سخت متعهد است كه همه امور را با استفاده از قوانين طبيعى و زنجيره على و سببى حوادث ، به گونه اى توجيه و تفسير كند كه نيازى به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يك انسان عاقل و عارف در همه قانون مندى ها و سنت هاى طبيعى و تاريخى عالم خلقت نيز خدا را مى بيند و اصلا در نور وجود اوست كه همه چيز را موجود مى بيند، اما تفكر غالب امروز متاءسفانه ، متعمدانه و با اصرار در جهل ، مايل است كه عالم خلقت را بى نياز از عالم امر بداند و با اين حيله جاهلانه و كبك مانند مذهبى بودن بگريزد. هر چند كبكى كه سر خود را در برف فرو كرده است تنها خود را فريب مى دهد. لكن اين نحوه تفكر و اين خودفريبى در همه توجيهات علمى اين روزگار وجود دارد و مقبوليتى عام يافته است .
توجيه مادى عالم خلقت بر محور سببيت محض به يك دور باطل و تسلسل بى پايان منجر مى شود و اگر انسان خود را فريب ندهد و تغافل نكند، به راحتى درخواهد يافت كه زنجيره سببى حوادث ناگزير بايد نهايتا در آخرين نقطه ، با اتكا به عالم امر يا عالم روح و دخالت ارواح مجرد توجيه و تفسير شود، اگر نه ، هيچ واقعه و حادثه اى در عالم قابل ادراك نيست .
به طور كلى وجود فكر و عقل و حيات و حركت و قدرت و اراده در عالم خلقت به هيچ صورت ، جز با اتكا به عالم امر، قابل توجيه نيست . روح مجرد است كه منشاء عقل و حيات و اراده است و روح نيز موجودى است كه از عالم امر.
اگر بخواهيم عالم خلقت را مستغنى از روح مجرد توجيه كنيم ، بايد بپذيريم كه در ميان مواد معدنى ناگاه چيزى خودبه خود، بدون نياز به محرك خارجى به حركت بيفتد يا يك ماده معدنى ناگهان به يك ماده آلى تبديل شود يا يك ماده معدنى شروع كند به خود و ديگران انديشيدن . آنها كه مى خواهند عالم خلق را اين گونه توجيه كنند ناچار بايد متوسل به خرافاتى از اين قبيل كه عرض شد بشوند و همان گونه كه در ماترياليسم ديالكتيك مى بينيم ، اين نقاط را در محفوفه اى از خرافات و غفلت زدگى ها بپيچند تا انسان در نيابد كه دچار اشتباه شده است .
فى المثل مفهوم مكان خودبه خود انسان را بدين حقيقت مى رساند كه جهان نامحدود و بى نهايت است و پذيرش اين امر، ايمان آوردن به خداوند و جهان لايتناهاى آخرت است . تصور مكان خودبه خود انسان را بدين پرسش مى كشاند كه ((پايان عالم كجاست ؟)) يا ((آسمان به كجا منتهى مى شود؟)). هر ديواره انتهايى كه بخواهيم براى آسمان يا عالم خلقت قائل شويم . باز مواجه با اين سوال مى شويم كه ((آن ديواره انتهايى در كجا قرار دارد؟)) يا ((بعد از آن چيست ؟)). اگر نخواهيم قبول كنيم كه عالم نامحدود و بى نهايت است و آسمان تا هر كجا كه بروى آسمان است و به جايى ختم نمى شود دچار يك دور تسلسل باطل مى شويم و مسئله همواره لاينحل باقى مى ماند، مگر اينكه بپذيريم كه عالم نامحدود است و پذيرش ‍ اين امر فى نفسه به معناى پذيرفتن ((عالم امر)) يا ((عواملى فراتر از عالم ماده )) است .
درباره زمان نيز مسئله همين است . مفهوم زمان خودبه خود ما را به اين سؤ ال مى كشاند كه ((زمان از كى آغاز شده است ؟)) يا ((كى زمان به پايان مى رسد؟)). هر نقطه نهايى كه بخواهيم براى آغاز يا پايان زمان قائل شويم به ناچار خود قطعه اى از زمان است و باز هم مسئله به همان صورت بر جاى خود باقى است . اگر نخواهيم مفاهيم ((ازلى )) و ((ابدى )) را قبول كنيم ، اين دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنكه مفاهيم ازل و ابد را بپذيريم و اين پذيرش فى نفسه ايمان آوردن به خدايى است كه هو الاول و الاخر.(272)
براى پرهيز از اطناب كلام بايد بگوييم كه در همه موارد ديگر نيز مشكل از همين قرار است . پرسش كردن از حركت اوليه (محرك اوليه )، علت اوليه (علت العلل )، اراده اوليه ... و بالاءخره موجود اوليه يا واجب الوجود لاجرم به ايمان مذهبى منتهى مى شود، مگر اينكه انسان خود را به غفلت بزند و يا پرسش هايى انحرافى ، فكر خود را از پرسش اصلى برگرداند.
فى المثل ماترياليست ها براى آنكه از مشكل لاينحل ((محرك اوليه )) خلاص شوند و ايمان به خدا نياورند، منشاء حركت را به تضاد درونى اشيا باز مى گردانند، در حالى كه اين كار فقط به تاءخير انداختن همان پرسش ‍ اصلى است . حالا در جواب اينكه ((منشاء تضاد درونى اشيا چيست ؟)) چه بايد گفت ؟ گذشته از آنكه باز هم مشكل نياز حركت به محرك خارجى بر سر جاى خويش باقى است و اگر پاى فوتباليستها به توپ فوتبال نخورد، تا دنيا دنياست توپ خودبه خود حركت نخواهد كرد.
پرسش از نخستين انسان نيز يكى از همين مشكلات اساسى است كه جز با اتكا به عالم امر و توجيه و تفسير مذهبى قابل حل نيست . هيچ نوعى خودبه خود به نوع ديگر تبديل نخواهد شد. براى حقير بسيار شگفت آور است اينكه آدم هايى ظاهرا عاقل فرضيه جهش (273) را به مثابه يك حرف عاقلانه مى پذيرند. اگر كسى قدرت دارد كه خود را به نوعى ديگر تبديل كند جهش بيولوژيك نيز امكان وقوع دارد. كدام عاقلى اين تغيير خودبه خودى را مى پذيرد؟ جهش يك تغيير ماهوى است و قبول كردن اينكه تغيير در ماهيت اشيا خودبه خود روى دهد از اعتقاد داشتن به خلق الساعه خنده دارتر و احمقانه تر است .
چگونه ممكن است كه انسان از نسل ميمون باشد؟ اين يك خرافه علمى (!) است و متاءسفانه علم امروز از اين خرافه ها بسيار دارد. انسان بدوى با آن مشخصاتى كه در كتابهاى تاريخ تمدن نوشته اند زاييده خيالات الكليستى غربى هاست ، نه اينكه موجوداتى با اين مشخصات وجود نداشته اند، خير؛ موجوداتى اينچنين در كره زمين زيسته اند، اما بدون ترديد انسان امروز از نسل آنها نيست و آنها هم از نسل ميمون نبوده اند. امكان تبديل و تطور خودبه خودى انواع به يكديگر هرگز وجود ندارد. تغييراتى كه در يك نوع گياه يا حيوان به وجود مى آيد صرفا در حد انقراض ، اصلاح و تكامل است ، نه استحاله به انواعى ديگر.
درباره آغاز زندگى انسان بر كره زمين و پايان كار او نظر قرآن و روايات بسيار صريح و روشن است . سير حيات بشر بر كره زمين از يك زوج انسانى به نام آدم و حوا (س ) كه از بهشت برزخى هبوط كرده اند آغاز شده است . اولين جامعه انسانى روى كره زمين امت واحده حضرت آدم (عليه السلام ) است كه در محدوده كنونى مكه و اطراف آن در حدود هفت تا ده هزار سال پيش ‍ شده است . بين اين انسان هاى اوليه و نسل هايى كه فسيل هاى آنها مورد مطالعه آنتروپولوژيست ها قرار گرفته است ، پيوند موروثى وجود ندارد. آنچنان كه از باطن كلام خدا و روايات بر مى آيد، نسل اين انسانها هزارها سال پيش از هبوط در كره زمين انقراض پيدا كرده است .
قرآن مجيد و روايات جز در مواردى بسيار معدود، درباره مشخصات مادى و ظاهرى زندگى اين امت واحده سكوت كرده اند و اصولا نبايد هم توقع داشت كه قرآن و روايات اصالتا به صورت ظاهرى زندگى امت ها و اينكه چه مى خورده اند، چه مى پوشيده اند يا با چه وسايلى كشاورزى و دامدارى مى كرده اند نظر داشته باشند. اگر مى بينيم كه تفكر امروز غرب در سير تاريخى تمدن تنها به همين وجوه مادى از زندگى جوامع انسانى نظر دارد بدين علت است كه فرهنگ غرب و علوم رسمى ، از تاريخ تحليلى صرفا اقتصادى دارند و البته از لفظ ((اقتصاد)) نيز به مفهومى خاص توجه دارند كه در فصل هاى گذشته اجمالا بدان پرداخته شد.
قرآن و روايات تاريخ زندگى بشر را بر محور حركت تكاملى انبيا بررسى كرده اند و حق هم همين است . به همين علت ، فى المثل اگر چه ما نمى دانيم كه حضرت ابراهيم خليل الرحمان (عليه السلام) با چه وسايلى كشاورزى مى كرده اند، اما از جانب ديگر، جزئيات امتحانات الهى ايشان را در سير و سلوك طريق خدا به طور كامل مى دانيم .
در آيه مباركه 30 از سوره ((بقره (274))) هنگامى كه پروردگار متعال قصد خويش را از گماردن خليفه اى در كره زمين ظاهر مى سازد، جواب فرشتگان به گونه اى است كه گويا تاريخ نسلهاى منقرض شده انسانهايى ديگر را در كره زمين مى دانند و بر سفاكيت و فسادانگيزى آنان آگاهى دارند. همان طور كه در فصل گذشته در نقل فرمايش حضرت علامه طباطبائى (ره ) بدان اشاره رفت ، احتمالى قريب به يقين وجود دارد كه بتوان از آيه مباركه مذكور برداشتى آنچنان داشت كه عرض شد. رواياتى هم كه بتوانند مؤ يد اينچنين برداشتى باشند وجود دارند.
حضرت علامه طباطبائى (ره ) در بيان اينكه ((انسان نوعى مستقل و غير متحول از نوع ديگر است )) در تفسير ((الميزان )) ذيل آيه نخست از سوره ((نساء)) فرموده اند:
... آياتى كه گذشت براى اين بحث هم كافى است . چون آيات قبل انسان موجود را كه با نطفه توالد مى كند منتهى به آدم و زنش مى داند و خلقت آن دو را نيز از خاك مى شناسد. پس نوع انسان به آن دو بازمى گردد، بدون اينكه خود آن دو به چيزى همانند و يا همجنس منتهى شوند، بلكه آنها آفرينشى مستقل دارند.
اما آنچه كه امروز نزد علماء طبيعى و انسان شناسى معروف شده اينست كه مى گويند پيدايش انسان اولى در اثر تكامل بوده است .
اين فرضيه با جميع خصوصيات خود، گرچه مورد قبول همگانى نيست و هر دم دستخوش بحث و اشكال است اما اينكه اصل فرضيه يعنى اينكه انسان حيوانى بوده كه در نتيجه تحول انسان شده است ، امرى است كه همه آنرا پذيرفته و بحث از طبيعت انسان را بر آن مبتنى كرده اند.(275)
سپس حضرت علامه به تشريح فرضيه پرداخته و آنگاه در ادامه آن فرموده اند:
اين فرضيه از آنجا بوجود آمده كه در ساختمان موجودات به طور منظم كمالى ديده مى شود كه در يك سلسله مراتب معينى از نقص رو به كمال پيش رفته است و نيز تجربه هايى كه در زمينه تطورات جزئى بعمل آمده ، همين نتيجه را تاءييد مى كند - اين فرضيه اى است كه براى توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون آنكه دليل مخصوصى آنرا ثابت نمايد و يا عقيده اى مخالف آنرا رد كند. بنابراين مى توان فرض كرد كه اين انواع بكلى از هم جدا و مستقل باشند و بدون اينكه تطورى كه نوعى را به نوع ديگر مبدل سازد در كار بيايد. بلى صرفا يك سلسله تطوراتى سطحى در زمينه حالات هر نوعى وجود دارد بدون اينكه ذات آنها دستخوش تحول شود. تجربه هايى هم كه انجام گرفته بطور كلى در زمينه همين تطورات سطحى است كه در يك نوع انجام گرفته و هنوز تجربه تحول فردى را از يكنوع به نوع ديگر مشاهده ننموده ، هرگز ديده نشده كه ميمونى تبديل به انسان شود. بلكه صرفا در مورد خواص و آثار و لوازم و اعراض بعضى از انواع است كه تجربه تطوراتى را نشان داده است .(276)
شايد در وهله اول قبول اين نظريه نسبت به فرضيه تطور انواع مشكل تر جلوه كند، اما اگر درست بينديشيم اينچنين نيست . مشكل اينجاست كه قريب به اتفاق مردم جهان از همان آغاز كودكى كه از بيشترين استعداد روحى و جسمى براى آموزش بهره مند هستند، در مدارسى كه براى آموزش ‍ علوم غربى پايه گذارى شده اند براى پذيرش فرضيه هاى علمى تمدن غرب آماده مى گردند. همان طور كه پيش از اين با نقل قول از كتاب ((موج سوم )) عرض شد، خواندن رياضيات و هندسه از همان اوان كودكى در مدارس ‍ عقلا و منطقا ما را براى ادراك و تفهم علوم جديد - كه صورتى رياضى دارند - آماده مى سازد. منطق علوم جديد، منطق رياضى است و بدين ترتيب ، رياضيات مدخل ادراك و تعليم همه علوم ديگر، اعم از علوم تجربى و انسانى است و اگر در مدارس به كودكان با روش هاى خاصى كه همه ما با آن آشنا هستيم رياضيات و هندسه مى آموزند براى آن است كه عقلا و منطقا آنان را براى آموختن علوم جديد آماده سازند.
مقصود اين است كه اگر پذيرش نظريه قرآن و روايات در باب هبوط بشر نسبت به فرضيه تطور انواع مشكل تر جلوه مى كند، بدين علت است كه ما با عبور از مراحل آموزشى خاصى كه در مدارس و دانشگاه ها طى كرده ايم ، روحا براى ادراك زبان علمى جديد به مراتب آمادگى بيشترى داريم ؛ اگر نه ، اعتقاد داشتن به تطور انواع از نظر غرابت و بيگانگى موضوع ، با ايمان آوردن به خلق الساعه تفاوتى ندارد. كسى كه به فرضيه تطور انواع و تبديل آنها به يكديگر ايمان مى آورد، لاجرم بايد نوعى خلق الساعه را بپذيرد. قبول كردن اينكه در مسير تكاملى انواع جهشى اتفاق مى افتد كه به يك تغيير ماهوى منجر مى شود، تا آنجا كه بتواند نوعى از حيوان را به نوعى ديگر تبديل كند، از نظر غرابت مثل ايمان آوردن به خلق الساعه است . جهش بيولوژيك هم نوعى خلق الساعه است و اگر ما امكان خلق الساعه را رد كنيم ، به طريق اولى فرضيه جهش را نيز نبايد بپذيريم . اما حالا چگونه است كه در منطق جديد انسان ها، جهش هاى متوالى در مسير تكاملى انواع - يعنى در واقع خلق الساعه هاى مكرر - امرى منطقى و عقلانى تلقى مى شود اما خلق الساعه خرافه اى بعيد و غريب جلوه مى كند، علت آن را بايد در همان مطلبى جست و جو كرد كه عرض شد.
روحيه علمى جديد بر خلاف آنچه كه در قرون وسطى رواج داشت سعى دارد كه همه امور را بر مبناى قانون سببيت عام و بدون نياز به يك عامل يا فاعل خارجى توجيه و تفسير كند، حال آنكه اگر خود را به غفلت نزنيم هيچ امرى را در جهان نمى توان بدين صورت توضيح داد. اگر ما نخواهيم قبول كنيم كه خالقى برتر عالم وجود را آفريده است ، لاجرم بايد بپذيريم كه عالم خودبه خود به وجود آمده ، يا ماده قديم و ازلى است . تصور ازلى بودن و قدمت ماده در جهانى كه هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودى و مرگ و شكست است بسيار خنده آور است و از آن مسخره تر اين است كه بپذيريم جهان خودبه خود خلق شده است ، آن هم در شرايطى كه تجربه انسان در همه طول تاريخ مدون ، هرگز گواهى نمى دهد كه چيزى خودبه خود به وجود آمده باشد. بسيار شگفت آور است كه بشر عصر جديد خرافاتى اينچنين را به سادگى قبول مى كند، اما فى المثل بقاى روح را كه فطرت هر انسانى بدان حكم مى كند نمى پذيرد! چه رخ داده است ؟
سيستم آموزشى كنونى در ايجاد اين روحيه مادى گرايانه داراى نقش ‍ اساسى و ركنى است ، و بعد از، رسانه هاى گروهى خصوصا راديو و تلويزيون وظيفه حفظ و استمرار اين روحيه را در ميان مردم بر عهده گرفته اند. اين روحيه كه با لاابالى گرى ، تفنن گرايى ، عدم برخورد جدى با مسائل و... همراه است ناشى از اصالت دادن به وجود مادى و حيوانى وجود بشر است كه از عدم اعتقاد به ((روح مجرد)) و ((عالم امر)) نتيجه مى شود. حقير در مقام دفاع از خلق الساعه نيستم و بى انصافى است اگر كسى بخواهد از آنچه عرض كردم نتيجه اى اينچنين اخذ كند. مقصود اين بود كه انسان امروز بر خلاف آنچه وانمود مى كند، از همه آدم هايى كه در طول تاريخ زيسته اند خرافاتى تر است و بيشتر از همه اقوام ، خرافه هايى بعيد و غريب را به عنوان واقعيت هايى مسلم و حقايقى مطلق پذيرفته است .
داستان پيدايش انسان در كره زمين از طريق تطور انواع از آن خرافه هاى بسيار عجيبى است كه امروز مقبوليت عام يافته است . همه آن معلوماتى نيز كه ما امروز با عنوان تاريخ تمدن جمع آورى كرده ايم و در همه كتاب هاى مرجع ثبت نموده ايم و در سراسر جهان ، در همه مراكز آموزشى از دبستان گرفته تا دانشگاه تدريس مى كنيم ، بر مبناى اعتقادى تطور انواع بنا شده است و همان طور كه عرض شد، اگر اين مبنا را نپذيريم ، تمام اين بنايى كه آن را تاريخ تمدن مى ناميم در هم مى ريزد. سيرى كه در اين تواريخ براى تكامل بشر ترسيم كرده اند از هفت هزار سال قبل از تاريخ آغاز مى شود. تمدن يونان و روم به عنوان مبداء يا اطراف اين موضوع را كه چرا تاريخ يونان و روم به عنوان مبداء تاريخ اعتبار مى شود به فصل هاى آينده وا مى گذاريم .

next page

fehrest page

back page