اين احكام در عين حال كه اقتصادى است ، اخلاقى است . در اينجا مرزى بين قواعد اقتصادى و اخلاقى وجود ندارد و اقتصاد امرى كاملا اخلاقى است . چه
چيزى قوم مدين را به كم فروشى و كسب حرام كشانده است ؟ اگر ما اكنون در ميان قوم مدين زندگى مى كرديم و اقتصاد رايج در ميان آنان را به
صورت قواعدى علمى (!) تنظيم مى كرديم . آن قواعد چه ارزشى مى توانست داشته باشد؟ مسلما رعايت آن قواعد اقتصادى مى توانست ما را در كسب
سود هر چه بيشتر و جمع مال و پولدار شدن موفق بدارد. در چنين شرايطى اگر حضرت شعيب (عليه السلام) ما را از رعايت اين قواعد باز مى داشت
، آيا ايشان را متهم نمى كرديم كه : ((شما مسائل اخلاقى را با قواعد اقتصادى قاطى كرده ايد... آخر اخلاق چه ارتباطى به اقتصاد دارد؟))
مى گويند: ((ما اكنون در ميان قوم مدين نيستيم .)) مى گويم : ((مگر نه اين است كه اكنون بنيان نظام بانكدارى جهانى بر رباخوارى و كسب
سود هر چه بيشتر از هر راه ممكن قرار گرفته است ؟ مگر بنيان اقتصاد سرمايه دارى كه بر همه جهان حكم مى راند بر سودپرستى نيست ؟ آيا اين
سودپرستى محدود به مقيدات اخلاقى است ؟ در اقتصاد امروز وقتى از تناسب فى مابين سود و سرمايه سخن مى رود، آيا حكم در تحت شرايط
اخلاقى و مذهبى صادر مى شود يا مطلق است ؟...)) قواعد اقتصاد تنها در شرايطى نسبتا درست درمى آيد كه جلوى سودپرستى انسان ها از هر
طريق شرعى و غير شرعى باز باشد.
هستند آقايانى كه وقتى صحبت از اقتصاد اسلامى به ميان مى آيد مى گويند: ((اقتصاد كه اسلامى و غير اسلامى ندارد. قواعد اقتصادى در همه جاى
دنيا و در همه اجتماعات يكسان است و همين قواعدى است كه در كتاب هاى علمى اقتصاد گفته اند. منتها اسلام مى كوشد كه اين قواعد را به محدوده
مقيدات اخلاقى بكشاند...)) و البته ظاهر اين حرف بسيار به حقيقت شبيه است ،
غافل از آنكه همه مبانى و تعاريف اقتصادى وقتى در نظام اعتقادى اسلام بررسى مى شوند كاملا ديگر گونه مى گردند. فى
المثل اگر اقتصاد را همان طور كه غربى ها تعريف كرده اند ((مطالعه روش هايى كه انسان براى برآورده ساختن نيازهاى خويش با استفاده از
منابع محدود به كار مى گيرد)) بدانيم ، از همان آغاز با تقسيم نيازها به مادى و معنوى ، حقيقى و كاذب ، سير انديشه اقتصاد اسلامى طريقى
مخالف علم رسمى اقتصاد مى پيمايد و در همين ادامه پر روشن است كه همه مفاهيم اقتصادى و تناسبات فى مابين آنها مؤ دى به نظام اقتصادى
ديگرى مى شوند كه مى توان آن را ((اقتصاد اسلامى )) خواند.(220)
برمى گرديم به سؤ المان : ((مكتب اسلام با انگيزه هاى شخصى سودگرايى چگونه روبرو مى شود؟))
در اينجا قبل از مبادرت به جواب بايد كمى روى الفاظ دقت بيشترى مبذول داريم . اگر لفظ ((سودگرايى )) را به معناى سودمدارى
بگيريم - كه غالبا به همين معنا آمده است - مسئله صورت كاملا متفاوتى پيدا مى كند. آنگاه ديگر سودمدارى نه تنها از خصوصيات تكاملى انسان
نيست بلكه آنچنان كه رد مغرب زمين تجربه شده است مؤ دى به پذيرش ولايت شيطان ، سرپيچى از احكام شريعت و رد و نفى مقيدات اخلاق مذهبى
خواهد شد. حال آنكه اگر لفظ ((سودگرايى )) را به معناى ((حب خير)) بگيريم ، آنچنان كه در قرآن مجيد آمده است ، ديگر نمى توان آن
را به طور كامل از صفات مذموم دانست و بايد درباره آن همان گونه انديشيد كه به ديگر غرايز و صفات ذاتى انسان مى انديشيم .
در سوره مباركه ((عاديات )) بعد از ذكر ناسپاسى انسان مى فرمايد: ((او در حب خير بسيار شديد است . آيا نمى داند كه روزى از قبرها
برانگيخته خواهد شد و آنچه در سينه ها پنهان است ، همه پديدار خواهد گشت ؟))(221) مفسرين عموما لفظ ((خير)) را به
((مال دنيا)) تفسير كرده اند و علامه طباطبائى احتمال داده اند كه مطلق خير مورد نظر باشد. ايشان فرموده اند:
و بعيد نيست مراد از ((خير))، تنها مال نباشد، بلكه مطلق خير باشد، و آيه شريفه بخواهد بفرمايد: حب خير فطرى هر انسانى است ، و به همين
جهت وقتى زينت و مال دنيا را خير خود مى پندارد قهرا دلش مجذوب آن مى شود، و اين شيفتگى ياد خدا را از دلش مى برد و در مقام شكرگزارى او بر
نمى آيد.(222)
اجازه بدهيد از آنجا كه بنيان اقتصاد آزاد يا اقتصاد سرمايه دارى بر سودمدارى قرار دارد، تحقيق قرآنى ما درباره حب خير به عنوان يكى از
فطريات يا صفات ذاتى انسان تفصيل بيشترى پيدا كند، چرا كه اگر ما بتوانيم از قرآن مجيد مجوزى براى سودمدارى يا به
قول غربى ها اوتيليتاريسم (223) پيدا كنيم ، ديگر نه تنها نبايد اقتصاد آزاد يا سرمايه دارى را به باد انتقاد گرفت بلكه بايد مجسمه
جيمز ميل (224) و جان استوارت ميل (225) و از همه مهمتر مجسمه آدام اسميت را از طلا ساخت و در ميادين و
مدخل بازارها نصب كرد و زير آن نوشت : ((آقاى آدام اسميت ، بنيانگذار اقتصاد اسلامى !)).
اما از قبل پر روشن است كه در قرآن مجيد اينچنين جوازى وجود ندارد، چرا كه اصولا در نظام عالم هر چيزى تا هنگامى خير است كه مطلق نشود و دقيقا
در جايگاه خويش قرار داشته باشد و اگر نه ، نه تنها ديگر خير نيست كه ((بت )) خواهد شد و شكستن آن واجب است . جست و جوى لذات
حلال براى انسان جايز و در بعضى شرايط واجب است ، اما مشروط بر اينكه اين لذت جويى مطلق نشود و مدار حيات انسان بر محور آن نچرخد. اگر
كلمه ((خير)) در چند آيه شريفه از قرآن به معناى ((مال )) آمده است علت آن را بايد در اين معنا جست و جو كرد كه اصلا نيازهاى غريزى و
فطرى انسان اقتضائاتى دارد كه در جهت رشد و تعالى اوست . برآوردن اين حوايج ، فى نفسه نه فقط مذموم نيست كه خير است ؛ آنچه مذموم است
مطلق كردن اين حوائج و دل بستن و دل سپردن به مقتضيات اين گرايش هاى ذاتى است .
كلمه ((خير)) در آيه شريفه 180 از سوره ((بقره )) به معناى مال ، در آيه شريفه 32 از سوره ((ص )) به معناى اسب و در آيه
شريفه 24 از سوره ((قصص )) به معناى طعام آمده است ، و در تنها موردى كه اين حب خير وجهه اى مذموم يافته در سوره مباركه ((عاديات
)) است : انه لحب الخير لشديد.(226). البته در اين سوره مباركه نيز آنچه كه مذموم واقع شده حب خير يا گرايش فطرى انسان به
سوى خيرات نيست ، كفران و ناسپاسى انسان است كه انتخاب نادرست منجر مى شود. حب خير صفتى ذاتى است كه انسان را به جانب
كمال مى كشاند. اما چه بسا كه او از سر كفران و ناسپاسى ، خير و بركت خويش را در جايى و چيزى جست و جو مى كند كه حقيقتا در آنجا و آن چيز
نيست . و باز هم تاءكيد شده است كه هر چند آفريدگار متعال احساس لذت يا كراهت را براى تشخيص خير از شر در اختيار انسان نهاده ، اما در چند
آيه شريفه ديگر آمده است كه معيار خير و شر لذت يا كراهت نيست : و عسى ان تكرهوا شيئاو هو خير لكم .(227) يعنى به عبارت روشن تر،
هر چه خير انسان در آن است براى او لذت بخش نيز هست ، و بالعكس ، معمولا طبع انسان از آنچه براى او زيان بخش است كراهت دارد، اما اين حكم كلى
نيست كه بتوان بر اساس آن فتوا داد: ((اگر عنان لذت جويى و سودگرايى را باز بگذاريم خود به خود انسان را به جانب خير هدايت خواهند
كرد.)) اين سخنى است كه سودمداران مى گويند و به دنبال آن مى افزايند: ((خير اجتماع و خير افراد نيز بر يكديگر منطبق است .)) بنيان
اقتصاد آزاد يا اقتصاد سرمايه دارى بر همين اصل قرار دارد.
اشتباهى كه در اينجا رخ داده است همان است كه در اين ضرب المثل معروف بدان اشاره شده : ((هر گردويى گرد است ، اما هر گردى گردو نيست
.)) هر چه خير است لذت بخش نيز هست ، اما نه آنكه هر چه لذت بخش است خير باشد. و بالعكس ، طبع انسان از آنچه براى او مضر است كراهت
دارد، اما نه آنكه هر چه طبع انسان از آن كراهت دارد، شر باشد. باز هم بايد به فرمايش جاودانى قرآن رجوع كرد كه مى فرمايد:
كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون
.(228)
آرى ، خداوند مى داند و ما نمى دانيم . از يك سو جنگ چيزى بسيار كراهت انگيز است ، اما از سوى ديگر، براى از بين بردن
باطل و حاكميت شيطان چاره اى جز روى آوردن به جنگ نيست . اينجا از مواردى است كه خير ما در آن چيزى نهاده شده كه طبع ما از آن كراهت دارد. اما معيار
خير و شر. لذت يا كراهت طبع ما نيست ، هر چند اين نيز از وسايلى است كه براى تشخيص خير از شر در اختيار ما نهاده شده است . سموم معمولا تلخ
هستند اما داروها نيز همين طورند. حال اگر تلخى را معيار مضر بودن بگيريم . لاجرم داروها را نيز بايد در زمره چيزهاى زيان بخش دسته بندى كنيم
.
جون رابينسون در كتاب ((آزادى و ضرورت )) مى گويد:
اگر جستجوى سود ملاك رفتار درست باشد راهى براى فرق گذاشتن ميان فعاليت توليدى و راهزنى وجود ندارد.(229)
و اين عين حقيقت است ، اگر چه جون رابينسون در جاى جاى كتاب ((آزادى و ضرورت )) نشان داده است كه به اخلاق آنچنان كه ما معتقديم اعتقاد
ندارد.
((كلود كاكبرن )) به مصاحبه اى كه با آل كاپون اين ((آدمكش ميليونر)) داشته ، اشاره مى كند. وقتى ((كاكبرن )) اشاره اى حاكى از
همدردى در مورد شرايط سخت دوران كودكى در محله هاى كثيف بروكلين مى نمايد، كاپون عصبانى مى شود:
او مى گويد ((گوش كن ، خيال نكنى كه من يكى از راديكالهاى لعنتى هستم .
خيال نكنى كه من دارم به نظام آمريكا ضربه مى زنم . نظام آمريكا...)) گويى يك رئيس نامرئى از او توضيحاتى خواسته بود، روى اين
موضوع شروع به نطق كرد. او به ستايش آزادى ، ابتكار و پيشگامان پرداخت ... با لحن اهانت بارى به سوسياليسم و آنارشيسم اشاره كرد. و
چندين بار تكرار كرد: ((كارهاى من به دقت با شيوه اى دقيقا آمريكايى اداره مى شوند و بهمين ترتيب باقى خواهند ماند.))
و او فرياد زد: ((اين نظام آمريكايى خودمان ، اسمش را آمريكاگرايى مى گذاريد، سرمايه دارى مى گذاريد، يا هر چه دلتان مى خواهد، به فرد
فرد ما فرصت بزرگى مى دهد بشرطى كه دودستى آن را بچسبيم و از آن بخوبى استفاده كنيم .))
... نظام تجارت آزاد كه براى انباشتن سرمايه به هر قيمت ، مناسب بود، هيچ رهنمودى براى برخوردارى از ثمرات آن بدست نمى دهد. در واقع كيش
نفع شخصى و رقابت ، جماعتى بيگانه پديد آورده كه در جستجوى منزلت اند و جامعه شناسان اين وضع را رضايتبخش نمى يابند.(230)
خانم جون رابينسون هنگام اظهار نظر درباره آنچه مردم جهان را تا خرخره در منجلاب فساد فرو برده است به همين اكتفا مى كند كه بگويد:
((جامعه شناسان اين وضع را رضايتبخش نمى يابند...))؛ ((جماعتى بيگانه كه در جست و جوى منزلت اند...)) نه ! با اين گفتارها نمى
توان حقيقت را نمايان ساخت و فاجعه تمدن غربى را آنچنان كه هست نشان داد.
اقتصاد آزاد از اين اصل كه : ((اگر از انگيزه سود (يا سودمدارى ) ممانعت نشود، اقتصاد رشد خواهد كرد و منافع شخصى بر منفعت اجتماع منطبق
خواهد شد.)) حمايت مى كند و تجربه تمدن غربى نيز صحت اين اصل را تاءييد مى نمايد... اما به چه قيمتى ؟
براى آدام اسميت آزادى تجارت يك برنامه بود. وى در نظامى بسر مى برد كه سعى مقامات در آن صرف
كنترل زندگى اقتصادى مطابق مصالح ملى و نظم صحيح اجتماعى بود، نظمى كه او آن را با رشد ((نيروهاى توليدى )) زمان خود هماهنگ نمى
ديد، لذا از حذف محدوديتهاى مربوط به آزادى عمل بازار حمايت مى كرد و پيش بينى مى نمود كه تكيه بر انگيزه سود منجر به افزايش شديد
بازار اقتصادى مى گردد. از نظر او ثروت ملل ، سطح زندگى كارگزاران نيست . مزدها هم
مثل علوفه دام ، بخشى از هزينه هاى توليد را تشكيل مى داد.(231)
خانم رابينسون دريافته است كه با ((معيار سود)) درست است كه رشد سريع اقتصادى
حاصل خواهد شد، اما از يك طرف بايد از قسط - به معناى واقعى كلمه - چشم پوشيد و ديگر به عدالت اجتماعى و رفع محروميت نينديشيد و از طرف
ديگر، مسئله اخلاق را زير پا گذاشت - آنچنان كه كنيز پيشنهاد مى كرد:
چهل و چند سال قبل لرد كينز(232) راه آينده تمدن غربى را اينچنين مشخص كرده است : ((آن روز چندان دور نيست كه همگان ثروتمند شوند... آنگاه
ما بار ديگر هدف ها را برتر از وسايل مى شماريم و خوب ها را بر مفيدها ترجيح مى دهيم ... ولى آگاه باشيد! زمان اين آرمان ها هنوز فرا نرسيده
است . زيرا دست كم براى يكصدسال ديگر بايد براى خود و هر كس ديگر تظاهر كنيم كه بدى نيكى است و نيكى بدى ؛ زيرا بدى مفيد است و
نيكى نيست . آزمندى ، رباخوارى و سوءظن بايد همچنان براى يك مدت كوتاه ديگر خدايان ما باشند. زيرا فقط آنها مى توانند ما را از گذرگاه
تاريك نياز اقتصادى به روشنايى روز رهنما شوند.))(233)
خانم جون رابينسون مى نويسد:
البته سياست اجتماعى دولت رفاه تا حد زيادى آيين ((هر چه سودآورتر، بهتر)) را
تعديل كرده است . امروز پذيرفته شده است كه سرمايه گذارى در بيمارستان و مدرسه نيازهاى مهمترى را برآورده مى كند تا سرمايه گذارى در
كارخانجات اتومبيل سازى ... اما تعاليم اساسى اقتصاد دانشگاهى تغيير چندانى نكرده است . اساس نظريه هنوز نمايش
عمل يك بازار رقابت كامل است كه ضامن تخصيص منابع موجود به نحو مطلوب ميان مصارف مختلف است ...(234)
مارشال نيز توانست اصول غيراخلاقى و ظالمانه تجارت آزاد خالص را بپذيرد اما وجدان خود را با لزوم استفاده از ((قويترين و نه صرفا
متعاليترين نيروهاى سرشت انسان ))(235) براى خير اجتماع آسوده ساخت . يعنى وقتى به
اصل موضوع رسيد بر اين نظريه كه نفع شخصى و وظيفه عمومى بر هم منطبق مى شوند، صحه گذاشت .
سفسطه واضحى در اين آيين وجود دارد؛ اگر جستجوى سود ملاك رفتار درست باشد راهى براى فرق گذاشتن ميان فعاليت توليدى و راهزنى وجود
ندارد.(236)
راستى هم اينچنين است . اكنون بسيار مناسبت داشت كه به سراغ بررسى تاريخى تمدن غرب مى رفتيم و نشان مى داديم كه چرا تاريخ تمدن
غرب با راهزنى دريايى ، تجارت برده ، مركانتيليسم (237) و امپراتورى هاى وسيع امپرياليستى و بالاءخره توسعه طلبى هاى استعمارى
آغاز مى شود و ادامه مى يابد، و اگر اينچنين نبود، هرگز آن سرمايه كلانى كه لازمه تولد سرمايه دارى و انقلاب صنعتى است انباشته نمى شد
و مدنيت كنونى جهان تحقق نمى يافت . اما بحث ما هنوز از قلمرو ديكتاتورى اقتصاد خارج نشده است و تا اين بحث
كامل نشود، بررسى تاريخى تمدن غرب را آغاز نخواهيم كرد.(238)
البته توضيح نكته اى ديگر نيز ضرورى است و آن اينكه اگر همه تجار و سرمايه داران ، مسلمان و
اهل تقوا باشند، تجارت آزاد نيز با مقاصد اسلام هماهنگ و منطبق خواهد شد، چرا كه براى مؤمن هرگز نفع شخصى مطلق نخواهد شد و شدت حب خير
باعث نخواهد گشت تا از محدوده موازين اخلاقى و احكام شرع خارج شود... اما از اين يك وضعيت كاملا آرمانى است .
اكنون ما بهترين اممى هستيم كه در روى كره زمين زندگى مى كنند، اما با اين همه ، درست در هنگامه اى كه مجاهدان
سبيل الله در جبهه هاى جانبازى و استقامت خون خويش را فداى آرمان هاى اسلام مى كنند، مع الاسف در ميان ما هستند كسانى كه دقيقا بر طبق
اصول و قواعد رسمى اقتصاد، با سوء استفاده از معاملات فى مابين عرضه و تقاضا و با فرصت طلبى و بهره جويى از زياده طلبى و اسراف
گرايى عده اى از مردم ، بازار را به آن وضعيت اسف بارى مى كشانند كه امروز مى بينيم . و البته باز هم عرض كنم كه قصد حقير طرح مشكلات
يا عيب جويى از كسى نيست . اين مباحثات لازمه عبور ما از اين مرحله غرب زدگى به سوى افق باز
استقلال و آزادى و تمدن اسلامى است .
در فصل بعد ان شاء الله در ادامه اين فصل كه به نسبت بين اقتصاد و اخلاق توجه داشت به رابطه فى مابين اقتصاد و نظام آموزشى رايج خواهيم
پرداخت و خواهيم ديد كه مع الاسف نظام آموزشى و تعليم و تربيت نيز بيرون از قلمرو ديكتاتورى اقتصاد قرار ندارد.
نظام آموزشى و آرمان توسعه يافتگى
دنياگرايى بشر امروز كار جهان را به سمتى سوق داده كه اقتصاد بر ساير وجوه حيات انسانى غلبه يافته است . در تفكر امروزى غرب كه
متاءسفانه مقبوليتى عام يافته و در پهنه زمين اشاعه پيدا كرده است بشر را صرفا از دريچه نيازهاى مادى و دنيايى اش مورد مداقه و بررسى
قرار مى دهند. مهم ترين فاجعه اى كه در اين نحوه بررسى اتفاق مى افتد اين است كه ماهيت حقيقى و فطرت الهى بشر مورد غفلت قرار مى گيرد و
انسان در مجموعه اى از غرايز حيوانى خلاصه مى شود و وقتى اينچنين شد، لاجرم ديگر
تكامل و تعالى انسان در بازگشتن به فطرت الهى اش نيست ، در تاءمين هر چه بهتر و بيشتر نيازهاى مادى و غريزى اوست .
با اين مقدمه مختصر كاملا روشن مى شود كه چرا براى بشر امروز توسعه اقتصادى جايگزين
تكامل روحى شده است . لفظ ((توسعه )) در فرهنگ جديد بشر به معناى
تكامل استعمال مى شود و اصلا اين سؤ ال به ذهن كسى خطور نمى كند كه : ((از كجا معلوم است كه
تكامل و تعالى انسان حتما در توسعه اقتصادى باشد؟))
آيا شما تا به حال در مقالاتى كه راجع به توسعه خوانده ايد به اين پرسش يا پرسشى شبيه به اين برخورده ايد؟ لزوم توسعه اقتصادى ،
آن هم به شيوه هايى كه امروز مرسوم است ، آنچنان مطلق انگاشته مى شود كه تو گويى هيچ جاى ترديدى در آن وجود ندارد. علت اين امر اين است
كه در ذهن بشر امروز توسعه و تكامل مفهومى مشترك يافته اند و در لزوم
تكامل و تعالى هم كه كوچك ترين ترديدى روا نيست .
در معتقدات اسلامى ما از آنجا كه براى روح مجرد و فطرت الهى قائل به اصالت شده اند، توسعه و
تكامل به يك معنا نيستند. براى ما تكامل و تعالى در رجعت به فطرت الهى يا بازگشت به بهشتى است كه از آن هبوط كرده ايم - بهشت
اعتدال - و با اين ترتيب معلوم نيست كه توسعه اقتصادى ، آن هم با روش هايى كه امروزه مرسوم است ، در جهت
تكامل روحى و بازگشت بشر به فطرت الهى اش باشد. بنابراين ، براى ما جاى اين پرسش كه در صدر كلام آمد وجود دارد كه : ((از كجا معلوم
است كه تكامل و تعالى انسان حتما در توسعه اقتصادى باشد؟))
از آنجا كه لزوم توسعه اقتصادى با روش هاى معمول امر مطلقى انگاشته مى شود، همه نظامات اجتماعى و نهادهاى حكومتى بر همين محور
تشكل يافته اند و اين يكى از بارزترين جلوه هاى غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشرى است . ((ديكتاتورى اقتصاد)) عبارتى است كه
شوماخر، نويسنده كتاب ((كوچك زيباست )) براى اين غلبه يافته بود و ما هم اين عبارت را در بعضى از قسمت هاى اين كتاب به كار برديم ؛
اقتصاد ديكتاتور بلامنازع دنياى امروز است و هم اوست كه به نظامات و معاملات و مناسبات اجتماعى
شكل داده و آنها را بر محور نيازهاى خود معنا كرده است و دقت در اين امر لازمه ادامه بحث ماست .
در يكى از كتاب هاى بسيار خوبى كه در زمينه شناخت امپرياليسم نگاشته شده (239) مى خوانيم :
بافت اقتصادى نوين و مقتضيات جديد دولتهائى را مطلوب بورژوازى و يا به تعبير ديگر، سرمايه دارى ، نمود كه بتواند با قدرت بيشتر و
هماهنگ با منافع و سودهاى حاصله از سوى ثروتمندان انجام وظيفه نمايد... اما مهم ترين تغيير در ساخت دولت ، ادغام
كامل سرمايه دارى با قواى مجريه و يا بهتر بگوئيم ، تشكيل هيئت هاى دولت از سوى سرمايه داران ذينفوذ است . نمونه بارز اين امر در امريكا،
آخرين كانون عمده امپرياليسم تاريخى بخوبى به چشم ميخورد. ((جان جى ))(240) يكى از نويسندگان قانون اساسى نيويورك و اولين
رئيس ديوان عالى ايالات متحده در اولين روزهاى تشكيل جمهورى در امريكا به صراحت اعلام داشت كه ((حكومت بايد در دست كسانى باشد كه
سرمايه هاى كشور در دست آنهاست )). ...در زمان ((آيزنهاور))(241)، هيئت دولت از سوى مطبوعات ((جلسه مشاوره هيئت مديره صاحبان
سهام )) لقب يافته بود.(242)
اين حقيقت را نبايد به عنوان يكى از استثنائات موجود تلقى كرد و آن را فقط به نظام حكومتى آمريكا بازگرداند. در پهنه كره زمين (به اسثناى
ايران اسلامى ) همه جا اين سرمايه دارى ، يا بهتر بگويم حاكميت سرمايه است كه حيات اجتماعى بشر را
شكل داده است . نظام حكومتى روسيه شوروى نيز از جلوه هاى امپرياليسم است ؛ منتهاى امر در روسيه سرمايه ها در اختيار دولتى است كه خود را
وابسته به پرولتاريا مى دانند. تمدن امروز تمدنى زاييده از سرمايه دارى است و نبايد توقع داشت كه در هيچ گوشه اى از دنيا وضع بر
خلاف آنچه مى بينيم باشد.
نظام هاى اجتماعى امروز همگى برآمده از غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشرى است .
براى تحقيق در صحت اين مدعا كافى است كه همه نظامات اجتماعى را در ذهن مرور كنيد؛ سيستم هاى حكومتى ، نهادهاى وابسته به دولت ، تاءسيسات
خصوصى ، بازارها، كارخانه ها و بانك ها و... تنها نقاطى كه جاى ترديد باقى مى گذارند نظام هاى آموزشى و درمانى است ؛ مدارس و دانشگاه ها
و بيمارستان ها. بحث درباره نظام درمانى را به بخش هاى بعد وامى گذاريم ، اما درباره نظام آموزشى مى خواهم عرض كنم كه متاءسفانه نظام
آموزشى اين تمدن نيز جلوه اى از ديكتاتورى اقتصاد يا حاكميت سرمايه است و اين وجيزه را به بحث درباره همين مطلب اختصاص داده ايم . پرسشى
هم كه در صدر كلام مطرح شد مستقيما به همين مبحث باز مى گردد: ((معناى آموزش و مقصود از آن چيست ؟))
ما همواره بر مبناى معتقدات اسلامى خويش آموزش را مترادف با تعليم ، و پرورش را مترادف با تربيت مى گيريم و اينچنين ، از ((آموزش و
پرورش )) همان مفهومى را اخذ مى كنيم كه در ((تعليم و تربيت )) نهفته است . تعليم و تربيت از كلماتى هستند كه در متون قديمى ما با
مبناى قرآنى و روايى مورد استفاده قرار گرفته اند و آموزش و پرورش ترجمه اى فارسى از همين دو كلمه است .
تعليم و تربيت در متون قديمى ما كه داراى مبنايى قرآنى و روايى است غايتى تكاملى و كاملا اخلاقى دارد و مقصود از آن تتميم مكارم اخلاق
(243) يعنى تخلق به اخلاق الله و اتصاف به صفات الله است . آيا غايت نظام آموزشى غربى نيز همين است ؟ اگر اينچنين است ، به كار
بردن الفاظ تعليم و تربيت درباره آن اشكالى ندارد، و اگر نه ، اين الفاظ مسمايى ندارند.
مسلما هدف اصلى نظام آموزشى امروز اين نيست ، و البته هيچ كسى ما را از اينكه الفاظ را با معانى جديدى به كار ببريم منع نكرده و اين كار به
كرات در زبان مصطلح ما رخ داده است . ما اكنون در زبان رايج خويش هيچ يك از الفاظ علم ،
عقل ، اراده ، تحقيق ، بحث ، سياست ، ملت دولت و... را به معناى حقيقى آن به كار نمى بريم . بشر همواره الفاظ را با معناى مصطلح روز
استعمال مى كند و فى المثل كسى بر مبناى ديكسيونرهاى چهارصد سال پيش حرف نمى زند.
اشكال كار نيز در همين جاست و اجازه بدهيد حقير عرض كنم كه اگر ما مدعى رجعت به مبانى قرآنى و روايى هستيم - و به همين
دليل نيز در دنيا ما را بنيادگرا مى خوانند - بايد رفته رفته الفاظ را با معانى قرآنى آن
استعمال كنيم ، نه با معانى مخدوش و مصطلح . زبان رايج جامعه اسلامى لاجرم بايد بر زبان قرآن و روايت انطباق پيدا كند و اين كار بلاشك در
آينده اجتماع رخ خواهد داد.
هدف اصلى نظام آموزشى در غرب چيست ؟
اكنون در همه جاى دنيا نظام تعليم و تربيت تقليدى از مغرب زمين است و هيچ كس حتى كوچك ترين ترديدى به خود راه نمى دهد كه مبادا اين سيستم
آموزشى بر محور تكامل و تعالى روحى و اخلاقى انسان پايه گذارى نشده باشد. اصلا فرصت يك چنين سؤ الى پيش نمى آيد، چرا كه هيچ كس
در لزوم توسعه با شيوه هاى معمول ترديد ندارد و نظام آموزشى غربى نيز بر همين مبنا برنامه ريزى شده است : توسعه اقتصادى با شيوه هاى
نوينى كه بعد از انقلاب صنعتى معمول گشته است .
|