next page

fehrest page

back page

نظام اقتصاد جهانى سيستم واحدى است حافظ منافع سياسى ابرقدرت ها و تا كسى از اين سيستم واحد اقتصادى اعراض نكند هرگز نمى تواند به طور كامل از سلطه سياسى ابرقدرت ها خارج شود. همه رهبران انقلابى جهان بعد از پيروزى و تشكيل نظام با اين واقعيت مواجه شده اند كه بايد براى حفظ خويش از بحران هاى اقتصادى ، به ناچار تكنوكرات ها را بر مصدر امور اجرايى بنشانند و فكر نمى كنم كسى در اين معنا ترديد داشته باشد كه تكنوكراسى حافظ منافع ابرقدرت هاست . حاكميت تكنوكرات ها - خواه ناخواه - نظام هاى انقلابى را به جانبى متضاد با شعارهاى اساسى انقلاب - آزادى - مى كشاند و رفته رفته همان بلايى بر سر نهضت ها مى آيد كه در الجزاير و سوريه و ليبى و كوبا و... شاهد آن بوده ايم .
چرا انقلاب ها بعد از پيروزى نتوانسته اند از حاكميت تكنوكرات ها اعراض ‍ كنند؟ جواب اين سؤ ال را بايد در نظام واحد اقتصادى جهانى پيدا كرد. رهبران انقلابى همواره با شعارهاى پيشرفته اى گام در ميدان گذاشته اند، اما بعد از پيروزى ، در عمل مواجه با اين واقعيت شده اند كه سياست قلمرو تركتازى اقتصاد است و بقاى سياسى نظام ها در گرو تمهيدات اقتصادى است و سراسر جهان امروز متاءسفانه از اين نظام واحد اقتصادى تبعيت مى كند. شوروى و چين نمونه هاى عبرت انگيزى هستند كه مى توانند تا حدى اين معنا را روشن كنند. شوروى و چين ، هر دو بعد از پيروزى انقلاب مى پنداشتند كه مى توان با يك ديوار آهنين از بقيه جهان فاصله گرفت و به استقلال دست يافت . اما آنچه بعدها رخ داد و اكنون ما در شوروى و چين امروز شاهد آن هستيم نشان داد كه هيچ نظامى نمى تواند خود را از سيطره نظام اقتصادى جهانى خارج كند. مگر به يك شرط. مائو مى گفت : ((اگر هدف ما سرخ است ، راه ما نيز بايد سرخ باشد.)) و رويزيونيست (175)هاى امروزى چين مى گويند: ((براى گربه چه تفاوتى مى كند كه موش سرخ بگيرد يا نه ؟)) آنچه ديوار آهنين چين كمونيست را ويران كرد ديكتاتورى است به نام اقتصاد كه هيچ انقلاب شناخته شده اى تا كنون راه مبارزه با آن را نيافته است .(176)
روسيه چطور؟
بر اساس اعلام جنگ اقتصادى فراموش ناشدنى روس ها در دهه 1950، مى بايست در سال 1965 درآمد كلى شوروى به آمريكا برسد و درآمد سرانه آن نيز در سال 1970 با آمريكا برابر شود، ولى بر مبناى داده هاى آمارى خود سازمان مركزى آمار شوروى ، هم اينك ، درآمد كلى شوروى 67 درصد آمريكا و درآمد سرانه مردم آن فقط 56 درصد سرانه آمريكاست . البته مطابق آمار و تخمين هاى منابع آمريكايى درآمد سرانه مردم شوروى از نصف درآمد سرانه آمريكايى ها به مراتب پايين تر است ... و امروزه اين نكته را حتى تكنيسين ها و روشنفكران روسى مخالف نهضت ناراضيان نيز به وضوح بيان مى كنند: در زمان تزارها گندم صادر مى كرديم تا تكنولوژى صنعتى بخريم . امروزه مواد اوليه مثل نفت ، گاز، فلزات صادر مى كنيم تا هم گندم بخريم و هم تكنولوژى صنعتى .(177)
اين يكى ديگر از مظاهر غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشرى است و بعدها البته خواهيم گفت كه اگر ذات اقتصاد، تكنولوژيك نبود - يعنى اگر اقتصاد امروز وابستگى ذاتى به صنايع مدرن نداشت - باز هم فاجعه بدين درجه از عمق و گسترش نمى رسيد، هر چند اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشرى غلبه مى يافت .
غلبه اقتصاد كار را تا بدانجا كشانده است كه قدرت ، تنها در پول متمركز است و پولدارها قوى ترين افراد اين عصر هستند.(178) قدرت شركت هاى چند مليتى به قدرت سرمايه و پول باز مى گردد و آنچه از قدرت پول حراست مى كند نيز نظام بانكدارى جهانى است . قصد ما نفى بانك و بانكدارى نيست بلكه بيان واقعياتى است كه تمدن غربى بر آن مبتنى است . شوماخر در توصيف جامعه غرب جمله بسيار گويايى دارد كه مى تواند ما را به عمق مطلب رهنمون شود. او جامعه غرب را جامعه اى توصيف مى كند كه ((شعار اصليش خود را ثروتمند ساز (vous-enrichissez) باشد و ميليونرها را همچون قهرمانان فرهنگى خود بزرگ مى دارد،))(179) و اين گفته عين واقعيت است . براى ادراك كامل اين توصيف بايد به عمق معناى پول و بانك رجوع كنيم ، چرا كه سرمايه و ثروت و سود همه در پول است كه مفهوم پيدا مى كند. پول چيست ؟
از ديكتاتورى پول تا اقتصاد صلواتى
پول چيست ؟
هستند كسانى كه در ضرورت طرح اين پرسش ماهوى شك مى كنند و مى گويند: ((اين ديگر چه سؤ الى است ؟ پول ، ما بازايى است كه قيمت و ارزش همه كالاها با آن تعيين مى شود و بدين ترتيب ، برخلاف گذشته امكان برخوردارى از همه كالاها براى همگان فراهم مى شود...)) و بعد در تفسير عبارت ((برخلاف گذشته )) سعى مى كنند كه فلسفه پول و مختصرى از تاريخچه آن را براى شما بازگو كنند:
در گذشته هاى دور، در ميان اقوام بدوى ، مبادله كالا به صورت داد و ستدى انجام مى گرفت كه در آن ، انسان كالايى را بى واسطه با كالايى ديگر مبادله مى كرد. اما در اينجا ديگر محصولى منحصر به فرد، به عنوان مازاد يك قبيله ، نيست كه با محصولى ديگر مبادله مى شود، بله اينك تعدادى بى شمار از محصولات گوناگون با بسيارى از محصولات ديگر مبادله مى شوند. براى آنكه بتوان اين مبادله ها را بر اساس هم ارزى انجام داد، بايستى كالايى وجود داشته باشد كه همه كالاهاى ديگر بتوانند به كمك آن ، ارزش مبادله اى خود را بيان دارند و اين امكان را يك ((كالاى معادل همگانى )) بر آورده مى سازد.(180)
سير تحول معادل همگانى را مى توان اين گونه بيان كرد:
در آغاز توليد ساده كالا، متداولترين كالاهاى مبادله اى به صورت نخستين معادلهاى همگانى در مى آيد... اقوامى كه به كشاورزى و دامپرورى اشتغال دارند، عموما چارپايان ، گندم يا برنج را به عنوان معادل همگانى بر مى گزينند. تا قرن ششم و پنجم پيش از ميلاد مسيح ، نزد يونانيان و روميان ، گاو معادل عمومى بود. نزد هندوها، نام پول رايج كشور، يعنى روپيه ، از كلمه ((روپا))(181) مشتق مى گردد كه ((گله )) معنى مى دهد.(182)
در ژاپن قديم ، برنج قرنها معادل همگانى بود. معادل همگانى در چين ، نخست گندم و ارزن ، و سپس برنج بود، در بين النهرين نيز گندم معادل همگانى بود. در مصر گندمى كه به صورت ماده غذائى درآمده بود يعنى به صورت نانى كه به شكل معين پخته مى شد، خيلى زود جاى گاو نر را گرفت ... در قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح در هند، غله به عنوان معادل همگانى جانشين گاو نر شد و در دهات ، تا قرن نوزدهم همين نقش را همچنان بازى مى كرد.(183)
از اين گذشته ، مهمترين ابزار كار، مواد خامى كه اين ابزارها از آن ساخته مى شوند، لوازم مصرفى بسيار ضرورى ، و بالاءخره زيورآلات در ميان اقوام مختلف به عنوان معادل همگانى برگزيده شدند. رفته رفته فلزات گرانبها و مخصوصا طلا و نقره به عنوان معادل همگانى همه كالاها مورد قبول واقع شدند.(184) در جواب به اين پرسش كه ((چرا اين فلزات به عنوان معادل همگانى پذيرفته شدند؟)) علت هاى بسيارى ذكر كرده اند كه بيان آنها در اينجا ضرورت ندارد؛ اما آنچه كه مهم است اين است كه در آغاز، تا آنجا كه معادل هاى همگانى از ((ارزش هاى استعمالى )) برخوردار هستند، هنوز هم اطلاق اسم پول بدانها به مفهوم رايج امروز ممكن نيست . ((معادل همگانى بودن )) براى كالاهاى مهم مصرفى - چارپايان ، گندم ، برنج و غيره - فقط يك كاربرد متمم است ، حال آنكه مسئله در مورد فلزات قيمتى كه به صورت شمش درآمده يا به صورت سكه ضرب شده اند چيز ديگرى است . ارزش استعمال عمومى و يگانه اين كالاى نو از همان ابتدا در اين است كه نقش معادل همه كالاهاى ديگر را بازى مى كند. چنين كالايى را پول مى نامند.(185)
و بعد براى اينكه از هرگونه اشتباهى جلوگيرى شود نتيجه حرف هاى خود را در يك جمله تكرار مى كنند: ((پول معادلى همگانى است كه هيچ ارزش ‍ استعمالى ديگرى - جز معادل همگانى بودن - ندارد.))(186)
بايد گفت خطر واقعى درست از همين جاست كه آغاز مى شود و البته پيش ‍ از ذكر خطر، لازم است اين نكته مهم نيز مورد اشاره قرار گيرد كه ميان پول امروز و پول گذشته تفاوتى عمده وجود دارد كه كمتر كسى بدان توجه دارد. پول هاى گذشته - سكه هاى طلا و نقره - هر چند ارزش استعمالى ديگرى جز پول بودن نداشته باشند اما باز هم فى نفسه داراى ارزش هستند، حال آنكه پول امروز، اعم از سكه يا اسكناس ، فى نفسه داراى ارزش نيست . اگر يك روز اين قرارداد عمومى كه اسكناس ها را صاحب ارزش كرده لغو شود، ناگهان همه مردم جز سياستمداران فقير مى شوند. يكى از نويسندگان غربى اظهار شگفتى كرده بود كه به راستى چگونه دولت ها توانسته اند ثروت واقعى مردم را با چنين كالاى موهومى - پول - كه فى نفسه هيچ ارزشى ندارد، مبادله كنند!
اگر چه پول اكنون فى نفسه هيچ ارزشى ندارد، اما در عين حال ميزان همه ارزش هاست و اينچنين ، خود جانشين همه چيز است و جانشينى ندارد. بدين ترتيب پول مى تواند مبداء همه ارزش ها قرار بگيرد و به راستى هم اكنون اين امكان ، ضرورت يافته است .
آنچه كه انسان را به سوى كالاها و اشياى مختلف مى كشاند، نيازهايى است كه گاه حقيقى ، اما اكثرا كاذب هستند و از اعتبارات انسان نتيجه شده اند، و از آنجا كه فقط پول است كه مى تواند همه نيازهاى انسان - اعم از حقيقى و كاذب - را بر آورده سازد، بنابراين ، پول مبداء همه ارزش ها مى شود و به همه چيز معنا و مفهوم و ارزش مى بخشد.
وقتى پول تنها وسيله اى است كه انسان را به همه اهداف خويش مى رساند، ديگر نمى توان آن را در حد يك وسيله نگه داشت و بالطبع پول جايگزين همه اهداف مى شود و به هدف - و بلكه بزرگترين هدف - بشر تبديل مى شود. اين بيماريى است كه اكنون همه جوامع بشر را مبتلا ساخته است ، چرا كه ديگر بشر نمى تواند بدون واسطه پول ، كالاها و اشيا را مستقيما در برابر نيازهاى خويش معنا كند.
نخست ، اين ماده گرايى بشر است كه به اقتصاد در برابر ساير وجوه حيات بشر اصالت مى بخشد و اين بار اصالت اقتصاد در صورت اصالت پول ظاهر مى شود. هنگامى كه دو ساختار اجتماعى اسلامى و غير اسلامى را با يكديگر مقايسه كنيم ، مطلب قابليت تفهيم بيشترى مى يابد.
تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ، محورى كه به ساختار اجتماعى كشور ما قوام مى بخشيد اصالت پول بود و لا غير(187) و البته آثار سوء آن هنوز هم با قوت تمام در ميان ما باقى است . وقتى پول تنها انگيزه اى باشد كه انسان را به ((كار)) وا مى دارد، ديگر كار معناى حقيقى خويش را از دست مى دهد و همان طور كه در فصل سوم اين كتاب گفتيم ، به شر واجبى تبديل مى شود كه بايد هر چه بيشتر و سريع تر از آن خلاصى يافت .
بدون رودربايستى بايد گفت كه ادارات موروثى ما همگى بر همين محور شكل گرفته اند و كارمندان موروثى ما - بجز عده اى قليل - همه براى پول است كه كار مى كنند و اينچنين است كه كار كردن ديگر معناى خود را از دست داده است . آنها منتظرند تا ساعات مشخص كار در اداره پايان پيدا كند و به خانه ها بروند، و زندگى واقعى آنها تازه از آن لحظه است كه آغاز مى شود.
آنها كه همواره مى خواهند ماهيات را انكار كنند ممكن است بگويند: ((آقا! اين به خوبى يا بدى افراد بر مى گردد و به نظام (سيستم ) بازگشت ندارد.)) حال آنكه اگر درست نظر كنيم ، اين فاجعه بيشتر ناشى از سيستم است تا افراد، هر چند افراد نيز در آن مقصرند.
سيستم موروثى ادارات ما كه از بينش غربى نتيجه شده است . به گونه اى است كه در آن ، با نفى تمايزات حقيقى و روحى افراد، سعى مى كنند آنها را همچون پيچ و مهره هايى كه يك سيستم كارخانه اى را مى سازند، در يك سيستم ادارى به كار وا دارند، حال آنكه هويت حقيقى انسان در تمايزات روحى و كيفى است . كارمندهاى يك اداره كميت محض نيستند كه بتوان آنها را بدون در نظر گرفتن روحيات و تمايزات كيفيشان ، در يك سيستم كارخانه اى به كار كشيد - آنچنان سيستمى كه مثل تپانچه ، هر كه ماشه آن را بچكاند، شليك شود.
اين نگرش سيستمى كه از تجربيات سيبرنتيكى غرب نتيجه شده است تنها با خصوصيات ماشين سازگارى دارد. انسان قبل از هر چيز صاحب روحى مجرد و متمايز از انسان هاى ديگر است . هويت بشر در همين تمايزات روحى است و با نفى اين هويت ، انسان است كه نفى مى شود.
نظام كارخانه اى كنونى كارگران را همچون اجزايى واحد از يك ماشين تصور مى كند كه هر يك فونكسيون (188) يا عملكرد خاصى را در خدمت كليت آن ماشين بر عهده دارند. انسان صاحب روح و جسمى است متحد با يكديگر و اگر از مجموعه اين خلقت خاصى كه انسان نام دارد فقط جزئى از بدن او، دست ، پا يا چشم او را به كار بگيرند، هويت حقيقى او را نفى كرده اند و نظام كارخانه اى امروز سراپا مبتلا بدين درد است . سيستم هاى كارخانه اى امروز تنها به جزئى از بدين كارگر، دست ، پا يا چشم او احتياج دارند و اگر كارگر از همه مجموعه وجود انسان ، تنها همان يك عضو را داشت تفاوتى نمى كرد.
اين نوع تقسيم كار كه امروز در ادارات و كارخانه ها مرسوم است براى اولين بار توسط آدام اسميت (189) در كتاب ((ثروت مال ))(190) به عنوان ((بزرگ ترين پيشرفت در زمينه نيروى مولده كار)) مطرح شده است . در كتاب ((موج سوم )) آمده است :
اسميت ، در عباراتى مشهور، ساختن يك سنجاق را توصيف كرد. وى نوشت يك كارگر قديمى كه همه كارهاى لازم را خودش بتنهايى انجام مى داد مى توانست فقط يك مشت سنجاق در روز بسازد كه احتمالا از بيست عدد تجاوز نمى كرد. سپس اسميت به توصيف ((كارگاهى )) كه شخصا بازديد كرده بود مى پردازد و مى نويسد كه بالعكس در اين كارگاه براى ساختن يك سنجاق هيجده عمل مختلف بوسيله ده كارگر متخصص ‍ انجام مى شود كه هر كدام عهده دار تنها يك چند عمل هستند. اين كارگران باتفاق مى توانند بيش از 48 هزار سنجاق در روز بسازند، يعنى بطور متوسط هر كارگر 4800 سنجاق .
در قرن نوزدهم با انتقال هر چه بيشتر كار به كارخانه ، داستان سنجاق در مقياسى وسيع تر، بارها و بارها تكرار شد و به همان نسبت هزينه هاى انسانى تخصصى كردن بالا رفت . انتقادهايى كه از صنعت مى شد بر اين نكته اشاره داشت كه كار تكرارى خيلى تخصصى بيش از پيش كارگر را از خصايص انسانى تهى مى كند.(191)
هر چند نظريه اسميت در تقسيم كار به انقلابى در زمينه اقتصاد منجر شد، اما بايد اذعان داشت كه اين انقلاب اقتصادى به قيمت نفى هويت انسانى كارگران به دست آمده است . اگر اين روش مكانيكى تقسيم كار را با تقسيم كار در نظام هاى اسلامى قياس كنيم ، به خوبى به اين حقيقت واقف خواهيم شد. اكنون با تجربيات انقلابى اسلامى ، اين وجه المقايسه هنوز هم در نهادهاى انقلابى وجود دارد.
در نظام اسلامى كار هر كس مستقيما بر اعتقادات و تمايزات كيفى و روحى افراد بنا مى شود و آنچه انسان ها را به كار وا مى دارد نه پول ، كه عشق است . مؤمن تابع اعتقاد خويش است نه اقتصاد، و عمل او مستقيما بر نيت اوست كه بنا مى شود. در سيستم كارخانه اى ، كارگر و كارمند پيوند اعتقادى خويش ‍ با كارش را از دست مى دهد و بالاجبار، فقط براى امرار معاش دست به كار مى زند و از آنجا كه همه احتياجات او با پول بر آورده مى شود، اين پول است كه غايت آمال و مبداء و ميزان همه ارزش ها مى شود.
به بخشى از شرح حال هنرى فورد(192) در كتاب ((موج سوم )) رجوع مى كنيم :
از زمانى كه هنرى فورد در سال 1908 به ساختن مدلهاى T پرداخت نه هيجده عمل بلكه 7882 عمل مختلف لازم بود تا يك اتومبيل ساخته شود. فورد در شرح حالش اشاره مى كند كه از اين 7882 كار تخصصى 949 كار آن مى بايست توسط ((مردان قوى با بدنى پرقدرت و از نظر جسمانى در سلامت كامل )) انجام گيرد. و 3338 كار آن محتاج مردانى با قدرت بدنى ((معمولى )) بود و بقيه كارها را اكثرا ((زنان يا كودكان سنين بالاتر)) مى توانستند انجام دهند. وى با لحنى عارى از عاطفه ادامه مى دهد: ((ما پى برديم كه 670 كار را مردان بدون پا و 2637 كار را مردان با يك پا و دو كار را مردان بدون دست و 715 كار را مردان با يك دست و ده كار را مردان كور كور مى توانند انجام دهند.)) به اختصار، براى يك كار تخصصى ، كل يك شخص مورد نياز نبود بلكه فقط به قسمتى از بدن وى احتياج بود و تا كنون شواهدى اين چنين زنده دال بر اينكه تخصصى شدن افراطى تا اين حد مى تواند شقاوت انگيز باشد ارائه نشده است .(193)
نتيجه فوق را نويسنده كتاب ((موج سوم )) از گفته هاى هنرى فورد گرفته و چقدر تذكر اين ضرب المثل بجاست كه ((آش چقدر شور است كه آشپز نيز فهميده است .)) رنه گنون (194) در كتاب ((سيطره كميت و علائم آخر زمان ))(195) مفصلا به بحثى زيبا در اطراف همين مطلب پرداخته و اينچنين نتيجه گرفته است :
در بينش سنتى ، كيفيت ذاتى افراد است كه نوع فعاليت آنها را تعيين مى كند؛ و حال آنكه در بينش غير سنتى چون افراد ((آحاد)) صرفا عددى به شمار مى آيند و مى توان آنها را به جاى يكديگر قرار داد، ديگر به اين كيفيات توجه نمى شود. بعلاوه ، بينش اخير منطقا به فعاليت منحصرا ماشينى (Mecanique) و خالى از هرگونه حقيقت انسانى منتهى مى شود و اين وضع درست همان چيزى است كه ما مى توانيم در روزگار خود مشاهده كنيم ...(196)
در اين بينش خشك و غير انسانى ، تنها انگيزه اى كه آدم ها را به كار وا مى دارد ((كسب پول بيشتر)) است و ((پيوند اعتقادى )) انسان ها با ((كار)) شان كاملا منقطع شده است . اگر بخواهيم با همين بينش راهيان كربلا را، آنچنان كه عادت غربى هاست ، به مثابه يك ((پديده )) مورد بررسى قرار دهيم ، گرايش وسيع مردم براى شركت در صفوف راهيان كربلا و جانبازى براى اسلام اصلا قابل ادراك نيست ، چرا كه هيچ ((توجيه اقتصادى )) ندارد. در علم امروز كه بنيان آن بر ((پديده شناسى ))(197) است ، همه امور همچون پديده هايى صرفا فيزيكى و مادى مورد بررسى قرار مى گيرند، و به راستى با اين بينش چگونه مى توان ((عشق به كربلا)) را معنا كرد؟ در نظام هاى اجتماعى اين روزگار كه تحت سيطره ((ديكتاتورى اقتصاد)) شكل گرفته است ، ((پول )) همواره طرف دوم معادله اى است كه به همه چيز معنا و مفهوم و ارزش مى بخشد. آنچه را كه نتوان با پول سنجيد اصلا در دنيا وجود ندارد.
عصر ما به راستى عصر شگفتى هاست . از يك سو نظرى به آنچه در درون آسمان خراش هاى ((وال استريت )) مى گذرد بيندازيد و از سوى ديگر به ((صلواتى ))هاى جبهه نگاه كنيد؛ وقتى انسان بنيان كار و حيات خويش را بر ((اعتقاد)) خود بنا كند نخستين چيزى كه نقش محورى خود را از دست مى دهد ((پول )) است و درست به همين علت ، انسان در محدوده ((جبهه اسلام )) به پول نيازى ندارد. در جبهه ، ديگر به پول كه همه چيز را به صورتى قلابى و غير حقيقى به يكديگر پيوند مى دهد نيازى نيست و اينچنين ، اقتصاد پولى به ((اقتصاد صلواتى )) تبديل مى شود.
اجازه بدهيد كه باز هم بر اين نكته اساسى تاءكيد كنم ، چرا كه سر ادراك مطلب در همين نكته اصولى است . وقتى انسان ارزش ((كار)) خود را صرفا با ((پول )) بسنجد، ديگر كار تبديل به يك عمل مكانيكى مى شود كه هيچ ارتباط و پيوندى با روح و اعتقادات انسان ندارد. و اجازه بدهيد باز هم اين سؤ ال را تكرار كنيم : آيا ساختار ادارى يا نظام تشكيلاتى جامعه اسلامى نيز بايد بر مبناى اصالت پول بنا شود؟ آيا هيچ كس نبايد جز به خاطر اضافه حقوق به ماءموريت برود؟ خير. از همان آغاز با ايمان آوردن به ((لا اله الا الله )) نقش محورى پول نفى مى شود و پول به همان جايگاه حقيقى خويش كه معادل همگانى بودن است باز مى گردد. پول سلطان بى منازع جهان امروز است و از طريق يك نظام بانكدارى پيوسته بر همه كره زمين حكومت مى راند، و باز هم بايد تكرار كنيم كه آنچه به پول قدرتى اينچنين بخشيده ماده گرايى بشر است .
انسان اراده خويش را صرفا در مسيرى اعمال مى كند كه به غايت و خواسته هاى او منجر مى شود. همين غايات يا اهداف هستند كه در وجود او براى كار كردن ايجاد انگيزه مى كنند. اگر بخواهيم به زبان روز سخن بگوييم ، بايد گفت انسان اراده خويش را صرفا در جهت بر آورده ساختن نيازهايش اعمال مى كند و اين نيازها اگر تنها به محدوده مادى وجود آدم بازگردد، فقط و فقط با پول برآورده مى شود بدين ترتيب است كه پول ، هر چند خود فى نفسه مطلوب انسان نيست ، اما از آنجا كه مقدمه تاءمين همه حوائج مادى است غايت آمال او مى شود و به تنها عاملى كه اراده او را برمى انگيزاند تبديل مى شود. اين درد همه گير بشر امروز است و دردى هم نيست كه از طريق داروهاى شيميايى يا روانپزشكى درمان شود.
ما اكنون در جست و جوى درمان نيستيم ، اما ذكر اين نكته لازم است كه درمان همه دردهاى بشر امروز در بازگشتن به وطن ايمانى است . بشر امروز درد غربت دارد، غربت از وطن قدسى ايمان ، و از همه تاءسف بارتر اين نكته ظريف است كه اين غربت به فراموشى انجاميده است و اين خراب آباد را وطن پنداشته و ديگر دلش در هواى وطن حقيقى نمى تپد.
پيش از ادامه بحث باز هم ذكر اين نكته ضرورى است كه ما هرگز قصد انكار نقش پول را نداريم . پول امروز كه جانشين نقدين - طلا و نقره - شده است ، هر چند بر خلاف نقدين ديگر فى نفسه داراى ارزش نيست ، اما با اين همه نشان دهنده نسبت ارزشى فى مابين اشياست .(198) البته اين نسبت كه در اختلاف قيمت ها ظاهر شده با تغيير نظام ارزشى دگرگون مى شود، اما به هر تقدير ضرورت وجود چيزى مثل پول كه نسبت ارزشى بين اشيا از طريق آن ظاهر مى شود، قابل انكار نيست . آنچه مذموم است و به پول قدرتى اينچنين بخشيده حاكميت سرمايه يا ديكتاتورى اقتصاد است كه آن نيز خود نتيجه ماده گرايى بشر امروز است .
و ما ادريك ما البانك ؟
حال ببينيم كه حاكميت يا ديكتاتورى پول بر جهان از طريق چه نظامى استمرار مى يابد. به مجرد طرح اين سؤ ال ، همه جواب را در مى يابند: بانك ؛ نظام پيوسته بانكدارى جهانى . ده ها سال از زمان سيد جمال الدين اسد آبادى گذشته و در اين دنيايى كه ديگر زندگى بدون بانك ممكن نيست ، هيچ تنابنده اى جراءت اينكه بگويد: ((البانك . ما البانك ؟ و ما ادريك ما البانك ؟)) ندارد.
تذكر اين نكته ضرورى است كه هر يك از اعصار زندگى بشر بر كره ارض ‍ داراى مقتضياتى است كه شكل دهنده ساختار اجتماعى آن است و اينچنين نيست كه فى المثل ساختار اجتماعى يك عصر را بتوان جدا از مقتضيات آن ارزيابى كرد. اما مسئله اينجاست كه ما اگر همواره بخواهيم بشر را متناسب با مقتضيات زمان معنا كنيم ، آنگاه ((مقتضيات زمان )) به جاى ((شريعت )) مى نشيند و ديگر هيچ انتقادى در هيچ مورد بر انسان ها روا نيست و ديگر افراد بشر را نمى توان در برابر اعمال خويش مسئول دانست . اگر ما معتقديم كه آفريدگار متعال انسان را مختار آفريده است و بر اعمال او پاداش و عقاب تعلق مى گيرد، بدين معناست كه انسان هرگز نبايد تابع مقتضيات زمان باشد. تاءكيد ما بر نفى تابعيت است ، چرا كه تابعيت با اختيار انسان و اراده آزاد او منافات دارد.
پس بدين ترتيب ، پر واضح است كه بشر را بايد متناسب با نيازهاى ذاتى و حقيقى اش معنا كرد، يعنى از همان آغاز بايد نيازهاى انسان را به كاذب و حقيقى تقسيم كرد و تنها نيازهاى ذاتى او را حقيقى دانست .
برگرديم به اصل مطلب : آيا نياز بشر به بانك يك نياز ذاتى است ؟ مى گويند: اگر نيست ، پس چرا انسان هاى گذشته پول هاى خود را در معابد، زير زمين و لاى ديوارها و غيره پنهان مى كرده اند؟ قبل از آنكه بدين سؤ ال جواب دهيم ، فرض كنيد كه آدم هاى امروزى نيز چمدان هايى آهنى درست كنند و اسكناس هاى خود را در آن بگذارند و پنهان كنند. اين دو عمل اصلا با هم قابل مقايسه نيستند. سكه هاى قديم بعد از هزارها سال هنوز هم ((پول )) است ، حال آنكه اسكناس هاى زمان پهلوى بعد از هشت سال كه از پيروزى انقلاب مى گذرد ديگر ((پول )) نيست .
يكى از مهم ترين وظايف بانك اين است كه پول هاى شما را با معيار پشتوانه طلا و جواهرات معنا مى كند؛ اگر نه ، اسكناس فى نفسه جز مشتى كاغذ، هيچ نيست . اگر اينچنين هم نباشد، نگهدارى از پول هاى مردم به مثابه صندوقى مطمئن ، يكى از وظايف كاملا فرعى بانك است ؛ اصل ضرورت هايى را كه به ايجاد بانك و بانكدارى منجر شده است بايد در جاى ديگر جست و جو كرد.

next page

fehrest page

back page